۲۴ ساعت

20 جولای
۱ دیدگاه

باران اشک

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

باران اشک

در پیش یار  سنگدل  فریاد  بی   حاصل  خطاست

 بر دور کوی آن پری ای دل!  دگر  منزل  خطاست

 باران  اشکم  شد  روان،  گردیده    گردم  پر ز آب

 در پیش سیل اشک من بندی  اگر محمل خطاست

درد فراوان دیده ای بس  رنج و   جورش  برده ای

 ورد زبانت وصف او باشد به هر  محفل  خطاست

 بنگر که حیران گشت دل، زار و پریشان گشت دل

 واقف نهیی از حال من غافل ز حال دل خطاست

 کاری   نما  تو   بر  رضا،  بگذر   ز  عصیان  و خطا

بارت اگر سنگین  شود  تهداب آب و گل خطاست

 پندی شنو از من ” امان “مشنو ز  حرف این و آن

 ورنه ز مرداب جهان یک لحظه هم غافل خطاست

 امان قناویزی

 

 

 

20 جولای
۱ دیدگاه

زنگ اول

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

آبرو داری   ما    آخر   شما   را    شیر  کرد!                      

                       تکه  نعلی از  الاغی را  چنان  شمشیر کرد
.
حرمت نان و  نمک  بوده  دلیل  این  سکوت 
.
                   این سکوت ما شما را یاغی و تسخیر کرد …
.
واکنش انتقادی به اظهارات عباس جمشیدی‌فر، بیش از آنکه مستلزم برانگیختگی عاطفی باشد، نیازمند مواجهه‌ای عقلانی و مبتنی بر خودبازاندیشی اجتماعی است. پرسش بنیادین این نیست که آیا این سخنان موجب رنجش احساسات ملی شده‌اند یا خیر؛ بلکه این است که چه نسبتی میان این اظهارات و واقعیت‌های عینی جامعه افغانستان وجود دارد.
هویت و منزلت یک جامعه نه با احساسات جمعی، بلکه با کیفیت نهادهای اجتماعی، کارآمدی ساختارهای سیاسی، وضعیت سرمایه انسانی، سطح توسعه اقتصادی، میزان رعایت حقوق شهروندی و ظرفیت تولید دانش سنجیده می‌شود. بر همین اساس، نقد یک جامعه زمانی فاقد اعتبار است که بر پیش‌داوری‌های فرهنگی یا کلیشه‌های قومی استوار باشد؛ اما هنگامی که بر شواهد تجربی و واقعیت‌های ساختاری تکیه دارد، بخشی از فرآیند آسیب‌شناسی اجتماعی محسوب می‌شود. افغانستان طی بیش از چهار دهه گذشته، در معرض جنگ‌های فرسایشی، فروپاشی نهادهای مدنی، مداخلات قدرت‌های خارجی، رشد بنیادگرایی، گسترش اقتصاد غیررسمی و تضعیف سرمایه اجتماعی قرار داشته است. پیامد این وضعیت، شکل‌گیری چرخه‌ای از فقر ساختاری، مهاجرت گسترده نخبگان، ضعف نظام آموزشی، محدودیت‌های فزاینده بر آموزش زنان، نقض مستمر حقوق بنیادین شهروندان، گسترش خشونت و وابستگی بخشی از اقتصاد به تولید و قاچاق مواد مخدر بوده است. این مسائل، نه ادعاهای احساسی، بلکه موضوع پژوهش‌های دانشگاهی و گزارش‌های نهادهای معتبر بین‌المللی هستند. هنگامی که ارزش‌های مبتنی بر خردورزی، آموزش، قانون‌گرایی و مشارکت مدنی جای خود را به اقتدارگرایی ایدئولوژیک، حذف اجتماعی و بازتولید خشونت می‌دهند، جامعه به تدریج وارد چرخه (عقب‌ماندگی نهادی) می‌شود؛ چرخه‌ای که در آن فقر، بی‌سوادی، افراط‌گرایی و خشونت، یکدیگر را بازتولید کرده و مانع شکل‌گیری توسعه پایدار می‌شوند.

استمرار الگوهای سنتی در ذات خود مسئله نیست؛ بلکه مسئله آنجاست که سنت، در غیاب عقلانیت انتقادی، به مانعی در برابر تحول نهادی، آزادی‌های مدنی، نوآوری علمی و پذیرش دستاوردهای جهان معاصر تبدیل شود. هرگاه ساختارهای قدرت، دین یا سنت را به ابزاری برای محدودسازی آموزش، آزادی اندیشه و مشارکت اجتماعی بدل کنند، پیامد آن کاهش سرمایه انسانی و بازتولید توسعه‌نیافتگی خواهد بود. تحلیل علمی ایجاب می‌کند که میان فرهنگ تاریخی مردم افغانستان و ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک حاکم تمایز قائل شویم. افغانستان، هم‌زمان که با بحران‌های عمیق نهادی مواجه است، صاحب میراثی ارزشمند در حوزه ادب، عرفان، هنر، همزیستی فرهنگی و مقاومت تاریخی نیز هست. از این رو، نقد وضعیت موجود نباید به نفی هویت تاریخی یک ملت بینجامد، بلکه باید متوجه ساختارها، سیاست‌ها و سازوکارهایی باشد که این بحران‌ها را بازتولید کرده‌اند.اگر سخنی درباره افغانستان احساسات عمومی را جریحه‌دار می‌کند، پرسش علمی آن نیست که (چرا توهین شدیم؟) بلکه این است که (چه میزان از این نقد با واقعیت‌های اجتماعی انطباق دارد و چه سازوکارهایی این واقعیت‌ها را پدید آورده‌اند؟) جوامع زمانی به سوی توسعه حرکت می‌کنند که به جای پناه بردن به غرور نمادین، ظرفیت نقد، خوداصلاحی و بازسازی نهادی را در خود تقویت کنند. در ادبیات توسعه، پذیرش واقعیت‌های تلخ، نه نشانه ضعف یک ملت، بلکه نخستین گام در مسیر اصلاح، نوسازی و بازآفرینی سرمایه اجتماعی آن جامعه است.

 

20 جولای
۱ دیدگاه

ماهیانِ خسته 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

ماهیانِ خسته 

ز روح و جسم و فکر من عبور  می‌کند  غزل

کتاب   کهنه‌ای   مرا   مرور    می‌کند     غزل

گهی به روز روشن و گهی به نیمه‌های  شب

مرا شبیه   کودکی   به گور   می‌کند   غزل

فقط که سنگ کوه نور دست من فتاده است

که چشم را به دست خویش کور می‌کند غزل

به آب طعنه می‌دهد فریب و  حیله بافته_

و ماهیانِ   خسته   را به تور  می‌کند غزل

برای شستشوی داغ‌های  مانده در خیال

شراب ناب   و باده  را ضرور  می‌کند غزل

به باغ قریه می‌برد،  میانِ  لاله‌  های ناب

مرا همیشه از خودم که دور می‌کند غزل

اگرچه چون خرابه‌ام، دلم شکسته، خسته‌ام! 

از این خرابه دم به دم ظهور می‌کند غزل….

