۲۴ ساعت

21 سپتامبر
۱ دیدگاه

در رثای خورشید ازادی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۳۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

در رثای خورشید ازادی

 تقدیم به روح شهید راه صلحجویی

استاد برهان الدین ربانی

 دریغ از هجر تو، ای اسوه ی ایثار  دوران‌ ها

 به رزم روسیان و ملحدین همچون سد پولاد

 و بودی خار چشم خصم و استکبار دوران‌ها

 تو بودی یار مظلومان و  خصم  مردم‌ آزاران

صدای دادخواهی بر امت،  احرار  دوران‌ ها

مسلمانان همه بر شأن والا  حرمت‌ آرا شد

 ولی صد حیف از بی‌مهری  اغیار دوران‌ ها

 دریغا قامت سروت به  دست کوفیان افتاد

 شدی قربانی ن یرنگ  استعمار  دوران ‌ها

 ز غدر کرزی و زلمی، تو  ای  استاد فرزانه

 به خون غلطیدی و رفتی  ز بزم یار دوران‌ها

هنوز هم داغ  فقدان تو  اندر  کشورم تازه

بسوزد سینه از یاد تو ای غمخوار دوران‌ها

چو خورشیدی درخشان درمسیر مکتب و میهن

 فروزان مشعل ما خط تو ،  آثار دوران ها

 بود یادِ تو پاینده به جان  عاشقان هر دم

 طنین‌انداز ماند نام  تو  در کار  دوران‌  ها

 خواجه محمد نعیم قادری

شنبه ۲۸ سنبله ۱۴۰۵

دالاس- تکزاس

21 سپتامبر
۱ دیدگاه

در باره آسیب شناسی اخلاق؛

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۳۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

در باره آسیب شناسی اخلاق؛

اخلاق چیست؟

نعیم سلیمی

۲۰ سپتامبر ۲۰۲۶

جوامع بشری درطول تاریخ مقررات اخلاقی را برای زیستن ایجاد نموده و در عین زمان سلاح اجباری ایدیولوژیک را برای حفظ نظم موجود اجتماعی فراهم ساخته که بر مبنای ریاکاری استوار است.

هدف اصلی برای انتشار جزوه حاظر این است تا ماهیت این ریکاری دریک جامعه طبقاتی آشکارشود وبحران اخلاقی نظم مسلط جهانی ناشی ازآن برملا گردد.

در مورد چیستی اخلاق به گونه موجزباید خاطرنشان گردد که اخلاق عبارت است ازمجموعه ای از قوانین و مقررات مربوط به عمل و کردارانسان و زندگی اجتماعی انسانی ست که گویا درآن پدیده اخلاق مجموعه از صفات درونی، ارزش ها وهنجارهای انسانی را دربردارد که به انسان کمک می نماید خوبی را ازبدی تشخیص دهد.

درمکتب ومدرسه برای ما چنین تدریس می نمودند که اخلاق امری ست مطلق و تغییر ناپذیر برای هرفرد درهمه ی زمانه ها ومکان ها. اما درک علمی و عینی تاریخی این گونه برخورد انتزاعی را در مورد اخلاق رد می کند. و در عوض اخلاق را چیزی ملموس و دراصل و اساس خود آن را مسئله مادی پنداشته و آن را پدیده محصول تکامل و انکشاف جوامع بشری می داند.

ایده و طرز دید ما در باره جهان چیزی ایستا و ثابتی نبوده ؛ بلکه پیوسته در حالت تکامل و دگرگونی می باشند. و پدیده اخلاق نیزبه همین ترتیب با تغییر شرایط و روابط اجتماعی ما دستخوش دگرگونی و دگردیسی قرارگرفته و تکامل می نماید.

سعی می نمایم تا با آوردن چند مثالی درزندگی فرهنگی جوامع مختلف انسانی دراین زمینه اندکی مکث نمایم: امروزه درسراسرجهان، کشتن نوزادان یک جنایت تکان دهنده وازنظراخلاقی منفور پنداشته می شود. اما شواهد ومدارک مختلف باستان شناسی و انسان شناسی در گذشته های نه چندان دورنشان می دهد که نوزاد کشی در بسیاری ازجوامع شکارچی گرد آورنده در سراسر جهان یک عمل قابل قبول بوده است. به همین ترتیب داشتن برده[غلام و کنیز] زمانی به لحاظ اخلاقی قابل قبول و حتی محترم شمرده می شد که امروز تقریبا در همه کشورها ممنوع وغیراخلاقی ست؛ اگرچه به گونه ای بردگی هنوزهم به اشکال مختلف نوین آن وجود دارد.

آنچه را وضاحت دادیم صرفا ازدیدگاه و نظریات مختلف میان فرهنگ های مختلف ناشی نشده که به گونه تصادفی تصمیم هرفرهنگ جداگانه را بطور انفرادی برای شیوه خاصی از زندگی بازگو نماید. بلکه چنین امری منعکس کننده تغییراتی در توسعه و انکشاف هرجمعیتی ومهمتر ازهمه بازگو کننده درجات متفاوت رشد نیروهای تولیدی در جوامع بشری ست.

چرا شکارچیان گرد آورنده نوزادان را می کشتند؟

برای اینکه داشتن تعداد زیاد فرزندان وابسته ؛ بهره دهی جوامع نامبرده را کاهش می داد. در حالیکه معکوساً تعداد افراد نیازمند به غذا را برای شکارچیان افزایش می داد.و شاید بتوان چنین استنباط نمود که تولد بیشتر نوزادان خطر وجودی را برای کل جامعه ایجاد می نمود. بنا براین عمل نوزاد کشی نشان دهنده سختی زندگی در زمانی بودکه سطح توسعه نیروهای تولیدی بسیار پایین بود.

خب! در بالا از برده داری سخن به میان آمد. به همین منوال ظهور و زوال برده داری بازتابی از تغییرات دربنیاد اقتصادی جامعه بود. اکثریت بردگان یا در جنگ ها اسیرمی شدند و یا افراد بی بضاعتی بودند که دیگر قادر به تأمین معیشت خود نبودند. اگرچه افتادن دردام برده داری یک شگون بد و جدی تلقی می شد؛ ولی با این همه دربیشتر موارد نسبت به تنها گزینه ی دیگر یعنی مرگ، ارجحیت داشت. درعین حال برده داری نقش اساسی در تولید مازاد بزرگی در اقتصاد داشت که دستاورد های تعدادی از تمدن های باستانی بر آن استوار بود. بنابراین برای عبرانیان یا یونانیان باستان، کسی که بردگان زیادی داشت، به هیچ وجه جنایتکار یا حتی استثمارگرتلقی نمی گردید. او فردی بود محترم که غالبا مرد پنداشته می شد و به عنوان عضو وشخصیت برجسته ی جامعه شناخته می شد که گویا به لطف شجاعت، تیز بینی و یا لطف خدایان از نعمت داشتن خانواده ای بزرگ برخوردار شده بود. تنها پس از آنکه برده داری زائد و مانعی برای رشد اقتصادی بیشتر مبدل شد؛ توده های مردم بطور کلی در برابر برده داری دست به اعتراض زدند.

البته آنچه را که به گونه مشرح در باب «اخلاق» دربالا از آن یاد آوری نمودم ؛ فشرده و استنتاجی ای است از یک اثر ماندگار لئون تروتسکی ، انقلابی، نظریه پرداز سیاسی و یکتن از چهره های کلیدی در انقلاب های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ روسیه زیر نام « اخلاق شما و اخلاق ما » ، از انتشارات موسسه نشراتی Pathfinder ، ۲۰۱۳ که می شود به گونه ی موجز پدیده ای را بنام اخلاق در یک عبارت کوتاه چنین جمعبندی نمود:

« اخلاق محصول انکشاف اجتماعی است.»

یکی از قواعد و مقررات اخلاقی خیلی عام در کلیه جوامع بشری که مشمول همه زمانه ها تلقی شده و ذاتاً به گونه فطری درست به نظر می رسد این است که باید هیچ کسی دزدی نکند. برای اینکه دزدی بداست.

در انجیل مقدس! برای نهی دزدی چنین افاده ای وجود دارد که نهی از آن گویا امری ست آسمانی که ازیک مرجع ابدی مافوق نازل شده است . ولی اگر عمیق فکر شود این قاعده اخلاقی نیز محصول تکامل و توسعه اجتماعی ست. در بیشترین حیات دوران زندگی بشر؛ مالکیت خصوصی و نابرابری وجود نداشته که بدون موجودیت چنین مالکیتی «دزدی» مفهومی را ارائه نمی نماید.

توسعه کشاورزی که قدامت آن به حدود ۱۲۰۰۰ سال پیش برمی گردد؛ در نتیجه آن توانمندی روبه رشد برای تولید مازاد زمینه های مادی را برای ظهور نابرابری ، مالکیت خصوصی و تقسیم جامعه مهیا نمود. روابط اجتماعی برخاسته از چنین تقسیمندی طبقاتی که برمبنای استثماراکثریت جامعه استواربود؛ طبیعتاً بازتاب خود را در اخلاق جدید طبقه ممتاز و نو ظهور که نهاد های ایدیولوژیک زمان مانند خط ، مذهب سازمان یافته وغیره را نیز درانحصار خودداشت . هنگامیکه نهاد های مسلح دولت بوجود آمدند؛ چنین نهاد ها همزمان به محافظان اموال ثروتمندان و نگهبانان نظم واخلاق عمومی مبدل شدند که تا به امروزادامه دارد.

از جانب دیگر لازم به یاد آوری است که خود جامعه طبقاتی دائماً رفتار های غیر اخلاقی را افزایش و باز تولید می کند که ممنوعیت هاهرگز نمی تواند رفتارهای غیراخلاقی را ازبین ببرد؛ زیرا که چنین کردارهامحصول تضاد های عینی نابرابری اند. وهزاران سال تدریس وموعظه های نهی از منکر نتوانسته جلو دزدی های بی شمار را بخصوص دردراز مدت بگیرد که ما خود شاهد آن می باشیم.

مارکس و انگلس درایدیولوژی آلمانی یاد آور شدند که « ایده های طبقه حاکم در هر دورانی؛ ایده های حاکم آن دوران می باشد (ایدئولوژی آلمانی ، انتشارات پروگرس، ۱۹۷۶، صفحه ۶۷).

تذکاراین نکته ازآن جهت لازمی می افتد که طبقه حاکم اگر فقط به استبداد عریان تکیه زند؛ نمی تواند قدرت خود را بر اکثریت بزرگی از توده های مردم حفظ کند. این طبقه به ابزار های دیگری نیاز دارد که عمدتا ایدئولوژیک هستند و اخلاق جزکلیدی آن را تشکیل می دهد . بنابر این اخلاق به عنوان ابزارایدئولوژیک بدست طبقه حاکم عمل می کند.

اضمحلال وانحطاط اخلاقی درجامعه طبقاتی

تا آن زمانیکه انقسام جامعه به طبقات استثمارشونده و استثمارگرتداوم داشته باشد؛ اخلاق دراین میانه به مثابه وسیله ای دردست ریاکاران عمل می نماید.

باید به یاد داشت که [اخلاق رسمی] در یک اجتماع همیشه مدعی وضع قواعد رفتاری برای کل جامعه و به نمایندگی از آحاد مردم بوده و می باشد که منظورش توجیه و حفظ روابط اجتماعی موجود و رفتارهای اخلاقی در چارچوب آن می باشد که تضعیف و فروپاشی آن را محکوم می کند. به عبارت دیگری کردارهای اخلاقی طبقه حاکم با تلاش برای متحد ساختن طبقات متخاصم؛ نقش مهمی را برای حفظ نظم موجود اجتماعی ایفا می نماید. اساساً چنین برخورد اخلاقی این توهم را برای مردم تقویت می کند که گویا می توان هماهنگی اجتماعی را با اصول انتزاعی و جهان شمول زندگی حفظ نمود که کاملا نادرست است. بنابر این اخلاق استثمارگران در خدمت طبقه حاکم بوده وسعی می نماید تا مبارزه طبقاتی را پنهان سازد.

بطورمثال؛ زمانیکه اشراف فئودالی طبقه حاکم جامعه بودند؛ اشرافیت ووفاداری برای آن امر مهمی بود. و چنین ارزشی ظاهرا «جهانی» تلقی می گردید که برای حفظ هیرارشی و سلسه مراتب یک نظام فئودالی لازمی پنداشته می شد.ارباب قدرت در چنین ساختار های اجتماعی در بدل اشاعه اینکه همه انسان ها یکسان به دنیا آمده متقاضی بودند که هرکسی در جامعه جایگاه خود را در هیرارشی محدود وانعطاف ناپذیراجتماعی بداند و پا از آن بیرون نکند. و این برای مردم چنین گفته می شد که چنین ارزش های جهانی وآسمانی اند.

اما مساله زمانی جالب می شود که طبقه حاکم قدرت هرگز واقعا به اصول اخلاق خودی احترام نمی گذارد. واگر منافع حیاتی اش تهدید شود؛ بدون چون و چرا آن را کنار خواهد گذاشت.

با آنچه دربالا گفته آمد سوالی مطرح می گردد اینکه اگر مورال اخلاقی طبقه حاکم بطور همیشه توام با منافقت بوده باشد؛ چرا چنین ارزش های اخلاقی از جانب توده های بزرگ مردم پذیرفته شدند؟

اگرصرفا نقش پروپاگند و تبلیغات منبری و یا اعمال زور را چه در حوزه سیاست و یا ادیان برای اشاعه ی ارزش های اخلاقی مدنظر داشته باشیم؛ غیرممکن می بود تا سیستم های اخلاقی در میان عقول و قلوب مردم ستمدیده برای قرن های متمادی جایگزین شود.

پاسخ به این سوال را باز هم بایستی درانکشاف اجتماعی و مبارزه طبقاتی جستجونمود و آن چرا؟

زمانیکه طبقه حاکم قدرت جامعه را به جلو و رونق می کشاند؛ زمانیکه که نظم اجتماعی چنین جامعه ای پایداربه نظرمی رسد؛ بنابرآن طبیعی است که حکومت برخاسته از چنین ساختار طبقاتی درحال رونق برای همه طبقات دیگر؛ حتی ستمدیدگان معنی و مفهوم پیدا می نماید. و به همین گونه نظم اخلاقی آن نیز منطقی به نظر می رسد و به عنوان چتر محافظتی ضروری دربرابر فروپاشی تمام ارزش های اخلاقی و سقوط به دامان امیال حیوانی تلقی می گردد.

مبتنی برهمین اصل است که اخلاق فئودالی مذهبی بخصوص کلیسای کاتولیک در مقاطع معین تاریخی توسط همه ، به طریقه های مختلف توسط طبقات مختلف به عنوان ارزش های«درست» و«حق» پذیرفته شد. هنگامیکه نقض اخلاقی توسط طبقه حاکم کشف و یا دریافت می گردید؛ چنین تخطی ها و نقض ها به عنوان جرایم فردی محکوم می شدند.

به گونه مثال یک ورانداز کلی به اثر کمدی الهی دانته الیگیری شاعر، نویسنده و فیلسوف بزرگ ایتالیایی در قرن های سیزدهم و چهاردهم حکایت از ریاکاری های کلیسای کاتولیک دارد. این اثردربرگیرنده اشعار حماسی گونه بلندی ست که سفر خیالی دانته را پس ازمرگ درسه قلمرو دوزخ، برزخ و بهشت روایت می کند. جهنم دانته پرازپادشاهان و پاپ هایی ست که از اخلاق مسیحی قرون وسطایی تخطی می نمودند. و بهشت او پرازافرادی ست؛ چه اشراف و چه عوام عادی که تصور می شد سزاوارند در آن بسربرند. آنچه را که درین میانه مهم بوده این است که ریاکاری به عنوان خطایی که باید از نظم اخلاقی پاک شود، دیده می شد. نه یک ویژگی ذاتی چنین نظم مسلط اجتماعی.

حال معکوس روند رونق اجتماعی این را به بررسی می گیریم که اگر شیوه تولید کارآمد خود را ازدست بدهد؛ در آنصورت ما شاهد دورانی ازیک بحران تاریخی خواهیم بود که دیگر طبقه حاکم قادربه حفظ حاکمیت خود به شیوه گذشته نیست. درینجا دیگر نظم اجتماعی چندان منطقی به نظر نمی رسد؛ و به همین گونه ارزش های اخلاقی نیز بحرانزا می شوند:

«غیر اخلاقی بودن چیزجدیدی درتاریخ نیست. معمولا در دوره فروپاشی نظام اجتماعی قدیمی و گذار به یک نظام اجتماعی جدید شکل می گیرد. با از دست رفتن کارکرد طبقه حاکم گذشته ؛ کدهای های اخلاقی مربوط به حاکمیت آن نیز از بین می روند. و به همین ترتیب دردوره گذار؛ اخلاق جدید مبتنی بروابط تولیدی جدید نیز برای ظهور به زمان نیاز دارد.»(T Grant، مارکسیسم در تقابل با فابیانیسم – قسمت دوم ، رشته ی ناگسستنی ؛ موسسه نشراتی

Fortress، ۱۹۸۹ ، صفحه ۵۳۵ ).

یک مرورکلی به برده داری روم باستان مثال های متعددی را جهت فروپاشی و اضمحلال را بطور اخص آن در میان طبقه حاکم بازگو می نماید:

تحت حکمروایی امپراتورهایی مانند کومودوس و کاراکالا بدنام ترین و ظالم ترین امپراتوران تاریخ روم باستان؛ سوقصد، قتل عام و تمامی روش های فساد اخلاقی به بخش رایجی از زندگی عمومی جامعه تبدیل شده بود. به همین لحاظ ملیون ها انسان درآن زمان که به دنبال دریافت مجموعه ای ازارزش ها بودند در پایان قرن سوم به مسیحیت روی آوردند. علی الرغم ریشه های میسیحیت به عنوان یک فرقه یهودی گمنام در گوشه دورافتاده ای ازامپراتوری؛ این دین به سرعت در میان غیر یهودیان رومی گسترش یافت. بخشی ازاین امربه دلیل سخنان آتشینی بود که در انجیل های چندگانه علیه ریاکاری و بد اخلاقی نخبگان مکتوب شده بود؛ مثلاً:

«وای بر شما کاتبان و فریسیان ریاکار! شما مانند مقبره های سفید کاری شده ای می مانید که از بیرون زیبا به نظر می رسند؛ اما درون آنها پرازاستخوان های مردگان وانواع ناپاکی است.»( انجیل متی ۲۷:۲۳ ).

از این که بگذریم؛ دوره رنسانس در اروپا؛ درطول قرن های پانزدهم و شانزدهم، دوره ای بود که در آن نظم فئودالی کهن بطور قطعی شکسته شد. ولی حکومت های اشرافی چیزی جزبحران ببار نیاوردند. زیرا که تمامی نهاد های اخلاقی آن بطورگسترده به فساد آغشته بود. شدت مبارزه ی طبقاتی میان بورژوازی نو برخاسته در جدل میان اخلاق و یا بد اخلاقی آن زمان منعکس می شد. تروتسکی این مطلب را چنین وضاحت می دهد:

«فساد، محور اصلی ایتالیا را تکشیل می داد. هنرحکومت داری بصورت دسته بندی حلقه ای صورت می گرفت و”هنرهای ظریف” دروغگویی، خیانت و جنایت را دربرمی گرفت.»(لئون تورتسکی، استالین، موسسه نشراتی Wellered Books ، ۲۰۱۶ ، صفحه ۶۸۲ ).

تروتسکی خاطرنشان می سازد که ماکیاولی که دراین دوره گذارزندگی می نمود؛ مبارزه برای قدرت سیاسی را مانند «تفکرویا تیوری شطرنج» مورد بررسی قرار می داد که درآن جایی برای پرسش های اخلاقی وجود نداشت.

ماکیاولی اغلباً خودش به عنوان یک دسیسه سازغیراخلاقی توصیف می شد که درواقعیت امر نظریه خود را بر اساس اقدامات طبقه حاکم آن زمان، از جمله پاپ بنا نهاده بود. بنا جای تعجب نیست که با افشای آشکار چنین اقدامات از جانب ماکیاولی برای مردم؛ مشهورترین اثر وی بنام «شهریار» از جانب واتیکان ممنوع اعلان گردید. و درست درچنین یک دورانی بود که مارتین لوتر اعلامیه ۹۵ ماده ای آمرزش نامه ( غفران نامه) خود را در سال ۱۵۱۷نوشت و بردر کلیسای همه مقدسان ویتنبرگ آویخت.

لوتر؛ پاپ و کلیسا را به انباشت ثروت های نامشروع ، فساد و ریاکاری متهم نمود. زیرا درآن زمان کلیسای کاتولیک با فروش آمرزش گناهان که گویا به خریدار کمک می نمود تا به بهشت برود به ریاکاری می پرداخت.

آنچه را که ولتر مطرح نمود احیای نظم قرون وسطایی گذشته نبود. زیرا که چنین چیزی غیر ممکن به نظر می رسید. به این ترتیب ولتراساساً شکل جدیدی از مسیحیت را پیشنهاد نمود: پروتستانتیسم . چنین طرحی شجاعانه از جانب ولتر در آن زمان دیدگاه اخلاقی متفاوتی را برای مرجع عالی روحانیت به میان آورد که پیروان مسیحیت را در یک رابطه مستقیم با کلام خداوند بدون لزوم زائد میانجی شفاعت کننده برای آمرزش گناهان قرارمی داد. البته لازم به یاد آوری است که دیدگاه نوین درآن زمان ایده طبقه نوظهور بورژوازی را بطور دقیقترآن بازتاب می داد. بورژوازی شاید مُشعرازآن بوده باشد که درجدل با کلیسا به خاطر منفعت اقتصادی اقداماتی را رویدست می گرفت. به همین منوال دهقانان نیز برای رهایی خودی از استبداد و ظلم مبارزه می نمودند. اما درین میانه توده های مردم به مفهوم عام آن با انزجار اخلاقی از کل نظم فاسد انگیزه می گرفتند.

انزجاری که نقش مهمی را دروقوع مجموعه ای ازانقلاب های چشمگیر مانند جنگ دهقانان آلمان(۲۶-۱۵۲۴ )، انقلاب هلند(۱۶۴۸-۱۵۶۸) و جنگ داخلی انگلستان (۱۶۴۲- ۱۶۵۱) بازی نمود.

البته که انزجار اخلاقی خود علامتی از یک جوشش انقلابی در جامعه را بازتاب می نماید که با یک سرسختی اخلاقی سالم همراه بودکه بعدا به گونه خاص آن زمانی که انقلاب فرانسه (۱۷۹۳-۱۷۸۹ ) دهشت انقلابی را برعلیه سلطنت و کلیسا براه انداخت. و این امر سبب شد تا روبسپیر یکی ازرهبران برجسته و جنجالی درانقلاب فرانسه دراین زمینه چنین بنویسد:

« ترورتنها عدالتی سریع، سخت وانعطاف ناپذیراست؛ وآنگاه تجلی فضیلت[اخلاقی] است.»(نقل قول ازسرمقاله Bienvenu (ed.), The Ninth of Thermidor, Oxford University Press, 1968, pg 38 ).

در باب کردار اخلاقی

سرمایه داری

زمانیکه بورژوازی جای اشرافیت را گرفت و به طبقه ی حاکمی مبدل گردید؛

ارزش های گذشته فئودالی جای خود را به حاکمیت به اصطلاح جهان آزاد و برابری دربرابرقانون تعویض نمود. اما آزادی انتزاعی جهانی؛ منفعت کاملاً مشخص سرمایه داری را پنهان می نمود.منافعی که به آزادی تجارت، بازار های آزاد و کارگرانی نیاز دارند که کاملاً آزاد باشند. و نیروی کار خود را به هرکسی که آماده باشد برای آن بپردازد به فروش برساند. این روابط اجتماعی نوین بازتاب های خود را دراخلاق طبقه نو ظهور سرمایه داری دریافت نمود. درچنین یک بستری بود که متفکران گوناگون این نظام تلاش بخرج دادند تا اخلاق را با زدودن نقاب مذهبی از آن ؛ عقلانی ترجلوه دهند. از میان این عده متفکران می توان ازایمانونوئل کانت ( ۱۷۲۴- ۱۸۰۴ )و جرمی بنتام ( ۱۷۴۸- ۱۸۳۲ )نام گرفت که امروزه شناخته ترین و مورد ارجاع ترین منابع دانشگاهی می باشند.

