( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۸ جدی ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۸ جنوری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————-

الهی غنچهء امید بکشای
گلی از روضهء جاوید بنمای
تعلیق و تحشی بر تکملهء مولانا عبدالغفور لاری
به تصحیح و مقابله و تحشیهء بشیر هروی
فصل دوم :
بخش آخر:
ص ۴۳ – س ۱۱ دشت – عیدگاه : بطوریکه ازمطالعه و دقت در متون تاریخی بر می آید فاصلهءبین دامنهء کوه مختار تا مزار شیخ زین الدین خوافی در آن عصربدشت عیدگاه شهرت داشته است و از گفته مصنف تکمله می توان بدرجه علاقه و محبت و ارادت مردم نسبت به مولانا پی برد و تا اندازه ای نفوس هرات آن وقت را تخمین نمود.
ص ۴۳ – نظام المله والدین علیشیر : وزیر ادب پرور تیموریان است که از حیث شهرت مستغنی از توصیف است. وی بسال ۸۴۱ در هرات بدنیاآمده و سال ۹۰۶ در این شهر زندگی را بدرود گفته.
ص ۴۳ – حضرت مخدوم : در اینجا نیز مراد از حضرت مخدوم مولانا سعد الدین کاشغری است.
ص ۴۳ – مرثیه وتاریخ گفتن آغاز کردند : بعضی از ابیات و کلماتی که برای ماده تاریخ وفات مولانا گفته شده بدینقرار است :
امیر علیشیر نوائی گفته است :
کاشف سرالهی بود بیشک زانسبب گشت تاریخ وفاتش « کاشف سراله» (۱) انوری بخاری گفته است :
جامی که بود بلبل جنت قرار یافت (۲)
فی روضه مخلده ارضها السما
کلک قضا نوشت روان بر در بهشت
تاریخه « و من د خله کان آمنا » (۳)
دیگری گفته است :
جامی که آفتاب سپهر کمال بود
زانرو نوشت نسخه بهر علم بی حسیب
رفت از جهان و ماند میان سخنوران
تاریخ فوت خویشتن « اشعار دلفریب» (۴)
دیگری گفته است :
حضرت مخدوم جامی مقتدای اهل فضل
آن که مثل او ندیده هیچکس در کاینات
قطب دوران بود و چون شد فوت نزدل اهل دل
« فات مناقطب دوره » گشت تاریخ وفات (۵)
معین الدین اسفزاری گفته است :
روز جمعه از محرم هژدهم
رفت جامی سوی حق شوقاالیه
با خرد گفتم که ای از کاینات
یافته تقدیم خلعت من الدیه
یاد کن تاریخ او خلق گفت :
« یاد جامی رحمته الله علیه » (۶)
دیگری گفته است :
غوٍث آفاق حضرت جامی
کان فی مقله الوری نورا
چون عنان تافت از دیار فنا
کرد در کعبهء بقا رو را
سال و ماه وفات و روزش بود
« هژدهم روز ماه عاشورا » (۷)
ص ۴۳ – مرثیه فرمودند مرثیهء امیر علیشیر بمناسبت وفات مولانا سروده است . یکی از شیوا ترین ترکیب بند های آن وزیر ادیب پرور و بر کمال ارادت و محبت وی بمولانا گواه است و ما تمام آنرا در اینجا نقل میکنیم :
مرثیهء مخدوم نورالله مرقده
هردم از انجمن چرخ جفای دگر است
هریک از انجم او داغ بلای دگر است
روز و شب را که کبودست و سیه جامه درو
شب عزایی دگر و روز عزای دگر است
بلکه هر لحظه عزای است که از دشت عدم
هردم از خیل اجل گرد فنای دگر است
هست ماتمکده ای دهرکه از هر طرفش
دود آهی دگر و ناله و وای دگر است
آه او هست بدل تیرگی آفزاینده
وای او تیز بجان یاس فزای دگر است
گل این باغ که صد پاره ز ماتم زدگی است
هر یکی سوختهء جامه قبای دگر است
آب او زهر و هوایش متعفن چه عجب
که درین مرحله هر روز وبای دگر است
اهل دل میل سوی گلشن قدس ار دارند
هست از آنرو که درو آب و هوای دگر است
نزد ارباب یقین دار فنا جایی نیست
وطن اصلی این طایفه جای دگر است
زانسبب مست می جام ازل عارف جام
سرخوش از دار فنا سوی وطن کرد خرام
ای حریم حرم قرب اگهی جایت
طرف جنت فردوس کجا پروایت
چون شدی از حرم ملک بسیر ملکوت
بود در انجمن خیل ملک غوغایت
طوطیان حرم قدس بدل مشتاقت
بلبلانِ چمن انس بجان شیدایت
نه فلک چرخ زنان آمده باطرافت
بوده گویا بسر هر یک از آن سودایت
شور در عالم ارواج بیفتاد از آن
که نیوشند بجان نکتهء روح افزایت
روح اقطاب رسیدند باستقبالت
جان او تا که فتادند بخاک پایت
دست بر دست ربودند ترا تا جایی
که درین غمکده هم خواستی آنرا رایت
تو شدی واصل مقصود حقیقی و نماند
تا قیامت بجهان شیون و واویلایت
تیره زین گوشهء ماتمکدهء ماتم زدگان
در فراق تو غمی ماند دل غمزدگان
تو برفتی و دل خلق جهان زار بماند
تا قیامت بفراق تو گرفتار بماند
زآتش آه دل سوختگان تا یابد