۱۴۰۵/۰۴/۲۸

#محرابی_صافی

20 جولای
۱ دیدگاه

قصیدهٔ «فریاد مهاجر» 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

قصیدهٔ «فریاد مهاجر» 

ای آسمان! بگو که رهِ عدل و داد کجاست؟

فریادِ این شکسته‌ دلان را  مراد  کجاست؟

از خاکِ خویش  رانده شدیم  و  غریبِ  راه،

در این دیار ، منزلِ  امن  و  نهاد  کجاست؟

دیروز در   وطن   همه  از  بیمِ  تیغ  و   بند،

امروز   در   دیارِ   دگر   اعتماد    کجاست؟

آن  کس  که  از ستم  به  امیدِ  پناه  رفت،

جز زخمِ تازه، حاصلِ این اعتماد کجاست؟

از مرز ها گذشت   هزاران   دلِ  شکسته،

در کوه و دشت، حرمتِ جانِ نژاد کجاست؟

بسیار مادران به غمِ طفلِ خویش سوختند،

آن دستِ گرمِ  مهر و  رهِ امداد  کجاست؟

کودک  به  شانهٔ  پدر  از   خستگی  فتاد،

در چشمِ او فروغِ سحر، شادباد  کجاست؟

پیرِ   نحیف    مانده    میانِ       غبارِ    راه، 

آن سایهٔ کرامت و  برگِ  مراد   کجاست؟

با چشمِ خشم، بر رخِ   ما  می‌نگرند  خلق، 

آیینِ     مهربانیِ    فرزند   زاد   کجاست؟

لبخند ، زیرِ   بارِ  نگاهی    شکسته  شد،  

آن   حرمتِ    برادری   و اتحاد کجاست؟

ما نیز   آدمیم   و   ز یک   گوهر    آفریده،

این مرزهای کینه و این انقیاد  کجاست؟

فعالِ     حق   ،  خبرنگارِ     آزادهٔ    وطن،

امروز   بی‌  پناه  ، رهِ   اجتهاد  کجاست؟

با تهدیدِ مرگ و شکنجه گریخت  از  وطن،

امروز در جهان، نفسِ بی‌فساد کجاست؟

هر برگِ   پرونده،   هزاران   دلیل  داشت،  

در  دفترِ   زمانه  ، راهِ  استناد   کجاست؟

بر درگهِ   امید  ، بسی   سال ایستاده‌ایم،

پاسخ  به  این همه غمِ  بی‌داد کجاست؟

گفتند: «صبور باش، که فردا  رسد فرج»،  

آن صبحِ وعده‌ دادهٔ بی‌  انجماد کجاست؟

هر روز   وعده‌ای   و هزاران    امیدِ   تلخ،

پایانِ این  فریب  و رهِ   اعتقاد  کجاست؟

دل، خسته از سکوتِ جهان گشته سال‌ها،

فریادِ   پاسدارِ   حقوقِ   عباد   کجاست؟

ای   مدعیِ   عدالت  و   وجدانِ    روزگار، 

آیینِ   پاسداریِ   عهد   و نهاد  کجاست؟

گرچه ز ظلم، سینهٔ ما غرقِ  آتش است،  

پایانِ این شبِ ستم و انجماد  کجاست؟

گفتند:   «  عدلِ حق برسد   دیر یا زود»،  

آن روزِ   روشنِ ظفر  و اتحاد   کجاست؟

هر قطره   اشکِ کودکِ  آواره می‌پرسد:  

آغوشِ    گرمِ    مادرِ  آزاد  زاد  کجاست؟

هر مادرِ شکسته به هر شام می‌سراید:  

آن خانهٔ قدیم و گلستانِ شاد کجاست؟

آن رزمجوی  دیروز که  پاسِ وطن نمود،

امروز سهمِ او ز جهان اعتماد کجاست؟

آن  روزنامه‌  نگار   که   از   حق  قلم زد،

در دفترِ    زمانه    نشانِ  مراد کجاست؟

آن بانگِ داد خواهِ حقوقِ  بشر چه شد؟

در گوشِ مدعی، اثرِ این نهاد  کجاست؟

گر مدعی ز  عدل  و  ز انسانیت دم زند،

در محکِ عمل ، اثرِ  این  جهاد کجاست؟

ما دل به عدلِ  حضرتِ   دادار   بسته‌ایم،

بی‌داد اگر فزون شود، امتداد  کجاست؟

روزی رسد که   ظلم  فرو ریزد  از جهان،

آن صبحِ بی‌غبار و پر از اعتقاد کجاست؟

ای مهاجرِ غریب، دل از صبر خالی  مکن،

در هر نفس، نویدِ وصال و گشاد کجاست؟

فائز به اشکِ دیده نوشت این قصیده را،

ای داورِ ازل!  خبر از  روزِ  داد  کجاست؟

خلیل الله فائز تیموری 

۲۰/۳/۱۴۰۵–خورشیدی

تهران — ایران 

20 جولای
۱ دیدگاه

جدول حروف متقاطع شماره  (۱۱)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

با سپاس از همکار گرامی ما محترم انجنیر غلام جیلانی غیاثی ،

اینک جدول حروف متقاطع شماره (۱۱) را خدمت شما عزیزان

پیشکش می نماییم:

—————————-

برای آسانی حل این جدول خانه های یک حرفی نیز شرح داده شده است.

افقی:

۱-  اولین فدراسیون جهانی فوتبال (فیفا) در این کشور تأسیس گردید – نوعی دیگری از ورزش فوتبال – بهترین بازی کن تیم ملی ارژنتین.

۲-  یکی از حروف ربط – سر ویس – سر یاور – هم اول دارد و هم دوم.

۳- سر تاج موسیقی – به معنی ارسال توپ به هم تیمی – آنچه امباپه و مسی نسبت به همه یه ثمر رسانده اند و هم فریب دادن حریف را نیز گویند – شروع واردات.

۴- آغاز بهار – ختم بهار – در میان سبد – اخیر خزان.

۵- طلا با طل است – سر دبیر – خوش پوش و آراسته – در اینجا اروپا بی سر و بی پا شده – در اخیر هرات.

۶- پایان سر یال – آغاز روز خوب – رشته کوه های معروف اروپا که بازی های اسکی در دامنه آن نیز صورت می گیرد – آنچه در فوتبال شوت می شود – در بین گول.

۷- نام کاپیتان تیم ملی فرانسه در جام جهانی ۲۰۲۶ که زیاد ترین گول را از آن خود کرده است – قاضی القضات میدان ورزش فوتبال – انبور داکتر جراح و اگر نیافتید واحد پول انگلستان هم است.

عمودی:

۱-  گفتن «فوتبال ها» طور محاوره و عامیانه.

۲- پای گولکیپر – شروع میدان.

۳- اکبر بی کبر است – به معنی دروازه، جایی که توپ باید وارد آن شود تا گل حساب گردد.

۴- آخر میدان – در بین مکاتب است.

۵- مغازه بزرگ انگلیسی.

۶- میانه با میان است – در بین عساکر – سر کیله را ببرید.

۷- در بین کسی است – جامی که به تیم قهرمان می دهند.

۸- شروع فوتبال – با پا پاس می گردد.

۹- پیوند دهنده دو کلمه – هم پسر و دختر دارد و هم مادر و پدر.

۱۰- ابتدای تجارت – این حرف خورده می شود.

۱۱- آغاز سلام – هم یک حرف و هم یک عدد.

۱۲- آلو با لو – حرف عطف.

۱۳-  بالاترین سطح مسابقات یک ورزش در یک کشور و یا منطقه گفته می‌شود.

۱۴- باز هم حرف عطف – تکرار یک حرف در دو خانه.

۱۵-  با بحث زیاد مبحث زیاد می شود – با ب لب است – تکرار یک حرف در سه خانه.

۱۶- هم سیاه دارد ، هم سرخ و هم سبز ، اما بیرق افغانستان نیست – از حروفی است که نامش از دو طرف یکسان خوانده می‌شود.

۱۷-  اسم تیم معروف فوتبال ایتالیا.

حل جدول در هفته آینده . . .

20 جولای
۲دیدگاه

زنده یاد استاد امین الله پیرزاد هروی، انسان متعهد، خوش قلب و پاسدار حریم دوستی و برادری!