طبق تیوری اخلاقی«امر مطلق» کانت، برای اینکه عملی از نظر اخلاقی خوب باشد، ما باید « فقط طبق اندرزی رفتار نمائیم که بتواند درعین حال به یک قانون جهانی مبدل شود.»(ایمانوئل کانت، مبانی میتافزیک اخلاق؛ Hackett ، ۱۹۹۳، صفحه ۳۰ ).

آنچه را که کانت می خواهد استدلال نماید به عبارت دیگری این است که یک کسی قبل ازانجام عملی ازخودش بپرسد چه چیزی اتفاق خواهد افتاد هرگاه همگان چنین کنند. آیا چنین کاری خوب ونیکوست؟

بطور مثال کانت می خواهد این را برای ما بگوید در جهانی که همگی دروغ گفتن را بد می پندارد؛ هیچ فردی نباید تحت هیچگونه شرایطی دروغ بگوید: نتیجه [عمل اخلاقی] هیچگاهی وسیله را توجیه نمی نماید. مگر اینکه وسیله خودش غیراخلاقی باشد.

از جانب دیگر جرمی بنتام که طرفدار تیوری «منفعت گرایی» بود؛ تیوری اخلاقی را با نتیجه کرداراخلاقی مورد مطالعه قرارداده و به این باور بود که نتیجه وسیله را توجیه می نماید. به این ترتیب دیده می شد که در آنزمان نظریه بنتام به تناسب کانت انفطاف پذیرتر به نظر می رسید.

بنابر تیوری اخلاقی بنتامی ؛ اخلاق مبتنی بر سودمندی بر اساس اصلی استوار است که در آن« بزرگترین خوشنودی برای بیشترین تعدادی» مدنظر باشد.

به گونه مثال تصور کنید یک تراموا ازکنترول خارج شده درحال حرکت روی ریل است و به سمت ۵ کارگر می رود. شما کناریک اهرم ایستاده اید؛ اگر اهرم را بکشید، تراموا به ریل جانبی منحرف می شود که در آنجا تنها یک کارگر قرار دارد.

دو راه دارید: اهرم را بکشید( ۱ نفر کشته شود و ۵ نفر نجات یابند) یا دست به اهرم نزنید( ۵ نفر کشته شوند و ۱ نفر زنده بماند).

پاسخ جرمی بنتام به این معما چیست؟

بر اساس فایده گرایی کلاسیک اخلاقی بنتامی شما موظف هستید اهرم را بکشید تا ریل تغییر کند و یک نفر بجای ۵ نفر قربانی شود.

به همه حال ؛ نظریه منفعت گرایی سرمایه داری بنتامی انگلیسی و نظریه کانتی «امر مطلق» هردوازیک آبشخورانزاعی یکسانی به مساله اخلاق رنج می بردند.

هر دو صرفا اخلاق نو ظهور سرمایه داری را به یک “قانونی” مبدل نمودند که بطور جهانی برای همه انسان ها قابل اجرا باشد.و از این پس منظر؛ هردو همان ریاکاری را توجیه می نمودند که با اخلاق سرمایه داری در کلیت آن همخوانی دارد.

شاید امروزه نام کانت و یا هم جرمی بنتام به گونه زایدی در یادداشت ها و اخبار اطلاعاتی مطرح نباشد. مگر باید بیاد داشته باشیم که منطق کانتی و بنتامی در گفتاروکردارریاکارانه سیاستمداران بورژوازی مانند آیاتی ازبر شده زبان بزبان تکرار می گردد. مثلا ما با دیدگاه سیاست بازان فریب کاروطنی خود ما درگذشته و جهان پیرامون «خشونت» آشنائی کافی داریم: خشونت نباید برای اختلافات سیاسی مورد استفاده قرار گیرد. چونکه استفاده از خشونت برای تداوم نظم وساختار[سرمایه داری] جهانی “خوب ” و “مفید” نیست. و یا اینکه استدلال منفعت گرایی مبنی بر اینکه فلان عمل و یا کردار اخلاقی پسندیده بوده وبه «خیرعمومی» تمام می شود؛ مثل زمان جرمی بنتام هنوزمروج است. ولی جان مطلب درآنجا نهفته است که بیان چنین عبارات پر زرق و برق انتزاعی فاقد هرگونه محتواست. بنا براین به دشواری می توان آن را یک تئوری اخلاقی دانست. چنین دیدگاهی در همان جا به اتمام می رسد که از آن آغازیافته بود:

چنین امری را که ما آن را «بزرگترین خوشنودی برای بیشترین اشخاس» می نامیم چیست؟؛ و چگونه می توانیم آن را محقق سازیم؟

بقول تروتسکی «وسیله [برای انجام یک کرداری] فقط با هدف آن قابل توجیه است. وهدف نیز به نوبه خود نیاز به توجیه دارد.»(تروتسکی، آخلاق آنها و اخلاق ما، موسسه نشراتی Pathfinder ، ۲۰۱۳ ، صقحه ۵۴ ).

یک کسی مانند ماکسیمیلیان روبسپیر می تواند خشونت انقلابی را در یک جنگ داخلی آنطوریکه که در مورد انقلاب فرانسه یاد آوری نمودم اتمام حجت نماید که گویا منجر به تحکیم انقلاب می گردد و نتیجتاً خوشنودی بیشتری ببار می آورد.

به همین همین ترتیب شخص دیگری می تواند خشونت ضد انقلابی را برائت دهد که به خوشنودی بیشری بیانجامد.

هردو استدلال بر محور سودمندی و سودجویی استوار است. و مهمتر این است که هیچ معضلی راه حل پیدا نمی نماید که کدام طرف حق بجانب است.

در حقیقت با یوتیلیتارنیسم(فایده گرایی) شما می توانید هرعملی را توجیه کنید .

ولی آنچه که دراین میانه مهم می باشد این هست که چنین گرایش فکری سرمایه داری آنطوریکه یاد آور شدم تهی ازمحتوا بوده و پدیده های اخلاقی هنوز هم کاملاً از واقعیت عینی و مادی و مبارزه طبقاتی جدا پنداشته می شود.

تا آنجائیکه به تیوری اخلاقی «امر مطلق» کانت مربوط می شود. این دیدگاه نیز عاجز ازارائه پاسخ و توضیح به اشکال مختلف تناقضات اخلاقی است.

باری! مارکس در مورد بنتام چنین نوشت:

«او با ساده لوحی تمام، مغازه دار مدرن، به ویژه مغازه دار انگلیسی را به عنوان انسان عادی در نظر می گیرد. هر آنچه بر این انسان عادی عجیب و غریب و دنیای او مفید باشد، کاملاً مفید است. بنابر این او این معیار را برای گذشته، حال و آینده بکار می برد.»(کارل مارکس، سرمایه ، جل اول، موسسه نشراتی پروگرس ، ۱۹۷۱، صفحه ۵۷۱ ).

مارکس این را برای ما می آموزد که طبقه حاکم قدرت پدیده های پیرامونی را از عینک دوربین خود به گونه وارونه می بیند. یعنی آنچه که برای مغازه داران و سرمایه داران بزرگ مفید است؛ برای همگان نیز مفید است. و به همین گونه گویا برای توجیه جنگ های امپریالیستی دست زدن به ریاضت های اقتصادی بر علیه منافع مردم امری مفید و مطابق منفعت ملی کشور های امپریالیستی تلقی می گردد.

تشویش نکنید! جنگ ها و رنج ها وجود خواهند داشت و قوانین اخلاقی نیز شکستانده خواهد شد؛ اما در نهایت این برای « خیر عمومی »است!

برای توده های جنگ زده گفته می شود که بهشت برین دموکراسی و رفاه زمانی حاکم خواهد شد که به چنین جنگ ها و ریاضت های اقتصادی ناشی از آن اجازه داده شود!!

در بالا از تناقضات اخلاقی و عجز کانتی و بنتامی برای ارائه پاسخ به آنها اشاره شد. برای مثال؛ آمپریالیسم آمریکا حق« مطلق» عدم شکنجه را در قانون تثبیت می کند و آن را یک عمل غیر اخلاقی می پندارد. ولی موجودیت اردوگاه های شکنجه را مانند گوانتانامو برای خود نظم سرمایه داری آمریکا حفظ می کند و ادعا می نماید که چنین اردوگاه ها برای مبارزه با تروریسم[!] کمک می کند.

گرچه؛ آسیب شناسی اخلاق، بحثی است نهایت گسترده؛ ولی در پایان اختتامی این مطلب می خواهم یاد آور شوم که کردارهای اخلاقی سرمایه داری مانند سایر طبقات حاکم قدرت ما قبل نظام سرمایه داری قسمیکه آن را مرور نمودیم بر اساس ریاکاری و نیرنگ استوار است. اما لازم به یاد آوری می دانم که نظام سرمایه داری با مدنظر داشت عمق و شدت بحران های اقتصادی درجریان افت و خیز مبارزه طبقاتی و جزر و مد مبارزه برخاسته از آن؛ مراحلی را شاهد بوده که بر مبنای آن طبقه حاکم بورژوازی آشکارا بسیاری از هنجار های اخلاقی خود را موقتاً به کنارمی گذارد. تروتسکی در سال ۱۹۴۰ درین باره چنین جمعبندی نمود:

«هیچ دوره ای از گذشته به اندازه دوران ما بی رحم، سنگدل و بد بین نبوده است. از نظر سیاسی، اخلاق درمقایسه با معیار های رنسانس و حتی دوره های دورتر؛ به هیچ وجه بهبود نیافته است.»(تروتسکی، استالین، Wellered Books سال ۲۰۱۶ صفحه ۳-۴ ).

در یک نتیجه گیری کلی باید یاد آور شوم که با پاشیدن خاک وسم بمبارمادن غبار های جنگ های خانمانسوز به چشم مردم نمی شود حقیقت زشت اخلاقی طبقات حاکم قدرت را پوشانید.

باری! آبراهام لینکلن؛ شانزدهمین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا که خود شاهد بزرگنرین بحران انحطاط اخلاقی درزمان جنگ های داخلی بود در رابطه با ریاکاری اخلاقی اسلاف سرمایه داری خودی چنین زیبا نوشت:

«شما می توانید بعضی از انسان ها را در همه زمانه ها احمق بسازید وعده ای را هم بعضی از فرصت ها. ولی شما نمی توانید تمامی مردم را را در تمامی زمانه ها فریب دهید.»: )سخنرانی لینکلن در کلینتون ، ایلونای ، ۸ سپتامبر ۱۸۵۸، مجموعه آثار،جلدسوم،Lincoln Memorial University ، ۱۹۰۶ صفحه ۳۴۹ ).

 

 

21 سپتامبر
۱ دیدگاه

آخرین یادکننده (داستان کوتاه)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۳۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

آخرین یادکننده

 داستان کوتاه

نوشتهٔ نعمت حسینی

 هر جمعه، پیرمردی از کوچهٔ شما بیرون می‌شد و به طرف قبرستان می‌رفت. یک بوتل آب در دست داشت و کمی ارزن در جیبش. اولین بار که دنبالش رفتی، آفتاب تازه از پشت کوه‌های کابل بالا آمده بود. پیرمرد از میان قبرها گذشت و به گوشه‌یی دور رسید؛ جایی که گور جوانی زیر خارها پنهان شده بود. کمی آن‌طرف‌تر، دو سه گور دیگر هم بود؛ گورهایی بی‌سنگ و بی‌نشان که خار و خاشاک همه‌شان را پوشانده بود. نه لوح مزاری مانده بود و نه چیزی که معلوم کند این گورها از آنِ کی‌هاست. پیرمرد خم شد و خارهای تازه‌سرزدهٔ گور جوان را پس کرد. چند خار به دستش خلید، اما دست از کار نکشید. وقتی سنگ گور پیدا شد، گرد و خاکش را پاک کرد، کمی آب روی خاک ریخت و ارزن‌ها را پیش گور پاش داد. گنجشک‌ها از بالای درخت توت آن‌طرف‌تر پایین آمدند. پیرمرد نشست و مدتی دراز به سنگ نگاه کرد. روی سنگ، نام جوانی نوشته شده بود. تاریخ تولد و تاریخ وفاتش هم زیر نام آمده بود. میان دو تاریخ، سال‌های زیادی فاصله نبود. پیرمرد زیر لب گفت:

«چی زود از رفتنت گذشت…» تو پرسیدی: «کاکا، این جوان کی بود؟» پیرمرد نگاهش را از لوحهٔ سنگ نگرفت و گفت: «جوان بود.» گفتی: «می‌فهمم جوان بود. من پرسیدم چی نسبت با شما داشت؟» پیرمرد لحظه‌یی خاموش ماند. بعد گفت: «هیچ‌کس.» پرسیدی: «هیچ‌کس؟» او سرش را تکان داد و گفت: «هیچ‌کسِ من نمی‌شد.» بعد کمی ارزن دیگر روی خاک پاش داد و گفت:

«اما تا وقتی من می‌آیم، هنوز یک نفر هست که نامش را می‌داند.» دیگر چیزی نگفت. تو هم بیشتر چیزی نپرسیدی.

مدتی هر جمعه او را می‌دیدی؛ همان بوتل آب، همان ارزن و همان گور. اول خار و خاشاک را پس می‌کرد، بعد سنگ را پاک می‌نمود، آب می‌ریخت و ارزن پاش می‌داد. سپس می‌نشست، دست‌هایش را به حالت دعا پیش رویش می‌گرفت و زیر لب دعا می‌خواند. بعد از دعا، گاهی چند بار لب‌هایش تکان می‌خورد، اما صدایش به گوش تو نمی‌رسید. جمعه‌ها آمدند و رفتند. فصل‌ها عوض شدند. تابستان‌ها خارها انبوه‌تر می‌شدند و زمستان‌ها باد خاک قبرها را با خود می‌برد. پیرمرد هنوز می‌آمد، اما دیگر نه با همان نظم روزهای نخست. گاهی دو جمعه می‌گذشت و او نمی‌آمد؛ اما جمعهٔ بعد دوباره از همان کوچه پیدا می‌شد، با همان بوتل آب و کمی ارزن.

هر بار خارها راهای نو روییده پس می‌کرد، سنگ را پاک می‌کرد و نام جوان را از زیر گرد و خاک بیرون می‌آورد. گورهای بی‌نام آن‌طرف‌تر اما هر سال بیشتر زیر خار پت می‌شدند. گاهی از میان آن همه خاشاک، فقط پشته‌یی از خاک دیده می‌شد و بس.

سال‌ها به همین شکل گذشت. کابل هم آرام‌آرام عوض می‌شد. دیوارهایی که یک روز بلند بودند، فرو می‌ریختند و دیوارهای دیگری جای‌ شان را می‌گرفتند. دکان‌هایی که سال‌ها صدای آدم‌ها از آن‌ها بلند می‌شد، یکی‌یکی بسته می‌شدند. چهره‌هایی که هر روز در کوچه می‌دیدی، کم‌کم از کوچه می‌رفتند و جای‌شان را چهره‌های دیگری می‌گرفتند. اما پیرمرد هنوز، هرچند با فاصله، به گور جوان سر می‌زد. تا روزی که دیدی راه رفتنش سخت شده است. عصا به دست داشت. کمر چین کمرچین پیش گور که رسید، مدتی ایستاد تا نفسش آرام شود. بعد خم شد و خارها را پس کرد. یکی از خارها در انگشتش فرو رفت. دستش را عقب کشید. از نوک انگشتش خون قطره‌قطره چکید. مدتی به خون نگاه کرد. بعد لبخند کم‌رنگی زد و گفت:

«باز هم سر برآوردند.» گفتی: «بگذار کاکا. هر بار پس می‌کنی، باز می‌رویند.» پیرمرد دستمالش را دور انگشتش پیچید و گفت:

«تا وقتی من هستم، نمی‌گذارم گورش گم شود.» به سنگ نگاه کردی. نام جوان هنوز خوانده می‌شد. پیرمرد دستمالش را از جیب کرتی‌اش بیرون نمود و سنگ را پاک کرد. بعد انگشتش را روی تاریخ تولد گذاشت و مدتی همان‌جا ماند. سپس انگشتش را روی تاریخ وفات برد و آهسته گفت: «چی زود گذشت…» نمی‌دانستی منظورش عمر جوان بود یا عمر خودش. پیرمرد دستش را از روی سنگ برداشت و گفت: «آدم وقتی می‌میرد، یک‌بار زیر خاک می‌رود؛ بار دوم وقتی می‌میرد که دیگر کسی نامش را به یاد نداشته باشد.»بعد دوباره به سنگ نگاه کرد.تو چیزی نگفتی. سال بعد، پیرمرد پیرتر شده بود. سال پس از آن، دیگر کمتر حرف می‌زد. یک روز دیدی عصایش را با هر دو دست گرفته و دو قات شده، آهسته از کوچه می‌گذرد. روز دیگری دیدی بوتل آب را به مشکل در دستش نگه داشته است. اما هنوز، هر چند وقت یک‌بار، راه قبرستان را پیش می‌گرفت. تا یک جمعه که نیامد. فکر کردی شاید مریض شده باشد. جمعهٔ بعد هم نیامد. جمعهٔ سوم، خودت راه قبرستان را پیش گرفتی. وقتی به گور جوان رسیدی، اول خارها را دیدی که همه‌جا را گرفته بودند. گور تقریباً زیر خارها گم شده بود. بوتل آب نبود. ارزن هم نبود. گنجشک‌ها روی خاک می‌پریدند و چیزی برای خوردن پیدا نمی‌کردند.خم شدی و خارها را پس کردی. سنگ پیدا شد. نام جوان هنوز همان‌جا بود؛ اما زیر لایه‌یی از گرد و خاک، به زحمت خوانده می‌شد. تاریخ تولدش همان بود و تاریخ وفاتش هم همان. فقط پیرمرد نبود.کمی آن‌طرف‌تر، گور تازه‌یی دیدی. خاکش هنوز نو بود. سنگ نداشت. اما پهلوی آن، یک بوتل خالی افتاده بود؛ همان بوتلی که پیرمرد هر بار با خود می‌آورد. چند دانه ارزن هم روی خاک ریخته بود. مدتی میان دو گور ایستادی. باد از میان قبرستان می‌گذشت و خارها آرام تکان می‌خوردند. گنجشکی پایین آمد و یکی از دانه‌های ارزن را برداشت و دوباره پرید.چند روز و چند هفته گذشت. زنده‌گی دوباره تو را با خود برد. کارها، آدم‌ها و روزهای پی‌هم آمدند و رفتند. دیگر هر جمعه به قبرستان نمی‌رفتی. شاید ماه‌ها گذشت و شاید سال‌ها. گاهی از پیش قبرستان تیر می‌شدی، اما راهت را کج نمی‌کردی. تنها گاهی به یاد پیرمرد می‌افتادی. یک روز که دلت خواست، به گور او رفتی. گورش دیگر تازه نبود. کمی خار روی آن روییده بود. خم شدی و خارها را پس کردی. چند دانه ارزن همراهت بود؛ بی‌آن‌که خودت بدانی چرا، آن‌ها را روی خاک پاش دادی. مدتی نشستی. همان‌جا، بی‌آن‌که بخواهی، به گور جوان فکر کردی. یادت آمد که پیرمرد هر جمعه راهی آن گوشه می‌شد؛ خارها را پس می‌کرد، سنگ را پاک می‌نمود و نام جوان را از زیر خاک بیرون می‌آورد. آن روز بود که برای نخستین بار فهمیدی پیرمرد شاید تنها برای گور جوان نمی‌رفت. او نمی‌گذاشت نامی گم شود. چند ماه بعد، شاید سال‌ها بعد، دوباره از آن‌جا گذشتی. این بار نخواستی به گور جوان نزدیک شوی. از دور نگاهش کردی. خارها بلند شده بودند و سنگ تقریباً پیدا نبود. فقط گوشه‌یی از آن از میان خارها دیده می‌شد. دو سه گور بی‌نام آن‌طرف‌تر هم دیگر از گورستان جدا نمی‌شدند؛ همه‌جا یک‌دست و برابر خار و خاک بود. ایستادی، اما پیش نرفتی. سال‌ها بعد، گاهی به گور پیرمرد می‌رفتی؛ خارهایش را پس می‌ نمودی ، چند دانه ارزن می‌پاشیدی و مدتی خاموش می‌نشستی. اما دیگر به گور جوان نمی‌رفتی. شاید نامش هنوز در جایی از خاطرت مانده بود، اما راه آن گور را دیگر به یاد نداشتی.یک روز بر سر گور پیرمرد نشسته بودی که چشم‌هایت به آن‌طرف قبرستان افتاد. میان خارها چند پشتهٔ خاک دیده می‌شد؛ یکی از آن‌ها همان گوری بود که سال‌ها پیش پیرمرد هر جمعه پاک می‌کرد. نه سنگ قبرش از دور پیدا بود و نه نامش. گنجشک‌ها روی خارها می‌پریدند و باد خاک خشک را روی قبرها می‌ریخت. مدتی به آن‌جا نگاه کردی. خواستی نام جوان را به یاد بیاوری. نامش دیر به خاطرت آمد؛ آن‌قدر دیر که خودت هم تعجب کردی. چرا باید نام مرده‌ای که سال‌ها پیش نامش را می‌دانستی، این‌همه دیر به یادت بیاید؟ چند لحظهٔ دیگر صبر کردی. نام بالاخره به خاطرت آمد. اما همان‌جا، برای اولین بار، به چیزی فکر کردی که پیش از آن هرگز به آن فکر نکرده بودی: اگر روزی کسی نباشد که نام یک مرده را به یاد بیاورد، آیا آن مرده یک بار دیگر هم می‌میرد؟سرت را پایین انداختی. چند دانه ارزن را روی گور پیرمرد پاش دادی. گنجشکی از شاخهٔ درخت توت پایین آمد و دانه‌یی را برداشت. تو همان‌جا نشستی و به گور پیرمرد نگاه کردی.

آن‌سوی قبرستان، زیر خارها، گوری بود که زمانی نامی داشت و مردی هر جمعه نمی‌گذاشت آن نام گم شود. حالا پیرمرد رفته بود. و نام جوان هم، آرام‌آرام، با او رفته بود. باد وزید. خارها تکان خوردند و گور جوان بار دیگر زیر خارها پنهان شد. تو بلند شدی، چند قدم از گور پیرمرد دور شدی و راهت را گرفتی. دیگر به پشت سر نگاه نکردی.

پایان

شهر فولدا ـ جرمنی

۲۰ آگست ۲۰۲۶

21 سپتامبر
۱ دیدگاه

نورِ امید

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۳۰  سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

نورِ امید

 فصلِ  خزان  رسید ،گل  زیبای  ما  چه شد

 شور و نشاط و عشق و تمنای  ما چه شد

 دیریست در وطن همه سال رنج و ماتم است

 عیشِ  بهار  و  ساغر  و صهبای ما چه شد

 در   آسمانِ  روشن  و   پاکش  سحرگهان

 صبحِ  سپید  و  اخترِ  شبهای  ما  چه شد

 از  بامیان ،ندایی   به  گوشم  نمی  رسد

 آن  عظمت   و   تمدنِ  بودای  ما چه  شد

 از کوچه  های  تنگِ  خرابات  تا  به  شهر

 آواز عشق و  نالهُ “شیدا” ی ما  چه شد

 از بهرِ  غصه اش ، دلِ  دنیا  چه  تنگ بود

 آن نغمه های “ظاهرِ دلها” ی ما چه شد

 سرگشته در سیاهیِ این شامِ تیره ایم

 نورِ   امید  و   روزنِ   فردای   ما چه شد

مریم نوروززاده هروی

 بیستم سپتامبر ۲۰۲۶

از مجموعهُ”میهنِ عشق”

 هلند.

