۲۴ ساعت

10 سپتامبر
۱ دیدگاه

آتش دل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

آتش دل

می زند با تیغ ابرو آن جفاجو  خنجرم

میچکدخون جگراز گوشهٔ چشم ترم

آرزو  دارم بمیرم  از  برای   مقدمش

یک قدم  سویم نیاید از  تکبر  دلبرم

ناگهم ازخواب شیرین بخت بدبیدارکرد

گرشبی درخواب آمدآن پریوش دربرم

پیر  گردیدم  دریغا  ذرهٔ  بیرون نشد

عاشقی هاازدلم دیوانه گی هاازسرم

من خراب یک نگاهش بوده ام ازکودکی

هست دایم لذتِ این کودکی هادرسرم

روزوشب باداغ هجران ساختم تاسوختم

یک نظرکن ای پری برحالِ زارمضطرم

دین ودنیابرسرِعشق و وفا بگذاشتم

تاچه حاصل آیدم  زین کار روزمحشرم

نقدایام جوانی رایگان  دادم زکف

جز ندامت حالیا دیگر نباشد در برم

آتشِ دل کی شودخاموش ازغوغای عشق

هرگوید غیر این هرگز نگردد باورم

داستان غصه هاپایان ندارد ای « لبیب » 

تا بکی آتش زنی دربرگ برگ دفترم  

عقرب ۱۳۹۱ هه ش

ازمجموعه غوغای دل

عبدالقیوم « لبیب »

 

 

10 سپتامبر
۱ دیدگاه

معمای لب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

معمای لب

باز چون گل  تو  به دیدار چمن  می آیی؟

یا چو آهـوی  رمیـده  به  دَمن  می آیی؟

هر قدر  دیـر  کنی  در  رهی تو  منتظرم 

صبر  ایوب  کنم   دیدن    من   می آیی؟

بسملم خون  دگر نیست رود از چشمم

چون نفس در تن و چون روح به بدن می آیی؟

ز معمــای لبت از چه سبب نیست پیام

در ادبـگاه  معانی بـه سخن  می آیی؟

لعل داغ و نمکین ات به من آتش افروخت

شعله در بستر این سوخته تن می آیی؟

آسمان دور و زمین سخت و غم از حد بیرون

ای همه داروی این درد و محن می آیی؟

در ی این دل به رخُت تــا به ابد بـــاز بُوَد 

سوی منزلگه ات ای عهد شکن می آیی؟

جلوه ی نه فلک است در قدمت پای انداز

سیر این گلشن ِ زیبای  وطن  می آیی؟

زنده گی هر نفس اش دعوی غـربت دارد

کــاروان میـرود ای سـرو سمن می آیی؟

کاش آشفته شوی یادی ز محمـود کنی 

راه گـم کرده تو ای  یار  کهـن می آیی؟

———————–

دوشنبه ۱۸ سنبله ۱۳۹۲ هجری خورشیدی

 برابر با ۰۹ سپتامبر ۲۰۱۳ میلادی

احمد محمود امپراطور 

 

10 سپتامبر
۱ دیدگاه

جواب معمای تصویری شماره (۵)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————————

با سپاس از همکار گرامی ما اینک جواب معمای

تصویری شماره (۵) را پیشکش می نماییم.

 

.

09 سپتامبر
۱ دیدگاه

طلعت جانان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

طلعت جانان

 باغ و گلاب و سنبل  و  ریحانم  آرزوست

 یک شب کنار  طلعت   جانانم   آرزوست

 عمرم گذشت و جان ز  تن من همی رود

 شب  نور  ماه  آن   مه  تابانم  آرزوست

 مجنون صفت به فصل بهار و خزان عمر

 سر در هوای دشت و بیابانم  آرزوست

 هر صبحدم از آن که بیایم به  وعده گاه

 دیدارت ای صنم به دل و جانم آرزوست

 بشکست برگ و بار و به خشکید آشیان

 چون فصل نو  بهار که  بارانم آرزوست

 شادی برفت و میکده ها بسته در شدند

 جامی ز دست ساقی رضوانم آرزوست

 من یاد سرو  ناز  و گل و باغ  کر ده ام

 همت”امان“به سوی گلستانم آرزوست

 امان قناویزی

۷/۹/۲۰۲۶

ترکیه “قونیه”

09 سپتامبر
۳دیدگاه

لطف ازل !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

لطف ازل !

دل ازغباردویی ها چوشست، شد بیدار

گشود دیده بــه نوری کـه بـود بی پندار

بــه هــرنفس زتو آیـد نسیــم لطف ازل

به هــرقدم زتوبــاشـد ره وصال وقرار

نه کعبه ونه حــرم نه کشـت ودیــرمرا

تو قبله ای که درآن گم شود همه اغیار

شراب عشق تو ریزد  زجـام بی رنگی

خــراب مستی آنم نــه هوشیــارو خمار

اگرچه قطره ام و بی نشان دراین دریا

زلطف تو گــردم چو موج، گوهــر بار

فقیر کوی تو ام تاج پــادشاهی چیست

گدای عشق تو بودن مراست شان وقار

زآتش طلبت سوخت هرچه غیرتو بود

بمانــد دردل من یک تــرانــه از دیـدار

مرا امـید “عزیزه” زلطف جانان است

کــه سهــل شــود راه وصــل تا دلـــدار

عزیزه عنایت

۲۴/۷/۲۰۲۶

 

