۲۴ ساعت

31 آگوست
۱ دیدگاه

سرودِ هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ  ۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

سرودِ هستی

 تو اوجِ یک  غزلی ،شعرِ   عارفانه  تویی

 شروعِ  قصهُ  شیرینِ   عاشقانه   تویی

 سرودِ هستی و عشقی، نوای شادی و شور

 به  بزمِ  خلوتِ  دل  نغمه و  ترانه  تویی

 ستارگان همگی شاهد  و  گواهِ من اند

 در آسمانِ   دلم   ،آن   مَهِ   یگانه تویی

 گهی به خوابِ من آیی  و گه به رویایم

دلیلِ   چشمِ  تر  و  گریهّ  شبانه  تویی

 هوای  وصلِ  تو  از خاطرم   بدر   نرود

 که ماندگاری و هم عشقِ جاودانه تویی

 به یادِ روی تو سر می کنم به غربتِ تلخ

 برای  بودنِ  من  بهترین  بهانه  تویی.

 مریم نوروززاده هروی

 ششم آگست ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز “

 هلند

 

 

31 آگوست
۱ دیدگاه

تا سپیده دم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

 تا سپیده دم

دل   از   زمانه   کنده‌ام،   به    حرمتِ   ترانه‌ات

 به خوابِ من خوش آمدی، به صحنِ آشیانه‌ات

 ​بیا و یک نفس بمان، در این  سکوتِ  شب‌زده

که   زنده   می‌شود  دلم ، به  پچ‌پچِ  شبانه‌ات ​

نگاه کن که غصه‌ها ، چه ساده آب  می‌شوند

 به   لطفِ  خنده‌ای  زلال  و  تکیه‌گاهِ  شانه‌ات

 ​تو می‌رسی  و بوی گل ، تمامِ  خانه  می‌پرد

 نسیم ،   گیج   می‌شود ، ز  عطرِ  جاودانه‌ات

 ​بمان  که تا  سپیده‌دم  ، دوباره   سر   برآورم

شبانه   رو کند  دلم ،   به   سمتِ   آستانه‌ات

یحیی_ماندگار

هم‌سرایی ‌گروه ‌ادیبانه

سوم‌ سنبله / شهریور۴۰۵

۱

 

31 آگوست
۱ دیدگاه

  تحلیلی بر نوشتار رسول پویان «نگاهی به اوضاع اقتصادی افغانستان خاصه هرات در دورۀ دوم طالبان»

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

با گذشت زمان و کسب تجارب انسان به این درک میرسد که

اندیشه، تحلیل، نقد و فرهنگ روشنگرانه در یک سرزمین

میتواند خورشیدی در مقابل تاریکی، تعصب و افراطگرایی

باشد. افغانستان کنونی بیش از هر چیز به این خورشید

جهان افروز ضرورت دارد. امید که تاریکی جهل و تعصب

از سرزمین افغانستان دور شود.

با عرض حرمت 

نواب راصل

*******************

  تحلیلی بر نوشتار رسول پویان

«نگاهی به اوضاع اقتصادی افغانستان خاصه هرات

در دورۀ دوم طالبان»

۱۴۰۵

(تحلیل اقتصاد سیاسی بحران، ظرفیت‌ها و چشم‌انداز توسعه)

 مقدمه:

در این نوشته وضعیت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی افغانستان با تمرکز بر محور هرات در دورۀ دوم طالبان، اثر: رسول پویان، به طور فشرده تحلیل و بررسی می‏شود. افغانستان در چهار دهه گذشته همواره با بحران‌های پیوسته سیاسی، امنیتی و اقتصادی مواجه بوده است. تغییر نظام سیاسی در سال ۲۰۲۱ و بازگشت طالبان به قدرت، مرحله جدیدی از تحولات را در ساختار دولت، اقتصاد و جامعه افغانستان رقم زد. ولایت هرات به دلیل موقعیت جغرافیایی، ظرفیت‌های اقتصادی، نقش تاریخی در تجارت منطقه‌ای و جایگاه آن در شبکه‌های ترانزیتی، نمونه مهمی برای بررسی پیامدهای این تحولات محسوب می‌شود.

هرات در طول تاریخ یکی از مراکز مهم اقتصادی خراسان و افغانستان بوده است. موقعیت آن در مسیر ارتباطی میان آسیای مرکزی، ایران و افغانستان، همراه با منابع زراعتی، نیروی انسانی ماهر و سابقه دیرینه تجارت، این ولایت را به یکی از قطب‌های اقتصادی کشور تبدیل کرده است. با این حال، ظرفیت‌های اقتصادی هرات همواره تحت تأثیر بی‌ثباتی سیاسی، ضعف دولت‌سازی، جنگ‌های طولانی، فساد اداری و نبود یک برنامه توسعه پایدار قرار داشته است.

۱. ساختار اقتصادی هرات و چالش‌های تاریخی آن

اقتصاد هرات بر چند پایه اساسی استوار است:

  • زراعت و مالداری؛
  • تجارت داخلی و خارجی؛
  • ترانزیت کالا؛
  • صنایع کوچک و متوسط؛
  • خدمات تجارتی و مالی.

با وجود این ظرفیت‌ها، اقتصاد هرات مانند اقتصاد عمومی افغانستان با مشکلات ساختاری روبه‌رو بوده است. وابستگی شدید به واردات، ضعف تولید داخلی، کمبود زیرساخت‌های صنعتی، محدودیت دسترسی به سرمایه و نبود سیاست صنعتی منسجم، مانع تبدیل شدن این ولایت به یک مرکز بزرگ تولیدی منطقه‌ای شده است.

در دوره‌های مختلف سیاسی، از حکومت‌های پادشاهی تا جمهوری و دوره‌های جنگ، بخش خصوصی افغانستان با ناامنی و عدم ثبات مواجه بوده است. تاجران هرات، باوجود مشکلات سیاسی، نقش مهمی در توسعه تجارت و شکل‌گیری فرهنگ سرمایه‌گذاری در کشور داشته‌اند.

۲. پیامدهای اقتصادی انتقال قدرت در سال ۲۰۲۱

بازگشت طالبان به قدرت باعث شوک بزرگی به اقتصاد افغانستان شد. مهم‌ترین پیامدهای اقتصادی این دیگرگونی عجولانه عبارت‌اند از:

الف) کاهش منابع مالی خارجی

اقتصاد افغانستان در دو دهه پیش از ۲۰۲۱ به میزان زیادی وابسته به کمک‌های خارجی بود. قطع یا کاهش این کمک‌ها باعث:

  • کاهش نقدینگی؛
  • توقف بسیاری از پروژه‌های توسعه‌ای؛
  • افزایش فشار بر بودجه دولت؛
  • کاهش فعالیت اقتصادی.

گردید.

ب) بحران نظام بانکی

نظام بانکی افغانستان پس از ۲۰۲۱ با مشکلات جدی مواجه شد:

  • محدودیت روابط مالی بین‌المللی؛
  • کاهش اعتماد عمومی؛
  • کمبود نقدینگی؛
  • کاهش فعالیت‌های اعتباری.

با این حال، بحران بانکی افغانستان تنها نتیجه تغییر نظام سیاسی نبود؛ بلکه ریشه‌های آن در مشکلات پیشین مانند ضعف نظارت مالی، فساد و توسعه‌نیافتگی نظام مالی نیز وجود داشت. با انتقال قدرت به طالبان تشدید گردید.

ج) خروج سرمایه و نیروی انسانی

یکی از مهم‌ترین پیامدهای بحران سیاسی، مهاجرت گسترده متخصصان، کارآفرینان و نیروهای تحصیل‌کرده بود. این روند سبب کاهش سرمایه انسانی شد که یکی از مهم‌ترین عوامل رشد اقتصادی در هر کشور محسوب می‌شود.

۳. طالبان و مسئله دولت‌سازی اقتصادی

یکی از چالش‌های اصلی حکومت طالبان، نبود یک مدل روشن و جامع برای اداره اقتصاد مدرن است. اقتصاد معاصر نیازمند:

  • سیاست مالی شفاف؛
  • نظام بانکی کارآمد؛
  • حمایت از تولید داخلی؛
  • برنامه توسعه صنعتی؛
  • مشارکت بخش خصوصی؛
  • روابط اقتصادی پایدار با همسایگان، منطقه و جهان.

است.

تمرکز حکومت طالبان بیشتر بر تأمین درآمدهای جاری، جمع‌آوری مالیات و اداره ساختار موجود دولتی بوده است؛ اما هنوز یک برنامه جامع اقتصادی برای تحول ساختاری اقتصاد افغانستان ارائه نشده است. با نگاه تنگ و ایدئولوژیک افراطی به اقتصاد تدوین برنامۀ علمی و جامع بسیار دشوار و دور از ذهن می‏باشد.

۴. نظام مالیاتی و فشار اقتصادی بر جامعه

مالیات یکی از ابزارهای اساسی دولت‌ها برای تأمین خدمات عمومی و توسعه اقتصادی است. اما کارآمدی نظام مالیاتی وابسته به چند اصل است:

  • قانونی بودن؛
  • شفافیت؛
  • عدالت مالیاتی؛
  • بازگشت درآمدها به جامعه از طریق خدمات عمومی.

در افغانستان، مسئله اصلی تنها جمع‌آوری مالیات نیست؛ بلکه رابطه میان مالیات، پاسخگویی دولت و توسعه عمومی است. اگر درآمدهای مالیاتی صرف توسعه زیربناها، آموزش، صحت و حمایت از تولید نشود، فشار مالیاتی می‌تواند به کاهش توان اقتصادی مردم منجر شود.

۵. محدودیت‌های سیاسی و تأثیر آن بر توسعه

ثبات سیاسی یکی از پیش‌شرط‌های توسعه اقتصادی است. نبود مشارکت گسترده سیاسی، محدودیت فعالیت‌های مدنی و کاهش تعامل ممطقوی و بین‌المللی می‌تواند بر:

  • سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی؛
  • اعتماد اقتصادی؛
  • رشد بخش خصوصی؛
  • انتقال دانش و فناوری؛

اثر منفی بگذارد.

همچنین محدودیت‌های اعمال‌شده بر آموزش و اشتغال زنان، علاوه بر پیامدهای اجتماعی، آثار مستقیم اقتصادی دارد؛ زیرا نیمی از ظرفیت انسانی جامعه را از مشارکت کامل در اقتصاد بازمی‌دارد.

۶. ظرفیت‌های توسعه هرات

با وجود بحران‌های موجود، هرات همچنان دارای ظرفیت‌های مهم توسعه است:

زراعت و صنایع تبدیلی

توسعه صنایع غذایی، بسته‌بندی محصولات زراعتی و صادرات محصولات با ارزش افزوده می‌تواند اقتصاد محلی را تقویت کند.

تجارت و ترانزیت

موقعیت هرات میان ایران، آسیای مرکزی و سایر مناطق افغانستان فرصت بزرگی برای تبدیل شدن به مرکز تجارت منطقه‌ای ایجاد می‌کند.

صنایع کوچک و متوسط

حمایت از کارآفرینی، دسترسی به سرمایه و ایجاد محیط امن اقتصادی می‌تواند زمینه رشد بخش خصوصی را فراهم سازد.

معادن و منابع طبیعی

استفاده علمی و شفاف از منابع طبیعی می‌تواند منبع درآمد پایدار باشد، مشروط بر مدیریت قانونی و جلوگیری از بهره‌برداری غیرشفاف و خودسرانه.

۷. راهبرد پیشنهادی برای توسعه پایدار هرات و افغانستان

برای خروج از بحران اقتصادی، نیاز به یک برنامه ملی و علمی می‏باشد که شامل موارد زیر است.

  1. ایجاد ثبات سیاسی و حقوقی؛
  2. تقویت حاکمیت قانون و شفافیت مالی؛
  3. حمایت از تولید داخلی به جای اقتصاد صرفاً وارداتی؛
  4. سرمایه‌گذاری در آموزش و سرمایه انسانی؛
  5. ایجاد نظام بانکی قابل اعتماد؛
  6. توسعه همکاری‌های اقتصادی منطقه‌ای؛
  7. مشارکت دادن تمام اقشار جامعه در روند توسعه؛ شامل همه اقوام و طبقات و زنان که نیمی از جمعیت کشور اند.

نتیجه‌گیری

افغانستان و به‌خصوص هرات با بحران پیچیده‌ای مواجه است که نتیجه ترکیبی از جنگ‌های طولانی، ضعف دولت‌سازی، وابستگی اقتصادی، فساد و تحولات سیاسی اخیر می‌باشد. دوره دوم طالبان این بحران را با تغییر ساختار سیاسی، محدودیت‌های اجتماعی و کاهش ارتباطات بین‌المللی وارد مرحلۀ بحرانی تر و تازه‌ای کرده است.

با وجود این، هرات همچنان دارای ظرفیت‌های بزرگ اقتصادی است. آینده توسعه این ولایت وابسته به ایجاد یک نظام سیاسی باثبات، دارای گنجایش کافی، مدیریت علمی اقتصاد، استفاده از ظرفیت بخش خصوصی، هماهنگی لازم میان بخش خصوصی و دولتی و تدوین یک برنامه جامع توسعه ملی خواهد بود.

 تحلیل جامع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی افغانستان در دورۀ دوم طالبان

و راهبردهای برون‌رفت از بحران

 سخن آغازین

افغانستان در چهار دهۀ گذشته پیوسته در معرض جنگ، مداخله قدرت‌های خارجی، فروپاشی نهادهای حکمرانی، بحران مشروعیت سیاسی و وابستگی اقتصادی قرار داشته است. انتقال قدرت در اوت ۲۰۲۱ فصل تازه‌ای از این بحران را رقم زد؛ فصلی که با دگرگونی کامل ساختار سیاسی، کاهش تعاملات بین‌المللی، رکود اقتصادی، گسترش فقر، مهاجرت گسترده سرمایه انسانی و تضعیف نهادهای اداری همراه شد. در این میان، ولایت هرات به‌عنوان مهم‌ترین قطب تجاری و ترانزیتی افغانستان، نمونه‌ای گویا از وضعیت کلی اقتصاد کشور به شمار می‌رود.

بررسی این تحولات نشان می‌دهد که اقتصاد افغانستان تنها با مشکلات مالی یا تجاری روبه‌رو نیست، بلکه درگیر بحرانی چندلایه است که اقتصاد، سیاست، جامعه و نهادهای حکمرانی را هم‌زمان تحت تأثیر قرار داده است. بنابراین، تحلیل این وضعیت نیز باید ماهیتی میان‌رشته‌ای داشته باشد.

 بحران ساختاری اقتصاد افغانستان

اقتصاد افغانستان در شرایط کنونی بیش از آنکه با کمبود منابع طبیعی مواجه باشد، از ضعف نهادهای اقتصادی و سیاسی رنج می‌برد. این کشور از ذخایر قابل توجه معدنی، زمین‌های حاصلخیز، موقعیت ممتاز ترانزیتی و جمعیت جوان برخوردار است؛ اما نبود حکمرانی کارآمد، نااطمینانی سیاسی، محدودیت‌های نظام بانکی، کاهش سرمایه‌گذاری و ضعف زیرساخت‌ها مانع بهره‌گیری از این ظرفیت‌ها شده است.

از منظر اقتصاد نهادی، توسعه زمانی امکان‌پذیر است که امنیت حقوق مالکیت، ثبات قوانین، استقلال دستگاه قضایی، شفافیت مالی و پاسخگویی دولت برقرار باشد. در غیاب این مؤلفه‌ها، سرمایه‌گذاری کاهش می‌یابد، هزینه مبادله افزایش پیدا می‌کند و اقتصاد وارد چرخه رکود می‌شود.

هرات؛ موتور اقتصادی افغانستان

هرات در طول تاریخ مهم‌ترین دروازه تجاری افغانستان با ایران و آسیای مرکزی بوده است. بندر اسلام‌قلعه، راه‌آهن خواف–هرات، ظرفیت‌های کشاورزی، صنایع کوچک و متوسط، معادن و موقعیت جغرافیایی ممتاز، این ولایت را به یکی از مهم‌ترین مراکز اقتصادی کشور تبدیل کرده است.

با وجود این مزیت‌ها، اقتصاد هرات نیز از پیامدهای نااطمینانی سیاسی، کاهش سرمایه‌گذاری، مهاجرت سرمایه‌داران، خروج نیروی انسانی متخصص و وابستگی شدید به واردات آسیب دیده است. اگرچه تجارت مرزی همچنان ادامه دارد، اما رشد تجارت به‌تنهایی معادل توسعه اقتصادی نیست. توسعه زمانی تحقق می‌یابد که تجارت با تولید داخلی، ارزش افزوده و اشتغال پایدار پیوند بخورد.

بازار کار و سرمایه انسانی

یکی از مهم‌ترین چالش‌های اقتصاد افغانستان، کاهش کیفیت سرمایه انسانی است. مهاجرت متخصصان، محدود شدن فرصت‌های آموزشی و کاهش مشارکت اقتصادی، ظرفیت تولیدی کشور را تضعیف کرده است. سرمایه انسانی در نظریه‌های اقتصاد توسعه مهم‌ترین عامل رشد بلندمدت شناخته می‌شود؛ زیرا بهره‌وری، نوآوری و توان رقابت اقتصادی را افزایش می‌دهد.

محدود شدن مشارکت زنان در آموزش و بازار کار نیز آثار اقتصادی گسترده‌ای دارد. در بسیاری از مطالعات اقتصاد توسعه نشان داده شده است که افزایش مشارکت اقتصادی زنان با رشد تولید، افزایش درآمد خانوار و کاهش فقر ارتباط مستقیم دارد. از این رو، هرگونه محدودیت فراگیر بر دسترسی به آموزش یا اشتغال می‌تواند ظرفیت رشد اقتصادی را کاهش دهد.

نظام مالی، بانکی و بودجه

اقتصاد افغانستان برای بازگشت به مسیر رشد، نیازمند نظام مالی کارآمد، بانک مرکزی مستقل، شبکه بانکی قابل اعتماد و سیاست‌های پولی و مالی باثبات است. محدودیت دسترسی به ذخایر ارزی، کاهش ارتباط با نظام مالی بین‌المللی و ضعف بازارهای مالی، تأمین مالی تولید و سرمایه‌گذاری را دشوار کرده است.

بودجه عمومی نیز هنگامی می‌تواند به توسعه کمک کند که سهم مناسبی از آن به سرمایه‌گذاری در زیرساخت، آموزش، بهداشت، کشاورزی و صنعت اختصاص یابد. اگر بخش عمده بودجه صرف هزینه‌های جاری شود، ظرفیت رشد بلندمدت اقتصاد کاهش خواهد یافت.

تجارت خارجی و وابستگی وارداتی

تجارت خارجی افغانستان طی دهه‌های گذشته با کسری مزمن تراز تجاری همراه بوده است. صادرات کشور عمدتاً متکی بر مواد خام، محصولات کشاورزی و خشکبار است، در حالی که بخش عمده کالاهای صنعتی، انرژی، ماشین‌آلات و کالاهای مصرفی از خارج وارد می‌شود. این ساختار، اقتصاد را در برابر شوک‌های خارجی آسیب‌پذیر می‌کند.

در مقابل، توسعه صادرات با ارزش افزوده بالاتر، گسترش صنایع تبدیلی، حمایت از تولید داخلی و بهره‌گیری از مزیت‌های نسبی هرات و دیگر مناطق می‌تواند به کاهش این وابستگی کمک کند.

سرمایه‌گذاری و امنیت اقتصادی

سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی نیازمند محیطی است که در آن قوانین پایدار، امنیت حقوق مالکیت، شفافیت اداری، نظام قضایی قابل اعتماد، زیرساخت مناسب و ثبات اقتصادی وجود داشته باشد. سرمایه‌گذاران بیش از هر چیز به قابلیت پیش‌بینی آینده توجه می‌کنند. هرچه نااطمینانی سیاسی و اقتصادی بیشتر باشد، هزینه سرمایه‌گذاری نیز افزایش می‌یابد و خروج سرمایه شدت می‌گیرد.

 مهاجرت سرمایه و نیروی انسانی

مهاجرت گسترده تاجران، متخصصان و نیروهای ماهر یکی از مهم‌ترین پیامدهای بحران‌های اخیر است. این روند علاوه بر کاهش سرمایه مالی، موجب کاهش ظرفیت تولید، انتقال دانش و کارآفرینی نیز می‌شود. در عین حال، مهاجران می‌توانند در صورت ایجاد شرایط مناسب، به‌عنوان پلی برای انتقال سرمایه، فناوری و تجربه مدیریتی به کشور نقش‌آفرینی کنند.

پروژه‌های منطقه‌ای

پروژه‌هایی مانند تاپی، کاسا–۱۰۰۰، راه‌آهن‌های منطقه‌ای و توسعه کریدورهای ترانزیتی تنها در صورتی می‌توانند به موتور رشد اقتصادی تبدیل شوند که امنیت، همکاری منطقه‌ای و چارچوب‌های حقوقی لازم برای اجرای پایدار آن‌ها فراهم باشد. درآمد ترانزیتی به‌تنهایی جایگزین توسعه تولید داخلی نخواهد شد، بلکه باید مکمل سیاست صنعتی و توسعه زیرساخت‌ها باشد.

راهبردهای برون‌رفت از بحران

برون‌رفت افغانستان از وضعیت کنونی نیازمند مجموعه‌ای از اصلاحات هماهنگ و تدریجی است:

  1. ایجاد نظام حکمرانی پاسخگو و مبتنی بر قانون که اعتماد عمومی و امنیت حقوقی را تقویت کند.
  2. تدوین برنامه ملی توسعه با مشارکت متخصصان، دانشگاهیان، بخش خصوصی و نمایندگان اقوام و مناطق مختلف.
  3. سرمایه‌گذاری گسترده در آموزش، بهداشت و توسعه سرمایه انسانی، زیرا رشد پایدار بدون نیروی انسانی توانمند امکان‌پذیر نیست.
  4. تقویت کشاورزی، صنایع تبدیلی، دامداری، معادن و صنایع کوچک و متوسط به‌منظور افزایش اشتغال و کاهش وابستگی به واردات.
  5. اصلاح نظام بانکی و مالی، افزایش شفافیت بودجه و بهبود فضای کسب‌وکار.
  6. توسعه زیرساخت‌های حمل‌ونقل، انرژی و ارتباطات برای کاهش هزینه تولید و تجارت.
  7. بهره‌گیری از ظرفیت ترانزیتی افغانستان از طریق همکاری متوازن با همه همسایگان و شرکای منطقه‌ای.
  8. ایجاد بسترهای حقوقی و اقتصادی، امنیت و آزادی‏های لازم برای بازگشت سرمایه و مشارکت سازنده مهاجران و متخصصان افغانستانی در بازسازی کشور.
  9. کاهش فقر از طریق برنامه‌های هدفمند حمایت اجتماعی، اشتغال‌زایی و توسعه روستایی.
  10. تقویت دیپلماسی اقتصادی و گسترش همکاری‌های منطقه‌ای برای افزایش صادرات، جذب سرمایه و انتقال فناوری.

 نتیجه‌گیری

افغانستان امروز در نقطه تلاقی بحران‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و نهادی قرار دارد. ادامه این وضعیت می‌تواند چرخه رکود، فقر و مهاجرت را تشدید کند؛ اما در مقابل، ظرفیت‌های فراوان طبیعی، موقعیت ژئو‌اقتصادی ممتاز، جمعیت جوان و نقش ترانزیتی کشور نیز فرصت‌هایی ارزشمند برای بازسازی فراهم می‌آورند.

راه برون‌رفت از این وضعیت نه در اتکای صرف به کمک‌های خارجی و نه در تمرکز صرف بر امنیت نظامی، بلکه در ایجاد نهادهای کارآمد، توسعه سرمایه انسانی، تقویت تولید ملی، اصلاح ساختارهای اقتصادی، تعامل سازنده با منطقه و جهان و شکل‌گیری حکمرانی قانون‌محور نهفته است. تنها از رهگذر چنین رویکردی می‌توان زمینه را برای رشد پایدار، کاهش فقر، افزایش اشتغال و بازسازی اعتماد عمومی فراهم ساخت و افغانستان را از چرخه بحران‌های مزمن به مسیر توسعه و ثبات هدایت کرد.

افغانستان در دورۀ دوم طالبان؛ بحران ساختاری و راهبردهای برون‌رفت

(بر بنیاد اندیشه و تحلیل‌های رسول پویان)

افغانستان در دورۀ دوم حاکمیت طالبان با بحرانی چندبعدی و ساختاری روبه‌رو است که اقتصاد، سیاست، جامعه و فرهنگ را به‌گونۀ هم‌زمان تحت تأثیر قرار داده است. از دیدگاه رسول پویان، این بحران صرفاً پیامد ضعف مدیریتی یا رکود اقتصادی نیست، بلکه حاصل برهم‌کنش عوامل تاریخی، ساختارهای شکنندۀ حکمرانی، استمرار جنگ در اشکال متنوع، مداخلات قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، ضعف نهادهای ملی و سیاست‌هایی است که ظرفیت‌های توسعه کشور را محدود کرده‌اند. در این میان، هرات به‌عنوان مهم‌ترین قطب اقتصادی، تجاری و ترانزیتی افغانستان، نمادی از فرصت‌های از دست‌رفته و در عین حال ظرفیت‌های نهفته برای بازسازی اقتصاد ملی است.

تحلیل اقتصاد سیاسی افغانستان نشان می‌دهد که فروپاشی نهادهای حکمرانی، محدودیت تعاملات بین‌المللی، کاهش اعتماد سرمایه‌گذاران، ضعف نظام بانکی، فرار سرمایه، مهاجرت گستردۀ نیروهای متخصص، کاهش مشارکت اقتصادی و آموزشی بخش بزرگی از جامعه، و وابستگی شدید به واردات، اقتصاد کشور را در چرخه‌ای از رکود، فقر و آسیب‌پذیری قرار داده است. در چنین شرایطی، هرچند تجارت مرزی و درآمدهای گمرکی همچنان بخشی از منابع مالی کشور را تشکیل می‌دهند، اما بدون توسعه تولید داخلی، اصلاح نهادهای اقتصادی و افزایش بهره‌وری، این منابع به تنهایی قادر به ایجاد رشد پایدار نخواهند بود.

در این چارچوب، هرات به دلیل موقعیت ژئو‌اقتصادی ممتاز، مرزهای فعال با ایران و آسیای مرکزی، ظرفیت‌های کشاورزی، معدنی، صنعتی و ترانزیتی، می‌تواند موتور محرک اقتصاد افغانستان باشد. با این حال، تحقق این ظرفیت مستلزم ایجاد امنیت حقوقی، ثبات اقتصادی، سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها، تقویت صنایع تبدیلی، توسعه صادرات با ارزش افزوده، اصلاح نظام مالی و بانکی و بازگرداندن اعتماد بخش خصوصی است.

از منظر اقتصاد توسعه، مهم‌ترین سرمایه افغانستان نه معادن و منابع طبیعی، بلکه سرمایه انسانی آن است. استمرار مهاجرت نخبگان، کاهش کیفیت آموزش، محدود شدن فرصت‌های تحصیل و اشتغال، و خروج سرمایه‌های مالی و فکری، توان رقابت اقتصادی کشور را کاهش می‌دهد و شکاف توسعه را عمیق‌تر می‌سازد. بنابراین، بازسازی نظام آموزشی، تقویت دانشگاه‌ها، سرمایه‌گذاری در مهارت‌های تخصصی و بهره‌گیری از ظرفیت همه شهروندان، از جمله زنان و جوانان، از الزامات بنیادین توسعه پایدار به شمار می‌رود.

بر اساس این تحلیل، برون‌رفت افغانستان از وضعیت کنونی نیازمند اصلاحات بنیادین در عرصه‌های حکمرانی، اقتصاد و جامعه است. این اصلاحات شامل استقرار نظامی مبتنی بر قانون، تقویت نهادهای عمومی، تدوین راهبرد ملی توسعه، اصلاح نظام مالی و بانکی، حمایت از تولید داخلی، توسعه کشاورزی و صنایع، بهره‌برداری علمی و شفاف از معادن، گسترش زیرساخت‌های حمل‌ونقل و انرژی، و تبدیل افغانستان به حلقۀ اتصال اقتصادی آسیای مرکزی، جنوب آسیا و خاورمیانه است. همچنین، استفاده از ظرفیت‌های گستردۀ مهاجران افغانستانی در انتقال سرمایه، دانش و فناوری و گسترش دیپلماسی اقتصادی متوازن با همسایگان، منطقه و جامعه جهانی، می‌تواند روند بازسازی را شتاب بخشد.

جمع‌بندی اندیشه رسول پویان آن است که افغانستان، علی‌رغم برخورداری از منابع طبیعی فراوان، موقعیت ممتاز جغرافیایی و پیشینه تاریخی درخشان، در اثر ضعف نهادهای حکمرانی، استمرار بحران‌های سیاسی، فرسایش سرمایه انسانی و وابستگی اقتصادی، از مسیر توسعه بازمانده است.

عبور از این وضعیت تنها با ایجاد دولتی قانون‌محور و پاسخگو، توسعه سرمایه انسانی، تقویت تولید ملی، عدالت اجتماعی، مشارکت فراگیر همه اقوام و شهروندان، (به ویژه زنان) و تعامل سازنده و متوازن با منطقه و جهان امکان‌پذیر خواهد بود. تنها در چنین چارچوبی است که افغانستان می‌تواند از چرخه بحران‌های مزمن خارج شده و به سوی ثبات، رفاه و توسعه پایدار گام بردارد.

 راهبرد ملی برون‌رفت از بحران افغانستان

اگرچه افغانستان امروز با یکی از پیچیده‌ترین بحران‌های تاریخ معاصر خود روبه‌رو است، اما این بحران بن‌بست تاریخی نیست. تجربه کشورهای پس از جنگ مانند آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، ویتنام، رواندا، بوسنی و هرزگوین و حتی کره جنوبی نشان می‌دهد که جوامع جنگ‌زده نیز می‌توانند با اصلاحات ساختاری، دولت کارآمد، سرمایه‌گذاری در نیروی انسانی و برنامه‌ریزی علمی، مسیر توسعه را در پیش گیرند. افغانستان نیز، با وجود همه دشواری‌ها، از چنین ظرفیتی برخوردار است.

نخستین گام، ایجاد دولت ملی فراگیر، قانون‌مدار و پاسخگو است. هیچ اقتصاد پایداری بدون ثبات سیاسی، مشروعیت ملی، حاکمیت قانون، استقلال دستگاه قضایی و تضمین حقوق شهروندی شکل نمی‌گیرد. تجربه تاریخی افغانستان نیز نشان داده است که تمرکز قدرت، حذف نیروهای اجتماعی و سیاسی و اداره کشور بر پایه انحصار، نه‌تنها به ثبات نینجامیده، بلکه زمینه‌ساز استمرار بحران و مداخله خارجی شده است. از این‌رو، ایجاد ساختار حکمرانی که نماینده همه اقوام، مناطق و اقشار جامعه باشد، پیش‌شرط هرگونه بازسازی اقتصادی است.

دومین گام، تدوین یک راهبرد ملی توسعه اقتصادی است که بر ظرفیت‌های واقعی افغانستان استوار باشد. این راهبرد باید کشاورزی، دامداری، صنایع تبدیلی، معادن، انرژی، تجارت، ترانزیت و گردشگری تاریخی و فرهنگی را در قالب یک برنامه بلندمدت به یکدیگر پیوند دهد. افغانستان نباید صرفاً صادرکننده مواد خام و واردکننده کالاهای مصرفی باقی بماند، بلکه باید با ایجاد صنایع فرآوری، ارزش افزوده محصولات خود را افزایش دهد و از خام‌فروشی فاصله بگیرد.

در این میان، هرات می‌تواند به محور این تحول تبدیل شود. موقعیت جغرافیایی ممتاز، دسترسی به بازارهای ایران و آسیای مرکزی، زیرساخت‌های ترانزیتی، ظرفیت‌های صنعتی، کشاورزی و معدنی، این ولایت را به مناسب‌ترین نقطه برای شکل‌گیری یک قطب اقتصادی منطقه‌ای تبدیل کرده است. ایجاد مناطق آزاد تجاری، شهرک‌های صنعتی، مراکز فرآوری محصولات کشاورزی، توسعه صنایع معدنی و گسترش شبکه حمل‌ونقل می‌تواند هرات را به موتور رشد اقتصاد افغانستان بدل سازد و آثار آن به دیگر ولایات نیز سرایت کند.

سومین رکن توسعه، سرمایه انسانی است. هیچ کشوری بدون آموزش، دانشگاه، پژوهش، فناوری و نیروی کار متخصص به توسعه پایدار دست نیافته است. سرمایه‌گذاری در آموزش ابتدایی، متوسطه، آموزش‌های فنی و حرفه‌ای و آموزش عالی باید در صدر اولویت‌های ملی قرار گیرد. بازگشت متخصصان مهاجر، ایجاد مراکز پژوهشی و حمایت از نوآوری، زمینه را برای افزایش بهره‌وری و رقابت‌پذیری اقتصاد فراهم خواهد ساخت.

چهارمین محور، اصلاح نظام مالی و بانکی است. بانک مرکزی مستقل، شبکه بانکی سالم و فعال، نظام مالیاتی شفاف، بودجه‌ریزی مبتنی بر توسعه و حمایت از بخش خصوصی از ارکان اقتصاد مدرن به شمار می‌روند. نظام مالی باید از ابزار صرف تأمین هزینه‌های جاری دولت فراتر رود و به ابزاری برای تجهیز سرمایه، حمایت از تولید، اعطای اعتبار به صنایع و کشاورزی و تقویت کارآفرینی تبدیل شود.

پنجمین محور، بهره‌برداری علمی و شفاف از منابع طبیعی است. افغانستان از ذخایر بزرگ لیتیوم، مس، آهن، طلا، سنگ‌های قیمتی و عناصر کمیاب برخوردار است، اما این منابع تنها در صورتی به توسعه می‌انجامند که استخراج آن‌ها بر پایه قانون، شفافیت، رقابت سالم، حفاظت از محیط زیست و منافع نسل‌های حال و آینده انجام گیرد. تجربه بسیاری از کشورهای دارای منابع طبیعی نشان داده است که بدون حکمرانی مطلوب، ثروت طبیعی می‌تواند به «نفرین منابع» تبدیل شود، محیط را خراب کند، نه به عامل توسعه.