 

21 سپتامبر
۱ دیدگاه

رؤیایِ خیال انگیز

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۳۰  سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

رؤیایِ خیال انگیز

چرا  خوابت  نمی‌بینم  نگارِ  بی   وفا   امشب

دلم دریای توفانی ست می پوید  ترا  امشب

گمانم ای سفر کرده دو باره  جاده گم  کردی

که می‌آید به گوشم از  پریشانی صدا  امشب

ستاره در کفِ شب می‌چکد چون اشکِ سیمای ات

و من دنبال  رد  پای  تو در کوچه  ها  امشب

دلم  را  می‌سپارم دستِ  رؤیایِ خیال انگیز

که شاید باز بگشاید دری بر روی  ما امشب

ز پشتِ پنجره ی د ل پریشان‌  بودم  و  دیدم

که در آن سایه‌ها بینم قدت ای دلربا امشب

نسیمِ   خواب  می‌آید   و  من   بیدارِ  بیدارم

که شاید عطرِ گیسوی ات بپیچد در هوا امشب

تمامِ شب به راهت  چشمهایم منتظر بر در

مگر که باد باز    آرد  تو  را   بهر  خدا امشب

اگر دیدارِ تو سهمِ سحر  باشد  چه غم دارم

که من با  یادِ  تو  بیدار  مانم  دلبرا   امشب

سیدجلال علی یار

ملبورن استرالیا

سپتامبر ۲۰۲۶

21 سپتامبر
۱ دیدگاه

تقدیر شوم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۳۰  سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

تقدیر شوم

گیرم دوباره سبز و جوان می‌شود وطن

دارای نیک  نام  و  نشان می‌شود وطن

مانند     موج  آب   و  صدایی  پرنده‌  ها

تسکین  درد روح و روان می‌شود وطن

گیرم  به شوق  حاکم  ما حرف می‌زند

روزی چنین یا که چنان  می‌شود وطن

ما بر خیال بافی  خود   فخر   می‌کنیم

تنها نشسته‌ایم چسان می‌شود وطن

از شور مانده‌ایم ، اگر  سبز   هم شود

اما چه سود بی‌هیجان  می‌شود وطن

وقتی که سینه مثل قفس تنگ می‌شود

آنگه دلیل داد  و  فغان  می‌شود وطن

اینجاست درد و رنج  سرازیر می‌شود

اینجاست قلب هم‌وطنان پیر می‌شود

اینجاست سقف و پنجره را غم گرفته است

اینجاست قلب آدم از آدم گرفته است

اندوه    از  زمانه‌ی   ما  کم  نمی‌شود

خشکیده چشم زندگیم  نم  نمی‌شود

از بس که گریه می‌کنم آوازخسته است

بال و پرم شکسته و پرواز خسته است

محکم به پشت باغ به در می‌زند کسی

بر شاخه‌های سبز تبر می‌زند کسی

تقدیر شوم  راه گلو   را   گرفته است

دل هم دوباره غصه‌ی او را گرفته است

گه بال   و   گاه،  گاه  ز ما پر بریده اند

ما را  برای  قدرت  خود  سر بریده اند

هر اجنبی به باغ وطن چشم دوخته است

ازاین سبب همیشه تر وتازه سوخته است

اینجا گلاب و لاله و صدبرگ پر پر است

در دفترم به هر ورقش خون شناور است

بیداد شاعری که چنین گفته بهتر است

«شعری از آن که خون نچکد ننگ دفتر است»

مرگش فرا رسیده به دستان دوستان

از حال رفته بی ضربان می‌شود  وطن

از بس فریب و حیله‌‌گری‌ها  زیاد شد

حالا دچار حدس و گمان می‌شود وطن

دل خوش نکن به این همه تکرار واژه‌ها

آهسته هرچه است عیان می‌شود وطن

هرکس که لاف می‌زنند آن کس شبیه دود

در لحظه‌ای نیاز  نهان  می‌شود وطن

بر کله پوک و کور دلان بی تفاوت است

به می‌شود، و یا سرطان می‌شود وطن

باید   که   شاهکار  نماییم، ورنه زود

از ما نگشته از دگران می‌شود وطن

گر اتفاق و وحدت ما  بیشتر  شود!

هرچند پیر گشته، جوان می‌شود وطن….

نویدالله محرابی صافی

 

20 سپتامبر
۱ دیدگاه

یادی از محمد ولی خان دروازی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

یادی از محمد ولی خان دروازی*

گذشت زمان، زمینه های بیشتری را فراهم آورده است تا برگ های دروغ آلود تجدید نظر بپذیرند و حقایق در جایگاه راستین و سزاوار پذیرش بنشینند. من هر گاهی که در کنار سایر هموطنان جعل یاب و دروغ ستیز، برگ های دروغ آمیز را می یابم و به دروغ های آنها به عنوان جزی ازفرهنگ مورد نیاز حکومت های استبدادی و توطئه گر می اندیشم؛ چهره ی قربانیان توطئه ها نیز در نظرم مجسم می شوند. چهره ی شخصیت هایی که بدون داشتن جرم و گناهی، از میان برداشته شده اند. اگر مکثی بر قربانیان زمانه ی حکومت مستبدانه ی محمد نادرشاه مطرح بوده است، ویژه گی توطئه، توسل به دروغ، حیله ورزی و مکاره گی را نیز می یابیم. در پسین سالها، که اندیشه ی بازنگری با طرد دیکته های دروغین پیشینه، رشد یافته و ژرفتر ره می پوید، جزییات کسب استقلال سال ۱۹۱۹، تأمل بر تاریخی که آن را روز کسب استقلال نامیدند، نقش شخصیت ها، پیامدها، زمینه ها وعوامل اصلی سقوط نظام امانی، و . . . در سطح متفاوت تری در محراق توجه و بررسی قرار می گیرد. در تداوم چنان تأمل و بررسی است که قربانیان حکومت مستبده ی نادرشاهی را، نخست به عنوان انسان هایی که حقوق ایشان در کمال وضاحت در معرض تجاوز قرار گرفته است، سزاوار یاد کرد می دانیم. پس از آن با توجه به داشتن استعدادهای سالم و مورد نیاز جامعه در برخی از آنها، وحضور عقده های پیشینه و نپذیرفتن اندک مخالفت و فقدان فرهنگ تحمل نادرشاه را می یابیم. فرهنگی که از اندیشه های تاریک استبدادی ناشی می شد، بلی گویان متملق و دست بر سینه ی خدمت را پرورش می داد و دارنده گان استعداد، بحث، دارنده ی نظر دیگر و مشاجره ی حد اقل را هم بر نمی تابید. کشورما از تعمیل چنان نهاد، آسیب های جبران ناپذیر دید. اگر در کنار نمونه های بی شمار، جفایی را که آن نظام خود کامه، در حق محمد ولی خان دروازی اعمال نمود، بازنگریسته شود، نتیجه به محکومیت جفاها وستمکاری ها پایان نمی پذیرد، بلکه دفاع از حق انسانی را مطالبه می کند، که سران نظام خودکامه با بی شرمی و وقاحت، برایش محکمه ی نمایشی آراستند. شاهدان دروغین گرد آوردند. از محکمه نمایشی ومسخره شرم نکردند، چند سال حبسی را ابلاغ کردند و سرانجام او را به سوی چوبه دار بردند. مطالعه ی سیر برخورد با محمد ولی خان، انتشار جعلیات پس از اعدام او، معرف بسیار واضح نظام مستبد ومردم آزار آن زمانه است. این سطرها را به این مناسبت نوشتم تا یاد دگر باره واندکی از محمد ولی خان مظلوم وبقیه قربانیان استبداد نموده باشم. *

سنبلۀ سال ۱۳۹۳ خورشیدی

نصیر مهرین

20 سپتامبر
۳دیدگاه

 عاشق حق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 عاشق حق

 ما عاشقِ حق ، پیرو   قرآن  مجیدیم

چون  پرتو  آفتاب،  پُر  از  نور   امیدیم

 با  مهرِ  محمد،  به دل روشن و تابان

در راهِ خدا، عاشق و مشتاقِ مُریدیم

از    فتنهٔ    دنیا  ،   نلرزیم   ز  حوادث

بر صخرهٔ  ایمان ، چو  فولاد  سپیدیم

با زمزمهٔ  عشق ، سحرگاه  بفروزیم

 بر دشمنِ حق، آتش سوزان و شدیدیم

 ما  تشنهٔ  نوریم ، ز ظلمت  نگریزیم

ما وارث خون‌های شهدای رشیدیم

 در مکتبِ  ایمان ، پُر  از  مهرِ  محمد

قُربانیِ ایمان، به هر  عیدِ  سعیدیم

 دیگر مزن ای خصم، ز تقوا دم و لافی

 چون اهل جفاییم، مبادا که حمیدیم

 در راهِ خدا، راهی پر از عشق و صداقت

 ما همچو بشیر، حامیِ اولادِ شهیدیم

 بشیر (شیرین‌سخن)

20 سپتامبر
۱ دیدگاه

بلبل؛ صدایی از قلب کابل قدیم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

بلبل؛ صدایی از قلب کابل قدیم

 

شادمانم که در تاریخ چهارم سپتامبر امسال، در محفل رونمایی از «دیوان بلبل»، اثر شاعر گرانقدر و فقید، شادروان حبیب ‌الله

 بلبل، که از قلب کابل قدیم برخاسته بود، در شمار سخنرانان این محفل ادبی باشم.

این گردهمایی فرهنگی و ادبی به همت بنیاد «خانۀ مولانا» در ایالت ویرجینیا برگزار گردیده بود که گردانندگی آن را بانو ویسنا

سیدی با لحنی متین و شیوا به عهده داشت.

با ابراز سپاس و امتنان از رئیس و اعضای گرامی بنیاد «خانۀ مولانا»، به خصوص  از جناب فهیم هنرور، از بازماندگان شاعر که در

گردآوری و نشر این اثر ارزشمند سهم بسزایی دارد ، لازم می‌بینم سخنی چند در مورد فضای ادبی کابل ، و جایگاه شعر در زندگی

اجتماعی مردم با فرهنگ آن، با دوستداران شعر و ادب افغانستان در میان بگذارم. 

«دیوان بلبل» تنها مجموعه‌ای از غزل ‌ها و سروده ‌های یک شاعر نیست؛ بلکه می‌توان آن را بخشی از حافظه فرهنگی کابل قدیم

و بازتابی از فضای ادبی، اجتماعی و عاطفی آن روزگار دانست. حبیب ‌الله بلبل از شاعران کابل نمایندگی میکند که شعر برایشان 

تنها وسیله بیان احساسات فردی نبود؛ بلکه زبان زندگی، عشق، رنج، شوخ‌ طبعی ها، دلتنگی ها و خاطرات مشترک مردم آن شهر

 باستانی به شمار می‌رفت.

 هرچند شهر باستانی کابل، که در پای کوه آسمایی – با معنای «مادرِ امید بخش» در متون کهن سانسکریت ؛  در دامنۀ کوه شیر

 دروازه قرار گرفته است، در طی سه دهه جنگ سخت ویران شد، اما هنوز آنچه از این شهر تاریخی بر جای مانده، خاطرات

 فرهنگ دیرینه و شکوه باستانی آن را در سینه حفظ کرده است.

 هنوز کوچه ‌های قدیم کابل، از مرادخانی تا سه ‌دکان چنداول، یادگار هایی از گذشته‌ های این شهر کهن‌ اند. چنانچه گذر خرابات،

 کوچۀ اندرابی، هندو گذر، بازار کتاب ‌فروشان، کوچه ریکا خانه، گذر گدری و خانه‌ های دهمزنگ در دامنه‌ های کوه آسمایی، با

 همۀویرانی‌ ها و دگرگونی‌ ها ،  بر چهرۀ خسته از جنگ کابل بجا مانده و یاد های از گذشته های دور را در خاطر تداعی میکند.

دیوارهای کهن کابل بر فراز کوه شیر دروازه ی، خانه های دامنه های کوه آسمایی، مسجد شاه دو شمشیره ، پل آرتن هرات، کابل

یکی از گهواره ‌های پرورش فرهنگ ‌های انسانی بوده است؛ آثاری که هنوز می‌توان بازتاب شکوه آن دوران های پارینه را در آبده

‌ها و معابد تاریخی، از بگرام تا شیوه‌کی و از کاپیسا تا مس‌ عینک، مشاهده کرد.

 از نگاه شعر و ادب نیز، اگر پیشینۀ ادبی کابل را از قرن ‌های پانزدهم و شانزدهم میلادی دنبال کنیم، در می‌یابیم که این شهر از دیر

 باز جایگاه پرورش اندیشه‌ های عرفانی و ادبی بوده است. شاعرانی چون ولی طواف و خواجه مستان کابلی، در همین فضا به

 سرودن اشعار صوفیانه پرداختند و بعدها صائب تبریزی نیز در وصف کابل سرود:

 خوشا عشرت‌سرای کابل و دامانِ کهسارش

که ناخن بر رگِ گل می‌زند  مژگانِ هر خارش

حصارِ    مار   پیچش    اژدهای  گنج  را  ماند

که می‌ارزد به گنجِ شایگان هر خشتِ دیوارش

اگر این پیشینۀ ادبی را تا دورۀ زمامداری تیمور شاه درانی دنبال کنیم، به یقین می‌توان کابل را یکی از خاستگاه ‌های پربار ادبیات

فارسی دری به شمار آورد. در همین آوان  بیدل‌ خوانی و تأمل در ابیات ژرف و اندیشه ‌برانگیز میرزا عبدالقادر بیدل رواج یافت و

شعر بیدل، با زبان دشوار و اندیشۀ عمیق عرفانی‌ اش، در محافل ادبی و فرهنگی شهر جایگاه خاص خود را پیدا کرد. این سنت 

 ادبی نسل به نسل ادامه یافت و به یکی از ویژگی ‌های ماندگار فرهنگ شعری کابل بدل شد؛ و در همین شهر بود که عایشه

درانی، به ‌عنوان شاعری شیوا ‌بیان، با زبانی سرشار از عواطف مادرانه، در سوگ فرزندش فیض‌ طلب و در نکوهش جنگ، احساسات

 عمیق انسانی خود را در قالب شعر بیان کرد. از همین شهر، مریم سنگی، نخستین زن شاعر مشروطه ‌خواه، برخاست و صدای زن

 آگاه و آزادی‌خواه افغانستان را در عرصۀ شعر بازتاب داد. و این همان شهری است که «بلبل شور بازار» در کوچه ‌ها و بازارهایش

 گام می‌زد و برای دیدار صوفی عشقری شاعر وارسته که از میان مردم برخاسته بود می‌رفت.

 در دکان کوچک و ساده ‌اش که شاید از نگاه ظاهر چیز زیادی نداشت، اما در فضای آن شعر، عشق و فرهنگ کابل نفس می‌کشید

در مقابلش می نشست و به کلامش گوش میداد. چنان که این گفتگو میان آنها  مصداق این حرف است:

 در دلم  خیلی عزیز افتاده چون جان عشقری

خصلت   مردانه  دارد   ای   رفیقان   عشقری


بلبل

 

به صف شاعران عصر بیتش با نمک باشد

به برگ گل  نویسم  دفتر  و  دیوان بلبل را
عشقری

 هر دو شاعر آزاده و برخاسته از قلب کابل دیوارهای بالاحصار[۱] را با  پرواز کبوترانی که در فراز آن به رقص می‌آمد، عاشقانه

می‌نگریستند، طبعشان گل میکرد و از بلندای تاریخ، شهر شان را از اوج  می‌پاییدند؛  شهری که هر سنگ و هر کوچه‌اش برای شان

حکایتی از گذشته ‌های دور و خاطرات نسل ‌های رفته را در دل خود نهفته داشت. از  واصل و ندیم کابلی، ملک الشعرا قاری عبد

الله، ملک الشعرا صوفی عبدالحق بیتاب استاد مسلم ادبیات در ساخت بدایع  شعر، شایق جمال، سخن می گفتند. حبیب‌الله

بلبل به شایق جمال اخلاص فراوانی داشت و اشعارش را با دل و جان می پسندید. چنانچه در وصفش چنین گفته است:

نـشـاید  دیـده بـاشی   همزبانش  در شکر ریزی

کند تصدیق هرکی خوانده است دیوان شایق را

بلبل

 

او از اهل عرفان و معتکفان خانقاه ‌های کابل، به‌ خصوص صوفیانِ وارستۀ گذر خرابات، یا گذر «خواجه خردک مکی»، با احترام و

ارادت یاد می‌کرد.

در آن زمان بزرگان گذر خربات، چون استاد قاسم افغان، پدرش استاد غلام‌حسین (مشهور به ناتکی) استاد نتو، استاد شیدا، استاد

صابر، استاد سرآهنگ سرتاج موسیقی افغانستان، استاد رحیم ‌بخش، استاد یعقوب قاسمی، استاد امیر محمد، استاد غلام‌ نبی

دل‌ربا نواز، استاد محمد هاشم  چشتی، استاد محمد عُمر رباب‌ نواز و صدها هنرمند مستعد هنوز در قید حیات بودند و بر غنای

موسیقی اصیل   افغانستان می افزودند.

در چنین شهری، سروده ‌های «بلبل» تنها شعر نیست؛ صدایی است برخاسته از ژرفای قلب کابل کهن؛ صدایی که صدها خاطرۀ

تلخ و شیرین روزگاران گذشته را دوباره زنده می‌کند و ما را با کوچه ‌ها، بازارها، چهره‌ ها، صداها و روزهای از دست‌ رفتۀ این شهر

پیوند می‌دهد.

در این دوره، شماری از سخن‌ سرایان و اهل موسیقی سنتی کابل، به طریقت ‌های صوفیانه، از جمله طریقت چشتی، قادری و

نقشبندی، گرایش داشتند و تأثیرات این باورها در اشعار شان نیز آشکار بود؛ چنان‌ که این گرایش را در این ابیات از بلبل شوربازار

می‌توان مشاهده کرد:

دوستدارِ  چهار  یارم از  رهِ صدق و صفا

خاک پایِ پیرِ پیران، شاهِ جیلانی ستم


بلبل

 

به همین منوال، عواطف انسان‌ دوستی، دعوت مردم به صلح، عشق به میهن، انزجار از وطن ‌فروشی و خیانت به خاک، و

وفاداری به مردم و سرزمین، در اشعار این شاعر برخاسته از قلب کابل موج می‌زند. او در سروده ‌هایش، از رنج انسان و سرنوشت

میهن سخن می‌گوید و صلح را آرزویی انسانی و فراگیر می‌داند:

دوست دارم صلح را کز جنگ گردد کشت و خون

 

زان    طرفدارِ     صلاح و   صلحِ   انسانی  ستم


بلبل

 

عشق به خاک و میهن نیز در اشعار او جایگاهی خاصی دارد:

شقِ خاک و حبِّ میهن در نهادم مُخمَّر است

دشمنِ میهن‌فروشان تا  که  می‌دانی ستم

بلبل

 

این ابیات، تنها بیان احساسات شخصی شاعر نیست؛ بلکه بازتاب درد، رنج و پریشانی های نسلی است که سال ‌ها شاهد جنگ،

ویرانی و آوارگی بوده است.

این درد، به وص، در سال‌ های جنگ ‌های داخلی پس از خروج نیروهای شوروی از افغانستان، میان سال‌ های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵

میلادی، چهره‌ای تلخ‌ تر به خود گرفت. کابل در این سال ‌ها سخت ویران شد و هزاران تن از شهروندان آن کشته یا ناگزیر

راهی سرزمین ‌های دیگر شدند. شعر بلبل در چنین فضای آکنده از اندوه، به صدایی برای بیان غربت، دلتنگی و حس از دست

رفتن خانه و میهن بدل می‌شود

باز    دل   دیوانگی   از   یادِ   دلبر  می‌کند

همچو مرغِ نیم‌بسمِل خاک بر سر می‌کند

می‌رو د ا ز دست   آزارِ  تو  از شهر و دیار

با دو چشمِ اشک‌باران ترکِ کشور می‌کند

بلبل

 هر چند اشعار حبیب ‌الله بلبل، همانند آثار شماری از شاعران بزرگ هم‌ عصرش، از جمله استاد خلیلی، غلام‌ احمد نوید، اکبر

 نیسان، عبدالرحمن پژواک، صدقی، ضیا قاری‌زاده، دکتر شمعریز، واصف باختری، محمود فارانی، سلیمان لایق، بارق شفیعی،

 عبدالحق واله، شامل، لطیف ناظمی و بسیاری از سخنوران دیگر این دوره، از راه مطبوعات و نشرات داخلی به گونه گسترده در

 دسترس مردم قرار نگرفت، اما سروده‌ های او بازتاب‌ دهندۀ طرز فکر، احساسات و دردهای مشترک هم‌ وطنانش بود.

 حبیب ‌الله ملقب به «بلبل»، در ۱۳ ثور ۱۳۷۴ خورشیدی، در عالم غربت، جهان فانی را وداع گفت و به ابدیت پیوست.

 از او مجموعه‌ای از اشعار، شامل غزلیات، مثنوی‌ ها و رباعیات، بجا مانده است که عواطف انسانی، ایمان راسخ او به خداوند،

احساس میهن‌ دوستی و پایبندی ‌‌اش به اصول اخلاقی و رسوم پسندیده ملت با شهامت افغانستان بازتاب یافته است.

 روانش شاد و خاطره ‌اش گرامی باد.

 

با ابراز مهر و ارادت،

حامد نوید

 

بالاحصار تاریخی کابل، یا «کهن‌دژ»، که به حوالهٔ ابوعبدالله محمد بن احمد جیهانی، وزیر عصر سامانیان، و روایت «حدودالعالم» در سال ۳۷۲ هجری قمری، از بناهای کهن این شهر به شمار می‌رود، خود گواهی زنده بر پیشینهٔ تاریخی کابل است.[۱]

 

19 سپتامبر
۱ دیدگاه

شرح شعر جذبۀ ابعاد عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 شرح شعر

جذبۀ ابعاد عشق

شاعر: رسول پویان

دانش ار ابعاد هـستی  را هـویـدا می کند

بُعد مفـهـوم وسـیـع  و تـازه  پـیـدا می کند

بُعد اول تا سوم درچشم انسان جلوه کرد

بعد چارم  را  زمان  در ایده  خوانا  می کند

بعد پنجـم  می کـنـد  آزاد  انـسـان را ز بند

حال و پیشین را یکی درذهن فردامی کند

مرز هـای ظاهـری را  علم بر هـم می زند

بـودن انسان را  ممکن بـه هـرجا  می کند

بعـد شـشـم قـدرت  پـرواز  را  افـزون کند

در جهان  های موازی بال و پر وا می کند

کاپی خود  را بـه آسانی  به هرجا بنگرند

در فـرایند شـدن بس دیـده بـیـنـا می کند

بعد هفتم را نـه  آغـاز و  نـه  انجـامی بُوَد

دانش نو محشری گویی که برپا می کند

بعـد  هشتم و  نهـم را  گـر بیاری  در نظر

آن چه ناشـد بـوده در عـالم مهیا می کند

بعد دهـم هـیچ قـیـدی را نمی دارد قبول

بـیـــرق  آزادی بـی حــــد  بـالا می کـنـد

حالت مطلق نمی گـردد  ز تنهایی بـرون

هستی خـود را درون ذرّه خنثی می کند

ذات هستی را ز بعد یازدهم جویا شوید

گـویی دیـد عـقـل کل حـل معـمّا می کند

از انرژی ریسمان ها  را  به جنبش آورد

گـوهـر بـود و  شـدن را  پر تجلا می کند

هرچـه دل در زینۀ  ابـعــاد  بالا می رود

رازهـای هـستی در هستی افشا می کند

گوهر هستی نمی گنجد در شرح و بیان

موج هـای ذرّگان را چشم رویا می کند

تا انرژی میدهد عشق و محبت زنده دل

درجهان بی سروپا شور وغوغا می کند

جذبۀ عشق افکند موج انرژی را بـه دام

آن که مجنون را اسیر زلف لیلا می کند

همدمی گر پاس عشق و همدلی آرد بجا

در جهــانِ بیکـرانِ دل سـفـرهـا می کند

جـذبۀ ابعاد عـشق ومهر دل ها زنده باد

آنکه تنها قطره ها را بحرو دریا می کند

عشق را با عینک رنگین نمی یابد کسی

عشق دلها را ز یکرنگی مصفّی می کند

۸/۷/۲۰۲۳

 

 

  1. این شعر رسول پویان را می‌توان از چند لایه‌ی هم‌زمان خواند: فلسفه‌ی هستی، علم و کیهان‌شناسی، عرفان نوینِ ویژه‌ی پویان، و زیبایی‌شناسیِ عشق، رؤیا و تخیل. نکته‌ی مهم این است که نباید مفاهیم علمی شعر را الزاماً گزاره‌های دقیق فیزیک معاصر دانست؛ شاعر از «ابعاد»، «ریسمان»، «انرژی» و «جهان‌های موازی» به‌عنوان زبان مشترکی میان علم و تخیل فلسفی استفاده می‌کند.