09 سپتامبر
۳دیدگاه

پایانِ هر شبِ سیاه، روزی سپید است

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

پایانِ هر شبِ سیاه، روزی سپید است
————————————-
 داستان مستند گونه ای از یک خانواده مهاجر 
******************************
مهاجرت، واژه‌ای نیست که به‌سادگی از زبان بگذرد. مهاجرت، سوختن در آتش‌های ناپیداست؛ دل‌کندن از خاکی که ریشه‌ات در آن تنیده، و پا نهادن به سرزمینی که بوی آشنای باران را ندارد. این داستان، روایت یکی از همان هزاران سوختن‌هاست؛ روایت مردی که قلمش سلاح بود و وطنش، پشتِ سر جا ماند. در این روایت، نه تنها غمِ ترک وطن موج می‌زند، که امیدِ کوچکی نیز در دلِ شب‌های بی‌ستاره‌اش می‌درخشد.
حمید از همان سال‌های نخستین کودکی، با صدای رادیو و بوی کهنه‌ی کتاب‌ها بزرگ شد. پدرش معلمی دلسوز و همیشه در فکر بود و مادرش، زنی خانه‌دار با ذهنی پرسشگر و آگاهی‌ای فراتر از روزگار خویش. خانه‌ی آن‌ها، پناهگاهی امن بود برای انبوهی از کتاب‌های فلسفه، ادبیات و تاریخ؛ کتاب‌هایی که دیوارهای خانه را نه با گچ و آجر، که با اندیشه و پرسش می‌آراستند. حمید در میان این انبوه کلمات، به‌خوبی آموخت که «آزادی» واژه‌ای نیست که در کوچه‌پس‌کوچه‌های وطنش به‌راحتی جاری شود.
روزی، در مکتب ابتدایی، چشمان کنجکاوش شاهد بازداشت معلمی بود که جز اعتراض به نبود کتاب درسی گناهی نداشت. آن روز، در دلِ کودکانه‌اش بذر پرسشی بزرگ کاشته شد: «آیا نمی‌توان صدای کسانی بود که صدایی ندارند؟» این پرسش، تا جوانی همراه او ماند و او را به دانشکده‌ی حقوق کشاند. در آنجا، دو ترم درس روزنامه‌نگاری، دیدگاه تازه‌ای به او بخشید؛ روزنامه‌نگاری نه فقط یک حرفه، که فریادی بود از ته چاه.
حمید تصمیم گرفت خبرنگار شود. نه برای شهرت، که برای آنکه میان شعله‌های جنگ و گرداب بی‌ثباتی، روشنی را با قلمش از دلِ تاریکی بیرون بکشد. گزارش‌هایش هرگز صرفاً روایت خبر نبود؛ او درد را می‌نوشت، ناله‌های ناشنیده را به کلمات بدل می‌کرد و نامش به‌تدریج در محافل رسانه‌ای طنین‌انداز شد. اما شهرت و پول و قدرت، هرگز نتوانستند ذهنِ پرسشگرش را اغوا کنند.
در کنار او، صنم ایستاده بود؛ همسری که معلمی بود در لیسه‌ای دخترانه و همراهی خستگی‌ناپذیر در مسیر دشوار آرمان‌هایش. فرزندانشان نیز در همین فضای آکنده از اندیشه و تعهد رشد یافتند. زهرا، دختر بزرگ، عاشق دوربین و ثبتِ صدای مردم بود و راه پدر را در روزنامه‌نگاری ادامه داد. امیرحسین، با نبوغی درخشان، رشته‌ی علوم کامپیوتر را در دانشگاهی آزاد به پایان رساند و با درجه‌ای عالی فارغ‌التحصیل شد. محمد، کوچک‌ترین، همواره کتابی از حقوق بشر را زیر بغل داشت و رویای وکالت و عدالت را چون پدر در سر می‌پروراند.
اما آسمانِ این خانه، یکباره فرو ریخت. با سقوط حکومت جمهوری، جهان‌شان در یک شب، وارونه شد. شبی که طالبان وارد هرات شدند، حمید با نگاه‌هایی پر از اندوه به صنم گفت: «فردا، دیگر با صدای خودما زنده نیستیم.» گوشی‌های همراه خاموش شدند، تلویزیون قطع گردید و کتاب‌های عزیز، پشت پرده‌هایی از بیم و هراس پنهان گشتند. آن همه سال تحصیل و مجاهدت، در عرض چند روز، به وحشتی بی‌پایان بدل شد.
طالبان اعلام کردند که زنان حق کار ندارند و دختران باید در خانه‌ها محبوس شوند. مکتب‌ها دانشگاه‌ها و کار در ادارات دولتی به‌روی دختران و زنان بسته شد. زهرا، که تا چندی پیش با شجاعتی وصف‌ناشدنی در تلویزیون از حقوق زنان دفاع می‌کرد و حقایق را در قالب خبر بیان می‌کرد، اکنون پشت کلکین اتاقش می‌نشست و به صفحه‌ی خاموش تلویزیون خیره می‌شد، گویی تصویرِ سکوت، فریادِ درونش بود. صنم با بغضی که هرگز فرو نمی‌نشست، زمزمه می‌کرد: «درس‌هایی که به دختران دادم، حالا همچون خنجری در قلبم برگشته است.»
امیرحسین، اگرچه همچنان ناچار به رفتن به سر کار بود، اما هر شب با چشمانی هراسان به خانه بازمی‌گشت. مأموران طالبان به بهانه‌های واهی موترش را بازرسی می‌کردند، کارت شناسایی‌اش را بارها می‌خواستند و او را با لقب «پسرِ روزنامه‌نگار» می‌خواندند. محمد نیز دیگر جرأت خروج از خانه را نداشت؛ دوستانش یکی‌یکی ناپدید می‌شدند و سرکها به خاطره‌ای تاریک بدل گشته بودند.
حمید شب‌های بسیاری را بر پشت‌بام خانه می‌گذراند و به آسمانِ پرستاره اما سرد خیره می‌شد. با خود می‌اندیشید: «آیا ترک وطن، خیانت است؟ یا ماندن در برابر این همه خفقان، خود بزرگ‌ترین خیانت به آینده‌ی فرزندان من است؟» آن‌گاه که خطر جان خانواده‌اش را آشکارا حس کرد، تصمیم سرنوشت‌سازش را گرفت؛ باید می‌رفتند.
هیچ‌یک از اعضای خانواده پاسپورت یا مدرک خروج نداشتند. حمید با دل‌شکستگی تمام، به دوست قدیمی‌اش عبدالمالک رو آورد؛ مردی که روزگاری در دولت خدمت می‌کرد و اکنون با طالبان همکاری داشت. غرورِ یک عمر را کنار نهاد و کمک خواست. با پرداختنِ مبلغی گزاف، پاسپورت‌ها و ویزاهایی که بیشتر شبیه برگِ عبور از جهنم بودند، تهیه شد.
روز بعد ، بی‌خداحافظی، بی‌نگاه به پشت‌سر، از مرزِ زمینی خارج شدند. زهرا، در آن دمِ وداع، خاکِ کفش‌هایش را بوسید، گویی می‌خواست بوی وطن را برای همیشه در جان نگه دارد. صنم، سرش را پایین افکند تا اشک‌هایش را نبینند؛ در آن روز دلگیر، تنها هوای سرد زمستان و ابری شاهد این دل‌کَنی بود.
اما کشور همسایه، بهشت موعود نبود. تحقیر مأموران مرزی، نگاه‌های یخ‌ زده‌ی مردم، و غربتی که هر لحظه بر جان‌شان چنگ می‌زد، چون تیغی تیز، قلب حمید را می‌خلید. امیرحسین، با هزار زحمت، کاری در یک شرکت یافت و روزها با علاقه کار می‌کرد، اما شب‌ها با چشمانی خسته و مغزی آکنده از نگرانی به خانه برمی‌گشت. زهرا نیز در یک رسانه‌ی آنلاین، داوطلبانه به فعالیت پرداخت تا شاید قلمش هنوز فریادگر باشد، و محمد به کورس آموزش کامپیوتر رفت؛ اما پس از سه ماه تلاش، هیچ مدرکی به او ندادند؛ گفتند تو از فلان …. نیستی به امثال تو مدرکی داده نمی شود.
و امیدِ یادگیری نیز در او رنگ باخت.
حمید، که روزگاری قهرمانِ وطن بود، اکنون مردی شکسته در تبعید بود. شب‌ها در سکوت اتاق، به خاطرات پناه می‌برد و با غمِ گذشته، دل را تسکین می‌داد؛ اما روزها، با سماجتی عجیب، در گروه‌های اینترنتی، متن‌های طنز، داستان‌ها و شعرهایی می‌نوشت. نه برای خنداندن، که برای التیامِ زخم‌های همنوعان مهاجر؛ می‌دانست که خنده، در میان این همه درد، خود نوعی مقاومت است.
تا اینکه روزی، پیامِ ناشناخته‌ای در فیسبوک، آرامشِ ساختگی‌شان را بر هم زد: «تو کافری؛ کلیپ‌هایت توهین به اسلام و خلاف طالبان است. جنازه‌ات را مثل آن دو نفر در هرات، جلوِ موتر خواهیم بست.» نام فرستنده، «الکوزی» بود؛ یکی از طالبان سایبری که در فضای مجازی نفوذی شوم داشت. این تهدید، شوخی نبود؛ همان هفته‌ی پیش، دو تن از فعالان تبعیدی در هرات به قتل رسیده و ویدئوی مرگشان در شبکه‌های طالبان پخش شده بود. حمید، برای آنکه خانواده‌اش مضطرب نشوند، این تهدید را با خود نگه داشت. اما ذهنش هر لحظه متلاطم‌تر می‌شد و در موقع خوردن چای صبحانه، در چشم‌های همه، سایه‌ی ترس نمایان بود.
در این گیرودار، روزی یکی از همکارانِ پیشینش در نهادهای مدنی و حقوق بشری، که به یکی از کشورهای اروپایی مهاجرت کرده بود، از طریق مسنجر با او تماس گرفت و جویای احوالش شد. حمید که از فشارِ تهدیدها به ستوه آمده بود، سرگذشتِ خود و تهدیداتِ الکوزی را برای دوستش بازگفت. دوستش قول داد که موضوع را با نهادهای حقوق بشری افغانستان در اروپا در میان بگذارد.
چند روز بعد، دوستش باز تماس گرفت و گفت که با مسئولان کمیته‌ی حقوق بشر افغانستان در یک کشور اروپایی صحبت کرده است و خوشبختانه، رئیس این کمیته، حمید و فعالیت‌هایش در نهادهای مدنی نهاد های حقوق بشری و روزنامه نگاری در افغانستان اطلاع داشت .
و فعالیت فعلی حمید را  در فضای مجازی‌ به‌خوبی می‌شناخت. 
فرمی برای او ارسال شد تا تکمیل کند و بازپس فرستد. حمید، با مشورت و توافق خانواده، فرم را پر کرد و به ایمیلِ تعیین‌شده ارسال نمود.
در همین زمان، شرکتی که امیرحسین در آن کار می‌کرد، با کلاهبرداری متداول در کشور همسایه، ناگهان تعطیل شد و مدیرش به کشور دیگری گریخت. حقوقِ سه‌ماهه‌ی امیرحسین، که دو ماهِ آن ضمانت کاری و یک ماهِ اخیر بود، هیچ‌گاه پرداخت نشد و این ناکامی، بر اندوهِ خانواده افزود.
اما در میانِ این تاریکی‌ها، جرقه‌هایی از امید ظاهر شد. زهرا، با تلاش و پشتکارِ مثال‌زدنی‌اش در رسانه‌ی آنلاین، توانست برای خود و پدر و مادرش ویزای اقامت یک‌ساله بگیرد؛ ویزایی که اندکی از رنجِ غیرقانونی بودن را کاست و به آن‌ها نفسی از آرامش بخشید. محمد اما به دلیل نداشتن ویزا، از کار در مغازه‌ی خواربارفروشی اخراج شد و فشارِ حکومت، دوباره بر شانه‌های کوچکش سنگینی کرد. امیرحسین که از بیکاری به شدت آزرده بود، و روحیه خود را ازدست داده بود .
سرانجام از سوی یکی از دوستان قدیمی‌اش که در چین شرکت تولیدی داشت، دعوت به همکاری در زمینه‌ی گرافیک شد و این خبر، لبخندی ناچیز بر لبان خانواده نشاند.
روزها سپری شد و پاسخی از کمیته‌ی حقوق بشر افغانستان از اروپا رسید؛ ایمیلی همراه با تأییدیه‌ای از خودِ کمیته و چند نهاد اروپایی دیگر در داخل آن تائیدیه درج شده بود. 
در نامه دیگری نیزاز همکاری پیشین حمید با نهادهای مدنی و حقوق بشری در افغانستان از اوتشکر کرده و به او توصیه کرده بود که با مدارک معتبر به کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در کشور میزبان مراجعه و درخواست اسکان مجدد در کشورِ ثالث نماید؛ چراکه جانش در کشور کنونی نیز در خطر بوده است.
حمید، بارها به کمیساریا رفت و با تماس‌های تلفنیِ پیگیر، سرانجام موفق شد اسنادِ معتبر و عکس‌هایی از خود و خانواده‌اش را تحویل دهد. پس از چندی، با او تماس گرفتند و مصاحبه‌ای تلفنی با اعضای خانواده انجام دادند. سپس، همگی به کمیساریا احضار شدند و اثر انگشت‌شان ثبت گردید. در این میان، امیرحسین به چین سفر کرد تا کارِ گرافیکی شرکتِ دوستش را آغاز کند؛ خانواده هم از این فرصتِ تازه خشنود، و هم از دوری‌اش غمگین بودند.
اما تهدیدها، دست از سر حمید برنمی‌داشتند. بار دوم، نفوذی‌های طالبان در کشور همسایه، با چاقو به او حمله کردند که حضورِ به‌موقع پلیس، نقشه‌ی آن‌ها را ناکام گذاشت. خانواده دوباره به ظاهر آسوده شدند، اما زخمِ ترس، همچنان بر دل‌هایشان ماندگار بود.
تا اینکه کمیساریا بار دیگر فراخوان داد و مصاحبه‌ی اصلی آغاز شد. در جلسه‌ای که نزدیک به یک ساعت به طول انجامید، اطلاعات کامل درباره‌ی کشور پذیرنده، فنلاند، به آن‌ها داده شد و تعهدنامه‌ای توسط همه انگشت زده شد. مصاحبه با حمید، به‌عنوان مسئول پرونده، دو روز و به مدت دوازده ساعت به طول انجامید و مصاحبه‌ی دیگر اعضای خانواده به هفته‌ی بعد موکول گردید. پس از پایانِ همه‌ی مصاحبه‌ها، افسر پرونده با لبخندی نویدبخش گفت: «ان‌شاءالله شما و خانواده‌تان در شش ماهِ اول سال ۲۰۲۶، به فنلاند منتقل خواهید شد.»
اما اکنون، ماهِ نهمِ سال ۲۰۲۶ فرا رسیده، و سرنوشت‌شان چون ابری بر فرازِ دوردست‌ها همچنان مبهم است. تهدیدهای الکوزی همچنان ادامه دارد، اما حمید دیگر تنها نیست. هزاران نفر در فضای مجازی، داستان‌ها و اشعار حماسی او را می‌خوانند و از آن‌ها نیرو می‌گیرند. کمیساریای سازمان ملل نیز در جریان مشکلات اوست، و از همه مهم‌تر، خانواده‌اش، پس از این همه طوفان، دوباره حسِ زندگی را در خود یافته‌اند.
حمید، در یکی از پست‌های فیسبوکش چنین نوشته است: «گاهی باید رنج‌ها و دردهای مهاجرت را تعمّل کرد؛ چراکه از قدیم گفته‌اند:
 که پایان هر شبِ سیاه، روزی سپید است.»
هر چند داستانِ حمید، پایانِ روشنی ندارد، اما پایان‌بندی‌اش در دلِ امید رقم می‌خورد. مهاجرت، شاید دردناک‌ترین انتخابِ ممکن باشد، اما گاهی تنها انتخابِ ممکن است. این روایت، نه فقط روایتِ یک خانواده، که روایتِ نسلی است که میانِ دیوارهای تبعید و پنجره‌هایِ امید، نفس می‌کشند. باشد که روزی، همه‌ی این شب‌های بی‌پایان، به فجرِ بازگشت یا آرامشی پایدار بدل گردند….           .   پایان 
خلیل الله فائز تیموری روزنامه نگار، فعال مدنی و پژوهشگر حقوق بشر
—–
ترجمه انگلیسی 
«The End of Every Dark Night Is a BrightDawn»
A documentary‑style story of a migrant family
Migration is not a word that slips easily off the tongue. Migration is burning in invisible flames; it is tearing yourself away from the soil where your roots have grown, and stepping into a land that carries none of the familiar scent of rain. This story is the tale of one among thousands of such burnings — the story of a man whose pen was his weapon, and whose homeland remained behind him. In this narrative, not only does the sorrow of leaving one’s country echo deeply, but a small spark of hope also glimmers within the starless nights.
Hamid grew up from early childhood with the sound of the radio and the smell of old books. His father was a thoughtful, devoted teacher, and his mother a housewife with a questioning mind and an awareness far beyond her time. Their home was a safe haven for countless books of philosophy, literature, and history — books that decorated the walls not with plaster and brick, but with thought and inquiry. Among this ocean of words, Hamid learned well that “freedom” was not a word easily spoken in the alleyways of his homeland.
One day in primary school, his curious eyes witnessed the arrest of a teacher whose only “crime” was protesting the lack of textbooks. That day, a seed of a great question was planted in his young heart: “Can one not become the voice of those who have no voice?” This question stayed with him into youth and led him to study law. Two semesters of journalism opened a new perspective for him; journalism was not merely a profession — it was a cry rising from the depths of a well.
Hamid decided to become a journalist. Not for fame, but to pull light out of darkness with his pen amid the flames of war and the whirlpool of instability. His reports were never just news; he wrote pain, turned unheard cries into words, and his name gradually echoed in media circles. Yet fame, money, and power never seduced his questioning mind.
Beside him stood Sanam — his wife, a teacher at a girls’ high school and an unwavering companion in the difficult path of his ideals. Their children grew up in the same atmosphere of thought and commitment. Zahra, the eldest daughter, loved the camera and capturing people’s voices, continuing her father’s path in journalism. Amirhossein, with brilliant talent, completed a degree in computer science at a private university and graduated with high distinction. Mohammad, the youngest, always carried a book on human rights under his arm and dreamed of becoming a lawyer, just like his father.
But the sky above this home suddenly collapsed. With the fall of the republic, their world turned upside down overnight. The night the Taliban entered Herat, Hamid looked at Sanam with eyes full of sorrow and said: “Tomorrow, we will no longer live with our own voices.” Phones were switched off, the television went dark, and beloved books were hidden behind curtains of fear. Years of study and struggle turned into endless terror within days.
The Taliban declared that women had no right to work and girls must remain imprisoned inside their homes. Schools, universities, and government offices were closed to women and girls. Zahra, who had recently defended women’s rights on television with unmatched courage, now sat behind her window staring at the blank screen, as if the image of silence was the scream within her. Sanam whispered with a trembling voice: “The lessons I taught my girls have now returned like a dagger to my heart.”
Although Amirhossein still had to go to work, he returned home each night with frightened eyes. Taliban officers repeatedly searched his car, demanded his ID, and called him “the journalist’s son.” Mohammad no longer dared to leave the house; his friends disappeared one by one, and the streets became dark memories.
Hamid spent many nights on the rooftop, staring at the cold, starry sky. He wondered: “Is leaving my homeland a betrayal? Or is staying silent in the face of this suffocation the greatest betrayal to my children’s future?” When he felt the danger to his family’s lives, he made his fateful decision — they had to leave.
None of them had passports or exit documents. With a broken heart, Hamid turned to his old friend Abdulmalek — a man who once served in the government and now collaborated with the Taliban. Setting aside a lifetime of pride, he asked for help. With a large payment, passports and visas — more like passes through hell — were obtained.
The next day, without farewells and without looking back, they crossed the land border. Zahra kissed the dust on her shoes, as if she wanted to carry the scent of her homeland forever. Sanam lowered her head so no one would see her tears; only the cold winter air witnessed their heartbreak.
But the neighboring country was no promised paradise. The humiliation of border officers, the icy stares of strangers, and the constant sting of exile pierced Hamid’s heart like a sharp blade. Amirhossein found a job at a company after great effort and worked diligently, but returned home each night exhausted and worried. Zahra volunteered at an online media outlet, hoping her pen could still be a voice. Mohammad attended a computer course, but after three months they refused to give him a certificate: “You are not from such‑and‑such place; people like you don’t get certificates.” His hope for learning faded.
Hamid, once a hero of his homeland, was now a broken man in exile. At night he sought refuge in memories, soothing his heart with the sorrow of the past. But during the day, with stubborn determination, he wrote humorous texts, stories, and poems in online groups — not to make people laugh, but to heal the wounds of fellow migrants. He knew that laughter, amid all this pain, was a form of resistance.
Until one day, an unknown message on Facebook shattered their fragile peace:  
“You are an infidel. Your clips insult Islam and oppose the Taliban. We will tie your corpse to a car, just like those two men in Herat.”  
The sender’s name was “Alkozi,” one of the Taliban’s cyber operatives. The threat was no joke; just a week earlier, two exiled activists in Herat had been murdered, and videos of their deaths circulated on Taliban networks. Hamid kept the threat to himself so his family wouldn’t panic, but his mind grew more turbulent. Even during breakfast, fear shadowed everyone’s eyes.
In this turmoil, one of his former colleagues in civil and human rights organizations — now living in Europe — contacted him through Messenger. Hamid, overwhelmed by threats, shared his story and Alkozi’s messages. His friend promised to inform Afghan human rights institutions in Europe.
A few days later, he called again: he had spoken with officials at the Afghan Human Rights Committee in a European country. Fortunately, the committee’s director already knew Hamid and his work in civil society and journalism. He also followed Hamid’s current online activities.
A form was sent for Hamid to complete and return. With family consultation, he filled it out and emailed it back.
Around the same time, the company where Amirhossein worked suddenly shut down due to a common scam in the neighboring country; the manager fled abroad. His three months of unpaid salary — two months of work guarantee and one month of labor — were never paid. This failure deepened the family’s sorrow.
Yet amid the darkness, sparks of hope appeared. Zahra, through her dedication at the online media outlet, managed to obtain a one‑year residence visa for herself and her parents — a relief from the burden of illegality. Mohammad, however, was fired from a grocery store for lacking a visa, and government pressure weighed heavily on him again. Amirhossein, distressed by unemployment, lost his spirit — until an old friend with a production company in China invited him to work in graphic design.
This news brought a faint smile to the family.
Days passed, and a response arrived from the Afghan Human Rights Committee in Europe — an email with confirmation letters from the committee and several European institutions.
Another letter thanked Hamid for his past civil and human rights work in Afghanistan and advised him to apply for resettlement through UNHCR in the host country, as his life was also in danger there.
Hamid visited UNHCR repeatedly and made persistent phone calls until he finally submitted valid documents and photos of himself and his family. After some time, they called for a phone interview with the family. Then they were summoned to UNHCR, and their fingerprints were registered. Meanwhile, Amirhossein traveled to China to begin his graphic design job; the family was both happy for his opportunity and saddened by his absence.
But the threats did not stop. A second time, Taliban operatives in the neighboring country attacked Hamid with a knife, but police intervention foiled their plan. The family seemed safe again, yet the wound of fear remained.
Then UNHCR called once more, and the main interview began. In a session lasting nearly an hour, they received full information about the receiving country — Finland — and signed a commitment with fingerprints. Hamid’s interview, as the case lead, lasted two days and twelve hours. The rest of the family’s interviews were scheduled for the following week. After all interviews were completed, the officer smiled and said:  
“God willing, you and your family will be transferred to Finland in the first six months of 2026.”
But now, the ninth month of 2026 has arrived, and their fate still hangs like a distant cloud. Alkozi’s threats continue, but Hamid is no longer alone. Thousands read his stories and epic poems online and draw strength from them. UNHCR is aware of his situation, and most importantly, his family — after all these storms — has rediscovered the feeling of life.
In one of his Facebook posts, Hamid wrote:  
“Sometimes one must endure the pains of migration; for it has long been said that the end of every dark night is a bright dawn.”
Though Hamid’s story has no clear ending, its conclusion is written in hope. Migration may be the most painful choice, but sometimes it is the only choice. This narrative is not merely the story of one family — it is the story of a generation breathing between the walls of exile and the windows of hope. May all these endless nights someday turn into the dawn of return or lasting peace.
The End  
Khalilullah Faiz Taimuri — Journalist,
Civil Activist, and Human Rights Researcher
09 سپتامبر
۱ دیدگاه

شرحی بر شعر کتاب راز هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

.

شرحی بر شعر کتاب راز هستی

شاعر: رسول پویان

  ****************

 کتاب راز هستی

به زندانی که دل دربند  آن  زنجیر و برپا گشت

در ایـن بی انتها هـستی فـقط، تنهای تنها گشت

شـرار خـشـم و تـوفـان طبیعـت تا که شـد آرام

بـرای زنــدگانـی مـأمـن هـســتی  مهــیّــا گشت

زمین گـرد سـر خـورشـید عالـم  تاب می گردد

که شـور آتش عـشـق درون رعنا و زیبا گشت

ز بـس در کــوزۀ دوران لـعــل آرزو جـوشـیـد

نـشـاط بـادۀ عـشـق و محـبـت شــور مینا گشت

اگـرچـه خـاک و بـاد و آب و آتـش بــود نـابینا

ولی چـشـم خـرد بـا نـور دل آهـسـته بینا گشت

جـهــان بیکـران پیچـیـده بـود در پـردۀ اسـرار

به نـور دانـش و عـقـل سـلـیم حـل معـمّا گشت

کـتاب راز هـسـتی را که جـان آیـیـنـۀ دل کـرد

حروف وواژه وتصویرِ بافت جمله خوانا گشت

زبـان جـلـوگاه ذات هـسـتـی ذهــن انـســان شـد

هزاران نقش از هر جلـوۀ صورت هویدا گشت

درشت وسخت وبران بود گرچه صخرۀ کهسار

به یمن عشق دل گرم لطافت  سنگ خارا گشت

حـدیـث وحـدت کل، داســتـان بـزم هـسـتی بـاد

طـرب را مطلع شـعـر محبت شـوق معنا گشت

خــرد در دادگاه بـاور وجــدان چــو داور شــد

تعـصب در نگاه خـنجــر خـونـیـن مـدارا گشت

مگـس را طاقـت پـرواز در دنـیــای بالا نـیست

در آن جایی که نقش لانـۀ سیمرغ و عنقا گشت

ز آب شـور اقـیـانـوس نـوش دل نـشـد حـاصـل

ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت

تمام بـاور هـسـتی که در هـسـتی شـده عـریـان

ازان معنی و روح صورت و تنظیم پیدا گشت

 

  1. این شعر رسول پویان، از نظر فکری، شعری فلسفی ـ هستی‌شناختیاست که در آن مسیر آگاهی انسان از «زندانی‌بودن در هستی» به سوی عشق، خرد، دانش، زبان، معنا و در نهایت وحدت هستی ترسیم می‌شود. شاعر در واقع یک سیر تکاملی را روایت می‌کند: ماده → حیات → عشق → خرد → دانش → زبان → معنا → وحدت.

در ادامه، شعر را هم از منظر فلسفه و هم از منظر عرفان، معرفت‌شناسی، انسان‌شناسی و زبان‌شناسی بررسی می‌کنم.

۱. بیت نخست: انسان به‌مثابه زندانی هستی

به زندانی که دل  دربند آن  زنجیر و برپا گشت
در این بی‌انتها  هستی  فقط،  تنهای تنها گشت

شعر با تصویری بسیار فلسفی آغاز می‌شود: انسان زندانی هستی است.

اینجا می‌توان چند برداشت داشت. یک برداشت نزدیک به اگزیستانسیالیسم است: انسان در جهانی عظیم و بی‌انتها افکنده شده، اما خودش را تنها می‌یابد. این مضمون یادآور پرسش‌هایی است که در فلسفه اگزیستانسیال مطرح می‌شوند:

  • من چرا وجود دارم؟
  • چرا در این جهان هستم؟
  • آیا معنایی برای بودن من وجود دارد؟
  • آیا انسان آزاد است یا اسیر شرایط وجودی خویش؟

«زنجیر» می‌تواند نماد جبر طبیعت، محدودیت جسم، مرگ، زمان و ناآگاهی باشد.

اما نکته مهم این است که شعر در همین نقطه متوقف نمی‌شود. زندان، آغاز یک سفر است؛ نه پایان آن.

۲. طبیعت از آشوب به نظم می‌رسد

شرار خشم و توفان طبیعت تا که شد آرام
برای  زندگانی  مأمن  هستی  مهیّا  گشت

اینجا شاعر به نوعی کیهان‌شناسی فلسفی وارد می‌شود.

طبیعت در ابتدا خشن، آشفته و پرآشوب است؛ اما به‌تدریج شرایط برای پیدایش زندگی فراهم می‌شود.

از منظر علمی، می‌توان این تصویر را با پیدایش ساختارهای پیچیده در جهان، شکل‌گیری زمین و فراهم‌شدن شرایط حیات مقایسه کرد؛ البته نباید آن را الزاماً یک بیان علمی دقیق دانست. شاعر زبان علم را به زبان فلسفه و شعر تبدیل کرده است.

«مأمن هستی» در اینجا زمین و طبیعتی است که امکان ظهور حیات را فراهم می‌کند.