ششمین محور، دیپلماسی اقتصادی متوازن است. افغانستان باید از موقعیت جغرافیایی خود به‌عنوان پلی میان آسیای مرکزی، جنوب آسیا، خاورمیانه و چین بهره گیرد. پروژه‌هایی چون تاپی، کاسا–۱۰۰۰، راه‌آهن خواف–هرات، کریدور لاجورد و سایر مسیرهای ترانزیتی، زمانی به توسعه ملی کمک خواهند کرد که سیاست خارجی بر اصل توازن، همکاری منطقه‌ای و حفظ منافع ملی استوار باشد، نه وابستگی به یک قدرت بیرونی یا ورود به رقابت‌های ژئوپلیتیکی.

در نهایت، توسعه پایدار تنها با بازسازی اعتماد اجتماعی امکان‌پذیر است. اعتماد میان دولت و مردم، میان اقوام و مناطق، میان نخبگان و جامعه و نیز میان افغانستان و همسایگان، سرمایه‌ای است که بدون آن هیچ برنامه اقتصادی به نتیجه نخواهد رسید. این اعتماد از مسیر عدالت، مشارکت، شفافیت، احترام به کرامت انسانی و رعایت حقوق اساسی شهروندان شکل می‌گیرد.

بر پایه اندیشه رسول پویان، آینده افغانستان نه در تداوم اقتصاد مصرفی، وابستگی خارجی، مهاجرت سرمایه‌ها و فرسایش سرمایه انسانی، بلکه در استقرار حکمرانی ملی، اقتصاد تولیدمحور، توسعه دانش‌بنیان، بهره‌گیری از ظرفیت‌های تاریخی هرات و دیگر ولایات، و تبدیل افغانستان به چهارراه همکاری‌های اقتصادی منطقه نهفته است. اگر این راهبردها با اراده ملی، مدیریت علمی و مشارکت همگانی همراه شوند، افغانستان می‌تواند از کشوری گرفتار بحران‌های مزمن، به کشوری برخوردار از ثبات، امنیت پایدار، رشد اقتصادی، عدالت اجتماعی و جایگاهی مؤثر در اقتصاد منطقه تبدیل شود.

چشم‌انداز آینده افغانستان؛

از اقتصاد بحران به اقتصاد توسعه

یکی از مهم‌ترین آموزه‌های اقتصاد توسعه آن است که هیچ کشوری محکوم به فقر و عقب‌ماندگی نیست. آنچه سرنوشت ملت‌ها را رقم می‌زند، نه صرفاً میزان منابع طبیعی، بلکه کیفیت نهادهای سیاسی، نظام حکمرانی، سرمایه انسانی، فرهنگ کار، امنیت حقوقی و توانایی دولت در مدیریت منابع ملی است. افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. این کشور با وجود جنگ‌های طولانی، مداخلات خارجی و بحران‌های سیاسی، همچنان از ظرفیت‌های فراوانی برخوردار است که در صورت مدیریت علمی و ملی، می‌تواند بنیان یک اقتصاد پویا و مستقل را فراهم سازد.

از منظر اندیشه رسول پویان، بحران افغانستان تنها بحران اقتصاد نیست؛ بلکه بحران دولت، بحران مدیریت، بحران توسعه، بحران اعتماد و بحران هویت ملی و تاریخی نیز هست. این بحران‌ها به‌صورت زنجیره‌ای یکدیگر را بازتولید کرده‌اند؛ ضعف دولت، اقتصاد را تضعیف کرده، اقتصاد ضعیف موجب گسترش فقر و مهاجرت شده، مهاجرت سرمایه انسانی ظرفیت توسعه را کاهش داده و این چرخه بار دیگر ضعف دولت را تشدید کرده است. بنابراین، برون‌رفت از این وضعیت مستلزم شکستن این چرخه معیوب و جایگزین کردن آن با چرخه‌ای از اعتماد، تولید، سرمایه‌گذاری، آموزش و توسعه است.

افغانستان باید از اقتصاد مبتنی بر مصرف، کمک‌های خارجی و خام‌فروشی فاصله بگیرد و به سوی اقتصاد دانش‌بنیان، تولیدمحور و صادرات‌گرا حرکت کند. این تحول تنها با اصلاحات اداری و اقتصادی تحقق نمی‌یابد، بلکه نیازمند دگرگونی در نگرش توسعه، برنامه‌ریزی ملی و اولویت‌بندی سرمایه‌گذاری‌ها است. دولت آینده افغانستان باید منابع محدود مالی را به جای هزینه‌های غیرمولد، به آموزش، پژوهش، کشاورزی، صنعت، انرژی، فناوری، مدیریت آب و زیرساخت‌های ترانزیتی اختصاص دهد.

در این میان، هرات می‌تواند الگوی توسعه منطقه‌ای افغانستان باشد. این ولایت به سبب پیشینه تاریخی، موقعیت جغرافیایی، همجواری با ایران و آسیای مرکزی، ظرفیت‌های صنعتی، معدنی و کشاورزی، توان آن را دارد که به دروازه اقتصادی افغانستان تبدیل شود. توسعه هرات تنها به سود این ولایت نیست، بلکه می‌تواند محرک رشد اقتصادی سراسر کشور باشد. ایجاد شهرک‌های صنعتی، مناطق آزاد تجاری، مراکز فرآوری محصولات کشاورزی، توسعه صنایع معدنی، گسترش حمل‌ونقل ریلی و جاده‌ای و تقویت دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی، هرات را به محور اقتصاد ملی تبدیل خواهد کرد.

همچنین، افغانستان باید از تجربه کشورهای موفق آسیایی درس بگیرد. ژاپن، کره جنوبی، سنگاپور، مالزی و ویتنام نشان داده‌اند که سرمایه انسانی، نظم اداری، آموزش، فناوری و مدیریت علمی، حتی در غیاب منابع طبیعی گسترده، می‌توانند بنیان توسعه پایدار را شکل دهند. در مقابل، کشورهایی که با وجود منابع فراوان از حکمرانی ضعیف، فساد و بی‌ثباتی رنج برده‌اند، نتوانسته‌اند از ثروت طبیعی خود به سود جامعه بهره بگیرند. افغانستان نیز تنها زمانی خواهد توانست از منابع معدنی، زمین‌های حاصلخیز و موقعیت ژئو‌اقتصادی خود بهره‌برداری کند که نهادهای کارآمد، شفاف و پاسخگو در زیر یک سقف بزرگ و پرگنجایش ایجاد شوند.

از منظر اقتصاد سیاسی، افغانستان باید از میدان رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی به چهارراه همکاری‌های اقتصادی تبدیل شود. سیاست خارجی متوازن، توسعه دیپلماسی اقتصادی، گسترش همکاری با همسایگان و استفاده از ظرفیت سازمان‌های منطقه‌ای، می‌تواند جایگاه افغانستان را از یک بازیگر منفعل به یک شریک فعال در اقتصاد منطقه ارتقا دهد. پروژه‌هایی چون تاپی، کاسا–۱۰۰۰، راه‌آهن خواف–هرات، کریدور لاجورد و سایر مسیرهای ترانزیتی تنها زمانی ثمربخش خواهند بود که در چارچوب یک راهبرد ملی توسعه و منافع بلندمدت کشور مدیریت شوند.

در نهایت، توسعه اقتصادی بدون عدالت اجتماعی پایدار نخواهد بود. کاهش فقر، ایجاد فرصت‌های برابر، دسترسی همگانی به آموزش و خدمات درمانی، حمایت از اقشار آسیب‌پذیر، گسترش اشتغال مولد و مشارکت همه شهروندان در فرآیند توسعه، پایه‌های ثبات سیاسی و اجتماعی را استحکام می‌بخشد. جامعه‌ای که بخش بزرگی از سرمایه انسانی آن از چرخه آموزش، کار و مشارکت اقتصادی کنار گذاشته شود، و زنان حق تحصیل و کار نداشته باشند، نمی‌تواند به رشد پایدار دست یابد.

بر پایه این تحلیل، آینده افغانستان نه در تکرار چرخه‌های گذشته، بلکه در شکل‌گیری یک قرارداد اجتماعی نوین میان دولت و ملت، بازسازی نهادهای ملی، تقویت سرمایه انسانی، توسعه اقتصاد تولیدمحور و تعامل سازنده با منطقه و جهان نهفته است. اندیشه رسول پویان بر این اصل استوار است که تاریخ افغانستان، علی‌رغم همه تلخی‌ها، پایان نیافته است و این سرزمین با تکیه بر ظرفیت‌های انسانی، اقتصادی، فرهنگی و تمدنی خود می‌تواند از مرحله بحران عبور کرده و وارد عصر جدیدی از ثبات، توسعه و شکوفایی شود؛ مشروط بر آنکه منافع ملی، عقلانیت علمی، عدالت اجتماعی و برنامه‌ریزی راهبردی بر تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اقتصادی حاکم گردد.

مانیفست توسعه افغانستان در قرن بیست‌ویکم

اصول بنیادین برای خروج از بحران و ساختن دولت توسعه‌گرا

تجربۀ تاریخی افغانستان نشان می‌دهد که بحران این کشور تنها با تغییر حکومت‌ها، جابه‌جایی قدرت یا پایان جنگ نظامی حل نمی‌شود؛ زیرا ریشه‌های بحران در ضعف نهادهای سیاسی، اقتصاد غیرتولیدی، فقدان برنامه‌ریزی ملی، شکاف‌های اجتماعی، فرسایش سرمایه انسانی و وابستگی‌های بیرونی نهفته است. بنابراین، خروج افغانستان از وضعیت کنونی نیازمند یک دیدگاه جامع و درازمدت است که سیاست، اقتصاد، جامعه، فرهنگ و ارزش‏های تمدنی را در یک چارچوب واحد توسعه‌ای مورد توجه قرار دهد.

۱. ایجاد دولت توسعه‌گرا و نهادهای ملی

نخستین شرط توسعه، وجود دولتی است که فراتر از منافع گروهی، قومی یا جناحی، خود را مسئول منافع عمومی بداند. دولت توسعه‌گرا دولتی است که دارای برنامه، تخصص، شفافیت، پاسخگویی و توانایی مدیریت منابع ملی باشد. تجربه کشورهای موفق نشان داده است که بدون نهادهای بنیادین، قوی و همه شمول، حتی ثروت‌های طبیعی فراوان نیز نمی‌توانند رفاه عمومی ایجاد کنند.

افغانستان نیازمند عبور از دولت شخص‌محور، قوم‏محور و بحران‌محور به سوی دولت نهاد‌محور است؛ دولتی که قانون بر افراد مقدم باشد، اداره بر اساس شایستگی شکل گیرد و شهروندان بدون تبعیض قومی، زبانی، مذهبی، جنسیتی یا منطقه‌ای در ساختار ملی مشارکت داشته باشند.

۲. بازسازی اقتصاد تولیدمحور

اقتصاد افغانستان در دهه‌های گذشته بیشتر بر واردات، کمک‌های خارجی، اقتصاد غیررسمی و مصرف استوار بوده است. چنین اقتصادی نمی‌تواند استقلال و ثبات ایجاد کند. راه آینده، حرکت به سوی اقتصاد تولیدمحور است.

این تحول باید بر چند پایه استوار باشد:

  • توسعه کشاورزی مدرن و مدیریت منابع آب؛
  • ایجاد صنایع تبدیلی برای محصولات زراعتی؛
  • حمایت از صنایع کوچک و متوسط؛
  • توسعه صادرات؛
  • ایجاد زنجیره ارزش داخلی؛
  • کاهش وابستگی به واردات کالاهای اساسی.

افغانستان باید از کشوری که مواد خام صادر می‌کند و کالاهای ساخته‌شده وارد می‌نماید، به کشوری تولیدکننده و صادرکننده تبدیل شود.

۳. انقلاب در آموزش و سرمایه انسانی

بزرگ‌ترین سرمایۀ افغانستان نیروی انسانی آن است. ده‌ها سال جنگ، تعصبات قومی، مهاجرت و ضعف نظام آموزشی، این سرمایه را آسیب‌پذیر ساخته است. بازسازی افغانستان بدون بازسازی نظام آموزشی امکان‌پذیر نیست.

اولویت‌های ملی در این عرصه باید شامل موارد زیر باشد:

  • آموزش همگانی و باکیفیت؛
  • توسعه دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی؛
  • گسترش آموزش‌های فنی و حرفه‌ای؛
  • حمایت از پژوهش و فناوری؛
  • بازگشت متخصصان مهاجر؛
  • ایجاد فرصت برابر برای آموزش و کار همه شهروندان.

هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند با حذف بخش بزرگی از نیروی انسانی خود به توسعه پایدار دست یابد.

۴. مشارکت اقتصادی و اجتماعی زنان

توسعه اقتصادی بدون مشارکت زنان امکان‌پذیر نیست. زنان نیمی از جمعیت افغانستان را تشکیل می‌دهند و بخش بزرگی از ظرفیت علمی، مدیریتی و اقتصادی جامعه هستند.

تجربه کشورهای توسعه‌یافته نشان می‌دهد که افزایش مشارکت زنان در آموزش، بازار کار و فعالیت‌های اقتصادی، مستقیماً با رشد اقتصادی، کاهش فقر و افزایش رفاه اجتماعی ارتباط دارد.

افغانستان برای رسیدن به توسعه پایدار نیازمند سیاستی است که زنان را نه به‌عنوان نیروی حذف‌شده، بلکه به‌عنوان شریک اساسی در فرآیند توسعه ملی ببیند.

۵. بازسازی نظام مالی و اقتصادی

اقتصاد مدرن بدون نظام مالی سالم شکل نمی‌گیرد. افغانستان نیازمند:

  • بانک مرکزی مستقل و حرفه‌ای؛
  • نظام بانکی شفاف؛
  • قوانین روشن برای سرمایه‌گذاری؛
  • نظام مالیاتی عادلانه؛
  • بودجه‌ریزی مبتنی بر توسعه؛
  • حمایت از کارآفرینی و سرمایه‌گذاری داخلی.

مالیات باید ابزار توسعه باشد، نه وسیله فشار اقتصادی بر مردم. درآمدهای دولتی زمانی مشروعیت پیدا می‌کند که در خدمت زیرساخت، آموزش، صحت، اشتغال و رفاه عمومی مصرف شود.

۶. تبدیل هرات به محور توسعه منطقه‌ای

هرات در طول تاریخ یکی از مراکز مهم تمدنی، اقتصادی و تجاری خراسان بوده است. موقعیت جغرافیایی، نیروی انسانی، ظرفیت‌های کشاورزی، صنایع دستی، تجارت مرزی و نزدیکی به بازارهای منطقه‌ای، این ولایت را به یکی از مهم‌ترین نقاط توسعه افغانستان تبدیل کرده است.

راهبرد توسعه هرات می‌تواند شامل موارد زیر باشد:

  • ایجاد مرکز بزرگ تجارت منطقه‌ای؛
  • توسعه بندر اسلام‌قلعه به کریدور اقتصادی و بندر قره تپه (تورغنیدی) با آسیای میانه.
  • تقویت صنایع تولیدی؛
  • ایجاد شهرک‌های صنعتی پیشرفته؛
  • توسعه صادرات محصولات کشاورزی؛
  • گسترش راه‌آهن و شبکه ترانزیتی؛
  • پیوند دانشگاه، صنعت و بازار.

رشد هرات می‌تواند به الگویی برای توسعه متوازن سایر ولایات افغانستان تبدیل شود.

۷. مدیریت منابع طبیعی و معادن

معادن افغانستان فرصت بزرگی برای توسعه هستند، اما بدون مدیریت علمی و شفاف می‌توانند به عامل فساد و بحران تبدیل شوند. بهره‌برداری از منابع طبیعی باید بر اساس اصول زیر انجام گیرد:

  • شفافیت قراردادها؛
  • حفظ منافع ملی؛
  • جلوگیری از تاراج منابع؛
  • رعایت معیارهای محیط زیستی؛
  • سرمایه‌گذاری درآمدهای معدنی در توسعه نسل‌های آینده.

منابع طبیعی زمانی ثروت ملی حسوب می‌شوند که به آموزش، اشتغال، صنعت و رفاه اجتماعی تبدیل گردند.

۸. دیپلماسی اقتصادی و جایگاه منطقه‌ای افغانستان

افغانستان نباید تنها میدان رقابت قدرت‌های بزرگ باشد؛ بلکه باید به پل ارتباطی میان مناطق اقتصادی تبدیل شود.

سیاست خارجی اقتصادی افغانستان باید بر پایه:

  • همکاری با کشورهای همسایه؛
  • توسعه تجارت منطقه‌ای؛
  • جذب سرمایه‌گذاری؛
  • مشارکت در پروژه‌های انرژی و ترانزیت؛
  • حفظ استقلال تصمیم‌گیری ملی

استوار باشد.

موقعیت جغرافیایی، استراتژیک و ژئوپلیتیک افغانستان، اگر با مدیریت درست همراه شود، می‌تواند از یک عامل آسیب‌پذیری به یک فرصت بزرگ اقتصادی تبدیل گردد.

جمع‌بندی

افغانستان برای خروج از بحران تاریخی خود نیازمند یک تحول عمیق فکری و ساختاری است. مسئله اصلی تنها فقر اقتصادی نیست؛ بلکه ضعف نهادها، فقدان برنامه توسعه، کاهش سرمایه انسانی و نبود اعتماد عمومی است.

راه نجات افغانستان در جنگ دائمی، وابستگی خارجی یا اقتصاد مصرفی نیست؛ بلکه در ساختن یک دولت ملی فراگیر مردمی بر بنیاد انتخابات، اقتصاد تولیدمحور، جامعه دانش‌بنیان و نظامی مبتنی بر عدالت و مشارکت عمومی قرار دارد.

بر بنیاد تحلیل رسول پویان، افغانستان دارای ظرفیت‌های بزرگ تاریخی و انسانی است؛ اما این ظرفیت‌ها تنها زمانی شکوفا می‌شوند که سیاست در خدمت توسعه قرار گیرد، اقتصاد از وابستگی رهایی یابد، علم و تخصص جایگزین تعصب و انحصار گردد و همه شهروندان در ساختن آینده کشور سهم داشته باشند.

برنامۀ عملیاتی پنج‌ساله برای نجات اقتصاد افغانستان و بازسازی هرات

از اقتصاد بحران‌زده به اقتصاد تولیدی، منطقه‌ای و پایدار

تحلیل وضعیت افغانستان نشان می‌دهد که مشکل اصلی کشور تنها کمبود منابع نیست، بلکه فقدان یک نظام هماهنگ برای تبدیل منابع به توسعه است. افغانستان دارای زمین‌های زراعتی، معادن، موقعیت ترانزیتی، نیروی انسانی جوان و ظرفیت‌های تاریخی فراوان است؛ اما نبود مدیریت علمی، ضعف نهادها، بی‌ثباتی سیاسی و فقدان برنامه‌های درازمدت، این ظرفیت‌ها را به فرصت‌های از دست‌رفته تبدیل کرده است.

بنابراین، راهبرد بازسازی باید از پروژه‌های پراکنده و کوتاه‌مدت عبور کرده و به سوی یک برنامۀ ملی پنج‌ساله حرکت کند که اهداف مشخص، منابع مالی روشن، شاخص‌های سنجش و نهادهای مسئول داشته باشد.

محور نخست: تثبیت بنیان‌های حکمرانی اقتصادی

۱. ایجاد نظام برنامه‌ریزی ملی توسعه

افغانستان نیازمند یک نهاد مستقل برنامه‌ریزی اقتصادی است که وظیفۀ آن تدوین چشم‌اندازهای کوتاه‌مدت، میان‌مدت و درازمدت باشد. این نهاد باید بر اساس داده‌های علمی، ظرفیت‌های منطقه‌ای و نیازهای واقعی جامعه برنامه‌ریزی کند.

وظایف اساسی آن:

  • تدوین استراتژی توسعه ملی؛
  • تعیین اولویت‌های سرمایه‌گذاری؛
  • هماهنگی میان وزارت‌ها و ولایات؛
  • ارزیابی پروژه‌های اقتصادی؛
  • جلوگیری از مصرف منابع در پروژه‌های غیرضروری.

بدون برنامه‌ریزی علمی، حتی کمک‌های خارجی و درآمدهای داخلی نیز نمی‌توانند به توسعه پایدار منجر شوند.

محور دوم: احیای تولید داخلی

۲. انقلاب کشاورزی و امنیت غذایی

کشاورزی باید از یک فعالیت سنتی معیشتی به یک بخش اقتصادی مدرن تبدیل شود.

برنامه‌های ضروری:

  • مدیریت علمی آب؛
  • بازسازی شبکه‌های آبیاری؛
  • توسعه باغداری مدرن؛
  • حمایت از محصولات صادراتی؛
  • ایجاد سردخانه‌ها و مراکز بسته‌بندی؛
  • توسعه صنایع تبدیلی کشاورزی.

هرات در این زمینه ظرفیت ویژه دارد. محصولات باغی، خشکبار، زعفران، گیاهان دارویی و محصولات زراعتی این ولایت می‌توانند به بازارهای منطقه صادر شوند.

 محور سوم: توسعه صنعت و اشتغال

۳. ایجاد اقتصاد کارآفرین

یکی از مشکلات اساسی افغانستان، نبود فرصت‌های شغلی پایدار است. مبارزه با بیکاری تنها با استخدام دولتی ممکن نیست؛ بلکه باید بخش خصوصی مولد توسعه یابد.

راهکارها:

  • ایجاد صندوق حمایت از کارآفرینی؛
  • اعطای وام‌های کوچک و متوسط؛
  • حمایت از صنایع خانگی؛
  • توسعه شهرک‌های صنعتی؛
  • آموزش مهارت‌های فنی؛
  • پیوند میان دانشگاه و بازار کار.

هرات می‌تواند به مرکز صنایع متوسط افغانستان تبدیل شود؛ به‌ویژه در بخش‌های:

  • مواد غذایی؛
  • نساجی؛
  • مصالح ساختمانی؛
  • ماشین‌آلات سبک؛
  • بسته‌بندی محصولات صادراتی.

محور چهارم: اصلاح تجارت و ترانزیت

۴. تبدیل افغانستان از مسیر عبوری به مرکز اقتصادی منطقه

افغانستان نباید تنها مصرف‌کنندۀ کالاهای خارجی باشد. موقعیت جغرافیایی کشور باید به سرمایه اقتصادی تبدیل شود.

سیاست‌های ضروری:

  • کاهش وابستگی به واردات؛
  • حمایت از صادرات؛
  • ایجاد مراکز تجاری منطقه‌ای؛
  • دیجیتالی کردن گمرکات؛
  • مبارزه با فساد گمرکی؛
  • توسعه راه‌های ترانزیتی.

هرات با داشتن مرز اسلام‌قلعه می‌تواند دروازۀ اصلی تجارت افغانستان با ایران و مسیر ارتباط با خلیج فارس باشد. بندر تورغندی (قره تپه) جنوب، مناطق مرکزی و غرب افغانستان را از طریق ترکمنستان به آسیای میانه پیوند می‏دهد.

محور پنجم: بازسازی نظام بانکی و سرمایه‌گذاری

۵. ایجاد اعتماد اقتصادی

سرمایه بدون اعتماد وارد کشور نمی‌شود. سرمایه‌گذار نیازمند امنیت حقوقی، ثبات اقتصادی و پیش‌بینی‌پذیری قوانین است.

اصلاحات ضروری:

  • استقلال بانک مرکزی؛
  • تقویت بانک‌های تجارتی؛
  • حمایت از سرمایه‌گذاران داخلی؛
  • تضمین حقوق مالکیت؛
  • ایجاد بازارهای مالی سالم؛
  • مبارزه با پول‌شویی و فساد.

همچنین باید برای بازگشت سرمایه‌های مهاجران افغانستانی برنامه ویژه تدوین شود. میلیون‌ها افغان در خارج دارای تجربه، سرمایه و دانش اقتصادی هستند که می‌توانند در بازسازی کشور نقش اساسی ایفا کنند.

محور ششم: بازگرداندن سرمایه انسانی

۶. برنامۀ ملی بازگشت متخصصان

فرار مغزها یکی از بزرگ‌ترین خسارت‌های افغانستان است. مهندسان، پزشکان، استادان دانشگاه، متخصصان اقتصادی و کارآفرینان، سرمایه‌های حیاتی کشور هستند.

راهکارها:

  • ایجاد مشوق‌های بازگشت؛
  • تأمین امنیت شغلی متخصصان؛
  • ایجاد مراکز تحقیقاتی؛
  • مشارکت مهاجران در پروژه‌های ملی؛
  • استفاده از فناوری ارتباطی برای همکاری متخصصان خارج از کشور.

بازسازی افغانستان بدون بازگشت دانش و تخصص امکان‌پذیر نیست.

محور هفتم: توسعۀ اجتماعی و کاهش فقر

۷. ساخت جامعۀ توانمند

اقتصاد تنها ارقام تولید و درآمد نیست؛ هدف نهایی آن بهبود زندگی انسان‌ها است.

اولویت‌ها:

  • مبارزه با فقر شدید؛
  • توسعه خدمات صحی؛
  • گسترش آموزش عمومی؛
  • حمایت از خانواده‌های آسیب‌پذیر؛
  • ایجاد فرصت‌های برابر اقتصادی.

جامعه‌ای که اکثریت آن گرفتار فقر باشد، نمی‌تواند ثبات سیاسی و اقتصادی پایدار داشته باشد.

محور هشتم: برنامۀ ویژه توسعۀ هرات

۸. هرات؛ آزمایشگاه توسعه افغانستان

برای استفاده از ظرفیت‌های هرات، یک برنامۀ ویژه توسعه منطقه‌ای پیشنهاد می‌شود:

بخش صنعت:

  • ایجاد پارک‌های صنعتی؛
  • حمایت از تولیدکنندگان داخلی؛
  • جذب سرمایه‌های مهاجران هراتی.

بخش تجارت:

  • تبدیل اسلام‌قلعه به مرکز بزرگ تجاری؛
  • توسعه خدمات گمرکی مدرن؛
  • ایجاد بازارهای صادراتی.

بخش زراعت:

  • صنایع بسته‌بندی؛
  • صادرات خشکبار؛
  • توسعه زنجیرۀ ارزش محصولات کشاورزی.

بخش دانش:

  • تقویت دانشگاه‌ها؛
  • ایجاد مراکز تحقیقاتی؛
  • پیوند علم و صنعت.

نتیجه نهایی برنامۀ پنج‌ساله

افغانستان برای خروج از بحران به یک تغییر بنیادی در فلسفۀ اداره کشور نیاز دارد: گذار از اقتصاد بقا به اقتصاد توسعه، از مصرف به تولید، از وابستگی به خوداتکایی، از مدیریت شخصی به مدیریت نهادی و از بحران دائمی به برنامه‌ریزی ملی.

بر اساس این دیدگاه، نجات افغانستان نه در انتظار کمک‌های بیرونی، بلکه در ساختن ظرفیت‌های داخلی، استفاده از سرمایه انسانی، ایجاد نهادهای سالم و تبدیل موقعیت جغرافیایی کشور به فرصت اقتصادی نهفته است.

هرات در این میان می‌تواند نقطۀ آغاز این تحول باشد؛ زیرا تاریخ این شهر نشان داده است که هرگاه امنیت، مدیریت و فرصت فراهم شود، توانایی تبدیل شدن به یکی از مراکز بزرگ اقتصادی منطقه را دارد.

بنابراین، مسئلۀ اصلی افغانستان کمبود امکانات نیست؛ بلکه مسئلۀ اصلی چگونگی سازمان‌دهی، مدیریت و به‌کارگیری امکانات موجود در مسیر توسعه ملی است.

درس‌های جهانی برای بازسازی افغانستان

چرا برخی کشورهای جنگ‌زده موفق شدند و افغانستان در بحران باقی ماند؟

تجربۀ تاریخی قرن بیستم و بیست ‌ویکم نشان می‌دهد که جنگ و ویرانی الزاماً سرنوشت دائمی یک ملت نیست. کشورهای زیادی پس از تجربه جنگ‌های ویرانگر، اشغال، فروپاشی اقتصادی و بحران‌های اجتماعی توانستند با اصلاحات بنیادی، برنامه‌ریزی علمی و بسیج منابع داخلی، مسیر توسعه را طی کنند. تفاوت اصلی میان کشورهای موفق و ناکام، نه در میزان خسارت‌های اولیه، بلکه در کیفیت نهادهایی بود که پس از بحران ایجاد کردند.

افغانستان نیز پس از دهه‌ها جنگ، در نقطۀ انتخاب تاریخی قرار دارد: یا همچنان در چرخه بحران‌های سیاسی، فقر، مهاجرت و وابستگی اقتصادی باقی می‌ماند، یا با یک رویکرد جدید ملی وارد مسیر بازسازی و توسعه می‌شود.

۱. تجربۀ آلمان؛ بازسازی بر بنیاد نهادهای سالم

آلمان پس از جنگ جهانی دوم با ویرانی گستردۀ اقتصادی و اجتماعی روبه‌رو بود. شهرهای بزرگ تخریب شده، زیرساخت‌ها نابود و میلیون‌ها انسان قربانی جنگ شده بودند. اما عامل اصلی موفقیت آلمان تنها کمک خارجی نبود؛ بلکه وجود نیروی انسانی متخصص، نظام اداری کارآمد، قانون‌گرایی، برنامه‌ریزی اقتصادی و اعتماد اجتماعی بود.

درس مهم آلمان برای افغانستان این است که بازسازی واقعی زمانی آغاز می‌شود که:

  • نهادهای ملی بر اساس تخصص شکل گیرند؛
  • قانون بر روابط شخصی و گروهی حاکم باشد؛
  • آموزش و فناوری در اولویت قرار گیرد؛
  • بخش خصوصی در هم‏آهنگی با بخش دولتی در اقتصاد نقش فعال داشته باشد.

کمک خارجی می‌تواند آغازگر بازسازی باشد، اما بدون نهادهای سالم نمی‌تواند توسعه پایدار ایجاد کند.

۲. تجربۀ ژاپن؛ سرمایه انسانی به‌عنوان موتور توسعه

ژاپن پس از جنگ جهانی دوم با نابودی گسترده روبه‌رو شد، اما توانست در چند دهه به یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان تبدیل شود. راز موفقیت ژاپن در منابع طبیعی نبود؛ بلکه در فرهنگ آموزش، نظم سازمانی، فناوری و سرمایه انسانی قرار داشت.

درس ژاپن برای افغانستان:

افغانستان باید به جای تمرکز صرف بر منابع طبیعی، بر انسان سرمایه‌گذاری کند. یک مهندس، پزشک، استاد دانشگاه، کارآفرین و متخصص فنی، در درازمدت ارزشمندتر از یک منبع خام استخراج‌نشده است.

بازسازی افغانستان باید از مکتب، دانشگاه، مرکز تحقیقاتی و آموزش فنی آغاز شود.

۳. تجربۀ کره جنوبی؛ از فقر به اقتصاد صنعتی

کره جنوبی در دهه‌های پس از جنگ کره یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود. اما با یک برنامۀ روشن توسعه، حمایت از صنایع داخلی، سرمایه‌گذاری در آموزش و تمرکز بر صادرات، به یکی از اقتصادهای پیشرفته جهان تبدیل شد.

عوامل موفقیت کره جنوبی:

  • دولت دارای برنامه توسعه بود؛
  • صنایع داخلی حمایت شدند؛
  • آموزش عمومی گسترش یافت؛
  • فناوری وارد و بومی‌سازی شد؛
  • صادرات به هدف ملی تبدیل گردید.

افغانستان نیز می‌تواند از این تجربه بیاموزد. اقتصاد کشور نباید تنها بر واردات کالاهای مصرفی و درآمدهای گمرکی استوار باشد؛ بلکه باید تولید، صادرات و نوآوری به محور سیاست اقتصادی تبدیل شود.

۴. تجربۀ ویتنام؛ تبدیل جنگ به فرصت اقتصادی

ویتنام یکی از نمونه‌های مهم کشوری است که پس از جنگ طولانی توانست اقتصاد خود را بازسازی کند. این کشور با اصلاحات اقتصادی، جذب سرمایه‌گذاری خارجی، توسعه صنایع صادراتی و تعامل فعال با اقتصاد جهانی، توانست میلیون‌ها نفر را از فقر خارج کند.

درس ویتنام برای افغانستان:

  • دشمنی‌های تاریخی نباید مانع همکاری اقتصادی شوند؛
  • ثبات قوانین برای سرمایه‌گذاری ضروری است؛
  • نیروی کار جوان می‌تواند مزیت اقتصادی باشد؛
  • صادرات باید جایگزین اقتصاد مصرفی شود.

افغانستان نیز با نیروی جوان، موقعیت جغرافیایی مناسب و منابع طبیعی خود می‌تواند در صورت اصلاح مدیریت اقتصادی، مسیر مشابهی را دنبال کند.

۵. تجربۀ رواندا؛ اهمیت اصلاح نهادها پس از بحران

رواندا پس از نسل‌کشی سال ۱۹۹۴ یکی از عمیق‌ترین بحران‌های انسانی جهان را تجربه کرد. اما این کشور با تمرکز بر بازسازی نهادها، مبارزه با فساد، توسعه خدمات عمومی و سرمایه‌گذاری در فناوری توانست تغییرات بزرگی ایجاد کند.

درس رواندا:

  • صلح بدون اصلاح نهادها دوام نمی‌آورد؛
  • مبارزه با فساد شرط توسعه است؛
  • دولت باید توانایی ارائه خدمات عمومی داشته باشد؛
  • اعتماد اجتماعی باید دوباره ساخته شود.

افغانستان نیز بدون بازسازی اعتماد میان اقوام، مردم و دولت، حتی با منابع مالی فراوان، نمی‌تواند به ثبات پایدار برسد.

 چرا افغانستان تاکنون نتوانسته مسیر توسعه را طی کند؟

بررسی تاریخی نشان می‌دهد که مشکل اصلی افغانستان کمبود منابع نبوده است. عوامل اساسی عقب‌ماندگی عبارت‌اند از:

نخست: ضعف نهادهای ملی

در بسیاری از دوره‌ها، دولت افغانستان نتوانسته است یک نظام اداری پایدار، حرفه‌ای و مستقل ایجاد کند. تغییرات سیاسی اغلب با فروپاشی ساختارهای اداری و نهادهای کشوری همراه بوده و تجربه و تخصص قربانی رقابت‌های سیاسی شده است.