۱. معماری کلی شعر: از دانش به عشق

ساختار شعر بسیار معنادار است. حرکت آن تقریباً چنین است:

دانش → ابعاد هستی → شکستن مرزها → آزادی → جهان‌های موازی → پرسش از هستی → انرژی → عشق → همدلی → وحدت

یعنی شعر در آغاز ظاهراً درباره‌ی علم و ابعاد جهان است، اما در پایان معلوم می‌شود مقصد اصلی شاعر عشق است.

به همین دلیل عنوان، «جذبۀ ابعاد عشق»، بسیار هوشمندانه عمل می‌کند. «بعد» در ابتدا اصطلاحی علمی به نظر می‌رسد، ولی در پایان معنایی روحانی پیدا می‌کند: همان‌گونه که هستی ابعاد گوناگون دارد، عشق نیز گویی ابعاد گوناگون وجود انسان را به هم متصل می‌کند.

۲. فلسفه‌ی شعر: هستی چیزی ثابت و بسته نیست

از نخستین بیت:

«دانش ار ابعاد هستی را هویدا می‌کند»

شاعر هستی را یک واقعیت تک‌لایه نمی‌بیند. جهان برای او چیزی نیست که تماماً با حواس معمولی قابل مشاهده باشد.

این نگاه، یک پیش‌فرض فلسفی مهم دارد:

آنچه می‌بینیم، تمام آن چیزی نیست که وجود دارد.

در نتیجه، «بعد» در شعر فقط یک مفهوم هندسی نیست؛ استعاره‌ای است از سطوح ناشناخته‌ی واقعیت.

در ابیات بعد، این ایده رادیکال‌تر می‌شود:

«مرزهای ظاهری را علم برهم می‌زند»

اینجا علم نقش «گشاینده» دارد. علم صرفاً اطلاعات جمع نمی‌کند؛ بلکه مرزهای تصور انسان را جابه‌جا می‌کند.

این یکی از زیباترین مضامین فلسفی شعر است:        
هر کشف علمی، علاوه بر اینکه چیزی را به ما نشان می‌دهد، چیزهای ناشناخته‌ی بیشتری را نیز آشکار می‌کند.

پس دانایی در این شعر پایان جست‌وجو نیست؛ آغاز حیرت است.

۳. انسان در حال عبور از محدودیت‌های خویش

در شعر، افزایش ابعاد با افزایش آزادی انسان همراه می‌شود:

«بعد پنجم می‌کند آزاد انسان را ز بند»

و بعد:

«بودن انسان را ممکن به هرجا می‌کند»

و سپس:

«بعد ششم قدرت پرواز را افزون کند»

اینجا «پرواز» را می‌توان کاملاً فلسفی خواند.

انسان عادی در یک دستگاه محدود از زمان، مکان، بدن و ادراک زندگی می‌کند. شاعر خیال می‌کند اگر ابعاد ادراک و هستی گسترش یابد، انسان نیز از محدودیت‌های معمول عبور خواهد کرد.

بنابراین «پرواز» الزاماً پرواز فیزیکی نیست؛ می‌تواند باشد:

  • پرواز اندیشه،
  • پرواز تخیل،
  • پرواز روح،
  • پرواز آگاهی،
  • و عبور از مرزهای معمول شناخت.

این همان جایی است که علم در شعر به عرفان تبدیل می‌شود.

۴. زمان؛ یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های شعر

بیت بسیار مهمی داریم:

«حال و پیشین را یکی در ذهن فردا می‌کند»

شاعر در اینجا وارد مسئله‌ای عمیق می‌شود: ماهیت زمان.

برای تجربه‌ی معمول انسانی، گذشته، حال و آینده از هم جدا هستند. اما شعر با ورود به ابعاد بالاتر، این جدایی را متزلزل می‌کند.

در اینجا می‌توان شعر را به یک پرسش فلسفی تبدیل کرد:

اگر موجودی بتواند زمان را از بیرون ببیند، آیا گذشته و آینده همچنان همان معنایی را دارند که برای انسان دارند؟

شاعر پاسخ علمی قطعی نمی‌دهد؛ بلکه از این تصور برای گسترش تخیل استفاده می‌کند.

«فردا» دیگر فقط زمان آینده نیست؛ به نوعی فضای امکان تبدیل می‌شود.

۵. جهان‌های موازی و گسترش «من»

یکی از خیال‌انگیزترین بخش‌های شعر:

«در جهان‌های موازی بال و پر وا می‌کند»

و سپس:

«کاپی خود را به آسانی به هرجا بنگرند»

اینجا مسئله فقط جهان موازی نیست؛ مسئله‌ی عمیق‌تر، هویت انسان است.

اگر جهان‌های متعددی وجود داشته باشند و نسخه‌های گوناگونی از یک انسان در آن جهان‌ها باشند، سؤال فلسفی پدید می‌آید:

کدام‌یک «من» واقعی است؟

آیا هویت ما به بدن فعلی‌مان وابسته است؟
آیا «من» مجموعه‌ای از خاطرات است؟
یا چیزی فراتر از همه‌ی نسخه‌ها وجود دارد؟

شاعر پاسخ صریح نمی‌دهد؛ اما با این تصویر، «من» را از یک موجود محدود زمینی به امکانی چندجهانی تبدیل می‌کند.

این دقیقاً یکی از نقاط قوت تخیل شعر است.

۶. بعد هفتم و هشتم و نهم: عبور از منطق معمول

وقتی شاعر می‌گوید:

«بعد هفتم را نه آغاز و نه انجامی بود»

و:

«آن چه ناشد بوده در عالم مهیا می‌کند»

دیگر به‌وضوح از فیزیک تجربی فاصله می‌گیریم و وارد متافیزیک شاعرانه می‌شویم.

اینجا «بعد» دیگر فقط مختصات جهان نیست؛ تبدیل می‌شود به درجه‌ای از امکان وجود.

در این خوانش، هرچه انسان از ابعاد پایین‌تر به ابعاد بالاتر می‌رود، مرز میان:

ممکن و ناممکن،
واقعیت و خیال،
بودن و شدن

کم‌رنگ‌تر می‌شود.

به همین دلیل واژه‌ی «شدن» در شعر اهمیت زیادی دارد.

۷. «بودن» و «شدن»: یک هستی‌شناسی پویا

یکی از زیباترین تعبیرهای شعر:

«گوهر بود و شدن را پر تجلا می‌کند»

این بیت را می‌توان قلب فلسفی شعر دانست.

«بودن» یعنی آنچه هست.

«شدن» یعنی آنچه در حال پدیدآمدن است.

شاعر هستی را فقط یک «بودن» ثابت نمی‌بیند؛ هستی برای او فرایند شدن است.

این نگاه، جهان را شبیه یک اثر هنری ناتمام می‌کند.

انسان نیز بخشی از این فرایند است:

انسان چیزی نیست که فقط «باشد»؛ انسان دائماً «می‌شود».

و این «شدن» با افزایش آگاهی، عشق و تجربه گسترش می‌یابد.

۸. «عقل کل» و عرفان نوین پویان

بیت:

«گویی دید عقل کل حل معما می‌کند»

شعر را به سوی یک مفهوم عرفانی می‌برد: عقل کل.

اما عرفان این شعر با عرفان سنتی تفاوتی دارد. شاعر از زبان:

فیزیک، ابعاد، انرژی، ریسمان، جهان موازی و ذرات

استفاده می‌کند تا به همان پرسش‌های قدیمی عرفانی برسد:

  • هستی چیست؟
  • انسان کیست؟
  • حقیقت کجاست؟
  • رابطه‌ی جزء و کل چیست؟
  • آیا پشت جهان محسوس حقیقتی عمیق‌تر وجود دارد؟

بنابراین می‌توان «عرفان پویان» در این شعر را چنین تعریف کرد:

عرفانی که به جای تقابل علم و معنویت، می‌کوشد علم و تخیل را پلی برای رسیدن به حیرت، عشق و وحدت هستی قرار دهد.

این نکته مهم است که این تعریف، یک خوانش ادبی از شعر است، نه ادعای یک مکتب علمی یا فلسفی تثبیت‌شده.

۹. ریسمان‌ها: علم به زبان شعر

بیت:

«از انرژی ریسمان‌ها را به جنبش آورد»

آشکارا تداعی‌کننده‌ی نظریه‌ی ریسمان در فیزیک است.

اما شاعر «ریسمان» را از یک مفهوم علمی به یک تصویر شاعرانه تبدیل می‌کند.

ریسمان در اینجا می‌تواند نماد اتصال باشد:

ذره ← جهان ← انسان ← عشق

یعنی همان‌طور که ریسمان‌های خیالی در نظریه‌ی فیزیکی می‌توانند اجزای بنیادی واقعیت را توصیف کنند، در تخیل شاعر نیز می‌توانند نماد پیوند پنهان همه‌ی موجودات باشند.

اینجا علم ماده‌ی خام تخیل است.

۱۰. مهم‌ترین چرخش شعر: از انرژی به عشق

تا اینجا شاعر مرتب از:

علم، ابعاد، انرژی، زمان، ذرات و جهان‌ها

صحبت کرده است.

اما ناگهان می‌گوید:

«تا انرژی می‌دهد عشق و محبت زنده دل
در جهان بی‌سر و پا شور و غوغا می‌کند»

اینجا معلوم می‌شود که تمام آن سفر علمی در واقع مقدمه‌ای برای رسیدن به یک مفهوم انسانی بوده است:

عشق.

«انرژی» در نیمه‌ی اول بیشتر زبان علم است؛ در نیمه‌ی پایانی به زبان عشق تبدیل می‌شود.

به بیان دیگر:

انرژی جهان → حرکت هستی → حرکت دل → عشق

و این همان نقطه‌ای است که شعر از «کیهان‌شناسی شاعرانه» به عرفان عاشقانه وارد می‌شود.

۱۱. مجنون و لیلی: بازگشت به میراث عرفانی

بیت:

«آن که مجنون را اسیر زلف لیلا می‌کند»

در اینجا شاعر به یکی از کهن‌ترین الگوهای عشق در فرهنگ فارسی بازمی‌گردد.

«مجنون» فقط عاشق یک زن نیست؛ در سنت ادبی و عرفانی، می‌تواند نماد انسانی باشد که از خودِ معمولی عبور کرده و تمام وجودش در عشق دگرگون شده است.

بنابراین «زلف لیلا» در این شعر می‌تواند دو معنا داشته باشد:

لیلیِ انسانی و حقیقتِ دست‌نیافتنی.

این دوگانگی، شعر را از یک عاشقانه‌ی ساده فراتر می‌برد.

۱۲. سفر در جهان بی‌کران دل

بیت:

«در جهان بیکران دل سفرها می‌کند»

تصویر بسیار لطیفی دارد.

«سفر» یک تصویر کاملاً زمینی و انسانی است؛ اما «جهان بیکران دل» تصویری کیهانی است.

ترکیب این دو، یکی از زیبایی‌های شعر است:

کیهان در دل انسان کوچک می‌شود، و دل انسان به اندازه‌ی کیهان گسترش می‌یابد.

این همان جابه‌جایی مقیاس است که در سراسر شعر اتفاق می‌افتد:

ذره ↔ انسان ↔ عشق ↔ کیهان

۱۳. قطره و دریا: فلسفه‌ی وحدت

پایان شعر بسیار مهم است:

«آنکه تنها قطره‌ها را بحر و دریا می‌کند»

اینجا شاعر به یک نماد بسیار قدیمی عرفانی می‌رسد:

قطره و دریا.

قطره نماینده‌ی فرد است؛ دریا نماینده‌ی کل.

تا وقتی قطره خودش را جدا می‌بیند، تنهاست.
وقتی پیوند خود را با دیگر قطره‌ها درمی‌یابد، دریا پدیدار می‌شود.

این معنا با بیت بعد کامل می‌شود:

«عشق دل‌ها را ز یکرنگی مصفا می‌کند»

پس وحدت در شعر به معنای حذف تفاوت‌های انسان‌ها نیست؛ بلکه پیدا کردن پیوندی عمیق‌تر میان آن‌هاست.

۱۴. زیبایی‌شناسی شعر: بزرگ‌نمایی کیهانی

یکی از شگردهای اصلی شعر، بزرگ‌نمایی مقیاس است.

شاعر مرتب از کوچک‌ترین چیزها به بزرگ‌ترین چیزها حرکت می‌کند:

ذرّه → انسان → زمین → جهان → جهان‌های موازی → هستی → عشق

این حرکت عمودی، حس «صعود» ایجاد می‌کند.

حتی خود ساختار ابیات مربوط به «بعد اول» تا «بعد یازدهم» شبیه بالا رفتن از یک پلکان است.

انگار خواننده همراه شاعر از پله‌های هستی بالا می‌رود.

۱۵. رؤیا و تخیل؛ جایی که ناممکن ممکن می‌شود

شعر در بخش‌های علمی خود جسور است، اما در بخش تخیلی حتی جسورتر می‌شود.

مثلاً:

«آن چه ناشد بوده در عالم مهیا می‌کند»

این جمله در حقیقت مانیفست تخیل شاعرانه است.

هنر دقیقاً همین کار را می‌کند:

چیزی را که هنوز در جهان واقعیت وجود ندارد، ابتدا در ذهن ممکن می‌سازد.

از این زاویه، شعر میان دانشمند و شاعر پلی ایجاد می‌کند:

دانشمند می‌پرسد: «چه چیزی ممکن است؟»

شاعر می‌گوید: «بگذار تصور کنیم چه چیزی ممکن است.»

۱۶. یک نکته‌ی ظریف درباره‌ی «حالت مطلق»

این بیت نیز ظرفیت فلسفی زیادی دارد:

«حالت مطلق نمی‌گردد ز تنهایی برون
هستی خود را درون ذره خنثی می‌کند»

اینجا شاعر ظاهراً با یک تناقض بازی می‌کند:

مطلق به معنای کامل و مستقل است، اما اگر کاملاً تنها باشد، با «رابطه» بیگانه می‌شود.

در مقابل، ذره در شبکه‌ی هستی معنا پیدا می‌کند.

بنابراین شعر به یک اصل مهم می‌رسد:

وجود بدون رابطه، معنای کامل خود را آشکار نمی‌کند.

و در پایان، عشق عالی‌ترین شکل رابطه می‌شود.

۱۷. زیبایی اصلی شعر در پیوند «علم» و «عشق» است

اگر بخواهیم کل شعر را در یک حرکت خلاصه کنیم، می‌توان گفت:

در آغاز، انسان می‌خواهد جهان را بشناسد؛
در پایان، درمی‌یابد که شناخت جهان بدون شناخت دل کامل نیست.

علم مرزهای جهان را گسترش می‌دهد.

تخیل مرزهای امکان را گسترش می‌دهد.

عرفان مرزهای «من» را گسترش می‌دهد.

و عشق مرزهای «من و دیگری» را از میان برمی‌دارد.

این چهار خط در پایان به یک نقطه می‌رسند.

۱۸. خوانش نهایی: «ابعاد عشق» در حقیقت همان «ابعاد انسان» است

عنوان شعر را می‌توان به شکلی عمیق‌تر خواند.

در ابتدا تصور می‌کنیم «ابعاد» مربوط به جهان فیزیکی‌اند.

اما در پایان متوجه می‌شویم که شاعر دارد درباره‌ی ابعاد وجود انسان نیز حرف می‌زند.

انسان یک بعد جسمانی دارد؛
یک بعد زمانی؛
یک بعد ذهنی؛
یک بعد تخیلی؛
یک بعد معنوی؛
و سرانجام یک بعد عاشقانه.

هرچه انسان از خودمحوری، تنهایی و محدودیت عبور کند، «بعد» تازه‌ای از وجودش آشکار می‌شود.

در این خوانش، عشق بالاترین بعد نیست به این معنا که عددی بعد از یازده است؛ بلکه ساحتی است که تمام ابعاد دیگر را به هم پیوند می‌دهد.

و به همین دلیل پایان شعر بسیار طبیعی است:

«جذبۀ ابعاد عشق و مهر دل‌ها زنده باد»

شاعر سرانجام از «ابعاد جهان» به «بعد دل» می‌رسد.

جمع‌بندی

این شعر را می‌توان نوعی کیهان‌شناسی عاشقانه دانست؛ سفری که با زبان علم آغاز می‌شود، از فلسفه‌ی هستی و تخیل عبور می‌کند، به عرفان می‌رسد و در نهایت در عشق و همدلی فرود می‌آید.

در جهان شعری رسول پویان، دانش پرده‌های هستی را کنار می‌زند، تخیل جهان‌های ممکن را می‌آفریند، عرفان رابطه‌ی جزء و کل را می‌جوید، و عشق قطره‌های پراکنده را به دریا تبدیل می‌کند.

به همین سبب، شاید عمیق‌ترین پیام شعر نه درباره‌ی «بعد یازدهم» باشد و نه درباره‌ی جهان‌های موازی؛ بلکه درباره‌ی این باشد که بزرگ‌ترین گسترش انسان، گسترش ظرفیت او برای عشق ورزیدن است.

**********

نوآوری در شعر جذبۀ ابعاد عشق

شاعر: رسول پویان

یک نکتۀ دیگر این که می‌توان درباره‌ی این شعر از منظر نوآوری ادبی سخن گفت؛ اما اگر بخواهیم دقیق و پژوهشی داوری کنیم، بهتر است میان «کاملاً بی‌سابقه بودن» و «ترکیب نو و شخصیِ عناصر سابق» تفاوت بگذاریم.

من برای مقایسه، جست‌وجویی در منابع وب انجام دادم. نتیجه‌ی اولیه این است که عناصر منفرد شعر، سابقه دارند، اما ترکیب منسجم و خط سیر خاص این شعر، دست‌کم در جست‌وجوی اولیه، نمونه‌ی آشکاری با همین ساختار پیدا نکرد. برای ادعای قطعیِ «اولین شعر در ادبیات فارسی» با چنین معنا و چیدمان ادبی کاملاً نو، البته باید یک پژوهش کتابخانه‌ای بسیار گسترده‌تر انجام شود.

۱. چه چیزهایی در شعر سابقه دارند؟

بخش‌هایی از اندیشه‌ی شعر ریشه‌های بسیار قدیمی دارند.

مثلاً:

  • عشق به‌عنوان نیروی پیونددهنده‌ی هستی در عرفان فارسی سابقه‌ی بسیار طولانی دارد.
  • قطره و دریا از تصاویر شناخته‌شده‌ی عرفانی است.
  • عبور از جهان محسوس به حقیقتی فراتر نیز از مضامین مهم شعر عرفانی فارسی است.
  • وحدت انسان و هستی و پرسش درباره‌ی «بودن» و «شدن» نیز سابقه‌ی فلسفی و عرفانی دارد.
  • حتی پیوند دادن شعر با مفاهیم علمی نیز کاملاً بی‌سابقه نیست؛ برای نمونه، پژوهش‌هایی درباره‌ی حضور مفاهیم فیزیک و ریاضی در شعر مولوی، حافظ، سعدی و نظامی انجام شده است.

بنابراین نمی‌توان گفت که هر یک از اجزای شعر برای نخستین بار در فارسی ظاهر شده‌اند.

اما مسئله‌ی مهم‌تر چیز دیگری است.

۲. نوآوری اصلی شعر کجاست؟

به نظر من، اگر بخواهیم دقیق باشیم، نوآوری این شعر در «مواد اولیه» نیست؛ در «ترکیب مواد» است.

شاعر چند حوزه را کنار هم گذاشته:

**فیزیک جدید

  • ابعاد بالاتر
  • زمان
  • جهان‌های موازی
  • نظریه ریسمان
  • ذرات و انرژی
  • هستی‌شناسی
  • عرفان
  • عشق
  • مجنون و لیلی
  • قطره و دریا**

این ترکیب در یک مسیر واحد حرکت می‌کند.

این نکته اهمیت دارد، زیرا نظریه‌های فیزیکی واقعاً از ابعاد بالاتر سخن می‌گویند؛ در برخی صورت‌بندی‌های نظریه ریسمان ۱۰ بعد و در نظریه M یازده بعد مطرح می‌شود. دفتر انتشارات و فناوری آموزشی+۱

پس شاعر یک واژگان واقعی از علم معاصر را گرفته، ولی آن را در خدمت یک روایت عرفانی ـ عاشقانه قرار داده است.

۳. یک ویژگی بسیار خاص: «پلکان ابعاد»

به نظرم این مهم‌ترین وجه نوآورانه‌ی شعر است.

شاعر صرفاً نمی‌گوید:

جهان چندبعدی است.

بلکه ابعاد را یکی پس از دیگری به صورت یک سفر معنوی طی می‌کند:

بعد اول تا سوم…

سپس:

بعد چهارم…

بعد:

بعد پنجم…

و بعد:

بعد ششم…

تا:

بعد هفتم…

بعد هشتم و نهم…

بعد دهم…

و سرانجام:

بعد یازدهم…

این ساختار، «بعد» را از یک مفهوم فیزیکی به پله‌ای برای صعود آگاهی تبدیل می‌کند. این دیگر صرفاً استفاده از واژه‌ی علمی نیست؛ یک معماری روایی و مفهومی ساخته شده است.

۴. نکته‌ی بسیار جالب: عدد ۱۱ پایان علمی نیست، آغاز عرفانی است

اینجا شعر کار جالبی انجام می‌دهد.

در فیزیک نظری، عدد ۱۱ در ارتباط با نظریه M مطرح می‌شود. دفتر انتشارات و فناوری آموزشی+۱

اما شاعر پس از رسیدن به یازده، متوقف نمی‌شود.

می‌گوید:

«ذات هستی را ز بعد یازدهم جویا شوید»

یعنی بعد یازدهم پایان پرسش نیست؛ آغاز پرسش از ذات هستی است.

این از نظر ادبی بسیار مهم است.

علم می‌گوید:

تا اینجا یک مدل نظری داریم.

شاعر می‌گوید:

حالا سؤال اصلی تازه شروع می‌شود: ذات هستی چیست؟

در این نقطه، فیزیک به فلسفه و فلسفه به عرفان متصل می‌شود.

۵. سپس یک جهش بسیار زیبا اتفاق می‌افتد

بعد از تمام این بحث‌های کیهانی، ناگهان:

«تا انرژی میدهد عشق و محبت زنده دل»

یعنی معلوم می‌شود که مقصد نهایی سفر، کیهان نیست؛ انسان است.

و بعد:

«جذبۀ عشق افکند موج انرژی را به دام»

در اینجا «انرژی» که ابتدا واژه‌ای علمی بود، تبدیل به استعاره‌ای برای قدرت عشق می‌شود.

این تبدیلِ معنای واژه‌ها یکی از نقاط جالب شعر است:

بعد → آگاهی → انرژی → عشق

در نتیجه، شعر یک حلقه می‌سازد:

کیهان ← انسان ← عشق ← کیهان

۶. آیا «علم + عرفان» در شعر فارسی بی‌سابقه است؟

خیر.

این نکته را باید صریح گفت.

مولوی، سنایی، عطار و دیگر شاعران عرفانی، دائماً از زبان دانش زمان خود برای توضیح مفاهیم معنوی استفاده کرده‌اند.

حتی در پژوهش معاصر، آثار مشخصی درباره‌ی رابطه‌ی مفاهیم فیزیک و ریاضی با شعر شاعران کلاسیک فارسی وجود دارد. طاقچه

اما علمی که در شعر کلاسیک وارد شده، علم قرون گذشته است.

در شعر رسول پویان، مواد علمی متعلق به جهان جدیدند:

  • ابعاد بالاتر
  • جهان‌های موازی
  • نظریه ریسمان
  • انرژی
  • ذرات
  • زمان به‌عنوان مسئله‌ای چندلایه

و این‌ها با:

  • عشق عرفانی
  • لیلی و مجنون
  • قطره و دریا
  • وحدت
  • هستی و نیستی

ترکیب شده‌اند.

