۲۴ ساعت

27 مارس
۱ دیدگاه

نور امید – Light of Hope ( قسمت اول )

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  پنجشنبه ۷ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی -۲۷ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

نور امید :

ولی شاه عالمی
فصل اول قسمت نخست
در سرمای استخوان‌سوز کابل، ولی۱۰ ساله و فرید ۱۲ ساله، دو برادر یتیم، در گوشه‌ای از یک کوچه، زیر سرپناهی از قطعه‌های باکس کاغذی، شب‌های سخت زمستان را سپری می‌کردند. پدرشان را در زمان ریاست جمهوری غنی از دست داده بودند و مادر بیمارشان توان کار کردن نداشت. آن‌ها روزها به مکتب می‌رفتند و بعد از آن، در خیابان‌ها کارهای شاقه انجام می‌دادند—جمع کردن بوتل‌های پلاستیکی، دستمال فروشی و حتی حمل بار برای مردم—تا بتوانند لقمه نانی برای زنده ماندن بیابند.
اما سختی‌های زندگی تنها در سرما و گرسنگی خلاصه نمی‌شد. شب‌ها، وقتی خیابان خلوت می‌شد و چراغ‌های شهر یکی پس از دیگری خاموش می‌شدند، سگ‌های ویله‌گرد، با چشمان درخشان و بدن‌های لاغر، اطراف سرپناه کوچک آن‌هاچرخ می‌زدند. بعضی شب‌ها نزدیک‌تر می‌آمدند، دندان‌های تیزشان را نشان می‌دادند و صدای وحشتناک‌شان در کوچه‌های تاریک می‌پیچید.
یک شب، وقتی ولی و فرید زیر کمپل های کهنه‌شان خوابیده بودند، ناگهان صدای غف غف  سگ‌ها بلند شد. فرید بلند شد و چوبی که همیشه کنار خود داشت، برداشت. ولی با ترس دستان برادرش را گرفت و گفت: “لالا، چی کنیم؟”
فرید نفس عمیقی کشید و گفت: “نترس، ولی جان! ما قوی‌تر از این سگ‌ها هستیم!” بعد چوب را بلند کرد و با شجاعت فریاد زد. سگ‌ها لحظه‌ای مکث کردند، اما بازهم جلوتر آمدند.
در همین لحظه، صدای پای مردی از دور آمد. یک عسکر گزمه شب بود که با عصبانیت به سمت سگ‌ها سنگ پرتاب کرد. سگ‌ها با صدای ناله‌ای عقب رفتند و در تاریکی ناپدید شدند. عسکر نگاهی به دو برادر انداخت، آهی کشید و گفت: “بچه‌ها، این زندگی برای شما نیست، خدا کمک‌تان کند!” و بعد، بدون هیچ حرف دیگری، رفت.
ولی و فرید دوباره زیر کمپل رفتند. شب سرد بود، اما دل‌های‌شان پر از امید. فرید آرام زمزمه کرد: “یک روز این منطقه ها را ترک می‌کنیم، ولی جان. یک روز که دیگر از سگ‌ها، سرما و گرسنگی نترسیم…”
و در آن شب تاریک، با تمام سختی‌ها، امید هنوز زنده بود
فردای آن شب، ولی و فرید با چشمان خواب‌آلود اما مصمم، صبح زود از خواب برخاستند. ولی دست‌هایش را به هم مالید تا کمی گرم شود و گفت: “لالا، باید زودتر برویم، شاید امروز بوتل‌های بیشتر پیدا کنیم.” فرید سری تکان داد و با احتیاط از زیر سرپناه بیرون آمد. برف تازه‌ای روی زمین نشسته بود، سرک ها یخ زده بودند و هر قدمی که برمی‌داشتند، صدای خِش‌خِش برف زیر پای‌شان بلند می‌شد.
آن‌ها طبق معمول، به دکان‌های بسته و کنار سرک های عمومی سر زدند، اما چیزی زیادی پیدا نکردند. ناامید نبودند، چون یاد گرفته بودند که زندگی جنگی است که باید در آن دوام بیاورند.
بعد از ساعتی کار، ولی نگاهی به فرید کرد و با هیجان گفت: “لالا، برویم مکتب دیر نشه!” فرید لبخند زد، هرچند که کفش‌های کهنه‌اش از سردی یخ زده بودند و لباس‌هایش برای این هوا مناسب نبود. اما هیچ‌چیز مانع رفتن‌شان به مکتب نمی‌شد.
در مکتب، معلم‌شان، استاد کریمی، متوجه چهره‌ی رنگ‌پریده و دستان ترکیده ی آنان شد. بعد از درس، ولی و فرید را نزد خود خواست و با  مهربانی پرسید: “بچه‌ها، شما در این زمستان سرد کجا زندگی می‌کنید؟ چرا این‌قدر خسته به نظر می‌رسید؟”
فرید سرش را پایین انداخت و گفت: “استاد، ما یک خانه داریم… اما از باکس‌های کاغذی ساخته شده.” معلم سکوت کرد، چشمانش پر از اندوه شد، اما چیزی نگفت. فقط دستی روی شانه‌های آن‌ها گذاشت و با مهربانی گفت: “زندگی سخت است، اما شما تسلیم نشوید. ادامه بدهید، چون علم، شما را از این تاریکی بیرون خواهد آورد.”
آن روز، وقتی مکتب تمام شد و دو برادر به طرف بازار رفتند تا دوباره کار کنند، چیزی در دل‌شان روشن شده بود. شاید دنیا برای‌شان سخت بود، شاید شب‌ها از سردی به خود می‌لرزیدند و سگ‌های ویله‌گرد آن‌ها را می‌ترساندند، اما امیدی که در دل‌شان بود، چیزی بود که هیچ زمستانی نمی‌توانست خاموشش کند.
آن شب، وقتی دوباره در سرپناه کوچک‌شان دراز کشیدند، ولی لبخند زد و گفت: “لالا فرید، فکر کنم یک روز، ما هم خانه‌ای گرم و واقعی خواهیم داشت.” فرید چشمانش را بست و گفت: “بله، ولی جان، فقط باید صبر کنیم و بجنگیم…”
و در دل تاریکی، در میان سرمای بی‌رحم کابل، دو برادرک با قلب‌هایی پر از امید، به خواب رفتند.
ادامه دارد …
Light of Hope
Written by Wali Shah Alimi
Chapter 1, Part 1