بنابراین حرکت شعر چنین است:

آشوب → نظم → زندگی

۳. زمین و خورشید؛ پیدایش عشق

زمین گرد سر  خورشید  عالم تاب می گردد
که شور آتش عشق درون رعنا و زیبا گشت

در اینجا یک اتفاق جالب رخ می‌دهد: شاعر از حرکت مکانیکی زمین به عشق می‌رسد.

زمین به دور خورشید می‌گردد، اما شاعر این حرکت را صرفاً یک حرکت فیزیکی نمی‌بیند؛ آن را با استعاره «عشق» تفسیر می‌کند.

یعنی جهان برای شاعر صرفاً مجموعه‌ای از ذرات و قوانین فیزیکی نیست؛ بلکه در تجربه انسانی، طبیعت می‌تواند معنا و زیبایی پیدا کند.

این همان جایی است که شعر از فیزیک به متافیزیک عبور می‌کند.

در نگاه مادی‌گرایانه، زمین حرکت می‌کند چون قوانین گرانش و دینامیک چنین اقتضا می‌کنند.

در نگاه شاعر:

حرکت → زیبایی → عشق → معنا

این تفاوت بسیار مهم است.

۴. «کوزه دوران» و جوشش آرزو

ز بس در کوزۀ دوران  لعل آرزو جوشید
نشاط بادۀ عشق و محبت شور مینا گشت

«کوزه» و «مینا» از تصاویر آشنای ادبیات عرفانی و فارسی‌اند.

«لعل آرزو» می‌تواند نماد خواستن، امید و میل به زندگی باشد.

انسان صرفاً موجودی نیست که زنده است؛ او موجودی است که می‌خواهد.

و همین «خواستن» یکی از بنیادی‌ترین ویژگی‌های انسان است.

از این منظر، شعر به فلسفه‌ای نزدیک می‌شود که می‌توان آن را فلسفه میل و اراده دانست. انسان با آرزوهایش از وضعیت موجود فراتر می‌رود و وضعیت دیگری را طلب می‌کند.

پس:

زندگی → میل → آرزو → عشق

و عشق در شعر نه صرفاً عشق عاشقانه، بلکه نیرویی است که هستی را به سوی پیوند و تعالی می‌برد.

۵. مهم‌ترین تقابل شعر: نابینایی ماده و بینایی خرد

اگرچه خاک و باد و آب و آتش  بود نابینا
ولی چشم خرد با نور دل آهسته بینا گشت

این بیت از کلیدی‌ترین ابیات شعر است.

چهار عنصر سنتی ــ خاک، باد، آب و آتش ــ «نابینا» هستند؛ یعنی ماده به خودی خود آگاهی ندارد.

اما در روند تکامل هستی، چیزی پدیدار می‌شود که می‌تواند جهان را ببیند و بفهمد:

خرد انسان.

اینجا با مسئله بسیار مهم فلسفه ذهن مواجه می‌شویم:

چگونه از جهان مادی، موجودی پدید آمد که می‌تواند خودِ جهان را بشناسد؟

این همان مسئله‌ای است که امروز هم در فلسفه ذهن، علوم شناختی و فلسفه طبیعت مطرح است.

«چشم خرد» استعاره بسیار زیبایی است؛ چشم ظاهری جهان را می‌بیند، اما خرد معنای جهان را می‌جوید.

و شاعر خرد را تنها نمی‌داند؛ آن را با «نور دل» همراه می‌کند.

یعنی:

عقل بدون دل کافی نیست؛ دل بدون عقل نیز کافی نیست.

۶. راز هستی و نقش دانش

جهان بیکران پیچیده  بود در پردۀ اسرار
به نور دانش و عقل سلیم حل معما گشت

اینجا شعر صریحاً وارد معرفت‌شناسی می‌شود؛ یعنی بحث درباره اینکه انسان چگونه جهان را می‌شناسد.

جهان در ابتدا «معما» است.

انسان با:

  • دانش
  • عقل
  • مشاهده
  • اندیشه

پرده‌های این معما را کنار می‌زند.

این بخش به سنت عقل‌گرایی نزدیک است. اما شاعر یک قید بسیار مهم دارد:

«عقل سلیم»

یعنی هر چیزی که به نام عقل ارائه شود، الزاماً خردمندانه نیست. عقل باید سالم، سنجیده و فارغ از تعصب باشد.

این نکته بعدها در بیت مربوط به تعصب بسیار مهم‌تر می‌شود.

۷. کتاب هستی و پیدایش معنا

کتاب  راز  هستی   را  که   جان  آیینۀ  دل  کرد
حروف و واژه و تصویرِ بافت جمله خوانا گشت

در اینجا جهان تبدیل به کتاب می‌شود.

این استعاره بسیار عمیق است.

اگر جهان کتاب باشد، انسان خواننده آن است.

اما خواندن جهان فقط با چشم امکان‌پذیر نیست؛ باید ذهن و جان وجود داشته باشد.

در واقع شاعر سه مرحله را کنار هم قرار می‌دهد:

جهان → نشانه → تفسیر

جهان مجموعه‌ای از پدیده‌هاست؛ انسان برای آنها نام، مفهوم و رابطه ایجاد می‌کند.

این بیت را حتی می‌توان از منظر هرمنوتیک، یعنی فلسفه فهم و تفسیر، بررسی کرد.

انسان جهان را فقط مشاهده نمی‌کند؛ آن را تفسیر می‌کند.

۸. زبان؛ جایی که جهان وارد ذهن انسان می‌شود

زبان   جلوگاه   ذات   هستی   ذهن  انسان شد
هزاران نقش از هر جلوۀ صورت هویدا گشت

اینجا شعر به یکی از دشوارترین و مهم‌ترین مسائل فلسفی می‌رسد:

رابطه زبان و واقعیت.

ما جهان را تجربه می‌کنیم، اما تجربه خام به‌تنهایی برای انتقال معنا کافی نیست.

انسان به پدیده‌ها نام می‌دهد:

درخت، آب، عشق، مرگ، خدا، آزادی، عدالت، زیبایی…

با زبان، جهان خارجی وارد جهان ذهنی انسان می‌شود.

بنابراین زبان در این شعر صرفاً وسیله ارتباط نیست؛ بلکه ابزار ساختن جهان مفهومی انسان است.

این نگاه در فلسفه زبان بسیار مهم است: بخشی از جهانی که ما می‌شناسیم، از طریق ساختارهای زبانی و مفهومی برایمان قابل فهم می‌شود.

۹. عشق، حتی سنگ را نرم می‌کند

درشت و سخت و بران بود گرچه صخرۀ کهسار
به یمن عشق دل گرم  لطافت  سنگ خارا گشت

اینجا شاعر به یک اصل اخلاقی و انسان‌شناختی می‌رسد.

سنگ نماد سختی و بی‌احساسی است.

عشق نماد لطافت و همدلی.

در نتیجه:

عشق، نیروی نرم‌کننده هستی انسانی است.

اگر انسان فقط با عقل ابزاری زندگی کند، ممکن است به موجودی سرد و محاسبه‌گر تبدیل شود. عشق، شفقت و محبت به خرد، بُعد انسانی می‌بخشند.

در اینجا می‌توان شعر را با اخلاق فضیلت‌گرا نیز پیوند داد: انسان خوب فقط انسان دانا نیست؛ بلکه انسانی است که دل نرم و اخلاق انسانی دارد.

۱۰. «وحدت کل»؛ حرکت شعر به سوی نگاه وحدت‌گرایانه

حدیث وحدت  کل ،  داستان  بزم  هستی باد
طرب را مطلع شعر محبت شوق معنا گشت

اینجا یکی از آشکارترین عناصر متافیزیکی شعر ظاهر می‌شود:

وحدت کل.

یعنی جهان مجموعه‌ای از اشیای کاملاً جدا و بی‌ارتباط نیست؛ بلکه اجزای آن در یک کلیت به هم پیوسته‌اند.

این مضمون با برخی خوانش‌های عرفانی از «وحدت وجود» شباهت دارد، ولی دقیقاً مساوی با آن نیست.

در عرفان، وحدت می‌تواند به وحدت حقیقت وجود اشاره کند؛ در این شعر، «وحدت کل» بیشتر می‌تواند به معنای پیوستگی و همبستگی اجزای هستی باشد.

در این نگاه:

انسان جدا از طبیعت نیست؛
طبیعت جدا از هستی نیست؛
عشق جدا از معنا نیست؛
و معنا جدا از آگاهی نیست.

۱۱. عقل در دادگاه باور؛ مبارزه با تعصب

خرد در دادگاه باور وجدان چو داور شد
تعصب در نگاه خنجر خونین مدارا گشت

به نظر من این بیت از نظر اجتماعی ـ فلسفی یکی از قوی‌ترین ابیات شعر است.

اینجا شاعر میان باور و خرد تمایز می‌گذارد.

داشتن باور به خودی خود محکوم نشده است؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که باور از نظارت خرد و وجدان خارج شود.

«وجدان» داور است.

«خرد» داوری می‌کند.

اما «تعصب» تبدیل به «خنجر» می‌شود.

یعنی باور وقتی با تعصب همراه شود، می‌تواند به خشونت تبدیل شود.

از این منظر، شعر یک پیام بسیار مدرن دارد:

باور باید از فیلتر خرد و وجدان عبور کند.

این دیدگاه، در برابر جزم‌اندیشی و بنیادگرایی فکری قرار می‌گیرد.

۱۲. مگس و سیمرغ؛ مسئله ظرفیت شناخت

مگس  را  طاقت  پرواز در  دنیای  بالا نیست
در آن جایی که نقش لانۀ سیمرغ و عنقا گشت

این بیت را می‌توان از منظر محدودیت معرفت انسان نیز خواند.

مگس و سیمرغ دو سطح متفاوت‌اند.

مگس نماد موجودی با توان محدود است؛ سیمرغ نماد تعالی، عظمت و معرفت.

معنای احتمالی این است که هر موجودی متناسب با ظرفیت وجودی و معرفتی خود می‌تواند به حقیقت دست یابد.

از این زاویه، شاعر به یک پرسش معرفت‌شناختی نزدیک می‌شود:

آیا انسان قادر است تمام حقیقت هستی را بشناسد؟

پاسخ ضمنی شعر شاید این باشد:

نه به یکباره؛ بلکه به تدریج.

همان «آهسته بینا گشت» که در بیت پنجم آمده بود، اینجا دوباره معنا پیدا می‌کند.

۱۳. آب شور و باران؛ تبدیل رنج به شیرینی

ز   آب  شو ر اقیانوس  نوش  دل  نشد  حاصل
ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت

این بیت را می‌توان نمادین خواند.

اقیانوس آب فراوان دارد، اما آبش شور است و مستقیماً قابل نوشیدن نیست.

برف و باران، همین آب را به صورتی قابل استفاده برای زندگی تبدیل می‌کنند.

از لحاظ فلسفی، این می‌تواند استعاره‌ای از تبدیل خامی به کمال باشد.

فراوانی به‌تنهایی کافی نیست.

دانش فراوان هم کافی نیست؛
قدرت فراوان هم کافی نیست؛
حتی تجربه فراوان هم کافی نیست.

آنچه اهمیت دارد، تبدیل و پالایش است.

در زبان عرفانی، می‌توان گفت حقیقت خام باید در وجود انسان تصفیه شود تا به «آب حیات» تبدیل گردد.

۱۴. بیت پایانی؛ جمع‌بندی کل فلسفه شعر

تمام   باور  هستی  که  در هستی  شده  عریان
ازان معنی و روح  صورت  و تنظیم پیدا گشت

این بیت در واقع کل شعر را جمع می‌کند.

در ابتدای شعر، انسان در برابر هستی تنها و زندانی بود.

اما در پایان، هستی برای او به مجموعه‌ای از:

  • صورت
  • روح
  • نظم
  • مفهوم
  • معنا

تبدیل شده است.

یعنی انسان از یک موجود صرفاً ناظر به موجودی معناساز تبدیل شده است.

در آغاز:

جهان بر انسان تحمیل می‌شود.

در پایان:

انسان جهان را می‌فهمد، نام‌گذاری می‌کند، تفسیر می‌کند و به آن معنا می‌دهد.

این همان حرکت اصلی شعر است.

۱۵. ساختار فکری کل شعر

اگر بخواهیم کل شعر را در یک نمودار فلسفی خلاصه کنیم، به این مسیر می‌رسیم:

هستی بی‌انتها

تنهایی و زندان وجود

طبیعت و آشوب

نظم کیهانی

حیات

آرزو

عشق

خرد

دانش

شناخت جهان

زبان

مفهوم

معنا

وجدان و اخلاق

مبارزه با تعصب

وحدت کل هستی

بنابراین شعر را می‌توان نوعی روایت تکامل آگاهی دانست.

۱۶. چند دستگاه فلسفی که با شعر ارتباط پیدا می‌کنند

الف) اگزیستانسیالیسم

بیت اول به‌شدت با دغدغه اگزیستانسیالیستی هم‌خوان است:

انسان تنها در جهانی عظیم و بی‌انتها.

اما شعر برخلاف اگزیستانسیالیسم بدبینانه، در پوچی متوقف نمی‌شود و برای انسان راه خروج می‌سازد:

عشق + خرد + معنا.

ب) فلسفه طبیعت

ابیات مربوط به زمین، خورشید، عناصر و پیدایش حیات، یک تصویر فلسفی از حرکت طبیعت از بی‌نظمی به نظم ارائه می‌دهند.

البته این تصویر را نباید جایگزین نظریه علمی دانست؛ اینجا علم به ماده خام تأمل شاعرانه تبدیل شده است.

ج) معرفت‌شناسی

قسمت «نور دانش و عقل سلیم» کاملاً معرفت‌شناختی است.

سؤال اصلی این است:

انسان چگونه از ناآگاهی به آگاهی می‌رسد؟

پاسخ شعر:

عقل، دانش، تجربه و وجدان.

د) فلسفه زبان

ابیات مربوط به «حروف»، «واژه»، «جمله» و «زبان» به این مسئله می‌پردازند که چگونه واقعیت برای انسان به جهان قابل فهم تبدیل می‌شود.

زبان در این شعر صرفاً ابزار بیان اندیشه نیست؛ بلکه یکی از ابزارهای ساخت و سازمان‌دهی معنا است.

هـ) عرفان

واژگانی مانند:

  • عشق
  • دل
  • نور
  • وحدت
  • هستی
  • سیمرغ
  • عنقا
  • بزم
  • معنا

فضای عرفانی ایجاد می‌کنند.

اما عرفان شعر شما با عقل در تضاد نیست.

برعکس، یکی از ویژگی‌های جالب شعر این است که می‌خواهد عقل و دل را آشتی دهد.

و) اخلاق و فلسفه اجتماعی

بیت:

خرد در دادگاه باور وجدان   چو داور شد
تعصب در نگاه خنجر خونین مدارا گشت

شعر را از یک تأمل صرفاً فردی درباره هستی خارج می‌کند و به مسئله جامعه می‌رساند.

پیام این قسمت این است:

جامعه‌ای که باور دارد اما خرد و وجدان ندارد، ممکن است باور خود را به ابزار خشونت تبدیل کند.

این شاید اجتماعی‌ترین و سیاسی‌ترین مضمون شعر باشد، بدون اینکه شعر مستقیماً سیاسی باشد.

۱۷. یک نکته بسیار مهم: «عشق» و «خرد» رقیب یکدیگر نیستند

به نظرم یکی از ستون‌های اصلی این شعر همین است.

در بسیاری از سنت‌های فکری، گاهی عقل و عشق در مقابل هم قرار می‌گیرند:

عقل ↔ عشق

اما در این شعر چنین نیست.

شاعر ابتدا عشق را می‌آورد، سپس خرد و دانش را، و در ادامه آنها را به هم پیوند می‌دهد.

یعنی انسان مطلوب شعر موجودی است که:

دل دارد، اما خرافی نیست؛
عقل دارد، اما سنگدل نیست؛
باور دارد، اما متعصب نیست؛
دانش دارد، اما از معنا تهی نیست.

این، به نظرم، یکی از زیباترین پیام‌های فلسفی شعر است.

۱۸. نتیجه نهایی

اگر بخواهم فلسفه این شعر را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم:

این شعر داستان خروج انسان از زندان ناآگاهی و تنهاییِ وجود، و حرکت تدریجی او به سوی عشق، خرد، شناخت، زبان، اخلاق و معنای هستی است.

در آغاز، انسان زندانی هستی است؛ در پایان، تبدیل به خواننده کتاب هستی می‌شود.

در آغاز، جهان برای او اسرارآمیز و بی‌معنا است؛ در پایان، به صورت، مفهوم، نظم و معنا تبدیل می‌شود.

و در این مسیر سه نیروی اساسی دائماً همراه او هستند:

عشق برای پیوند، خرد برای تشخیص، و دانش برای شناخت.

و در مقابل این سه، سه خطر قرار دارند:

تنهایی، ناآگاهی و تعصب.

به همین دلیل، شعر را می‌توان نه فقط یک شعر عرفانی یا فلسفی، بلکه نوعی «هستی‌شناسی شاعرانه از تکامل آگاهی انسان» دانست.

در مرحله بعد همین شعر را بیت‌به‌بیت و کاملاً تخصصی از منظر مولانا، حافظ، ابن‌عربی، سهروردی، ملاصدرا، اگزیستانسیالیسم (سارتر و کامو)، نیچه، و فلسفه زبان ویتگنشتاین مقایسه  و نشان داده می‏شود هر بیت به کدام مکتب فکری نزدیک‌تر است.