همین ترکیب تاریخی است که ارزش بررسی دارد.

۷. بنابراین من این شعر را چگونه طبقه‌بندی می‌کنم؟

اگر بخواهم با احتیاط علمی نظر بدهم، نمی‌گویم:

«این قطعاً نخستین شعر فارسی در این زمینه است.»

چنین ادعایی بدون جست‌وجوی کامل در دیوان‌ها، کتاب‌ها، مجلات و پایگاه‌های شعر فارسی قابل اثبات نیست.

اما می‌توانم بگویم:

این شعر ظرفیت آن را دارد که به‌عنوان نمونه‌ای از «عرفان کیهان‌شناختی» یا «شعر کیهان‌شناختی ـ عاشقانه» در شعر معاصر فارسی بررسی شود.

و حتی می‌توان یک اصطلاح پیشنهادی برای ویژگی آن ساخت:

«عرفان چندبُعدی»

یعنی عرفانی که به جای حرکت صرفاً از:

دنیا → آخرت

یا:

ماده → معنا

حرکت می‌کند از:

بُعد → زمان → جهان‌های موازی → انرژی → ذره → هستی → آگاهی → عشق

این مسیر، واقعاً ویژگی قابل توجه این شعر پویان است.

۸. یک تفاوت مهم با عرفان کلاسیک

در عرفان کلاسیک، انسان معمولاً باید از تعلقات دنیوی عبور کند تا به حقیقت برسد.

اما در این شعر، شاعر می‌خواهد خودِ دانش جدید را وسیله‌ی عبور به حقیقت کند.

این تفاوت بسیار مهم است.

در شعر پویان:

فیزیک دشمن عرفان نیست؛ راهی برای حیرت عرفانی است.

علم دشمن عشق نیست؛ مقدمه‌ای برای کشف عظمت عشق است.

و این می‌تواند هسته‌ی اصلی چیزی باشد که از آن با عنوان «عرفان نوین ویژه پویان» یاد می‌شود.

۹. حتی «مجنون و لیلا» نیز در این ساختار نقش تازه‌ای پیدا می‌کند

اگر شعر فقط می‌گفت:

عشق، لیلی و مجنون…

چیز تازه‌ای نبود.

اما شاعر ابتدا خواننده را به جهان ابعاد، انرژی و ذرات می‌برد و سپس ناگهان:

«آن که مجنون را اسیر زلف لیلا می‌کند»

را وارد می‌کند.

در نتیجه، مجنون و لیلی در مقیاس کیهانی بازخوانی می‌شوند.

عشق زمینی و عشق کیهانی روی یکدیگر می‌افتند.

این نوع juxtaposition یا کنار هم نشاندن دو جهان معنایی، یکی از نقاطی است که می‌توان در نقد ادبی روی آن بسیار کار کرد.

۱۰. و پایان شعر کلید تمام آن است

دو بیت پایانی:

«جذبۀ ابعاد عشق ومهر دل ها زنده باد
آنکه تنها قطره ها را بحرودریا می کند»

و:

«عشق را با عینک رنگین نمی یابد کسی
عشق دلها را ز یکرنگی مصفّی می کند»

به ما می‌گویند که تمام آن سفر در نهایت برای رسیدن به وحدت انسانی بوده است.

یعنی:

چندجهانی → وحدت

چندبعدی بودن → یگانگی

کثرت ذرات → وحدت هستی

کثرت انسان‌ها → وحدت دل‌ها

این تقابل، به نظرم، یکی از مهم‌ترین ستون‌های فکری شعر است.

نتیجه‌ی من

بنابراین پاسخ من مثبت اما محتاطانه است:

بله، این شعر دارای عناصر و مضامین تازه و قابل توجهی است که می‌توانند مبنای ادعای یک رویکرد نوآورانه قرار گیرند؛ اما نمی‌توان بدون پژوهش تطبیقی گسترده ادعا کرد که در کل تاریخ ادبیات فارسی هیچ شعر مشابهی وجود نداشته است.

آنچه بیش از همه به نظر من قابل دفاع است، این ادعاست:

نوآوری شعر در ایجاد یک نظام تصویری واحد است که در آن مفاهیم فیزیک جدید ــ ابعاد، زمان، جهان‌های موازی، انرژی و ریسمان ــ با هستی‌شناسی، عرفان، عشق و تصاویر سنتی فارسی مانند لیلی و مجنون و قطره و دریا وارد گفت‌وگو می‌شوند.

و این با «نوآوری در یک واژه یا تصویر» فرق دارد؛ صحبت از نوآوری در ساختار اندیشه و دستگاه تصویری شعر است.

قدم بعدی حتی جالب‌تر است: می‌توانم همین شعر را بیت‌به‌بیت با مولانا، عطار، حافظ، سهراب سپهری، فروغ، شاملو و چند شاعر معاصر از نظر مضمون «هستی، علم، جهان، عشق و عرفان» مقایسه کنم و مشخص کنم کدام بخش‌های شعر واقعاً سابقه دارند و کدام بخش‌ها احتمالاً ابتکار شخصی رسول پویان هستند. این مقایسه می‌تواند برای اثبات یا سنجش «نوآوری» شعر بسیار ارزشمندتر باشد. طدSources

**********

مقایسۀ شعر جذبۀ ابعاد عشق با شاعران بزرگ

از نگاه نوآوری‏های پویان

 

این بار مقایسه را بیت‌به‌بیت و از منظر نوآوری انجام می‌دهم و می‌سنجم که هر ایده چه سابقه‌ای دارد و ترکیب پویان چه تفاوتی ایجاد می‌کند.

۱. مقایسه با مولانا: بیشترین خویشاوندی، اما نه در زبان علمی

نزدیک‌ترین شاعر کلاسیک به بخش عرفانی شعر پویان، بدون تردید مولانا است.

مثلاً مولانا بارها «قطره و دریا» را برای رابطه‌ی فرد و حقیقت به کار می‌گیرد. در دیوان شمس می‌خوانیم:

«ای قطره گر آگه شوی با سیل‌ها همره شوی
سیلت سوی دریا برد…» GGanjoor

و در رباعی معروف:

«صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی‌جنبش عشق در مکنون نشود» GGanjoor

این شباهت بسیار مهم است، چون در شعر پویان نیز پایان به:

«آنکه تنها قطره‌ها را بحر و دریا می‌کند»

می‌رسد.

پس قطره/دریا و عشق به‌عنوان نیروی وحدت‌بخش، نوآوری مطلق شعر پویان نیست.

اما تفاوت اساسی از اینجا آغاز می‌شود:

مولانا از دریای عشق به حقیقت عرفانی می‌رسد؛
پویان از ابعاد فیزیکی و جهان‌های چندبعدی به عشق می‌رسد. یعنی مسیرها معکوس یا دست‌کم متفاوت‌اند:

مولانا:
عشق → حقیقت → وحدت هستی

پویان:
علم و ابعاد → راز هستی → انرژی → عشق → وحدت

این تفاوت، بسیار مهم است.

۲. مولانا و «ذره»: یک پیشینه‌ی مهم

در شعر مولانا، ذره نیز بارها در برابر خورشید، دریا و حقیقت قرار می‌گیرد. مثلاً در یکی از غزل‌ها:

«بیا بیا که توی آفتاب و من ذره
به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان» GGanjoor

بنابراین وقتی پویان از:

«موج‌های ذرّگان»

سخن می‌گوید، اصلِ تصویر «ذره» سابقه دارد؛ اما در شعر پویان، «ذره» دیگر فقط یک استعاره عرفانی نیست؛ در کنار انرژی، ریسمان، ابعاد و جهان‌های موازی قرار می‌گیرد.

این ترکیب، مدرن است.

۳. مولانا و عشق به‌عنوان نیروی حرکت

این بیت پویان:

«تا انرژی میدهد عشق و محبت زنده دل»

از لحاظ معنایی با یک سنت بزرگ عرفانی پیوند دارد.

مولانا نیز عشق را چیزی می‌داند که به وجود حرکت و کمال می‌دهد؛ در همان رباعی می‌گوید بدون عشق، حتی قطره‌ای که به دریا می‌رسد، «دُر مکنون» نمی‌شود. GGanjoor

پس ایده‌ی:

عشق = نیروی دگرگون‌کننده

قدیمی است.

اما پویان آن را با واژه‌ی «انرژی» بازتعریف می‌کند.

این تغییر زبان مهم است:

مولانا: جنبش عشق

پویان: انرژی عشق

به بیان دیگر، پویان یک مفهوم عرفانی قدیمی را با واژگان جهان علمی جدید بیان می‌کند.

۴. عطار: عقل در برابر راز عشق

در عطار نیز این مضمون بسیار پررنگ است.

در یکی از غزل‌های عطار:

«عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق
باز نیابی به عقل سر معمای عشق»

آآی واژه

و حتی همان‌جا «قطره» و «دریای عشق» در کنار هم قرار می‌گیرند. آآی واژه

پس وقتی پویان می‌گوید:

«گوهر هستی نمی‌گنجد در شرح و بیان»

با یک سنت بسیار قدیمی عرفانی همراه است:

حقیقت نهایی از ظرفیت عقل و زبان فراتر است.

ولی باز تفاوت پویان این است که پیش از رسیدن به این ناتوانی زبان، خواننده را از میان فیزیک نظری و ابعاد یازده‌گانه عبور می‌دهد.

این مسیر در شعر عرفانی کلاسیک به این شکل دیده نمی‌شود.

۵. سهراب سپهری: نزدیک‌ترین خویشاوند مدرن

اگر از کلاسیک‌ها عبور کنیم، سهراب سپهری برای مقایسه بسیار مهم است.

در شعر سپهری، جهان یک کل زنده و مرتبط است و انسان باید از نگاه محدود خود فراتر برود. در «راه‌واره» مثلاً با واژگانی چون «هستی»، «جهان»، «من» و «تو» و نوعی گسترش افق ادراک مواجهیم. سسهراب سپهری

در شعرهای سپهری نیز جهان عادی مرتب به جهانی رازآلود تبدیل می‌شود. در «سرگذشت»، برای نمونه، زمان، ادراک، خواب، حیرت و جهان در هم می‌آمیزند. سسهراب سپهری

اما تفاوت بسیار آشکار است:

سپهری:

طبیعت → سکوت → ادراک → وحدت

پویان:

علم → ابعاد → کیهان → ذره → هستی → عشق → وحدت

سپهری از طبیعت برای عبور از ظاهر استفاده می‌کند.

پویان از کیهان‌شناسی مدرن.

این به نظر من یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های شعر پویان با سنت عرفانی فارسی است.

۶. فروغ: گسترش «من» در هستی

در شعر فروغ نیز مفهوم گسترش وجود انسان در هستی دیده می‌شود.

برای مثال در «عصیان خدایی»:

«هستی من گسترش می‌یافت در هستی»

این دقیقاً یک مسئله‌ی مهم مشترک با شعر پویان است: رابطه‌ی من و کل هستی. HHadgarie

اما فروغ این مسئله را عمدتاً از منظر تجربه‌ی انسانی و وجودی دنبال می‌کند.

پویان آن را از منظر ساختار کیهان دنبال می‌کند.

بنابراین:

فروغ: گسترش «من» در هستی

پویان: گسترش هستیِ انسان در ابعاد هستی

این دو به یک پرسش نزدیک‌اند، ولی زبان و معماری متفاوتی دارند.

۷. شاملو: تفاوت اساسی

در شعر شاملو نیز عشق، انسان، آزادی، هستی و جهان اهمیت زیادی دارند؛ اما زبان شاملو بیشتر انسانی، تاریخی، اجتماعی و اسطوره‌ای است.

پویان مسیر دیگری انتخاب کرده است:

علم نظری → متافیزیک → عرفان → عشق

به همین دلیل، اگر بخواهیم جایگاه شعر پویان را ترسیم کنیم، بهتر است آن را در امتداد شاملو قرار ندهیم.

پویان بیشتر یک شعر کیهان‌شناختی ـ عرفانی می‌سازد.

۸. مهم‌ترین تفاوت: «بعد» به‌عنوان پله‌ی عرفانی

حالا به نظر من به اصل مسئله می‌رسیم.

در شعر فارسی سابقه داریم که شاعر از:

  • آسمان
  • افلاک
  • عرش
  • ملکوت
  • لاهوت
  • ناسوت
  • عالم معنا

برای نشان دادن مراتب وجود استفاده کند.

اما پویان به جای این دستگاه سنتی، از:

بعد اول، دوم، سوم… تا یازدهم

استفاده می‌کند.

این کار بسیار قابل توجه است.

در واقع شاعر یک نردبان عرفانی قدیم را با مصالح فیزیک جدید بازسازی کرده است.

در عرفان سنتی:

عالم پایین → عالم بالا → حقیقت

در شعر پویان:

بعدهای پایین → ابعاد بالاتر → حقیقت هستی → عشق

این به نظرم یکی از جدی‌ترین ادعاهای قابل دفاع درباره نوآوری این شعر است.

۹. «جهان‌های موازی»: نقطه‌ی فاصله گرفتن از سنت

این بیت:

«در جهان‌های موازی بال و پر وا می‌کند»

نقطه‌ی مهمی است.

جهان موازی، با معنای امروزی‌اش، متعلق به گفتمان علمی و فلسفی جدید است؛ در عرفان کلاسیک فارسی طبیعتاً چنین اصطلاح و چارچوبی وجود ندارد.

ممکن است عرفای قدیم از عوالم متعدد، ملکوت، جبروت و عوالم غیب سخن گفته باشند؛ اما این همان مفهوم فیزیکی/کیهان‌شناختی جهان‌های موازی نیست.

پس باید میان این دو فرق گذاشت:

عوالم متعدد عرفانی ≠ جهان‌های موازی در کیهان‌شناسی مدرن

پویان این دو نوع تخیل را به یکدیگر نزدیک می‌کند.

این کار از نظر ادبی جالب و کم‌سابقه است.

۱۰. «کپی خود» و مسئله‌ی هویت

این بیت:

«کاپی خود را به آسانی به هرجا بنگرند»

از نظر فلسفی حتی از بحث ابعاد هم جالب‌تر است.

زیرا ناگهان سؤال به وجود می‌آید:

اگر نسخه‌ی دیگری از من در جهان دیگری باشد، کدام من، من واقعی است؟

این پرسش به فلسفه‌ی ذهن و هویت شخصی مربوط می‌شود.

در شعر کلاسیک فارسی، «نسخه‌ی موازی از خود» با چنین معنایی سابقه‌ی قابل مقایسه‌ای ندارد.

اینجا شاعر وارد یک مسئله‌ی کاملاً مدرن می‌شود:

هویت در جهانی چندجهانی چیست؟

و سپس آن را وارد عرفان می‌کند.

۱۱. «بعد یازدهم» و پرسش از ذات هستی

این قسمت شاید از نظر ساختار فکری مهم‌ترین قسمت شعر باشد:

«ذات هستی را ز بعد یازدهم جویا شوید
گویی دید عقل کل حل معما می‌کند»

این دو بیت، سه زبان را روی هم می‌گذارند:

فیزیک → فلسفه → عرفان

«بعد یازدهم» زبان فیزیک نظری است.

«ذات هستی» زبان فلسفه است.

«عقل کل» زبان عرفانی/متافیزیکی است.

این سه‌گانه را به‌صورت فشرده در یک مسیر شعری قرار دادن، ویژگی قابل توجهی است.

۱۲. و بعد شاه‌کلید شعر: «ریسمان»

«از انرژی ریسمان‌ها را به جنبش آورد»

اینجا شاعر مستقیماً از یک تصویر وابسته به فیزیک نظری استفاده می‌کند. ریسمان در این شعر، فقط یک اصطلاح علمی نیست؛ به یک استعاره‌ی کیهانی برای پیوند تبدیل می‌شود.

بعداً همین مفهوم پیوند در سطح انسانی به عشق تبدیل می‌شود.

یعنی ساختار زیر ایجاد می‌شود:                 

۱۳. آیا مولانا چنین کاری کرده است؟

از نظر روش، بله؛ از نظر ماده‌ی علمی، نه.

مولانا نیز علوم و تصورات علمی زمان خود را با عرفان ترکیب می‌کرد.

ولی تفاوت تاریخی بسیار مهم است:

مولانا از جهان علمی قرن هفتم استفاده می‌کند.

پویان از جهان علمی قرن بیستم و بیست‌ویکم استفاده می‌کند.

بنابراین اگر مولانا برای توضیح حقیقت از «فلک» و «ذره» استفاده می‌کند، پویان از:

بعد، انرژی، جهان موازی، ریسمان و ذرات

استفاده می‌کند.

از این زاویه، می‌توان شعر پویان را نوعی ادامه‌ی یک روش قدیمی با واژگان علمی جدید دانست.

۱۴. اما یک نکته حتی مهم‌تر وجود دارد

نوآوری فقط در «واژه‌های علمی» نیست.

اگر شاعری صرفاً بنویسد:

انرژی، کوانتوم، ریسمان، جهان موازی…

این به خودی خود نوآوری بزرگی نیست.

آنچه شعر پویان را جالب‌تر می‌کند، مسیر تبدیل این مفاهیم به عشق است.

ساختار شعر تقریباً چنین است:

مرحله زبان
ابعاد فیزیک
زمان فلسفه
جهان‌های موازی کیهان‌شناسی/تخیل
ذره فیزیک
ریسمان فیزیک نظری
هستی فلسفه
عقل کل عرفان
عشق عرفان و شعر
قطره و دریا سنت عرفانی
یکرنگی دل‌ها اخلاق انسانی

این پیوستگی، مهم‌تر از تک‌تک واژه‌هاست.

۱۵. بنابراین کدام قسمت‌ها «سابقه‌دار» و کدام‌ها «نوآورانه‌» هستند؟

اگر بخواهم بدون رتبه‌بندی ارزشی یک تفکیک تحلیلی انجام دهم:

دارای پیشینه‌ی بسیار قوی

  • عشق و حقیقت
  • عشق به‌عنوان نیروی دگرگون‌کننده
  • قطره و دریا
  • ذره و کل
  • ناتوانی زبان از بیان حقیقت
  • وحدت کثرت
  • مجنون و لیلی
  • عبور از ظاهر به باطن

اینها را به‌روشنی در سنت عرفانی، به‌خصوص مولانا و عطار، می‌توان یافت. GGanjoor+2

دارای سابقه‌ی مدرن، اما با تفاوت‌های مهم

  • هستی و گسترش آگاهی
  • جهان رازآلود
  • زمان و ادراک
  • رابطه‌ی انسان و کل هستی

در شعر مدرن، مخصوصاً سپهری و فروغ، زمینه‌هایی از این جنس وجود دارد. سسهراب سپهری+۲

بخش‌هایی که در این شعر ترکیب بسیار خاصی پیدا کرده‌اند

  • سلسله‌ی بعد اول تا یازدهم به‌عنوان سفر معنوی
  • ترکیب ابعاد فیزیکی با «ذات هستی»
  • جهان‌های موازی + هویت انسان
  • ریسمان + هستی‌شناسی
  • تبدیل انرژی فیزیکی به انرژی عشق
  • حرکت از ذرات و کیهان به لیلی و مجنون
  • پایان دادن سفر کیهان‌شناختی با قطره و دریا و یکرنگی دل‌ها

این ترکیب کلی، به‌مراتب شخصی‌تر و قابل دفاع‌تر به‌عنوان نوآوری است.

۱۶. پس آیا می‌توان نامی برای این شیوه گذاشت؟

اگر قرار باشد از خود شعر یک اصطلاح استخراج کنیم، من پیشنهاد می‌کنم:

«عرفان کیهان‌شناختی»

یا اگر تأکید بر ساختار ابعاد باشد:

«عرفان چندبُعدی»

و اگر بخواهیم وجه ادبی آن را برجسته کنیم:

«شعر کیهان‌عاشقانه»

البته اینها اصطلاحات پیشنهادی برای نقد شعر هستند، نه اینکه بگوییم در ادبیات فارسی چنین مکتب تثبیت‌شده‌ای به نام «عرفان چندبُعدی پویان» وجود دارد.

۱۷. یک نکته انتقادی هم باید گفته شود

اگر قرار است این شعر به‌عنوان یک نوآوری ادبی جدی معرفی شود، یک مسئله مهم وجود دارد.

که از مفهوم علمی به معنای استعاری منتقل شده‌اند.

این اشکال لزوماً ادبی نیست؛ چون شاعر حق دارد از علم استعاره بسازد؛ اما اگر قرار باشد شعر به‌عنوان «بیان علمی نظریه‌ی ابعاد» معرفی شود، باید میان فیزیک واقعی و تخیل شاعرانه مرز روشنی گذاشت.

اتفاقاً اگر خود شاعر صریحاً بگوید:

«من از فیزیک جدید به‌عنوان زبان تخیل و عرفان استفاده کرده‌ام، نه اینکه نظریه‌ی علمی ارائه کنم»

جایگاه شعر از نظر ادبی بسیار روشن‌تر می‌شود.

۱۸. جمع‌بندی نهایی من درباره نوآوری

پس بعد از این مقایسه، نظر دقیق‌تر من این است:

نمی‌توان گفت پویان مفاهیمی مانند عشق، قطره و دریا، ذره، وحدت هستی یا راز وجود را اختراع کرده است. اینها ریشه‌های عمیق در ادبیات و عرفان فارسی دارند. مولانا و عطار نمونه‌های بسیار روشن آن هستند. GGanjoor+2

اما می‌توان با استدلال بیشتری گفت:

در «جذبۀ ابعاد عشق»، یک دستگاه تصویری و فکری ویژه شکل گرفته که در آن زبان فیزیک نظری معاصر با سنت عرفانی فارسی در یک سفر واحد از ابعاد جهان به عشق و وحدت دل‌ها پیوند می‌خورد.

و این دقیقاً همان جایی است که امکان نوآوری ادبی شعر جدی می‌شود.

حتی می‌توان فرمول فکری شعر را این‌گونه خلاصه کرد:

ابعاد جهان → گسترش آگاهی → عبور از مرزها → کشف راز هستی → انرژی → عشق → وحدت

در مولانا، عشق راه شناخت حقیقت است.

در شعر پویان، شناخت جهان راهی می‌شود برای رسیدن به عشق.

این جابه‌جاییِ مسیر، به نظرم یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این شعر است.

این موضوع را جدی‌تر دنبال کنیم، مرحله‌ی بعدی می‌تواند بسیار ارزشمند باشد: یک مقاله‌ی پژوهشی با عنوان «نوآوری‌های عرفان کیهان‌شناختی در شعر رسول پویان» تنظیم کنیم و شعر «جذبۀ ابعاد عشق» را در کنار مولانا، عطار، سهراب و فروغ، با جدول تطبیقیِ «تصویر، مفهوم، سابقه، تفاوت و نوآوری » بررسی کنیم. این کار می‌تواند تقریباً شکل یک مقاله‌ی ادبی قابل انتشار پیدا کند.

GآسSources

**********

نوآوری‌های عرفان کیهان‌شناختی در شعر رسول پویان 

بررسی تطبیقی شعر «جذبۀ ابعاد عشق» با سنت عرفانی و شعر معاصر فارسی

چکیده

شعر «جذبۀ ابعاد عشق» از رسول پویان نمونه‌ای قابل توجه از کوشش شعر معاصر فارسی برای ایجاد پیوند میان علم جدید، فلسفه‌ی هستی، تخیل کیهانی و عرفان عاشقانه است. شاعر در این شعر، مفاهیمی چون ابعاد بالاتر، زمان، جهان‌های موازی، ذرات، انرژی و نظریه‌ی ریسمان را با مفاهیمی همچون هستی، عقل کل، عشق، لیلی و مجنون، قطره و دریا و وحدت دل‌ها در یک ساختار واحد قرار می‌دهد.

بررسی تطبیقی نشان می‌دهد که بسیاری از عناصر منفرد شعر، از جمله عشق به‌عنوان نیروی دگرگون‌کننده، قطره و دریا، ذره و کل، ناتوانی زبان در بیان حقیقت و وحدت هستی، سابقه‌ای دیرینه در عرفان و شعر فارسی، به‌ویژه در آثار مولانا و عطار، دارند. همچنین شعر معاصر، به‌خصوص در آثار سهراب سپهری و فروغ فرخزاد، سابقه‌ی پرسش از هستی، گسترش آگاهی و رابطه‌ی انسان با جهان را دارد.