In the bone-chilling cold of Kabul, 10-year-old Wali and 12-year-old Farid, two orphaned brothers, spent the harsh winter nights in a corner of an alley, sheltered only by pieces of cardboard boxes. They had lost their father during President Ghani’s time, and their sick mother was unable to work. They attended school during the day and, afterward, took on grueling street jobs—collecting plastic bottles, selling tissues, and even carrying loads for people—just to earn enough for a piece of bread to survive.
But their hardships weren’t just limited to the cold and hunger. At night, when the streets emptied and the city lights faded one by one, stray dogs with glowing eyes and emaciated bodies prowled around their fragile shelter. Some nights, they came too close, baring their sharp teeth, their terrifying growls echoing through the dark alleys.
One night, as Wali and Farid lay under their worn-out blankets, the sudden barking of the dogs shattered the silence. Farid got up, grabbing the wooden stick he always kept nearby. Wali, frightened, clutched his brother’s hand and whispered, “Lala, what do we do?”
Farid took a deep breath and said, “Don’t be afraid, Wali Jan! We are stronger than these dogs!” He raised the stick and shouted bravely. The dogs hesitated for a moment but then moved forward again.
At that moment, the sound of footsteps approached from the distance. A night patrol soldier appeared and angrily threw stones at the dogs. With a yelp, they retreated and disappeared into the darkness. The soldier looked at the two brothers, sighed, and said, “Children, this life is not for you. May God help you.” Then, without another word, he walked away.
Wali and Farid crawled back under their blankets. The night was freezing, but their hearts were full of hope. Farid softly whispered, “One day, we’ll leave this place, Wali Jan. A day when we won’t fear the dogs, the cold, or hunger…”
And on that dark night, despite all the hardships, hope still lived.
The next morning, with sleepy yet determined eyes, Wali and Farid woke up early. Wali rubbed his hands together to warm them and said, “Lala, we should go early. Maybe today we’ll find more bottles.” Farid nodded and cautiously stepped out of their shelter. Fresh snow covered the ground, the roads were icy, and every step they took made a crunching sound beneath their worn-out shoes.
As usual, they searched near closed shops and along the main roads, but they didn’t find much. They weren’t discouraged, though—they had learned that life was a battle they had to endure.
After an hour of work, Wali looked at Farid with excitement and said, “Lala, we have to go! We’ll be late for school!”
Farid smiled, though his old shoes were frozen, and his clothes were too thin for such weather. But nothing could stop them from going to school.
At school, their teacher, Mr. Karimi, noticed their pale faces and cracked hands. After class, he called them over and gently asked, “Boys, where do you live in this freezing winter? Why do you look so exhausted?”
Farid lowered his head and quietly said, “Teacher, we have a home… but it’s made of cardboard boxes.”
The teacher fell silent. His eyes filled with sorrow, but he said nothing. He simply placed a kind hand on their shoulders and said warmly, “Life is hard, but don’t give up. Keep going, because knowledge will be your way out of this darkness.”
That day, after school, as the two brothers returned to the market to work again, something inside them had changed.
The world might have been cruel to them. They might have shivered at night and feared the stray dogs, but the hope within them was something that no winter could extinguish.
That night, as they lay down in their small shelter once more, Wali smiled and said, “Lala Farid, I think one day, we’ll have a warm, real home.”
Farid closed his eyes and replied, “Yes, Wali Jan. We just have to be patient and fight for it…”
.And in the heart of darkness, amidst the merciless cold of Kabul, two little brothers, with hearts full of hope, drifted into sleep.
 . . . To be continued