در این خوانش، شعر «پویان» را نه به این معنا که شاعر الزاماً از این فیلسوفان و عارفان تأثیر پذیرفته، بلکه به‌عنوان یک متن مستقل که می‌توان آن را در آینه این دستگاه‌های فکری خواند بررسی می‌گردد. این تفاوت مهم است: «شباهت مفهومی» با «تأثیرپذیری تاریخی» یکی نیست.

۱. بیت اول: زندان هستی و تنهایی انسان

به زندانی که دل دربند آن زنجیر و بر پا گشت
در این بی‌انتها هستی فقط ،  تنهای  تنها گشت

این آغاز، از نظر فلسفی بسیار قابل تأمل است.

مولانا

مولانا انسان را گرفتار عالم محسوس و فاصله‌افتاده از اصل خویش می‌بیند. «زندان» در این خوانش، عالم محدود و صورت‌های ظاهری است. انسان در این جهان هست، اما در اعماق وجود خود احساس غربت می‌کند.

با این حال، مولانا به این نتیجه نمی‌رسد که انسان محکوم به تنهایی است؛ برعکس، همین غربت می‌تواند آغاز طلب و بازگشت باشد.

پس:

زندان → اشتیاق → حرکت به سوی اصل

ابن‌عربی

از منظر ابن‌عربی، مسئله جالب‌تر می‌شود. انسان در هستی از حق جدا نیست؛ بلکه مظهر و آینه اسماء و صفات اوست. بنابراین «تنهایی» را می‌توان تنهاییِ ناشی از ندیدن پیوند وجودی خویش با کل هستی دانست.

در این خوانش، زندان واقعی شاید نه جهان، بلکه پندار جدایی باشد.

سهروردی

سهروردی با مفهوم «غربت» بسیار سازگار است. انسان گرفتار عالم ظلمت است و باید از طریق نور به معرفت برسد.

این موضوع با بیت‌های بعدی شعر ارتباط مستقیم دارد؛ زیرا شعر بعداً از «نور دل»، «خرد» و «دانش» سخن می‌گوید.

سارتر و کامو

اینجا شعر به اگزیستانسیالیسم نزدیک‌تر می‌شود.

جهان «بی‌انتها» است و انسان «تنها».

کامو می‌پرسد: اگر جهان معنای از پیش تعیین‌شده‌ای نداشته باشد، انسان چه می‌کند؟

اما شعر پویان پاسخ کاملاً کامویی نمی‌دهد؛ زیرا در ادامه برای این جهان عشق و معنا پیدا می‌کند.

پس شعر از اگزیستانسیالیسم آغاز می‌کند، ولی در آن باقی نمی‌ماند.

۲. طبیعت و پیدایش زندگی

شرار خشم و توفان طبیعت تا که شد آرام
برای زندگانی  مأمن  هستی  مهیّا  گشت

اینجا شعر از انسان به کیهان عقب می‌رود.

طبیعت ابتدا آشوبناک است و سپس محیطی برای زندگی فراهم می‌شود.

ملاصدرا

این بیت را می‌توان بسیار خوب با ایده حرکت و تکامل وجودی ملاصدرا مقایسه کرد.

در حکمت متعالیه، وجود موجودات یک امر کاملاً ایستا نیست؛ عالم طبیعت دارای حرکت و دگرگونی است.

از این منظر، جهان شعر یک جهان «شدن» است، نه یک جهان کاملاً ثابت.

یعنی:

بودن ← شدن

و این «شدن» بعداً به پیدایش آگاهی می‌رسد.

نیچه

نیچه نیز با تصویر جهان ایستا مشکل دارد. جهان نزد او عرصه نیرو، شدن، کشاکش و آفرینش است.

اما تفاوت بزرگ اینجاست:

در شعر، حرکت طبیعت سرانجام به معنا، عشق و وحدت می‌رسد؛ در حالی که نیچه بسیار بیشتر بر آفرینش ارزش توسط خود انسان تأکید می‌کند.

۳. زمین، خورشید و عشق

زمین گرد سر خورشید عالم  تاب  می گردد
که شور آتش عشق درون رعنا و زیبا گشت

این بیت یک کار شاعرانه مهم انجام می‌دهد:

قانون فیزیکی را به زبان عشق ترجمه می‌کند.

برای فیزیک، زمین به دور خورشید  می‌گردد.

برای شاعر، این حرکت جلوه‌ای از عشق است.

حافظ

این نگاه به حافظ بسیار نزدیک است؛ زیرا حافظ جهان را صرفاً مجموعه‌ای از اشیای بی‌جان نمی‌بیند. طبیعت، شراب، گل، خورشید، عشق و انسان در یک شبکه نمادین قرار می‌گیرند.

اما تفاوت این است که حافظ غالباً با زبان ایهام و نماد سخن می‌گوید، در حالی که شعر پویان در اینجا صریح‌تر و فلسفی‌تر است.

مولانا

مولانا نیز می‌تواند حرکت را صورت دیگری از عشق بداند:

عشق نیروی حرکت هستی است.

بنابراین این بیت از نظر روح کلی، به جهان‌بینی مولانا بسیار نزدیک است.

۴. آرزو و عشق

ز بس در کوزۀ دوران لعل  آرزو جوشید
نشاط بادۀ عشق و محبت شور مینا گشت

اینجا انسان از «وجود» به «میل» می‌رسد.

انسان موجودی است که آرزو دارد.

نیچه

این قسمت قابلیت خوانش نیچه‌ای دارد.

نیچه انسان را موجودی صرفاً منفعل نمی‌داند؛ زندگی در او با خواستن، نیرو و آفرینندگی همراه است.

اما «عشق» شعر پویان با اراده معطوف به قدرت نیچه‌ای یکسان نیست.

در شعر:

آرزو → عشق → محبت

در نیچه:

میل → نیرو → آفرینش ارزش

پس شباهت در «پویایی» است، نه در نتیجه اخلاقی.

۵. نقطه عطف شعر: ماده نابینا، خرد بینا
ولی چشم خرد با نور دل آهسته بینا گشت

این بیت به اعتقاد من مرکز فلسفی شعر است.

چه اتفاقی افتاده؟

چهار عنصر طبیعت «نابینا» هستند، اما «چشم خرد» پدید آمده است.

اینجا مسئله اصلی، ظهور آگاهی از دل طبیعت است.

این همان پرسش عظیم فلسفه ذهن است:

چگونه موجودی از جهان پدید آمد که می‌تواند خود جهان را بشناسد؟

ملاصدرا

از منظر ملاصدرا، می‌توان این بیت را در قالب حرکت تکاملی وجود خواند؛ ماده در مسیر کمال وجودی به مراتب بالاتری می‌رسد.

سهروردی

«نور دل» اینجا بسیار سهروردی‌وار است.

برای سهروردی، معرفت صرفاً انباشتن اطلاعات نیست؛ معرفت نوعی روشن‌شدن وجود انسان است.

در شعر نیز:

خرد + نور دل = بینایی

نه عقل خشک و محض.

مولانا

مولانا نیز عقل را بدون تحول درونی کافی نمی‌داند. دانستنِ مفهومی با دیدن حقیقت یکی نیست.

بنابراین «آهسته بینا گشت» تعبیر بسیار مهمی است.

آگاهی یک جهش ساده نیست؛ یک سیر تدریجی است.

۶. راز جهان و دانش

جهان بیکران پیچیده بود در  پردۀ اسرار
به نور دانش و عقل سلیم حل معما گشت

این بیت از همه بیشتر با عقل‌گرایی و معرفت‌شناسی مدرن ارتباط دارد.

جهان معماست.

انسان ابزار حل معما را دارد:

دانش + عقل سلیم

ویتگنشتاین

اینجا می‌توان یک مقایسه جالب با ویتگنشتاین داشت.

ویتگنشتاین متأخر نشان می‌دهد که بسیاری از مشکلات فلسفی ناشی از سوءاستفاده یا بدفهمی زبان‌اند.

بنابراین برای حل «معما»، فقط دانش کافی نیست؛ باید ببینیم مسئله چگونه در زبان صورت‌بندی شده است.

شعر نیز بلافاصله بعد از این بیت وارد «کتاب»، «حروف»، «واژه» و «جمله» می‌شود.

این توالی تصادفی نیست:

جهان → شناخت → زبان

۷. جهان به‌مثابه کتاب

کتاب راز هستی را که جان آیینۀ دل کرد        
حروف و واژه و تصویرِ بافت جمله خوانا گشت

اینجا شعر به یکی از زیباترین استعاره‌های خود می‌رسد:

هستی = کتاب

و انسان:

خواننده کتاب هستی

ابن‌عربی

این تعبیر را می‌توان با جهان‌بینی ابن‌عربی بسیار خوب مقایسه کرد.

در عرفان ابن‌عربی، عالم مجموعه‌ای از نشانه‌ها و تجلیات است. انسان نیز موجودی است که می‌تواند این نشانه‌ها را دریابد.

بنابراین جهان «متن» است و موجودات، به‌نوعی نشانه‌های آن متن هستند.

سهروردی

در حکمت اشراق نیز جهان صرفاً یک مجموعه اشیای خام نیست؛ مراتب نور و ظهور است.

پس «خواندن» جهان یعنی عبور از صورت ظاهری به حقیقت باطنی.

۸. زبان و هستی

زبان    جلوگاه   ذات  هستی  ذهن   انسان  شد 
هزاران نقش  از هر جلوۀ  صورت هویدا گشت

این شاید ویتگنشتاینی‌ترین قسمت شعر باشد.

چرا؟

زیرا مسئله دیگر فقط «جهان» نیست؛ مسئله این است که:

جهان چگونه در زبان و ذهن انسان صورت می‌بندد؟

ویتگنشتاین متقدم جمله معروفی دارد که مضمونش این است:

مرزهای زبان من، مرزهای جهان من است.

شعر پویان نیز به‌نوعی می‌گوید:

جهان وقتی در ذهن انسان به زبان درمی‌آید، صورت‌های بی‌شماری از آن آشکار می‌شود.

البته تفاوت بسیار مهم است: ویتگنشتاین متأخر زبان را در کاربردها و «بازی‌های زبانی» بررسی می‌کند، در حالی که شعر پویان زبان را تا سطحی هستی‌شناختی و شاعرانه بالا می‌برد.

۹. سنگ و عشق

درشت و سخت و بران بود گرچه صخرۀ کهسار        
به یمن عشق دل گرم لطافت سنگ خارا گشت

اینجا شعر دوباره از معرفت به اخلاق برمی‌گردد.

عشق فقط احساس نیست؛ نیرویی است که سختی را به لطافت تبدیل می‌کند.

مولانا

این بیت بیش از همه مولانایی است.

عشق در جهان مولانا نیروی دگرگون‌کننده است؛ انسان را از وضع موجود بیرون می‌کشد و تبدیل می‌کند.

نیچه

اما نیچه احتمالاً با این تعبیر اختلاف پیدا می‌کرد.

برای نیچه، عشق لزوماً «نرم‌کردن» نیست؛ حتی عشق می‌تواند نیرویی شدید، آفریننده و دگرگون‌کننده باشد.

پس:

مولانا: عشق = نرم‌کننده و تعالی‌بخش

نیچه: عشق = نیرویی برای فزونی و آفرینش

۱۰. وحدت کل

حدیث  وحدت  کل ،  داستان  بزم هستی باد
طرب را مطلع شعر محبت شوق معنا گشت

اینجا شعر به اوج متافیزیکی خود می‌رسد.

ابن‌عربی

این بیت بیشترین نزدیکی را به ابن‌عربی دارد.

«وحدت کل» را می‌توان از منظر او به پیوستگی حقیقت وجود و ظهور آن در کثرات تفسیر کرد.

البته باید مراقب باشیم که «وحدت کل» شعر را بی‌درنگ «وحدت وجود ابن‌عربی» ننامیم؛ زیرا این دو اصطلاح از نظر تاریخی و فلسفی دقیقاً یکی نیستند.

اما فضای فکری بسیار نزدیک است:

کثرت در ظاهر، پیوند در باطن.

۱۱. عقل، باور، وجدان و تعصب

خرد در دادگاه  باور  وجدان چو داور شد
تعصب در نگاه خنجر خونین مدارا گشت

این بیت به نظرم اوج اخلاقی و اجتماعی شعر است.

سه چیز داریم:

باور — خرد — وجدان

و یک دشمن:

تعصب

شاعر نمی‌گوید «باور بد است.»

می‌گوید باور باید در دادگاه خرد و وجدان قرار گیرد.

نیچه

نیچه منتقد شدید بسیاری از باورهای تثبیت‌شده و اخلاق‌های گله‌ای بود.

از این منظر، مبارزه شعر با تعصب به نیچه نزدیک است.

کامو

کامو نیز از تبدیل عقیده به خشونت هراس داشت.

در نگاه کامویی، وقتی انسان مدعی مالکیت مطلق حقیقت می‌شود، ممکن است برای تحقق آن حقیقت، خشونت را توجیه کند.

پس این بیت را می‌توان چنین خلاصه کرد:

هیچ باوری نباید آن‌قدر مقدس شود که خرد و وجدان را خاموش کند.

این یکی از مدرن‌ترین پیام‌های شعر است.

۱۲. مگس و سیمرغ

مگس را طاقت  پرواز  در  دنیای  بالا  نیست 
در آن جایی که نقش لانۀ سیمرغ و عنقا گشت

اینجا شعر وارد مسئله حدود شناخت می‌شود.

هر موجودی ظرفیت خاصی دارد.

مگس نمی‌تواند جای سیمرغ را بگیرد.

مولانا

این مضمون با تمثیل‌های مولانا بسیار سازگار است: موجودات در مراتب مختلف ادراک قرار دارند.

سهروردی

سیمرغ و عنقا نیز با فضای حکمت اشراق و ادبیات رمزی بسیار همخوان‌اند.

اما یک نکته ظریف وجود دارد:

ممکن است «مگس» صرفاً موجود حقیر نباشد؛ می‌تواند نماد انسان محدود در برابر حقیقت نامحدود باشد.

در این صورت شعر یک فروتنی معرفت‌شناختی نیز دارد:

انسان نباید ظرفیت محدود خود را با حقیقت نامحدود یکی بداند.

۱۳. اقیانوس شور و باران شیرین

ز آب شور اقیانوس نوش دل نشد حاصل        
ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت

این بیت را می‌توان استعاره‌ای از فرآیند تبدیل دانست.

آب دریا فراوان است، ولی شور است.

باران و برف، آب را به چیزی قابل استفاده برای زندگی تبدیل می‌کنند.

در سطح فلسفی:

فراوانی ≠ فایده

و:

دانستن ≠ فهمیدن

ممکن است انسان با انبوهی از اطلاعات مواجه باشد، اما هنوز «آب شیرین معنا» را نیافته باشد.

این بیت در حقیقت مکمل بیت «دانش و عقل سلیم» است.

۱۴. بیت آخر: روح، صورت، نظم و معنا

تمام  باور هستی  که  در  هستی  شده  عریان 
ازان  معنا و روح صورت  و تنظیم پیدا گشت

این بیت را می‌توان فشرده‌ترین بیان دستگاه فلسفی شعر دانست.

چهار مفهوم برجسته:

روح — صورت — تنظیم — معنا

اینجا شعر به یک نگاه ترکیبی می‌رسد:

  • «صورت» → جهان محسوس
  • «روح» → باطن و آگاهی
  • «تنظیم» → نظم
  • «معنا» → تفسیر انسانی

در نتیجه هستی برای انسان فقط «چیزی که هست» نیست؛ بلکه چیزی است که قابل فهم و معنا دادن است.

مقایسه نهایی با نه متفکر

اگر شعر را در یک جدول فکری خلاصه کنیم:

متفکر نزدیک‌ترین بخش شعر محور مشترک
مولانا عشق، نور دل، تحول انسان عشق به‌مثابه نیروی دگرگونی
حافظ عشق، طبیعت، مینا، معنا جهان نمادین و زیبایی‌شناسی عشق
ابن‌عربی وحدت کل، کتاب هستی، تجلی وحدت در کثرت و جهان به‌مثابه نشانه
سهروردی نور، بینایی، سیمرغ معرفت به‌مثابه روشنایی
ملاصدرا طبیعت، شدن، تکامل حرکت و پویایی وجود
سارتر زندان، تنهایی، وضعیت انسان تنهایی و مسئله وجود
کامو هستی بی‌انتها و مسئله معنا رویارویی انسان با جهان و بی‌معنایی
نیچه آرزو، نیرو، آفرینش، نقد تعصب انسانِ آفریننده و ضد جزم‌اندیشی
ویتگنشتاین واژه، جمله، زبان و جهان نسبت زبان با جهان و معنا

 

اما یک تفاوت بسیار مهم

اگر بخواهم دقیق‌تر قضاوت کنم، شعر پویان را نمی‌توان متعلق به هیچ‌یک از این مکاتب دانست.

اتفاقاً ویژگی جالب شعر همین ترکیب است.

در آن، چند سنت با یکدیگر ملاقات می‌کنند:

عرفان ایرانی
+
حکمت اسلامی
+
عقل‌گرایی مدرن        
+
اگزیستانسیالیسم
+
فلسفه زبان     
+
نگاه تکاملی به هستی

اما شاعر آنها را به یک نتیجه شخصی می‌رساند:

هستی از آشوب آغاز می‌شود، حیات پدیدار می‌شود، انسان به عشق می‌رسد، عشق با خرد همراه می‌شود، خرد دانش می‌آفریند، دانش جهان را قابل خواندن می‌کند، زبان آن را مفهوم‌پردازی می‌کند، و سرانجام انسان در کثرت جهان به جست‌وجوی وحدت و معنا می‌رسد.