با این حال، «جذبۀ ابعاد عشق» این عناصر را در دستگاهی متفاوت سامان می‌دهد. در این شعر، «ابعاد» از مفهوم علمی به پله‌های صعود آگاهی تبدیل می‌شوند؛ فیزیک نظری به زبان تخیل عرفانی بدل می‌شود و سفر شاعر از ساختار کیهان سرانجام به عشق، همدلی و وحدت انسانی می‌انجامد. از این منظر، می‌توان از یک گرایش بالقوه تازه با عنوان «عرفان کیهان‌شناختی» یا «عرفان چندبُعدی» سخن گفت؛ اصطلاحی که در این مقاله به‌عنوان یک پیشنهاد تحلیلی به کار می‌رود، نه نام یک مکتب تثبیت‌شده.

کلیدواژه‌ها: رسول پویان، جذبۀ ابعاد عشق، شعر معاصر، عرفان، کیهان‌شناسی، ابعاد بالاتر، نظریه ریسمان، عشق، مولانا، عطار، سهراب سپهری، نوآوری ادبی.

۱. مقدمه

یکی از مسائل اساسی شعر فارسی از آغاز تاکنون، رابطه‌ی انسان با حقیقت هستی بوده است. شاعر فارسی غالباً جهان محسوس را تنها سطحی از واقعیت دانسته و در پی کشف لایه‌ای پنهان‌تر از وجود بوده است. در شعر عرفانی، این جست‌وجو از طریق عشق، سلوک، معرفت، وحدت و عبور از خود صورت گرفته است.

در شعر معاصر، زبان این جست‌وجو دگرگون شده است. مفاهیم جدید علمی، فلسفی و روان‌شناختی به تدریج وارد تخیل شاعران شده‌اند. در این میان، شعر «جذبۀ ابعاد عشق» رسول پویان کوشش ویژه‌ای برای پیوند دادن زبان فیزیک نظری با زبان عرفان و عشق نشان می‌دهد.

شعر با این مصراع آغاز می‌شود:

«دانش ار ابعاد هستی را هویدا می‌کند»

و در ادامه از بعد چهارم، پنجم، ششم و ابعاد بالاتر سخن می‌گوید تا به «بعد یازدهم» می‌رسد. سپس مسیر از فیزیک نظری به هستی‌شناسی و عرفان تغییر می‌کند و سرانجام به عشق ختم می‌شود:

«جذبۀ عشق افکند موج انرژی را به دام»

و در پایان:

«عشق دل‌ها را ز یکرنگی مصفّی می‌کند»

بنابراین ساختار شعر را می‌توان یک حرکت تدریجی از دانش به عشق دانست.

۲. فرضیه‌ی اصلی مقاله

فرض اصلی این پژوهش آن است که نوآوری شعر پویان را نباید صرفاً در استفاده از چند واژه‌ی علمی جست‌وجو کرد. استفاده از واژه‌هایی مانند انرژی، ذره، زمان یا جهان‌های موازی به خودی خود نوآوری محسوب نمی‌شود.

ویژگی مهم‌تر شعر، ترکیب نظام‌مند این مفاهیم با میراث عرفانی فارسی است.

به عبارت دیگر:

نوآوری احتمالی شعر در «ماده‌ی اولیه» نیست، بلکه در «معماری ترکیبی» آن است.

شاعر عناصر متعلق به دو جهان تاریخی متفاوت را در یک دستگاه واحد قرار می‌دهد:

فیزیک جدید ← فلسفه‌ی هستی ← تخیل کیهانی ← عرفان ← عشق

۳. «بعد» به‌عنوان نردبان عرفانی

مهم‌ترین ویژگی ساختاری شعر، شماره‌گذاری ابعاد از یک تا یازده است.

شاعر نمی‌گوید جهان صرفاً چندبعدی است؛ بلکه ابعاد را به صورت یک مسیر صعودی عرضه می‌کند:

«بعد اول تا سوم در چشم انسان جلوه کرد»

سپس:

«بعد چارم را زمان در ایده خوانا می‌کند»

و بعد:

«بعد پنجم می‌کند آزاد انسان را ز بند»

و:

«بعد ششم قدرت پرواز را افزون کند»

تا سرانجام:

«ذات هستی را ز بعد یازدهم جویا شوید»

این ساختار یادآور یک «نردبان هستی» است.

در عرفان کلاسیک نیز هستی به مراتب گوناگون تقسیم می‌شود، اما شاعر معاصر به جای استفاده از زبان سنتی عوالم و مراتب عرفانی، از زبان ابعاد فیزیکی و کیهان‌شناسی جدید بهره می‌گیرد.

از این منظر، «بعد» دو معنای هم‌زمان دارد:

  1. معنای علمی و کیهان‌شناختی؛
  2. معنای نمادین و عرفانی به‌عنوان سطحی از آگاهی.

در نتیجه، حرکت از بعد پایین‌تر به بعد بالاتر می‌تواند به صورت نمادین حرکت از ادراک محدود به آگاهی گسترده‌تر خوانده شود.

۴. مقایسه با مولانا: عشق، ذره و دریا

مولانا مهم‌ترین پیشینه‌ی عرفانی برای بررسی این شعر است.

در شعر مولانا، عشق نیرویی است که انسان را از وضعیت عادی وجود خارج می‌کند. تصویر قطره و دریا نیز بارها برای بیان رابطه‌ی جزء و کل به کار می‌رود.

برای مثال در دیوان شمس:

«ای قطره گر آگه شوی با سیل‌ها همره شوی
سیلت سوی دریا برد..

همچنین در رباعیات شمس، عشق با رسیدن قطره به دریا پیوند می‌خورد.

بنابراین این عناصر شعر پویان دارای سابقه‌ی روشن هستند:

عشق، قطره، دریا، ذره، وحدت و فراتر رفتن از خود.

اما تفاوت اساسی در مسیر رسیدن به وحدت است.

در شعر عرفانی مولانا، عشق مستقیماً وسیله‌ی عبور از کثرت به وحدت است.

در شعر پویان، ابتدا جهان علمی و چندبعدی گشوده می‌شود:

ابعاد → زمان → جهان‌های موازی → انرژی → ریسمان → هستی

و سپس:

هستی → عشق → وحدت

این مسیر، از نظر ساختار اندیشه، تفاوت مهمی ایجاد می‌کند.

۵. مقایسه با عطار: معمای هستی و محدودیت عقل

در شعر عطار نیز مسئله‌ی ناتوانی عقل در درک حقیقت عشق بسیار برجسته است.

در یکی از غزل‌های او آمده است:

«عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق
باز ن یابی  به  عقل  سر معمای  عشق»

این مضمون با بیت پویان:

«گوهر هستی نمی‌گنجد در شرح و بیان»

هم‌خانواده است.

هر دو شاعر به محدودیت عقل و زبان در برابر حقیقتی عمیق‌تر اشاره می‌کنند.

اما باز تفاوت در زبان و مسیر شناخت است.

عطار از عشق و سلوک عرفانی به ناتوانی عقل می‌رسد.

پویان از فیزیک نظری و پیچیدگی ساختار هستی به همان پرسش می‌رسد.

بنابراین می‌توان گفت پویان یک پرسش عرفانی قدیمی را در قالب مسئله‌ای علمی ـ کیهان‌شناختی بازسازی می‌کند.

۶. قطره و دریا؛ عنصر سنتی در معماری جدید

بیت:

«آنکه تنها قطره‌ها را بحر و دریا می‌کند»

از نظر تصویرشناسی کاملاً به سنت عرفانی نزدیک است.

قطره نماد فرد و دریا نماد کل است.

اما جایگاه این تصویر در پایان شعر اهمیت دارد.

شاعر پس از عبور از:

  • ابعاد،
  • زمان،
  • جهان‌های موازی،
  • انرژی،
  • ذرات،
  • ریسمان،
  • ذات هستی،

در نهایت به «قطره و دریا» بازمی‌گردد.

در نتیجه، تصویر سنتی در یک زمینه‌ی کاملاً جدید قرار می‌گیرد.

این امر را می‌توان یکی از شگردهای اصلی شعر دانست:

تصویر عرفانی قدیمی پس از عبور از جهان علم جدید، معنای تازه‌ای در ساختار شعر پیدا می‌کند.

۷. سهراب سپهری و گسترش ادراک

در شعر سهراب سپهری نیز جهان محسوس تنها یک سطح از واقعیت نیست.

سپهری با طبیعت، آب، درخت، نور، خاک، خواب و سکوت، نوعی گسترش ادراک ایجاد می‌کند.

در شعر او، انسان باید شیوه‌ی دیدن خود را تغییر دهد تا جهان دیگری را مشاهده کند.

این مسئله با شعر پویان ارتباط دارد، اما ابزار متفاوت است.

سپهری:

طبیعت → تغییر نگاه → کشف جهان

پویان:

علم → تغییر تصور از جهان → کشف ابعاد → هستی → عشق

بنابراین می‌توان گفت هر دو شاعر به دنبال گسترش افق ادراک هستند، ولی یکی از طبیعت و دیگری از کیهان‌شناسی جدید استفاده می‌کند.

۸. فروغ فرخزاد و مسئله‌ی گسترش «من»

در شعر فروغ نیز مسئله‌ی رابطه‌ی «من» با هستی اهمیت دارد. در برخی شعرهای او، گسترش وجود فردی به هستی مطرح می‌شود.

این مسئله با بیت پویان:

«بودن انسان را ممکن به هرجا می‌کند»

قابل مقایسه است.

هر دو شاعر با مسئله‌ی عبور از «من محدود» مواجه‌اند.

ولی فروغ این مسئله را عمدتاً از طریق تجربه‌ی وجودی و انسانی بیان می‌کند، در حالی که پویان آن را با تصور ابعاد بالاتر و جهان‌های موازی صورت‌بندی می‌کند.

بنابراین در پویان، گسترش «من» نه تنها روانی یا عرفانی، بلکه کیهان‌شناختی می‌شود.

۹. جهان‌های موازی و نوآوری تصویری

یکی از متفاوت‌ترین بخش‌های شعر:

«در جهان‌های موازی بال و پر وا می‌کند»

است.

جهان‌های موازی در گفتمان علمی و فلسفی معاصر جایگاهی دارند، اما این مفهوم را نباید با «عوالم» عرفانی سنتی یکی دانست.

عرفان کلاسیک از عوالم مختلف سخن می‌گوید، اما «جهان موازی» در شعر پویان با معنای مدرن آن به مسئله‌ی امکان‌های متعدد واقعیت نزدیک می‌شود.

از اینجا سؤال تازه‌ای مطرح می‌شود:

اگر واقعیت چندگانه باشد، هویت انسان چیست؟

این پرسش در بیت:

«کاپی خود را به آسانی به هرجا بنگرند»

شدت می‌گیرد.

شاعر در واقع مسئله‌ی فلسفی هویت شخصی را به تخیل چندجهانی وارد می‌کند.

این بخش از شعر را می‌توان از عناصر نسبتاً جدیدتر آن دانست.

۱۰. «بعد یازدهم» و گذر از علم به متافیزیک

یکی از نقاط اوج شعر:

«ذات هستی را ز بعد یازدهم جویا شوید»

است.

بعد یازدهم در اینجا مرز میان علم و فلسفه می‌شود.

عدد یازده در برخی صورت‌بندی‌های نظریه‌های ریسمانی و نظریه‌ی M اهمیت دارد، اما شاعر از آن به عنوان نقطه‌ی عزیمت پرسش از «ذات هستی» استفاده می‌کند.

بنابراین:

فیزیک سؤال می‌سازد؛
فلسفه سؤال را عمیق‌تر می‌کند؛
عرفان در برابر راز هستی قرار می‌گیرد.

این سه حوزه در شعر به یکدیگر متصل می‌شوند.

۱۱. نظریه‌ی ریسمان و استعاره‌ی پیوند

بیت:

«از انرژی ریسمان‌ها را به جنبش آورد»

یکی از شاخص‌ترین تصاویر علمی شعر است.

ریسمان در اینجا علاوه بر معنای علمی، قابلیت استعاری دارد.

ریسمان یعنی چیزی که اجزا را به یکدیگر مرتبط می‌کند.

در ساختار شعر می‌توان زنجیره‌ای از این نوع ترسیم کرد:

ریسمان → ذره → انرژی → جهان → انسان → عشق

در نتیجه، یک تصویر فیزیکی به استعاره‌ای برای پیوند هستی تبدیل می‌شود.

این همان نقطه‌ای است که علم به شعر تبدیل می‌شود.

۱۲. انرژی؛ پل میان فیزیک و عشق

در نیمه‌ی اول شعر، «انرژی» واژه‌ای علمی است.

اما در نیمه‌ی دوم:

«تا انرژی میدهد عشق و محبت زنده دل»

و:

«جذبۀ عشق افکند موج انرژی را به دام»

«انرژی» دیگر صرفاً یک کمیت فیزیکی نیست؛ به استعاره‌ی نیروی حیات و عشق تبدیل شده است.

این تبدیل معنا اهمیت زیادی دارد.

شاعر عملاً یک واژه را از دو حوزه عبور می‌دهد:

انرژی فیزیکی → انرژی عاطفی

البته از منظر علمی، انرژی فیزیکی و عشق یک مفهوم واحد نیستند. بنابراین این بخش را باید استعاری و شاعرانه دانست، نه گزاره‌ی علمی.

همین تفکیک برای خوانش درست شعر ضروری است.

۱۳. لیلی و مجنون در مقیاس کیهانی

ورود لیلی و مجنون در میانه‌ی این دستگاه علمی ـ کیهانی بسیار قابل توجه است:

«آن که مجنون را اسیر زلف لیلا می‌کند»

این بیت، سنت عاشقانه‌ی فارسی را به جهان فیزیک نظری پیوند می‌دهد.

مجنون، نماینده‌ی عاشق است؛ اما پیش از ورود او، خواننده از جهان‌های موازی و ابعاد بالاتر عبور کرده است.

در نتیجه، عشق انسانی ناگهان در مقیاس کیهانی قرار می‌گیرد.

به بیان دیگر:

لیلی و مجنون از داستان عاشقانه به نماد نیروی جذب تبدیل می‌شوند.

این خوانش، با عنوان شعر نیز ارتباط مستقیم دارد:

جذبۀ ابعاد عشق.

۱۴. عشق به‌عنوان نیروی وحدت

در پایان شعر، تمام دستگاه کیهان‌شناختی به یک نتیجه‌ی انسانی می‌رسد:

«عشق دل‌ها را ز یکرنگی مصفّی می‌کند»

پس عشق در این شعر صرفاً عشق فردی نیست.

سه مرحله دارد:

عشق فردی

مجنون و لیلی.

عشق میان انسان‌ها

همدلی و همدمی.

عشق هستی‌شناختی

قطره‌هایی که به دریا تبدیل می‌شوند.

در نتیجه، عشق از یک احساس شخصی به اصل پیونددهنده‌ی کثرت تبدیل می‌شود.

۱۵. جدول تطبیقی

مفهوم سنت عرفانی شعر معاصر «جذبۀ ابعاد عشق»
عشق بسیار پررنگ بسیار پررنگ محور نهایی هستی
قطره و دریا مولانا و دیگران وجود دارد پایان سفر کیهانی
ذره و کل سنت عرفانی وجود دارد پیوند با فیزیک جدید
راز هستی مولانا، عطار سپهری و دیگران پس از بعد یازدهم
گسترش آگاهی عرفان سپهری از طریق ابعاد
زمان فلسفه و عرفان شعر مدرن بعد چهارم
جهان‌های متعدد عوالم عرفانی تخیل مدرن جهان‌های موازی
ریسمان استعاره‌های سنتی کاربرد جدید فیزیک + پیوند هستی
انرژی در معنای سنتی/استعاری مدرن پل علم و عشق
لیلی و مجنون سنت عاشقانه بارها بازآفرینی شده عشق در مقیاس کیهانی
وحدت اصل عرفانی انسانی و اجتماعی وحدت دل‌ها
ابعاد ۱ تا ۱۱ سابقه مستقیم ندارد بسیار جدید نردبان عرفانی ـ کیهانی

۱۶. مهم‌ترین نوآوری ساختاری

اگر بخواهیم تمام مقاله را در یک مفهوم فشرده کنیم، مهم‌ترین ویژگی شعر این است:

شاعر «مراتب عرفانی» را با «ابعاد کیهان‌شناختی» جایگزین یا بازتفسیر می‌کند.

در عرفان سنتی، انسان از مراتب مختلف وجود عبور می‌کند تا به حقیقت برسد.

در شعر پویان، انسان از ابعاد مختلف هستی عبور می‌کند تا به پرسش از ذات هستی و سپس عشق برسد.

پس می‌توان این ساختار را چنین نمایش داد:

ابعاد پایین‌تر

گسترش ادراک

زمان

آزادی

جهان‌های موازی

امکان‌های تازه‌ی وجود

بعد یازدهم

ذات هستی

انرژی و ریسمان

عشق

وحدت دل‌ها

این ساختار، بیش از هر تصویر منفرد، مبنای ادعای نوآوری شعر است.

۱۷. آیا می‌توان آن را «عرفان نوین پویان» نامید؟

اگر منظور از این عبارت یک مکتب ادبی تثبیت‌شده باشد، نه؛ صرفاً بر اساس یک شعر چنین ادعایی هنوز زود است.

اما اگر منظور یک چارچوب نظری برای توصیف جهان شعری رسول پویان باشد، این عنوان قابل استفاده است.

می‌توان آن را چنین تعریف کرد:

«عرفان نوین پویان» در این خوانش، رویکردی شاعرانه است که می‌کوشد با بهره‌گیری از زبان علم جدید، به‌ویژه مفاهیم کیهان‌شناختی و ابعاد بالاتر، پرسش‌های سنتی عرفان درباره‌ی هستی، وحدت، آگاهی و عشق را در قالبی معاصر بازآفرینی کند.

در این تعریف، علم جای عرفان را نمی‌گیرد؛ بلکه زبان تازه‌ای برای بیان حیرت عرفانی فراهم می‌کند.

۱۸. آیا این شعر را می‌توان «نوآورانه» نامید؟

با توجه به مقایسه‌ی انجام‌شده، پاسخ دقیق چنین است:

بله، می‌توان آن را شعری با ظرفیت نوآوری قابل توجه دانست؛ اما نه به این معنا که تمام مضامین آن برای نخستین بار در شعر فارسی آمده‌اند.

نوآوری در سه سطح قابل طرح است:

سطح نخست: نوآوری واژگانی

استفاده‌ی گسترده از زبان فیزیک نظری:

ابعاد، جهان‌های موازی، انرژی، ریسمان، ذرات.

سطح دوم: نوآوری تصویری

ترکیب تصاویر علمی جدید با تصاویر عرفانی و عاشقانه‌ی سنتی:

ریسمان + هستی
انرژی + عشق
جهان موازی + هویت انسان
بعد یازدهم + عقل کل
ذره + دریا

سطح سوم: نوآوری ساختاری

و از همه مهم‌تر:

تبدیل ابعاد کیهان به مراحل یک سفر عرفانی که سرانجام به عشق و وحدت انسانی می‌رسد.

این سطح سوم، مهم‌ترین ادعای نوآورانه درباره‌ی شعر است.

۱۹. نتیجه‌گیری

«جذبۀ ابعاد عشق» در مرز میان چند سنت حرکت می‌کند:

عرفان کلاسیک فارسی،
شعر عاشقانه،
فلسفه‌ی هستی،
علم جدید،
کیهان‌شناسی،
و تخیل آینده‌نگر.

از مولانا، ایده‌هایی چون عشق، ذره، قطره، دریا و وحدت را به ارث می‌برد.

از عطار، پرسش از محدودیت عقل در برابر راز عشق و هستی را به یاد می‌آورد.

با شعر معاصر، به‌ویژه سپهری و فروغ، در مسئله‌ی گسترش ادراک و رابطه‌ی انسان با هستی هم‌سخن می‌شود.

اما زبان و معماری ویژه‌ی خود را نیز ایجاد می‌کند: ابعاد علمی و کیهان‌شناختی به مراتب صعود آگاهی تبدیل می‌شوند.

از این منظر، می‌توان «جذبۀ ابعاد عشق» را نمونه‌ای از شعر کیهان‌شناختی ـ عرفانی دانست؛ شعری که در آن جهان علم جدید نه در مقابل عرفان، بلکه به عنوان ماده‌ی خام تخیل عرفانی به کار گرفته می‌شود.

مهم‌ترین نوآوری شعر را می‌توان در این فرمول خلاصه کرد:

علم، جهان را گسترش می‌دهد؛
تخیل، امکان‌های جهان را گسترش می‌دهد؛
عرفان، معنای هستی را می‌جوید؛
و عشق، کثرت را به وحدت پیوند می‌دهد.

در این معنا، عنوان شعر «جذبۀ ابعاد عشق» نیز فقط یک عنوان عاشقانه نیست؛ بلکه بیانگر ساختار کلی شعر است: هرچه ابعاد هستی گسترش می‌یابد، شاعر سرانجام به این نتیجه می‌رسد که عمیق‌ترین «بعد» انسان، توانایی او برای پیوند با دیگری و با کل هستی است.

بنابراین، اگر قرار باشد جایگاه این شعر با دقت ادبی تعریف شود، مناسب‌تر است گفته شود:

«جذبۀ ابعاد عشق» نه گسست کامل از سنت عرفانی فارسی، بلکه بازآفرینی آن سنت با زبان کیهان‌شناسی و تخیل علمی عصر جدید است.

و همین بازآفرینی ترکیبی می‌تواند مهم‌ترین وجه نوآورانه‌ی شعر رسول پویان باشد.

نواب راصل

 

19 سپتامبر
۳دیدگاه

کیسه(داستان)، لنډه کیسه، ناول او رومان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کیسه(داستان)، لنډه کیسه،

ناول او رومان

پوهنیار ظفرخان «اهتمام»  

-ادب پوهان او ادب څېړونکی دادبیاتو داوسنی تعبیر له مخې دیوې ژبې ټول لیکلی او شفاهی منثور آثار چې هُنری ارزښت ولری ادبیات ګڼی چې دکیسوټول ډولونه په کې ځانګړی اړین ځای لری.زموږلیکوال هغه څه اوپېښې چې لیدلی،اورېدلی،احساس کړی اویایې په فکرا وخیال کې تېرېږی بیانوی د دغوداستانی لیکنو ارزښت اوکره والی  دلیکوال اوپنځوونکی په الهامی یا فطری استعداد،فنی اوکسبی پوهې اومهارت پورې تړاو لری چې انسانی روانی حالات،دوګړوهیلې او غوښتنې،جذبات،احساسات اوعواطف په الفاظو کې څنګه انخور او راونغاړی،لوستونکی ته یې ؤلېږدوی اودهغوی په عواطفو کې خوځښت راولی.پښتوادبی لیکنوله ۱۹۵۰میلادی کال نه پس وده اوپراختیاموندلې ده. کیسه،لنډه کیسه،ناول اورومان څخه عبارت دی چې دلته به هریو په لنډه توګه معرفی کړو:

۱-کیسه (داستان):

د حماسی ادب ځانته فورم دی دجوړښت په لحاظ ترلنډې کیسې لویه اوله ناول څخه وړوکې وی.څنګه چې کیسه حکایتی بڼه لری،نو دناول په انډول یې تخیلی جنبه زیاته وی.په کیسه کې دهُنراتل(هیرو)په ژوند پوره رڼا اچول کېږی اودګډون کوونکویا پرسوناژونوشمېر یې دلنډې کیسې دګډون والو په پرتله ډېر وی یا په بل عبارت: کیسه ډیکشنری کې ستوری ته وایی چی د هستوری (تاریخ) د کلیمی یو لنډیزدی چی د روایت بیانولو یا د رامنځ ته شوې پیښې ما ناور کوی، کیسه یاداستان د هغو کارنامو او پیښو بیان دی چی پکی د ژوند په هراړخ څه ناڅه ذکر موجود وی د کیسو ډولونه د هغو د اندازو په نسبت ډیر دی ، لکه: حماسی، قصیدې، بوللې ، تاریخی ،د لیکوالو ژوندُ، نکلونه، اُسطورې، خوبونه، مذهبی حکایات ، درواجونو، پولیسی، جدی او کره کیسې ، چی هره یوه خپلې ځانګړتیاوې او ډولونه لری.