دوم: اقتصاد وابسته و غیرمولد

اقتصادی که بیشتر بر واردات، کمک‌های خارجی و مصرف استوار باشد، نمی‌تواند استقلال اقتصادی ایجاد کند. افغانستان نیازمند گذار از اقتصاد مصرفی به اقتصاد تولیدی است.

سوم: فرسایش سرمایه انسانی

جنگ‌های طولانی سبب مهاجرت گسترده متخصصان و کاهش کیفیت آموزش شده است. بدون بازسازی نیروی انسانی، هیچ برنامه اقتصادی موفق نخواهد شد.

چهارم: نبود توازن میان مرکز و مناطق

یکی از مشکلات تاریخی افغانستان، تمرکز شدید امکانات اقتصادی و سیاسی در مرکز و بی‌توجهی به ظرفیت‌های ولایات بوده است. توسعه پایدار نیازمند توجه به ظرفیت‌های منطقه‌ای مانند هرات، بلخ، ننگرهار، قندهار، بدخشان و سایر مناطق است. بر مبنای قانون اساسی، میبایست تا برای این حوزه‏ها نوعی اختیار و صلاحیت در ابعاد لازم داده شود.

 نتیجه‌گیری فصل

تجربۀ کشورهای موفق نشان می‌دهد که بازسازی افغانستان یک رؤیای غیرواقعی نیست؛ اما نیازمند تغییر بنیادین در نگرش توسعه است. هیچ کشور جنگ‌زده‌ای با تکیه بر گذشته، حذف نیروهای اجتماعی، ضعف نهادها و اقتصاد وابسته به توسعه نرسیده است.

افغانستان زمانی می‌تواند از بحران عبور کند که:

  • دولت به جای ابزار قدرت، به نهاد خدمت تبدیل شود؛
  • تخصص جایگزین وابستگی و شایسته‌سالاری جایگزین روابط شخصی و قومی گردد؛
  • اقتصاد از مصرف به تولید حرکت کند؛
  • سرمایه انسانی به اولویت نخست ملی تبدیل شود؛
  • همه شهروندان در فرآیند توسعه مشارکت داشته باشند.

درس بزرگ تاریخ این است که ملت‌ها با منابع خود توسعه نمی‌یابند؛ بلکه با نهادهای درست، دانش، مدیریت و ارادۀ جمعی و خرد همگانی توسعه پیدا می‌کنند.

چکیده

افغانستان از نظر منابع طبیعی، موقعیت جغرافیایی، نیروی انسانی و ظرفیت‌های تاریخی، فرهنگی و تمدنی کشوری فقیر نیست؛ بلکه با بحران نهادها، حکمرانی قوم‏گرا و انحصاری، سرمایه انسانی و توسعه مواجه است. برون‌رفت از این وضعیت نه از مسیر خشونت، زورگویی و حذف، بلکه از راه دولت قانون‌محور، انتخابات آزاد و مردمی، حقوق شهروندی، توسعه سرمایه انسانی، اقتصاد تولیدمحور، عدالت اجتماعی، تعامل متوازن با همسایگان، منطقه و جهان و مشارکت همه شهروندان در بازسازی ملی امکان‌پذیر است.

 

 

 

31 آگوست
۱ دیدگاه

من با پاسخ‌گویی نخبگان مخالف نیستم؛ با قومی‌کردن پاسخ‌گویی مخالفم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

من با پاسخ‌گویی نخبگان مخالف نیستم؛

با قومی‌کردن پاسخ‌گویی مخالفم

*******************************

نور محمد غفوری

در جوامعی که سیاست هنوز تا حد زیادی تحت تأثیر هویت‌های قومی، زبانی و گروهی قرار دارد، یکی از دشوارترین کارها این است که میان مسئولیت فردی و هویت جمعی مرز روشنی کشیده شود.

هیچ جامعه‌ای بدون پاسخ‌گویی سیاسی نمی‌تواند از تجربه‌های تلخ گذشته عبور کند. کسانی که در جایگاه قدرت قرار داشته‌اند، تصمیم گرفته‌اند، از صلاحیت و امکانات دولتی برخوردار بوده‌اند و در سیاست‌گذاری و ادارهٔ کشور نقش داشته‌اند، باید در برابر عملکرد خود پاسخ‌گو باشند.

اما پاسخ‌گویی زمانی عادلانه و سازنده است که متوجه شخص، مقام، اختیار و عملکرد او باشد؛ نه متوجه قومی که او از آن برخاسته است.

از همین‌جا یک پرسش اساسی شکل می‌گیرد:

آیا می‌توان مسئولیت سیاسی افراد را صرفاً به دلیل هم‌تباری آنان، به یک گروه قومی تعمیم داد؟

پاسخ روشن است: نه.

مسئولیت سیاسی از مقام، اختیار و عملکرد انسان ناشی می‌شود، نه از قومیت او.

اگر شخصی در رده‌های بالای قدرت قرار داشته، تصمیم گرفته، اختیار داشته، از امکانات حکومت برخوردار بوده و در سیاست‌های آن نظام نقش داشته است، بدون تردید باید در برابر عملکرد خود پاسخ‌گو باشد. این اصل دربارهٔ هر فرد و هر مقامی صدق می‌کند؛ پشتون باشد، تاجک باشد، هزاره باشد، ازبک باشد یا متعلق به هر قوم و گروه دیگری.

اما از همین‌جا باید یک مرز روشن ترسیم شود:

مسئولیت سیاسی از مقام و عملکرد انسان ناشی می‌شود؛ نه از تبار او.

اشتباه اساسی زمانی آغاز می‌شود که برای توضیح شکست‌ها و ناکامی‌های یک نظام سیاسی، به‌جای شناسایی افراد، نهادها، تصمیم‌ها، سیاست‌ها و مناسبات قدرت، سراغ «قوم» برویم و بگوییم فلان قوم یا فلان الیت قومی چرا چنین کرد یا چنان نکرد.

قوم، یک نهاد سیاسیِ واحد و یکدست نیست. هیچ قومی یک فرد، یک حزب، یک حکومت، یک تصمیم یا یک ارادهٔ سیاسی مشترک ندارد. در درون هر قوم، موافق و مخالف، حاکم و محکوم، برخوردار و محروم، فاسد و سالم، قربانی و منتقد وجود داشته و دارد.

بنابراین، تعمیم عملکرد چند سیاست‌مدار یا چند صاحب‌قدرت به «نخبگان یک قوم»، از نظر منطقی یک جهش نادرست از فرد به گروه است و از نظر سیاسی نیز می‌تواند پیامدهای خطرناکی داشته باشد.

ممکن است ده‌ها یا صدها فرد از یک قوم در ساختار قدرت حضور داشته باشند؛ اما آیا همهٔ آنان در تصمیم‌گیری نقش یکسان داشته‌اند؟ آیا همه از قدرت و امکانات آن نظام بهره برده‌اند؟ آیا همه در سیاست‌های آن حکومت سهم داشته‌اند؟ آیا همه از تصمیم‌های آن دفاع کرده‌اند؟ و مهم‌تر از همه، آیا میلیون‌ها شهروندی که تنها وجه مشترک‌شان هم‌تباری با آن مسئولان بوده است، باید شریک مسئولیت آنان شناخته شوند؟

پاسخ روشن است: خیر.

در تحلیل سیاسی، پرسش‌های درست باید مشخص و قابل سنجش باشند:

چه کسی؟ در چه مقامی؟ با چه میزان اختیار؟ در چه زمانی؟ چه تصمیمی گرفت؟ چه مسئولیتی داشت؟ از چه امکاناتی برخوردار بود؟ چه پیامدی به بار آورد؟ و در برابر آن چه پاسخی دارد؟

این پرسش‌ها ما را به مسئولیت واقعی می‌رسانند.

اما وقتی می‌پرسیم «نخبگان فلان قوم چرا چنین کردند؟» یا «نخبگان فلان قوم چرا چنان نکردند؟»، پیش از آن‌که تحلیل را آغاز کنیم، یک فرض قومی را وارد معادله کرده‌ایم؛ گویی افراد پیش از آن‌که شهروند، سیاست‌مدار، مقام دولتی یا صاحب قدرت باشند، نمایندهٔ قوم خود هستند.

این نگاه هم از نظر تحلیلی نادرست است و هم از نظر سیاسی خطرناک.

زیرا در قدم بعدی، مسئولیت فردی به مسئولیت جمعی تبدیل می‌شود؛ و درست در همین نقطه است که قوم‌گرایی می‌تواند لباس تحلیل سیاسی بپوشد.

ممکن است گوینده هیچ نیت قومی‌گرایانه‌ای نداشته باشد؛ اما هنگامی که مسئولیت یک نظام سیاسی با دسته‌بندی قومی توضیح داده می‌شود، عملاً قومیت به واحد اصلی تحلیل تبدیل می‌گردد. نتیجه آن است که به‌جای آن‌که سازوکار قدرت را بشناسیم، مرزهای هویتی را برجسته‌تر می‌کنیم؛ به‌جای آن‌که افراد و تصمیم‌ها را بررسی کنیم، به هویت جمعی می‌پردازیم؛ و به‌جای پاسخ‌گویی مشخص، زمینهٔ سرزنش عمومی را فراهم می‌سازیم.

این نه عدالت است و نه تحلیل.

 مسئولیت باید به صاحبِ مسئولیت برگردد

من با پاسخ‌گویی نخبگان هیچ مخالفتی ندارم؛ برعکس، معتقدم کسانی که در جایگاه‌های بلند قدرت قرار داشته‌اند، باید بیش از دیگران پاسخ‌گو باشند؛ نه‌تنها در برابر جامعه و تاریخ، بلکه در برابر همان مردمی که به نام آنان سخن گفته‌اند، از آنان نمایندگی کرده‌اند و در بسیاری موارد، از نام و هویت آنان برای کسب مشروعیت و حفظ قدرت استفاده کرده‌اند.

اگر کسی سال‌ها در ساختار قدرت حضور داشته، از امکانات و امتیازات آن بهره برده، در تصمیم‌گیری‌ها نقش داشته و در سیاست‌هایی دخیل بوده است که بر سرنوشت میلیون‌ها انسان اثر گذاشته؛ نمی‌تواند هنگامی که نتیجهٔ آن سیاست‌ها آشکار می‌شود، خود را از مسئولیت کنار بکشد.

به‌ویژه آنانی که به نام قوم خود وارد قدرت شده‌اند، اما در عمل همان مردم را در معرض محرومیت، سرکوب، جنگ، تبعیض یا سوءاستفادهٔ سیاسی قرار داده و گاه از آنان به‌عنوان سپر در برابر دیگران استفاده کرده‌اند؛ باید بیش از همه پاسخ‌گو باشند. اما این پاسخ‌گویی باید متوجه همان افراد و تصمیم‌های آنان باشد، نه متوجه تمام قومی که نام آن را بر دوش کشیده‌اند.

هرچه اختیار بیشتر باشد، مسئولیت نیز بیشتر است؛ و هرچه قدرت گسترده‌تر باشد، پاسخ‌گویی باید جدی‌تر و بی‌امان‌تر باشد.

 اما پاسخ‌گویی باید فردی، مشخص، مستند و مبتنی بر مسئولیت واقعی باشد؛ نه قومی، کلی و مبهم.

اگر یک سیاست‌مدار خطا کرده است، باید نام خودش مطرح شود و دربارهٔ عملکرد خودش توضیح بخواهیم. اگر یک مقام دولتی از صلاحیت خود سوءاستفاده کرده است، باید دربارهٔ همان سوءاستفاده پاسخ‌گو باشد. اگر کسی تصمیمی گرفته که پیامد زیان‌بار داشته است، باید همان تصمیم و همان مسئولیت بررسی شود.

اما نمی‌توان فقط به دلیل هم‌تباری او، میلیون‌ها انسان دیگر را نیز در همان جایگاه نشاند.

این کار نه‌تنها ناعادلانه است، بلکه از نظر سیاسی نیز نوعی فرار از مسئولیت واقعی به شمار می‌رود؛ زیرا به‌جای تمرکز بر صاحبان قدرت و سازوکارهای تصمیم‌گیری، یک گروه بزرگ و نامتجانس را به یک کلیت واحد تبدیل می‌کنیم.

قوم، جایگزین نهاد و فرد نشود

افغانستان برای فهمیدن شکست‌های سیاسی خود، نیازمند تحلیل دقیق‌تر و شجاعانه‌تری است.

مسئله فقط این نیست که چه کسی از چه قومی بود؛ مسئله این است که چه ساختاری وجود داشت، قدرت چگونه توزیع شده بود، چه کسانی اختیار داشتند، نهادها چگونه عمل می‌کردند، چه تصمیم‌هایی گرفته شد و چرا پاسخ‌گویی واقعی وجود نداشت.

مشکلات افغانستان را نمی‌توان به یک فرمول سادهٔ قومی تقلیل داد.

در این میان، عواملی چون تمرکز و انحصار قدرت، ضعف نهادهای قانونی، فساد، بی‌پاسخ‌گویی، شبکه‌های غیرشفاف قدرت، رقابت‌های ناسالم سیاسی، مداخلات خارجی و فقدان یک نظام عادلانه و پاسخ‌گو نقش داشته‌اند.

اگر همهٔ این پیچیدگی را به این پرسش تقلیل دهیم که «کدام قوم چه کرد؟»، در واقع صورت مسئله را ساده نکرده‌ایم؛ تحریف کرده‌ایم.

تحلیل سیاسی زمانی ارزش دارد که مسئله را پیچیده‌تر از آن‌چه واقعاً هست نشان ندهد، اما ساده‌تر از واقعیت نیز نکند.

نقد قومی، حتی اگر ناخواسته باشد، پیامد قومی دارد

ممکن است فردی هنگام سخن گفتن از یک گروه قومی، قصد نفرت‌پراکنی یا تبعیض نداشته باشد. اما در عرصهٔ عمومی، فقط نیت مهم نیست؛ ساختار سخن و پیامد آن نیز اهمیت دارد.

وقتی مسئولیت را با قومیت تعریف می‌کنیم، به‌صورت ناخواسته این تصور را تقویت می‌کنیم که افراد نمایندهٔ قوم خود هستند و اعمال سیاسی آنان نیز باید به حساب همان قوم گذاشته شود.

این تصور بسیار خطرناک است.

زیرا اگر امروز عملکرد چند فرد به یک قوم نسبت داده شود، فردا همین منطق می‌تواند علیه قوم دیگری به کار رود. آن‌گاه یک چرخهٔ بی‌پایان شکل می‌گیرد که در آن، هر گروه خطاهای افراد وابسته به گروه مقابل را برجسته می‌کند و مسئولیت را جمعی می‌سازد.

نتیجه چیست؟

جامعه از مسئولیت فردی دور می‌شود و به سمت دشمن‌سازی جمعی حرکت می‌کند.

این همان نقطه‌ای است که سیاست از نقد قدرت فاصله می‌گیرد و به بازتولید شکاف‌های هویتی تبدیل می‌شود.

ما به سیاست‌ورزی دقیق‌تر نیاز داریم

یکی از مشکلات جدی در فضای سیاسی ما این است که گاهی سرعت واکنش، جای عمق تحلیل را گرفته است.

یک سخن گفته می‌شود؛ پیش از آن‌که زمینه‌اش فهمیده شود، واکنش آغاز می‌شود. یک موضع مطرح می‌گردد؛ پیش از آن‌که پیامدهای آن بررسی شود، صف‌بندی شکل می‌گیرد.

اما سیاست، مسابقهٔ سرعت در پاسخ‌گویی نیست.

سیاست، هنر تشخیص، تفکیک، تحلیل و محاسبهٔ پیامدهاست.

کسی که با یک جمله خشمگین می‌شود و بلافاصله پاسخی می‌نویسد، الزاماً شجاع یا سیاسی نیست. گاهی فقط اجازه داده است که دیگری احساسات او را مدیریت کند.

اهل سیاست و اهل قلم باید بتوانند میان «آنچه احساس می‌کنم» و «آنچه باید بگویم» فاصله ایجاد کنند.

گاهی یک پاسخ کوتاه و مستدل از ده صفحه حملهٔ احساسی اثرگذارتر است. گاهی یک پرسش دقیق از صدها شعار سیاسی کوبنده‌تر است. و گاهی سکوت سنجیده، از یک واکنش فوری خردمندانه‌تر است.

پرسش درست، نیمی از راه حل است

اگر می‌خواهیم از گذشته درس بگیریم، باید نوع پرسش‌های خود را تغییر دهیم.

به‌جای این‌که بپرسیم:

«کدام قوم مقصر بود؟»

بپرسیم:

«چه کسی مسئول بود؟»

به‌جای این‌که بپرسیم:

«چرا فلان قوم چنین کرد؟»

بپرسیم:

«چه کسانی تصمیم گرفتند، چه اختیاری داشتند و چه کردند؟»

به‌جای این‌که میلیون‌ها انسان را در یک عنوان قومی جمع کنیم، باید مسئولیت را به همان فرد یا نهادی برگردانیم که اختیار و قدرت تصمیم‌گیری داشته است.

این تغییرِ پرسش، یک تغییر سادهٔ لفظی نیست؛ تغییر در شیوهٔ فهم سیاست است.

عدالت از تفکیک آغاز می‌شود

عدالت زمانی ممکن می‌شود که میان مجرم و بی‌گناه، مسئول و غیرمسئول، تصمیم‌گیرنده و تابع، صاحب‌اختیار و بی‌اختیار تفاوت قایل شویم.

نمی‌توان به نام عدالت، بی‌عدالتی تازه‌ای ایجاد کرد.

نمی‌توان برای محکوم کردن چند صاحب‌قدرت، میلیون‌ها انسان را در جایگاه پاسخ‌گویی قرار داد.

نمی‌توان به‌خاطر عملکرد چند سیاست‌مدار، هم‌تباری آنان را به یک پروندهٔ سیاسی تبدیل کرد.

و نمی‌توان از جامعه انتظار داشت که با چنین منطقی به آشتی سیاسی و عدالت برسد.

مسئولیت، منصب دارد؛ قوم ندارد.

خطا، فاعل دارد؛ تبار ندارد.

قدرت، تصمیم‌گیرنده دارد؛ قوم نمایندهٔ آن نیست.

اگر واقعاً می‌خواهیم از گذشته عبور کنیم، باید از منطقِ «چه قومی چه کرد؟» فاصله بگیریم و به منطقِ «چه کسی چه کرد؟» برسیم.

زیرا تا زمانی که قوم را به جای فرد، تبار را به جای عملکرد و هویت جمعی را به جای مسئولیت مشخص بنشانیم، نه به عدالت می‌رسیم و نه به تحلیل درست سیاسی.

افغانستان بیش از همیشه به مسئولیت فردی، پاسخ‌گویی نهادی و تحلیل غیرقومی نیاز دارد.

و شاید مهم‌ترین اصل همین باشد:

من مسئول اعمال خودم هستم، نه مسئول اشتباه هم‌تبارانم؛ همان‌گونه که دیگران نیز مسئول اعمال خودشان‌اند، نه اعمال من.

 

۲۹/۰۸/۲۰۲۶

 

 

 

  

 

31 آگوست
۱ دیدگاه

قصیدهٔ «ندای جاودان عدالت»

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

قصیدهٔ «ندای جاودان عدالت»
به نامِ داورِ هستی، که مهرش بی‌کران می‌ماند  
فروغِ لطفِ  او در  سینهٔ  پاکان نهان می‌ماند  
به  میزانِ  عدالت ،   آسمان   آرام   می‌گیرد  
که نامِ عدل در تاریخِ  اهلِ  هر زمان می‌ماند  
نه  تیغِ  تیزِ  خون‌ ریز است مایهٔ عزّتِ انسان  
که مهر و معرفت درجانِ دانایان عیان می‌ماند  
کسی کز  ظلم  بنیادِ  سرای خویش بنشاند  
بداند کاخِ او بی‌قدر و بی‌نام و نشان می‌ماند  
ز آهِ  طفلِ  بی‌ پناهِ  دشتِ  ویرانِ   غم‌ باران  
ندای داد  خواهی تا ابد در آسمان  می‌ماند  
چه سود از فتحِ شهری گر دلِ مادر شود خونین  
که داغِ مادران در دفترِ دوران عیان  می‌ماند  
نه آتش مایهٔ پیروزی ، نه  خون  مایهٔ  آزادی  
ز صلح و مهر، نامِ آدمی تا  جاودان  می‌ماند  
اگر  قدرت   ز  قانون  جدا  گردد  در این دنیا  
نشانِ ظلم بر پیشانیِ دوران عیان می‌ماند  
خدا انسان را از بهرِ مهر و رحمت آفریده‌ست  
نه بهرِ کینه و جنگی که از آن رنجِ جان می‌ماند  
زمین میراثِ آدم‌هاست، نه میدانِ ستمکاری  
که باغِ زندگی با مهرِ لطفِ  باغبان می‌ماند  
قلم چون در مسیرِ حق رود، شمشیرِ ظلمت‌سوز  
چراغِ   راهِ  دانایان  و   صاحبدلان   می‌ماند  
به جای بانگِ توپ و آتش  و  فریادِ  ویرانی  
نوای صلح در گوشِ بشر شیرین‌زبان می‌ماند  
نه کودک باید از آوازِ جنگ  آشفته‌دل گردد  
نه اشکِ مادران در دیده‌ها  خونین  روان می‌ماند  
حقوقِ   آدمی مرز و زبان و رنگ نشناسد  
که گوهر دروجودِ هربشر یکسان می‌ماند  
کسی کز رنجِ انسان‌ها دلش بی‌غم نمی‌گردد  
درونش چشمه‌ای از مهر و نورِ جاودان می‌ماند  
جهان روزی به دستِ عدل آرامش بیابد باز  
اگر وجدانِ  بیدارِ  بشر  در کاروان می‌ماند  
ستمگر گرچه بر تختِ زرین تکیه می‌سازد  
ز بادِ  حادثات  آخر  غبارِ  داستان  می‌ماند  
بزرگی در دلِ پاک است، نه در تاج و نه در قدرت  
که نامِ نیکِ انسان تا ابد در هر زمان می‌ماند  
بیا ای آدمی، از  کینه  و  دشمنی گذر کن  
که راهِ عشق، راهِ روشنِ  اهلِ  ایمان می‌ماند  
اگر دل خانهٔ مهر است و  جان  آیینهٔ تقوا  
ز لطفِ حق نصیبش رحمتِ بی‌کران می‌ماند  
اگر در   ملکِ   عالم   عدل  فرمانروا گردد  
ز هر ویرانه‌ای باغِ  امیدِ جاودان  می‌ماند  
شهیدانِ عدالت گرچه از  دنیا سفر کردند  
پیامِ روشن‌شان در نسل‌های بی‌شمار می‌ماند  
به خونِ پاکِ آنان لاله‌های صلح می‌رویند  
که یادِ اهلِ حق در باغِ هستی جاودان می‌ماند  
جهان محتاجِ دستی است که بذرِ مهر بنشاند  
نه دستی کز شرارِ کینه آتش‌  افشان می‌ماند  
خوشا آن دل که رنجِ دیگران را رنجِ خود بیند  
که نامِ نیکِ او در  دفترِ  انسانیت می‌ماند  
بیا ای دل، که صبحِ عدل نزدیک  است   و روشن  
ز پشتِ پردهٔ شب نورِ حق پیدا و  عیان  می‌ماند  
اگرچه ابرِ ستم گاهی فضای دهر پوشاند  
فروغِ مهر در آغوشِ صبحِ بی‌کران می‌ماند  
نه دیوارِ جدایی، نه حصارِ کینه پابرجاست  
ز مهر و آشتی پیوندِ دل‌ها جاودان می‌ماند  
به دادِ خویش اگر انسان شود بیدار و آگاه  
نشانِ رحمتِ حق در وجودِ مردمان می‌ماند  
کسی کز رنجِ دیگر خلق غافل باشد و خاموش  
ز وجدانِ خویش آخر درونش داستان می‌ماند  
عدالت   گرچه  در  راهِ  خود  آماجِ بلا گردد  
سرانجامش به دستِ حق پر از فتح و امان می‌ماند  
نه فرمانرواییِ ظلم استوار و ماندگار است  
نه آوازِ ستم در گوشِ تاریخ آنچنان می‌ماند
«فائز» این نغمه ز اعماقِ جانِ خویش سرود:
عدالت و مهر  و آزادی ، جاودان  می‌ماند
خلیل الله فائز تیموری.
بهار ۱۴۰۵ـــ خورشیدی 
تهران –ایران

 

 

30 آگوست
۱ دیدگاه

میلاد باسعادت نبی اکرم ، پیامبر اعظم ،حضرت محمد مصطفی(ص) و ششمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت امام جعفر صادق(ع) مبارک و خجسته باد.

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

امروز یکشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۴۸ هجری قمری برابر با

هشتم سنبله / شهریور ۱۴۰۵ خورشیدی مصادف است با میلاد

با سعادت سرورِ کائنات ، پیامبر اعظم ،خاتم الانبیا حضرت محمد

مصطفی (ص) و همچنین میلاد با سعادت ششمین اختر تابناک

امامت و ولایت حضرت امام جعفر صادق (ع).

این روز خجسته را به همه مسلمانان جهان و بخصوص

هموطنان عزیز ما و اخصآ همکاران قلمی سایت ۲۴

ساعت و تمامی عزیزان خواننده تبریک و تهنیت

عرض می نماییم. 

آرزومندیم به میمنت این روز با سعادت جنگ و خونریزی در

سراسر جهان خاتمه پذیرد و سرزمین ما از بند جاهلان قرن

رهایی یافته و مکاتب دخترانه به روی بانوان و دوشیزه گان

سرزمین ما مجددآ گشوده گردد، انشاءالله.

با عرض حرمت

مسوولین سایت ۲۴ ساعت

محمد مهدی بشیر

و

قیوم بشیر هروی

30 آگوست
۵دیدگاه

شمس ِ رحمت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

شعری از زنده یاد استاد علی اصغر بشیر هروی که ۷۳ سال

قبل بمناسبت میلاد با سعادت سرورِ کائنات ، خاتم الانبیاء

حضرت محمد مصطفی (ص) سروده بودند که اینک

خدمت شما عزیزان خواننده پیشکش میگردد.

 

چهارده قرن پیش ازاینکه بشر

دشمن  دانش  و  فضیلت   بود

کاروان   زمانه     سر   گردان

در    بیابان     جاهلیت     بود

علم اگر بود بهرصاحب خویش

هم  بلا  بود  ،  هم مصیبت بود

مادر    روزگار      را    فرزند

جهل وظلم و نفاق وشهوت بود

کشتی     آدمیت     و    اخلاق

غرقه در ورطهء  ضلالت  بود

شاهد         دلربای       آزادی

مستتر در  حجاب  وحشت  بود

ظلم     سرمایهِ     تفاخر    بود

عدل  تحت الشعاع  قدرت   بود

رحم  و انصاف و  نیکمردی را

جای  در  محبس  نحوست  بود

از   نگاه     عموم    خونریزی

برترین   پایه   ِ شجاعت    بود

خسروان  را  ز  دُر اشکِ  یتیم

تخت  و دیهیم غرق  زینت  بود

تار و پود  لباس   میر  و  وزیر

از نخ  و  پشم کبر و نخوت بود

خون  بیچارگان  به ساغر وجام

اقویا   را   بجای    شربت   بود

هر که  میزد  دم  از  حقوق بشر

مال وی غارت وسرش چت بود

مایهِ    امتیاز    نیک    از    بد

علم  و تقوی نبود ،  ثروت  بود

راد   مردان    پاک    طینت  را

خانه    در   کوچهِ   مذلت   بود

سفله  طبعان  سست  عنصر را

فخر بر جاه و مال و مکنت بود

بشریت       بحالت        اغماء

مانده  وز غفلتش  چپرکت  بود

یعنی  از   دست   ظلم  و نادانی

بر سر  مرد  و  زن  قیامت بود

هر کرا  حس  و درد  بود آنروز

مرگ از  بهر  او   سعادت  بود

* * **

در  چنان   روزگار   قوم  عرب

مست   از   باده  ِ  جهالت   بود

عربستان  محیط   فتنه   و   شر

بلکه  سرچشمه ِ  فضیحت   بود

ویژه   خاک   حجاز  کاندر  وی

بت  پرستی   شعار   ملت   بود

اطلاع  از   نژاد   اسب  و  شتر

مایهِ   احترام   و   شفقت   بود

زنده   در   گور    کردنِ   دختر

معنی      واژه    ِ حمیت    بود

آری  آنروز   نام  دختر  و  زن

مترادف      بلفظ    نکبت   بود

فال گیری     و   جنبل  و  جادو

جانشین    علوم    مثبت    بود

قصه کوته  که   سرزمین عرب

اندران  عصر  مهد  ظلمت  بود

* * * *

ناگهان   گشت   اختری     طالع

اختری نه که شمس رحمت  بود

یعنی آمد  کسی  که    طلعت  او

شاهکار    بدیع   خلقت      بود

متولد    شد  آ نکه   بر   در  او

خلق   را   دیده ِ  شفاعت   بود

احمد   مرسل  آنکه   یزدان  را

مظهر   رحمت  و  عدالت   بود

آنکه حق  را غرض  ز بعثت او

محض    تکمیل    آدمیت    بود

آنکه  زاد  مقدسش   همه  وقت

بهترین   مظهر   شرافت    بود

آنکه همواره پیش دشمن ودوست

توأمش   نام   با    امانت   بود

آنکه   در   گیتی   مجاز   پسند

روز و  شب  حامی حقیقت بود

آنکه  قانون  او   بهین   قانون

بهر  اصلاح   حال   امت   بود

آنکه    دار الفنون   ایمان   را

او ستاد   ستوده   سیرت   بود

آنکه   آسیب    دیده گان   ستم

را مبشر  بعدل    و  رأفت  بود

آنکه   دنیای   فتنه   پرور   را

موجب  امن  و استراحت   بود

آنکه  لب  تشنگان   عاطفه  را

خلق    او   منبع   محبت   بود

آنکه   سرگشتگان  حیرت   را

رهبر      جاده ِ    اخوت    بود

آنکه  اندر  جهان   تفرقه  زای

رهنمای   طریق   وحدت   بود

آنکه  اندر محیط  جهل و فساد

بانی  کاخ   علم   و عفت   بود

آنکه   بر    مژده   ولادتِ   او

طاق  کسرا گواه   حجت    بود

آنکه  بر  فرقش  افسر  توحید

بر  تنش  خلعت  نبوت     بود

آنکه ازقوم هرچه سردی  دید

باز  سرگرم  کارِ   دعوت  بود

قهرمان   فضیلت     و   تقوی

خسرو    کشور   هدایت   بود

منجی خلق  بود  و بنده ِ حق

دین او دین عقل و فطرت بود

دین او را بجان و دل پذیرفت

هر کرا  دیدهِ    بصیرت   بود

* * * *

قلم  اینجا  رسید  و در فضلش

گشت حیران که بی  نهایت بود

کاشکی   طبع  ناتوان      مرا

اندکی  بهره  از  فصاحت  بود

کاشکی  این  زبان  الکن  من

کمتر از این  دچار  لکنت  بود

تا  بمدح   وجود      ذیجودش

که مبرأ  ز نقص   وعلت  بود

آنچنان چامه   کردمی    انشاد

که  ورا  در  خور   لیاقت  بود

* * * *

گرچه او صاف  ذات  پاکش را

متضمن  کتاب   و   آیت   بود

یعنی اورا ستوده  است  خدای

به مدیح منش  نه  حاجت  بود

* * * *

خرم  آنکس که  در طریق کمال

پیرو  مصطفی   و  عترت   بود

وندران  راه متکی  چو «بشیر»

به    یدالله  مع   الجماعت   بود

* * * *

شاد روان استاد علی اصغر بشیر هروی

کابل –  افغانستان

۲۷ / ۸ / ۱۳۳۲

29 آگوست
۱ دیدگاه

“از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست”

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 از دست تو قدح به گلستانم آرزوست

 در خلوتم به گوشهٔ  بستانم آرزوست

 عمری گذشت گوشهٔ تنها و تنگ و تار

 از حسن روی چون تو چراغانم آرزوست

صبرم ز  جور  عالمیانت  به سر رسید

 یارب نما تو لطف که فرمانم آرزوست

 دل تنگ یاد توست ندانی که ای دریغ

 اشکی به یاد یار ز  مژگانم آرزوست

 باز آ به گلشنم که  تماشا کنم تو را

 باری دگر به دیدهٔ  حیرانم  آرزوست

 هر زنده را ضرورت آب است  و آفتاب

 سویم بتاب گرمی  تابانم  آرزوست

 تا کی بود مرا ز  همین یار بی خبر

 شامی دگر به محفل مستانم آرزوست

دارد”امان“ز دست  خدا  آرزو و بس

 عمرت دراز  باد ز  یزدانم  آرزوست

 امان قناویزی

29 آگوست
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش یازدهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