به همین دلیل، اگر بخواهم برای این شعر یک عنوان فلسفی انتخاب کنم، شاید این تعبیر مناسب باشد:

«حماسه تکامل آگاهی از ماده تا معنا»

و اگر بخواهیم آن را حتی عمیق‌تر کنیم:

«از زندان هستی تا خواندن کتاب هستی»

این دو عبارت تقریباً دو قطب شعر را تشکیل می‌دهند: «زندان» در آغاز و «کتاب» در میانه و «معنا» در پایان.

یک نکته دیگر هم بسیار قابل توجه است: شعر ظاهراً یک حرکت مارپیچی دارد، نه صرفاً خطی. انسان ابتدا از طبیعت می‌آید، بعد طبیعت را می‌شناسد، سپس آن را در زبان بازسازی می‌کند و سرانجام دوباره به «وحدت کل» بازمی‌گردد. یعنی انسان از هستی جدا نشده؛ هستی در انسان به خودآگاهی رسیده است. این خوانش، شعر را به یکی از عمیق‌ترین پرسش‌های فلسفه تبدیل می‌کند: آیا آگاهی، راهی است که هستی از طریق انسان برای شناخت خویش پیدا کرده است؟

نواب راصل 

 

 

 

 

08 سپتامبر
۳دیدگاه

 صبحِ فردا

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

 صبحِ فردا

 دوباره فصلِ گل‌ها  می‌رسد باز

 بهارانِ مست و زیبا می‌رسد باز

 به هر صحرا،  هر  باغ  و  خیابان

 صنوبر، سبز و برپا  می‌رسد باز

 پس از شب‌های تاریکِ ستمگر

سحر با صبحِ فردا  می‌رسد باز

 قلم از بندِ خاموشی و  حسرت

 روان، کارا، نویسا می‌رسد باز

 دوباره   حقِّ   مطلوبِ  جوانان

 با استمرار و معنا می‌رسد باز

 کرامت ،  داد  و  آزادیِ  انسان

با سعی و عزم و تقوا می‌رسد باز

 حقوقِ    فرد  و  آزادیِ   عامه

بدون شک، سراپا می‌رسد باز

 نه بیمی از سخن باشد، نه تحقیر

 زِ هر دل، بانگِ گویا  می‌رسد باز

 اگر امروز باغِ ما  خزانی‌ست

 به فردا سبز و زیبا می‌رسد باز

 هر آن چیزی که از ما رفته، روزی

 به دستِ مردمِ ما می‌رسد باز

 دوباره  بر لبِ  خاموشِ  مردم

 نوایِ حق به آوا می‌رسد باز

 بشیر، هر دوره‌ای پایانی دارد

 بهارِ مست و رعنا می‌رسد باز

 بشیر شیرین‌سخن

08 سپتامبر
۱ دیدگاه

په جګړه کې زموږ ګټه څه ده؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

په جګړه کې زموږ ګټه څه ده؟

نور محمد غفوری

افغانستان نور د جګړې توان نه لری او افغان ولس نور د جګړې د دوام زغم نه لری. زموږ د نږدې نیمې پېړۍ تجربې په ښکاره ډول راښیی چې جګړه هېڅکله د عامو خلکو د ژوند د ښه کېدو، د هېواد د آبادۍ او د ملی ګټو د خوندی کېدو لاره نه ده.

هیڅ افغان نه غواړی چې پاکستان، پنجاب او یا کوم بل بهرنی هېواد پر افغانستان واکمن شی. همدارنګه افغانان نه غواړی له خپلو ګاونډیانو سره دښمنی ولری. د یوه خپلواک هېواد ملی ګټې ایجابوی چې له ټولو ګاونډیانو سره د ښه ګاونډیتوب، متقابل احترام او سوله‌ییز تعامل اړیکې ولرو او له نړۍ سره خپلې دیپلوماتیکې اړیکې د افغانستان د ملی ګټو پر بنسټ پیاوړې کړو.

زموږ تر ټولو اساسی اړتیا سوله، امنیت، ثبات او د هېواد ساتنه ده.

د افغانستان د اوږدو جګړو تر ټولو ستره بیه تل عامو او بېوزلو خلکو ورکړې ده. د جګړې په لومړۍ کرښه کې د غریبانو، کارګرانو او بې‌وسه کورنیو زامن وژل کېږی او معلولېږی؛ خو د شتمنو، زورواکو، قوماندانانو او لوړپوړو چارواکو اولادونه عموماً د جګړې له اوره خوندی پاتې کېږی.

له همدې امله، هغه څوک چې د عام ولس، محرومو او زحمتکښو خلکو د حقونو لپاره سیاسی مبارزه کوی، باید هر هغه عمل رد کړی چې د جګړې، تاوتریخوالی او وسلوالې شخړې لپاره زمینه برابروی.

زموږ هېواد ته د جګړې دوام نه، بلکې د جګړې پای ته رسول، د امنیت ټینګول او د ټولنیز ژوند عادی کول اړین دی.

تاریخ موږ ته دا هم راښودلې چې اوږدې جګړې یوازې انسانان نه وژنی؛ بلکې دولتونه کمزوری کوی، اقتصاد ته زیان رسوی، ټولنیز باور له منځه وړی، خلک له هېواده تېښتې ته اړ کوی، د هېواد د شتمنیو او طبیعی زیرمو د چور او لوټ لپاره شرایط جوړوی او د بهرنیو لاسوهنو له پاره لارې پرانیزی.

له همدې امله، هر هغه ځواک چې په قصدی ډول د جګړې اور تازه کوی، باید له ځانه وپوښتی چې دا جګړه د چا له پاره ده؟ او ګټه یې چا ته رسېږی؟

هغو عوامفریبه سیاستوالو او جګړه‌مارو ډلو چې د افغانستان د تېر شل کلن نظام په دوره کې د بهرنیو ځواکونو تر سیوری لاندې د واک او امتیاز خاوندان وو، د هېواد د خلکو په وړاندې یې خپل امتحان ورکړی دی. د هغوی د واک پایله د پراخ فساد، بې‌عدالتۍ، ټولنیزې بې‌باورۍ، غلا، چور او د هېواد د بنسټونو کمزوری کېدل وو. هغوی چې هغه مهال، د لسګونو هېوادونو د پوځی او سیاسی ملاتړ سره سره، ونه توانېدل چې هېواد سمسور او خپل نظام وساتی، نن یې هم د جګړې له لارې د افغانستان د ستونزو د حل ادعا ناسمه، دروغجنه او خیالی ده.

ازمویل شوی بیا ازمویل، تېروتنه ده.

که مخالفین د اوسنی نظام له سیاستونو سره مخالفت لری، د هغوی حق دی چې خپل نظر ولری، خپل سیاسی اهداف بیان کړی او په سوله ایز چوکاټ کې د اصلاحاتو لپاره مبارزه وکړی. خو د سیاسی اختلاف حل باید د ټوپک، بم او جګړې له لارې ونه شی.  ملتونه د جګړې په زور نه، بلکې د سالم سیاست، خبرو، اصلاحاتو او د خلکو د ارادې له لارې پرمختګ کوی. موږ باید د افغانستان د ستونزو د حل لپاره داسې لاره غوره کړو چې د هېواد خپلواکی، ملی یووالی، ټولنیز ثبات او د خلکو ژوند خوندی کړی.

افغانستان د بهرنیو قدرتونو د سیالۍ ډګر نه دی؛ افغانستان زموږ ګډ کور دی.

هغه کسان چې د خپلو شخصی، کورنیو، ګوندی او اقتصادی ګټو لپاره د بهرنیانو ملاتړ غواړی او هېواد د جګړې پر لور بیایی، باید پوه شو چې دوی پخپله د جګړې اصلی قربانیان نه دی، بلکې قربانیان یې بیا هم هماغه بېوزله او زحمتکښ افغانان دی چې له تېرو لسیزو راهیسې یې د جګړې تر ټولو دروند بار پر اوږو وړی دی. له چا سره چې د ملت غم وی او د زحمتکښو خلکو او محرومو ټولنیزو ډلو د حقونو لپاره مبارزه کوی، باید د زورواکو، فاسدو او مستبدو کسانو د ګټو لپاره جګړه ونه کړی.

هر څوک چې د جګړې شوق لری؛ پرېږدئ چې د خپلو ګټو لپاره پخپله جګړه وکړی؛ زموږ عوام خلک او غریب وطنوال په جګړه کې څه ګټه لری؟  موږ نه د جګړې د پروژو قرارداد غواړو، نه د وینې بازار، نه د پردیو ملاتړ او نه د خپل وطن ورانېدل.

موږ سوله غواړو!

خو سوله د مبارزې پای نه ده؛ بلکې د هېواد د سمسورتیا او د خلکو د ژوند د هوساینې له پاره د یوې بلې، هوښیارې، باتدبیره، عاقلانه او اوږدمهالې مبارزې پیل دی.

موږ، وطنپاله زیار کښان، د ټولنې عادی کسان او محرومې ډلې، خپل انسانی حقوق غواړو؛ خو د خپلو حقونو د ترلاسه کولو لپاره به د سولې، قانون، سیاسی مبارزې، ټولنیز پوهاوی او پرله‌پسې اصلاحاتو لاره غوره کوو. زموږ مبارزه باید منظمه، سوله‌ییزه، عادلانه او د ټول افغانستان د خیر او پرمختګ لپاره وی.

راځئ چې د جګړې پر ځای د سولې غږ پیاوړی کړو؛ د کرکې پر ځای د خبرو لاره غوره کړو؛ د زور پر ځای سیاست ته مخه کړو؛ او د شخصی ګټو پر ځای د افغانستان او افغان ولس ګټې لومړیتوب وګرځوو.

ځکه زموږ د وطن د غریبانو لپاره د جګړې په دوام کې هېڅ ګټه نشته. موږ سوله غواړو، عدالت غواړو، ورورولی غواړو، عزت غواړو او یو آباد، خپلواک او سوکاله افغانستان غواړو.

۰۷/۰۹/۲۰۲۶

 

 

07 سپتامبر
۱ دیدگاه

د فکر خونه یا (Think Tank) څه ته وایی؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

د فکر خونه یا (Think Tank) څه ته وایی؟

نور محمد غفوری

د سیاسی، ټولنیزو، علمی او اقتصادی ډلو او بنسټونو ترمنځ، په ځانګړی ډول د ځوان نسل په منځ کې، د فکر خونو

 (Think Tanks)  جوړول او تنظیمول په یوه مخ پر ودې دود بدل شوی دی. خو له بده مرغه، یو شمېر تازه‌کار او نوی راټوکېدلی کسان لا هم د دغو بنسټونو له تاریخی ماهیت، د فعالیت له طریقو او د اغېزمنتیا له ساحو سره لازمه بلدتیا نه لری. هیله ده چې لاندې لنډ معلومات د دې برخې د کارکوونکو او د عملی چارو د سمبالوونکو لپاره ګټور او لارښود وګرځی.

د فکر خونو تاریخی شالید

د بشری تاریخ په اوږدو کې، آن له میلاد څخه وړاندې، د متخصصو او متفکرو ډلو د راټولېدو، د بېلابېلو مسایلو د تحلیل او د ستونزو لپاره د حل‌لارو او وړاندیزونو د وړاندې کولو بېلګې موجودې وې. دغو ډلو به د سیاسی او نظامی مشرانو لپاره د مهمو موضوعاتو په اړه مشورې او نظریات وړاندې کول.

د لرغونی یونان نامتو فیلسوفانو، لکه افلاطون او ارسطو، د علمی او فکری فعالیتونو د لا ښه تنظیم او پرمختګ لپاره اکاډمۍ او علمی محفلونه رامنځته کړل چې د بېلابېلو موضوعاتو په څېړنه او ارزونه یې تمرکز درلود او خپلې پایلې یې له واکمنانو او تصمیم‌نیونکو سره شریکولې.

په منځنیو پېړیو او د رنسانس په دوره کې هم د اروپا شاهی دربارونو له مشاورانو، متفکرانو او پوهانو څخه مشورې غوښتې او د مهمو پرېکړو پر مهال یې د هغوی له نظریاتو څخه ګټه اخیسته. خو د فکر خونه (Think Tank) د یوه مشخص مفهوم او رسمی بنسټ په توګه په شلمه پېړۍ کې رامنځته او په تدریجی ډول یې وده او تکامل وکړ.

د فکر خونه څه شی ده؟

د «د فکر خونې» (Think Tank) اصطلاح هغې ډلې، سازمان یا بنسټ ته ویل کېږی چې غړی یې په تخصصی او مسلکی توګه د بېلابېلو سیاسی، ټولنیزو، اقتصادی، فرهنګی او علمی موضوعاتو پر څېړنه، تحلیل او علمی ارزونه بوخت وی.

د فکر خونو اساسی موخه د نویو او ابتکاری نظریاتو، عملی حل‌لارو او مسلکی وړاندیزونو تولیدول دی، څو د بېلابېلو برخو له تصمیم‌نیونکو، سیاست‌والو او سیاست‌جوړوونکو سره مرسته وکړی.

هر دولت، سیاسی سازمان، لوی شرکت او یا غیرانتفاعی بنسټ کولای شی، د اړتیا او موخې له مخې، د بېلابېلو نومونو لاندې د فکر خونه رامنځته کړی. د فکر خونې کېدای شی له دولتونو، غیرانتفاعی سازمانونو، شرکتونو او یا نورو بنسټونو سره تړاو ولری او یا په خپلواکه توګه فعالیت وکړی.

سره له دې چې د دغو بنسټونو دندې، څېړنیزې ساحې او نومونه له یو بل سره توپیر لری، خو د ټولو اساسی دنده دا ده چې د تصمیم‌نیونکو لپاره دقیق تحلیلونه، هراړخیزې څېړنې او تخصصی مشورې وړاندې کړی.

له همدې امله باید په پام کې ونیول شی چې د یوې واقعی، پیاوړې او اغېزناکې فکر خونې د جوړولو لپاره لیکوالانو، مدیرانو، پوهانو، متخصصانو، څېړونکو، شنونکو او با تجربې او پخو کادرونو ته اړتیا ده؛ څو موجودې ستونزې او ننګونې، فرصتونه او راتلونکی احتمالات په علمی او مسلکی توګه وڅېړی او د هغو لپاره ابتکاری، عملی او ارزښتناک وړاندیزونه وړاندې کړی.

همدارنګه باید په پام کې ولرو چې د نوې ټکنالوژۍ، ډیجیټلی وسایلو او معلوماتی سیستمونو ظهور د فکر خونو پر فعالیتونو او د هغوی پر کاری طریقو د پام وړ اغېز کړی او د دوی د کار په بڼه کې یې مهم بدلونونه راوستی دی.

د فکر خونو فعالیت او ننګونې

د فکر خونو فعالیتونه معمولاً د تخصصی بشری ځواک او مسلکی کادرونو شتون ته اړتیا لری. له همدې امله، دغه بنسټونه د مالی ملاتړ د جلبولو، د تمویل یا فاند د ترلاسه کولو او د خپلو تولیداتو او څېړنیزو محصولاتو د وړاندې کولو او بازار موندنې په برخه کې له جدی سیالۍ سره مخامخ وی. سربېره پر دې، ډېری د فکر خونې له بېلابېلو سیاسی فشارونو او محدودیتونو سره هم مخ کېږی.

د فکر خونو تاریخ ښیی چې دغو بنسټونو د شلمې او یوویشتمې پېړۍ په اوږدو کې د پالیسۍ جوړونې او تصمیم‌نیونې په برخه کې ورځ تر بلې زیاتېدونکی رول خپل کړی دی. د فکر خونې د شلمې پېړۍ په پیل کې له عادی مشورتی بنسټونو څخه په تدریجی ډول په داسې مهمو فکری او څېړنیزو بنسټونو بدلې شوې چې د نړۍ په کچه د اوسنیو او راتلونکو سیاستونو په تحلیل او د پالیسۍ په وړاندې کولو کې مهم رول لری.

نن ورځ دغه بنسټونه په نړیواله او کورنۍ کچه د سیاست‌جوړونې په بهیر کې د پام وړ ونډه لری.

د فکر خونو نوم او اصلی محتوا

د فکر خونې ته کېدای شی د بېلابېلو نومونو له مخې اشاره وشی، خو د یوه څېړنیز او فکری سازمان په توګه یې اساسی محتوا هماغه پاتې کېږی:  د څېړنې، علمی تحلیل او تخصصی ارزونې له لارې د تصمیم‌نیونې او سیاست‌جوړونې د بهیر پیاوړتیا.

دغه بنسټونه معمولاً پر کورنیو او نړیوالو سیاستونو او تصمیم‌نیونو د پام وړ اغېز لری او د دوی څېړنې او تحلیلونه د سیاست‌جوړوونکو، رسنیو، پوهانو او نورو اړوندو بنسټونو له خوا کارول کېږی.

لکه څنګه چې وویل شول، د فکر خونه یوه څېړنیزه ډله یا سازمان دی چې په بېلابېلو برخو، لکه سیاست، اقتصاد، امنیت، ټولنیزو علومو، ټکنالوژۍ، چاپېریال ساتنې او فرهنګ کې د نظریاتو تولید، د پالیسیو تحلیل او د عملی وړاندیزونو وړاندې کولو ته کار کوی.