27 مارس
۱ دیدگاه

میخانه

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  پنجشنبه ۷ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی -۲۷ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

میخانه

 دیشب  صنمم  مست  ز میخانه بر آمد

 مست از دو سه جام و یکی پیمانه بر آمد

 چون شمع شب افروز بدیدم رخ ماهش

 بر   گرد   دل   سوخته   پروانه  بر آمد

 دیدم  رقیبان  شده  بر گرد   من  و او

 صد داد و  فغان از من  دیوانه  بر آمد

کشتم به دلم بذر محبت و  از این بعد

از   باغ   دلم  غصه ی  بیگانه  بر آمد

دیدم که شدم مست می ناب شبانه

از خویش”امان“رفت و از خانه بر آمد

امان قناویزی

27 مارس
۱ دیدگاه

اَبرِ فَروَردین

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  پنجشنبه ۷ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی -۲۷ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

اَبرِ فَروَردین

نوبهار آمد،طبیعت سبز و شادان می شود

هر گیاهی زنده از خورشیدِ تابان می‌شود

سر برآرند لاله ها، در گلشن و باغ و چمن

دشت و صحرا و دَمَن، از نو چراغان می شود

لانه سازد قمری شوریده حال در شاخسار

بلبل از سودای گل، مست و غزلخوان می شود

هرطرف   آکنده   می گردد   زبوی نسترن

غنچه از دیدارِ شبنم،شاد و خندان می شود

ابرِ   فروردین   ببارد   عاشقانه   بر چمن

سبز و شاداب زین سخاوت، راغ و بوستان می شود

می کنیم   هردم   توکل  بر خدای لایزال

شادمان دلهای ما، از نورِ ایمان  می شود

بر عزیزان مقدمِ فصلِ  بهار   فرخنده باد

گلُفِشان نوروزِ ما، با لطفِ یزدان می شود .

مریم نوروززاده هروی

سوم حمل(فروردین) ۱۴۰۴ خورشیدی

۲۳ مارچ ۲۰۲۵ میلادی

از مجموعهُ”میهنِ عشق”

 هلند.

 

27 مارس
۱ دیدگاه

دخت دلفگار کابل

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  پنجشنبه ۷ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی -۲۷ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

 دخت دلفگار کابل

 یاران    رسیده   لشکر    سبز  بهار  حیف

در  کابل ِ شکسته  دل ِ   غمگسار    حیف

 از  خانه  خانه  نیست صدایی  بلند  وای

 در کوچه کوچه نیست به غیر از غبار حیف

 صبر و شکیب و تاب و تحمل  کجا شدند

 رفته ز سینه سینه ی  مردم  قرار حیف

 شلاق دین و سنگ ِ جهالت  همی زنند

بر دست و روی و فرق زن ِ با وقار حیف

 ببریده    اند   شاخه ی   امید   دختران

 این   جاهلان  ِ بی   خرد ِ   نابکار  حیف

 کرگس نشسته بر گذر و رفته زین دیار

 عنقا و باز  و  باشه و  مرد ِ  عیار  حیف

 گو   باغبان  باغ  که  آهسته   زن قدم

کانجا    فتاده    بلبلک    دلفگار    حیف

مسعود خلیلی

27 مارس
۱ دیدگاه

درب ِ خرد

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  پنجشنبه ۷ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی -۲۷ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استر

درب ِ خرد

درب خرد  گشا  که  گُلستان ِ عالم است

عطر ِ صفای ِ عقل و خرد جان آدم است

مانَد به کوزه ای که  تهی باشد از درون

آواز  ژاژ  گویی  بدان  زیر و  آن بم است

برهم   مزن   تو  فکر   مرا  مدعی  بدان

شور ِ تو بی اثر شده در و ضع  برهم است

انسانیت به گوهر ِ احساس متکی ست

خونابه های شوق بدین دیدۀ نم است

هرگز تو  شکر  ایزد  ما   را   نگفته ای

فکر ِ تو در اسارت ِ حرص است و ماتم است

این درد و غم ز سوی  خدا میرسد به ما

تا گریه هم برای خودش گاهی مرهم است

ما ایم  و  راه  عجز  و   امید  و  توکلی

پندار ِ زاهدان ِ ریایی خم و چم است

ما گر چه در  امور ِ  عبادت  کم ِ کمیم

شکر ِ خدا که کبر به  افکار ما  کم است

زاهد ز درب ِ عجز گهی در خموشی باش

دیدم صدای دهل ِ تو  دایم به دم دم است

همایون شاه عالمی

۲۶ مارچ ۲۰۲۵ میلادی

26 مارس
۲دیدگاه

حسرتِ دیدار

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  چهارشنبه ۶ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۶ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

حسرتِ دیدار

*هیچ جا بهتر ز شهر عشق نیست

منکه   دنیا   سیاحت   کرده ام*

گفتمش  باز آ  به سویم  نازنین

منکه عمری با تو عادت کرده ام

هر زمان مهر تو دیدم، من تو را

از دل و از جان  دعوت  کرده ام

با نبودت  نازنین  در  گوشه ای

سال ها شد تا که عادت کرده ام

تو که رفتی ای صنم از  کلبه ام

با   دل   افگار  خلوت    کرده ام

درد من گردیده صد چندان‌ دریغ

تا ز ملک خویش عودت کرده ام

حسرت دیدار  کشیدم  سال ها

با خودم احساس همت کرده ام

صد سبد گل چیده ام از چشم او

از خودم این گونه دعوت کرده ام

صد فغان و ناله دل  از  من شنید

از خودم احساس نفرت کرده ام

آن چه در دل بود آن را  با “امان

جای تو  خالی  قسمت  کرده ام

امان قناویزی

26 مارس
۱ دیدگاه

 یک خورشید خنده . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  چهارشنبه ۶ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۶ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

 یک خورشید خنده . . .