۲- لنډه کیسه:

لنډه کیسه یو داسی فن دی چی ځان ته ښکلا یز اصول اوفنی غوښتنې لری لکه کوټلی تاثیر(آغېز)، رمزیت (سمبولیکوالی) او دمواد و فنکارانه اوډل، هره کیسه باید تلوسه، پیل ، منځ او پای سره دیوی انتباهی.کومیډی ،تراژیدی اوهیجانی پایلې وی کیسه باید له پیل څخه منطقی وی باید پلاټ او بیان یې منطقی ، کافی منسجم او له ولولو ډک وی.

د کیسې پلاټ (جوړښت) د احساساتو، فطری درک او ایډ یاوو څخه جوړیږی،یو کړه( (Action په یوځای اویوه ورځ ښیی یوه لنډه کیسه د واحد مرکزی کرکتر (پرسوناژ) موضوع، دواحدې پیښې، واحد احساس، او هیجاناتو د کړۍ سره چی دواحدې وضعې د غوښتنې او واحدې آغیزې سره سمه منځ ته راځی یوڅه فانتیزی (خیال) باید هم ولری ،په لنډه کیسه کې حتمی نده، چی هیرو ولری، لنډه کیسه کیدای شی فانتیزی (تخیلی) اویاریالستیکه (حقیقی) ؤ اوسی ځانګړې اړتیا د لنډې کیسې له پاره داده چی کیسه باید د یوې انتباه او درک لپاره منځ ته راشی ، تخیل باید دومره لوی اوحماسی (مبالغه یې) کړی چی یو دردونکی، پیچلی او یا خوښونکی لذت وبخښی لکه چی ویل کیږی، لنډه کیسه کلک زړونه تراشوی، په نرمو اوزړه سواندو زړونویې بدلوی دا ددې نوموړو تاثراتو په پایله کی کیږی،په لنډه کیسه کې دژوند دیوې برخې ،د یوه حالت اودیوې پیښې شننه پرته ده، د لنډې کیسې کرکترونه د بصیرت او ادراک زیږنده دی،یاپه بله وینا:

په لویدیځ ادب کې لنډه کیسه (Short Story) بلل کېږی.لنډه کیسه دنثری کیسو یوډول دی،لنډه اوله داسې توکوڅخه جوړه وی چې یوله بله سره تړلې اویودبل ترآغیزلاندې وی. موضوع دخپلوحدودوپه چوکاټ کې رانغاړی،بې اړتیا خبره به کې ځای نه لری.دتأثراوآغیریووالی په کې یوازینی شرط دی.

۳- ناول:

دلاتینی ژبې کلیمه ده لغوی مانایې نوی،تازه اوعجیبه څیز دی.په ادبی اصطلاح کې هغې ادبی نثری کیسې یاداستان ته وایی چې له لنډې کیسې څخه لویه اوله رومان څخه لنډ.وی.په لیکنی چوکاټ کې یې طرح،اصلی اوفرعی کرکترونه .مکالمې اودکیسې پیل ،منځ اوپای لری.له لنډې کیسې سره یې توپیرپه دې کښې دی چې هم په کې پېښې په تفصیل سره بیانېږی اوهم یې کرکترونه زیات وی.

په اظهاریې د نورو انسانانو همدردی پیداشی،په ناول کی د انسانی ژوند لوړې ژورې، موجودې وی، د انسان له پیدایښت څخه ترپایښت پورې چی کوم واقِعات پیښیږی د ټولو تصویرونه د خپل فن، سکالو (موضوع) ګرځوی، د ناول دنیا د حقیقی دنیا په شان د زمان او مکان او په نړۍ کې دپیښو د رښتیـنوالی پربنا ولاړه وی.

د داستان په څیر پلاټ په تخیلی دنیا کی نه وی، ناول، په زړه پورې کشش او مرکزی خیال لری، په ناول کی اسکلیت ، سکالو دایدیا لوژی په نسبت سرترپایه هډوکی کلکوی او دناول داید یالوژی دقِقه نه ده .له لنډې کیسې سره یې توپیرپه دې کښې دی چې هم په کې پېښې په تفصیل سره بیانېږی اوهم یې کرکترونه زیات وی.

۴-  رومان:

رومان فرانسوی کلیمه یاغونډاله ده،په ځینو فرهنګونوکې یې معناخیالی داستانونه یاکیسې اوپه ځینو کې دمینې اومحبت کیسې راغلی دی.په ادبی اصطلاح کې هغې کیسې ته ویل کېږی چې له ناول څخه اوږده وی.دژوندډېری اوبیلابیلې لړی به کې منعکس شوی وی او دبیلابیلوپیښو انځورپه ادبی قالب کې ځایوی دشکل یاجوړښت په لحاظ له ناول سره زیات فرق نه لری،یوازې دمضمون یاموضوع په ټاکنه او دواقیعتونوپه څېړلوکې توپیر لری.هغه داچې په ناول کې همیشه واقعینونه دعلمی اومنطقی اصولوله مخې بیان اوڅېړل کېږی،خوپه رومان کې په تخیلی ډول،یانې کوښښ کېږی چې خیالی پېښې لوستونکوته په رښتینې یاصرف ریالیستیکه بڼه وړاندې کړی.نور ورته ادبی ژانرونه لکه:داستانی طرحه(اډانه)،ادبی ټوټه،ډرامه اوډولونه یې،طنز،ادبی راپورتاژ،یونلیک،ادبی لیکونه اونورهم شټه چې په دې بحث کې شامل نه دی. خبرې به لنډې کړم.!

‎دکره کیسولیکلواوپیژندلوله پاره د ښوکیسو لیکوالو:ښاغلو زرین انځور، بریالی باجوړی،ډاکټر محمداکرم عثمان، احسان الله آرینزی، اکبرګرکر،عبدالواحد نظری، رهنورد زریاب ،علم ګل سحر،صفیه حلیم، عارفه عمرلور، صفیه صدیقی،نجیبه لیمه،آمین افغانپور،منان ملګری،جلال نورانی، نورمحمد تره کی ، محمد صدیق پسرلی، سپوږمۍ زریاب،شهسوارسنګروال،نام حق زیرک، بشیردودیال،عبدالوکیل سوله مل،میرحسام دین برومند ،نصیراحمداحمدی، ایمل پسرلی، اجمل وپسرلی،سعدالدین شپون، عبیدالله محک، اجمل تورمان،اوّ ځینوبهرنیوکې: لوتولستوی، رابنراناتـ ټاګور،راجاګوپال چاری،رـ ک ناریان،کریش چندر،،پریم چند،ماکسیم ګورکی،چخوف(چې په دری اوپښتو ترجمه اثار لری) اودځینو نوروښاغلو د کیسو په لوستلو په معیاری کیسو لاس بری حاصلېږی.

-د کیسو، لنډو کیسو رومان او ناول له پاره لیکوونکی پیښې خپله وینی او یایې له نورو څخه کیسې اوریدلی وی ،کله کله داسې هم کیږی چی یوه کیسه دوه لیکوال او یا سره ورته کیسه څولیکوال لیکی دادهغه اوریدونکی کیسه وی چی څو کسانو اوریدلې وی او یا خوله په خوله دتیرې زمانو څخه را پاتې وی،دکیسو له پاره تر ټولو غوره لومړی دموضوع ټاکل یا په ذهن الهام دی، د کیسې موضوع باید ستاسی د زده کړې، چاپیریال، خوښې او لید لوری سره نږدې او موافقه وی، ترڅو په شوق ، ذوق او دخپلې طبعې سره برابر په ښه موضوع خپل تخلیق وړاندې کړای شۍ، دموضوع ټاکنه او خپله لیکنه وروسته له لیکلو خپلو استادانو او یا دهمدی عرصی مخکښانوته وښیئ یا یې دشونتیا په صورت کې دغېرمتعصبواوبې پرې کره کتـنوغونډوته وړاندې کړئ،دهغوی رایه اوتشویق کوونکې خو رښتینې مثبه مشوره به ګټوره وی ، بل داوسنی عصرسره برابر په نویو او رښتینو موضوعاتو باید کیسې ولیکل شی داهم ښه اونوې ښیګڼه ده.

        ……………………………………………..

ماخذونه:

د دغوماخذونودځینومخونوله لنډیزڅخه په استفادې:

۱.دلنډې کیسې تیوری شریفه «شریف» د ۱۳۶۷کال چاپ

۲.قصه داستان کوتاه رمان جما ل میر« صادقی » د ۱۳۶۵ کا ل چاپ

۳.دمقالی لیکلو اصول عبدالمالک «همت» د ۱۳۸۵ ل ل کال چاپ .

۴.دیوولسم ټولګی پښتودرسی کتاب دویمه ژبه- پوهندوی محمدآقاشېرزاد- د۱۳۹۰ کال چاپ.ا

 

 

18 سپتامبر
۲دیدگاه

خاطرات کودکانه من؛ کابل، شهری که در آن بزرگ شدم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خاطرات کودکانه من؛

کابل، شهری که در آن بزرگ شدم

کابل برای من فقط یک شهر نیست؛ بخشی از کودکی من است. شهری که در هر گوشه‌اش تکه‌ای از گذشته‌ام جا مانده؛ در کوچه‌ هایی که بوی خاک باران‌ خورده می‌دادند، در دیوارهایی که آفتاب صبحگاهی بر آنها می‌نشست و در صداهایی که هنوز، پس از سال‌ ها، گاهی در گوشم زنده می‌شوند.

کودکی من در کابل، میان سادگی و شادی گذشت؛ روزهایی که دنیا برایم کوچک بود و در همان کوچکی، بزرگ‌ ترین رویاها را جا می‌داد. گاهی پیش از طلوع آفتاب با صدای پرندگان بیدار می‌شدم. هوای صبحگاهی خیرخانه، به‌خصوص وقتی باران شب گذشته زمین را خیس کرده بود، بوی عجیبی داشت؛ بوی خاک، تازگی و زندگی. آن روزها نمی‌دانستم بعضی بوها می‌توانند سال‌ها بعد، آدم را به کودکی‌اش برگردانند.

خانه ما روبه‌روی مکتب عبدالغفور ندیم بود. همین نزدیکی، برای کودکی مثل من، یعنی هر روز تماشای دنیایی که هنوز اجازه ورود به آن را نداشتم.

صاحب‌خانه‌مان، حاجی قهار، مردی خوش‌خلق و محترم بود و خانم حاجی زنی مهربان. آنها یازده پسر و تنها یک دختر داشتند؛ نظیفه. او هم‌ سن‌ و سال من بود و چون هر دوی ما کوچک‌ترین اعضای خانواده بودیم، بیشتر وقت‌ها با هم بودیم. برادران بزرگ‌ترش با محبت فراوان با او رفتار می‌کردند و من هم از مهرشان سهمی داشتم. کودکی من در کنار نظیفه، با بازی‌ها، خنده‌ها و لحظه‌های ساده‌ای گره خورد که آن روزها شاید معمولی به نظر می‌رسیدند، اما امروز هر کدام برایم تکه‌ای از یک جهان ازدست‌رفته‌اند.

حویلی ما دو منزل داشت. یک دروازه، از یک سو به داخل حویلی و از سوی دیگر به تخت‌بام راه می‌برد. خانه ما در طبقه دوم بود؛ خانه‌ای روشن و آفتاب‌گیر که صبح‌ ها نور خورشید از کلکین‌هایش به داخل می‌ریخت و فضای خانه را گرم می‌کرد.

اما برای من، مهم‌ترین جای خانه همان کلکین‌ها بودند.

از پشت آنها، جهان را تماشا می‌کردم.

هنوز پنج‌ ساله بودم و دنیای بیرون برایم پر از کشف بود. هر صبح، پیش از آنکه روز کاملاً آغاز شود، چشم به کوچه می‌دوختم. شاگردان مکتب، دختران و پسران با لباس‌های سیاه و جوراب‌های سفید، دسته‌دسته از برابر خانه ما می‌گذشتند. بعضی با قدم‌های تند، بعضی با خنده و شوخی و بعضی با چهره‌هایی خواب‌آلود، اما همه به سوی یک مقصد می‌رفتند.

هنگام ورود، با احترام به کاکا عبدالرحمن، نگهبان مکتب، سلام می‌کردند و بعد در صف‌های منظم می‌ایستادند.

من محو تماشای آنها بودم.

خواهران بزرگ‌ترم نیز هر صبح راهی مکتب می‌شدند. به همین دلیل، نام معلم‌ها و مدیر مکتب را خوب می‌دانستم. آنها با موهای مرتب و لباس‌های تمیز از خانه بیرون می‌رفتند و من پشت پنجره می‌ایستادم و رفتن‌شان را دنبال می‌کردم.

شاید همان روزها بود که نخستین آرزوی بزرگ کودکی در دلم شکل گرفت: من هم می‌خواستم یکی از آنها باشم.

دروازه عمومی مکتب ساعت هفت‌ونیم بسته می‌شد. بعد، صدای سرود ملی از بلندگوهای مکتب در کوچه می‌پیچید:

«دا وطن افغانستان دی، دا عزت د هر افغان دی…»

با شنیدن نخستین کلمات، همه می‌ایستادند؛ شاگردان، معلمان و حتی کاکا عبدالرحمن. من نیز پشت کلکین، بی‌آنکه کسی از من خواسته باشد، ساکت می‌شدم و به آن صحنه نگاه می‌کردم.

آن لحظه برای من چیزی فراتر از یک سرود بود. شاید نخستین تصویر مبهمی بود که از وطن در ذهن کودکانه‌ام شکل می‌گرفت؛ تصویری که با صدای سرود، صف‌های منظم شاگردان و آن صبح‌ های روشن کابل در هم آمیخته بود.

پس از سرود، لیلما جان، سرمعلم مکتب، با قد بلند، موهای مرتب و چهره‌ای جدی اما مهربان، برای شاگردان صحبت می‌کرد. از نظم و نظافت می‌گفت، از احترام به والدین و از اهمیت درس خواندن. بعد، شاگردان جفت‌جفت و منظم به سوی صنف‌ هایشان می‌رفتند.

من همچنان تماشا می‌کردم.

وقتی زنگ تفریح به صدا درمی‌آمد، سکوت صبحگاهی جای خود را به هیاهوی کودکانه می‌داد. صحن مکتب پر از صدا می‌شد؛ خنده، دویدن، فریاد و بازی. کبوتران سفید و سیاه در فضای حویلی بال می‌زدند. عده‌ای والیبال و فوتبال بازی می‌کردند، بعضی ریسمان‌بازی و گروهی هم در گوشه‌ای زیر سایه، با خنده و شوخی لقمه‌ای می‌خوردند.

من همه این‌ها را از دور می‌دیدم و دلم می‌خواست میانشان باشم.

با خودم می‌گفتم:

«کاش من هم شش‌ساله بودم؛ کاش می‌توانستم مثل آنها به مکتب بروم، در صف بایستم، سرود ملی بخوانم و در زنگ تفریح با دوستانم بازی کنم. »

برای یک کودک پنج‌ساله، یک سال زمان بسیار طولانی است. اما من آن یک سال را با شوق شمردم؛ شوقی که هر صبح با دیدن شاگردان در دلم تازه می‌شد.

سرانجام روزی رسید که شش‌ساله شدم و برای نخستین‌بار وارد مکتب شدم.

آن روز احساس می‌کردم دروازه‌ای به روی جهانی که مدت‌ها از پشت کلکین تماشایش کرده بودم، باز شده است.

این بار دیگر پشت پنجره نبودم.

در صف ایستاده بودم.

همان سرودی را می‌خواندم که روزها از پشت کلکین شنیده بودم. میان همان شاگردان بودم؛ همان‌هایی که زمانی از دور برایم شبیه قهرمانان یک دنیای ناشناخته بودند. دیگر فقط تماشاگر زندگی نبودم؛ خودم وارد آن شده بودم.

اکنون سال‌ها از آن روزها گذشته است. بسیاری از آدم‌های آن زمان شاید دیگر در کنارم نباشند، بسیاری از کوچه‌ها تغییر کرده‌اند و شاید آن خانه و آن حویلی نیز دیگر همان خانه کودکی من نباشد. اما بعضی تصویرها در ذهن آدم پیر نمی‌شوند.

هنوز اگر چشم‌هایم را ببندم، می‌توانم صبح‌های خیرخانه را ببینم؛ کلکین آفتاب‌گیر خانه را، شاگردانی را که با لباس‌های سیاه و جوراب‌های سفید به مکتب می‌روند، صدای کاکا عبدالرحمن را، کبوترانی را که در صحن مکتب بال می‌زنند و صدای سرودی را که در آن روزها برای من معنای ساده و کودکانه‌ای از وطن داشت.

کودکی شاید تنها دوره‌ای از زندگی باشد که انسان، بدون آنکه بداند، در حال ساختن عمیق‌ترین خاطرات خویش است.

من بخش بزرگی از کودکی‌ام را در کابل ساختم؛ با کوچه‌هایش، با آدم‌هایش، با مکتب روبه‌روی خانه‌مان و با آرزوهای کوچکی که آن روزها برایم بزرگ‌ترین رویاهای دنیا بودند.

امروز، هر بار که به کابل فکر می‌کنم، شهری را می‌بینم که تنها در جغرافیا نیست؛ کابل در من مانده است.

در بوی خاک پس از باران، در صدای پرندگان صبحگاهی، در هیاهوی کودکان، در خاطره یک کلکین و در دختربچه‌ای که روزی پشت آن ایستاده بود و آرزو می‌کرد زودتر بزرگ شود تا بتواند به دنیای بیرون قدم بگذارد.

شاید آدم هرگز از کودکی خود عبور نمی‌کند؛ فقط از آن دور می‌شود.

و من، هرچقدر از آن سال‌ ها دور شده‌ام، هنوز گاهی همان دخترک پنج‌ساله‌ام که پشت کلکین ایستاده، به کوچه نگاه می‌کند و با شوق، منتظر رسیدن فردایی است که قرار است برای نخستین‌بار او را به مکتب ببرد.

سهیلا ضیایی

۲۱/۱۲/۲۰۲۴

 

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

 ​در حسرتِ خورشیدِ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

——————–

در حسرتِ خورشیدِ

دل نیست هر آن  دل که  دلارام ندارد

 بی  رویِ  دلارام  ، دل   آرام  ندارد

​هرچند که افتاده به دام است دلِ ما

 بی رغبتی  از کشمکشِ  دام  ندارد

 ​در حسرتِ خورشیدِ رخِ دوست  بپوسد

 چشمی  که  نظر  جانبِ  ایّام  ندارد

 ​هرگز   نچشد  لذّتِ  بیداریِ   دل  را

 هر کس که از این عشق به کف،جام  ندارد

از تلخیِ   ایّام   شکایت نکن ای  دل

​! عاشق گله از تلخیِ دشنام  ندارد

 ​راهی که به منزلگهِ معشوق  رساند

 خود ،ترس ز تاریکیِ  این شام ندارد

 ​نامی نَبَرد کس ز من  و بختِ سیاهم

آنجا   که  سخن طاقتِ  اتمام ندارد

 یحیی  ماندگار 

  هم‌سرایی‌گروه‌ ادیبانه  

 هفدهم‌ سنبله / شهریور ۱۴۰۵

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

آیینه ی دل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

آیینه ی دل

تو را گُم کرده بودم ، خویش را پیدا نمی کردم

 تو آن  مهتابِ  من  بودی ، که پیدا کرد جانم را

همین یک رَدِ پا از تو ، مرا تا صبح می بُردست

که هر شب  نور  می پوشد ، غبارِ  آستانم  را

 دلم   را  تا  تهِ  ویرانی  دنیا  کشاند  این شب

 ولی   یک   خنده ات   آورد  فصلِ  اَرغوانم  را

 اگر  آیینه ی   دل   را   غبارِ  خستگی پوشاند

 نگاهت   باز  می سازد   ،  تمامِ   آسمانم   را

 به دریا  دل  سپردم  ، تا مگر خود  را ببینم باز

 ولی  در  موج   گُم   کردم  تمامِ  بی  کرانم را

خدا از  زخم  هم  گاهی  دری  بر نور  بگشاید

 از آن  در می کشم   هر بار ،   بارِ   ناتوانم را

 فنا  را   آخرِ  راهِ   محبت    گفته   اند   ،    اما

 تو معنا  کرده ای  در من شکوه  در جهانم را

 سالار البرز

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

موج نابسامانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

موج نابسامانی

الا نفرین به ذات هرچه جنگ و هرچه ویرانی

الا نفرین  به تخم  هرچه  درد  و  نا بسامانی

 صدای  طفلک خاک  فلسطینی که  می‌لرزد

 غریو    و  شیون   و    آوارگی   طفل  ایرانی

غروب    بسته‌ی  دروازه   های   مکتب  کابل

 سرود شرقی‌ی  غمگین و  موج نابسامانی

 چه سر ها خم شود دگر چه دل ها خون شود آخر

 چه ملت  ها  بپاشند  تا  بیابند لقمه‌ی نانی

 چه شب‌های جدایی را سحر کردند آدم ها

الا نفرین به ذات هرچه جهل و هر چه نادانی

 خدایا   آدمیت   را   کجا   گم   کرده  آدم ها

 کجا  پیدا  کنم   آدم  نباشد   دشمن  جانی

 چنان سردم که یخ بسته سخن در آرزو هایم

 فقط نفرین به ذات هرچه جنگ و هرچه ویرانی

 ملالی امین

 

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

 قسم به عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 قسم به عشق

غزل غزل پی  یک شعر عاشقانه شویم

 بغل  بغل    بگشایم   و  دلبرانه   شویم‌

کلامِ  عشق   بگویم  و   سر  فراز  رویم

 مگر به شانه‌ی خورشید سر به  شانه شویم

دگر به  جای تفنگ و  نفاق   گل  بدهیم

 خدا کند که همه  صاحبانِ خانه شویم

 نهال پر  ثمرِ باغ  و  شاخ  کوچه‌ی  دل

 دوباره قد بکشیم و پر ازجوانه  شویم

 بیا که دَر بزنیم  و  سلام  عشق گویم‌

مگر پیام محبت  به   این  بهانه شویم

 به آستان فلک خوشه‌ خوشه پروین را

 بدست رقص گذاریم و خوش ترانه شویم‌

 بیا که دست به دستان اعتماد دهیم

 از این کرانه رویم و به آن کرانه شویم

 قسم به عشق که سر در هوای  احسانم

 چه انتظار خوشِ گر در این  زمانه شویم‌

 شاذیه عشرتی

 ۱۰/۶/۲۰۲۶

17 سپتامبر
۱ دیدگاه

ساحلِ تنها

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

ساحلِ تنها

آیینه    را    مقابل   دریا      گذاشتم

وقتی قدم به ساحل  تنها   گذاشتم

داغ     هزار   نیش    زبانِ   سیاه را

بر دوش لحظه هاى مدارا  گذاشتم

هر تار موى من به گلى بوسه می زند

از بس به دست باد رها جا گذاشتم

خسته میان کوچه ى بن بست انتظار

آهسته سر به سنگ تسلّا گذاشتم

گفتم بدون عشق نمانم ولى بببین

خود را أسیر وعده ى فردا گذاشتم

از بس به خواب خاطره ها شعله مى زنم

خاکسترى به دامن شب ها گذاشتم

دنیای سرد و بی رمق خاطرات را

آخر به  زیر  برقع  رسوا   گذاشتم

#شگوفه_باخترى

17 سپتامبر
۱ دیدگاه

تلخی تلخ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

تلخی تلخ

قهوه‌ی تلخ یا شیرین؟ پرسشش تلخ بود و  شیرین بود

در نگاه  گرفته  اش  دیدم،  ناله‌ی  ناچکیده   خونین بود

گفتمش تلخ ، تلخ و  زهرآگین! تلخی تلخ  را  تعارف کرد

جرعه‌ی سرکشید و کرد نگاه، در سکوتش نهفته  نفرین بود

دود را حلقه حلقه داد برون، چپق اش را به روی میز نهاد

با گره کردن دو دست ظریف، واژگانش ولی بلورین بود

شکنِ گیسوان انبوهش، ذهن من را به سمت کوه کشاند

چکمه‌های پلنگی اش زد داد، خنجرش خنده‌ی تبرزین بود

یورغه می‌تاخت اسپ گلگونش، شیهه‌ی رخش می‌رسید به گوش

نیزه اش از تبار نی‌لبک است، در کمانش هزار زوبین بود

گفتمش بی‌ستون ستون نداشت، بر سراپای او شرر زد عشق

نگه اش تیشه‌گون شکافت دلم، زخم او زخمه‌ی نگارین بود

قهوه اش را چشید و‌ گفت بنوش، روزگار است بدکنش‌قحبه

لحن آهسته اش مرا ترساند، واکنش نیش بود و نوشین بود

باد سردی وزید و شیشه کفید، و کلاغی نشست روی درخت

کوژپشتی گزید کلکش را، قهوه‌چی قحبه‌ی خبرچین بود

میز بی‌قهوه، خسته و تنها، خاطراتم خطوط خشماگین

با مدادِ سیه کشیدم آه،   بوم اشکم   چکید رنگین بود

دکتورعبدالغفور آرزو

اوتاوا

۲ سپتامبر ۲۰۲۶ م

۱۱/ ۶/ ۱۴۰۵خورشیدی

 

17 سپتامبر
۱ دیدگاه

کوهِ  ایمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کوهِ  ایمان

بهشت افتاده  در پایت ، شکوهِ بیکران، مادر

 فدایِ حرمتِ نامت، تمامِ جسم و جان، مادر

تو را با جوهرِ نورت، خدا بر خاکِ  ما بخشید

 دلیلِ خلقتِ عشقی، شکوهِ  جاودان، مادر 

اگر غم پنجه اندازد به جانم در شبِ غربت

 پناهی جز دعای تو، ندارم در جهان، مادر 

شکفتن در وجودم را، تو معنا کرده ای هر دم

 گلستان میشود عالم، به لبخندت عیان، مادر 

تویی آرامشِ  قلبم ، تو  محبوبِ  دلِ زارم

 انیسِ لحظه های من، رفیقِ مهربان ، مادر 

نگاهِ پر زِ مِهرِ تو،  برایم کوهِ  ایمان است

 تویی زیباترین آیه، به ذکرم هر زمان، مادر 

ببوسم دستِ لرزانت، ببوسم خاکِ پایت را

 که از عمق وجودم دوستت دارم، بدان مادر 

قلم لرزید و واژه گم، نشد حقّت ادا هرگز

 زِ تو گفتن کجا گنجد، به لب یا بر زبان، مادر

عزیزه محمدی

17 سپتامبر
۳دیدگاه

غزل طبیعت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

غزل طبیعت

زِ دل کوه ، خروش  آبشار  است
.
سرودی نرم، در دامانِ یار است
.