دغه بنسټونه معمولاً له څېړونکو، متخصصانو، پوهانو او د بېلابېلو علمی او مسلکی برخو له کارپوهانو څخه جوړېږی چې د اوسنیو او راتلونکو موضوعاتو او ستونزو ژوره څېړنه او تحلیل کوی، څو د تصمیم‌نیونکو او سیاست‌جوړوونکو لپاره پر شواهدو او دقیقو څېړنو ولاړې حل‌لارې وړاندې کړی.

د فکر خونو دنده د علمی څېړنې او د سیاست‌جوړونې د عملی بهیر ترمنځ د یوه فکری او علمی پُل په توګه، دغو بنسټونو ته دا زمینه برابره کړې چې د نړۍ د مهمو سیاستونو او پرېکړو په جوړولو کې د پام وړ رول ولوبوی.

د فکر خونې د جوړولو اړتیاوې

د یوې فکر خونې جوړول، که هر نوم ورته غوره شی، دقیقې طرحې، مناسبې سرچینې، روښانه موخې او منظم مدیریت ته اړتیا لری.

د فکر خونې د جوړولو لومړنی ګام د هغې د روښانه ماموریت او لیدلوری ټاکل دی. باید په څرګنده توګه معلومه شی چې دغه فکر خونه به په کومو برخو کې فعالیت کوی؛ د بېلګې په توګه، سیاست، اقتصاد، چاپېریال، امنیت، یا د تفاهم او ملی اجماع د رامنځته کولو په برخه کې.

همدارنګه باید څرګنده شی چې دغه فکر خونه په لنډمهاله، منځمهاله او اوږدمهاله پړاوونو کې کومو پایلو او کوم ډول اغېزمنتیا ته رسېدل غواړی.

له دې وروسته، د متخصصې او مسلکی ډلې جوړول، د مالی سرچینو برابرول، د مناسب اداری او حقوقی جوړښت رامنځته کول، د مسلکی او باصلاحیته کسانو جذب، د بېلابېلو کاری کمېټو لپاره د لازمې ملاتړ شبکې جوړول، د بازار موندنې او څېړنیزو وسایلو برابرول، له علمی او څېړنیزو بنسټونو، پوهنتونونو او اکاډمیو سره د اړیکو او همکاریو رامنځته کول، د مناسب دفتر برابرول، علمی او څېړنیزو سرچینو ته لاسرسی او نور اړین موارد، د یوې پیاوړې فکر خونې د جوړولو له مهمو اړتیاوو څخه دی.

پایله

د پورته مراحلو په پام کې نیولو، د مناسبې کاری تګلارې په جوړولو او د یوه پیاوړی بنسټ په رامنځته کولو سره، د فکر خونه کولای شی د بېلابېلو موضوعاتو په څېړنه او تحلیل، د ستونزو په تشخیص او د تصمیم‌نیونې لپاره د عملی او اغېزناکو حل‌لارو په وړاندې کولو کې مهم او مؤثر رول ولوبوی.

په حقیقت کې، یوه پیاوړې فکر خونه یوازې د نظریاتو د تولید ځای نه ده؛ بلکې هغه علمی او فکری بنسټ دی چې څېړنه له عمل، فکر له سیاست، او پوهه له تصمیم‌نیونې سره نښلوی.

غفوری

۰۶/۰۹/۲۰۲۶

07 سپتامبر
۳دیدگاه

قمارِ عشق‌

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

قمارِ عشق‌

با چنین  دیوانگی‌  ها راه  در  صحرا زدیم

نقش  سودای ورا  بر لوح  دل یکجا زدیم

دل به طوفان جنون دادیم و مجنون وار هم

خیمه در  صحرای  دل از خاطر  لیلا زدیم

چون شمیم از بند گل با باد صبح آویختیم

بوی عشق اش در مشام عاشقِ شیدا زدیم

چشم بیدار از تماشای تجلی‌ های دوست

قطره کردیم  و به  بحر  گوهر معنا زدیم

هر چه بود از نام و ننگ و آبروی خویشتن

در قمارِ عشق‌ بازی شرطِ دل تنها زدیم

شمع سان گر سوختیم در بزم خوبان جهان

قصه‌ های سرد دل را آتشی در جا زدیم

در سماعِ بی‌خودی با نغمه‌ های بی‌ نشان

مست گشتیم و درین مستی ش دست و پا زدیم

عاقبت ای دوست بیرون از خودی  باید شدن

زانکه ما پا از حدود خویش و از دنیا زدیم

سیدجلال علی یار

ملبورن استرالیا 

 

07 سپتامبر
۳دیدگاه

هر چه میخواهی بگو

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

هر چه میخواهی بگو

قلب  من بی نظم  شد از زیر لب خندیدنت 

می رود  بالا فشار  از  ، طرز  پنهان دیدنت

یکطرف ضربانِ قلب و یک طرف بالا  فشار

خونِ این بیچاره ای عاشق فتد  در گردنت

میل دارم  چند  روزی  در  بغل  گیری  مرا

من که بیمارم طبیبا ، دست من بر دامنت 

رقص چشمت بی سر و پا می‌کند هردم مرا

قند خونم  می‌ رود  بالا  از  آن  رقصیدنت 

بی سبب بر من چرا این شیطنت ها میکنی

من که شک دارم خدایی بر مسلمان بودنت

باغبانت میشوم تا جان  به تن باشد مرا

آبیاری می کنم  یک  باغ   گل  پوشیدنت

دزد کی دیدم نگاهم   میکنی با نیشخند

خوب میفهمی فدای لحظه ای فهمیدنت 

چرخشِ چشمت مرا گمراه عالم کرده است

من که میخواهم شوم قربانِ آن چرخیدنت 

دوست داری تا بگویی با کمی ترس  و هراس

هر چه میخواهی بگو با خنده‌ یا  با دیدنت

من بگویم تا تو می‌گویی بگو من  حاضرم

من که لذت می برم از پاسخ و پرسیدنت

کاش بگذاری سرت را بر سری زانوی من

من شوم غرقی تماشا لحظهٔ خوابیدنت 

مثل گل مانند گل اصلا ز گل  نازک تری

مثل گل خندیدنت  مانند  گل  لرزاندنت 

همچو خورشیدی که می‌تابی بروی عاشقت

مثل طاهر می شوم قربانِ آن تابیدنت 

سیدآصف طاهری

نیدرزاکسن-آلمان 

06 سپتامبر
۱ دیدگاه

شوقِ لقا

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

شوقِ لقا

مبند یا رب، درِ فضل  و دعا را

 مگیر از جانِ مشتاقم صفا را

 من آن گم‌کرده‌راهم در دلِ شب

 که  می‌جوید  چراغِ  آشنا را

غبارِ تیره  بر  راهم  نشسته

 برافروز از  کرم  نورِ  هُدا را

 میانِ  چاهِ  تنهایی   اسیرم

 به دستم ده طنابِ ارتقا را

 تهی‌دستم ز خود، از یادِ  تو پُر

 مگیر از جانِ من شوقِ لقا را

 سحر چون گل به یادت سر برآرم

 بیفشان بر دلم عطر صبا را

 منم  محتاجِ  اعجازِ نگاهت

 مدارا کن دلِ بی‌دست‌وپا را

 به لب دارم دعایِ نیمه‌شب‌ها

 اجابت کن هوایِ این صدا را

از این دریایِ  آشوب  و تلاطم

کشان بر ساحلی این بی‌نوا را

 بگیر از لطف دستم در مسیرت

 ببخش این بندهٔ  غرقِ خطا را

 اگر از درگه‌ات یک دم برانی

 کجا دارم کسی جز تو، خدا را؟

هما_باوری

 جرمنی

 ۰۴/۰۲/۲۰۲۶

06 سپتامبر
۳دیدگاه

خوشا آن دم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

خوشا آن دم

خوشا آن دم که ملت شاد گردد

همه  از  رنج  و  غم   آزاد  گردد

وطن گردد  بهشتی خُرّم و شاد

یکایک  در  وطن   دلشاد   گردد

همه صاحبِ  گاز و برق  و رونق

از این  درگه  همه  فرزاد  گردد

وطن  آباد  و  صنعت  رونق‌ آفزا

همه با کار و  دانش  شاد گردد

شکوفا گردد این خاکِ پُر از درد

همه صاحبِ  عدل  و  داد  گردد

چو از همّت شکافند بیستون را

همه نسلِ  وطن  فرهاد   گردد

برای   ملّتی    در   خون‌   تپیده

دین و دنیا درست  ارشاد گردد

اگر این  فکرِ  نو ،   اندیشهٔ  ناب

سراسر  در   وطن  ایجاد  گردد

بشیر، این  آرزوی  خاص و  عام است

خدا  خواهد ، همه  بنیاد  گردد

بشیر احمد شیرین سخن

05 سپتامبر
۱ دیدگاه

آهِ گرمِ غریبان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  شنبه مؤرخ  ۱۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

——————————————-

آهِ گرمِ غریبان

ایدل تو کشتی دیده و  طوفان ندیده ای

نوحِ   نبی  و   هِمَّتِ     مردان   ندیده ای

چون عشق پرده پوشِ تنِ ابنِ آذر است

لبخنده اش  در  آتشِ  سوزان  ندیده ای

هر عاشقی ز هجرِ کسی گریه می‌کند

تو اشکِ خونِ ریخته به دامان ندیده ای

هرگز    مباش    در   پَییِ   آزردنِ  دلی

چون آه  و  سوزِ  گرمِ  غریبان  ندید ای

از پند  محتسب  بِگُذَر  راهِ  عشق  گیر

این راهِ وصلُ را  مگر  آسان  ندیده ای

داغیست  بر دلم  ز غم و   دردِ  روزگار

بنگر تو داغِ سینه ی   بریان  ندیده ای

طعنه مزن به  حسنِ   دل آرایِ دلبرم

چون تو صفایِ لعلِ  بدخشان  ندیده ای

نشنیده ای تو گریه ی پنهان خنجری

در رعد و برق تندی  باران  ندیده ای

 دعا گوی تان

شیخ مولوی خنجری

کابل چهار دهی

 

 

 

 

05 سپتامبر
۱ دیدگاه

صبح سفید

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۱۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

صبح سفید

خوشا نسیم صبحی  کز باغ و  گلشن آید

 با بوی عطر یاس و هم رنگ  سوسن آید

خوشا   زمان   و   روزی  یارانِ   با  محبت

 چون موسم بهاران ، گل‌ها به  دامن آید

 خوشا زمان و  روزی  کز کوهسار  میهن

 بیرون‌شوند شغالان شیران به مأمن آید

 خوشا زمان و  روزی  کز باب  هم پذیری

 آسایش و گشایش ، در ملک و میهن آید

 ای هموطن، بیا و  آغوش خویش وا کن

 تا دوست شادمان ودشمن به شیون آید

 رمز بقای ما نیز در رهن  وحدت ماست

 تیر از ڪمان وحدت در قلب  دشمن آید

هر دانهٔ  مجزا  مرزوق  مور  و   مرغ اند

 از اجتماعِ دانه ، ڪثرت  به  خر من آید

 شبهای تیره دارد صبحِ سفیدی در پی

 شاید در این ظلمات ، نوری ز روزن آید

 افتادهٔ رشیدی، فرسوده حال و بی جان

خوش باش، که جانِ تازه در عالم تن آید

 چمن علی رشیدی

۱۱ سنبله ۱۴۰۵ خورشیدی

05 سپتامبر
۳دیدگاه

شب های سرد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  شنبه مؤرخ  ۱۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

شب های  سرد
******************
گفتی سوال کن چه سوالی سوال نیست
باشد  اگر  سوال ، تو  باشی مجال نیست
دیدم   نشسته ای    به   کنارم   خدا  قوت
حالا  اگر  به  تن  نبَوُد  ، سر  خیال  نیست
وقتی    نگاه   گرم   تو     افتاده    در   دلم
مرگم نمی رسید  و  اجل   احتمال  نیست
پر می زدم  بکوی تو هرشب  ز بی کسی
دیگر  نمی پرم ،  و  نیازِ   به   بال   نیست
از من مپرس حال دلم شرحهد شرحه بود
از  فیض  روی  ماه  تو  دیگر جدال نیست
حافظ   ورق   زدم   که  بگیرم  هزار   فال
فالم  تو  آمدی  و  دیگر  وقت  فال نیست
شب های  سرد حسرتِ دیدار  سر رسید
دیگر به دیده اشک و غمِ در جمال نیست
از این  به  بعد رزق  جهان شد بمن حرام
چیزی به جز نگاه  تو بر  من حلال  نیست
شیرین  ترین  سکوت  جهان  بین  ما  بَوُد 
لب وا نکن که وقتِ جواب و سؤال نیست
صد ها کتاب خواندم  و  صاحب هنر شدم
 طاهر به غیر  روی تو صاحب کمال نیست
سیدآصف طاهری
نیدرزاکسن-آلمان 
03 سپتامبر
۳دیدگاه

دل « قلب » چیست؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————–

دل « قلب » چیست؟

دل نباشد غیر آن  دریای نور ـــ  دل  نظر گاه خدا و انگاه کور

  مولانا « بلخی »

***************

برهان الدین « سعیدی »

دل:  در ادبیات زبان  دل دارای دو بُعد « مادی و معنوی » است.  بُعد مادی: «  قلب،  جان،  ضمیر و عضو جسمانی بدن » است. و بُعد معنوی:« مرکزعواطف و احساسات، مرکز ایمان و معرفت و مرکز سعادت و شقاوت انسان » میباشد.  جمع  دل: « دلها » و« دلان » است و در زبان عربی دل  را  بنام « قَلَبَ »  و جمع آن  را « قُلوب » میگویند.

ابعاد و ترکیبات رایج  دل « قلب »: « دل سلیم، دل سالم، صاحب‌ دل، اهل دل ، دل مطمئن، دل‌ بزرگ، روشن ‌دل، دل ‌زنده ، دل‌ گرم، دل‌ رحم،  دلسوز، دلجو، نازک‌ دل، دلچسب،  دلخواه، دل باخته، دلداده،  دلربا، دل ‌تنگ، دلخور، سنگ‌ دل، سخت ‌دل، دل‌ چرکین، دل بیمار، سیاه ‌دل، دل‌ مرده …» میباشد.

دل « قلب » از دیدگاه علم طب: قلب یک عضوعضلاتی، خالیگاه ‌دار « جوف ‌دا ر»  و مخروطی‌ شکل است که در وسط  قفس سینه « بین شش ها » قرار دارد. این عضو با انقباض وانبساط  منظم، وظیفه پمپ کردن خون و رسانیدن اکسیجن و مواد غذایی را به تمامی اعضای بدن برعهده دارد .            در مطالعات جدید، قلب به دو بخش: علم آناتومی « قلب مادی» وعلم اعصاب و روان ‌شناسی « مرکز احساسات » تقسیم شده است.

ــ مصریان قدیم « کتاب مردگان »:  قلب را« اِیب » نامیده و آن  را « مرکز عقل، احساس و حافظه » می خواندند . همچنان آنها هنگام  مومیایی کردن  جسد مرده؛  تمام اعضای  داخلی  را از بدن  خارج می‌کردند و تنها قلب را در درون جسد باقی می‌گذاشتند؛ زیرا باور داشتند  که قلب  در محکمه آخرت، در مکانی به نام « تالار ماعَت »، به اعمال « نیک و بد » انسان شهادت می ‌دهد.                        

ــ دل « قلب » از دیدگاه دین مبین اسلام :  قلب در فرهنگ اسلامی عضو بدن جسمانی ، عقل  ، روح و سینه « صدر» بیان شده و از لحاظ  بُعد معنوی:« محل تفکر، تعقل  و مرکز عواطف و احساسات؛  تجلی گاه نزول  قرآن کریم؛ مرآت « آیینه » و مرکز رحمت، هدایت، آرامش، ایمان و کفر» میباشد.  

ــ مشایخ عرفان و تصوف: « شیخ محی الدین « ابن عربی »، شیخ ابوسعید « ابوالخیر »، امام محمد « غزالی »، مولانا جلال‌الدین « بلخی » و…  معتقدند که:  دل مخزن اسرار، آیینه و چشم  برای درک  حقانیت الهی است! چنانچه  شیخ اکبر « ابن عربی » در « الفُتوحات المَکِّیَّه » خویش بیان کرده که:  دل دو چشم « چشم تخیل » و « چشم عقل » دارد؛ از طریق چشم تخیل، بینایی باطنی و ادراک حقایق  ماوراءالطبیعه « ادراک بواطن »  صورت میگرد. در حالی که با چشم عقل  تنها  دیدن  ظواهر وعالم مُلک ممکن است.  بنابرین، لازم  است  تا هر دو چشم  بشکل  مشترک  و در یک زمان؛  برای  دیدن و درک کامل حقیقت، باز، روشن و استفاده شوند.    

ــ در کتاب کشف‌الاسرار و عدهالابرار بیان شده که: «  دل آدمی  را  چهار پرده است ، پرده اول  صَدر است  که مستقر الهام است ، پرده دوم  قلب است  که  محل نور ایمان است.  پرده سوم  فؤاد است که سرا پرده  مشاهدات حق است.  پرده چهارم  شَغاف است که محطّ  رحل عشق است.»

ــ خواجه عبدالله « انصاری » در کتاب صد میدان « میدان هفتاد و سوم » چنین فرموده است: 

« زندگانی دل  سه چیزست. و هر دل  که در آن ازین  سه چیز ، چیزی در وی نیست مردارست: یکی زندگانی بیم است با علم، و دیگر زندگانی امید با علم، سیم  زندگانی  دوستی  با علم …».