——————————
تاجران هراتی
——————————–
پیوسته به گذشته :
بعد از جنگ دوم جهانی در نیمه ی دوم سال های ۱۳۲۰ در افغانستان تجارت رونق یافت. کشورهای اروپایی، شوروی، جاپان و غیره به شدت خسارت دیده بودند. تقاضا برای مواد خام صنعتی به قوت افزایش یافته بود. محصولات زراعتی و مالداری در افغانستان به کالای ارزشمند تجارتی تبدیل شد. کالاهایی مانند پشم، کُرک یا کشمیر، پوست حیوانی، پوست قره قل، پنبه، ابریشم، روده گوسفندی، قالین و نیز پسته، تخم پیاز، زیره، تخم گشنیز، شیرین بویه و حتی تریاک ( در هرات شرکت تریاک فعال بود) …. در بازار جهانی راه یافت. تجارت پشم و پنبه چنان اوج گرفته بود که خانواده ها پشم لحاف و بالشت خود را بیرون می آوردند و به فروش می رساندند آن چه پس از پروسس توسط تاجران هراتی به خارج صادر می شد. رشد سریع تجارت در افغانستان و به ویژه در هرات تصادفی نبود. در این پروسه یک تاجرزاده هراتی عبدالمجید خان نقش بنیادی ایفا کرد. عبدالمجید خان پدرش تاجر بود. با پدر به کشورهای آسیای مرکزی سفر می کرد. در تاشکند درس خواند. زبان روسی فراگرفت. به زبان های محلی آشنا شد و به رمز و راز اقتصاد و تجارت آشنا گردید. پسانتر کار تجارت خود را در سطح منطقه، روسیه و اروپا توسعه داد. او را به حق پدر اقتصاد معاصر افغانستان می گویند و به جاست که زنده گینامه و فعالیت های عبدالمجید هراتی به گونه تفصیلی و پژوهشی در کتابی گردآید و چاپ شود.
به نظر من یکی از کوتاهی های قلم به دستان افغانستان اینست که به شدت خود را به شعر و داستان و تاریخ و جدل های لفظی آغشته کرده اند و آن چه را که قاعده هستی هر ملتی را می سازد یعنی اقتصاد را یک قلم از یاد می برند. باری روانشاد وحید مژده رساله ی در باره ی طرح ها و فعالیت های اقتصادی عبدالمجید خان نوشته بود که گسترده مورد توجه قرار نگرفت.
مرحوم عبدالکریم شمس تاجر، زمیندار و از دوستان نزدیک عبدالمجید خان بود. به تشویق و تایید آخری درسمت رییس اتحادیه تاجران هرات سال ها خدمت کرد و در هرات به عنوان رییس اتحاد شهرت یافت. یکی از ویژه گی های خانواده شمس اینست که فرزندان مرحوم عبدالکریم شمس همه آدم های با استعدادی اند که تا درجه دکترا تحصیل کرده اند و هرکدام در رشته خود نام و نشانی دارد. برادر بزرگ شان محمد شاه که در هرات شیرآقا می گفتند اگرچه فقط به گونه فوق العاده به لیسه سلطان شامل شد و نشان داد که می تواند بدون آن که از صنف اول شروع کرده باشد صنف دوازده را امتحان دهد و سند بکلوریا به دست آورد. داکتر محمودشاه اول نمره بود. به فاکولته طب دانشگاه کابل راه یافت. مستحق بورس شناخته شد. به جرمنی رفت. داکتر شد . همان جا به کار ادامه داد. پس از وی داکتر جلیل شمس در اقتصاد دکترا دارد. به زبان های عربی، انگلیسی، المانی مثل زبان فارسی و پشتو وارد است. شخصیت سیاسی و فعال اجتماعی است. داکتر عمر شمس در المان داکتری شناخته شده است. همچنان که دو برادر دیگرش داکتر رسول شمس و داکتر هاشم شمس. به قول یکی از دوستانی که با داکتر هاشم شمس آشنایی داشت وی نه فقط در رشته خود سرآمد است که در دانش طب مرجع علمی شناخته شده است.
باری از داکتر جلیل شمس در مورد عبدالمجید خان پرسیدم. داکتر شمس مدتی در سمت نماینده بانک ملی در هامبورگ جرمنی کار کرده است. این موقف را از برکت تشخیص سالم عبدالمجید خان به دست آورد. شاید یکی دیگر از ویژه گی های عبدالمجید خان این بوده است که در شناخت انسان ها بصیرت ویژه داشت. همکاران و شرکایش را از بهترین ها بر میگزید. داکتر شمس یکی از آنها بود. داکتر شمس از کودکی عبدالمجید خان را که از دوستان پدرش بود می شناخت و با وی کارکرده بود. در پاسخ پرسش من گفت، چند سال پیش بود که عبدالمجید خان تلفن کرد و از من خواست نزد او بروم امریکا. رفتم. مدت سه ماه در خدمت ایشان بودم. کار من این بود، عبدالمجید خان خاطرات خود را تقریر می کرد و من می نوشتم. چنمد دفتر شده است. این خاطرات نزد من موجود است. امیدوارم داکتر جلیل احمد شمس این خاطرات را چاپ و نشر کند و در دسترس مردم قرار دهد. این موضوع خیلی مهم است. به ویژه آن که افغانستان دیگر در مرزهای خودش محصور نیست. افغانستان جهانی شده است. هر کجایی که افغان ها هستند نیاز دارند که با خوبان تاریخ و مردم خود آگاهی یابند. عبدالمجید خان الگوست برای جوانان و خاطره ی نیکوست برای سالمندان و افتخاری است به جامعه افغانستان.
اگر در جامعه ی مردم فقط برای یک لقمه نان دایم در تلاش اند نباید انتظار داشت که ادبیات و هنر و فرهنگ رشد کند. توجه نمایید همین که پا برهنه های دیروزی به مقام و موقعیتی می رسند چه سفره هایی می اندازند و چه قدر می خورند. این گرسنه گی تاریخی ما را سنگ دل و حریص و شکمباره بار آورده است. به قول حافظ
نمی بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دمنی
عبدالمجید هراتی نود و به سرمایه شخصی و عمده سرمایه داران هراتی مثل برادران مختار زاده و دیگران بانک ملی افغانستان را – پیش از دافغانستان بانک- تاسیس کرد. انواع شرکت های سهامی را ایجاد نمود. در هر منطقه ی که امکان تولید و تجارت بود تشکیل اتحادیه های تجارتی را تشویق نمود و به وجود آورد. مناسبات تجارتی افغانستان را با کشورهای همسایه و اروپا توسعه داد. از سال ۱۹۳۳ تا سال ۱۹۵۲ وزیر اقتصاد افغانستان بود. یکی از نخستین کارهایش در کرسی وزارت تاسیس مجله ی بود زیر عنوان ” ثروت” و عبدالمجچید خان صلا حالدین سلجوقی را مدیر مسوول این نشریه تعیین نمود. با آمدن سردار محمد داود در مقام صدارت ناگزیر شد استعفا دهد. در جرمنی و امریکا زنده گی کرد. در ۱۹۹۶ در صد و دوساله گی چشم از جهان پوشید و در بوستون امریکا به خاک سپرده شد. این طور بود که صف تاجران هراتی به سرعت افزایش یافت.
آیا تاجران و فرهیخته گان هراتی ۱۳۰ امین سالگرد میلاد این هراتی نامدار را تجلیل خواهند کرد؟
ادامه دارد . . .

 

29 آگوست
۱ دیدگاه

من مسئول اعمال خودم هستم، نه مسئول اشتباه هم‌تبارانم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

من مسئول اعمال خودم هستم، نه

مسئول اشتباه هم‌ تبارانم

 

اگر سخنانی که از نام رحمت‌الله نبیل در صفحهٔ فیسبوک باتور دوستم نشر شده، واقعاً متعلق به ایشان باشد، باید گفت که این سخنان، با تأسف، نه‌تنها با جایگاه و سابقهٔ سیاسی ایشان همخوانی ندارد، بلکه از منظر تحلیل سیاسی نیز بسیار سطحی و نگران‌کننده است.

رحمت‌الله نبیل در میان برخی از چهره‌های حکومت پیشین، دست‌کم به‌عنوان فردی نسبتاً آگاه، هوشیار و صاحب تحلیل شناخته می‌شد. از همین رو، این پرسش به‌طور جدی مطرح می‌شود که چه چیزی باعث شده است ایشان به چنین تحلیلی بر پایهٔ قومی روی بیاورد؟ آیا ایشان نیز، مانند شماری از سیاست‌مداران گذشته، در همان باتلاق خطرناک قوم‌گرایی و قوم فروشی گرفتار شده‌است؛ باتلاقی که سال‌هاست افغانستان را از مسیر همزیستی، اعتماد و دولت‌سازی دور کرده و به سوی تفرقه و فروپاشی اجتماعی سوق داده است؟

قوم‌گرایی زمانی خطرناک‌تر می‌شود که از سطح احساس و هویت فراتر رفته و به معیار قضاوت سیاسی تبدیل شود؛ یعنی خطای یک فرد به حساب یک قوم نوشته شود، و یا برعکس، عملکرد یک فرد صرفاً به دلیل تعلق قومی‌اش توجیه گردد. هر دو رویکرد، یک خطای اساسی‌اند.

امروز بیش از هر زمان دیگر نیاز داریم که میان قوم، فرد، مسئولیت سیاسی و عملکرد حکومت تفکیک قائل شویم. افغانستان زمانی از چرخهٔ تلخ گذشته رهایی خواهد یافت که شهروندانش را نه بر اساس تبار، بلکه بر اساس کردار و مسئولیت‌شان قضاوت کنیم.

آنان که در دورهٔ جمهوریت در جایگاه قدرت و حاکمیت قرار داشتند، اگر در عملکردشان فساد، سوءاستفاده از قدرت، خیانت به اعتماد عمومی، تقلب، تبعیض، تصمیم‌های نادرست یا هرگونه تخلف و کوتاهی وجود داشته است، باید مسئولیت آن را بپذیرند و در برابر مردم پاسخ‌گو باشند. قدرت و اختیار، بدون مسئولیت و پاسخ‌گویی معنا ندارد.

اما من و امثال من که در همان سال‌ها، مانند میلیون‌ها شهروند دیگر از اقوام و مناطق مختلف، زیر فشار، بی‌عدالتی، ناامنی، تصمیم‌های نادرست و پیامدهای منفی همان نظام قرار داشتیم، چرا باید تنها به دلیل هم‌تباری با برخی از صاحبان قدرت، مسئولیت اعمال آنان را نیز بر عهده بگیریم؟

آیا صرف هم‌تباری، انسان را شریک قدرت می‌سازد؟

آیا قوم مشترک، امضای مشترک پای تصمیم‌های سیاسی است؟

آیا کسی که خود قربانی یک سیاست نادرست بوده، باید فقط به دلیل تعلق قومی، پاسخ‌گوی آن سیاست باشد؟

بدیهی است که پاسخ منفی است.

هم‌تباری نه جرم است، نه سند شراکت در قدرت و نه دلیل مسئولیت سیاسی. مسئولیت باید متوجه کسی باشد که تصمیم گرفته، قدرت داشته، دستور داده، اجرا کرده یا از یک عمل نادرست آگاهانه بهره برده است.

نمی‌توان در زمان قدرت، مسئولیت و اختیار را شخصی دانست، اما هنگام پاسخ‌گویی، مسئولیت را قومی و جمعی ساخت. نمی‌توان از یک سو گفت «این تصمیم، تصمیم من بود»، اما از سوی دیگر گفت «چون فلان فرد با من هم‌تبار است، او نیز مسئول تصمیم من است.»

این منطق، نه عدالت است و نه سیاست؛ بلکه بازتولید همان تفکری است که افغانستان را سال‌ها اسیر چرخهٔ انتقام، بدبینی و دشمنی‌های قومی کرده است.

از سوی دیگر، اگر قرار باشد هر فردی به دلیل تعلق قومی با یک حاکم فاسد یا یک سیاست‌مدار ناکام، شریک جرم تلقی شود، همین منطق را می‌توان علیه همهٔ اقوام و همهٔ گروه‌ها به کار برد. در آن صورت، هیچ قومی از اتهام جمعی مصئون نمی‌ماند و جامعه به جای دادخواهی و عدالت، وارد چرخه‌ای بی‌پایان از سرزنش جمعی خواهد شد.

ما باید از مسئولیت جمعیِ قومی عبور کنیم و به مسئولیت فردی و پاسخ‌گویی سیاسی برسیم.

اگر کسی در قدرت بوده، باید دربارهٔ عملکرد خودش پاسخ بدهد؛ نه اینکه برای گریز از پاسخ‌گویی، قومش را سپر قرار دهد. و اگر کسی در قدرت نبوده و از تصمیم‌های آن حکومت نیز بهره‌ای نبرده، نباید صرفاً به دلیل هم‌تباری، در جایگاه متهم قرار گیرد.

گذشته را باید نقد کرد؛ اما با انصاف.

فساد را باید افشا کرد؛ اما با سند.

مسئولان را باید پاسخ‌گو کرد؛ اما بر اساس عملکردشان.

و قوم‌گرایی را باید از سیاست دور کرد؛ زیرا اگر عدالت را قومی کنیم، بی‌عدالتی نیز قومی خواهد شد.

من نه از خطای هیچ حاکم فاسدی دفاع می‌کنم و نه حاضر هستم مسئولیت خطای کسی را تنها به دلیل هم‌تباری بپذیرم.

من مسئول اعمال خودم هستم، نه مسئول اشتباه هم‌تبارانم.

اگر کسی مرتکب خطا شده است، نام و جایگاهش را بررسی کنید؛ اگر مسئول بوده، مسئولیتش را بخواهید؛ اگر فاسد بوده، پاسخ‌گو کنید؛ و اگر مجرم بوده، در برابر قانون قرار دهید. اما قوم و تبار او را به جای خودش محاکمه نکنید.

افغانستان بیش از هر چیز به همین تفکیک نیاز دارد:

تفکیک میان فرد و قوم، میان قدرت و تبار، میان مسئولیت و هم‌تباری، و میان نقد سیاسی و نفرت قومی.

تا زمانی که این مرزها را رعایت نکنیم، از گذشته چیزی نیاموخته‌ایم و تنها شکلِ دشمنی‌ها را عوض کرده‌ایم.

من مسئول اعمال خودم هستم؛ نه مسئول اعمال کسی که تنها با من هم‌تبار است.

نور محمد غفوری

۲۸/۰۸/۲۰۲۶

29 آگوست
۳دیدگاه

ندای صلح

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

ندای صلح

 دلم از جنگ و خون‌ریزی ،  نهایت سرد و بی‌رنگ است

 هنوزم دشمنانِ مُلک، به فکرِ ظلمت و بیداد و نیرنگ است

دلم  از  رنجِ   این  ملت  ، پُر از   اندوه   و  آشوب است

 هنوز  در ذهنِ هر  ناکس ، هوایِ  فتنه  و  جنگ است

 اگر   با  هم  از   این   میهن  ،  بساطِ    کینه    برچینید

 بساطِ  مهر  و همدردی ، مثالِ  خوانِ هفت‌رنگ است

 اگر   انسانیت   باشد،   چرا   این‌   همه    خون‌ریزی؟

 چرا در سینهٔ افغان، هنوز  اندیشه‌  ها   سنگ است؟

بیایید   دستِ   هم   گیریم  ، به   سویِ  صلح و آبادی

 که  راهِ   زندگی   با  مهر،   یقیناً   راهِ   فرهنگ  است

نه جنگ  و  کشتن  و  ویران ، نه  ظلم  و  فتنه و بیداد

 که نامِ صلح و آزادی،  سرود  و  ساز  و  آهنگ است

 بشیر ، از درس  و دانش  گو،  تعصب  را  کنار  بگذار

 که این خواستِ عمیق، از ملتِ دلگیر و دلتنگ است

 بشیر شیرین سخن

29 آگوست
۱ دیدگاه

کار

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

کار

رنج  خود  را  من  به  زور کار  درمان میکنم

مشکلات  زندگى  را  سهل و  آسان میکنم

دست خود را بر سر هر بى نوایى میکشم

کارى   از  دستم  بر آید  بهر  ایشان میکنم

گفته گر دوست دارمت رنج فراوان میدهم

گر  شکیبا  باشى  اقبایت  گلستان میکنم

خواسته از ما هم چو فرهادکوه هارابرکنیم

گفته رحمت بر تو من چون آبشاران میکنم

گفته گر نزدیک شوى با من بدان اى بنده ام

نفس سر کش ر ا مهار از دست شیطان میکنم

چون خودم آواره گى دیدم  در  روى زمین

صد  دعا   بر  مرد مان  خانه  ویران  میکنم

چون   ترا   دارم  خدایا  پشتىبان  محکمى

قلب خود محکم همیش با نور ایمان میکنم

هست حنیفه را مدام نام تو در وردى زبان

قلب خود  تسکین  با خواندن قرآن میکنم

حنیفه ترابى بهنام

29 آگوست
۱ دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش هشتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش

و روایت فصلنامه شمیره (بخش هشتم)

واژه های آبی:

ترکیب شعر و نقاشی. سروده هایی برای ذات یکتا.

خلوت

         به دوست

شاید تو؟ 

مرا در تنهایی ام دیده یی

که امروز در خلوتم بامنی

و اطاق پر از تست

در فضای شفاف ابدی 

بویت مرا بیشتر از همیشه مست کرده

و نگاهات تنم را به لرزه آورده

ودست  پر مهرت چون همیشه بر سرم …

۲۵ جنوری ۲۰۱۴ – نیویورک 

چراغان

       به دوست 

در باغچه تنهایی ام

غنچه های عشق

چشمک زنان

ترا به کوی امید ها میبرند

گلبرگ ها عاشق ا‌ند

و باغچه

نمناک از عطر پیوستگی ها

و ترا به ساحل های ابدی

پیوند  میدهند

آب عشق همه جا جاریست

و عطر تو

در آسمان هایم همیشگی

و خانه دل چراغانیست …

نیویورک

۲ جنوری ۲۰۱۴

 

برگ های خشکیده:

ترکیب شعر و نقاشی. سروده های سپید برای وطن و عزیزانش.

درد خار

         به هموطنانم

زندگی‌، 

همان گل پر عطر –

که خار غربت در ساقه دارد

و دستان مان پر خون ،

پر درد، 

و کم زور

گلی نیست تا ببوییم

دلی‌ نیست تا بجوییم

دیگر زیبا ندیدیم

و زیبا نگفتیم

و زیبا نشنیدیم

آه درد خار…

گل پر عطر چه شد ؟ ؟ ؟

نیویورک

۱۶جنوری  ۲۰۱۴

 

کوچه ی ما

                 به وطنم

من در قلب کوچه

ودر  نفس هاش بتو پیوستم

من در انتهای روزنه نور

کودکانه ترا دیدم

و در بهاران عشق

ترا بوییدم …

کتاب هام ،

قلم هام ،

همیشه ترا بیاد دارند

و آن کوچه …

کوچه ای که پیوند ما درآنجاست 

و درک کوچه آبستن از خاطرات ماست

و هنوز در تپش های قلبش شریکیم

ولی رنگ کوچه …

رنگ ما نیست

رنگ دیگریست

که به بیگانگان پیوسته

ولی من به همان کوچه میروم

که در خانه ای شما ره ۷۰۷ –

چشم گشودم

در کوچه ای که جامی  نام داشت

در ناحیه ۲ شیرپور ،

شهرنو

کابل ، افغانستان

ودرخانه ای که صدای تلفن  با شماره ۲۱۶۸۳ بلند میشد

و قلب کوچک من در آن کوچه بزرگ

به بزرگی آسمان ها بتو پیوسته بود …

و من در حافظه کوچه

هنوز جاری ام…

نیویورک  ۱۷ جنوری ۲۰۱۵

 

عشق های ماندنی:

ترکیب شعر و نقاشی. سروده های سپید برای عشق هایش.

پر عطر

         به خودم

من شقایق ها را

از دشت ها ربوده ام

من اقاقی ها را

از شاخه ها چیده ام

من نسترن ها را

از باغچه ها دزدیده ام

و من نرگس ها ،

شب بو ها ،

سنبل ها ،

و لاله ها را در دلم کاشته ام

تا همیشه

زنده بودنم پر عطر باشد …

نیویورک

۱۶جنوری ۲۰۱۴

 

برفها

       به خودم

در زیر برفهای زمستان

هنوز عشق نفس میکشد

و صدای پر موجش

مرا بیدار نگهمیدارد  

آهسته قدم برمیدارم

نکند برف ها آب شوند

و عشق را با خود ببرند  …

 

نیویورک

۲۰جنوری ۲۰۱۴

 

در سال ۲۰۲۲ جناب دکتر عنایت الله شهرانی از جانب اتحادیه هنرمندان افغانستان این لقب را به هما اهدا نمودند:

در سال ۲۰۲۲ پرتو نادری در کتاب « مروارید های رنگین » در باره هما چنین نوشته که در سایت ۸ صبح در چهار بخش نشر شد:

بخش اول

هما طرزی در شعر نو افغانستان

پرتو نادری

یکی دو نکته در آغاز

در دو دهه اخیر سده چهاردهم خورشیدی، گویی افغانستان به کشتزار سبز شعر و ادبیات بدل شده بود. تا چشم کار میکرد، شاعر و نویسنده میدیدی با قامتهای بلند، میانه و کوتاه. نهادها و انجمن های ادبی بودند که یکی پشت دیگری در شهر کابل و دیگر شهرهای کشور پنجره ها و

روزنه هایشان را به روی شاعران و نویسنده گان جوان میگشودند.

کتابهای شعر بودند که یکی پشت دیگر نشر می شدند و بعد رونمایی پشت رونمایی و نشست های فرهنگی شاعران تازه دم زیادی به میدان آمدند با زبانهای سرخ و سبز و زرد. با اینهمه ما نه تنها شاهد یک حرکت و همسویی سودمند در رده شاعران و نویسنده گان کشور نبودیم، بلکه شماری با وابسته گی های درونی و بیرونی این جویبار شفاف را تا توانستند برای اهداف کوچک شهرت طلبانه و آزمندانه خود گل آلود کردند تا نانشان همیشه در روغن باشد.

به هر صورت شعر افغانستان در این سالها دامنه گسترده ای پیدا کرد، بیش از هر زمان دیگری به زبان های مهم جهان ترجمه شد. چهره هایی با پیروزی و نیرومندی قابل توجه ی قامت بلند کردند و با توان مندی بیشتری رو به پیش گام برداشتند.

شماری هم رنگ باختند، در پشت دروازه سده پانزدهم اتراق کردند و نتوانستند این سوتر گامی به پیش بردارند. شاعرانی با استفاده از امکانات و شبکه های ادبی به وجود آمده خود را به پله های بلند شهرت رساندند و شماری هم فراموش شدند. گونه ای از بی اعتنایی به ادبیات کلاسیک و شعر روز بدل شده بود که با » مُد « معاصر کشور در این سالها در میان برخی از شاعران جوان به دریغ گاهی این مد آمیخته با گونه ای تحقیر نیز بود. نکته دیگر اینکه حضور زنان در شعر و ادبیات این دوره بی پیشنه است، چه از نظر شمار شاعربانوان و چه از نظر کیفیت شعرشان. چنانکه در این سالها شماری از شاعربانوان کشور نه تنها در قالبهای کلاسیک، بلکه در شعر آزاد عروضی و سپید نیز نمونه های درخشانی را در سطح حوزه بزرگ پارسی دری ارایه کرده اند.

البته همه شاعربانوان این دوره همان هایی نیستند که در همین سالها به شعر و شاعری پرداخته اند، بلکه شماری از نسلهای پیشین نیز در این دوره حضور فعال و سازنده ای داشتند.

درجهت دیگر شعر ما دراین دو دهه از نظر جغرافیا نیز بسیار گسترده شده است. امروز صدای شعر پارسی دری را درهمه قاره های جهان  میشنویم، اما گاهی نشنیده میگیریم. به همین دلیل شماری از شاعران ما با وجود جایگاه مناسبی که در شعر معاصر دارند، هنوز برای ما ناشناخته مانده اند.

ادبیات و فرهنگ یک کشور به همان مشعل المپیک میماند که باید از نسلی به نسل دیگری رسانده شود، با این تفاوت که در رسیدن به هر نسلی باید روشنایی بیشتری پیدا کند.

یکی از شاعرانی که صدایش در میان این همه صدا و هیاهو هنوز به گونه درست به گوش ما نرسیده، بانو هما طرزی است. این در حالی است که او از همان دوران نوجوانی به شعر روی آورد و از نخستین شاعر بانوان افغانستان است که در دهه چهل سده  گذشته خورشیدی به سرایش شعر نیمایی و سپید آغاز کرده است.

با دریغ در سال های اخیر میزان شناخت ما از شاعران ، چه از نسل های پیشین و چه از نسل جوان، بیشتر به شبکه های اجتماعی وابسته شده است. کسانی هم میاندیشند که شاعران و نویسنده گانی که در شبکه های اجتماعی کمتر حضور دارند، گویی دیگر تمام شده اند.

بانو هما طرزی هرچند به گونهای در فیسبوک فعال است، اما نه آنگونه که فیسبوک برای شماری به همه وابسته گی و دغدغه های ذهنیشان بدل شده است. با دریغ او با آن جایگاهی که دارد،  هنوز در فضای ادبی کابل چهره پر آوازه ای نیست. در حالی که در این سال ها شماری چه در داخل کشور و چه در بیرون کشور بیشتر از جایگاه ادبیشان به شهرت و آوازه رسیده اند؛ فصلی که زود می گذرد.

چنین بی حافظه گی فرهنگی، بدون تردید دلیل های زیادی دارد که یکی هم به بی توجهی و کم اهمیت دادن به ادبیات معاصر کشور برمیگردد. ادبیات کلاسیک که باشد جای خودش. من بسیار متوجه بودم که شماری از شاعران جوان در دو دهه گذشته حتا شاعران دهه پنجاه خورشیدی را هم نمیشناختند. یا هم شناخت شان، به همان شناخت نام آنان خلاصه میشود. شماری را هم باور بر این است که هر گونه نوگرایی در شعر، با آنان آغاز شده و در گذشته چیز با اهمیتی برای آموزش وجود نداشته است. چنین طرز تفکری ، خود به مفهوم  پشت کردن به گذشته ادبی کشور است.

بخش دوم – 

جایگاه هما طرزی در شعر نو افغاستان

دهه چهل سده چهاردهم خورشیدی بود که هما طرزی چنان شاعر جوان و نوپرواز در مطبوعات افغانستان شناخته شد. او از نوجوانی زیر تاثیر جو فرهنگی خانواده به شعر و ادبیات روی آورد.

گذشته از این گاهی هم خیالات نوجوانی خود را با استفاده از هنر نقاشی بیرون میداد. چند نکته در پیوند به شاعری هما طرزی توجه برانگیز است. نخست اینکه او با شتاب از مرز شعر عروضی میگذرد و میرسد به شعر آزاد عروضی یا هم شعر نیمایی. دودیگر اینکه او در همین سال ها، شعر آزاد عروضی را نیز پشت سر میگذارد و به سوی شعر سپید گام برمیدارد. چنانکه نمونه هایی از چنین شعرهای او در سالهای ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ در

مجله های  « بانو » یا « میرمن » به « و روزنامه کاروان » و مجله « اردو » و مجله « پشتون ژغ »   که بعدها به «  آواز «  تغییر نام داد به نشر رسیده است.

و همچنان در آن سالها پارها ی از سروده های هما طرزی در مجله های « اطلاعات هفته گی » « یغما » و،« سخن »«  ایران نشر شده است.  این نکته را هم باید گفت: سخن، یکی از مجله های با اعتبار ادبی  فرهنگی ایران بود که در پیوند به شعرها و نوشته هایی که به نشر میرساند،

سختگیری خاصی داشت. همه از نظر شاعران و استادان بزرگ ادبیات میگذشت تا اجازه نشر پیدا کند.

نکته مهمتر این است که هما طرزی به همان پیمانه که با شتاب به سوی شعر نو گام برمیدارد، شتابش در دگرگون سازی نگاه شاعرانه اش، اهمیت بسیاری دارد. این نگاه خود گونها ی زبان تازه به شعر های او میدهد. تصویرها و آرایه های ادبی در شعر او رنگوبوی تازه میی ابد؛ رنگ و بویی که از تجربه شاعرانه و حس خودی نسبت به زنده گی و هستی برمی خیزد.  شعر هر قدر که با حس، عاطفه و  تجربه فردی شاعر می آمیزد، به همان پیمانه از صمیمیت شاعرانه بیشتری برخوردار می شود.

شب را در بستر عشق سحر کردم

امیدوار

تو در خواب بودی و من ستاره میشمردم

حرفی نبود

شاید عشق در خواب بود

لبان شب بر گیسوانم بوسه میزد

و لحاف، تنهایی مرا به آغوشش میفشرد

صدای اذان را شنیدم

بیدار بودم، بیدار

کبوتران، قصه شب را زمزمه میکردند

و دنیا از خواب برخاسته بود

و شب عشق به پایان رسیده بود

اسد ۱۳۴۸ کابل

( طرزی، هما، شکوه برفها، ص ۳۵۳)

شب تنهایی، اما با خیال معشوق و ستاره شماری عاشق تا بامدادان، یک مضمون نو در شعر پارسی دری نیست. بسیار به چنین شعرهایی برخورده ایم. بیشتر تکرار مضمون بوده است. در چنین شعرهایی، حس فردی شاعر کمتر بازتاب دارد یا هیچ بازتاب ندارد. اینجا نیز همین مضمون اما با حس و عاطفه تازه در تصویرهای تازه بازتاب پیدا میکند. شب بر گسیوان شاعر بوسه میزند.

لحاف، تنهایی او را در آغوش میکشد. به زبان دیگر لحاف را او خود چنان معشوقی در آغوش می فشارد. تا بامدادان بیدار است و کبوتران، قصه شب را زمزمه میکنند که شب تنهایی شاعر با چه رویاهایی به پایان رسیده است.

گاه غروب است

دیدن به آسمان مرا به یاد تو میاندازد

و به یاد عشق نافرجامم

گاه آتش گرفتن آسمان است

در دنیای کوچکم

گاه سوختن ابرهاست

گاه عاشق شدن

تن عریانم رها شده در تنگنای غروب

با شعله های عشق میسوزد

و در لابهلای ابرها ترا صدا میزند

و منتظر بارانیست تا درد سوختن را آرام سازد

جوزای ۱۳۴۸ کابل

(همان، ص ۲۲۴)

عشق حس تعریف ناپذیری است. عاشق با عشق هستی می یابد. گویی عشق در همه هستی جاری است. یا اگر عاشقانه به همه چیز نگاه کنیم، جز عشق چیز دیگری را نمی بینیم.

صبحگاه، طلوع عشق را دیدم

از آفتاب ظهر سوختم

در زیبایی غروب رقصیدم

و چون عشق پیچانی پُرتاب بودم

و شب هنگام

در بستر آغوشت به خواب رفتم

در سرزمین های خیال

سرطان ۱۳۴۹ کابل

(همان، ص ۲۹۵)

باز هم تجلی عشق است در جلوه های طبیعت. طلوع خورشید، خود طلوع عشق است، بعد رسیدن به کمال و رقصیدن عاشقانه و رسیدن و یکی شدن در آغوش رویاهایی عاشقانه. سطر آخر روزنه گریز شاعر است از بدگویی کسانی که نمیخواهند شاعربانویی از « در سرزمین های خیال  »

عشق و عاطفه خود اینگونه سخن گوید. من حس میکنم که یک سطر اضافی است.

امروز موهایم را در آفتاب خشک میکنم

بادی وزید

موهایم را به بازی گرفت

آشفته دلم

و هوس تو دارم

کاش به جای باد

دستان تو موهایم را به بازی میگرفت

سرطان ۱۳۴۹ کابل

( همان، ص ۲۹۷)

باد میوزد و گیسوان شاعر را پریشان میسازد،

اما وقتی این رویداد طبیعی با خیال دست درازی دوست و گیسوان معشوق میآمیزد،

تصور یک رویداد عاشقانه را می بینیم.

و من امشب مهمانم

مهمان باغ

و مهمان چرچرکهای درختان گیلاس

و مهمان هوای خنک و صاف پغمان!

چرچرکها مرا به عشقبازی دعوت کرده اند

چرچرکها زبان مرا میفهمند!

و من از خوشه های گیلاس های خوشمزه

گوشواره ساخته ام،

تا خود را برای مهمانی چرچرک ها آماده سازم.

و از پوست خشکیده چرچرک ها

برایم گل سینه ساخته ام

باغبان به خواب رفته

پدر سخت مشغول مطالعه است

شاید کتاب تازهای مینویسد

انگار همه شهر در خواباند

و من دستان گرمم را

در آب  » چشمه دلاکان فرو میبرم «

از سردی آب

سرا پایم میلرزد،

و از سرما به خود می پیچم

عابری مست از کوچه میگذرد و زمزمه میکند:

چون جان خراباتم

جانان خراباتم

و چرچرک ها با او هم آوازند

و من امشب مهمانم،

و تو مهمان منی

وه که چه مهمانی!

من و تو و چرچرک ها

و گیلاس ها

و آب چشمه دلاکان

و مستی در کوچه

بله همه مهمان خرابات چرچرک ها شده ایم.

۲۸ جوزای ۱۳۵۰ پغمان

۲۳۹ همان، ص ۲۴۰)

این شعر » مهمان چرچرک ها « نام دارد. شاعر پیوند خودش را با طبیعت پیدا میکند و در همه اجزای آن استحاله می یابد. وقتی تو در طبیعت استحاله پیدا میکنی و طبیعت در تو، دیگر همه اجرای طبیعت با تو همزبان میشوند. شعر در پیوند به طبیعت همین همزبان شدن انسان با طبیعت

است. اجزای طبیعت در پیوند به هم است که به یک کلیت زیبا میرسند. در این شعر نیز اجزای طبیعت در کنار هم توصیف میشوند و به یک کلیت زیبا می رسند.

این شعر مرا با خود به سفر دوری برد، به سفر سالهای کودکی به دهکده کودکی هایم. دختر بچه هایی را دیدم که از جوره های به هم پیوسته گیلاس و آلبالو گوشواره می ساختند، بر گوش های خود می آویختند و روی پییشانی هایشان گلبرگ های سرخ و زرد می چسباندند.

بازتاب چنین چیزی را من نخستین بار در شعر فرخزاد دیدم.

 « تولدی دیگر »

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

(دیوان اشعار، ص ۴۱۸)

در این شعر اجزای گوناگون طبیعت، باغ، چشمه، هوای گوارا، شب دل انگیز، خیال معشوق و بعد صدای مستی که در کوچه آهنگ جانان خرابات را میخواند و با صداهای طبیعت می آمیزد، افق خیال انگیزی را در ذهن خواننده بیدار میسازد. ذهن خوانند میدود تا دهکده های دور، تا کوچه خرابات و بیدرنگ خاطره هایی از آهنگ های موسیقی اصیل کشور در ذهن بیدار میشود.

ما به دروغ عادت دیرینه داریم

دستانم از سردی میلرزند

طناب دار

گلوبند اجتماع ماست

بر گردن ظریف عشق

و احساسم محکوم به مرگ

و من محکوم به عاشق بودنم

میزان ۱۳۵۰ کابل

در این شعر کوتاه، اندوه بزرگ تاریخی یک سرزمین نهفته است. سال پنجاه خورشیدی سروده شده است. پس از پنجاه سال، گویی این شعر به یک حقیقت تاریخی رسیده است. در این سالها بسیارشاهد بوده ایم که عاشقانی را چگونه بر دار آویخته و سنگ باران کرده اند. با این همه، انسان محکوم به دوست داشتن و عشق ورزیدن است. گویی انسان بدون عشق، مفهومی ناقص است. برای آنکه عشق بزرگترین و انسانی ترین هویت انسان را میسازد. آنانی که در برابر عشق به ستیزه برمی خیزند، در حقیقت میخواهند انسان را از بزرگترین هویت او تهی سازند.