 صدا  از  ما  نمی  آید ، زمین  بگشا   دهانت را

 بخوان در گوش دریا ها ، ز طوفان داستانت را

 چرا ای عشق بی پایان ، به بستر در قفس گشتی

 بیفشان رنگ بر هستی  ، فروزان آسمانت را

 بسان   واژه  های  مرده،  در  گور    کتابی تو

 تو ای اندیشه آتش شو، برون بنما جهانت را

 به یک خورشید خنده، عشق محتاج است در ظلمت

 برایش هدیه کن عاشق ، تمام کهکشانت را

غروب از غرب می آید چه شد اشراق تو ای شرق؟

برون شو از شفق، بنما، فلق های  نهانت را

 بیا فردا! جهانی گرگ هم از نشه «دیروز» گردیده

براین تاریخ مرگان چتر کن، رنگین کمان ات را

 به تو شاعر که تن خواهی و تن  بخشی ، قسم  بر عشق

 بکن خورشید بیداری ، لب و شعر و زبانت را

 تو ای پهناور  زخمی ، تو ای  دریای انسانی

 تن ات شد خورده و برخیز ، نگهدار استخوانت را

 بهار و عشق و آزادی، همه همزاد خورشید اند

 ترا ای انقلاب عشق ، نمی خواهم  خزانت را

                                                                                                                                                                                                  

فاروق فارانی

 نوامبر ۲۰۲۴

26 مارس
۱ دیدگاه

دلهره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  چهارشنبه ۶ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۶ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

دلهره

۹۴  الف

 دیر  مکن   اینقدر  ،   زود    بگو  کاش  را

 تا به حقیقت دهد ، خواب سحر جاش را

 وای   اگر  کاهلی  ، دست  دعا  بشکند

 تا  برسد گور کن   ، زاغ   خورد  لاش  را

دل چو بیاری به کف ، چشم مدوز هر طرف

 ظرف چو مایل شود ، لول دهد ماش را

پا    به  گلیمی  منه ،  کو   نبود   مال تو

 تا ننهد هر  کسی،   بر سر  تو  پاش  را

 دانه ی   کم  را   کجا  ، آب   بیفزایدش

 آب    بریز   آنقدر ،    تا   بپزد    آش  را

سر به گروگان اگر  ، می ندهی  خوبتر

 تا  نکند  بی  بها ،   دلهره  سوداش را

شکیبا شمیم رستمی

۲۷ اپریل ۲۰۱۸

26 مارس
۱ دیدگاه

عهد و پیمان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  چهارشنبه ۶ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۶ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

عهد و پیمان

حکایت می‌کند چشمان مستت کابلستان را

شمال کاکلانت   می‌دهد   بوی  خراسان را

 

سزاوار  جهنم  میشوم  گر دست  کم گیرم

هوای   بستر  ناز  تو ای  ماه    بدخشان  را

 

به پایت فرش میسازم گل شب بو گل سوسن

به پای مهر تو ریزم  گلاب  یاس و ریحان را

 

هرات وغزنه وهلمند ندارد  مثل  و همتایت

بهای تار مویت هم نگیرم  حور  و غلمان را

 

برابر کے  کنم با  ناز   و   تمکینت   نگارانے

تخار و کندز و بلخ و  هریوا  و  سمنگان را

 

مسلمان نیست آئینم یقینا  کفر میباشم

اگر نا شکری کردم بودن شمع شبستان را

 

خدا زار و زبون سازد شهید غرق خون سازد

اگر عادل بجا  نارَد  قرار  عهد و  پیمان را

سید عنایت الله عادلی

۱۷ دلو ۱۴۰۲ خورشیدی

کابل – افغانستان

 

26 مارس
۱ دیدگاه

صلح و صفا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  چهارشنبه ۶ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۶ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

صلح و صفا

ای جوانانِ  وطنصد  ها  سلامم  بر شما

گرنسازید این چمن را گل شود  در انزوا

چشم‌مردم‌رخ به‌ درگاهِ  خداوند  و شما

پس بکوشید در رهِ  آزادی و صلح و صفا

خون اطفال و زنانِ  میهنِ ما  تازه است

بر شهیدانِ  وفا  بالا  کنید  دستی  دعا

بهر آبادی و   رشـدِ  میهـنِ  زیبای  خود

آستین را بر  زنید   امـروز  باشد یا صبا

تا نبیند مهر را «سیمین» میانِ  مردمان

کی شود آباد و پاک این کشورِ پُر ماجرا

سیمین بارکزی

۲۶ نوامبر ۲۰۲۰

26 مارس
۳دیدگاه

بال هایم را بستم – I closed my wings

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  چهارشنبه ۶ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۶ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

بال هایم را بستم

چه پر شکوه

و چه گسترده بال

در سرزمین مهر

 صدایت زدم

و سرودمت عاشقانه

و دوستت داشتم صادقانه

و اما پژواک آغوشت

دوری بود

و بیخبری

و امروز سروده هام

ترا بیرنگ می سرایند

و در سکوت

تا بگوشت نرسند

ودر زباله دان زندگی ات

چون کاغذ پاره های بی بها

زندانی نشوند!