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

زنده یاد استاد امین الله پیرزاد هروی ،

انسان متعهد ، خوش قلب و پاسدار

حریم دوستی و برادری!

————————-

داشتن دوستان خوب ، همدل و مهربان نعمت بزرگیست که خداوند برایم اعطا نموده است ، یکی از این خوبان که با دریغ و درد دیگر در میان ما نیست و رخ در نقاب خاک کشیده استاد فقید مرحوم مغفور جناب الحاج امین الله پیرزاد هروی میباشد که چون برادر  برایم  عزیز ومهربان بود،  روانش را شاد وخشنود می طلبم.

خاطره ای دارم که بر میگردد به ۲۹ سال قبل از امروز ، زمانی که در سال ۱۹۹۷ خسرم مرحوم حفیظ الله رحیمی که از متشبثین طراز اول اقتصادی افغانستان بودند در شهر فرایبورگ از دنیا رفتند و من برای تهیه ی سنگ مزار شان به آن دوست و برادر بزرگوارم مرحوم پیرزاد نامه ای نوشتم و از ایشان خواستم تا این مأمول را برآورده سازند.

باور کنید یک هفته نگذشته بود که نامه ای همراه با دو جلد مجموعه ی از آثار شان را با متن زیبا برای سنگ قبر خسرم که با خط ثلث و نستعلیق نوشته شده بود برایم فرستادند. واقعن حیرت زده شدم و تصور نمودم که به محض رسیدن نامه ام ایشان دست بکار شده و فی المجلس آنرا آماده وارسال نموده اند.

این موضوع برای من بهترین درس زندگی شد که انسان باید با دوستان چنین خالصانه و مشتاقانه رفتار نماید.

آری ! زنده یاد استاد پیرزاد نمونه ی بارز از یک انسان متعهد ، خوش قلب و پاسدار حریم دوستی و برادری بودند.

روح شان  شاد ، یاد شان گرامی ، خاطرات شان جاودانه و راه شان پر رهرو باد.

محمد علی فرحتیار

۲۷ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

فرایبورگ – المان

 

19 جولای
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد(بخش پنجم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گلزار سردار
پیوسته به گذشته :
از کودکی گل را دوست داشتم. چهار، پنج سال بیش نداشتم. با خالقداد پسر خاله ام که چند سالی از من بزرگتر بود، نزد حیدر مرغزی سبق می خواندیم. هنگام رفع حاجت می رفتیم بیرون در باغچه برگد که اینک به مکان رفع حاجت خلق الله تبدیل شده بود. وسط باغچه چند بته گل گلاب قد کشیده بودند. و اکنون پر از گل سپید بودند. فقط به این درخت ها می دیدم و انگار اندرپیرامون من پر از مدفوع آدم های گوناگون نیست. تک درخت اکاسی حیاط کوچک خانه ما در جوار زیارت خواجه عبدل مصری که هر بهار جامه سپید می پوشید و عطری خوش می پراکند، مرا به شور می آورد. اکثرآ با پسر خاله ام می رفتم دولت خانه.
طاوس یگانه خاله من مرا مثل فرزندان خودش و حتا بیشتر ناز می داد. پس از آن که شکمی از غذا در می آوردیم و ساعتی می خوابیدیم با خالقداد می رفتم آن طرف جوی انجیل و به تماشای کشتزار های کوکنار، ذوق می زدیم و پایین و بالا می دویدیم.
دشت دشت گل های رنگارنگ و مقبول کوکنار در زیر آفتاب درخشان و نسیم ملایمی که از کوه تخت صفر می وزید تکان می خوردند گویا با آسمان لاجوردی دهن کجی می کنند. عیش ما وقتی به کمال می رسید که بته های کوکنار خوله می کردند و ما بی پروا آنها را می کندیم و پوست آن را می دریدیم و دانه های خوشمزه خشخاش را در دامن می ریختیم و تا خانه مشت مشت کپه می کردیم.
خلاصه گل برای من دروازه ی به سوی ادراک زیبایی هایی بود که همه جا در آسمان و زمین پراکنده است. گاهی که پدر مرا در بایسکل خود می برد سوی خیمه دوزان در امتداد جاده ولایت رنگ و عطر خوش گل صد برگ، گلاب، نسترن و طاوس مرا ذوق زده می کرد.
در چنین لحظه هایی دلم می خواست باغبان باشم و دایم با گیاه و گل زنده گی کنم.
یکی از کسانی که در کودکی مرا مجذوب می کرد سردار گل فروش بود. می لنگید، با لبخند و دیده گانی روشن و صمیمی. هر روز کراچی پر از گلدان های گل را در بازارهای شهر به گردش می آورد. هر گلدان او گویی باغچه ی پر از گل است. اگر تصادفی پولی داشتم گلدانی پر گل می خریدم. پس از مدتی گل من پژمرده می شد و اندک اندک می خشکید. مرگ گلدان مرا اندوهگین می ساخت. بارها این تجربه تکرار شد. نمی دانستم گل پرورش و نوازش نیاز دارد. سردار ( نام اصلی او را فراموش کرده ام) هر روز از گوالیان تا بازار های شهر کراچی خود را می کشید تا چند گلدانی بفروشد و بتواند هزینه خانواده اش را تامین کند. باری ازو پرسیدم، باغ کلانی داری، خندید و گفت، خیلی کلان. به آسمان اشاره کرد، باغ من آن جاست.
پرسیدم می توانم باغ گل تو را ببینم؟ گفت چرا نه. نشانی خانه اش را گرفتم. خانه ما با گوالیان نزدیک بود. کوچه ی کنار خانه را کوچه گوالیان می گفتند. عصر یک روز رکاب زدم و رفتم خانه سردار. دروازه نیمه باز بود. بوی خوش گل ها دماغ جان را تازه می ساخت، دروازه را کوبیدم. گل احمد بیرون آمد و گفت، بیا داخل. تو هنوز خردی و از تو رو نمی گیرند. خانهء کوچکی بود، در سمت شمال دالانچه ی بود و دو اتاق، در یک گوشه تنور و در کنار آن مطبخ ، چاه آبی در نزدیکی حیاط کوچک خانه پر از انواع گل بود. در دیوار گلدانهای پر گل آویزان بودند. خانم خانه مشغول آشپزی و دختر جوانی آبپاش در دست داشت و گلدان های دیواری را آب می داد. سردار دخترش را گفت، چای تیار کن.
در سمت جنوب باغچه صفه ی و بر آن گلیمی پهن شده بود. چنان می نمود که خانواده در تابستان بیشتر ازین صفه استفاده می کردند. خوب این باغچه سه قسمت است. این جا نگاه کن، در این جا تخم می پاشم و یا قلمه می کارم. این جا تمام قلمه های فیل گل و شمعدانی و انار است. در این حصه بته های پتونی، بنفشه، شب بو و عنتری. در قسمت آخر بته های گل آماده است که باید در گلدان جا بگیرد. در کنار دیوار تعدادی گلدان ها خالی روی هم چیده شده بودند. نزدیک آن کوت خاک که سیاه می زد. سردار توضیح داد. این خاک هم باید تربیت شود. خاک بسیار مهم است. هر گیاهی قوت خود را از ریشه می گیرد. ریشه در خاک مناسب و خوب فعال می شود. اگر خاک درست تهیه نشود هر گیاهی در آن افسرده می گردد و سرانجام نه گل می دهد و نه میوه و می خشکد. ریشه خیلی مهم است و غذای خوب برای ریشه های خوب حتمی است. خاک را غربال می کنم، در آن به اندازه شوره می ریزم ، مخلوط می کنم ومی گذارم که خوب آفتاب بخورد. آفتاب خاک را بارور می سازد. هوا و آفتاب کار خود را می کنند. با چنین خاکی و دست سردار گل بته ها به بار می نشینند و شکوفان می شوند. در آن وقت نه همه سخن او را فهمیدم. به نظرم رسید اگر تعداد گلدان ها زیاد باشند در آن صورت خوب تر است. بیشتر زنده می مانند.
شام آن روز روایت سردار را به پدرم گفتم. کاکا حاضر بود. پدر گفت، خوب ما هم باغچه ی درست  می کنیم. حیاط خانه ما بزرگ بود. در وسط حیاط پدر دایره بزرگی خط کشید. کاکا و بچه کاکاهای پدر که در خانه ما زنده می کردند و همه کارگران جراری بودند دست به کار شدند. باغچه را خوب بیل زدند. چند روز همین طور خاک هوا و آفتاب خورد. پدر یک دسته قلمه شمعدانی و چند دسته بته پتونی آورد. غلام که کارگر کارخانه صابون پزی پدر بود ( کارخانه در سمت شرق خانه در عمارتی جداگانه با حیاط جداگانه و ترتیبات ضروری) کلوخ کوب را برداشت. این کلوخ کوب برای میده کردن اِشخار استفاده می شد. خاک باغچه را کوبید و کوبید تا خوب نرم شد. پدر وسط دایره قلمه ها را کاشت و در اطراف آن بته های پتونی را. جوی آبی از باغ خانه می گذشت. چند سطل آب آوردند و باغچه را سیر آب کردند. به قول پدر باید چند روزی این نوباوه گان از تابش سوزان آفتاب در امان نگهداری می شدند. سه تا دستک دراز را درست مثل تیرک خیمه در زمین نصب کردند و آن را با گلیمی کهنه پوشاند و این طور باغچه در سایه پناه برد. پسان هنگامی این پوشش را بر داشتند معلوم شد که قلمه های شمعدانی جان گرفته اند و بته های پتونی تازه تر شده اند. هنوز یک ماه نگذشته بود که باغچه از گل شمعدانی و پتونی پوشیده شد. آخ چه قدر دلم می خواست باغبان پرورش گل باشم. اما به قول حافظ:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق   تدبیر   من   شود تقدیر