وقتی عاشق بودنم را

محکوم میکنند

و عشقم را به تازیانه میکشند

وقتی با طعنه و تهمت

مرا در بازار به نمایش میگذارند

با صدای بلند

نخستین گلهای عشقم را دسته میکنم

و در سبد شعر

به بازار عاشقان

هدیه میکنم

تا روزگار ما را از یادش نبرد

اسد ۱۳۴۸ کابل

(همان، ص ۲۱۹)

افغانستان همیشه سرزمین» عشق ممنوع « برای بانوان بوده است؛ اما شاعر چنان به عشق نگاه میکند که عشق را هویت انسانی خود میداند. عشق خود را دسته دسته بر سبد شعرهایش را میگذارد. گلفروش کوچه عشق میشود و عشق هدیه میکند تا فراموش روزگار نشود. عشق را

هویت و راز بقای خود میداند.

این خود زیباترین پرخاش و اعتراض شاعرانه است در برابر جامعه ای که حتا میخواهد عاطفه انسانی زن را نیز انکار کند. حتا میخواهد عاطفه زن را نیز به زنجیر بکشد.

زنده گی من سگرتی را ماند

که هر لحظه،

کسی به آن پکی میزند

و میگذرد

یکی دوده ام را

آهسته آهسته فرو میبرد

و دوباره به هوا پراگنده میکند

آن دیگری لحظه ای پکی میزند

و رو برمیگرداند

آن یکی چنان در دل فرو می برد

که یارای برآمدنش نیست

و دیگری چنان عمیق فرو میدهد

که تمامی وجودش را

دوده عشق می پوشاند

و در تمام هستی اش

مرا مرور میکند

و من این سگرت خوش آب ورنگ

هر لحظه

بیچاره دیگری را

به خودم معتاد میسازم

ثور ۱۳۵۲ کابل

(۳۰۴ همان، ص ۳۰۵)

در این شعر، نماد زن است. گاهی فریبش میدهند و بعد از او روی برمیگردانند. گاهی « سگرت » هم به چهاردیوار زنده گی خود هم که می کشانندش، همانجا زندانی اش میکنند. چون همه هستی اش را می مکند و نیم سوخته اش را زیر پا له میکنند. با این حال خود نیز معتاد این سگرت میشوند.

با چنین شیوه، هر دو طرف زیان میکشند؛ یکی له میشود و دیگری معتاد. این سگرت در هر حال طرف را معتاد میسازد و این معتادسازی در حقیقت، انتقام زن است از چنین مردانی. شاعر در سوختن یک نخ سگرت، سرنوشت همه زنان کشور را و شاید سرنوشت همه زنان جهانرا یافته است. یک حادثه به ظاهر بسیار ساده، اما همین حادثه مضمون شعری شده است با ابعاد گسترده عاشقانه و اجتماعی.

 زنده گی همین لحظه هایی است که ما در اختیار داریم، پس باید آن را عاشقانه زنده گی کرد. پاره ای از اندیشه های درخشان خیام به دور همین محور میچرخد. مولانا در این بیت مثنوی معنوی نیز همین مفهوم را بیان میکند.

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا  گفتن از شرط طریق

گذشته برنمیگردد و فردا هنوز نیامده است و اگر هم بیاید، شاید فردای جدایی و دوری همیشه گی باشد.

بخش سوم

پاره های از عاشقانه های هما طرزی با بیان تنانه گی و تنکامه گی می آمیزد. هرچند این امر امروزه چیزی تازه ای در شعر نیست، اما پنجاه سال     پیش از این در جامعه ای مانند افغانستان، گونه ای پیش مرگی بود. البته یک شاعر بانو زمانی که با عواطف خود برخورد  صمیمانه و  دور از دروغ

داشته باشد، ناگزیر از بیان چنین امری است؛ اما این سنت های سنگ شده جامعه است که او را به خود سانسوری وادار میکند.

آغازگر چنین شعری در پارسی دری، مهستی گنجوی، شاعری سده پنجم هجری است. چنین است که گاهی تذکره نگاران از سر تعصب در پیوند به او سخنان نادرستی نیز گفته اند.

در شعر معاصر این فروغ فرخزاد بود که پرچم چنین شعر را برافراشت، اما بار سنگین زیان هایی را هم بر دوش کشید. هم با نکوهش جامعه روبرو شد و هم با نکوهش خانواده. بهروز جلالی نوشته ای دارد زیر نام » فروغ در قلمرو شعر و زنده گی « او در این نوشته به حواله از یک گفت و گوی پوران فرخزاد در روزنامه کیهان، ۲۴ بهمن ۱۳۵۳ ، چنین آورده است:

وقتی شعر  «گنه کردم، گناه پر ز لذت » در مجله ای چاپ شد، جنجال عظیمی در خانواده بلند شد، فروغ چمدانش را برداشت و از خانه پدر رفت. یک اتاق پشت دبیرستان فیروزکوهی اجاره کرد تا زنده گی کند. در آن موقع او حتا یک بالش نداشت

( دیوان اشعار، فرخزاد، فروغ، ص ۱۶)

همیشه آنانی که در راه های کوبیده ناشده پیشگام میشوند، یا هم در راه تازه ای گام می گذارند و میخواهند ریسمان عادت ها و سنت های اجتماعی را از هم بدرند، با چنین سرزنش هایی روبه رو میشوند.

اینکه هما طرزی با شعرهای اروتیک و سروده های آمیخته با تنانه گی و تنکامه گی هایش با چه واکنش های خانواده و جامعه روبه رو شد، به درستی چیزی نمی دانیم. خود باید در زمینه چیزی بگوید.

گاهی یک خاطره کوچک یک شاعر میتواند ارزشی مهمی در تاریخ ادبیات یک کشور داشته باشد. این نکته را هم در نظر داشته باشیم که بزرگی فروغ فرخزاد در شعر، تنها به چنین سروده های او برنمیگردد، بلکه او امروزه با » ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد « و » تولدی دیگر « به قله بلند شعر معاصر پارسی دری رسیده است.

به این چند سروده هما طرزی توجه کنیم که دختر جوان و به گفته مردم دمبخت چگونه یک هم آغوشی عاشقانه را اینگونه در رویاهای خود جزبه جز تصویرپردازی میکند:

موریانه های تردید آهسته آهسته

اندامم را قلقلک میدهند

هوسهای رنگین

برای کودک پستان هایم

لالایی فرسوده شهوت را

تکرار میکنند

لب هایم

بوسه گاه بی بهاری است

از پیرترین قرنها

و دستانم

با فشار پنجه ها خرد شده

بازوانم

کبودی دندانها،

و پستانهایم

مکیدنهای لذتبخش و عشق آفرین را

صادقانه در خیال لمس میکند

و رانهایم

نوازشهای جاودانه را

در لابهلای پارچه های رنگین

پنهان میکند.

و کمرم:

که بستر همیشه گی عشق تو بوده

با فشارهای موزون

توان نفس کشیدن را از من ربوده.

و قالب تن

با خیالهای وسوسه گر

نوای عشق را زمزمه میکند

میزان ۱۳۵۲ کابل

(همان، ص ۳۰۹- ۳۱۰)

یا در این شعر دیگر که هرچند سخن از یک عشق از دست رفته دارد، با وجود این، عشق چنان نیرویی برای زیستن همیشه در هستی شاعر و در زیر پوست شاعر جاری است که آن را در نفس های خود احساس میکند:

چمنزار سینه ات

که با رطوبت لبهای جستوجوگر من آب یاری شده

و شانه های تنومندت

که در زیر پرده ابریشمین گیسوان من

از توانایی هایت سخن میگویند

من ترا در خود نقاشی کردهام

در سالهای کهنه

و در سالهای نو

تو در دستان من جاودانی

با نبودنت، در این قرن پردرد

با اجبار نفس میکشم

بوسه های تو

در پیشانی تقدیر من

رحمتی است جاودانی

که مرا یاری در زیستن است.

تو در من

همچو ریشه درخت تنومندی

به عظمت خورشید

روییده ای!

تو در زیر پوست وجودم

در حجم تاریک شب،

یا در بلور شفاف روز،

چون زندهگی می لغزی.

و از آتش درونم نفس میکشی!

عقرب کابل / ۱۳۵۲

(همان، ص ۳۱۹- ۳۲۰)

اما همه عاشقانه های هما طرزی با ایروتیسم و تنانه گی نمی آمیزد، بلکه تغزلهایی اند با حس و زبانی دیگر:

پنجره را باز کن

من بهارم

که با زمزمه تازهای

بر پشت پنجره رویاهایت ایستادهام

پنجره را باز کن و به آغوشم بگیر

میخواهم در نخستین روز بهار

نخستین بوسه سال را

به تو هدیه کنم.

حمل ۱۳۵۲ / کابل

) )همان، ص ۳۱۲

تنم چه شاداب

در عشق تو سبز شده

طراوت در من جاریست

عطر میخک بر گیسوانم

سایه نمیب ینم

همه جا خورشید

طلایی

طلایی

طلایی

شعرهایت

برای بدن برهنه ام

لحافیست از عشق

که مرا با حریر بوسه هات

آشتی میدهد

حوت ۱۳۵۳ کابل

(همان، ص ۳۳۳)

یا در این سروده دیگر از عشقی میگوید با لطافت ابریشم و ظرافت یک جام بلورین با حس و هوای رمانتیک:

عشق مان به لطافت ابریشم ها

و به ظرافت یک کاسه بلورین

زیبا صدا داشت

پرعشق و نورانی

صدای پای جدایی تند و تندتر شد

ابریشم را باد برد

کاسه بلورین ترک برداشت

و امروز

صدای دیروز را ندارد

حوت ۱۳۵۳ کابل

( همان، ص ۳۳۴)

در این شعر همان مثل عامیانه که میگوید:

«کاسه چینی که صدا میکند/ خود صفت خویش ادا میکند» بازتاب دارد؛ که محور محتوایی شعر را میسازد. شکست دل، انسان را خاموش و بیصدا میکند. باز هم در بیت دیگر که چنان مثلی در حافظه مردم جا دارد » از کاسه شکسته نخیزد صدا درست/ احوال ما مپرس که ما دلشکسته ایم»

هما طرزی با چنین گام هایی به سوی شعر نیمایی و سپید آمده است. تاریخ سرایش این شعرها نشان میدهد که او از دهه چهل سده چهاردهم خورشیدی به سرایش در فرم نیمایی و سپید آغاز کرده است.

زبان شعرهای او با درنظرداشت چگونه گی شعر نیمایی و سپید آن روزگار افغانستان، تکراری و کلاسیک ندارد؛ چیزی که به نظر من او کلی گویی نمیکند، بلکه حس و عاطفه خود را در پیوند به اجزای زنده گی و طبیعت بیان میکند.

در آن روزگار شاعرانی بودند که سالهای زیادی، هرچند در وزن آزاد نیمایی می سرودند، اما نگاه و زبانشان در شعر همچنان کهنه، سنتی و تکراری بود.

لطیف ناظمی در یکی از نوشته های خود در پیوند به چگونه گی شعرهای آن روزگار هما طرزی، چنین داوری کرده است:

«در آن روزها، آنگونه که تو مینوشتی، سنت شکنی بود. خطر کردن بود و خلاف جریان آب شنا کردن. بیشترینه شاعرزنان ما، در آن سالها نقاب سیاهی روی حس و عاطفه شان کشیده بودند تا جامعه واپسمانده، از نفرت و نفرینشان، دست بردارد. دروغ میگفتند؛ حرف دلشان را بر زبان

نمیآوردند تا تازیانه شماتت و نفرت، شانه های خاطرشان را نیلگون نسازد.

آنچه را که حس میکردند، نمی نوشتند و هرچه می نوشتند، حس و خواست شان نبود. نه میراث دار رابعه بلخی بودند و نه مرده ریگی از مهستی و فروغ در شعرشان بود. سروده های بی خونپاره ای ازاین شاعرزنان، نشخواری ازشاعرمردان پارینه بود و تکرار صداهای تکرار شده در رواق فرسوده تاریخ.

تو از گلوی دیگران فریاد نمیزدی. صدای تو از خودت بود؛ صدایی که در آن خودسرایی شاعری را گواه بودیم. تو همواره خود را میسرودی، بی هرگونه پنهان کاری» اینکه چگونه یک شاعر جوان توانسته بود این همه با شتاب به شعر نو و زبان نسبتا ن و در شعربرسد، گذشته از ملَکه شاعری، به کوشش ها و هشیاری های شاعرانه و امکانات و زمینه هایی نیز برمیگردد که او در اختیار داشته است. در آن روزگار بسیاری نویسندهگ ان و شاعران افغانستان با کمبود کتاب و منبع آموزشی روبه رو بودند. هما طرزی، فرزند صدیق طرزی، در خانواده ای به دنیا آمده بود که کتاب خوانی و نوشتن بخشی از زنده گی آنان بود. پدر خود مردی بود دانشمند و پژوهشگر. بدون تردید چشمان هما طرزی از همان دوران کودکی با کتاب و کتابخانه خانواده گی آشنا شد.

شاعران ما کمتر از آموزش ها و جستوجوهای ادبی خود در دوران نوجوانی سخن میگویند. اگرهم میگویند، بیشتر کلی گویی است. به پندار من برای شناخت یک شاعر بسیار مهم است که از شخصیت ها، کتاب ها و رویدادهای تاثیرگذار بر زنده گی شاعرانه او چیزهایی بدانیم. چه عوامل و

انگیزهه ایی بود که هما طرزی را به سوی شعر نیمایی و سپید کشاند؟ آن هم در روزگاری که هنوزاین راه در افغانستان راهی کوبیده شده و هموار نبود و شماری آن را شعر به شمار نمی آوردند. با هر گونه تصویرسازی تازه و نوآیین در شعر مخالفت داشتند. حتا نشریه هایی از نشر چنین شعر هایی خودداری میکردند.

این هنوز یک بُعد مساله است، بُعد دیگر سرودن شعر با حس و عاطفه زنانه و تنکامه گی است کهدر شعرهای هما جایگاه بسیار قابل توجهی دارد. هیچ تردیدی نیست که هما طرزی از همان دوران نوجوانی به آثار پیشگامان شعر نو پارسی در ایران دسترسی داشته و از همه مهمتر با فروغ فرخزاد آشنا بوده است.

نیما با رستاخیزی که در شعر پارسی دری پدید آورد، خود به یک شیوه و یک مکتب شعری بدل شد. کار نیما تنها شکستن افاعیل عروضی نبود، بلکه او چگونه گی نگاه شاعر نسبت به زنده گی و هستی را دگرگون ساخت؛ اینکه شعر برخاسته از تجربه های فردی شاعر است، نه تکرار تجربه های دیگران. اگر هر کس به جهان نگاهی متفاوت داشته باشد، این جهان به اندازه هر انسانی متفات است. برای آنکه انسانها وقتی خودشان به هستی نگاه میکنند، گذشته از انبوه تجربه های دیگران، خود نیز به دریافت و شناخت تازهای میرسند. نیما راه تازهای را گشود؛ اما شیوه راه رفتن هر کس به خودش وابسته است. رفتن در هر راه تازه، وسواس های خود را دارد. آنکه در دام وسواس دست وپا میزند، هرگز با استواری نمیتواند گام

بردارد. از رودخانه ها هر کس به اندازه ظرفیت خود آب برمیدارد. آنکه آب کمتری برمیدارد، این دیگر گناه رودخانه نیست؛ وابسته به ظرفیت او است.

به گفته مولانا:

آب   دریا  را   اگر    نتوان   کشید

هم به قدر تشنه گی باید چشید

بزرگترین شاعران دهه های چهل و پنجاه پارسی دری در ایران، همان هایی اند که با آگاهی در راهی گام گذاشتند که نیما در برابر آنان گشوده بود. فروغ فرخزاد که خود یکی از شاعران تاثیرگذار در حوزه پارسی دری است، از پیوند خود با نیما چنین میگوید« از او یاد گرفتم که  :

چطور نگاه کنم، یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم کرد. من میخواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است، فقط آنچه که میروید، متفات است؛ چون آدمها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم  و مثلاً خصوصیت زن بودم  طبعا مسایل را به شکل دیگری میبینم. من میخواهم نگاه او را داشته باشم؛ اما من در پنجره خودم نشسته باشم… نیما چشم مرا باز کرد و گفت: ببین. اما دیدن را خودم یاد گرفتم»

( دیوان اشعار، ص ۲۶)

تاکید فروغ هم بر نگاه فردی شاعر بر هستی است. این پنجره گشوده همان راهی است که نیما آن را پیش پای شاعران گذاشته است. حال که تو در راه گام میگذاری، باید شیوه رفتار خود را داشته باشی. من در مروری که بر چند کتاب هما طرزی داشتم، با شمار اندکی از غزلهای او برخوردم

که حال و هوای تقلید و کهنه سرایی را داشت. هنوز گویی شاعر به کنار آن پنجره گشوده نرسیده و نگاه خود را نیافته است. این پنجرهای که هما طرزی کنار آن نشسته است، بدون تردید فروغ در برابر او گشوده است؛ اما امر مهم این است که هما از این پنجره با حس و نگاه خود به هستی دیده و نسبت به آنچه دیده، احساس مسوولیت کرده است.

فضای شعرهای او در سروده های نیمایی و سپید، همه بومی و محیط اجتماعی در شعرهای او، همان محیط اجتماعی خودی است.

بخش چهارم – 

دوره های شاعری هما طرزی

از نظر زمانی میتوان شاعری هما طرزی را به دوره های زیرین دسته بندی کرد:

 دوره نوجوانی تا پایان آموزش دانشگاه در کابل؛

 دوره شاعری در ایران؛

 دوره شاعری پس از آموزش ناتمام در ایران تا امروز.

هما طرزی پس از آنکه آموزش خود در دانشگاه کابل را در رشته آموزش و پروش تمام کرد، برای آموزش دوره دکترا به ایران رفت؛ اما با پیروزی انقلاب اسلامی ایران در دلو ۱۳۵۷ و دشواری های پیشآمده از آن، ناگزیر شد کار آموزش خود را ناتمام رها کند. افغانستان نیز در پی کودتای ثور ۱۳۵۷ روزگار بدی داشت بگیر و ببند رده های گوناگون اجتماعی و به گونه خاص آموز شدیده گان و شخصیت های سرشناس، به اوج خود رسیده بود. چنین بود که راهی غرب شد و هم اکنون در ایالات متحده امریکا زنده گی میکند.

اگر سیر محتوایی شعرهای او را در نظر گریم، میتوان آن را به دو دوره دسته بندی کرد: نخست دوره شاعری در کابل و تهران و دودیگر شاعری در غربت. در این دوره شعر او با یک نوستالژی می آمیزد. نوستالژی دوران کودکی، نوستالژی سرزمین و اندوه خاموشی مادر که در جوانی او را از دست داد و تا هم اکنون در سوگ مادر مرثیه سرایی میکند.

او یک افغانستان ذهنی را با خود دارد که مایه های اصلی شعرش از آنجا می آید. این افغانستان ذهنی، گویی او را رها نمیکند. هنوز این افغانستان ذهنی سرچشمه الهام بسیاری از شعرهای او است. چنین است که با محیط اجتماعی و فرهنگی که آنجا زنده گی میکند، گویی سر آشتی ندارد و ذهن شاعرانه اش همچنان در کوچه های کابل و در میان شهریان کابل سرگردان است.

در حالی که توصیف وطن و سرزمین در شعر شماری از شاعران غرب نشین بیشتر با ردیف کردن کوه ها، دریاها، دشتها و… رنگ میگیرد و بیشتر نگاه به جغرافیا دارد، اما توصیف وطن در شعرهای هما طرزی یک توصیف درونی است. وطن برای هما طرزی تنها جغرافیا نیست،

بلکه عشق است. او آنگونه وطن را توصیف میکند که در آغاز می پنداری عشق خود را نسبت به کسی بیان میکند.

تو در تمامی صفحه وجودم منتشری

وجب وجب ترا نوشته ام

از کتابها بپرس

و از خروسهای خیال

در رگ های نور

هر روز ترا صدا میزنم

هر صبح ترا در پیاله قهوه ام میریزم

هر شب ترا زیر بالشم پنهان میکنم

و در بهاران

در اسراف باران شستوشویت میدهم

تا همیشه تازه تر باشی

و در چشمه دلم در جولان

نیویورک، فبروری / ۲۰۱۳

او سرزمین خود را سرزمین عشق میداند که در کوچه هایش محبت پخش میکنند. این تصویر هم آمده از همان افغانستان ذهنی شاعر است.

من از سرزمین عشق ها آمده ام

و از خانه های الفت

و کوچه هایی که محبت را

در شب های جمعه خیرات می کردیم

دستانم هنوز

از گرمای نان تازه درآمده از تنور

و راستی همسایه گان گرم است

و در غربت سرد

بدن خسته ام را نوازش میکند

نیویورک، می/ ۲۰۱۳

( همان، ص ۸۷)

با دریغ که سالها است در کوچه کوچه این سرزمین جای محبت، خشونت، بدبختی، آواره گی، گرسنه گی، خون و مرگ را قسمت میکنند. تنورها گویی عطر نان گرم را از یاد برده اند.

عشق در شعرهای هما طرزی از همان دوره نخستین شاعری تا امروز یک روایت روشن است که گاهی با یک حس رمانتیک می آمیزد و گاهی هم با تنانه گی و تنکامه گی. عاشقانهه ای او در دور دوم شاعری اش نیز چنین است. در این دوره اما این بیان عاشقانه با گونه ای حسرت روزهای گذشته و خاطره های سالهای دور می آمیزد. گذشت زمان نمیتواند این آتش مقدس را در کانون سینه او خاموش سازد. او با همین نیروی عشق است که در کوره راههای دشوارگذار زنده گی همچنان گام برمیدارد.

در سراچه دل

وسوسه های دیرینه

موج میزند

نغمه های نوبالغ پیری!

دور از ساحل های حقیقی

مرا در لحاف عشق بپیچان

تا گرمای بودنت را احساس کنم

نیویورک، می/ ۲۰۱۳

( همان، ص ۸۰)

این عشق است که او را با همه چیز مهربان میسازد. به قناریها شیر میدهد. چنین تصویری برخاسته از یک عاطفه بزرگ مادرانه است.

و عشق صداقتیست در آیینه ها

که در آن نقاشی شده ام

رنگها در زیر پوستم میرقصند

و سینه هام

پر از شیره اصالت هاست

هنوز به قناری ها شیر میدهم

خاک مرا دامنگیر نیست

چون در هوای تو می پرم

و آیینه تصویر ماست

که در دیواره کتاب هایم

آویخته ام

باشکوه و جاودان

نیویورک، جنوری / ۲۰۱۳

( همان، ص ۷۲)

این عشق گاهی چنان نیرومند است که گویی دستان زمان را از پشت سر می بندد. این سخن به این مفهوم است که گذشت زمان نمیتواند در این سفر پرماجرای زنده گی، او را از پای اندازد.

پیکر پیری را

با داروی محبت جوان میسازم

و دستان پرزور زمان را

با مشاطه ی پرغوغای غربت

به عقب برمیگردانم

و گونه هایم را

با عشق شما عزیزان رنگین میکنم

تا جوانی را در پیکر پیری

جاودان سازم

دل هنوز جوان است

عشق هنوز پایدار

و امید در هر کنار استوار

نیویورک/ جنوری ۲۰۱۳

(همان، ص ۷۱)

این عشق در پارهای از سروده های شاعر در سرزمین های دور غربت با گونه ای از نیایش به خداوند رنگ میگ یرد و گاهی هم با رگه های عرفانی می آمیزد. پس از آن همه بیتابی، آرامش خود را در پیوند عاشقانه خود با خدا پیدا میکند.

شفق صبحگاهی را دیدم

و سحر را بوییدم

و خورشید را ملاقات کردم

و در روزنه پرشور یک روز بهاری

هنوز به یاد توام

و روزم با نام تو آغاز میشود

ای که لایزال و بی انتهایی

نیویورک، اپریل/ ۲۰۱۳

(همان، ص ۳۵)

امروز

ترا در سکوت سرد دلم لمس کردم

و با یاد نامت

تمامی سلولهای هستی ام آتش گرفت

دستی به سویت دراز شد

چشمانم را از دنیا بستم

تنها تو بودی

تنها تو بودی

تنها تو بودی

و من بنده ای از دیار ناچیز و پرگناه

ای که در زلال دنیایم

همیشه بامنی

نیویورک ۳۱ می ۲۰۱۳

همان، ص ۴۲

چند نکته پایانی

تردیدی وجود ندارد که هما طرزی از شمار نخستین شاعربانوانی است که به کاروان شعر نو در افغانستان پیوست. با درنظرداشت نمونه های نشر شده از او در نشریه های آن روزگار کابل، میتوان گفت که او نخستین شاعربانوی نوپرداز پارسی دری درافغانستان است. این در حالی است که در آن سالها شاعران نیمایی سرا و سپید سرا در میان مردان نیز انگشت شمار بودند. او نه تنها از همان دهه چهل به این کاروان پیوست، بلکه در تمام دوره های شاعری خود دیگر از سرایش شعر نیمایی و سپپید دست برنداشت، خلاف شماری که پس از نخستین گامها در شعر نیمایی دوباره به

شعر کلاسیک برگشتند. زنده گی و هستی در شعرهای او با حس و عاطفه های زنانه آمیخته است. تغزل زنانه و بیان تنانه گی

در شعر معاصر پارسی دری در افغانستان نیز با او آغاز میشود.

او در سرایش خود شیوه ویژه ای دارد. موضوع شعرهای خود را در پیوند به اجزای و اشیای وقتی در باغی صدای » جیرجیرک » ها را می شنود،  پیرامون بیان میکند این صدا در شعر او بازتاب می یابد. با اینهمه، هما طرزی در چند دهه گذشته در افغانستان چهره پرآوازهای نبوده است. دلیل آن هم به سالهای درازی برمیگردد که او در بیرون کشور در ایالات متحده امریکا زنده گی میکند.

پس از کودتای ثور ۱۳۵۷ تا سالهای پسین نوشته و شعری از او در نشریه های کشور دیده نشده است، یا من ندیده ام. البته در چند سال اخیر است که فیسبوک زمینه شناخت این شاعر را به نسل نو شاعران افغانستان فراهم ساخته است. کتاب هایی هم که از او نشر شده، در داخل کشور در دسترسنبوده اند.

هما طرزی تا کنون این گزینه های شعری را به نشر رسانده است:

( میلاد نسترنها ) ۲۰۱۱

( زمزمه های نیایش ) ۲۰۱۲

( کوچ پرنده گان ) ۲۰۱۳

(نوید سحری ) ۲۰۱۳

(  شکوه برفها ) ۲۰۱۳

( بهار در پاییز ) ۲۰۱۴

افزون بر این گزینه هایی:

 واژه های آبی

 برگهای خشکیده

 عشق های ماندنی

به گونه دیجیتالی نشر شده اند.

این کتابها که در ایالات متحده امریکا چاپ شده اند، بیشتر سروده های نیمایی و سپید شاعر را دربر دارند.

نکته آخرین اینکه هما طرزی در میان واژگان گفتار و نوشتار دیوار نمیکشد. آنجا که بیان مضمون شعر نیاز دارد از کاربرد واژگان گفتاری دوری نمیکند. با این حال در پارهای ازسروده های او، گونه ای از بیا عتنایی نسبت  جا به جایی  واژگان دیده می شود. در یک نگاه سختگیرانه می توان چنین امری را کمابیش در شعر شاعران زیادی مطرح کرد؛ اما استواری زبان در شعر و آن هم در شعر نیمایی و سپید اهمیت بزرگ دارد؛ برای آنکه تصویر در شعر

بربنیاد استواری زبان است که به گونه زیبا و تاثیرگذار رنگ میگیرد.

رقص شکوفه ها:

شعر های سپید و بیشتر عاشقانه.

پیشگفتار:

رقص شگوفه ها دهمین کتاب شعری من است که در دیار غربت سروده شده و به عزیزانی که هنوز میل به خواندن کتاب دارند اهدا می کنم. شما میدانید که کتاب های من هیچگاه برای فروش نبوده و چشم بیگانگان را ندیده و در میان دوستانم و خانه های گرم شان زندگی کرده است. این کتاب مثل دیگر کتاب هایم پر از سروده های عاشقانه و راز و نیاز های عارفانه و درد و هجران دوری از وطن و عزیزانم را در آغوشش جا داده است.

در این کتاب زنی سخن می گوید که گاهی با شادی های کودکانه می خندد و گاهی از بی مهری های زمانه می نالد. اما در این فراز و پست روزگار دیرینه یارش همیشه با اوست.

در عاشقانه هاش از عشقی سخن می گوید که چون بهاری آمد و در پاییزی ناپیدا شد و رهایی و آزادی از چنین عشقی را شادباش می گوید و در رهایی اش بال می گشاید و چون آن همای افسانوی به پروازش در آسمان ها ادامه میدهد.

دوری و رخت سفر بستن جفتش بزرگترین مایه آزار اوست. هرجا می رود و با هرکی باشد ، از جفتش جدا نیست و وجود پر مهرش را همیشه احساس میکند. هیچ مردی را همتای او نمی بیند و خود را با یادهایش سرگرم میدارد و به ریشه ی عشقش قدرت بیشتر میدمد.

او همیشه زنی است که با تمام صداقت و صمیمیت می سراید و حرف دلش را بر برگه کاغذ می ریزد و از کسی باکی ندارد. با اینکه نخستین بانویی است که شعر سپید و نیمایی را در افغانستان سروده، و سروده های زنانه اش را تا امروز هم دوره هایش بیاد دارند، اما خودش دنبال شهرت و محبوبیت نیست و بیشتر در دنیای خود زندگی میکند. دنیای رنگینی که با شعر و نقاشی وطراحی و موسیقی و عشق و انسانیت ساخته است و وجود تاثیر گذار ذات یکتا را بر زندگی اش محیط میداند و لحظات پرشکوهی را در ملکوت آن ذات سیر میکند و به او می اندیشد.

او مرغیست آسمانی با پرواز های دور و بلند و پر محتوا که کمتر در مورد آن حرف می زند. موفقیت هایش را در زندگی و محیط کاری جزو روال زندگی روزمره می پنداردو بازگو نمی کند، اما اخلاقیات و انسانیت را خیلی جدی می گیرد و به آن پابند است.

او الهه محبت است در دیار سرد امروزی که ارزش ها جابجا شده و بی مهری در همه جا حکم فرماست، اما او هنوز به محبت ایمان دارد و به عشق و به سرزمینی که روزگاری پر از مهر بود و دوستی و صدای مهر از گلوی کوچه ها برخاسته و بر دلها می نشست و ارزش عشق چون گرمای تنوری بود که نان مهررا در دلش می پخت و زینت سفره ها میکرد.

سروده ها و نقاشی های این کتاب حاصل فکری این زن عاشق در سال ۲۰۲۳ است.

وقتی پیری سراغت میاد دلت به (مغز بادامت) خوش است. و این کتاب دهم همان فرزند پس کرکی و یا ته تغاری یا مغز بادام هماست که عزیز ترش میدارد!

وآن افزودن سه بخش، از خصوصی ترین گوشه های زندگی این زن تابو شکن و پرده برداری از راز های نهان اوست :

۱- عاشقانه های من و همسرم

۲- من وعشق چشم کهربایی ام

۳- گفتگوی خودمانی ( بازگویی عشق هایش به پسرش صدیق)

درین سه بخش از رابطه خودش و همسرش، از کودکی و پرواز هماییی اش، و راز های عاشقانه اش بی پرده سخن می گوید.

این کتاب را سخنان پر بهای استاد لطیف ناظمی زینت خاصی بخشیده است.

همچنان دید هنری هنرمند توانا برهنه معصوم به کار های هنری اوارزش ویژه ای به این کتاب اضافه می کند.

با مهر و حرمت

هما طرزی

نیویورک ۲۰۲۳      

وقتی در بستر می روم

خورشید با منست

و خوشه خوشه ستاره ها را

زیر بالشتم می گذارم

و دانه دانه نور ماه را

در زیر پستان هایم پنهان می کنم

شاعری از تبار عشق

به هما طرزی که می اندیشم سه زن از پیش نظرم می گذرند –   زنی که شاعر است ؛زنی که نقاش است و زنی که طراح لباس است. انگشتان این سه زن ، ده جادو گر سحر آفرین اند که با رنگ ها ، شعر می نویسند وبا واژه ها ، نقاشی می کنند. پس بیهوده نیست که در دفتر رقص شگوفه ها، شعر وتصویر ، باهم در می آمیزند تا کسی نداند که کدام  یک شعر است و کدامین نگاره. رقص شگوفه ها کتاب عشق است و هما طرزی راوی صادق مقوله یی  است به نام عشق . او در پیشگفتار کتابش چنین روایتی از عشق نخستین خویش دارد:

« در عاشقانه هایش از عشقی سخن می گوید که با بهار آمد و در پاییز ناپیدا شد و رهایی و آزادی از چنین عشقی را شادباش می گوید و در رهایی اش بال می گشاید و چون آن همای افسانوی به پروازش در آسمان ها ادامه میدهد»

در فراز دیگری از سروده ی دیگرش در باب این عشق چنین می خوانیم:

هاست که ترک خاک کردی سال

و عشقم را با خودت بردی

اما یادت در سلول های معبد عشقم جاودانه است

 والهه آن (لاله سیاه)

به یادت هنوز عاشقانه می سراید

و میدانم هیچ کسی چون تو –

(هما) را نسرود

رقص شگوفه ها در واقع رقص واژه هاست در« پیست »عشق و هما طرزی با این دفتر، تاریخ را با شعر می نویسد.

اگر کسی در پی آن است تا زیست نامه ی شاعر را بنویسد . بی نیاز از آن است که برود و به ماشین های جستجوگرسری بزند. او می تواند سراغ ده کتاب شعر او را بگیرد ورویداد های زندگی شاعررا، در گیری های او را با زندگی ،در آن دفترها ،عریان و شفاف نظاره کند و اگر میل آن دارد تا به زمان وقوع این رویداد ها وقوف یابد؛ تنها به تاریخ پایان شعر هایش نظراندازد.