 

هما طرزی

نیویورک

۱۱ جنوری ۲۰۲۵

I closed my wings

How glorious

And how wide

In the land of love

I called you

And I sang to you lovingly

And I loved you sincerely

But the echo of your embrace

Was distant

And you were unaware

And today my songs

Sing you colorless

And in silence

So that they do not reach you

And in the trash can of your life

Like worthless scraps of paper

They do not become prisoners!

 

Homa Tarzi

New York

January 11, 2025

26 مارس
۲دیدگاه

بهــــــا ریــــــه

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  چهارشنبه ۶ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۶ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

بهــــــا ریــــــه

 

آ مــد بـهـــا ر و کـشــور مــا ، زا ن  خـبـــر نـشــد

گــل هــا بـخـا ک رفـتـه و  بـیـــرون  د گــرنـشــد

بلـبـل که د یـد،  وضع چـمـن  را  چـنـیـن خــرا ب

بــا کـــرگــس وکـــلاغ، د گــرهـمـســفـــرنـشــد

ا زجـنـگ خـا نـه  ســوز و ز جـو ر ســتـمـگـــرا ن

ا فـغـا نْسِتـا ن خـرا ب وبـرآ ن  یـک نـظــر  نـشـد

ا زبـس رسـیـده ظـلـم وجـِنـا یـت، به  ا وج خــود

یک فــرد با زگــشتـه به وطــن، مُـسـتـَقـَـرنـشــد

هــرکـس به پُــرنـمــودن، جـِیـبـش کـنــد تـلا ش

یـک وا لی  و  وزیـــر و رئـیــس،  دا د گـــرنـشــد

آ ن جــا نـی بـزرگ و  شـــریکـــا ن،   جـــرم ا و

د رمـلــک مــا زقـَـتــل و قِـتــا ل، بـر حـذر نـشــد

گــرگــا ن بــی حَـمِـیـّـت وسَــفـّـا ک، جــا مـعــه

کـشـتـنـد صـد هـــزا روکـسی، نـوحـه گــرنـشــد

هـــررهـبـــری بـخــا طــرخـود، سعی  مـیـکـنــد

یــک قــا ئــدی ز راه خــــدا، جـلـــوه  گــرنـشــد

بـرقـلــب هـمـچـو ســنگ تـفـنگ دا ر، بی خــدا

ا شـــکِ یـتــیــــم وآهِ  زنــی، کـــا رگــــر نـشــد

ا ی د ل زهـجــرویـا د وطــن، نــا لــه مـیـکــنی

عـمــریـست حـا صلـت، بجــزا زدرد ســرنـشــد

خــوا هم بـه عَـجـــزا زد رخــلا ق ، بـی نـیـــا ز

تـا نـخـــل د شــمـنــــا ن وطـــن، بـــا رورنـشــد

چــون حـیــدری شَــنـیـد، زخــونــریـزی   وطــن

بـرگـود را یـن بهـا ر، چـسا ن  خـون جگـرنـشـد

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۲۲ ما رچ٢۰۲۴

 دوم حمل۱۴۰۳

سیدنی – استرالیا

26 مارس
۱ دیدگاه

نومید مباش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  چهارشنبه ۶ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۶ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

نومید مباش

گاهى که دلت به درد شد یاد نما

گه  یاد   نما  و  گاهى  فریاد  نما

گه یاد  نما خداى خود  را  گاهى

یادى تو گه از زمان بس شاد نما

لبخند بزن اگر چه روحت ناخوش 

خود را بفریب  و خنده  ایجاد نما

لیکن اگرت چنانچه دلگیر هستى

دل  باز  نموده  اندى   فریاد  نما

فریاد  نما  و   گریه   لیکن  کوتاه

بس عقده ز دل  گشا و  آزاد نما

هر آنچه تو خواهى بکن اما جانا

                نومیدى ز سر همى تو برباد نما               

امید  ز سر  گرفته  دل  شاد نما

شیبا رحیمی

24 مارس
۳دیدگاه

آمــد بهـــار

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  دوشنبه ۴ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۴ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

آمــد بهـــار

آمد   بهـار و لیـک،  به  مُلک  عـزیـز مـان

ازظـلـم طـالـبـان به فـراراست مردمـان

ازجـورظالـمـان غـربـا  ،بی حساب بوند

نی آب ونـی غـذا، نـه مسکـن واقـربـان

ازتـرس کـرگسان و  کـلاغـان نیـامــدنــد

قـمـری وبـلبـلان به باغ  ها نغـمـه خوان

ازجنگ خانه  سوز، وطن  غرق خون بود

میـهـن خـرابـه گـشـتـه،زدست ستمگران

طـالـب به ظـلـم خـود روانست وکشـورم

درقـتـل هـای ناروا، شـده اول درجـهـان

گـرگـان  رنگ  رنگ  و یـزیـدان  کـشـورم

 بـیــرحمـانـه میکشـنـد، زمردان و بانـوان

آن رهبران دزد،بخاطرخود سعی میکننـد

یک قـائـدی زراه خــدا نـیـسـت در مـیـان

اشـک یـتـیـم وبـیــوه زنــان بـی اثـرشــده

بـرقـلـب هـمچـو سنـگ تـفـنگـدار جـانـیـان

تا کی حیدری،به یاد وطن گریه می کنی؟ 

ـالـه بـکـن بـه پـیـش خـداونـد انـس و جـانّ

ن                                                                                                                                                                                                                            

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

۳۱ مارچ ۲۰۲۲

سیدنی – آسترالیا

24 مارس
۱ دیدگاه

تازیانه  

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  دوشنبه ۴ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۴ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