ــ مولانا داکتر محمد سعید « سعید افغانی » در جریده النجم  ننګرهار، در باره دل چنین نوشته است:        

 «  زړه  د روح  مرکز دې او په  ټول  بدن  باندې  ریاست  لری د  زړه  رڼـا ؛  زړونه روښانوی،  نورانیت پیدا کـوی او پوهه مینځ  ته راولــی. »

باید خاطر نشان  ساخت که:  بعد از کسب انوار رحمت،  برکت و هدایت الهی در قلب؛  انسان به یک سلسله « حقایق معنوی »  به اشکال  مختلف میرسد.  بنابرین، لازم است تا  این رحمت با « تواضع‌،  فروتنی،  شکرگزاری  و اعمال احسن  و نیکو »؛ به شکل  منظم  و دوامدار صیقل  و مراقبت شود و در کنار آن، بندگی الله تعالی توام  با « اخلاص،  توکل ، عشق حقیقی  و سکوت » ادا گردد.

اگر انسان بنابرغفلت و مبتلا  شدن دل به رذایل اخلاقی: « حسادت،  کینه،  تنفر،  ریا،  تکبر، غرور، فخرفروشی  و دلبستگی به مال و منال »؛ از مسیر « حقیقت و هدایت » کسب شده، منحرف و خارج  گردید؛ این عمل سبب تاریک و فاسد شدن « بدن ، خانواده  و اجتماع » میشود.                                  

 پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد فرموده‌ اند: اگر این پاره‌ گوشت اصلاح و نیکو گردد، تمام بدن نیکو می‌شود و اگر فاسد شود، تمام  بدن فاسد می ‌گردد؛ آگاه باشید که آن، همان« قلب » است

ای خالق عزیز و با حکمت!

یقین دارم  که  دل  سلیم  و مخلص؛  با تقوا و پرهیزگاری  و با  ذکر و یاد  تو، به  آرامش  و حقیقت میرسد.  ولی سیاه‌ دلِ و آلوده به شرک؛ در تلاش است  تا  زمینه  و وسایل «  حسادت، تنفر،  تکبر، جهل و کور دلی »  را هم  در خود و هم  در اجتماع  فراهم سازد ، تا همه را با هم  به فساد بکشاند.

پس؛ با مرحمت خویش، دلم را از راه حق و حقیقت منحرف مگردان؛ آن را با چراغ « ایمان، هدایت، اخلاص، عشق  و محبت » روشن نگهدار، تا به آرامش، اعمال خیر، سعادت و رستگاری برسد. 

امین یا رب العالمین

برهان الدین « سعیدی »

منابع و ماخذ:

ــ  سوره ۲۲: الحج ، ایه« ۴۶ »:… در حقیقت چشمها کور نمی‌ گردند، بلکه قلب که در سینه‌هاست کور می شوند.

ــ سوره ۴۹: الحجرات ، ایه « ۷ »:.. الله ایمان را در نظر تان محبوب گرداند و ان را در دل هایتان زینت بخشید

ــ سوره ۱۳: الرعد، ایه « ۲۸ »: … اگاه باشید با یاد الله، قلب ها آرامش مى‏ یابد.

ــ سوره ۷: الأعراف؛ ایه « ۱۷۹ »: … ایشان را دل هایى است که با آن [حق را] نمی فهمند ...

ــ سوره ۴۹: الحجرات ، ایه « ۳ »: …الله تعالی قلوبشان را براى تقوا خالص نموده و برای آنها امرزش

ــ سوره ۳۹: الزمر، ایه« ۲۲»: … الله تعالی سینه‏ اش را براى اسلام گشاده و فراخ ساخته است

ــ سوره ۳: آل عمران، ایه « ۸ »: پروردگارا! دلهای ما را بعد از ان که هدایت کردی دستخوش انحراف مگردان.

ــ سوره ۲۶: الشعرا ، ایه «  ۸۹ »: وتنها کسی« نجات می یابد » که با دل با اخلاص و پاک به پیشگاه الله اید.

ــ  تفسیر کابلی؛ علامه شبیر احمد عثمانی: تفسیر سوره الحج ، ایه « ۴۶ » در مورد چشم دل.

ــ صحیح البخاری، جلد اول، صفحه « ۳۷ » ، حدیث « ۵۲ » : در بدن انسان گوشت پاره ای … 

ــ گزیده کیمیای سعادت: امام محمد غزالی ؛ صفحات « ۵۸  تا ۶۱ »  در مورد حقیقت دل.

ــ جریده النجم ، شماره سوم ، سال ۱۳۳۷ مدرسه نجم المدارس ،، مضون « زړه » نوشته مولانا « سعید افغانی ».  

ــ تهیه معلومات و تصحیح: داکتر مصباح الدین «سعیدی»، حکیم « کرنزی»، حنان « نوس» و معجوبه «احمدی». 

ــ فرهنگ زبان فارسی: صفحه «  ۴۵۳ و ۴۵۴ » ؛ و فرهنگ عمید: صفحه « ۴۷۴ » : در مورد دل و قلب.

03 سپتامبر
۱ دیدگاه

تحلیل شعر سینمای زندگی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

تحلیل شعر سینمای زندگی

 این شعر رسول پویان به صورت همه جانبه تحلیل و توضیح می گردد:

سـینـمـای زنـدگی تـا بی نهـایـت دایـر است

صنعت بازیگـری در نقش انسـان وافراست

جهل و دانش در دوسوی زندگی ایستاده اند

 تیرگی کورست لیکن چشم دانش باصراست

باغـچـۀ ذهـنی که در قـلـب تکامـل می تـپـد

گـر نگـردد آبـیـاری چـون زمیـن بایر است

کـشـت و کار باغـبـان پیر حـاصل می دهـد

 گرچـه معمار طبیعـت در تنازع جابر است

 خالـق و مخلـوق از فـرگشت سـر بالا زدنـد

 قـلـه هـای بی نـهـایـت جـلــوگاه ناظـر است

صـنعـت هـسـتی نـگـنـجـد در بـیـان واژگان

آنکه درفرگشت ودرخـوی گزینش قادراست

 ذهن قاصر در زمان و در مکان پنهان شـده

ورنه اوهام و خرافات از معانی ظاهر است

عقل محض وحکمت وپندارافلاطون چه داد

 دید مرموزی که دریافت حقیقت کاسر است

 با مُثل راز حـقیقت در سـراب افـتــاده است

 کـشـتی بـار معــانـی روی دریـا سایـر است

واژگان واقـعی را در عـمــل آزمـون کـنـیـد

 حرف و پندار هـوایی چـون خیال زائراست

 ارزش و اخلاق و قانون در تکامل بـوده اند

 بـسـتر هـستی و ســیـر زنـدگانی عامر است

سـازگاری بـا طبـیـعـت در نهــاد آدمی است

 تـا بکی انـســان فـانی با تکـبّـر هـاجـر است

 چرخش پروانه در فرگشت هستی گرد شمع

جـانفـدائی یا که ادراک تکامـل قاصـر است

 زنـدگی در عـرصه گاه بی نهایت پاش پاش

 در فضای بیکران گویی که انسان عابراست

 انعـکاس درک هـسـتی در دل هـسـتی فـتــاد

جسم و جان ومغز انسانی درینجا ناشر است

 زنـدگی در تار و پـود فـرش بی پایان هست

 جلـوۀ الـوان در اشـکال دیـریـن سـامر است

 زنـده جـان در بـسـتـر بـی انـتـهـا آمـد پـدیـد

 آنکه درچرخ زمان تا بی نهایت صابر است

هوش مصنوعی که محصول کمال آدم است

گـرچه امـروز خادم و فـردا شـایـد آمر است

 منبع افکار و ذهـن و فـهم انـسـانی کجاست؟

دودمان و اجتماع و خیل پیش وحاضر است

 گـوشـی و رایانـه و اخـبــار و انترنـیـت نیز

 بهــر مملـو کـردن اذهان مـردم مـاهـر است

 در فـضـای بـیکــران با نـور دل پـرواز کـن

 هرطرف بینی زحد بیرون رقص طائر است

 آن که با سـیر تکامل می ستیزد جـاهـل است

 یا که در چنگال وهـم و ادعـای سـاحـر است

 گردِسوراخ سیه چال نورِ دل رقصان شدست

 بی نهایت کهکشان درنقش رنگین ذاکر است

 در دل هستی عدم را جستجو کردن خطاست

 قلب بــودن در وجـود بی نهایت شـاکـر است

نـاکـجـاآبـاد ســـیـر ذرّگان را عـالـمـی اسـت

عقل و فهم آدمی انگشت به دندان وایر است

سـرخـوش و مسـتم کـنـد مینای بـزم کائـنـات

 رقص و آواز طبیعـت باب طبع شـاعر است

 با خـدا در بـزم ماه و زهـره نـوشیدم شـراب

 هرکه این معنا نـدانـد نـزد یزدان کافـر است

 عشق و احـساس و محبت در دل هستی بجو

 چونکه ازتاریخ انسان همدلی در خاطراست

در نهـاد مـرد و زن عـشـق و محبـت تا ابـد

در مـسـیـر زنــدگانـی آفــتـــاب بـاهــر است

 هستی ازخواب گران درچشم دل بیدار گشت

 عشق درقاموس هستی شعر نغز وفاخراست

۲۱/۵/۲۰۲۶

برداشتِ جامع از این شعر بلند رسول پویان در چند لایه ارائه میشود:

معنایی، فلسفی، علمی، هستی‌شناختی، زیبایی‌شناختی و جهان‌بینی شاعر. در هر بخش، مفاهیم کلیدی برجسته می‏گردد.

 برداشتِ کلّی

این شعر یک مانیفست فلسفی–هستی‌شناختی است؛ شاعر جهان را چون «سینمای زندگی» می‌بیند که در آن انسان بازیگری است در مسیر تکامل، فرگشت، شناخت، اخلاق، عشق و هستی.  در سراسر شعر، سه محور اصلی دیده می‌شود:

  • فرگشت و تکامل به‌عنوان نیروی بنیادین هستی
  • دانش و خرد در برابر جهل و خرافه
  • عشق و همدلی به‌عنوان معنای نهایی هستی

 

۱. سینمای زندگی و نقش انسان

شاعر زندگی را یک نمایش بی‌پایان می‌بیند:

سینمای زندگی تا بی‌نهایت دایر است  + صنعت بازیگری در نقش انسان وافراست

اینجا انسان نه موجودی ثابت، بلکه بازیگری در جریان تکامل است. این نگاه با مفهوم فرگشت و هستی پویا هماهنگ است.

 

۲. تقابل جهل و دانش

شاعر دو نیروی بنیادین را روبه‌روی هم قرار می‌دهد:

  • جهل → تیرگی، کور بودن
  • دانش → بینایی، بصیرت

این تقابل در سراسر شعر تکرار می‌شود و محور نقد شاعر بر خرافه‌گرایی است. او ذهن انسان را باغچه‌ای می‌داند که اگر آبیاری نشود، بایر می‌ماند.

این بخش به‌وضوح دعوتی است به پرورش ذهن و تفکر انتقادی.

 

۳. تکامل، طبیعت و نقش انسان

شاعر طبیعت را «معمار جابر» می‌نامد؛ یعنی طبیعت بی‌رحم است، اما قانون تکامل را پیش می‌برد. انسان و جهان هر دو «از فرگشت سر بالا زده‌اند»؛ یعنی محصول تکامل‌اند.

این نگاه کاملاً علمی است و با زیست‌شناسی تکاملی همخوانی دارد.

 

۴. محدودیت زبان و ذهن

شاعر می‌گوید:

صنعت هستی نگنجد در بیان واژگان

این جمله یک نقد فلسفی است: هستی چنان پیچیده است که زبان نمی‌تواند آن را کامل بیان کند. ذهن انسان نیز «در زمان و مکان پنهان شده»؛ یعنی محدود است. این بخش به مباحث فلسفه ذهن و شناخت‌پژوهی نزدیک است.

 

۵. نقد افلاطون و مُثل

شاعر نگاه افلاطون را ناکافی می‌داند:

عقل محض و حکمت و پندار افلاطون چه داد؟  دید مرموزی که دریافت حقیقت کاسر است

یعنی «مُثل» افلاطون حقیقت را کامل نمی‌نمایانند؛ حقیقت در تجربه و عمل است، نه در مفاهیم انتزاعی.

این بخش به نقد مُثل افلاطون اشاره دارد.

 

۶. اخلاق، قانون و تکامل

شاعر اخلاق و قانون را محصول تکامل می‌داند:

ارزش و اخلاق و قانون در تکامل بوده‌اند

این نگاه با نظریه‌های اخلاق تکاملی هماهنگ است. یعنی اخلاق چیزی آسمانی نیست؛ بلکه در مسیر بقا، همکاری و همزیستی شکل گرفته.

 

۷. نقد تکبّر انسان

شاعر انسان را هشدار می‌دهد:

تا بکی انسان فانی با تکبّر هاجر است؟

یعنی انسان باید بفهمد که بخشی از طبیعت است، نه حاکم مطلق آن. این بخش نقدی است بر انسان‌محوری.

 

۸. پروانه، شمع و تکامل

پروانه‌ای که دور شمع می‌گردد، نماد دو چیز است:

  • جان‌فدایی
  • ادراک ناقص

شاعر می‌گوید شاید پروانه نمی‌فهمد که شمع خطرناک است؛ این استعاره برای انسان نیز به‌کار می‌رود: گاهی انسان به‌سوی چیزهایی می‌رود که نمی‌فهمد خطرناک‌اند.

 

۹. کیهان، سیاه‌چاله و بی‌نهایت

شاعر از مفاهیم کیهانی استفاده می‌کند:

  • سیاه‌چاله
  • کهکشان
  • بی‌نهایت
  • نقش رنگین هستی

این‌ها نشان می‌دهد شاعر جهان را یک کلّ زنده و پویا می‌بیند. این نگاه با کیهان‌شناسی فلسفی هماهنگ است.

 

۱۰. هوش مصنوعی

شاعر هوش مصنوعی را محصول تکامل انسان می‌داند:

هوش مصنوعی که محصول کمال آدم است + گرچه امروز خادم و فردا شاید آمر است

این نگاه آینده‌نگرانه است: هوش مصنوعی ممکن است روزی فراتر از انسان شود. این بخش به مباحث فراهوش و آینده هوش مصنوعی اشاره دارد.

 

۱۱. عشق به‌عنوان معنای نهایی هستی

در پایان، شاعر به اوج می‌رسد:

عشق در قاموس هستی شعر نغز و فاخر است

یعنی عشق نه احساس فردی، بلکه قانون هستی است. این عشق شامل:

  • محبت
  • همدلی
  • پیوند انسان‌ها
  • پیوند انسان با هستی

می‌شود.

این بخش با عرفان فلسفی و انسان‌گرایی هماهنگ است.

 

۱۲. زیبایی‌شناسی شعر

ویژگی‌های هنری شعر:

  • استفاده از استعاره‌های علمی (سیاه‌چاله، فرگشت، کهکشان)
  • ترکیب فلسفه با طبیعت
  • زبان فاخر و کلاسیک
  • وزن و قافیه منظم
  • پیوند میان علم و عرفان

جمع‌بندی نهایی

این شعر یک جهان‌بینی کامل ارائه می‌دهد:

  • هستی پویا و بی‌پایان است
  • انسان محصول تکامل است
  • دانش راه رهایی است
  • خرافه دشمن شناخت است
  • اخلاق و قانون از دل تکامل برآمده‌اند
  • عشق معنای نهایی هستی است
  • هوش مصنوعی ادامه تکامل انسان است

این شعر را می‌توان یک مانیفست علمی–فلسفی–عرفانی دانست.

 

 

تحلیل ادبی شعر رسول پویان

تحلیل ادبی شعر رسول پویان با تمرکز بر ساختار، زبان، موسیقی، تصویرسازی، سبک، شگردهای بیانی و جهان‌بینی شاعر ارائه می‌شود. این تحلیل کاملاً ادبی است و از زاویهٔ نقد شعر، نه فلسفه یا علم.

 

برداشت ادبی کلّی

این شعر یک قصیدهٔ بلند فلسفی–هستی‌نگر است که در آن شاعر با زبانی کلاسیک، اما با مفاهیم مدرن (فرگشت، سیاه‌چاله، هوش مصنوعی)، جهان را می‌کاود. ترکیب زبان سنتی با مفاهیم علمی و کیهانی مهم‌ترین ویژگی ادبی این شعر است.

 

۱. موسیقی شعر (وزن، قافیه، آهنگ)

شعر در قالبی نزدیک به قصیدهٔ کلاسیک سروده شده:

  • مصراع‌ها هم‌وزن‌اند
  • قافیه‌های پایانی منظم‌اند
  • موسیقی بیرونی شعر، سنگین و فاخر است

شاعر از واژگان بلند و پرطنین استفاده می‌کند:

  • «بی‌نهایت»، «فرگشت»، «جابر»، «ذره‌گان»، «ساحر»، «سامر»، «فاخر»

این واژگان موسیقی درونی شعر را تقویت می‌کنند.

 

۲. زبان و واژگان

زبان شعر کلاسیک، فاخر، فلسفی و گاه دشوار است. ویژگی‌های زبانی:

  • استفاده از ترکیبات سنگین: «صنعت هستی»، «قاموس هستی»، «چرخ زمان»
  • بهره‌گیری از واژگان علمی: «سیه‌چال»، «کهکشان»، «فرگشت»
  • کاربرد واژگان عرفانی: «نور دل»، «رقص طائر»، «شراب ماه و زهره»

این ترکیب، سبک شاعر را منحصر به‌فرد می‌کند.