کتاب رقص شگوفه ها کتا ب عشق است. شعرهاو نگاره ها فر یاد زنی عاشق اند که ا ز عشق زمینی خویش چنین روایت تاریخی به دست می دهد:

دربهاران بود که عشق

چون آبی شفافی در وجودم جاری شد

و با شگوفه ها هم خوابه شدم

و در نرمش باد و باران

با سبزه ها پیوستم

هما، آن گونه  که هست  می نویسد و آن گونه که می نویسد هست. او را میتوان از پیروان مکتب ادبی وقوع به شمار آورد. مکتب وقوع به جریانی گفته می شود که ازپایان سده ی نهم هجری تا سال  های آغازین سده ی یازدهم در ادبیات فارسی رواج داشت و ویژگی آن، بیان رویداد  های صریح و روشنی است که میان شاعر و معشوق وی می گذرد. شعر مکتب وقوع ساده، بدون پیرایه  و پیچیدگی است. عاشق ومعشوق هر دومذکراند و این تنها ویژگیی است که آن را درشعرهما  طرزی نمی توان  دید ؛ورنه همانندی های دیگر این مکتب را به پاکیزگی می توان دررقص شگوفه ها یافت ودریافت.

گفتنی  است که یکی دیگراز سخن وران معاصر  که از رهروان  جدی مکتب وقوع به شمار می آید و همه ی مختصات مکتب  وقوع بر اندام  شعر وی راست می آید ؛عشقری است که آن چه میان او معشوق می گذرد؛  درسروده هایش پیداست و ویژگی  های  مکتب وقوع بی کم وکاست در شعرش جلوه گری دارد. در شعر عشقری معشوق  هم مذکراست ، زبان شعرها نیز ساده و بدون پیچیدگی وحتا نزدیک به زبان گفتار و زبان روز مره است.

باری ،در رقص شگوفه ها ، معشوق گاهی زمینی و زمانی فرا زمینی  است و از همین روست که تصویر این دو گاهی چنان با هم می آمیزد  که خواننده در نمی یابد که این معشوق ،  زمینی است  یا فرا زمینی.قصه ی عشق آن چنان در تار و پود واژه تنیده است که مخاطب  در می ماند که در فلان سروده آیا مخاطب او آفریدگار اوست ؛ یا همسرش و یا معشوقش .

این راهرو مکتب وقوع ، با آن  که شعر ها یش را یک سره وقف عشق کرده  است ؛ با آن هم بی میل نیست که  برخی از شعر هایش را به معشوق خویش و یا به دوستانش هدیه دهد   که در این میان دوازده  پارچه شعرش را هم به خداوند پیشکش می کند و این جدا از آن پارچه هایی  است که به یار و دوست اهدا کرده است و مرادش  همان خداوند است.

به این فهرست بنگرید که در پیشانی برخی از شعر ها آمده است:

« به لا یزال ۲ شعر» « به پروردگارم ۲ شعر» « به خالقم ۲شعر» « به یکتا» «به یار ۲۰ شعر »  « به یارم»« به دوست » « به عزیزم پسرم صدیق» «  به همسر عزیزم»» «به همسرم۱۱ شعر  » «به کابلم»  «  به کابل » « به دوستانم»«به هم وطن هایم» «  به آلن دالان »هنرپیشه ی فرانسوی»  «  به… لطیف ناظمی».

این ها تحفه هایی اند که  شاعربه معشوق ها ی زمینی و فرازمینی و یا  به دوستانش و یا زادگاهش پیشکش می کند.

رقص شکوفه ها، ماحصل کار سال ۲۰۲۳ شاعر است یعنی روز گارغمباری  که دوسال  تمام از خاموشی همسرش می گذردوخواننده به روشنی صدای ضجه ی شاعر را در اندوه همخانه ی ناپیدایش می شنود.

هما طرزی دلداده ی جگرسوخته ی همسرفقید خویش است و با آن که به بیان خیام ، اوبه  هفت هزار سالگان پیوسته است اما برای اوهنوز زنده است وهرگز نمرده است. اوهمواره با اوست ؛در خانه ،  در کوچه، درخیابان، در سنترال پارک نیویورک و در همه جا:

من تنهام

و این دومین بهاریست بی تو…

فقط بالشتت را می بویم

و در دیواره های اطاق

به صدایت گوش می دهم

و هر روز منتظرم در باز شود

و تو عزیزتکرارم کنی(هماجونم سلام)

و هر صبح منتظرم صدایم کنی(هما جون رنگ کرواتم با پیرهنم جوره؟)

ووقتی از در بیرون می روم منتظرم مرا ببوسی

ووقتی به سفر می روم منتظرم دم درمرا از زیر قرآن رد کنی

در رقص شکوفه ها یازده سروده ی به هم پیوسته آمده است که می تواند نمونه یی از شیفتگی و بیقراری شاعردر نبود همسرفقیدش به شمار آید.

اماعشق فرا زمینی او خداست.هما آدمی خدا باور است . نه فقط خدا باور است  که عاشق خدا هم هست. او خدارا عاشقانه دوست دارد. به او عاشقانه می نگردو با او سر راز و نیاز عاشقانه را می گشاید . خدای او چیزی شبیه خدای عارفان است . نه  چون خدای نیچه که مرده باشد و نه  چو ن خدای دین مداران ساده اندیش که هولناک و خشماگین می نماید.  باوراوبه آفریننده اش چیزی همانند باور           « سپینوزا» و مولانای بلخی می نماید.

اگر مولانا ازخلوت خویش  با خدا می گوید و نعره می زند که: « نیست اندر جبه ام الا خدا» اوهم در بزمی رویایی که سمفونی بتهوفن مستش کرده است از خلوت  خویش با خداوند سخن می زند اما اودر این بزم  تنها نیست وبتهوفن موسیقی دان نیز حضوردارد:

هردو در عشق هم صدا شدیم

و آنگه قوی سپید را دیدم

که با لبخندی بسویم پرواز کرد

و در آغوش تنهایی ام فرود آمد

و قصه عشق را برایم تکرار نمود

و سمفونی عشق دوباره به اوجش رسید…

کسی در آنجا نبود

تنها خدا بود و بتهوفن ومن

 

تا جایی که من می دانم شاعر رقص شگوفه ها ،شیفته وبیقراز موسیقی است  و درهمین بزم انس است که به ادعای شاعر،بتهوفن  برای خدا می نوازد:

ارشه ها فریاد می زدند

و نوازشی را به تنم مهمان می کردند

انگار (بتهوفن ) را به آغوشم می فشردم

او صدایم را نمی شنید

چون ناشنوا بود…

ولی شنوا تر از همه ی دنیا بود

او می نواخت

و می نواخت

و برای خدا می نواخت

نمی دانم هما طرزی حکایت پیر چنگی را در مثنوی معنوی مولانا خوانده است یانی؟

پیرچنگی ،خنیاگری بود که در جوانی به غایت نیکو می نواخت و آواز دلنشینی هم داشت . از این رو چراغ شادی هربزم و خانه بود و نشاط آورهر کاشانه:

آن شنیدستی که در   وقت  عمر

بود  چنگی  مطربی  با    کر و فر

بلبل  از آواز  او  بی خود   شدی

یک طرب زآواز خوبش صد شدی

مجلس و مجمع دمش  آراستی

وز   نوای  او  قیامت   خواستی

چون غبار پیری بررخسار این چنگی خوش آوا می نشیند وآواز خوش او نیز به ناخوشی می گراید. دیگرکسی سراغش را نمی گیردوتنگ دستی او را در هم می پیچد. از این رواز مردمان نا امید می شود و راه گورستان  راپیش می گیرد تا برای خدا بنوازد .او مهمان خدا می شود و می نالد که:

نیست کسب امروز مهمان توام

      چنگ    بهر  تو   زنم ؛   آن  تو ام     

همان سان که نگاه هما به خدا عاشقانه است؛ به همان پیمانه به« سلاخ خانه ی دین» با نفرت نظر می افکند. به همه ی کسانی که انسانیت را باشلاق می کوبند تا بی صدا شود:

نگاه ها بیجان

محبت را در هاون های مسی می کوبند

تا در سلاخ خانه دین بارورش سازند

و با حلوای شب جمعه جوانان

به مسجد ببرند

کوچه ها تاریک

و انسانیت را صد تا شلاق می زنند

تا بی صدا شود

و نه شوری در دل

و نه خیالی در سر

این فرازمی تواند نمونه یی به شمار آید از یکی دو مورد ازرویکردهای اجتماعی هما طرزی دراین کتاب. دفتر «رقص شگوفه ها»مجموعه یی است از جلوه های غنایی و تغزلی با پوششی از رگه های عرفانی و بافضا سازی استعاری و با حس و عاطفه ی نیرومند.

سروده های هما طرزی فربه است و فربه تر باد!

فرانکفورت

نوامبر ۲۰۲۳

لطیف ناظمی

گرانی میکند بر دل من حرف سبکمغزان

اگرچه  از هوای  من  دیوانه  سنگ   می‌گیرد

زهم چشمان گریزی نیست خوبان ر ا که در گلشن

گُل از گُل رنگ می بازد و گُل از  گُل رنگ می‌گیرد

ص .تبریزی

مرا عمری که در پای سنگ با دلی تنگ گذشت

چسان امروز برهنه سخن از رنگ و نیرنگ زنم؟

جای این نیست که سخن از کم رنگ و رنگ به رنگ و رنگ و وارنگ و رنگارنگ و رنگ بو و رنگ رو و رنگ مو یا از نیرنگ و رنگ زدن و رنگ هوا در میان باشد اینجا از گسترده نگاره های رنگین و سنگین بانو « هما »برهنه و بی ریا سخن خواهم گفت !

برای پیشگفتار این گزینه بانو ی فرهیخته (هما طرزی )بگونه ای « استادان» و سخنوران لب به زنده گینامه و شناسنامه و ارزیابی چامه نخواهم گشود ، اینجا نگاهم را بیشتر به دنیایی نگاره های پُر رنگش میدوزم چون آنچنان که خودش می‌گوید:

« بهای زنده گی رنگ است » و به باور من هم زنده گی سرشار از رنگ و پُر از خودنمایی های رنگ است !

در اینجا و در این گذر یا پیشگفتار کوتاه روی پندار گرایی و آشکار گرایی رنگ‌ها هم نمی پیچم و جایش هم نخواهد بود و برای دوری از ده ها « تیوری» رنگ بایست به ای پاسخ برسیم که :

رنگ را آنگونه که پنداشته و پذیرفته ایم بپنداریم و بپذیریم چون رنگ نه یک بود است و نه نبود است یک نمود است!

یادمان نرود رنگ نه آنست که از نماد بیرونی اش به آن مینگریم ، رنگ در درون و در هوش و اندیشه آدم ها هم جای ویژه ای دارد از اینرو آگاهانه « آدم پُر رنگ یا رنگین » « نیرنگ » و « رنگ آزادان »و « رنگ ربیع » و… و…زبانزد مردمان می‌شوند گاهی هم کمی از خود می پرسیم : چرا با رنگ‌ها دلچسبی و دلگرمی داریم ؟ چرا به رنگ چسپیده ایم ؟

پاسخش را بایست در ساختمان ( میتا فیزیکی ) رنگ‌ها جستجو کرد . رنگ یک دانش است و درک می‌خواهد و همین رنگ ها هستند که گستره و پهنای دانش و درک را نشان می‌دهند و درست از همین روزنه و دریچه می‌توان بر « رقص» چرخش و پیچ و خم و گُم شدن ها و خود پیدا شدن هنر مند پی بُرد .

من «برهنه» به لایه های سروده ها و نگاره های ( عرفانی)و ( آسمانی ) و ( الهی) هما جان کاری ندارم…

هر خواننده و شنونده (شعر) و بیننده ای هر خط و رنگ نگاره ها خواهد دید و دانست که « هما » در آسمان‌ها بر فراز بلندی ها در پرواز است یا گهی هم در روی زمین دمی تازه می‌کند ،

هر چند هما در نگاره هایش با نیم رُخی رویایی در پس شاخچه ها در بین گُلها درآسمان رنگ‌ها همچو « عقاب» میچرخد و میچرخد میچرخد و ( اوج = اوگ ) می‌گیرد و نا پدید میگردد مگر با همین نا پدید شدنها و گُم شدنهاست که خودش دوباره خود را پیدا می‌کند و این پیدایش همان نکته ای هست که ما خودش را همچو نامش « هما » در کاخ بلند شعر نیمایی هم میبینیم .

به باور دیرینه من هم ، نخست باید خود را گُم کرد تا دوباره پیدا شد !

کاربرد رنگ‌ها راستینه اش به نمایش گذاشتن ارزشهای درونی است یا با بیان دیگر دنیای درونی یک هنرمند نگارگر را می‌توان از کاربُرد رنگ‌ها و چرخش رنگ‌ها و جابجایی و آمیزش رنگها درک کرد و در یافت و شناخت و آنگاه می‌توان گفت که هنرمند را شناخته است!

هرچند ما یکدیگر را کمتر دیده ایم مگر با پیوند خونی که داریم یکدیگر را کم نمی شناسیم ، بویژه من که سر و کارم با رنگ و سنگ و سروده و نگاره و خط است هما را بیشتر در کشیدن خط ها و در آمیزش رنگ‌ها پیدایش می‌کنم و اگر زیاده نگفته باشم بیشتر از دیگران میشناسم.

همای همایون ما « طرزی» نه تنها با زبان رنگ‌ها از عشق سخن می‌گوید ، افزون بر آن اگر به ژرفای دنیای رنگ‌هایش بپردازیم خواهیم دید که:

رنگ‌ها در بر انگیختن آدم‌ها چه کار هایست که نمیکند ؟ همین رنگهاست که : او (هما ) تو را ، من را و ما را و شما را بسوی خویش می کشاند و نا خوشی ها از در و دیوار دلش می راند.

ناگفته هم پیداست که گزینش رنگ برای هر هنرمند و شاعرخیلی پسنده و وگوناگون است . آنانیکه از روان ٍ رنگ چیزی میدانند اینرا هم میدانند که :

رنگ‌ها چگونه بر اندیشه و رفتار و اندام آدم ها و هر زنده جان دیگر کار آیی و چه واکنش ها دارد ؟ درست همانا کارا شدن اش وابسته به چگونگی به فرهنگ های گوناگون جایگاه آدم ها و ( سن و سال) آنها دارد.

گزینش و آمیزه چند رنگ و ساختار رنگها همراستا با نگارش و نگاره های بانوی رنگین سرا ( طرزی) نماینده گی از چبود و نام و نشانش دارد و رنگ‌ها ما را آگاه میسازد که او « هما» کیست ؟ و جایگاه او در کجاست ؟

نمایش رنگ‌هایش نیز بما میرساند که: هما با رنگ‌ها بویژه آبی و کهربایی و سبز و سیاه چه گفتنی های ناگفته و پوشیده دارد؟

شاید با رنگ‌ها در پی کشش و فراخوانی آدمهاست یا پیام آور و پیامبر پایداری در دوستی با خداست ؟

شاید با یاری رنگ‌ها میخواهدزنده گی را بهتر و برتر از دیگران ( لمس ) کند ؟

با موشگافی و ژرفنگری بساده گی می‌توان از روی رنگ تیره شبانگاهان و رنگ روشن بامدادان و رنگ آبی آسمان ، حتا پرش و تپش دل فراخش را شنید . با همین چند رنگ بیگمان می‌توان به هر سوخت و ساز زنده گی اش پی بُرد و با هر نرمش خط و خال ، توانمندی و نیروی جنبش جان و روانش را روشن وآشکار دید .

در فراسوی بیشترینه نگاره های بانو هما طرزی جوشش ٫ جهش ٫فوران پیچیده گی و بهمبافتگی و چرخش ، نگاه ها را بسوی خود و ما را به اندیشه وا میداردکه نشانه ای از « حدیث حال» و گوشه ای پندار و خردمندی اوست .

دراین پیشگفتار نچندان کوتاه خواستم این نبود که :

بر یکا یک از روان ِ رنگ‌های نگاره های بانو هما به درازا چیزی بنویسم ، چون در این جهان امروزی و دستآورد هایش همگان در آگاهی از روانشناسی رنگ ، چرب زبان تر و چرب دست تر از منِ رُک و بی پرده گو اند !

مگر بد نخواهد بود نخست به آسمانی ترین رنگ« آبی» به عریانی اشاره ای داشته باشم:

آبی هر چند آرام ترین رنگ‌های جهانست ! مگر نزد هما طرزی پهلو های دیگر و داستان سر به مُهر دیگر هم دارد …

در نگاره ها اش گرمی راز ِسر به مُهر رنگ (سرد ) آبی را چنان با چستی و چیره دستی در کوره آتش سرخ عشق همراه با نارنجی و زرد می آمیزد و خط ها را میچرخاند که تماشاگر را آگاهانه بسوی کهکشان میکشاندو با همین شیوه و طرز نو و چشمگیری گهی نگاره را برای سروده و سروده را برای نگاره می آفریند که من هم برایش میگویم: آفرین ! و همیشه بیافرین!!

آبی برای او نماد ی از فراسوی باز و بی پایان آسمان بیکران است که همچو آسمان دل اناری اش خورشیدان آتشین در بغل دارد .

بانو طرزی در نگاره های پُر رنگ ورُخ خویش آگاهانه و دور اندیشانه رنگ آبی را بیش از اندازه و بیهوده بکار نمیبرد تا مبادا بسوی پهنه سردی و سراب برود .

نکته دلنشین و ویژه گی رنگ آبی اینجاست : هیچ بانوی نیست که رنگ آبی را نپسندد و این را خوب میدانم که رنگ آبی برای همای ما پسنده ترین رنگ جهانست ٫ همانگونه که برای نیما یوشیج ( پدر شعر نو ) نمادی از گرایش به آرامش بود . این همه گفتنی های که در چهار سوی نگاره های رنگین رفت ، یکبار دیگر باید گفت که :

پیشینه رنگ‌ها در کودکی او از گلخانه پدر ( گلبازش) از شیوه زنده گی آسوده و نیمه شاهانه و نازش و ریشه در خانواده و اندیشه ای باز اش دارد .

تا کنون بگمانم خیلی از رنگ و نگاره گفتیم مگر چیزی از کالبد شیوه ها و روش نگاره ها نگفتیم و چاره نجستیم !

من که از جستجوی بیست و پنج شیوه یا ( سبک ) هنری سر درگُم و بیچاره شدم ٫ جایگزینی نگاره های اینچنین رنگین در چهار چوب یک شیوه برای من سنگین است ! شاید خوبی اش همین باشد که دریا در کوزه نمیگنجد؟

بسیاری از نگاره های با نو طرزی هنوز که همین امروز است ، آویخته بر دیوار رویا های کودکی و نو جوانی و گذشته های دور و از دست رفته اش از مرز شهر ( کابل) یا پغمان و جلال آباد دور نمیرود . فشرده تر بگویم ( عقربه ) نیمرُخ های زمانش هنوز ایستاده‌اند ،شاید از زاویه و دید دیگر یکی از خوبی های نگاره های هما طرزی همین باشد که ( خاطره ) و یادمان ها را زنده نگهمیدارد و بیادگار میگذارد و هر نگاره اش داستان ویژه خود را و سان و نشان خودرادارد ، درست مانند گفتار و نوشتار روزمره اش ‌پُر از داستان گذشته هاست !

با اینکه سروده ها و نگاره ها اش بار بار باز تابدهنده رویا های نوجوانی و روزگاران خوش و نا خوش اوست و سخن های بسیار از درد و دود و سرود دارد مگر هرگز بسان بسیاری از ( بیرونمرز نشینان خانه نشین ) در گذشته ها … زنده گی نمیکند و لب به « اوغایتا و چه غایتا » نمیگشاید !

هما طرزی همگام با زمان کنونی استوار گام برمیدارد ، خستگی را نمیشناسد و از خوبی ها و خوشی های زنده گی کام می‌گیرد، تا همیندم رنگ بر لب و ناخن میزند ٫رنگین (اما) سنگین جامه میپوشد و رنگ و نیرنگ در ( قاموسش ) نمیگنجد!بیکار ننشسته و کار می‌کند ، شعر می‌گوید ،( رسم ) می‌کند که من در باره ( رسم‌ها ) یا نگاره هایش در بالا بی پرده سخن گفتم .

در پایان آرزوی من « برهنه» امروز برای بانوی فرهیخته ای نیما سرا (هماطرزی ) اینست که:

رویش و آفرینش نگاره های دنیای دلش همیشه شاد و پُر رنگ و ۹ رنگ باد !

دو ستی  اش  با ما  یکدله  و    یکرنگ  باد!

استوار تن و سر و گردن و  پروازش  بلند باد!

عمرپُر بار و زیبایش دور از گزند و دوچند باد !

شهر Kassel

نوامبر ۲۰۲۳

برهنه معصوم

چند نمونه شعر:

شیره ی عشق

ترا در زیر پوستم می پرورانم

تا از پستان هایم

شیره ی عشق جاری گردد

و صبحگاهان

قطر قطره

در پیاله قهوه ات می ریزم

تا سراپای وجودت

عشق گردد…

آنگاه به بودنم

ایمان می آوری

نیویورک ۱۱ می ۲۰۲۳

سیتار

وقتی سیتار پیکرم را

با پنجه های جادوگرت می نوازی

                                  آرام آرام

در نغمه های عشق های نافرجام  

سرا پا آتشم

بی دود وپر دوام      

   آهسته آهسته می سوزم

و آهسته آهسته نفس می کشم

تا نکند شعله ها خاموش گردند

و پیکر سردم-

نقش زمین های خاطرات گردد!!!!!!!!!!!!! 

نیویورک ۲ جون ۲۰۲۳

دیدار با استاد لطیف ناظمی بعد از ۵۴ سال

 این دیدار بزرگترین حادثه سفرم به آلمان بود. وقتی چشمانم به چهره مهربان و گرم استاد ناظمی افتاد رفتم به دورانی که ۱۸ سال بیشتر نداشتم. سروده هایم را زیر بغل می زدم و به رادیو کابل می بردم تا بدست آقای ناصر طهوری که مدیر مجله پشتون ژغ بود برای نشر بسپارم. در همان روز ها بود که استاد ناظمی را گاهگاهی در دفتر مجله ملاقات میکردم. البته ایشان در دیدگاه من در ادبیات ما درخت تنومندی بود که دستم یارای رسیدن بر شاخه های پرتوان دانش و آگاهی ایشان را نداشت. در ضمن احترام زیادی به شاعران و قلم بدستان داشتم . فقط دورا دور می شنیدم که وقتی سروده های سپید و نیمایی من به چاپ میرسید متولیان ادبیات گاهی به حالت اعتراض و گاهی هم کلماتی را که من بکار می بردم به سخره می گرفتند. و آن ناظمی بود که به دفاع من بر میخاست و از نو آوری هایم حمایت میکرد.

بلاخره دانشگاه را تمام کردم و به ایران رفتم و بعد از جریانت ناگوار سیاسی افغانستان و ایران به امریکا آمدم. ولی نمی دانستم که استاد ناظمی در کجاست… تا روزی دوستی به من گفت که ایشان در آلمان تشریف دارند و بلاخره شماره ایشان را پیدا کردم و تماس دوباره برقرار شد. ولی روزگار برای دیدار دوباره سر سازگاری نداشت.

به هر حال این بار وقتی به خانه ی پر مهرشان وارد شدم عطر و بوی کابل دیرینه در تمامی سلول های خانه می چرخید. همه جا مهر بود و صمیمیت. با آن پذیرایی شاهانه که خود داستانیست دیگر. بر تر از آن که به من افتخار دادند که از کتابخانه و یا بهتر که بگویم از آشیانه خصوصی شان دیدن کنم و دمی با هم بنشینیم و گپی بزنیم.

از زمین گفتیم و از آسمان و کهکشان و خدا و فرشتگان موسیقی و عرفان و مولانا و حافظ شعر و ادبیات و خلاصه هرچه دل تنگمان می خواست گفتیم. در آن لحظه می خواستم تمام آگاهی و اندوخته فکری ۵۴ ساله ام را در چند ساعتی به استاد عزیز بگویم. اما هردو آرام بودیم و گفته ها بیشمار. شگفت انگیز بود که در پایان متوجه شدیم که حرف ها مشترک است و دید ها یکسان و چقدر شباهت فکری بین من و استاد ناظمی وجود دارد که خیلی آرامش بخش و بینظیر بود. اما در این دیدار حادثه دیگری اتفاق افتاد:

از دیدگاه من چشم ها دریچه روح و شناخت انسانهاست و در سروده هایم آشکاراست. تا آنروز نمی دانستم که رنگ چشمان استاد ناظمی چه رنگیست چون هیچوقت مستقیم به چشمان شان نگاه نکرده بودم.

آن روز در ضمن صحبت ها و دیدن عکس های خانوادگی خواهر زاده ام هلنا جان که همسفرم بود به خانم ناظمی انیسه جان گفت که چه پسران زیبا و خوشتیپی دارید و اضافه کرد چشمان روشن شان به کی رفته؟ انیسه جان گفت به رنگ چشم پدرشان. با شنیدن این جمله یکسره برگشتم و به چشمان استاد خیره شدم .در آن لحظه برای نخستین بار در چشمان آن بزرگوار به خودم اجازه دادم که قدم نهم.

در دشت سبزی وارد شدم که خورشید هنگام ظهر با تمام توانایی هایش مستقیم می تابد و بر دشتان طلاه می پاشد و بیشه ها را گرم و گوارا می سازد. بله چشمان استاد ناظمی به رنگ سبز طلاییست که با مهری که در آن کاشته طعم عسل های شیرین وطن را داراست.

این دیدار سبب شد که جدایی ۵۴ ساله محو گردد و آشنایی و دوستی یک عمر با مهر و صمیمیت و دانش پر گردد. و من به این دوستی افتخار می کنم و از خداوند سلامتی و طول عمر چنین گنجینه ی گهر بارفرهنگی را خواستارم. در دید من او ناخدای کشتی فرهنگ و ادبیات امروزی ماست. دلش شاد و تنش ازگزند و آسیب روزگار بدور باد!

قدرش را باید دانست.

نخستین دیدار با برهنه

 شوق زیادی بدیدنش داشتم همانگونه که به هنرش عشق می ورزم و می ستایمش اوهم خون منست . مادرش عزیزه طرزی بانوی اندیشمند و فرهیخته که دختر کاکای پدرم بود در مکتب هم معلمم بود و برایم خیلی عزیز بود و برهنه شباهت زیادی به مادرش دارد.

وقتی جلوی در خانه اش رسیدم نفس عمیقی کشیدم و گفتم همین جاست. بله هوای مهر و هنر , آکنده از عشق است و زیبایی و صفا و یکرنگی. وقتی در راگشود انگار مردی بود که خود ( آتینا )با دستانش تراشیده بودو(زؤوس )در آن روح دمیده بود که عطر و بوی مادرش را داشت.

وقتی وارد خانه اش شدم همه چیز زنده بود و بامن حرف میزد . همه جا هنر بود و خلاقیت. سنگ و چوب و در و دیوار آهنگ عشق و آفرینش را می نواختند. و من در باغ نگاره ها می رقصیدم. در آن لحظه ها بود که دوست داشتم بجای یک جفت چشم کاش ده جفت چشم داشتم تا همه ی زیبایی ها و خلاقیت هایش را می دیدم.

باغش چون بهشتی بود که خودش خلق کرده بود و من دوست داشتم چون کودکان روی چمن هایش غلطی بزنم و از بوی علف ها مست شوم. گلاب هایش عطر پغمان و سرو های بلندش شکوه جلال آباد را گواه بود.

و اما خودش و همسر نازنینش زرمینه جان سرا پا مهر بودند و سرا پا صمیمیت و یکرنگی. داستان مهمان نوازی شان که خود قصه ی دیگریست.

ما را به باغ باشکوه هیرکولیس بردند که دست های پر هنرش آن مجسمه غول پیکر را هم نوازشی داده بود. باغی بود زیبا و پر از پیام های هنر وزیبایی.و غروب زیبایی را در آن باغ ملاقات کردم.

شبی را در آن دنیای مهر و هنر خوابیدم. می خواستم از این فرصت کوتاه بیشترین بهره را ببرم . صبح زود بیدار شدم تا طلوع سحر آمیز را از دست ندهم و با یار همیشگی ام راز ونیاز کنم.

خوشحال بودم که بدیدن کسی رفته ام که برهنه می تراشد برهنه سخن می گوید برهنه زندگی می کندو برهنه می آفریند. او با تمام هنرش از بی آلایشی و افتادگی خاصی برخوردار است که در دید من او بزرگترین و برجسته ترین هنرمند قرن ماست که باید قدرش را بدانیم و هنرش را بیشتر درک کنیم.

بله برهنه برای من همان هیرکول هنر است که آفرینشش بی مانند و رفتارش گواراتر از هوای پغمان است. و در قلبم جای خاصی دارد!

عمرش دراز و تنش از آسیب روزگار در امان باد!

.

.

ناظمی ی که من می شناسم

 وقتی سخن از شناخت در میان است ، باید گفت که با شناخت اندک و محدودی که از درون خود داریم، شناختن افراد، کاریست بس دشوار و پیچیده وگاهی هم ناممکن. اما در اثر تجارب مکرر وبرخورد های پی درپی و گذشت زمان میتوان به شناخت نسبی ی دست یافت که باوجود نارسایی ها و کم وکاست هایش هنوز مورد اعتبار ودر خور توجه و تفکر است.

البته این روز ها خیلی مرسوم است که همه بر کتاب ها و کارکرد های همدیگر نقادی کنند بدون آنکه حتی طرف را دیده باشند و با او هم صحبت شده باشند و گاهی چیز های جالب و گاهی هم نامانوسی بنویسند و می گویند که ما طرف را می شناسیم. من هرگز کار آنها را رد نمی کنم چون دیدگاهی دارندبرآثار و کار کرد های افراد که زحمت زیادی را متحمل می شوند و با مطالعات عمیق دیدگاه شانرا بازگو می کنند که خیلی هم قابل قدردانیست. ولی کسی بهترو واقعی تر می نویسد که از شخص مورد نظر شناسایی شخصی هم داشته باشد. که این میشود (نور علی نور)

از دید من استاد ناظمی تنها کسیست که مرا بیشتر از دیگران می شناسد.

به هرحال من توانایی آنرا ندارم که در مورد آثار و کارکرد های استاد ناظمی بخودم اجازه حرف زدن را بدهم چه رس که بنویسم. زیرا کسی می تواند در مورد کارکرد دیگری زبا ن گشاید که فهم برتری از او داشته و با آگاهی بهتر و برتر کارکرد هایش را موشکافی کند و دید خودش را بر رشته ی تحریردر آورد.

اما من با شناخت بیشتر از ۵۴ سال که ازاستاد ناظمی و آثار شان دارم، با وجود اندک بودنش به خودم این اجازه را می دهم تا در مورد شخصیت شان زبان بر بیان گشایم و قصه هایم را بازگو کنم.

برویم به دیرینه ها که دخترک جوانی بودم و در همه جا که سخن از شعر و ادبیات و فرهنگ بود، اسمی بر زبانها بود: لطیف ناظمی، لطیف ناظمی، و لطیف ناظمی!

رحیم جهانی وقتی در یکی از آهنگ های زیبایش می خواند:

باز آمدم، باز آمدم تا بوسه  بارانت کنم

یک شب به بزم شعر خود با بوسه مهمانت کنم …..

من به این سروده می اندیشیدم و به خودم می گفتم که چه شاعریست که چنین آشکارا احساسش را می سراید و چه زیبا دانه های مروارید را به نخ میکشد. کلامش چه گوارا و خوش بیان و قابل فهم است!

البته آشنایی من با خودش در آن سال های کذایی که ۱۸ ویا ۱۹ سالگی ام بود که اتفاق افتاد و آن یک حادثه بود که این دوستی را بنیان گذاشت.

تازه دانشگاه می رفتم ودر آن زمان بود ک من سروده هایم را برای چاپ به رادیو کابل می بردم که بدست آقای ناصر طهوری بسپارم تا در مجله پشتون ژغ به چاپ رساند ، آندم بود که با استاد ناظمی آشنا شدم. البته در حد سلام و علیک و احترام متقابل و انسانی. در آن زمان استاد ناظمی در رادیو کابل کار میکرد و من فقط به صحبت های کوتاه شان در دفتر پشتون ژغ گوش میدادم و در آن دوران صدا از هرکه بر می خواست جز هما. سرا پا گوش بودم و بس!

در دلم می گفتم که :( تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی!) اما از دیگران می شنیدم که استاد ناظمی در غیاب من همیشه یکی از  پشتیبانان سروده های بی باکانه و عریانم ام است وهمچنان از تابو شکنی هایم دفاع می کند.

چه افتخار بزرگی نصیبم شده بود. اما وجود شان چنان درخت تنومندی بود با شاخه های پربار و تابنده که دستان کوتاه من بر آن نمی رسید.

آری او ناخدای کشتی ادبیات کنونی ما بود و من تازه بسوی آب قدم بر میداشتم. در دید من او اقیانوس ها را پیموده بود. و من هنوز در خم کوچه نخستین بودم. اما میدانستم که اگر روزی به پرواز خودم اوج دهم می توانم به او نزدیکتر شوم و به آن شاخه های بلند بیشتر آشنا شوم.

چند سالی گذشت و من ترک دیار کردم و آرزو هایم را با خودم بردم. چندی نگذشت که بلای مهاجرت همه را آواره کرد و چون تخم ارزن به هر گوشه ای پاشیده شدیم.

من هنوز بدنبالش بودم و می خواستم پیدایش کنم. نمیدانستم کجاست ؟ چه کار می کند؟ ووو بلاخره بعد ازگذشت چند سال پیدایش کردم . وقتی برایش زنگ زدم نخست خانمشان جواب داد و بعد گوشی را بدست استاد داد. البته ایشان با خانواده شان راهیی مهمانی بودند. تا سلام کردم و گفتم من هما استم ، با مهر خاص و صدای مهربان گفت: بله بانو طرزی ، هما جان شما را بیاد دارم ووو نمی دانید در آن لحظه چه احساس غریبی داشتم . انگار تمامی کابل داشت با من حرف می زد و خاطره ها یکی بعد از دیگر در چرخش بود. بغض شادمانی در گلویم پیچیده بود و احساس میکردم که همان دخترک نو جوانم که به رادیو کابل می رفت. از پدرم پرسید از خودم و سر گذشتم و دراین وقت خانم شان صدا زد که بیا برویم که همه منتظر اند. وقتی گوشی را گذاشتم با تداعی خاطره ها گریستم. البته راه تماس باز بود و گمگشته ام را پیدا کرده بودم.