تازیانه  

در  دست  ما  کبوتر و  گنجشک لانه زد

 در  فکر  نیز   خار   مغیلان   جوانه   زد

 دلهای ما چو جنگل وحشی شد و درآن

شیروپلنگ وگرگ وسگ وگربه خانه زد

 هرکه گذشت! کودک و پیر و جوان ز راه

 با سنگ  دست داشته ما را نشانه زد

بر فرق ما همیشه شب و روز پشت هم

 تقدیر  زد ، خدا  زده  و  هم  زمانه  زد

  هرچه دروغ  بود و  غلط  بود  واعظا

 آنرا برای  مردم  مسکین  نشانه  زد

 گفتند  ما  برای  شما  کار  می‌کنیم!

هرکس به سهم خویش به ما تازیانه زد

#محرابی_صافی

24 مارس
۳دیدگاه

عرصه ی پرواز   

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  دوشنبه ۴ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۴ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

                                                                                                                                عرصه ی پرواز                                                                                                                                                                                     

مال   مردم   نیستى   جانا   کمال   مردمى

خوب یا بد هر چه مى باشى تو حال مردمى

نسلى وابسته به تو و نسلى از تو پند گیر

خوب اگر باشى وقار،  ار  بد  زوال  مردمى

دست خود گهوار چرخانى و  با دستى جهان

با همین دستان  کوچک بین  مثال  مردمى

دخترى  تاج  سرى  جانا بدانى قدر خویش

اى  که  باغستان   عالم  را   نهال  مردمى

کرده یى دنیا  اسیر  خویش  اى  زیباى ناز

صورت  زیباى  خالق  را   تو   خال  مردمى

فکر خود میدار  شامخ جان  من آرى  بدان

هم جواب استى تو جانا هم سوال مردمى

بال هر پروازى و  پرواز بى تو ناقص است

عرصه ى  پرواز هستى را تو بال مردمى

دختر امروزى  و  مادر   به   فرداى  جهان

منبع برکت  به روز  و  ماه و سال  مردمى

دخترم خوش مشرب و خوشحال باش، آزاده بزى

جاده ى   آزادگى ها   را    روال   مردمى

دخترى تاج سرى جانا بدانى قدر خویش

مال  مردم  نیستى  جانا  کمال  مردمى

شیبا رحیمی

23 مارس
۱ دیدگاه

نوروز مبارک!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه ۳ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۳ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

نوروز مبارک!

با  دست ابر  ها  به من  آور  بهار  را

از  کوچه  باغ، رایحه ی  آن  نگار  را

با چشمه هاى نور، از آغوش آفتاب

شبنم  بریز  صبح  پُر  از   انتظار   را

مهمان بکن به سفره ى نوروز ، اهل دل

از دامنِ  خودت  بتکان  هر  غبار  را

یک کوله بار خاطره بر بند  و  پر بزن

هر شب کبوترانه  هوایِ  “مزار” را

در کوچه هاى غربت خاموشِ سرد دى

حک کن به روى برف قدم هاى یار را

در روز هاى خسته ى  پاییز دل مگو

در گوش باغ قصه ى کبک  و هزار را

باران! ببار و باز کن  آن  گیسوانِ ابر

با   آفتاب    صبح   بیاور     بهار    را 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

#شگوفه_باخترى

# ملبورن – استرالیا

۲۰ مارچ ۲۰۲۵ 

23 مارس
۱ دیدگاه

 در رواق زمانه می پیچد . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه ۳ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۳ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

« آب کم جو، تشنگی آور به دست »

 مولانا

 در رواق زمانه می پیچد . . .

 تا خمار شب ات شکسته شود، قهوه  تلخ   آفتاب  بنوش

عطش عشق را به جام انداز، تشنگی را بجای  آب بنوش

 گریه ات گر ز درد بیداریست، مادر سرزمین اگر خواب است

کودک نور خواره ی می باش، شیر پستان ماهتاب  بنوش

 دهن و دیده ترا  بستند،  گمره  ساحل  رهایی   عشق !