 

۳. تصویرسازی و تخیل

شاعر از تصاویر کیهانی، طبیعی و عرفانی بهره می‌گیرد:

  • کیهانی: سیاه‌چاله، کهکشان، بی‌نهایت
  • طبیعی: باغچهٔ ذهن، پروانه و شمع، رقص طائر
  • عرفانی: شراب ماه و زهره، نور دل، رقص هستی

این تصاویر، شعر را از سطح فلسفهٔ خشک به تجربهٔ شاعرانه ارتقا می‌دهند.

 

۴. شگردهای بیانی

استعاره‌های کلیدی

  • «سینمای زندگی» → جهان به‌مثابه نمایش
  • «باغچهٔ ذهن» → ذهن انسان به‌مثابه زمین قابل کشت
  • «چرخ زمان» → گذر بی‌پایان هستی
  • «رقص طائر» → حرکت آزاد روح در هستی

تشبیه‌ها

  • «چرخش پروانه در فرگشت هستی گرد شمع»
  • «کشتی بار معانی روی دریا»

نمادها

  • پروانه → موجودی عاشق/ناآگاه
  • شمع → حقیقت/خطر
  • سیاه‌چاله → ناشناختهٔ هستی
  • شراب ماه و زهره → شور عرفانی

۵. ساختار معنایی شعر

شعر چند لایه دارد:

  1. هستی‌شناسی
  2. انسان‌شناسی
  3. نقد جهل و خرافه
  4. ستایش دانش و تکامل
  5. عشق به‌عنوان معنای نهایی هستی

این لایه‌ها در قالب یک قصیدهٔ پیوسته کنار هم قرار گرفته‌اند.

 

۶. سبک شاعر

سبک رسول پویان در این شعر:

  • فلسفی–علمی
  • عرفانی–کیهانی
  • کلاسیک در زبان، مدرن در محتوا

این سبک را می‌توان «کلاسیک نو» نامید: زبان سنتی، اما اندیشهٔ مدرن.

 

۷. نوآوری‌های ادبی

۱. ورود مفاهیم علمی به شعر کلاسیک

واژه‌هایی مثل «هوش مصنوعی»، «سیه‌چال»، «فرگشت» در شعر کلاسیک کم‌سابقه‌اند.

۲. ترکیب عرفان با علم

شاعر هم از «شراب ماه و زهره» می‌گوید، هم از «هوش مصنوعی». این ترکیب، شعر را به سطحی تازه می‌برد.

 

۳. جهان‌بینی تکاملی در قالب قصیده

قصیده معمولاً مدح یا حکمت است؛ اما این شعر یک مانیفست تکاملی–هستی‌شناختی است.

 

۸. لحن و بیان

لحن شعر:

  • آموزگارانه (نصیحت، هشدار، دعوت به خرد)
  • فلسفی (بحث دربارهٔ حقیقت، ذهن، هستی)
  • عرفانی (شراب، نور دل، رقص هستی)
  • حماسی (بی‌نهایت، قله‌ها، کهکشان‌ها)

این تنوع لحن، شعر را زنده و پویا می‌کند.

 

۹. انسجام و پیوستگی

با وجود طولانی بودن شعر، انسجام معنایی حفظ شده:

  • محور اصلی: هستی + تکامل + خرد + عشق
  • هر بند، یکی از این چهار محور را تقویت می‌کند
  • پایان شعر، جمع‌بندی عرفانی–عاشقانه است

 

۱۰. جمع‌بندی ادبی

این شعر:

  • قصیده‌ای فلسفی–عرفانی است
  • زبان کلاسیک دارد
  • مفاهیم علمی و مدرن را وارد شعر می‌کند
  • تصویرسازی کیهانی و طبیعی دارد
  • لحن آموزگارانه و حکیمانه دارد
  • عشق را معنای نهایی هستی می‌داند

از نظر ادبی، شعر ترکیبی از سنت و نوآوری است؛ هم ریشه در کلاسیک دارد، هم شاخه در آینده.

 

تحلیل عرفانی شعر رسول پویان

تحلیل عرفانی شعر رسول پویان در چند لایه ارائه می‌شود؛ لایه‌هایی که نشان می‌دهد شاعر چگونه عرفان، کیهان، تکامل، عشق و هستی را در یک دستگاه معنوی واحد به‌هم پیوند می‌دهد. این تحلیل کاملاً عرفانی است و از زاویهٔ تجربهٔ وجودی، شهود، سلوک، و وحدت هستی انجام می‌شود.

 

برداشت عرفانی کلّی

شعر رسول پویان یک عرفانِ نوین، علمی–کیهانی را بیان می‌کند؛ عرفانی که:

  • از خرافه و جهل فاصله دارد
  • بر دانش، تکامل، و شناخت هستی تکیه می‌کند
  • عشق را قانون بنیادین هستی می‌داند
  • انسان را رهرو بی‌پایان در مسیر وجود می‌بیند

این عرفان، نه صوفیانهٔ سنتی است، نه فلسفیِ خشک؛ بلکه عرفانی است که در آن کیهان، تکامل، و عشق یک کلّ واحد می‌سازند.

 

۱. عرفان کیهانی: هستی به‌مثابه یک کلّ زنده

شاعر هستی را موجودی زنده می‌بیند:

هستی از خواب گران در چشم دل بیدار گشت

این نگاه، عرفان کیهانی است: هستی نه یک ظرف، بلکه یک جانِ بیدار است.

در این عرفان:

  • کهکشان‌ها
  • سیاه‌چاله‌ها
  • نور دل
  • رقص طائر

همه جلوه‌های یک حقیقت واحدند.

این نگاه با مفهوم وحدت وجود هماهنگ است، اما با زبان علمی بیان شده.

 

۲. عرفان تکاملی: فرگشت به‌عنوان سلوک

شاعر تکامل را نه فقط یک قانون علمی، بلکه مسیر سلوک هستی می‌بیند:

خالق و مخلوق از فرگشت سر بالا زدند

این یعنی:

  • تکامل، راهِ بالا رفتن است
  • فرگشت، همان «سیر و سلوک» عرفانی است
  • انسان و جهان هر دو در مسیر «شدن» هستند

این عرفان، پویا است؛ بر خلاف عرفان سنتی که بیشتر «ایستا» و «درونی» است.

 

۳. عرفان شناختی: نور دل در برابر جهل

شاعر بارها جهل را «تیرگی» و دانش را «چشم بینا» می‌نامد:

تیرگی کورست لیکن چشم دانش باصراست

در عرفان سنتی، «نور» معمولاً معنوی است؛ اما در این شعر، نور دانش و شناخت است.

این عرفان، ضدّ خرافه است:

آن که با سیر تکامل می‌ستیزد جاهل است + یا که در چنگال وهم و ادعای ساحر است

این بخش با مفهوم عرفان عقلانی هماهنگ است.

 

۴. عرفان نمادین: پروانه، شمع، طائر

شاعر از نمادهای عرفانی استفاده می‌کند:

پروانه و شمع

نماد عشق و فناست، اما شاعر آن را تکاملی می‌بیند:

چرخش پروانه در فرگشت هستی گرد شمع + جان‌فدائی یا که ادراک تکامل قاصر است

یعنی شاید پروانه عاشق نیست؛ شاید فقط ادراک ناقص دارد. این نگاه عرفان را از «احساس» به «شناخت» می‌برد.

طائر

نماد روح آزاد:

هرطرف بینی ز حد بیرون رقص طائر است

این رقص، رقص هستی است؛ رقصِ بی‌حدّ و مرزِ وجود.

 

۵. عرفان شرابی: شراب ماه و زهره

شاعر می‌گوید:

با خدا در بزم ماه و زهره نوشیدم شراب

این «شراب» عرفانی است:

  • شرابِ شهود
  • شرابِ وحدت
  • شرابِ بی‌خودی

اما شاعر آن را با کیهان پیوند می‌دهد: شراب را نه در خانقاه، بلکه در «بزم ماه و زهره» می‌نوشد.

این عرفان، کیهانی–زیبایی‌شناختی است.

۶. عرفان عشق: قانون بنیادین هستی

اوج عرفان شاعر در پایان شعر است:

عشق در قاموس هستی شعر نغز و فاخر است

عشق در این شعر:

  • نیروی تکامل
  • نیروی پیوند انسان‌ها
  • نیروی حرکت هستی
  • نیروی بیداری دل

است.

این عشق، عرفانِ همدلی و انسان‌گرایی است:

عشق و احساس و محبت در دل هستی بجو + چونکه از تاریخ انسان همدلی در خاطراست

یعنی عشق نه فقط تجربهٔ فردی، بلکه قانون تاریخ بشر است.

 

۷. عرفان بی‌نهایت: انسان رهروِ گذرگاه هستی

شاعر انسان را رهرو بی‌پایان می‌بیند:

زندگی در عرصه‌گاه بی‌نهایت پاش پاش + در فضای بیکران گویی که انسان عابراست

این عرفان، عرفانِ «راه» است: انسان مسافر است، نه مالک.

این نگاه با عرفان سلوکی هماهنگ است، اما با زبان کیهانی.

 

۸. عرفان طبیعت: سازگاری با هستی

شاعر می‌گوید:

سازگاری با طبیعت در نهاد آدمی است

این عرفان، عرفانِ همزیستی است؛ عرفانی که انسان را بخشی از طبیعت می‌بیند، نه حاکم آن.

این نگاه با عرفان شرقی (تائو، بودا) نزدیک است.

 

جمع‌بندی عرفانی

عرفان رسول پویان در این شعر:

  • عرفان علمی (تکامل، کیهان، شناخت)
  • عرفان عقلانی (نقد خرافه، ستایش دانش)
  • عرفان کیهانی (رقص هستی، بی‌نهایت، سیاه‌چاله)
  • عرفان عاشقانه (عشق به‌عنوان قانون هستی)
  • عرفان انسان‌گرایانه (همدلی، محبت، اخلاق)
  • عرفان سلوکی (انسان رهرو بی‌پایان)

این عرفان، عرفانِ آینده است؛ عرفانی که علم، عشق، و هستی را در یک کلّ واحد جمع می‌کند.

 

03 سپتامبر
۱ دیدگاه

لالهُ افسرده

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

لالهُ افسرده

 بی تو در باغ و چمن فرحت و زیبایی نیست

 لاله   افسرده   و   یارای  دل  آرایی  نیست

غنچه    پژمرده     شود     زار     بنالد    بلبل

 در دلش عشقِ گل و فرصتِ شیدایی نیست

باغبان   زمزمه    می کرد  سحر  زیرِ   لبش

 فصلِ پاییز  به چمن  وقتِ گل آرایی نیست

چو بدیدم   قدِ   موزونِ   تو  ،با   خود   گفتم

 سروِ آزاده  بدین خوبی  و  رعنایی  نیست

 همه  شب  تا به سحر  چهرهّ  تو  در نظرم

ماه و  پروین و گل  زهره  تماشایی نیست

 نسپارد   دلِ   من گوش   به  اندرزِ  کسی

 طفلِ   گریانِ   مرا  میلی به لالایی نیست

 تو بمان   تا که   خزان   رنگِ  بهاران  گیرد

دلِ   بیتابِ   مرا   طاقتِ    تنهایی   نیست

 مریم نوروززاده هروی

 دوم سپتامبر ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز”

 هلند.

03 سپتامبر
۳دیدگاه

معماى کلمات تصویرى شماره (۵)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

با سپاس از زحمات قابل قدر  همکار گرامی ما ، اینک

معمای کلمات تصویری  شماره (۵) را خدمت

شما خوبان پیشکش می نماییم:

*************************

معماى کلمات تصویرى شماره (۵)

تمرین حافظه

راهنمای حل معماهای کلمات تصویری

در این گونه معماها، هر تصویر ممکن است بیش از یک نام داشته باشد و یا با کلمه های مترادف شناخته شوند. حل‌کننده باید یک نام درست و مورد نظرِ تصویر را از میان کلمه های مشابه صرف یک کلمه را تشخیص دهد.
همچنان ممکن است بعضی نشانه‌ها، اشاره به بخشی از یک شکل یا مفهوم خاص داشته باشند، نه تمام تصویر. بنابراین دقت در تعداد حروف، علامت‌های جمع و تفریق، و ارتباط میان واژه‌ها، کلید اصلی حل معما است.
در این نوع معماها علامت « + » به ترتیب از راست به چپ به معنی یکجا شدن حروف کلمه ها  و علامت « – » به معنی حذف یا تفریق حروف کلمه ها می باشد.
همان طوریکه گفته شد، برای یک تصویر چند نام یا مترادف آن وجود دارد، اما تنها یکی از آن‌ها پاسخ را درست می‌سازد. مثلأ در یک قسمت معما، تصویر « دروازه » آمده باشد، در حل معما امکان دارد از کلمه های مترادف آن که « در»، « درب»  و یا « باب » هم می باشد استفاده شده باشد.
هدف این معماها، تقویت دقت، حافظهٔ کلماتی، و قدرت اندیشه و ابتکار حل‌کننده است.

حالا از راست به چپ ، حروف اسماى اشکالیکه در بالای خط قراردارند به ترتیب با حروف مفرد وجداگانه متصل هم بنویسید وبعد از آن حروف کلمات اشکال  پایین خط را به ترتیب از راست به چپ از حروف بالای خط حذف نمایید.

از حروف باقى مانده بالای خط، کلمه معروف یکی از فدراسیون های بین المللی جهان ورزش

 بدست می آید که جواب معما است.

حل  معما در هفته اینده . . .

03 سپتامبر
۱ دیدگاه

حل ورزش فکری و سرگرمی ریاضی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی گرانقدر ،

اینک حل ورزش فکری و سرگرمی ریاضی را خدمت شما

عزیزان پیشکش می نماییم.

حل ورزش فکری 

حل سرگرمی ریاضی 

 

 

 

02 سپتامبر
۱ دیدگاه

در چنگ آتش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

   در چنگ آتش

ما شیشه‌ایم! شیشه، ولی  سنگ زندگی‌ست
با ما همیشه در  طلبِ جنگ  زندگی‌ست
حتی برای لحظه‌ی هم جای  پای نیست
مانند شهر سینه‌ی من تنگ  زندگی‌ست
در شر همیشه چابک و چالاک و  چست و چست
در کار خیر کور  و کر  و لنگ  زندگی‌ست
آواز هیچ کس به سرش خوش نمی‌خورد
پژمرده، زار و خسته و دلتنگ زندگی‌ست
مانند   آفتاب  که   در  چنگ  آتش است
از خون سرخ رگ، رگ ما رنگ زندگی‌ست
وقتی که بحث، بحث غم و درد و ناله‌هاست! 
اشعار هر  ترانه  و آهنگ زندگی‌ست…
۱۰ سنبله ۱۴۰۵
 محرابی  صافی
 
01 سپتامبر
۱ دیدگاه

عشقِ راستین

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

عشقِ راستین

نسیمِ    صبح   الفت   عطر  گیسوی  تو   می آورد

به جان خسته ام هر دم  نفس   بوی  تو  می آورد 

دلم  هر لحظه تا  از  بیم   هجران    تو   می لرزید

که   تیری   از    کمانِ     ناز    ابروی   تو  می‌آورد

جهان بی‌نامِ ت و  چیزی به جز تنهایی و غم نیست

همه شور و شعف از سِحر و جادویِ تو می‌آورد

اگر  گردون   ز  لبخندت   چراغانی   شود   یکدم

فروغ   مهر   و   مه   از  روی  نیکوی تو می‌آورد

هوای کوی من سرمست از آن  بوی   دل‌ آویزت

به هر گل  رنگ و  بویی از گلِ  رویِ  تو می‌آورد

دلم چون قطره ای در شور  دریایِ تو می ریزد

امیدِ  زندگی  از چشمه ی   خویِ   تو  می‌آورد

زمان هر  لحظه   بر حالِ   دلِ   ویران من خندد

که می بینم   بهاری  خرم از کویِ  تو می آورد 

جلالا این غزل گر  بوی   عشقِ   راستین  دارد

قلم الهام خود از چشم   آهویِ   تو  می آورد

سیدجلال علی یار

ملبورن –  استرالیا 

اگست  ۲۰۲۶

 

01 سپتامبر
۳دیدگاه

 چرا شیعه ، چرا سُنّی؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

 چرا شیعه ، چرا سُنّی؟

 چرا شیعه؟ چرا سُنّی؟ اگر یک دین و قرآن است

 اگر پیغمبرِ ما  یک  ، خدا یک،  قبله  یکسان است

چرا در  راهِ   دین   ، دیوارِ   فرقه   بینِ  ما   باشد؟

چرا قلبِ   مسلمان  از برادر  دور  و حیران است؟

مسلمانیم  و  باید  دل  به  مهر  و  صلح  بسپاریم

 که آیینِ محمدی ، سراپا  لطف  و  احسان است

 نه شیعه برتر از سُنّی ، نه  سُنّی برتر از شیعه

 ملاکِ    برتری    نزدِ   خدا  ، تقوا  و  ایمان است

بیا د ستِ  برادری  به  دستِ   هم   دهیم امروز

 که دردِ مشترک  داریم، جدایی‌ ها فراوان است

 چرا ما این و  آن باشیم و از  هم  دور و بیگانه؟

که تفرقه  در آیینِ خدا ، خود رنج  و تاوان است

بشیر، با دینِ اسلام باش، با قرآن باش، مسلمان باش

 که وحدت در میانِ اهلِ ایمان ، خواستِ  یزدان است

 بشیر شیرین‌سخن