ادامه دارد …

 

19 جولای
۱ دیدگاه

زادهءافغانستانم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

زادهء افغانستانم

زادهء     افغانستانم   ،  اصل     افغانیستم

اصل   افغانی   منم  سچه   بدخشانیستم

دوست دارم  مردم   آزادهء   این  سرزمین

شکر حق من زادهء  افغان   خراسانیستم

چه بگویم من ز نمیروز ،بلخ  باستان یا کنر

زادهء   شهر ِ هرات ِ  از خطه ی جامیستم

افتخار  پکتیا ، پنجشیر  ، لوگر   هم  تگاب

من ز شهر بلبل خوش خوان ، لغمانیستم

است خروشان دره های سر کش این بوم و بر

من ز پغمان، غوربند،پنجشیر، بامیانیستم

افتخارم هر وجب از کوچه و هرشهر و ده

با غرورم ، سر بلند ، آزاد ، نورستانیستم

رنگ و  بو  دارد  انار  و  ارغوان ، نارنج ما

من ز  دندِ  سبز  کوهدامن  ،  پروانیستم

دوست دارم لهجهء شیرین هر قوم و تبار

خوش کلام یم، ښه ځوان، کندهاریستم

شهر کابل مهد علم است و فرهنگ بر همه

با غرور من زادهء این ملک ِ باستانیستم

جان به قربان وطندار میکنم (داؤد) همیش

من به فکر میهن و انسان و  انسانیستم

———————

داؤد عاشوری

هفدهم جولای ۲۰۲۶

ملبورن – آسترالیا

 

 

19 جولای
۱ دیدگاه

درس رندی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————

——————————–

درس رندی 

حالِ من نمی پرسد ، می میرم  ز هجرانش
خاکِ پای او بوسم   ، گر رسم  به  آستانش
راه عشق پیمایم، گرچه  صعب و پرخارست
تا  گلی  بدست آرم   ،  از  حریمِ  بوستانش
تا که جان به تن دارم ، بهر وصلتش کوشم
می رسم  به  کام  دل  ،  زیر  چترِ  زلفانش
درس  رندی   آموختم   ،  از   ملنگ  میخانه
در نظر صواب اُفتید ، هر  دلیل  و  برهانش
عشق  کرده   بربادم  ، هم    تبارِ   فرهادم
تیشه زد به فرق خویش، پوره کرد پیمانش
خنجری چو  شیدا شد ،  ره نَوَردِ صحرا شد
همطراز مجنون  شد  ، پاره  بین   گریبانش
پیروز باشید دوستان عزیز ، دعا گوی تان

شیخ مولوی خنجری

کابل چهار دهی .

 

18 جولای
۳دیدگاه

دیداری با محترم حاجی محمد اکرم کارگر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  شنبه مؤرخ  ۲۷ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

دیداری با محترم حاجی محمد اکرم کارگر

——————————————————-
گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.

از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.
پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.
 پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی، 
از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟
بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند. 
ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.
پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.
از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.
بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.
 من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.
چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب، با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند.
خدمت‌ شان مشرف شدم. 
واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم. 
بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار می شوند.
ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.
از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.
خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.
به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است.
با مهر و حرمت
احمد محمود امپراطور 
پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

 

17 جولای
۱ دیدگاه

خاطرات یک تبعیدی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خاطرات یک تبعیدی