نم این بحر تا رسد به لبت، دور کن از رخت نقاب،  بنوش

 شربت خواب زهر شیرین  ، عطش ات را گرفته  اند از  تو     

 غرق در بحر تشنگی می باش ، از مد و جزر آن شراب بنوش

در سر تو غروب می کارند، در دلت عشق را خزان کردند

تا رسیدن به رود بار طلوع، لقمه زن آتش و سراب بنوش

تا که هر واژه خواب را جاریست، چشمه ی خشک  و کور بیداریست

 از حروف کلام تک تک دل، صد کتب خانه  دلکتاب بنوش

در رواق زمانه می پیچد، بانگ عطشان   پرسش فردا

پاسخی گر نمی رسد ز جهان، گوش در سینه کن  ،    جواب بنوش

 تا حضور ترا به غیب کشند، شهد مسموم  گم شدن دادند

 گرچه تلخ است چون حقیقت عشق، نوش‌ داروی انقلاب بنوش

فاروق فارانی

 اکتبر ۲۰۲۴

 

23 مارس
۳دیدگاه

 خشم دریا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه ۳ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۳ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

 خشم دریا

۹۳ الف

 کلام موج را تنها  تبسم های دریا  میکند  معنا

 که بنشاند در آغوش خودش صد  موج را دریا

 چه  آهنگی  که آب  روی دریا  را   به کف  آرد

 در  آن  سو ساحلی  بهر  تماشا میشود  تنها

 شب از طوفان  آتش خیز موج آب  می ترسد

 ز وحشت پرده ء تاریک خود را می کشد بر ما

 نمیدانم  چرا   آهسته   باید  گفت  نامش  را

 و آن  آهسته  بر دل گر  رسد دل را کند  شیدا

 برو  مهتاب عکست  را  به روی   آب  میبینم

اگر دریا به خشم   آید  ترا  هم  میکند  رسوا .

شکیبا شمیم رستمی

۱۵ نوامبر ۲۰۱۷

23 مارس
۵دیدگاه

آهسته

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه ۳ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۳ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

آهسته

 

در عشقت شتابی ندارم

آهسته آهسته

قدم بر میدارم

تا غنچه ها باز نشوند

و عمر شکوفه

به درازا کشد

 

هما طرزی

نیویورک

 ۵ جنوری ۲۰۲۵

 

Slowly

I am in no hurry to love you

Slowly, slowly

I walk

So that the buds do not open

And the life of the blossom

is long

Homa Tarzi

New York

January 5, 2025

23 مارس
۱ دیدگاه

نوروز مبارکباد

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه ۳ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۳ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

نوروز مبارکباد

اى  همسفرِ   دلها   نوروز  مبارکباد
هم برتو و  هم برما  نوروز  مبارکباد
این فصلِ دل آگاهى هرگوشه طرب راهى
بردشت ودر و  دریا  نوروز  مبارکباد
شدنویت بهروزى هنگامه ى پیروزى
بر  واژه ى   وا ویلا   نوروز   مبارکباد
سیلى به رخِ شب زن بانعره ى یارب زن
شو با سحر همآوا  نوروز   مبارکباد
دى رفت وبهار آمد  گلبوته   ببار آمد
بر   بادِ  جهان    آرا   نوروز   مبارکباد
شادابى دلها شد هنگام تماشا شد
برسبزه وبر صحرا   نوروز   مبارکباد
چشمانِ عدوشوراست ازمهر و صفا دور است
او باد و همان حاشا نوروز مبارک باد
گردیده ى دل باز است هین نوبت اعجاز است
گردیده چمن  احیا  نوروز   مبارکباد
شوریده ى شیدا شو اى گمشده پیدا شو
اى عشق غزل  آوا  نوروز  مبارکباد
….
نورالله وثوق
۱۹ مارچ ۲۰۲۵ 
23 مارس
۱ دیدگاه

ای نوروز

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه ۳ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۳ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

ای نوروز

 

‏‎ای نوروز تازه آفرین

‏‎و ای بهار مهر انگیز

‏‎به اعجاز برگ سبز درختانت

‏‎به هنر رنگین شگوفه سارت

‏‎به وزش نسیم بهارت

‏‎به چتر سبز سبزه زارت

‏‎به عطر یاسمن و سنجد و نسترنت

‏‎به بال جستجو پرنده گانت

‏‎به اندیشه فردای مورچه گانت

‏‎به آئین نغمه ئی بلبلانت

‏‎به آشیان عاشقانه رستگارانت

‏‎سوگند , سوگند

‏‎دمی ما را از اندیشه های مرده

‏‎کهنه ,خسته وگسسته رهائی ده , بیدار کن , از نو بساز.

 

‏‎ میترا وصال

۲۰ مارچ ۲۰۲۵

لندن

 

23 مارس
۳دیدگاه

تو آیی سال نو آید . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه ۳ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۳ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

تو آیی سال نو آید . . .