از اشعارم می پرسیداز خاطره ها می گفت و من مشتاقانه سرا پا گوش بودم. هنوز چون گذشته تشویقم می کرد که بیشتر بنویسم . خلاصه من با خودشان و خانم شان بانو انیسه جان عزیز صحبت های زیادی داشتیم و من که هردو را قلبا دوست دارم بار ها برایشان شعر می سرودم و در کتاب هایم چاپ می کردم. و بدست شان می رسید.

بر گردیم به اصل مطلب . به ناظمی ی که من می شناسم!

ناظمی از آن عزیزانیست که برایم عزیز ترین است. خیلی دوستش دارم چونکه حرف هایش و سروده هایش همیشه صمیمی است و همیشه خودش است. او مردیست با فرهنگ و پرورش یافته درخانواده ای با فرهنگ ومحترم که ارزش نیکی ها و صمیمیت ها را می شناسد. به گفته ما قدیمی ها ( سر سفره پدر و مادر بزرگ شده) این حرف چقدر قشنگ و با اعتبار است. محیط با فرهنگ است که فرهنگی واقعی را بار می اورد وبس! در این دوران بیش از نیم قرن من یک حرف و صحبت بیجا از ایشان نشنیده ام. حتی وقتی از ضرب المثلی یاد آوری میکند که در آن لغت نا مناسبی گنجانیده شده ، نخست معذرت می خواهد و بعد بیان می کند. او عفت کلام را نمونه است!

او اقیانوسی است از اندیشه های سالم و سودمند. اندیشه های عارفانه اش که دور از اندیشه های مولانا نیست، در کلام و بیانش آشکاراست. او با تمام علمی که دارد با شیوه ای عارفانه به جهان می نگرد و استواری وجودش را پر بارتر میسازد.

مردیست که همیشه مشغول مطالعه و یادگیریست. در مورد همه چیز از اطلاعات دیروزی و قدیمی تا بدست آورده های امروزی و جدید آگاهی دارد. به زبان های گونه گون مسلط است و مردیست جهان دیده و منور و روشنفکر. وقتی از بد ی یا ناگواری یی حرف می زند ، در کنارش از خوبی یی هم سخن می گوید. اینجاست که دید عالمانه اش را عرفان کامل ترمی سازد.

از دید من او تنها کسی است که اسمش با مسمی است. لطیف – ناظمی اندیشه اش چنان گواراست که معنی لطیف بودن را ترسیم می کند. آری اوبه لطافت نسیم بهاری و چرخش ابر ها و عطر و زیبایی گلها و شرشرآب ها و رقص برگ ها و به شفافی آسمانهای آبی وساحل های بی انتها می اندیشد. و کلامش از طنز و ظرافت و لطافت خاص و خدادای برخوردار است که بد ترین حادثه ای زندگی را با لبخند و شوخی و مزاح بازگو می کند. ناهنجاری ها را گوارا جلوه میدهد و شکایتی از روزگار نمی کند وحرف هایش همیشه مثبت و سازنده است .و این انرژی مثبت را با لطافت

خاصی می تواند به شنونده اش انتقال دهد. او کسیست که داستان های به زندان رفتنش را با چنان ظرافت و زیبایی بیان می کند که قصه های شب های مهتابی رفتنش را در پغمان می گوید. اگر مریضی عاید حالش شود بازهم با طنز و ظرافت بازگو می کند و شکایتی در کار نیست.

وقتی به ناظمی می اندیشم ، اینجا سخن از نظم کامل است و یک اندیشمند توانا. زندگی اش روی نظم خاصی می چرخد. از حافظه ی استثنایی ی برخوردار است. فکرش چون ماشین با قدرت و توانا منظم و فعال است. مردیست خوش قول و منظم. به حرف هایش عمل می کند و ادب ونزاکت و اخلاقیات را در رده اول زندگی اش قرار می دهد. قول و قرارش چون انسان های قدیم پابرجاست. حرف بیجا نمی زند.

دردنباله گیری مطالب استاد است و کاری را ناتمام نمی گذارد. صبر و حوصله اش چون ایوب پیغمبراستوار است. وشکیبایی خاصی در زندگی دارد. اگر به کتاب خانه خصوصی اش سر بزنی آنجا نظم را با تمام وجود حس می کنی. در نوشته هایش مطالب پشت سر هم و با نظم خاصی بتو آگاهی کامل را می رساند. وقتی سخن از نظم کاینات می زند، به آن عمل می کند وآنرا در زندگی روزمره اش پیاده می نماید.

خوشحالم که دوست اندیشمندی به چنین بزرگواری و انسانیت دارم که میتوانم به وجودش با تمام صمیمیت و صداقت افتخار کنم. او سنگ صبوریست که می توانم با اطمینان و اعتمادی که بهش دارم همه ای داستان هایم را برایش بازگو کنم. و از بودنش احساس غرور کنم.

او تنها عزیزیست که از راز های پنهانی من آگاه است. امیدوارم عمرش دراز وتنش سالم و دلش شاد و از گزند و آسیب روزگار در امان باد!

امسال که به امریکا سفر نمود با شوربختی نتوانستم ببینمش . ولی همیشه با او بودم و این شعر را برایش سرودم:

همسفر

به استاد لطیف ناظمی

وقتی که چمن زار چشمانت را باز می کنی

و ماسه های گرم را زیر پامی گذاری

و آب های گوارای اقیانوس( پر طلاطم )

با پاهات سر بازی دارند

پاورچین پاورچین

چون سایه یی ترا دنبال می کنم

و نفس های گرمم در هوای دم کرده ساحل

چون حباب های بیصدا

گم می شوند و به ابرها می پیوندند

و من سایه خورشیدم

در آفتاب گرم نگاه هات

که می خندم بیصدا

و هنگامی که در آب گوارای اقیانوس

چون کودکان ی شاد

شناوری

من چو سیمرغی در هوای ساحل

در پروازم و آهنگ های( سافو ) و (بیلیتس ) را-

زمزمه می کنم

و حالا که در افیانوس ( آرام )

موج ها را بدرقه می کنی

هنوزبا بالهای گشوده ام

در آسمانت در پروازم

و ابر های ناخواسته را

کنار می زنم

تا زیبایی خورشید را بیشتر به آغوش گیری

و خورشید همان نوریست

که من با محبت و صمیمیت

برلیت می فرستم

تا سفرت گوارا گردد

و دلت شاد!

هما طرزی

نیویورک ۱۷ اکتوبر ۲۰۲۳

 

ناصر طهوری، مردی که حرمت خاصی برایش دارم

 هر وقت بیاد ناصر طهوری می افتم ، با دید قدر دانی خاصی خاطرات آن روزگاران برایم جان می ۱۹۷۴ و مجله پشتون ژغ. روزهایکه با – گیرند و دوباره زنده می شوند. بله می روم به سالهای ۱۹۶۹ارزیابی ها و راهنمایی های پدرم اشعارم را زیر بغل می زدم و با محجوبیت خاصی به رادیو کابل آن زمان می رفتم و در دفتر مجله پشتون ژغ بدست مدیر مسؤل مجله استاد ناصر طهوری می سپردم.

بله ۱۸ سال بیشتر نداشتم عاشق بودم  و می سرودم و  می سرودم و دوست داشتم سروده  هایم  به چاپ برسند و صدایم که برخاسته از آزاد منشی و عشق یک دختر جوان بود به گوش ها برسد به خانه ها مهمان شود و انگیزه گردد برای دختران نوجوان و عاشق. مشکل من یکی دوتا نبود. هم جوان بودم ، هم دختر بودم، و هم با شیوه ای نیمایی و یا سپید می سرودم.

متولیان وقت بزرگترین سد راهم بودند. آنها عمری مجله و روزنامه و خلاصه تمامی پیکر ادبیات کشور را در تسخیر خود داشتند و حاضر نبودند این سرزمین را به آسانی بدسن نیروی آزاد و نوگرا بدهند. و اما، این ناصر طهوری بود که با دید تاریک نگر متولیان دست و پنجه نرم می کرد و دست از تلاشش بر نمی داشت. او خوب میدانست که زمان آن رسیده که جامعه ای که از خواندن سوژه های تکراری دردرونش احساس خستگی و خواب آلودگی می کند باید با صدای جوانان از خواب سنگین خرس گونه بیدار شود و بگذارد جوانان سر و صدا راه اندازند و به حرف دلشان گوش داده شود.

او سروده هایم را یکی بعد دیگر بدست چاپ می سپرد و از خیر تایید متولیان گذشته بود. هر چه بهش گوش زد می شد برویش نمی آورد و راهش را ادامه میداد.من هم مشتاقانه در هر شماره پشتون ژغ سروده هایم را بدست آقای طهوری که مدیر مسؤل ای مجله بود می سپردم.

خلاصه دوران خیلی جالبی بود. مردم ما بخصوص جوانان داشتند بیدار و بیدار تر می شدند. و من هم از آب گل آلود ماهی می گرفتم . هدفم روشن بود ، اما به این هدف راه دستیابی گشوده بود یانه ؟ خود سوالی بود بزرگ!

در دید من ناصر طهوری یکی از حامیان نسل جوان سالهای آخر ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ است که باید ازیادش نبریم. و قدرش را بدانیم. همان روز ها بود که هوای خبرنگاری بر سرم زده بود و ایشان مرا تشویق هم می کردند و من برای نخستین بار با استاد حامد نوید مصاحبه ای داشتم در مورد نقاشی هایش.) حامد جان آن زمان شعر نمی سرود ( آقای طهوری این مصاحبه را چاپ نمود که در دید خوانندگان بسیار جالب بود و مرا تشویق نمود. یادم میاد که بعد هوای داستان نویسی بر سرم زده بود و یک داستان کوتاهی بنام (هیچ)نوشتم . این بار هم مورد تشویق این مرد بزرگ قرار گرفتم ودر مجله پشتون ژغ به چاپ رسید. آنقدر ادامه دادم تا کارم به دیالوگ نویسی کشید و شروع کردم به نوشتن دیالوگ های کمیدی و انتقادی برای برنامه های صبحگاهی رادیو. تشویق های پدرم در خانه و تشویق های آقای طهوری در رادیو مرا همراهی می کردند. نمی دانید چقدر به خودم می بالیدم. بخصوص در یک روزی که دیالوگم ضبط میشد و استاد امان اشکریزقسمت مهم آنرا اجرا میکرد ، به من اجازه داده شد که در استودیو بروم و این اجرا را از نزدیک ببینم. آنقدر احسای بزرگی می کردم که انگار تمام جهان را به من بخشیده بودند. به هر حال یاد آن روزگاران بخیر که مثل خوابی گذشت و رفت.

از اینکه من از حمایت چنین شخصی بر خوردار بودم احساس جالبی داشتم. ایشان انسان با محبت و محترمی بود که حرمت خاصی به نسل جوان داشت و دفتر کوچکش پناهگاه ما نورسیده ها بود.

ناصر طهوری در آن زمان شاعر ورزیده و مشهوری بود که قلمش اعتبار داشت و زیبا می سرود و زیبا می نوشت.میدانم که اکثر شما با سروده هایش آشنایی دارید. تصنیف های بیشماری دارد که خواننده های مشهوری چون احمد ظاهر، استاد مددی، استاد مهوش، و دیگر عزیزانی که شاید بخاطر ندارم اشعارش را خوانده اند.

در این گیر و دار شعر و شاعری و کابل آن زمان و خواب خیالات من اتفاق جالبی افتاد. که این مطلب را خود استاد طهوری در سال ۲۰۱۲ برایم نوشتند (یک خاطره از دو شعر) در سال ۱۳۵۰ خورشیدی ، ۱۹۷۱ عیسوی در هنگام پادشاهی اعلیحضرت ظاهر شاه ، دومین دهه دیموکراسی که روی کار آمدن آزادی مطبوعات تضمین شده بود ، دوشیزه جوانی بنام هما طرزی یکی از سروده های زیبایش را که وزن نیمایی داشت جهت چاپ به دفتر من سپرد تا در مجله پشتون ژغ چاپ شود .

نا گفته نماند که من در آن زمان و سالهای پس از آن مدیر مسئول مجله پشتون ژغ ( نشریه مطبوع رادیو و تلویزیون ) را بر دوش داشتم .تا زمانیکه در سال ۱۳۵۷ خورشیدی ، ۱۹۹۸ عیسوی که نام پشتون ژغ به (آواز) مبدل شد هنوز این مسئولیت را عهده دار بودم .البته همیشه صمیمانه میکوشیدم

که در پرورش استعداد های ادبی جوانان از هیچ گونه کوششی دریغ نکنم . روی همین مرام روشنفکرانه بود که سروده دوشیزه هما طرزی را بدست نشر سپردم.

تهی

از شکوه عشق ،

و ز شراب شعر

خانه ام تهیست ،

قلب من تهیست ،

شهر من تهیست ،

وه که این دلم

از تو هم تهیست

عشق تو کنون

مرده در دلم

یادگار تو

آن شکوفه های سیب سرخ ،

عطر دلنشین میخک سپید ،

و آن کتاب سبز رنگ ،

و آن شقایق قشنگ ،

پیش من دگر

نیست با شکوه و جاودان

وای من که مرد

در دلم امید زندگی

دیگر آن نگاه مست تو

رخنه ها به روح سرکشم نمی کند

و آن دو چشم تو

که گه به رنگ آسمان پر ستاره بود

گاه هم به رنگ دشت های سبز

در سروده های من

رنگ جاودانگی ندارد این زمان

گر بگویمت ،

چون بگویمت ،

این دل تهی ،

جای خویش را به دیگری سپرده است

تاکه پر شود

از شراب عشق دیگری

از تو شد تهی ،

از تو شد تهی

کابل ، ۲ ثور ۱۳۵۰ هه ش

ساعت یک و نیم بعد از ظهر

چاپ:

پشتون ژغ ، ۱ سرطان ۱۳۵۰

این شعر در بین فرهنگیان و سخنوران روشنفکر غوغایی به پا کرد و همه به این سروده مرحبا گفتند من هم بر سر شعر آمده و به پیشواز این شعر غزل ناچیزی سرودم که در شماره بعدی پشتون ژغ به چاپ رسید که متاسفانه فقط دو بیت از این غزل ۹ بیتی در حافظه ویرانم باقی مانده

یک عشق

خوب شد کان دل مستانه ، تهیست

دلت از مردم بیگانه ، تهیست

دل من نیز ، تهی چون دل تست

بهر یک عشق دوتا خانه ، تهیست…

اینک برای اینکه سخنوران امروزی به چگونگی شعر دیروزی این بانوی سخنور آگاهی و آشنائی بیشتری پیداکنند باید اضافه کنم که بانو هما طرزی نخستین بانوی سخنور افغان بود که چهار دهه و اندی بیش از امروز با کمال آزادی شعر سرود و احساسش را بی پیرایه بیان نمود.

ناصر طهوری آگوست ۲۰۱۲ امریکا

حالا باید داستان خودم را در برابر سروده ای استاد طهوری برایتان بگویم:

وقتی من وارد دفتر آقای طهوری شدم و ایشان شعر خودشانرا که به جواب شعر من سروده بود به خوانش گرفت، خیلی نگران شدم و ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم. ولی در دو شماره آینده ای مجله از چاپ شعر هایم اجتناب کردم و بهانه آوردم. پدرم که متوجه شده بود از من سوال کرد که چرا اشعارت را به پشتون ژغ نمی بری و در این دوشماره ا ی اخیر شعری از تو ندیدم. حقیقت را برایشان گفتم. پدرم شروع کرد به خندیدن وگفت عزیزم من ایشان را می شناسم . آقای طهوری مرد بسیار نجیب و خوبیست و بعد ادامه داد که شاعران مرد هر روز برای هر کس شعری میسرایند و بعد فردا ممکن فراموش کنند و از یاد ببرند و بعد از مکثی ادامه داد که شما زن ها بیشتر به معشوق تان پابندی دارید و احساس تان صمیمانه است. بعد مرا بغل کرد و گفت تو خیلی جوانی و زیبا هم استی برایت خیلی ها خواهند سرود ولی زیاد جدی نگیرو به راه خودت ادامه بده. این حرف ایشان همیشه در گوشم است !

من همکاری ام را با مجله پشتون ژغ تا آخرین روزی که در کابل بودم ادامه دادم ( البته با مجلات و روز نامه های زیادی همکاری داشتم ) مجله ژوندون – مجله میرمن – مجله اردو- روز نامه کاروان و مجلات معتبر ایرانی چون سخن و یغما و اطلاعات هفتگی ( بعد از آنکه به ایران رفتم و در سال ۱۹۷۴ برای رخصتی به کابل آمدم استاد ناصر طهوری به دیدنم آمد و یک مصاحبه ای بلند بالا با من انجام داد.

به هر حال این شخص بزرگوار در امریکا زندگی می کند و گاهگاهی که حوصله دارند خدمت شان زنگ می زنم و ادای حرمت می کنم.

امیدوارم که تن شان سالم و دور از گزند روز گار باشد.

این سروده را چند سال پیش خدمت شان تقدیم نمودم که در کتاب کوچ پرندگان چاپ شده است.

تحمل

به محترم استاد طهوری

ما از سر زمین بهاران رانده شدیم

و در وادی سایه ها چادر زدیم

چادرها را با نخ امید ها بافتیم

و با دستان خالی-

میخ ها را در سرزمین سر سبز کوبیدیم

به باران خیر مقدم گ فتیم

و هرگزننالیدیم

در سرمای پر برف ،

تش یاد

با ا ها ،

دستان مانرا گرم کردیم

و در روز هایکه داغ بود و سوزان

و خورشید از سر قهر،

تش حواله می

به جان مان ا کرد

اخمی برپیشانی نیاوردیم و لبخند زدیم

و امروز هنوز –

در این وادی سایه ها

نیمه امید وار ،

تحمل درد ها را پزیراییم

و لبخند را از یاد نبرده ایم

نیویورک ۱۲ اپریل ۲۰۱۱

باید اضافه کنم که این شاعر خوب سرزمین ویرانه ای ما تا به حال اشعار زیبایش را در ۲۱ دفترچه جمع آوری نموده و در اختیار دوستداران ادب گذاشته. حرمتم را به اوبه پاس نیکی ها و حمایت هایش پایانی نیست و امیدوارم دیگران هم با لحظه ای درنگ برگردیم به عقب و ببینیم که کار مانرا از کجا شروع کردیم و نیکی نیکان را از یاد نبریم.

به آرزوی سلامتی و طول عمر استاد ناصر طهوری، مردی که پشتیبان ایده ها و گفته های ما جواناندیروزی بود!

هما طرزی ۷ فبروری ۲۰۲۴

پرتو نادری، مردی که هنوز نمی شناسمش

شاید بگویید اگر نمی شناسیش پس حرف حسابت چیست و چه می خواهی بگویی؟

آری پرتو نادری را تا حال ندیده ام و حقیقتش تا زمانی که در کابل بودم اسمش را هم نشنیده بودم. و من تا وقتی کسی را نبینم و با او از نزدیک برخوردی نداشته باشم برایم ناشناخته است. به گفته ما قدیمی ها( شنیده کی بود مانند دیده) برگردیم به دوران دانشجویی ما.

من دوسال از او بزرگتم و در زمان جوانی ما دوسال مانند بیست سال بود و ما دختران دانشگاهی آن زمان به پسر های کوچکتر از خود حتی نگاهی هم نمی کردیم.

من آخر سال ۱۹۷۳ دانشگاه را تمام کردم وبا آغاز سال ۱۹۷۴ راهی ایران شدم. ودر فبروری ۱۹۷۹ به امریکا آمدم و ماندگار شدم. در این مدت هم تا چند ین سال اخیر با اسم پرتو نادری آشنایی نداشتم. تا اینکه روزی بانو زکیه کهزاد از کتابی یاد آوری کرد و با حالت گله آمیزی گفت که نمیدانم چرا شخصی همچو پرتو نادری پیشگفتاری برای این کتاب نوشته ….. اسمش بگوشم جالب آمد ولی حرف های دیگری بمیان آمد و منهم دنبال نکردم و ادامه ندادم که از بانو کهزاد بپرسم که پرتو نادری کیست وووو.

اما ذهن کنجکاوم رهایم نمی کرد وهمان شب پشت کمپیوترم نشستم و با گوگیل کردن اسمش تا حدی متوجه شدم که اوکیست و چکاره است.

سخت مشغول مطالعه کشف جدیدم بودم که همسرم صدا زد : “عزیزم از شام خبری است؟ ” گفتم قربونت برم خودت یک کاری بکن ، من مشغول کشف جدیدم هستم و برایم خیلی جالب است.خلاصه با کشف آقای پرتو نادری شوهرم هم آنشب غذایش را خودش گرم کرد.

تا دیر وقت شب مشغول مطالعه بودم و متوجه شدم که هم شاعر است و هم نویسنده و پژوهشگر و نقد کننده بسیار جالب و پربار.آثار بیشمارو ارزنده ای دارد که ( اما شوربختانه تا امروزچشمم به هیچ یک از کتاب هایش نخورده و با کار کرد هایش در سطح کتابی اصلا آشنایی ندارم.) اندوخته من فقط همین نوشته هایست که خودش در فیسبوک ویا ویبسایتش می گذارد.

به دوره های مختلف زندگی اش نگاه کردم دیدم که دوره های سخت و دشواری را پشت سر گذاشته سفری به زندان داشته واز کجی های دوران سخت گله مند و ناراضیست. از زمامداران گذشته از همه شاکی و با تمام رژیم های گذشته میانه ای خوبی ندارد ومن در جایی ندیدم و نخواندم که از یک دوره ای راضی باشد. (البته تا جایی که من خوانده ام مثل ما قدیمی ها قهرمان ملی یی ندارد) او را مردی یافتم که تمام عمردر آب سرکش و نا آرام رودخانه ای شنا کرده که هر لحظه امکان غرق شدن بیشتر از زنده ماندن بوده و با دست وپنجه نرم کردن های مداوم سرش را از آب بیرون نگهداشته و به شنایش ادامه داده است . باید گفت که از دید من چنین منشی تحسین آمیز است!

آری پرتو نادری مردیست مبارز و جنگجو و شاید این هم یکی از ویژه گی های مردم کوهستان است . آنها برای بدست آوردن هر چیزی باید زحمت بیشتری بکشند تا خواسته های شان فراهم شود.

او فریادیست که از گلوی زخمی آن دیار بر می خیزد و تا حال در آن سرزمین ویرانه سرا با شمشیر قلمش به مبارزه اش ادامه داده وهنوز هم می نویسد و دل گروهی را هم با حضورش گرم نگهمیدارد.

عشقش را به سرزمینش چون حدیثی می بینم در حد جنون که شیفته وار می خواهد وطنش را به آغوشش جا دهد و نگذارد دست بیگانه ای خرابش سازد. و چنان است که این عشقش سبب گردیده که با تمامناگواری هایش ترکش نکرده و در آن جهنم هنوز زندگی کند.

او عاشق زبانش است و رسالتش را در این راستا به کمالش رسانده است. زبانش را چون وجودش دوست میدارد و هرکسی را هم که با این زبان حرف بزند ویا بنویسد بدون تعصب با او برخورد می کند وتا حد امکان خودش و آثارش را به معرفی می گذارد و ازش حمایت می کند. او در دید من یکی از پرچمداران مبارز این زبان است. و با صفت وفادری یی که نسبت به این زبان در خودش پرورانده، در برگه اش همیشه در پی معرفی و شناساندن یک چهره فراموش شده و ازیاد رفته این زبان است.

آری پرتو نادری کسیست که در خودش این تعهد را در حد یک پیامبر پرورش داده و مایه ای زیادی از وجودش گذاشته تا رسالتش را پر بار تر سازد و باید گفت که در این راستا خیلی هم موفق است.

بر گردیم به اینکه آشنایی بیشترم با ایشان چگونه آغاز گردید:

حدود شاید سه سال پیش برایم پیامی در مسینجر فیسبوک فرستاد وبعد از معرفی گفت دارد کتابی در باره ای شاعران زن در افغانستان می نویسد و فقط ۲۰ شاعر را انتخاب نموده وووو به هر حال من هم هر چه لازم داشت به اضافه (پی د اف)کتاب هایم را برایش فرستادم . بلاخره کتابش بنام مروارید های رنگین چاپ شد ولی من این کتاب راهم مثل آثار دیگرش تا به حال ندیده ام. البته یکی از بستگان ما آقای رهپو طرزی در برگه فیسبوکش بخش مربوط به من را گذاشت و بعد متوجه شدم که در سایت ۸ صبح در ۴ قسمت به چاپ رسیده. باید اضافه کنم قضاوتش در مورد شعر های من خیلی منصفانه و صمیمانه بود وبدین جهت مدیونش ام.

پرتو نادری مردیست بیش از حد پرکار و متعهد. به دید من عاشق نوشتن است و در حقیقت نوشتن را برای خودش پناهگاهی بناکرده که حرف دلش را بیان کند وبه تعهداتش زندگی بخشد. وباید گفت که چه پناهگاه سودمندی!

سال های اخیرخیلی خسته اش کرده وبا سختی های گونه گونه اش حوصله و صبراین مرد مبارز و جنگنده را ربوده است.

چند باری با تلفن و بیشتر با مسینجر با هاش صحبت هایی داشته ام. زیاد می نویسد و کمتر حرف می زند. بیش از حد رک گو است که گاهی ناخواسته سبب رنجش هم می شود ولی بعد از آن رک گویی بفکرفرو می رود و می اندیشد و گاهگاهی حتی عذر خواهی هم می کند .باید گفت که این صفت را هرکس ندارد و به دید من این هم از انصافش است که گفته هایش را دوباره ارزش یابی می کند و پوزش می خواهد.

قلمش ر(صفای قشلاقیان) آن دیار را دارد.

شعر های عاشقانه اش را خیلی دوست دارم ولی هر بار که منی شوخ طبع می خواهم سربسرش بگذارم و در مورد معشوقش بپرسم ، با همان شیوه ای قشلاقی های آن دیار طرفه می رود ومی گوید من شاعر بی معشوقم .

تحسینش می کنم که با تمام چالش های زندگی هنوز خودش است و البته آن خودیست که من نمی شناسم!

این هم سروده ای برای مردی که نمی شناسمش!

پرتومهر

ما تابنده ترین واژه های مهر

ما اسطوره های بی مانند احساس

ما خدایان دوستی های پرصدا

و ما بازماندگان صمیمیت های دلپذیر

در کدامین سرزمین پیدایت کنم؟

ای واژه ای زنده تر از ایمان!

ترا باوری نیست مگر مرگ

در دشت های سبز و بیکران!!!!!!!!!!

من در بلوغ احساس همیشه زنده ام

من در بلوغ زندگی به نوروابسته ام

و من در بلوغ آغوشم گلی کاشته ام

با برگ های) سبز و آبی و کبود- زرد و نیلی و بنفش(

و من در بلوغ ادراکم به هیچ پیوسته ام

و هیچ من پر از قصه های گرم و جاودانه است

و هیچ من پر از شعله های عارفانه است

صدای پیری بگوشم زمزمه میکند

آهنگ دلخراشش با الهه موزیک)ایوترپیه( بیگانه است

و در سرزمین خشونت ها جاودانه است

و من در بلوغ احساس همیشه زنده ام

و به موزیک دلنواز دلم گوش میدهم

که هنوز سیتارش با ویولن هم نواست

و پیانو ترا بخواب می برد

و من در بلوغ احساس همیشه می سرایم

و بودن را حس می کنم با تمام وجود

و خوب می بینمش

و خوب می بینمش

و تو آن (پرتو) مهری که از دور ها می تابی

و برای دل های مان قصه های (هزار و یک شب) را تکرار می کنی

و نغمه هایت هنوز صمیمانه است

و چون اسطوره های کهن صادقانه است

و هنوز دلنشین تر از تمامی قصه های کودکانه است

ما تابنده ترین واژه های مهر

ما اسطوره های بی مانند احساس

ما بازماندگان روز های رخشنده

خوب می دانیم

خوب می دانیم

که فرصت کم است

و زمان زیادی به آخر راه نمانده

و من هنوز می سرایم

و تند تند می سرایم

آخرین گفته ها را باید گفت

آخرین پیام ها را باید زنده کرد

و آخرین قصه ها را….

و میدانم که فرصت زیادی نمانده

تا به دنیا گوییم محبت را

با زبان سادگی هاش

با زبان دلبستگی هاش

و با زبان پاکی هاش

و میدانم که فرصت کم است

و من در حادثه ی دلنشین یک زایش

از انسان عبور کردم

از آسمان گذشتم

و آنگه در چشمان آسمان نوری دیدم

درخشانتر از خورشید

و گویا تر از قصه های من

که مهردر هر گوشه اش می نواخت

زیستن را

و آنگه در چشمان تو نوری دیدم

که سالهاست در سرزمین سوگوارم می نوازی

آرام آرام

ای غریبه ی آشناترینم!

هما طرزی

نیویورک –  ۱۵ جنوری ۲۰۲۴

از جفتی می گویم که برایم خیلی عزیزند.

در این چند سطرمحدود ،هدفم شرح حال نویسی نیست، تنها شناخت شخصی ام را از این دو نازنین برایتان بگونه ای مختصر و فیسبوکی بازگو میکنم.

از آوان کودکی با اسم خانواده ای با فرهنگ کهزاد آشنا بودم در خانه ای ما همیشه صحبت از استاد احمد علی کهزاد بود و کارکرد های شاخصش در راستای تاریخ کشورم ، پدرم میگفت اگر آقای کهزاد تاریخ این مملکت را برای فرزندان معارف ننوشته بود ، نمیدانم چه را به آنها درس میدادند. برادرانم بخصوص داکتر زمریالی میگفت که قدر استاد کهزاد بزرگ را باید ارج گذاشت که تاریخ این کهن سرزمین را چه زیبا در سطح جهانی اش پی ریزی کرده. و از استاد نبی کهزاد هم که مرتب رساله ها و مقالات و ترجمه های با ارزشی از زبان های انگیسی و فرانسوی می خواندیم و می شنیدیم و وقتی صحبت از استاد یوسف کهزاد بود، هنر نقاشی و تیاتر و شعر این نام را رنگینتر می ساخت. و برادرانم با ایشان بیشتر آشنا بودند. چنانچه هر بار که برادرم داکتر زمریالی برای کنفرانسی به کالیفرنیا میامد هر جوری بود باید استاد یوسف کهزاد را ملاقات می کرد. پسر مامایم داکتر حمایت الله اکرم می گفت میدانی که نقاشی های یوسف کهزاد از چنان ارزشی برخوردار است که وقتیکه تابلویی را در دیوار گویته انستیتوت نقاشی کرد و جایزه اول را که ۱۰ هزارافغانی بود از آن خود ساخت.ووووو

من هم به نوبه خود از شناخت این خانواده احساس خوبی داشتم. شناخت نزدیک من از طریق بانو هاجره جان همسر محمد نبی کهزاد بود. هاجره کهزاد با خواهر بزرگم بانو حفیظه طرزی ابوی در یک مکتب تدریس می کردند و باهم دوست نزدیک بودند. این دوستان نازنین دوره های مهمانی را در خانه هایشان راه می انداختند که به گفته قدیمی ها مهمانی های زنانه و خودمانی بود و با کمال خوشی خواهران یا دختران خود را هم در این مهمانی ها با خود می بردند. من و خواهرم لیلا جان هم ازشرکت دراین مهمانی ها بی نصیب نبودیم که تا امروز خاطرات زیباش چون پرده سینما در برابرچشمانم می رقصند. خانه کهزاد ها در محل گذرگاه کابل بود. که آن خانه و حتی در و دیوارش را تا کنون بیاد دارم . مختصر بگویم که من هم در میان گفتگو های پدر و مادر و خواهران و برادران در باره کهزاد ها احساس کم و کاستی نداشتم.

بر گردیم به شناخت خودم از استاد یوسف کهزاد و بانوی عزیزم زکیه جان کهزاد. این آشنایی در دیار غربت آغاز و شکل گرفت. شاید حدود ۲۰ سال پیش بوسیله ی لیلا جان تیموری با بانو زکیه جان کهزاد آشنا شدم و همکاری فرهنگی مان با سرعت زنده شد. هر بار که کالیفرنیا می رفتم، زکیه جان با مهر و محبت خاصی محفلی به مناسبت آمدنم ترتیب میداد که عزیزانی چون مرحوم استاد هدف، احمد شاه علم، مرحوم استاد بینش، مرحوم استاد سرخابی، مرحوم استاد انصاری، استاد شایق فراز ، بانو ناجیه کریم ، آقای قیومی ،اقبال رهبر توخی، اقای نادر کمیاب،  ودگر اعضای نازنین انجمن سخن شرکت داشتند که در ادامه این راه همسر مرحومم داکتر رستگار هم با ما می پیوست و شب های فراموش ناشدنی فرهنگی و ادبی را باهم می گذرانیدیم و از وجود هم بهره می بردیم. این بازدید ها با یک مصاحبه تلویزیونی با زکیه جان در برنامه وزین( روزنه ) به پایان می رسید که اغلب خلیل جان راغب را در استودیو ملاقات می کردم. ولی همکاری و شرکتم دربرنامه (روزنه) بطور مداوم از راه دور و گفتگوهای تلفنی ادامه داشت.

در ادامه این بازدید ها بود که با شخصیت استاد یوسف کهزاد بیشتر آشنا شدم.

یوسف کهزاد را مردی یافتم با فرهنگ و اندیشمند که بر خلاف اکثر مردان افغان به وجود همسر نازنین و با فرهنگش زکیه جان افتخار می کرد و در حقیقت پشتیبان و مشوق اصلی بانو کهزاد بود. در گرد همایی ها بیشتراز کار کرد های زکیه جان می گفت تا خودش. هویدا بود که دوست داشت همسرش گل سر سبد باشد نه خودش. به تمام برنامه های تلویزیونی اش با اشتیاق و دقت نگاه میکرد و بعد دید خودش را با چه ظرافت و احترام به بانو کهزاد بیان می نمود. بیاد دارم که در یکی از مصاحبه هایم با بانو کهزاد بود که در استودیو همسرم و استاد کهزاد تنها تماشاچی ما بودند و در هنگام مصاحبه با دقت و حوصله مندی خاصی به گفت و شنود ما دونفر گوش میدادند.