من، همان تبعیدی سابقم،
اما نه آن تبعیدی که مرزبانان، مهر اخراج بر گذرنامه‌اش زدند، نه آن آواره‌ای که جغرافیا از او انتقام گرفت. من سال‌هاست که از خویشتن خویش تبعید شده‌ام، از سرزمین امن اندیشه، از وطن آرام یقین، از خانه‌ای که روزگاری روح در آن مأوا داشت.
سال‌هاست در هزارتوی ذهنی سرگردان زندگی می‌کنم که دیوارهایش از تردید ساخته شده و سقفش بر ستون‌های خاطره‌های شکسته استوار است. درونم شهری است که سال‌ها پیش سقوط کرده، اما هنوز صدای انفجارهایش در کوچه‌های حافظه می‌پیچد.
نگاهم دیگر شفاف نیست؛
تصویرها در مه گم شده‌اند.
افق‌ها را غبار تاریخ بلعیده است و پنجره‌های ذهنم را دودی سیاه پوشانده که نه خورشید حقیقت از آن عبور می‌کند و نه نسیم امید.
تاریخ، آن پیر هزارچهره، قبای کهنه و خرقه‌ی ژولیده‌ی خود را بر شانه‌های نحیف من انداخته است؛ قبایی که تار و پودش از خون، خیانت، تعصب، شکست و حسرت بافته شده است. هر چین آن، قصه‌ی نسلی است که فرصت زیستن را باخت و هر وصله‌ی آن، نشانی از زخمی است که هنوز خون می‌چکد.
گاه بوی تعفن سنت‌های پوسیده چنان جانم را می‌آزارد که گویی قرن‌هاست در گورستان اندیشه نفس می‌کشم؛ سنت‌هایی که نه حافظ کرامت انسان بودند و نه پاسدار ایمان، بلکه زنجیرهایی شدند بر دست و پای عقل، تا هر پرواز را پیش از تولد، خفه کنند و گاه، پارگی‌های همان قبای تاریخ چنان وسیع می‌شود که از شکاف‌هایش چهره‌ی برهنه‌ی سیاست را می‌بینم، سیاستی که نه هنر تدبیر، که صنعت فریب بوده است. سیاست‌مدارانی که وطن را نه خانه‌ی مردم، بلکه مزرعه‌ی قدرت خود دیدند؛ محصولش را برداشتند و خاکسترش را برای نسل‌های بعد به میراث گذاشتند.
کشورم…
سرزمینی که مردانش هنوز عظمت پنج‌هزارساله‌ی تمدن را بر شمله‌ی لنگی خویش حمل می‌کنند، اما از ساختن فردای فرزندانشان عاجزند. در هر سخن، از شکوه تاریخ می‌گوییم، اما در هر عمل، آینده را قربانی گذشته می‌کنیم. ما وارث تمدن شده‌ایم، بی‌آنکه تمدن را زندگی کنیم. از تاریخ، تنها تاریخ‌گویی را آموخته‌ایم؛ نه تاریخ‌سازی را.
سال‌هاست که خرد، قربانی هیاهوی شعار شده است.
دانایی، اسیر بازار شهرت و حقیقت، میان هیاهوی تعصب و منفعت، بی‌صدا جان داده است.
فرزندان این خاک، هر کدام به سویی رانده شدند؛
یکی در کمپ‌های یونان، دیگری در مرزهای ترکیه، آن یکی در خیابان‌های اروپا، و هزاران نفر دیگر در بیابان‌های امیدهای دفن‌شده.
پاسپورتمان، بیشتر از آنکه سند هویت باشد، گواهی سرگردانی است.
نام وطن را گاه با افتخار بر زبان می‌آوریم و گاه، از ترس قضاوت دیگران، آن را در سکوت پنهان می‌کنیم؛ گویی انسان می‌تواند از زادگاهش فرار کند، اما از خاطره‌ی آن هرگز.
گاه چوب (افغانی پدرسوخته) بودن را می‌خوریم و گاه در صف‌های طولانی اردوگاه‌های پناهندگی، ساعت‌ها و سال‌ها منتظر می‌مانیم تا شاید کشوری دیگر، اجازه‌ی نفس کشیدن به ما بدهد.
ما نه کاملاً این‌جاییم و نه آن‌جا.
نه رومی روم مانده‌ایم و نه زنگی زنگ.
در برزخی بی‌انتها ایستاده‌ایم، بی‌آنکه بدانیم مقصد کجاست و بازگشت به کدام خانه ممکن است.
سال‌هاست در فیل‌خانه‌ی مولانا زندگی می‌کنیم؛
هر کس دستی بر بخشی از حقیقت کشیده و همان را تمام حقیقت پنداشته است.
یکی خرطوم را دین نامیده،
دیگری گوش را سیاست،
آن یکی پا را قوم،
و دیگری دم را ایدئولوژی.
اما هیچ‌ کس چراغی نیاورده است.
تاریکی، بزرگ‌ترین فرمانروای ما بوده است؛
تاریکی نادانی، تاریکی تعصب، تاریکی خودشیفتگی و تاریکی فراموشی. هر خطایی که مرتکب می‌شویم، به حساب تقدیر می‌نویسیم.
هر شکست را مشیت الهی می‌خوانیم.
چنان با خدا سخن می‌گوییم که گویی او مسئول تمام انتخاب‌های نادرست ماست و ما تنها تماشاگر نمایش زندگی بوده‌ایم.
دو کتاب می‌خوانیم و گمان می‌کنیم حقیقت را به انحصار خود درآورده‌ایم. چند واژه می‌نویسیم و خود را پیام‌آور عصری تازه می‌پنداریم. نام روشنفکر بر خویش می‌نهیم، بی‌آنکه تاریکی‌های درونمان را بشناسیم. از آزادی سخن می‌گوییم، اما اسیر بت‌های ذهن خویشیم. از عدالت می‌نویسیم، اما در نخستین فرصت، عدالت را قربانی منفعت خود می‌کنیم.
کتاب می‌نویسیم و خیال می‌کنیم همان یونسیم که از شکم نهنگ، رسالت تازه‌ای یافته است؛ حال آنکه هنوز جرئت نکرده‌ایم از شکم خویشتن بیرون بیاییم.
ما هنوز نتوانسته‌ایم دو جوی آب را از هم جدا کنیم، اما برای نجات جهان نسخه می‌پیچیم.
بزرگ‌ترین تبعید، تبعید از وطن نیست؛
تبعید از خرد است.
تبعید از وجدان است.
تبعید از حقیقت است.
و ملتی که از اندیشیدن تبعید شود، هر کجا که زندگی کند، همچنان آواره خواهد بود.
شاید روزی بازگردیم؛
نه فقط به جغرافیای وطن، بلکه به انسان بودن.
به روزی که تاریخ، بار سنگین خود را از دوش ما بردارد و ما نیز دست از پرستش گذشته برداریم.
روزی که به جای افتخار کردن به استخوان‌های نیاکان، برای فرزندانمان آینده‌ای بسازیم.
آن روز، تبعید پایان خواهد یافت؛
نه با عبور از مرزها،
که با عبور از تاریکی‌های درون.
و شاید آن‌گاه، برای نخستین بار، وطن را نه بر نقشه، بلکه در آیینه‌ی وجدان خویش پیدا کنیم.
17 جولای
۳دیدگاه

مشاعرهٔ شاعران گرانمایه، ادیبان و عندلیبانِ رحلت‌ کردهٔ هرات قدیم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

16 جولای
۳دیدگاه

پاییز زمانه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۵ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

پاییز زمانه

گاهى که دلت به درد شد سخت مگیر

با   عالمى   در  نبرد  شد  سخت  مگیر

گاهى  که  سرت  هواى  بى تابى کرد

گرماى دلت چو  سرد شد سخت مگیر

تنها   تنها    رها   شدى    گر    در   باد

گر جمع  تو فردِ  فرد  شد سخت مگیر

پاییز    زمانه   رخنه   بر   عمرت    کرد 

گلگونه رخت چو زرد شد سخت مگیر

بر خیز   و   تقلّا   بنما  بیش   از  پیش

بر صبر خود  اقتدا  نما  بیش  از پیش

هان از  غم این  زمانه   بى تاب مشو

هان تکیه به  ایزد   بنما  خواب  مشو

از خواب گران  نه  هیچ  حاصل  گردد

نومیدىِ   تو  نه  رفع   مشکل   گردد

امید   به   ذات   حق   نما   پا    بگذار

در عرصه ى جد و  جهد  هر  جا بگذار

تو رحمت حق  بر سر ره خواهى دید

مشکل آسان و  غم  تبه خواهى دید

در هاى  جهان  گرت  ببندند  به  روى

حق باز کند تو گویى نه؟ خواهى دید

شیبا رحیمی

15 جولای
۱ دیدگاه

خطّاط بی‌خط

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۴ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خطّاط بی‌خط