چه می شود که  بیایی  بهارِ  من باشی

مه و ستاره و خورشید  و  یارِ من باشی 

در  اُستان   دلم     می کنم   مکانت   را

به فرش  سرخ  جگر  افتخارِ  من باشی

تو  بلبلی  و   به  هر جا  بهار  ناله  کنی

تو باغ  یاسمن   و  لاله  زارِ  من  باشی 

بغل  کنم   به  هوای    تو  من   خیالاتم 

بهشت و  دار جهان  و  دیارِ  من  باشی

به شور پیرهنت عطرِ  عشق  ارزن کن

سکون وسوسه ای بی ‌قرارِ من باشی

تو آیی سال  نو  آید  تو آیی   عید شود

تو نازنین  خوشی   روزگارِ   من باشی

قدم گذار به چشمانِ خسته  از هجران 

که فصلِ آخرِ  چشم  انتظارِ من باشی 

تو سال هاست به محمود  سوژه‌ای جانم

تو بهترین   ز هزاران  هزارِ  من باشی 

————–

      جمعه اول حمل ۱۴۰۴ خورشیدی

             ۲۱ مارس ۲۰۲۵ میلادی  

              احمد محمود امپراطور

 

 

22 مارس
۳دیدگاه

 طبـیـب دردمنــدان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  ۲ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۲ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

بسمه تعالی

 طبـیـب دردمنــدان

ای  طـبـیـب  درد  مـنـدان یا عـلی !

ای ا نـیـس مُـسـتمنــدان یا  علی !

نــا م زیـبـا یـت  عـلی  شـیـر خــدا

در دو دنیا،مشکل آ سا ن  یا علی!

دوسـتا نت هـرکجا  خـوار و ذلـیـل

تا به کی حـا ل پریشا ن  یا علی !

ازجـفا ی ظا لـما ن  مُلک  خـویش

گشته ایم ما خا نه ویرا ن یا علی!

ملک ا فغا ن را نمـود ند  پا یمـا ل

سـرخ ازخـون شـهـیـدا ن یا  علی!

دوســـتـا ن آواره  و  دور از  وطــن

گـیـر،د سـت بی نوا یـا ن یا عـلی!

حـق زهراهـمسرت،دخت رسـول

یک نظـربر ما  غـریـبـا ن  یا عـلی!

یا عـلی بـودی یـتـیـمــا ن  را پـد ر

هـم پرسـتا ر مریـضـا ن یا عـلی!

بهـرعـبـا س وحـسـیــن وزیـنـبـت

رس بـه داد مـلـت مـا ن یـا عـلی!

از عدا لت شهره گشتی درجهـا ن

وزشـجا عت شیریزدا ن  یا عـلی!

درجـهاد کـا فــرا ن دا دی نشــا ن

بیشک هستی، شاه مردان یاعـلی!

 خـدا لایقت کـرده است ذو الـفـقـا ر

نشا نی، تو ازبی نـشـا ن یا عـلی!

به گـلــزار خـلـقــــت  کــرد گــــا ر

تـواعـجـوبـهء گـلْـسـِـتـا ن یا عـلی!

بـرا د ر تـرا خـوا نـد  خـتــم  رُسـُـل

ا ما می، توبرا نس وجـا نّ یا عـلی

چگـونه توا ن وصفـت ای پـا د شه

کـه بـالا تــری  ازگـمــا ن  یا عـلی!

زحُب تو نقـشی به دلـهـا ی ما ست

ز سیما ی ما، آ ن عـیـا ن  یا عـلی!

چو خصمت به شمشیرکیـن  زد ترا

برفت عدل و داد ازجهـان یا  عـلی!

 خـدا کـرده لعـنـت بـرآ ن  بی حـیـا

  ا بن مُـلجــم،اخّ شـیـطــان یا عـلی!

یا عـلی دا ریـم خـوف از روز حـشر

زآنکه ما ئیم غرق عِصیان  یا عـلی!

وقـت جـا ندا دن به داد مـا ن بـرس

قبض روح را سهل گردا ن یا  علی!

حیـدری“ازدوسـتانِ مُخلـص  است

ازلـقـا یـت، شـــا د گــردان یا عـلی!

  پوهنوال داکتر اسدالله “حیدری”

 ششم دسامبر۲٠٠۶

سیدنی – استرالیا

22 مارس
۱ دیدگاه

سرشار

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  ۲ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۲ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

سرشار

دلا تا   دیدن   آن   دلبر   و   دلدار  میرقصم

به هر بام و درو هر کوچه و  بازار میرقصم

اسیر شاهِ شاهانم که تاج سروران  باشد

که تا محشر  خدایا من بهر دیدار میرقصم

منم تا دیدن آن قامت موزون و رخسارش

به دیدار  رخ  جانان  به  یاد   یار  میرقصم

اگر بینم شبی در خواب جمال  سرورم مولا

زدیدار جمالش روز و  شب   صد   بار میرقصم

چه میگردد اگر روزی شوم من  محو رخسارش

یقینآ بیخود و  مست و قلندر وار میرقصم

اگر سوزندمرا در آتش و هیچ نیست پروایم

بسوزانند   سراپایم   درون  نار  میرقصم

وگر از پا  بیآویزند  مرا  در حسرت ِ دیدار

به عشق او دل خندان به  پای دار میرقصم

مرا باور به آن دیدار در آن روزِ جزا باشد

خداوندا که تا محشر به آن دیدار میرقصم

بگیر هر دست باور مند خداوندا به لطف خود

بگردان شاد دل ما را که من سرشار میرقصم

ندارد هیچ غمی جز دیدن ِ جانان ( عاشوری)

بدیدارش شوم نایل ، شیرین گفتار میرقصم

 داؤد عاشوری

بیست یکم مارچ  ۲۰۲۵

ملبورن –  آسترالیا