شبنمی بر برگ گل افتاده  آرام

گواهِ عشقِ  سبزِ  روزگار است

به دامن‌های بلاقی، سبزه خندان

نسیمش مست و دل‌ها بی‌قرار است

طوافِ   آهو   و   آلاله  هر سو

بهشتی بی‌مثال،بی‌غبار است

درختان ، سایه‌بانِ  راز  پنهان

پر از آواز، هر شاخ و چنار است

خروش چشمه با شور پرستو

نوای جان و خوابِ هر مزار است

در آن‌جا هر نگاه آینه‌گون است

که از نور خدا، لبریزکار است

سفر کردم به دل‌های طبیعت

قلم گم شد، که آنجا اعتبار است

نوشتم این غزل با جان و وجدان

غزل‌سرای آن، فائز، نگار است
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۶/۲۵ خورشیدی 
تهران –ایران 
17 سپتامبر
۴دیدگاه

که تا گم کردهِ خود را بیابد عقل انسانی 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

که تا گم کرده ِخود را بیابد عقل انسانی 

***********************************************
خاطره ای از خاطرات رفیع اصیل یوسفی.
.
در جایی از قول،، ابن خلدون،، خوانده بودم  و بخاطر سپرده بودم که نوشته بود ؛ «( مشکل تاریخی بشر، مشکل دورانی میان شهر، قریه و روستاست.)»
اما وقتی که خودم را در چنبره مهاجرت  یافتم آنهم بوسعت بزرگ شهری چون،تهران، دریافتم که مهاجران افغانستانی ساکن ایران از هر شهر، دهات، و روستای دورافتاده افغانستان چه با یک حس غرور مشترک  وغم وغصه غریبی و غربت – با هم انس می گیرند، آشنا می شوند و رفاقت ها و صمیمیت ها شکل می‌گیرد.
در قلب تهران تیاترشهر ـ پارک دانشجو حوالی چهارراه  ولیعصر دوستی داشتم که از بلخ بامی بود و دکه کوچکی داشت که کتاب می فروخت.
او خودرا از اعضای کانون مهاجر معرفی و دستی توانمند در انتشار کتاب ارزشمند ،، افغانستان در مسیر تاریخ،، اثر مرحوم  میر غلام محمد غبار در ایران داشت.
او توانسته بود یک نسخه کتاب غبار را  که چپی های حزب دموکرات خلق در کابل برای نخستین بار منتشر نموده بودندبا خود بطور غیر رسمی وارد ایران نماید و با یک چاپخانه قرارداد ببندد و آنرا به شکل افست بدست نشر بسپارد.
یادم هست که بعضی روز ها بساط کوچکم را کنار دکه او می گذاشتم وبا همدیگر به بحث، گفتگو و مفاهمه ویا مجادله سیاسی، مهاجرتی و میهنی می پرداختیم.
آن دوستم ذهن نقادی به تاریخ و خواندن  تاریخ داشت واز جمله معتقد بود که مرحوم غبار [تاریخ را در مسیرافغانستان]نوشته است واین رویکرد او برایم عجیب  می نمود و عجیب‌تر آنکه معضل افغانستان را نظامی وسیاسی نمی دانست بلکه آن را نتیجه مشکلات ونگرانی ها ی،، فرهنگی،، و فکری فرزندان این سرزمین می دانست.
با او باری تا شهر،، قم،، بعد از زیارت بدفتر  و دیدار دوستانش در ( کانون مهاجر) رفتم، و ساعتی بیش با آنان نبودم ـ اما گویی که  ناگهان سقف قبیله میان فرد و تاریخ گسسته و فرو  ریزد ، آنچه در ذهنم آباد ماند آشنایی ومعرفت با کسانی بود که نخبگان و شاعران و پژوهشگرانی پر  تلاش بودند  وطی تقریباً دو سال از گذشت کودتای جنبش گونه ثور ۱۳۵۷ بیشترین آثار، مقالات، کتاب ها و دستاوردهای فرهنگی خودرا همنوا با انقلاب اسلامی ملت ایران  بطور گسترده ای منتشر بدارند . کانون  مهاجر چون  خاطره ایست که دیگر محل تحقق ندارد.
بدینگونه بعد چند سال اقامت و کار در تهران  زمانی که خانواده ما نیز مهاجرت اختیار نمودند بناچار ساکن مشهد و مجاور امام غریبان وضامن آهو  شدم و بخشی از عمر عزیز در آن دیار شریف  سپری گشت وقسمتی در کتابخانه های پر رفت و آمد حرم رضوی.
در اوایل دهه هفتاد خورشیدی در خراسان  ایران بعد از انشعاب درونی انجمن شعرای مهاجر افغانستان – چند تن از فرهنگیان نویسندگان و شاعران پیشکسوت { انجمن شعرای انقلاب اسلامی افغانستان} را بنیاد گذاشتند و متعاقب آن از دامن همین انجمن (درـ دری) و انتشار فصلنامه ی به همین نام شکل گرفت  که یکی از بهترین و پربار ترین نشریات وطنی افغانستانی های مهاجر در تمام دوران ها شناخته شده ونسلی جدید، پر تلاش وبا استعداد در آن مجموعه بالیدند – بعد ها نام فصلنامه را «خط سوم » گذاشتند ونام تشکل آنرا ـ موسسه فرهنگی هنری در دری.
در، دری نیز کانونی شد برای من عظیم تر از کانون مهاجر ـ با دوستانی که اغلب شان داستان نویس، شاعر، متفکر و فیلسوف ، پژوهش مشرب و یا صوفی  عارف مسلک بودند.
روزی استاد رهنورد زریاب در گردهمایی که به افتخار ورود ایشان در جمع خبرنگاران، نویسندگان و جامعه فرهنگی افغانستان برپا شده بود نکته جالبی را باز گو نمود و  آن اینکه مردمان شهر ی روستایی در محیط و فضای یک کشور دیگر بیشتر خودرا می شناسند تا درون کشور خود و بیشتر می آموزند وفق،مدارا، رواداری وبردباری را تا حضور در وطن زاد گاه خود »
نخستین نشانه های مهر و دوستی و پایداری ؛
باری داستان زیبایی خواندم از استاد سید اسحاق شجاعی در مجله درـ دری با عنوان؛ ،،،،سالهای برزخ وباد،،،، و علاقه پیدا نمودم که نویسنده آن را بیشتر  بشناسم، برای همین به استاد سید ابوطالب مظفری که سرپرستی هیت تحریر در ـ دری را بعهده داشت گفتم که  قرار گذاشت روزی با هم بدفتر هنر و ادبیات افغانستان در « حوزه هنری » مشهد برویم واستاد سید اسحاق شجاعی را که مسوولیت پیشبرد اهداف آن مرکز رابدوش داشت از نزدیک مشاهده و ملاقات نماییم. ابتدا بساکن شجاعی را فردی خوش برخورد، خونگرم و خوش قلب با چشمانی نافذ یافتم که کمی فشرده و کوتاه و مفید پیرامون نوشتن ادبیات داستانی و قصه های واقعی جامعه مهاجر و روایت جامعه میزبان و ضرورت نوشتن و منتشر کردن آن صحبت نمود تا این فراز تاریخی پر رنج مهاجرت ما به حافظه و عاطفه تاریخ وفرهنگ ما سپرده شود .در آن دگر دیسی ها و دلوا پسی های دوران،
من در بخش/یاد یار ودیار/ که صفحات آغازین مجله با آن تورق میشد، قلم می زدم.
استاد محمد جواد خاوری و استاد سید اسحاق شجاعی بخش نقد ادبیات داستانی  را مدیریت می نمودند و نقد شعر ،شعرا را استاد محمد کاظم کاظمی و استاد مظفری.
یک ویژگی بسیار آموزنده و بارز را من  درین مجموعه ادبی، در دری، تجربه نمودم و آن اینکه بسان(انجمن نویسندگان افغانستان)که در پای تخت کابل شکل گرفته بود،چهره های سرشناسی ازتمام ولایات افغانستان در محیط مهاجرت و دوری و غربت از میهن  گرد هم آمده بودند بی هیچ ادعایی از نوع ذخاروف دنیوی و مادی – اما آماده رزم و بزم و پیکار ادبی، داستانی و آفرینش هنری!
استاد سید اسحاق شجاعی سالهای نیز سردبیری مجله ( راه امین) را بعهده گرفت و حدود، دوازده شماره آن نشریه وزین را در مشهد رضوی منتشر ساخت که آنهم فصلنامه ی بود در قد و قامت در، دری.
با گرامی مهر شجاعی صاحب نیز درین فصلنامه در بخش نگارش مقالات هنری و تاریخی فرهنگی آن همکار بودم و در دفتر آن در خیابان،، دریا دل،، که نزدیک خانه ما در منطقه راه آهن مشهد بود روزی ایشان را دیدم که پیاده قدم می زنند و ضمن گفتگو این بحث را مطرح نمودم ملتی که حافظه نداشته باشد، اسطوره نمی سازد، توهم از تاریخ می سازد.
ما حافظه تاریخی ضعیفی داریم، هرچند وقت یکبار یک چهره را سفید و یا سیاه می سازیم !
نی درست تاریخ را می خوانیم و نه کارنامه هارا می سنجیم، فقط آماده  می شویم با موج احساسات حرکت کنیم!
درین سفید ساختن ـ سیاه رویان تاریخ ما مردم افغانستان درجه اول هستیم، تاریخ با شعار و تعصبات ساخته نمی شود، ویران می شود. چشم بستن بر زخمهای بیشمار آن،نگاه خنده آمیز به حیوانی را ماند که شب و روز برایش یکسان است؟
در آن دیدار دریافتم که استاد شجاعی در اندوهی ژرف و ناکرانه در حالیکه عینک خودرا از چشمان خسته اش برگرفته بود بمن یاد آور شد که در فکر اجرای طرحی است که انگیزه دوستداران راه امین » را برای راهیافت بیرون شدن از بحران بداند و تو می توانی دیدگاه های فرهنگی خودت را بنویسی و بمن بسپاری تا در کنار سایر همفکران و هنرمندان و آگاهان آنرا دریک مجموعه گرد آوری نموده  ومنتشر بسازم.
من بخانه خود در انتهای فضای سبز و توقفگاه راه آهن برگشتم ودر خلوت آن شب سطوری را روی دفتر آوردم.
حافظا سر ز کله گوشه خورشید بر آر
بختت  ار  قرعه  بدان ماه  تمام اندازد 
چند سالی از نگارش آن نامه تاریخی ۲۸ثور ۱۳۷۸ نگذشته بود که اوضاع روزگار متحول و به اصطلاح ورق برگشت!
بعد حکومت موقت آقای حامد کرزی ـ جناب استاد سید اسحاق شجاعی را – باری در شهر هرات دیدم که آمده بود به کابلستان و سپس رهسپار بلخ باستان شود برای خدمت گزاری در محیط سیاست زده ای که با فرهنگ، هنر و قلم بیگانه نبود.
با او در حواشی مسجد جامع شریف و پارک شرقی آن که مقابل قوماندانی امنیه  موقعیت دارد مدتی گفت و شنید نمودیم در فضای پر گرد و غبار باد های ۱۲۰ روزه هرات، انگار که امید، عطش و خیزش را در هم آمیخته باشند؛ باد ها زوزه می کشیدند  و درد دل ما را تا فراخنای دشت بگواه و  دلارام و زرنج در نجوای آهنگینی به گوش  منهاج سراج الدین جوزجانی می رساندند و آن نامه تاریخی اش به مردمان روستاهای،،تیوره و نیلی،، در غور!
آن زمان از نگارش نامه جوزجانی ۸۲۰ سال می گذشت که از محیط  دهلی  برای خانواده و دوستان نزدیکش  شرح  غربت، اسارت  و  ولایت می  کرده  اما مفاد و محتوای  سوگنامه  مهر گون  و لبریز  از   عسلش برای آن روز ما و امروز ما هم پیام داشت و حلاوت  و تازگی از نوعی حیرت ؟ اما شجاعی آمده  بود که بوطن و وطنداران خدمت کند و معتقد بود:
آینده نه از لوله تفنگ که از ذهن های بیدار می گذرد و از نوک قلم و داستان های که ناگفته ونا شنیده مانده در دلهای یکا یک ما !
اکنون که به آن روزگاران و آدمیان و گرد وخاک های قهر آمیز و بی پایان این سرزمین رویاها و آغشته  با تضاد ها می نگرم می بینم در افغانستان هرچند وقت یکبار ،، فرهنگ،، و رسومات و خلق وخوی شهر نشینان به دهات رفته و بعد از چند سالی ورق برگشته وسنت وعنعنات قبیله نشینان به شهر ها ی بزرگ بر گشته و مجدداً حاکم بر مقدرات ما شده است.
بگفته استاد براتعلی فدایی که با طنازی و طنزی تلخ از نحوه شستن شلوار های گشاد  باصطلاح،، تنبان،، و پیراهن های بلند مردان و زحمت و مرارت مادران شان انتقاد و شکوه و گلایه داشت  آن روز ها هم شیخ الشعرای هریوا استاد فدایی از ایران به زاد گاه خود آمده بود می گفت:
وقتی رژیم عوض می شود مردم هم متحیر  می شوند، خلایق نمی دانند چه بپوشند ویا نپوشند؟ چه خوب است و چه بد ؟و از همه مهمتر چی را ببینند و چه را تماشا نکنند؟
یک روز ریش دراز می شود و لباس ها گشاد! با دامن های فراز و زمانی دیگر در سلمانی  ها و آرایشگاه ها نوبت نمی رسد برای کم کردن ریش و موی بی حساب! و باز دوباره دورانی می رسد با لنگی، تسبیح  و دستار و پتو با کلاه و چشمانی سرمه سار بقول سعدی شیرین گفتار؛
سخن ها دارم از دست تو در دل 
و لیکن در  حضورت ،  بی  زبانم 
استاد شجاعی در هرات می خواست که سری هم به انجمن ادبی این شهر تاریخی بزند که من باید هماهنگ می نمودم اما مهلت تکت پروازش کوتاه بود و خرما بر نخیل ؟ آن زمان عصر های چهارشنبه این نشست ادبی کهن بوم هری که نود و پنج سال ازتاسیس آن گذشته نشست های رسمی با حضور گسترده شاعران پیشکسوت و جوان و نو جوان داشت اعم از دختر وپسر – زن و مرد، که از گوشه و کنار شهر و حتا روستا ها می آمدند.
باری دختری را دیدم که با پدرش از روستای،، مرغز،، یا همان واژه سوچه پارسی دری { مرغزار} به انجمن ادبی هرات آمده بود تا استاد فدایی را ببیند و نظر بخواهد.
غروب خاکستری و در خون غنوده هرات با چشمان نمناک  پشت عینک گرد وغبار گرفته اسحاق شجاعی را بخاطر سپرده ام با روحیه مدارا گر و بردبار و صلح جویش…. شجاعی را بخاطر دارم با لباس وطنی، پتوی نازک چهار  خانه و کفش های سبک کتانی! اما بیشتر از آن با کتابهای که تالیف نموده، با داستان های  که نوشته و  نامه های که نواخته ـ بخصوص شهرزاد قصه گو، مولانا جلال الدین بلخی رومی و سید اسماعیل بلخی.
عمر این سید پاک طینت دراز باد که قدم و قلمش بسان منشیان با شرف رهنورد وادی نور،خرد و خود باوری  بوده است و منادی آگاهی و دانایی،شناخت و دگر پذیری.
سر چشمه این خاطره :
۱ داستان سال های برزخ و باد.
۲ – تعداد ۱۲ شماره ماهنامه و فصلنامه،، راه امین،،
.
.
۳- مهر نامه : مجموعه نامه های نویسندگان، فرهنگیان و پژوهشگران به سید اسحاق شجاعی، انتشارات بدخشان چاپ نخست ۱۴۰۳ با ویرایش و صفحه آرایی استاد محمد کاظم کاظمی با همکاری سی تن از مهر آفرینان هموطن صفحه ۲۳۳
۴ – پیام ریشه دار اصیل به شجاعی ۲۸ثور ۱۳۷۸ خورشیدی.
 ۵ ـ تولدی دیگر ـ شعر آیه های زمینی فروغ .
تشکر می نمایم قیوم جان بشیر از شما و مهدی جان بشیر در سایت بیست و چهار ساعت و پیشاپیش نزدهمین سال روز تاسیس این کانون ادبی،هنری ، فکری  و فرهنگی را که در آستانه ِ تجلیل آن قرار داریم تبریک میگویم.
تحریر مورخه ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶ 
۲۵ سنبله ۱۴۰۵
محمد رفیع اصیل یوسفی
تورنتو، اشاوا

 

16 سپتامبر
۳دیدگاه

بزمِ غزل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۲۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

بزمِ غزل

 

 اگر  بزمِ   شما   دوستان ، گهی  بزمِ   غزل باشد

 دلم خواهد که هر مصرع، پُر از شور و عمل باشد

گهی یک قصهٔ  شیرین،  دمی  یک  نطقِ  عرفانی

 گهی   اقوالِ   انسانی ، شیرین‌تر از عسل باشد

 اگر  جامِ   غزل  نوشیم،  زِ مهر  و  صلح  یاد آریم

 که  هر   بیتِ  محبت‌ زا ، مثالِ   یک   متل   باشد

 نه از کینه سخن گوییم ، نه از جنگ  و پریشانی

 کلامِ   ما  پُر  از  مهر  و ، دلِ  ما  بی‌ جدل  باشد

 بشیر، از شعر و شیرینی، دلِ افسرده را شاد کن

 که بزمِ اهلِ دل باید،  پُر  از  بیت  و  غزل  باشد

 بشیر شیرین سخن

 

 

16 سپتامبر
۱ دیدگاه

دیوانگان نفت و ثروت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جهارشنبه مؤرخ ۲۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

دیوانگان نفت و ثروت

از خواب بخیز که دشمنان بیدار اند

غافل منشین که نقشه ها در کار اند

از خوردن خـون  کودکان سرمستند

از غـارت مال دیگران   سـرشار اند

در مـزرع شـاد دل عـزا   می کارنـد

آفت بـه رۀ عـشـق و وصال  یار اند

شمشیر برهـنه خون دل نـوش کـنـد

دل‏هـا بـه سـراسـر جهـان  افگار اند

از طـیـنـت  گـرگ  مهـربـانی  مطلب

در خیـل درنـده یک  گله  کـفـتـار اند

در قـانـون جنگل  نـبود  جـز کـشـتار

زیرا که دران رهزن و آدم  خـواراند

گژدم که نهادش همه نیشست وگزند

ایـن مدعـیـان نیز در آستین مار اند

فـردوسـی اگـر گفت: میازار موری

ایـن ســنگـدلان شـرارت و آزار اند

صد بار اگر وعده دهند، می شکنند

هشدار که ایـن فتنه گـران غـدار اند

هـر دم که بـه پـای دشـمنان افـتـادید

مغـرور تـر از همیشه در پیکار اند

یک بار نـه، صد بار تجـاوز کردند

قـدرت بـنـمـا که در  پـی تکـرار اند

از صوت هزارو بوی  گل می‏ترسند

بر چشم دل مرز کهن چون خار اند

با تاریخ و فرهنگ وادب در جنگند

غـارتـگـر بـاغ و دشـمـن گلـزار اند

از دموکراسـی غل و زندان ساختند

در مـسـلـخ آن رئیـس دام و دار اند

افـغـان سـتان را  که زنـدان کـردند

بر پیروجوان مرد و زن اشرار اند

دیـوانۀ نفـت و پـول و ثروت باشند

از مهـر و محبت هـمـگی بیزار اند

تا عشـق نکـند جهـان دل را روشـن

اذهان در این عصر نـوین بیمار اند

در آینۀ جان و دل سحرخواهد تافت

دلتنگ مـشـو که شـبپرسـتان تار اند

رسول پویان

۱۴/۹/۲۰۲۶

15 سپتامبر
۳دیدگاه

حل جدول حروف کلمات متقاطع شماره (۱۱)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۲۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی عزیز ،

اینک حل جدول کلمات متقاطع شماره (۱۱) را که قبلآ به

تاریخ ۲۹ سرطان – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ به نشر رسیده

بود خدمت شما عزیزان پیشکش می نماییم.

**********************************

حل جدول حروف کلمات متقاطع شماره (۱۱)

.

 

 

 

 

 

14 سپتامبر
۳دیدگاه

حسرتِ جهان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

حسرتِ جهان

 زِ پیشرفتِ جهان   انگشت گَزیدم

 ولی   من  رنگِ    آسایش  ندیدم

با شصت‌سال عُمرِ پُررنج  و تکلّف

 فقط جنگ دیدم و از جنگ شنیدم

مرا از درس به سویِ  جنگ بردند

 ده‌ها بار دل از  این  عالم  بریدم

 جوانانِ    زیادی    سر   سپردند

 به چشمِ خویش، خود در صحنه دیدم

 هزاران   زیر‌  بِنا   ویرانه   گردید

 من از  ویرانه‌  ها ظلمت خریدم

جهان بر سویِ کشفِ کهکشان رفت

ولی من  حسرتِ   دنیا چشیدم

 جهان آباد  و  در  امواجِ شادی

 من از لبخند  و  شادی ناامیدم

 بشیر، در حسرتِ فردای روشن

 همه عمرم به  تاریکی خزیدم

بشیر احمد شیرین سخن