باور   بارانی ام  را    آفتابی   کرد   و  رفت

سیل خشماگین او آخر خرابی کرد و رفت

با خمارِ مستی  چشمش  به هنگامِ وداع

در خراباتِ خدا  ما را  شرابی  کرد و رفت

صوفی دل هو زد و سوزِ جگر شد شعله‌ور

آتش‌ افروزِ  صفا  ما را کبابی  کرد و رفت

می‌ نوازد  بر سَرِ  منبر سرودِ  بی‌ خودی

خرقه‌پوش بی‌تحمل را ربابی کرد و رفت

با نگاهش شهر ما را شور مستی داد او

در  مدارِ  نیستی  آهنگ  هستی   داد او

بی‌خودی‌پرور شد و ننگ خودی را دود کرد

خود حجابِ  خویشتن  بودیم او نابود کرد

هر کجا دل می‌تپد موجِ فراسو جاری است

خواب ما آشفته‌گان آیینه‌ی بیداری است

ما خموشیم و انالحق  دار مستی پرورد

مرگ  مستی‌ پرورِ منصور  هستی پرورد

با شهیدِ عشق و مستی شمع‌آجین می‌شویم

بر مقام  جاودانی  جرأت‌ آیین می‌شویم

در نی‌ستانِ محبت بشنو از نی   گل کند

در زلالِ ناله ام صد چشمه از  می گل کند

در جهان بی‌خو دی خطّاط  بی‌ خطّیم ما

در شکوهِ آشنایی شطحی از شطّیم ما

شمس ما را آشنا با خطّ سوّم کرده  است

خوشهٔ شعر مرا مستانه در خُم کرده  است

جلوه‌نوشی حضرت عشقیم و سرشار  از شکوه

در خراباتِ خدا ما را شرابی  کرد و رفت

می‌چکد از چامه‌ام  اشکِ  تلاطم‌ پروری

باور بارانی  ام  را   آفتابی  کرد  و  رفت

دکتور عبدالغفور آرزو

هانوفر

۲۳/ ۴/ ۱۴۰۵خورشیدی

۱۴ جولای ۲۰۲۶م

 

 

15 جولای
۱ دیدگاه

انتقاد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۴ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

انتقاد

از بس  فریب  و  حیله‌ گری‌  ها زیاد  شد

هرکس که کج نشست همان زنده باد شد

گرگی که در لباس  سگش میش را درید

در حیرتم  که صاحب او  از چه  شاد  شد

بیچاره  و   فقیر  فراموش  گشتن   و 

دارندگان   پول  به   هر  گوشه   یاد  شد

از راز  ما  به  لحظه  جهان  را  خبر  نمود

تا   اختیار  نامه    به    دستان   باد   شد

بر کار شر  همیشه صمیمانه  کف  زدند!

از  کار  خیر  در  همه  جا  انتقاد  شد ….

محرابی صافی

 

 

14 جولای
۱ دیدگاه

جنونِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی

فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

…………………………………….

جنونِ عشق  

دل آرامی که نبود بی  وجودش  صبر و آرامم 

به پاس الفتش  جان دادم  و هرگز   نشد رامم 

به مرغ  دل   نباشد  قوت   پرواز   از  کویش 

که باشد خال و خط مشک سایش دانه و دامم 

میان او  و  من  یارب  حریفی   حائل   افتاده 

بزودی می‌کند این پرده داری زار و سرسامم

شتاب  آرزو   رسوای    افاقم    نمود    آخر 

جنون  عشق  او در بیکسی  ها  کرد  بدنامم 

فراموشی مرا از  پا فگند ای  تازه  مشتاقان 

نی پیغامی فرستد ، نی دهد پاسخ به پیغامم 

 نمی گنجد به اوراق دو عالم قصهٔ ( صابر

کجا تخمین توان کردن غم  آغاز  و انجامم . 

صابر هروی

 

14 جولای
۱ دیدگاه

خورشیدِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

خورشیدِ عشق

ز خود گم  گشته ایم  و راهِ پیدا را نمی دانیم

هزاران نکته می گوییم ولی معنا نمی دانیم 

ز دریایِ   محبت   موج  در موج  آشنا گشتیم

هنوز  آیینِ  یک  قطره  از آن  دریا  نمی‌دانیم

به عیبِ دیگران چون دیده بگشاییم در غفلت

که عیبِ   خویش را  در آیینه  اما  نمی‌ دانیم

هزاران  منزل  از اندیشه  پیمودیم  در   عالم

رهِی کز دل به سوی حق رود تنها نمی‌دانیم

به  نام  و  ننگِ  این  دنیا  دلِ  بی‌ اعتبار  آمد

سرایِ   عاریت  چون  منزلِ عقبا  نمی‌دانیم

چو پرگاریم و گردِخویش عمری گشته‌ایم آخر

ولی خورشیدِ عشق و قبلهٔ دل‌ها نمی‌دانیم

در این صحرایِ سرگردان که عمرِ ما نفس‌فرساست

جز آنچه رفت و آنچه می شود فردا  نمی‌دانیم

سیدجلال علی یار

ملبورن استرالیا

 جولای ۲۰۲۶

14 جولای
۳دیدگاه

حل معمای مسیر لین برق  شماره (۲) 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما محترم انجنیر غیاثی اینک

حل معمای هفته گذشته را خدمت شما خوبان

پیشکش می نماییم:

==========

حل معمای مسیر لین برق  شماره (۲) 

14 جولای
۱ دیدگاه

 آرزویِ  وصل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

 آرزویِ  وصل

چشمِ جانم را زِ داغِ خویش، گریان کرده‌ای

سینه‌ام را  چون  کبابِ  برّه،  بریان کرده‌ای

 ​چون هراتی  که  زِ  بیدادِ  زمان  تاراج  شد

 باغِ دل را بی‌بهار و خشک و ویران کرده‌ای

 ​مثلِ آن قحطی که افتاده‌ست در خاکِ وطن

سفرهٔ دل را تهی از  مهر  و  باران  کرده‌ای

 ​قایقِ دل را به شوقِ  ساحلت  راندم ولی

 ساحلم   را   قتلگاهِ    قایقِ  جان  کرده‌ای

 ​برقِ چشمت   آتشی در جانِ من انداخته

هرچه را اندوختم، یکباره سوزان  کرده‌ای ​

 مثلِ خرمایی که بر نخل است و  دستم کوته است

 آرزویِ  وصل را  در  سینه  زندان کرده‌ای

 ​پیر   گشتم   در   غبارِ  غربت  و   آوارگی

 حسرتِ یک لحظه دیدارت دو چندان کرده‌ای

یحیی  ماندگار

 

14 جولای
۳دیدگاه

در ستایش بزرگان ادب و عرفان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

در ستایش بزرگان ادب و عرفان

مخلصِ  پیرِ   هراتم  ،  عاشقِ   شیخِ  اجل

 پیروِ  حافظم  و  دل‌  دادهٔ   شعر   و   غزل

 با کلامِ مولوی  جان  می‌گشایم هر نفس

 تا بیابم   در دلِ    عرفان   ،  معنایِ   عمل

 مشکِ عطارم که از جان می‌دهد عطرِ صفا

 می‌برد دل را به کویِ عشق و دریایِ ازل

 بویِ بیدل می‌رس د از سینهٔ  آتش‌ نشان

 می‌نویسد   دردِ جان  را  با زبانِ  بی‌ بدل

 صائب و فردوسی و جامی، بخوانم با خضوع

 می‌برندم   در حقیقت  ، تا رهِ    نورِ  زُحل

 بایزید و  بوسعیدم  راه  را    روشن  کنند

تا نماند  در دلم  جز نورِ حق  ، گردِ   جدل

 خواجه عبدالله چراغِ راهِ سالک  می‌شود

 می‌رهاند جانِ من  را از فریب  و از دغل

 ناصرِ خسرو دهد در جانِ  من  نور و نوا

 تا نلغزم در رهِ  دنیا،  ز هر   مکر  و خلل

 گرچه شعرم در بحرِ رمل، نمی‌آید درست

 دل نمی‌خواهد جز این دریایِ  نابِ پرغزل

 شعر اگر گویم، برایِ حق بود، نه نام و نان

تا بماند   نامِ   نیکم   د ر دلِ  اهلِ عمل

از سنایی و عراقی و  کسایی تا خیام

 گل زِ هر بوستان  چینم  و بگیرم  در بغل

 ای بشیر، خواندی هزاران  شاعرِ شیوا بیان

 غوطه‌ور هرگز نگشتی بینِ  امواجِ رمل

بشیر احمد شیرین سخن

هرات – افغانستان

 