دود ها در خم این گنبد دوار بماند
اهل توحید که بی مرشد کامل گشتند
صد شان مشکل حل ناشده در کار نماند
سالکانرا که کمال از تو رسیدی بسلوک
عجز ها در روش و نقص در اطوار بماند
سرحق رفت پس پردهء کتمان که ز اشک
بگل اندروده در مخزن اسرار بماند
نه که صد خار الم در دل احرار خلید
که دو صد بار ستم بر تن ابرار بماند
طالبانرا روش راه ِ فنا رفت ز دست
هر یکی در پس صد پردهء پندار بماند
چه تزلزل که ر فوت تو در ایام افتاد
زان تزلزل چه خللها که در اسلام افتاد
زین عزا در همه عالم نه گدا ماند نه شاه
که بسوگت نکشیدند دوصد ناله و آه
ابر شان، گریه کنان، نعره زنان سایه فگند
بر سر نعش تو خورشید کرم ضل آله
گرمیسر شدیش نعش کشیدی بر دوش
چون من سوخته دل جانب مدفن همه راه
شهر یاران جهان چاک زده جامعه بتن
پیش تابوت تو پوینده باحوال تباه
سربلندان زمان در ته نعشت شده پست
همه گریان و کشان بار تو با پشت دو تاه
شده هر پایهء مهد تو بدوش یک قطب
لیک هر چار شده ندبه گر وا اسفاه
عالمی را بسوی عالم دیگر بردن
نتوان جز بچنین بار کشان آگاه
جزع اکبر افتاد که با این همه چشم
چرخ گردون نتوانست بدانسوی نگاه
گر چه شام تو شد از نور چو مهتاب سفید
هیچکس لیک ندیدست چنان زود سیاه
بنمازت که هزاران ز بشر پیوستند
صد هزاران ز ملایک بهوا صف بستند
همه بردند بافغان و دل چاک ترا
جای دادند چو گنجی بدل خاک ترا
خیل ارباب ارادت همه ر ا خاک بدل
هر یکی خواست کشیدند بدل چاک ترا
غرقهء بحر وصالی که بچشم همت
روضهء چون گلخن و طوبی است چو خاشاک ترا
روح پاکت چو ببالای نهم چرخ شتافت
زانکه تن زیر زمین رفت، کجا باک ترا ؟
همه پاکان جهانرا به تن پاک رسید
آنچه بر پیکر پاک آمد از افلاک ترا
چون تو گنجی که فلک داشت نهان کرد بخاک
نه پی حفظ که از غایت امساک ترا
عقل کل بودی از ادراک معانی زانرو
نتواند که تعقل کند ادراک ترا
قسم یاران تو گر زاری و غعمناکی شد
لیک زاری نبود چون من غمناک ترا
زده صف خیل اکابر که برآ ای مخدوم
مخلصان را مکن از دیدن رویت محروم
دوستان در همه فن نادرهء عالم کو ؟
افضل و اعلم اولاد بنی آدم کو ؟
در بیابان تمنش خلایق مردند
بدوای همه آن خضر مسیحادم کو ؟
دل اصحاب شد از تیغ فراقش صد زخم
نگه بودی بهمه خلق خوشش مرهم کو؟
حجره خالی و پریشان شده اوراق و کتب
صاحب حجره کجا ناظم آنها هم کو؟
در سرانیست بجز خوشی غمزدگان
آنکه تسکین دهد این را و خوردشان غم کو؟
خامه رو کرد، سیه سینه خود را زده چاک
که خداوند من آن بر علما اعلم کو؟
در خراسان بتوان گفت که کسی خرم نیست
کسی که در روی زمین یافت شود خرم کو؟
نه که در خانقه زهد فتاد این ماتم
در خرابات فنا نیز بجز ماتم کو ؟
گذراندن بفنا عهد کنم باقی عمر
کاندرین دیر کهن عهد بقا محکم کو
عشقبازان ز غم آتش بدل افروخته اند
جانگدازان هم از این آتش دل سوخته اند
ایکه در پیش گرفتی سفر دور و دراز
که بدین نوع سفر هر که بشد نامد باز
نه که از نوک قلم باز ببستی رهِ سحر
بلکه از بند زبان بردی از آفاق اعجاز
شاه را ماند بجان زاتش هجران تو سوز
حی را بعد بنی زانکه نشد کس ممتاز
نفس قدسیت از کس نتوان یافت دگر
بنده را در دل صد پاره ز داغ تو گداز
نه شه و بنده که تا روز قیامت در دهر
هر که باشد بود از ماتم تو نوحه طراز
گرچه رو در تتق وصل نهفتی که شوی
تا ابد جلوه کنان در حرم عزت و ناز
مدد از روح پر انوار خودت نیز رسان
که خرابند ز هجر تو بسی اهل نیاز
هر که صد قرن بماند بجهان هم بفسون
برباید ز جهانش فلک شعبده باز
ای رفیقان همه را عاقبت کار اینست
فکر انجام همان به که کنیم از آغاز
شاه معنی را گر صورتی افتاد چنین
باد تا حشر شه صورت و معنی آمین
بپایان رسید تعلیقات این ضعیف بر رسالهء تکلمهء حواشی نفحات الانس و الحمدلله ذلک.
پایان.
==========================================================================
پاورقی ها :
۱ – مقدمهء نفحات ص ۱۵۵ – ۱۵۶ .
۲ – در حبیب السیر : جامی که بود مایل جنت مقیم گشت ، ج ۴ ص ۳۳۸
۳ – رشحات ص ۱۶۲ .
۴ – مقدمهء دوان ص ۱۱۷ بنقل ا عرفات العاشقین .
۵ – ایضآ ص ۱۵۶ .
۶ – روضه الجنات اسفزاری .
۷ – رشحات ص ۱۶۳ .