14 جولای
۱ دیدگاه

بوى سحر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

بوى سحر

 در آئینه  دیدم  که جهان  رنگ  دگر داشت

هر ذره ز خورشید ازل صد بال و پر داشت

پیمانه    اگر    خالی     از      آواز    محبت

 دریای  طرب نیز به  چشمم  خطر داشت

 بر شانه  شب مرغ  سحر  نغمه  سرایی

 تا صبح امید از نفسش صد بال و پر داشت

 از   کوچه   اندوه     گذشتم    به   تبسم

 هر زخم که بر سینه نشستم ثمر داشت

 آموختم   از   سرو   که   در   باد   حوادث

 سر داد ولی قامت او   شور ظفر داشت

 هر کس که دل خویش به آیینه  صفا داد

 در کشور جان تخت و نگین و گهر داشت

 دنیا گذر موج  و  غبار  است  و  فراموش

 خوش نام کسی ماند که آیین هنر داشت

 از لطف خدا نور یقین   در دل من ریخت

 این خانه ویران همه  بوی سحر داشت

 طیبه  اگر   شعر  تو   از   مهر   بجوشد

 هر بیت تو چون چشمه جان شور دگر داشت

طیبه احسان حیدری

سیدنی – استرالیا

14 جولای
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجاریشه می گیرد (بخش چهارم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

.

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

بازار خوش

================

پیوسته به گذشته :

ساقی خانه

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟

پنهان  خورید  باده  که   تعزیر  می کنند

ناموس  عشق  و رونق  عشّاق می برند

عیب  جوان   و  سرزنش   پیر  می کنند

جز   قلب    تیره  نشد   حاصل  و  هنوز

باطل  در این   خیال  که  اِکسیر می کنند

گویند   رمز  عشق  مگویید  و  مشنوید

مشکل  حکایتی  است که تقریر می کنند

ما از  برون  در شده  مغرور صد فریب

تا  خود  درون   پرده چه تدبیر می کنند

تشویش  وقت  پیر مغان  می دهند  باز

این سالکان نگر که چه با  پیر می کنند

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان در این  معامله  تقصیر می کنند

قومی به جدوجهد گرفتند وصل دوست

قومی   دگر  حواله  به  تقدیر می کنند

فی الجمله اعتماد  مکن  بر  ثبات دهر

کاین  کارخانه ایست که تغییر می کنند

می خور که شیخ و حافظ  و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنندـ

 

درکتاب روضات الجنات فی اوصاف مدینه الهرات ازقول معین الدین

زمچی اسفزاری مؤلف آن چنین می خوانیم:

دردوران تیموریان، هرات مرکزامپراتوری بزرگی بوده که شهرهای

تربت جام ، خواف ، تایباد ، قائن ، اسفزار و … از توابع  آن  خوانده

می شدند.

هرات ولایتی بود آبادان ، مردمان برای آموزش  ،  کار و زندگی از

هر سو به این ولایت می آمدند.

تساهل ، همدیگرپذیری ، مهمان نوازی وهمبستگی از شاخص های

اجتماعی ورفتاری باشنده گان هرات بوده است.

بدین جهت در هرات کدام قوم مشخصی را نمی توان به عنوان باشنده گان 

ا صلی و اکثریت  تعریف  کرد.  اما هر کس  که  در هرات  مدتی

طولانی زنده گی کرده است ، هراتی شده است . این  طور هراتی

خود یک هویت فرهنگی و اجتماعی است.

.

.

دربازارخوش مقابل کوچه آقای شریعت مسجدی بود و اندکی آن سوتر

درسمت چهارسو ساقی خانه ای، یعنی مناجات و خرابات در کنارهم.

در آن زمان هفتاد سال و اندی پیش، در هرات هیچ سرک یا جاده ی

اسفالت نشده بود. بازارها را هر خزان ریگ درشت می ریختند که

زیر سم اسبان گادی و مرکب ها وآدم ها برزمین می نشست وسطح

سرک سفت می شد. اگرچه در باران و برف گل آلود و دشوار گذر

می گردید.

در تابستان برای این که گرد وخاک اندکی کاهش یابد هرصبح بازار

ها را آب پاشی می کردند. جالب بود که در جوی بازار بیشتر اوقات

آب جریان داشت. کارگران تنظیفات بلدیه با بیل های قاشق مانند خود

آب جوی بازار را بر سطح سرک می پاشیدند. اکثر این کارگران از

ایران آمده بودند. آن زمان هرات تقریبن خودکفا بود. نه تنها خود کفا

که از هرات روغن و گوشت و برنج و چه چیزهای دیگری به ایران

می رفت. درست در برابر دوکان صابون فروشی پدرم ساقی خانه

موقعیت داشت. اغلب می دیدم که آدمها کنار دوکان درامتداد ساقی

خانه می نشستند چای وکشمش سیاه می خوردند. می گفتند این مردم

قینی هستند که همان قائنی است. قائن شهرکی نزدیک بیرجند است.

در ناحیه چهارم هرات تکیه خانه بیرجندیان شهرت داشت و شاید

امروز هم فعال باشد. این تکیه خانه می رساند که در آن روزگار از

یک سو در خراسان مرزی نبوده است. مردم بدون تشویش داشتن

ویزه اقامت به هر شهری که می خواستند مسکن می گزیدند. ساقی

خانه تیمچه یا دالانی سرپوشیده بود. امروز می فهمم که این ساقی

خانه و تیمچه حاجی موسی که در کنار حوض چهارسو موقعیت

دارد، از بقایای همان بازارهای سرپوشیده شاهرخیه است. دروازه

قدیمی ساقی خانه دایم باز بود. ازدروازه چند پله پایین می رفتی

در سمت راست پیر خرابات که سماواری داشت با دم و دستگاه

خود نشسته بود. پس ازان اتاق هایی در دو سمت دهلیزی و در دو

طبقه دیده می شد. هر اتاق پاتوق یکی دو نفر بود.  نمی دانم آدم ها

دراین جا زنده گی می کردند یا فقط برای کشیدن تریاک می آمدند.

روشنی دان های سقفی اندک نوری براین فضای دودآلود می پاشید.

بوی و عطر تریاک فضا را می اندود. در آن روزگارکشت و تولید

و تجارت تریاک رواج داشت. درهر دوکان عطاری می شد تریاک

به دست آورد. از تریاک قرص های کوچکی درست می کردند که

حَب بچه خرد می گفتند و شب هنگام مادران به کودک می دادند تا

آرام بخوابد و مزاحم نشود.                                                 

دریغ این اثر معماری قدیمی در سال های ۱۳۴۰ خراب شد و در

جای آن مارکت پوستین چون پینه ی ناجوری در نسج قدیمی شهر

هرات پدیدآمد.                                                                

اگر چنین اثری در سرزمینی که حاکمان آن اهل فرهنگ و کتاب

و مطالعه و دانش هستند، موقعیت می داشت، بی گمان به موزیم

تبدیل می گشت. این موزیم آدم  های  لاغر و ناتوانی را به گونه

مجسمه های طبیعی به نمایش می گذاشت. پیر سماواری رامی دیدند

که در چاینک های بَرشِی برای  شان  چای دم می کند و تریاک

می دهد. خود نیز گاهی دمی به چلم و چراغ می زند.              

در گوشه دیگر تیمچه اتاق مهاجرانی را  تماشا می کردند که از

آن سوی مرز به هرات آمده اند  تا کار  کنند و  نانی به کف آرند.

تاریخ تنها در ورق های کتاب ها نیست. مهمترین عنصر تاریخ

آثار مشهودی است که نسل های پیشین ازخود به یادگار می نهند.

هر چه هست. تاریخ زنده آثار معماری ازهر دست، مشهود ترین

تاریخ مردمان است.                                                       

ای هرات، زادگاه  فاجعه ها و تمدن ها ، چه  ظلم هایی که در

حق تو نشده است!                                                             

اگرچه هرات از نگاه جمعیت و مساحت گویا بزرگ تر شده است

اما از لحاظ آزادی، تساهل، همدیگرپذیری و آزاده گی در نتیجه

تسلط آدم هایی که خود شان را نماینده خدا معرفی می کنند، تا حد

غم انگیزی انقباض کرده است. آخر قرن ها  در هرات مسلمان و

هندو و عیسوی  و زردشتی  و  یهود  در  کنار همدیگر زنده گی

می کردند. هرات هم مکان مناجات بوده است وهم جای خرابات.

هر کس به هر باور و ذوقی می توانست محل  خود را پیدا کند.   

در کتاب  بدایع الوقایع اثر نامدار زین الدین  محمود واصفی

ویژه گی های هرات بازوسرشار از وارسته گی را به نیکویی  

می توانیم در یابیم. چه بودیم و چه شدیم؟                             

 

ادامه دارد . . .

11 جولای
۱ دیدگاه

تا واپسین نفس

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۲۰ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

من

چاره‌ای جز دوست داشتنت ندارم
تو
آن آرامش گمشده‌ایی
که هر بار
تنها با عطر صدایت،
از فراسوی نوار ها
باغ ایمانم
دوباره
سبز میشود
از تو
وطنی ساخته‌ام
که هر شب
به آن پناه می‌آورم
و نامت
در روشن‌ترین رگ های جانم
جریان دارد،
این عشق،
قرار یک عمر نیست
قرار ابدیت است
و من
تا واپسین نفس،
در تو
ادامه خواهم یافت.
میترا وصال

۷ جولای ۲۰۲۶ 
لندن – انگلستان

 

11 جولای
۳دیدگاه

مردم ِ لب دوخته

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۲۰ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

چه  توان  کرد  بگو   خلق ِ بر  افروخته  را

بنمائیم  به   کی؟  این  جگر ِ  سوخته   را

هر  کدام  از  دگری  درد  و  شکایت  دارد

کی  ملامت   بکند  آن  سر ِ  بفروخته   را

قرن ها جنگ ربوده  ست توان ِ من  و  تو

نیست قوت دگرش مردم ِ لب  دوخته  را

زین همه نغمۀ آشوب دگر خسته شدیم

ز  چه   تکرار    کنم    پند ِ   نیاموخته   را

بفریبند    به    تزویر    چو    ابنای ِ   دغل

بین    که   آتش   نزند خرمن ِ اندوخته را

مهر خاموشی بزن نیک همایون تو بلب

نصیحت  باد  بوَد   خلق ِ  بد   آموخته را

همایون شاه «عالمی»

۱۰ جولای ۲۰۲۶م

ورجنیا – امریکا

10 جولای
۱ دیدگاه

سفرنامۀ زندگی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

نــوای نـی و نـغـــمـۀ  آبـشار

هـوای خوش و دامـن کهسار

سـرود قناری، خرامان کبک

به شوق گل باغ  صوت هزار

سکوت شب و خلوت مهتاب

دل آسـمان بـر لـب  جـویـبـار

غروب طلایی و شـام  غریب

شود روز نو ازطلوع  آشکار

لب خشک صحرا زده  تبخال

و یا قهـر توفان و خشم  بحار

عـوالـم بسی در سیه چاله ها

گهی غیب وگاهی شودآشکار

به تابلوی هستی اگـر بنگرید

تجلی نور است در  چنگ تار

سیاه و سپید اسـت در کائنات

دونیرویی برکلّ هستی  سوار

دل ازنورِهستی منور  شدست

سـیاه و سپید انـد از یک تبار

چراجسم تاریک درپرده است

بُوَد بیش اگـرچه ز هر مقدار

کـشـد خامـۀ دل تابلوی رنگ

به قامـوس شـب ثابت و سیّار

دران بیکران رقص انواربین

چوگلهای رنگین درسبزه رار

زمـانی زمـیــن بـود آتشفشان

ولی چیـره شـد بارش  تند بار

زمستان یخ هم به پایان رسید

زمین زنده شد تا که آمد بهار

بهرحال بگذشت پنج انقراض

شدن زنده کرد باز  قلب فگار

زمین ذرۀ کـوچکی  در فـضا

که دارد ز هسـتی کل  یادگار

جهان در تغییر و تحول بُـوَد

نمانـد کسی در جهـان پایـدار

دهـان وا کند گاه گاهی زمین

کـنـد زلـزله خـلـق را  دغـدار

بمیزان عمرجهان هیچ نیست

دوروزی که آدم بُوَد  شهریار

سـفـرنـامـۀ زنـدگی در زمان

کتابی پر الـوان نقـش و نگار

ز تـرکیـب مغـلـق تنوع  نگـر

فزون ازحساب و کتاب  نظار

شده زنـدگی درطبیعت عجین

به قانـون هستی شده سازگار

جدا شـد زمام طبیعت چو دل

نهاد سربه زانـوی پروردگار

گرفتار اخلاق و قانون گشت

دلی درکمند وسری در فسار

نجیب زادۀ خیل اشـراف  شد

فضیلت نما و عـدالت  شـعار

در دوزخ بـرده داری  گشود

در آن برده گردید  ابزار کار

ربـود حـق ذاتی انسان و داد

به شاهان وزورآوران اختیار

به نام خـدا تیغ دو دم گـرفت

ببست وبکشت وبزد بی‏شمار

جـهانی ز رویای خـود آفـرید

که تا بی نهایت شـود ماندگار

اگرچه بنای تمدن خوش است

ولی انحصـاری  بـشد اقـتــدار

ببستند بـه زنجیر اوهـامِ ذهـن

دو پای عمل را چنین استوار

دهـد عقل دانا به مفهوم ذهـن

به هنگام کار و عمـل اعتبار

ز دهـقـان پـیر خـرد یاد گیـر

طریـق نگهداری از کـشتزار

بصحرای مغز وبه دنیای دل

گـیــاه مفـیـد و معـطــر بکار

بـه دکّان تـاریک ذهـن بـشـر

 به صد رنگ کالا شده انبار

فروشنده ومشتری رو به رو

سـلاح سخـن تیز  در کارزار

به غاردرون اژها خفته است

به تدبیر و دانش بگردد مهار

اگـر نـاخـودآگاه  تـلاطـم کـنـد

شکسته دلان را کند بی قرار

هراس آفرین درد ورنج کهن

ز دوران سرما و عهد شکار

از اعماق ذهن وزژرفای ژن

ز ژرفای ذهن وز اعماق ژن

برون کن اثرهای  زارو نزار

حذر کـن ز فـردای جنگ اتم

که هرگز نماند  یکی از هراز

اگر سود و سرمایه رنج آورد

زمین بهتر از خـانـۀ زرنگار

مـزن درّه بــر آرزوهـای دل

بـه نـام خـدا و بـه اسـم وقـار

چرامرده دل‏هاعاشق کش اند

تعصب کندعشق راسربه دار

درِعیش و مستی اگربسته اند

بنوشـید خُـم باده از چـشم یار

بقا در تمنای عـشـق دل است

که سوز خزان را کند نوبهار

نگاهی که بـر زنـدگانـی کنید

دهـد شـادمـانی، کـنـد دلفگار

غـم و اضطرابِ نهـانِ درون

گذارد روان را به زیـر فشار

کلید درخانه در دسـت ماست

اگر غـم درآید وگر غمگسار

برون ازمکان وزمان عالمی

که آدم نـدانـد یکـی از هـزار

رسول پویان

۳ جون ۲۰۲۶