زکیه جان میگوید که وقتیکه مجبور به مهاجرت به هند شدند ووقتی که به شهر دهلی رسیدند، استاد کهزاد از ایشان خواست تا درس بخواند و استعداد خود را شکوفاتر سازد. و خوب میدانیم که این شیوه ای روشن نگری در میان اکثر جفت های افغان دیده نمی شود. من کمتر نویسنده و یا شاعر و فرهنگی مرد افغان را می بینم که در جایی از همسرش نام ببرد ویا اسم و رسم او را به خوانندگانش یاد آور شود. در حقیقت زن همان عیال خانگی است که باید در بغلش بخوابد، برایش تولید مثل کند واز آنها نگهداری کند.

استاد کهزاد مرد بسیار روشنفکر وبا خرد بود که با دید گسترده ای به دنیا می نگریست که این حسن صفت به ارزش فرهنگ خانوادگی اش می افزود. در کلامش از ظرافت ویژه ای برخوردار بود که وقتی مطلبی را بیان می نمود بر شنونده اثر گذاری خاصی داشت. و این ریزه بینی و ظرافت را می توان در سروده هایش به آسانی دید. ساده و روان می سرود و گفته ها و پرداخته هایش شیوا و خودمانی بود. وقتی از کابل میگفت ترا در گوشه گوشه ای آن شهر چون جویباری جاری و روان باخودش می برد. و این ساده گی و روانی در آثار نقاشی اش هم هویداست که او را از دیگر هنرمندان نقاش جدا می سازد.

استاد کهزاد در این غربت سرا هم نمایشگاه های پر از موفقیتی را با آثار نقاشی اش در خاطره ها جاودان ساخت. او جوان می اندیشید، جوان می سرود، جوان می نوشت، و جوان نقاشی میکرد. وجودش دوستداشتنی بود و در محفلی که وارد میشد بعد از چندی همه به دورش جمع می شدند (و به اصطلاح ما کابلیان قدیم) همچو کبوتر به دورش غمبر می زدند.

ایشان با بزرگواری همیشگی اش کتاب هایم را با دقت می خواند و پیشگفتار های ارزشمندی هم می نوشت. و حتی در برنامه روزنه یکبار با آقای سرخابی و آقای شایق فراز برنامه ای در باره سروده هایم راه انداختند.

وجود این مرد پرهنر سراپا گهربار وپر از سخاوت وادب و تواضع بود. یادش گرامی و روح نازنینش شاد باد ! جایش در میان فرهنگیان همیشه خالیست.

ولی شکر خدا که زکیه جان را باخود داریم و از وجود نازنینش بی بهره نیستیم.

همانطور که گفتم آشنایی من با بانو زکیه جان کهزاد در امریکا آغاز شد. خوشحالم که چنین دوست نازنینی را با خود دارم.

بانو کهزاد زنیست با فرهنگ، با متانت و وقار،دارنده ی شیوایی ویژه ای در بیان، بسیار مبادی آداب و رعایت کننده ادب و نزاکت در رفتار و گفتارخصوصی و اجتماعی است. اواز بر خورد شیرین و مهمان نوازی بی مانند و دلپذیری برخوردار است. حافظه بینظیرش به این مجموعه ای با ارزشش افزوده است. باوجودیکه من در زمان تلویزیون در کابل نبودم و اندوخته ام به دوره ای زیبای رادیو محدود است ولی در دوره ای تلویزیون همه می گفتند که زکیه کهزاد تنها گوینده ای است که همه برنامه هایش را بدون کاغذ و ازحافظه اش بیان می کند. و من این سخن را در همکاری های پی در پی با برنامه روزنه و مصاحبه هایم با ایشان شاهدم.

میدانم که اکثر شما عزیزان با زندگی پر بار هنری و فرهنگی زکیه جان آشنایید و خاطرات خوبی را از دوران با شکوه و زیبای تلویزیون افغانستان آن دوران با خود دارید. همچنان خدا را باید شکرکرد که باوجود یوتیوب و فیلم های موجود درآن می توانید این کلیپ های با ارزش را مشاهده کرده و تجدید خاطرات کنید. باورم بر این است که شمار زیادی از شما ازعلاقه مندان برنامه وزین فرهنگی( روزنه ) بوده و این برنامه زیبای فرهنگی، ادبی، و اجتماعی را که از تلویزیون جهانی آریانا پخش می شد بار ها و بار ها دیده و دنبال کرده اید. با افسوس زیاد که بانو کهزاد بعد از درگذشت استاد یوسف کهزاد و شیوع کرونا در این روزنه ای زیبا و پر محتوا را برای همیشه بر روی تماشاچیان و علاقه مندانش بست و ما را از دیدن این برنامه با ارزش محروم نمود.

در پایان باید بگویم که ثمره این پیوند عاشقانه و فرهنگی این جفت هنرمند چهار فرزندیست که همه مایه افتخار ما افغان ها هستند. البته من تنها ویدا جان کهزاد را از نزدیک دیده ام.آشنایی و دیداربا میترا کهزاد و حمیرا کهزاد و کنیشکا کهزاد تا بحال میسرم نگردیده ولی از خوبی هایشان زیاد زیاد شنیده ام و از ته دل برای هرکدام شان آرزوی موفقیت های بیشتر را می نمایم.

همچنان برای بانوی فرهیخته و نازنین و دوست عزیزم تندرستی و سلامتی و طول عمر را در کنار فرزندان نازنینشان آرزو نموده و بهترین ها را برایشان می خواهم. تنش سالم ، دلش شاد، و از گزند و آفات به دور و عمرش بسان نوح باد!

هما طرزی

نیویورک ۱۹ می ۲۰۲۴

 

اینهم سروده ای برای زمیه جان در از کتاب (کوچ پرندگان):

 

شکر یزدان

به دوست عزیزم زکیه کهزاد

سحرگه در طلوع خوش –

شفایت از خدا خواستم

به سجده تا نهادم سر-

رضا از مرتضی خواستم

شنیدم تا که بیماری،

زمانی تب هم داری ،

به یزدان من پناه بردم-

علاج هر بلا خواستم

صدایت گاه رنجور بود،

نگاهت گاه مخمور بود،

میان خواب و بیداری-

ز خالق من دوا خواستم

 

ولی امروز شکر حق

صدایت همچو بلبل بود

بسان روز های پیش

نگاهت همچو نرگس مست

و حرفت باز از دل بود

خدا را شکر میدارم

که زکیه باز آن گل بود

میان سوسن و سنبل

همان زیبای محفل بود

 

نیویورک – ۱۴ فبرواری ۲۰۱۲

سه پنجره:

سروده های سپید

این کتاب آمیخته سه کتاب (واژه های آبی) و (برگ های خشکیده) و(عشق های ماندگار) است.

هما در این کتاب خودش سه پیشگفتاری نوشته که….

پیشگفتار برکتاب (واژه های آبی):

به یکتا

و به آسمان آبی‌رنگش

من با عشق (او) بدنیا آمده ام و از آوان کودکی در مورد خدا و خلقت همه را مورد سوال قرار می دادم اما جوابی نمی گرفتم که دل آشفته و ذهن کنجکاوم را آرام سازد.

همیشه به آسمان نیلگونش خیره می شدم و به (او) می گفتم خواهش می کنم خودت را به من نشان بده و بگو که خانه ات در کدامین گوشه ی آسمان است؟

در کجا به دیدنت آیم و به آغوشت گیرم؟

تو آنجا مشغول چه کاری هستی؟

آیا روزی ترا خواهم دید؟

بعد می گفتم اگر خیلی بزرگ باشی که در آغوشم جا نمی گیری ، پس تو مرا بغل کن!

با رشد جسم و رشد عقل ، اندیشه ام به آن یگانه یار با سیر تکامل فکرم جلو می رفت. قدم هایم شمرده تر و سوالاتم بیشتر و فکرم فراغ تر می شد.

دگر خواندن نماز و قران جوابگوی سوالاتم نبود. اما ادامه میدادم تا شاید درمعنی واژه ها بیشتر (او) را دریابم. روزگاری رسید که در وقت ادای نماز چادر بر سر نمی کردم. و با زیرپوش نماز می خواندم. بیاد دارم که روزی مرحوم پدرم از کنار پنجره اطاق خوابم گذشته بود و مرا در حالت ادای نماز دیده بود که بدون چادر بودم، وقتی با خنده گفت که نماز خواندت هم مثل خودت مدرن است ، گفتم بابه جان مگر وقتی که در حمام تنم را میشورم خدا بامن نیست؟ برای (او) که برهنه بودن و پوشیده بودنم یکسان است . با تبسم همیشگی اش گفت :

به اندیشه ی ژرف و شیوه ای والایت افتخار می کنم!

عمر در گذر بود و عطش من برای شناخت (او) روز بروز بیشتر میشد. تا اینکه با تصمیم جدی و آگاهی کامل، برای پی بردن بیشتر به آن عزیزم نخست همه ای ادیان (اسلام، مسیحیت، یهودیت، بودایی ، و زردشتی، کمی هم هندوییزم ) را دقیق و عمیق مطالعه نمودم ودیدم که در اصل ادیان فرقی وجود ندارد و همه میگویند که خدا را به وحدانیت قبول کنید ونیک گو و نیک رفتار و نیک اندیش باشید و به حق همدیگر تجاوز نکنید واحترام همدیگر را حفظ کنید و در برخورد ها خود تانرا در جای طرف مقابل بگذارید و عجولانه و غیر منصفانه قضاوت نکنید در حقیقت انسان باشید! و دریافتم که این اختلافات و چند رنگی ها را تجاران دین بنا کرده اند وبه جای اصل دین به فروعات پوشالی دوره های مختلف دین که فقط عرف آن زمان بوده همدیگر را کوبیده و عده ی بیشماری را از راه درست منحرف نموده اند.

بگفته حضرت حافظ:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چو  ندیدند  حقیقت  ره  افسانه  زدند

و حالا که عمری را پشت سر گذاشته ام آگاهانه و ژرفترو بیشتر ازجوانی ام وحتی خیلی فزونتروعاشقانه تر(او)را دوست میدارم ، با (او) زندگی می کنم، با (او) نفس می کشم، با (او) راه می روم، و با (او) حرف می زنم .

انسانها را دوست میدارم چون عاشقم به خالقشان. و ایمان دارم که ذره یی از (او) در آنها زندگی میکند.

با ادیان رسمی زیاد میانه یی ندارم چون از قشری بودن بیزارم ولی به همه حتی به بت پرستی هم حرمت گذارم چون بت پرست هم بت را بیاد خدا می پرستد پس (او) را می توان در بت هم دید و پرستید. چنین است که هر جا باشم و با هر کی باشم (او) بامنست.

گاهی (یار)ش گویم و گاهی (دوست)ش گمارم و گاهی (ایزد)ش خوانم و گاهی (یکتا )اش سرایم. در حقیقت اوست که معشوق همیشگی ام است.

(واژه های آبی )گفتگوهای ساده و بی پیرایه و صمیمانه ای روزمره ای است از زبان زنی که عاشق است به یگانه یارش!

می پرستد (او) را چون پرستیدنیت و دوستش میدارد چون دوست داشتنیست. و هرجا صدای حقیقت باشد، برایش گواراست!

در دنیای بی بنیاد و گذرا که همچو خوابی گاهی گورا و بیشتر چون کابوس کوتاهی در گذر است، شادمانم از اینکه خودم را تنها نمی بینم. آری (او) بامن است!

گاهی به آغوشش می کشم و برایش درد دل می کنم و می ستایمش و زمانی باهاش قهر می کنم و فریاد می زنم که چرا بسان معلم سختگیری از کار هایم ایراد می گیرد و مرا در برابر آزمون های دشوارتری قرار میدهد. و خوب میدانم که حتی در برابر فریاد هایم بالبخند و صبر دستم را میگیرد و از کوچه یی نادرستی هایم مرا دوباره در مسیر خوبی هایش میگذارد.

و چه خوشبختم که در این ویرانه سرا که چهار روزی بیش نیست خودم را هر روزنزدیک و نزدیکتر به (او)احساس می کنم. و چه سعادتمندم که در این روز های سرگردانی و بی ایمانی و خشونت و نفرت و سردی و بی محبتی، به حقیقتی دسترسی دارم که با بودنش دنیایم چنان رنگ دلپذیری دارد که در وصف نگنجد، و در این تاریک سرا نور او همیشه چراغ راه منست!

۲۰۲۳

پیشگفتار بر کتاب (برگهای خشکیده):

به مردمان خوب سرزمینم

زادگاه در حقیقت همان ریشه ای وجود است در خاکی که چشمانت را برای نخستین بارگشودی و نخستین اتم اکسیجن را به شش هایت دمیدی.

هر اسمی رویش بگذاری ، خاک همان خاک است و ترا بسویش می کشاند.

۲۳ سال در آن خاک زیستم، رشد نمودم، خندیدم، گریستم، آموزش دیدم ، سرودم و عشق ورزیدم ، ولی خاک همان خاک بود و من همان هما.

و امروز هم هنوز آن ذره ای اتم در من پیوسته می نوازد عشقش را و شیدایی اش را و شیرینی اش را و تلخی ها و شوربختی هایش را.

و دوستش میدارم تا جاودانه هایم!

وطن، ای‌ سر زمین

ای‌ که از هر چه سر سبز تر است سبزه‌ها یت‌،

و ای‌ که از هر چه خاکستری تر است کوه‌ها یت‌،

و نیلگون آسمانت که به رنگ عشق است…

و زمینت پر بار تر از سینه‌های پر شیر زن بار دار !

درخت وجودم در زمین تو کاشته شد…

حیف از آن که  ثمر در دیار غیر دهد

ای‌ سر زمین همیشگی!

از عطر نمناک کوچه‌ هایت هنوز مستم

وخیال  باد و غبار پر درد غروب‌هایت هنوز هم-

مو‌های پر موجم را به بازی می‌‌گیرد

باشد که ترا روزی با چشم سر بینم،

چون با چشم دل همیشه در کنار منی‌

 

New York, January 1, 2001

(کتاب میلاد نسترن ها)

 

با شوربختی که آن خاک دگر عطر و بوی دیرینه را ندارد و با جنگ ها ی پی هم و بی سر وسامانی ها و نفاق افگنی ها و کدورت ها ی غرض مندان جز درد و رنج و تاریکی در آن سرزمین گلی نمی روید و شاخه های پربار یکی بعد از دیگری فرسوده و خشک می شوند و شعارهای پر زرق و برق نادانان ونا آگاهان و دشمنان از بیرون مرز دوای دردی برای زخم های درون مرزان نبوده بل آنکه به درد و غم های شان افزوده و با رهبران نالایق و خیانت کارشان سرزمین بسوی نابودی گام بر میدارد.

دعوای قوم و قبیله و زبان های گونه گونه و دشمنی های گسترده فضا را تاریکتر و تاریکتر نموده و نسل بیچاره و درمانده ی جنگ را زخمی تر می سازند.

گروه های سیاسی ناکام هنوز دست از انتقام جویی و شرارت برنداشته بل آنکه شرور تر و مفسد تر و ناپاکیزه تر شده اند. چه در برون مرز و چه در داخل آن بیچاره سرا ، برای بدست آوردن قدرت های شان در جنگ و جدال بسر می برند.

کسی بفکر وطن نیست فقط شعر های داغ و آتشین میهنی را سروده و با مقالات مغرضانه همدیگر را می کوبند.

در این میان همسایگان بد خواه از آب گل آلود ماهی های تازه تری را برای رسیدن به اهداف شوم شان با چنگک های تیز ، ماهرانه شکار می کنند و سرنوشت آن سرزمین را به بازی گرفته و بسوی پرتگاه می برند وبا شوربختی ، این زن است که در این دوره ای خفقان آور و ننگین باید بیشتر از هرکه بپردازد و تنبیه گردد. حق و حقوقش در کتاب انسان بودن با خط بطلان جز ممنوعات دولت و شهروندان شده و در زندان خانه نیمه جان نفس می کشد.

رهبران نادان و وحشی که عاری از هرگونه صفات انسانی اند او را در حد حیوان پنداشته و حرمت شانرا خوراک درندگان می کنند.

حاشا به ملتی که نصف بدنش فلج است!

 

پیشگفتار بر کتاب (عشق های ماندنی):

به یاران قدیم

سرزمین عشق ها و یاد ها

زنی هستم که عمری عشق را زیسته ام و برای خودم سروده ام و برای دلم که همیشه در عشق می تپد.

من در شهر عشق چشم به جهان گشودم. و در خانه ی که نور عشق را پدر و مادر بهم هدیه می کردند وخانه پر از صفا و مهر بود. وآموختم که آندو عاشق بهم بودند و حاظر بودند هر کاری را برای دلخوشی آن دیگری انجام دهند.

هردو عاشق شعر بودند بخصوص غزلیات حافظ و چنین بود که من از کودکی تا خواندن را بلد بودم سعی میکردم غزلیات حافظ را بخوانم. بخصوص که فال حافظ برایم خیلی جالب بود.و به شاخ نباتش فکر می کردم که کی بوده. و قتی ۹ و یا ۱۰ سالم بود می توانستم غزل ها را بخوانم . در این میان غزلی را بسیار دوست داشتم وبا خیالات کودکانه ام فکر می کردم که حضرت حافظ برای من سروده:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان  و  صراحی در دست

هر وقت مهمان به خانه ی ما میامد دوست داشتم برایش فال حافظ بگیرم و خودی بنمایانم.

همیشه از بزرگان فامیل صحبت می شد و دیوان های اشعار شان. و ویژه سرایی ها و ابتکارات شان و مرا بفکر فرومی برد که من هم باید این رشته را در دستان کوچکم امیدوارانه گرفته و راهشانرا دنبال کنم و بسرایم .خوشبختانه هر جور کتاب که می خواستیم و لازم داشتیم در دسترس ما ن قرار داشت، ازکتاب های سرزمین های  مشرق زمین تا دنیای پر از تکاپوی مغرب زمین!

در کتاب های ادبی همیشه عاشقانه ها را می ستودم و در دنیای کوچکم احساس بزرگی می کردم.

و چنین بود که نطفه عشق در من جنبیدن گرفت و همچنان سرودن آن احساس.

عمری گذشته ولی من هنوز پیرانه سرعاشقانه می سرایم و هنوز عشق را می ستایم و با هاش سرآشتی دارم.

در دید من اگر شاعری عاشق نباشد و نتواند بسراید ، در حقیقت مرده است و فقط کالبد بیجانش را با خود می کشاند.

زندگی با تمام رنج هایش هنوز می ارزد به یک لحظه عاشق بودن و در هوای عشق نفس کشیدن.

روزی دوست شاعری به من پیام داد که (پیرانه سر هنوز عاشقانه میسرایی)

خندیدم و گفتم: تو پیری . من که هنوز زنده ام. هروقت مردم این حرف را تکرار کن!

نمیدانم چرا به خود دروغ می گوییم؟ و چرا برای احساس زنده بودن و نفس های راستین را تکرار نمودن سن و سالی تعیین می کنیم؟

چه ایرادی دارد که من هنوز عاشقم به همسرم و برایش می سرایم بسان سال های جوانی ام و دو اینکه از کجا میدانید که دلم پیر شده؟

حتی برای معشوقه ام که در خیالم زندگی میکند، چرا نسرایم؟

عشق را تکرار نمودن ترا جوان نگهمیدارد و سرودن عاشقانه بتو نیرو و تازگی و طراوت تازه تری را هدیه می کند.

همان سان که گل در دامن باغ می شکفد، چون عاشق به باغ است و آن همه زیبایی را خلق می کند ، هر بار که تو هم عاشقانه می سرایی و هنوز به عشق ایمان داری ، زیباترینی.

عشق بسان یک تابلوی نقاشی و یا یک اثر ماندگار هنریست که هربار نگاهش می کنی لذت بخش است و در ذهنت حرکت می کند و گاهی یواش یواش و زمانی چنان تند می جهد که باید قلم برداری و بنویسی. و از تکرارش خسته نمی شوی.

عشق همان  خورشیدیست که در روز آفتابی در پشت پنجره ات منتظر است تا پنجره را باز کنی و در خانه ی قلبت راهش دهی و وقتی تابیدنش چشمانت را خیره می سازد همه چیز را از یاد می بری وبا شادمانی دنیایت را پر از شکفتن و پر از نور می بینی و نفس هات گوارا تر و زیبا تر و شمرده تر اند و تو انگیزه یی داری تا روز نوی را آغاز کنی.

و نبود عشق همان روز ابری را ماند که دلت می گیرد و بسان کبوتری بال هایت آهنگ پرواز را از یاد می برند و با افسردگی در گوشه ی کز می کنی و ساکت می مانی و زبانی برای بیان نداری.

در دید من عاشق بودن نیروی حرکت در زندگیست!

 

و این هم بر پیشگفتاری از پرتو نادری بر کتاب سه پنجره:

هما طرزی و پنجره‌‌های سه‌گانۀ شعر

کتاب «سه پنجره» در بر گیرندۀ سه گزینۀ شعری همای طرزی است، به نام‌های «واژه‌های آبی»، «برگ‌های خشکیده» و «عشق‌های ماندگار».

شعرهای آمده در «سه پنجره» در میان سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۱ سروده شده‌اند.

چشم‌انداز شاعر از این سه پنجره‌ در کلیت خود، چشم‌انداز عشق است. عشق‌های زمینی، عشق به خداوند و عشق به میهن و خانواده و حتا عشق به خود. او همان‌گونه که دیگران را دوست دارد خود را نیز دوست دارد. همان گونه که برای دیگران شعر می‌سراید برای خود نیز شعر می‌سراید.

او با عشق زیسته و با عشق می‌زید. چنین است که به گونۀ گسست‌ناپذیر می‌سراید. او پیوند خود با عشق و شعر را این گونه بیان می‌کند: «زنی هستم که عمری عشق را زیسته‌ام و برای خودم سروده‌ام و برای دلم که همیشه در عشق می‌تپد. در دید من اگر شاعری عاشق نباشد و نتواند بسراید، در حقیقت مرده است و فقط کالبد بیجانش را با خود می‌کشاند. زندگی با تمام رنج هایش هنوز می‌ارزد به یک لحظه عاشق بودن و در هوای عشق نفس کشیدن.»

هما طرزی که از نوجوانی به شعر و شاعری پرداخته است، کلیت شاعری او را می‌توان به دو دورۀ زمانی دسته بندی کرد: نخست دورۀ شاعری در کابل و تهران، دو دیگر شاعری در غربت.

او از سال ۱۳۵۷ بدینسو در ایالات متحد امریکاه زنده‌گی می‌کند. شعر او در این دوره با نوستالژی سرزمین، با نوستالژی دوران کودکی‌اش در کابل، نوستالژی ارزش‌های تاریخی و فرهنگی از دست رفته و اندوه خاموشی مادر، پدر و همسر می‌آمیزد. شعرهای زیادی برای سرزمینش، افغانستان و عزیزان از دست رفتۀ خود سروده است.

او یک افغانستان ذهنی را با خود دارد. این افغانستان ذهنی او را رها نمی‌کند. هنوز این افغانستان ذهنی سرچشمۀ الهام بسیاری از شعرهای اوست. چنین است که با محیط اجتماعی و فرهنگی که آن جا زنده‌گی می‌کند، گویی سر آشتی با آن ندارد و ذهن شاعرانه‌اش هم‌چنان در کوچه‌های کابل و در میان شهریان کابل سرگردان است.

شعرهای آمده در «سه پنجره» در میان سال‌های ۲۰۱۴-۲۰۲۱ سروده شده اند. او تا از پشت پنجرۀ نخست (واژه‌های آبی) به هستی نگاه می‌کند شعرهایش در گفت‌وگوهای ساده و صمیانه‌یی با عشق و خدا رنگ می‌گیرند. این پنجره، پنجرۀ عشق است که چشم‌انداز آن به سوی هستی و به سوی خداوند است. اگر جلوه‌های هستی در این بخش از شعرهای او بازتابی دارند، این بازتاب در نهایت به خداوند می‌رسند.

ابرهای پنبه‌یی

شال گردن آسمان بود

در روزهای سرد تنهایی

دل عشق پر از درد

و خانه خالی از محتوای زیستن

ولی خدا چه نزدیک به من

 

یا در این نمونۀ دیگر:

 

در انبوه خوشه‌های انگور

به سجده‌گاه شراب می‌روم

تا گرمای تو و نور دیدارت

مرا به مستی ببرند

 

انگور عشق مرا همیشه یار است

و در خمخانۀ هستی همیشه بیدارم

و نورت مرا یاور ابدی

و در کوزۀ دل جز شراب عشقت بویی به مشامم نمی‌رسد .

 

چنین است که این عشق تمام لحظه‌های او را پر می‌سازد و به زنده‌گی شاعر معنی و مفهوم دیگری می‌بخشد.

 

لحظه‌هام زیباست

لحظه هام پر معناست

لحظه هام رنگین‌تر از قصۀ دل‌هاست

و در تاریک‌ترین زمان نورت پیداست

بابودنت خانۀ فکر چه پر از غوغاست

 

در پنجرۀ دوم یا گزینۀ «برگ‌های خشکیده» بیش‌تر و بیش‌تر با سرزمین خود و با شهر خود و با مردمان سرزمین و شهر خود با یک حس نوستالژیک گفت‌وگو دارد.

 

دنیات آبستن دشمنی‌هاست

سنگ‌فرش‌هات بی‌رنگ

اندیشه‌هات تیره

و قلب درختانت خالی از شربت برگ‌هاست

ترا در دیروزهایم دیدم

زنده و شاداب

و امروز می‌بینمت خمیده قامت و شکسته‌دل

و هنوز به تو می‌گویم وطنم!

 

هما طرزی سال‌هاست دور از سرزمین خود زنده‌گی می‌کند. آتش اندوه غربت هنوز در ذهن و روان او روشن است. چنین است او در پشت این پنجره می‌نشیند و به یاد یار و دیار خود مویه می‌کند.

 

شاخه‌ای ماه

بر آب فرود آمده بود

و خوشه‌ای ستارگان

در فریاد یک عشق

به انتها رسیده بود و من

سبکبال در پرواز و تو به رنگ‌ها پیوسته بودی

عشق همان ریسمان پیوند بود در سرزمین اذان‌ها

و چهار راه‌های جاودانه زیستن عشق‌ها

بهار رفته و خزان با شتاب ما را می‌رباید

درد غربت از پوست به استخوان رسیده

و من در انتهای تنهایی هنوز به تو می‌اندیشم

 

پنجرۀ سوم «عشق‌های ماندگار» نام دارد. او از این پنجره با خود، خانواده و دوستان خود گفت‌گو دارد. این گفت‌گو بیش‌تر بر بنیاد خاطره‌ها رنگ می‌گیرد. او از این پنجره با خود گفت‌گوهای زیادی دارد. به تعبیری با من درونی خود سخن می‌گوید. او در پشت این پنجره کتاب فاصله‌ها را باز می‌کند و برای خود می‌خواند:

 

فاصله‌ها را باید شمرد

فاصله‌ها را باید به عشق پیوند زد

و دوستی‌ها را در فاصله‌ها کاشت

و من در فاصله‌ای یک روز پر نور

و یک شب تاریک صدای عشق را شنیدم

و در دالان افسانه‌ها چریدم

گاهی سرم را بر شانه‌ای بیگانه‌ای نهادم

و گاهی دستانم را در دستان سردی گرم نمودم

و در فاصله‌ای یک سرزمین پر نور

جهش هستی را دیدم که چون بادی

دست‌آویز پرنده‌ها بود و مرا در کتاب خاطره ها صدا می‌زد

و به بلوغ کودکانه‌ام می‌خندید

و من عاشقانه عشق می‌ورزیدم!

هما طرزی این شعری را برای خودش سروده است. فاصله‌ها همان دیوارهایی پست و بلندی است که در میان انسان‌ها قامت می‌افرازند؛ اما اگر عشق در میانه باشد، هیچ فاصله‌یی به دوری بدل نمی‌شود. شاعر به این امر باور دارد که فاصله هم می‌تواند فرصتی برای دوستی باشد. وقتی حضور یار را با خود داری و دوست در ذهن و روان جای گرفته است، دیگر فاصله‌ها از میانه بر می‌خیزند.

دهۀ چهل سدۀ چهاردهم خورشیدی بود که هما طرزی چنان شاعر جوان و نوپرداز در مطبوعات افغانستان شناخته شد. او از نوجوانی زیر تاثیر جو فرهنگی خانواده به شعر و ادبیات روی آورد. گذشته از این گاهی هم خیالات نوجوانی خود را با استفاده از هنر نقاشی بیرون می‌داد.

چند نکته در پیوند به شاعری هما طرزی توجه بر انگیز است. نخست این که او با شتاب از مرز شعر عروضی می‌گذرد و می‌رسد به شعر آزاد عروضی یا هم به شعر نیمایی. دو دیگر این که او در همین سال‌ها، شعر آزاد عروضی را نیز پشت سر می‌گذارد و به سوی شعر سپید گام بر می‌دارد‌.

چنان که نمونه‌هایی از چنین شعرهای او در سال‌ها ۱۳۴۸ تا سال‌های ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ در مجله‌های میرمن، پشتون ژغ که بعدها به آواز تغییر نام داد و مجلۀ اردو و روزنامۀ کاروان به نشر رسیده‌اند.

هم‌چنان در آن سال‌ها پاره‌یی از سروده‌های هما طرزی در مجله‌های سخن، یغما و اطلاعات هفته‌گی ایران نیز نشر شده‌اند.

تردیدی وجود ندارد که هما طرزی از شمار نخستین شاعربانوانی است که به کاروان شعر نو در افغانستان پیوسته است. با در نظرداشت شعر‌های نشر شدۀ او در مطبوعات می‌توان گفت که او نخستین بانو شاعر نو پرداز پارسی دری در افغانستان است. این در حالی است که در آن ‌سال‌ ها شاعران نیمایی ‌سر‌ا و سپید‌سرا در میان مردان نیز انگشت‌ شمار بودند.

هما طرزی نه تنها از همان دهۀ چهل به این کاروان پیوست؛ بلکه در تمام دوره‌های شاعری خود دیگر از سرایش شعر نیمایی و سپپید دست ‌بر نداشت. چنان کتاب «سه پنجره» در بر گیرندۀ سروده‌ سپید اوست.

پرتو نادری

 

و من عشق را زیستم:

سروده های ۲۰۲۴ بیشتر عاشقانه هایش.

پیشگفتار بر کتاب (و من عشق را زیستم):

و من عشق را زیستم………

من درآغوش مهرو با رنگ عشق چشمانم را گشودم. و مهرورزیدن را از پدر و مادرم آموختم.

آن دو فرشته ای ملکوتی بهای مهرورزی را در تار و پودم بافتند و با بالهای گسترده مرا با اندیشه ای دوست داشتن آشنا و در راستای صمیمیت رها نمودند.

و آن سان که مهر و عشق را آموختم، در سروده هایم زیستم و به انسانها و خدا وهمسر و عزیزانم و زندگی عشق ورزیدم.

آنچه می سرایم همانست که می اندیشم. در سروده هام همیشه به دنبال صمیمیتم تا زیبایی های تو خالی واژه های به دوراز حقیقت وپاکیزگی.

من همانم که در سروده هام زندگی می کنم و هر واژه گوشه ای از بودنم را صدا می زند و رنگ من همان رنگ بیرنگیست در دستان عشق که همه ای رنگ ها را در خود می چرخاند و نورانی میدارد.

کتاب ( و من عشق را زیستم) کتاب یازدهم منست که سخن از عشق دارد و محبت. و یادگاریست برای نسل های آینده و پر از پیام های مهر و انسانیت.

دریغا که در دنیای بی مهر کنونی که(عشق) جایش را به نفرت و انتقام جویی و عصیان های پوشالی داده و الهه عشق در آسمان های دور درلابلای ابر های سپید پنهان شده و از انسانها دوری گزیده است.

رسانه های بی رحم با ذهن نا آگاهان چه ماهرانه سوژه های خشونت و ستیزجویانه ی نفرت و نکبت را جاگزین پیام های راستین و پر ازصفا و یکرنگی نموده و خلق و خوی حیوانیت را در سفره های کمپیوتری شان چید مان می کنند.

مزدوران سیاست و دروغگویان در بند قصه های دین و نژاد وقوم و قبیله و زبان ، با لذت جویی ابتکاری و خوش خط و خال، چون پر های طاووس در حال نمایش رنگهای اندیشه ها خویش ، فکر انسانها را دچار سرطان بی مهری نموده اند.

آری در چنین روزگاری اگر دلی با صفا و صمیمیت برای عشق بتپد، ارزش دارد!

و من هنوز به عشق ایمان دارم و به دوست داشتن…

با حرمت و مهر

هما طرزی

نیویورک ۲۳ دسامبر ۲۰۲۴

 

باشکوه

به همسرم

تو با شکوه ترین قصه ای منی

که در سکوت پیری

جوانه های گندم را در در دلم کاشتی

وشقایق های وحشی را

در دشت سبز تنم رواداشتی

 

تو با شکوه ترین قصه ای منی

که در سکوت رنگین اندامم

قامت بر افراشتی

و گره های غمم را

از گیسوانم برداشتی

و تنم را با گرمای تنت

برآتش انداختی

 

تو با شکوه ترین قصه ای منی

که در بامدادان عشق

سجاده ی مهر پهن کردی

و مرا به عبادتت وا داشتی

و سنگ فرش های دلم را

با رنگ تازه ای پرداختی

 

آری تو با شکوه ترین قصه ای منی

که در دامان هستی فریاد بر آوردی

و در گنبد عشق

صدات واژه زیستن را تکرار نمود

و مرا تا ابدیت به زندان عشقت انداختی

و عاشق بودن را بر من رواداشتی

 

نیویورک ۳۱ جنوری ۲۰۲۴

 

و تو

به یارم

می سرایمت با تمام هستی ام

و می خواهمت با تمام نیستی ام

و می جویمت با تمام آشفتگی ام

 

بگذاردر دامان مهرت جاودانه شوم

بگذار در شهر ستارگانت عاشقانه شوم

و بگذار با ساز فرشتگانت عابدانه شوم

 

تو مرا از شاخه  ای عشقت خلق کردی

تا ترا بستایم

و بپرستم

و بتو عشق بورزم

و اما من بیراهه می روم

بیراهه می روم

بیراهه می روم

 

و من دل به (خاک) می بندم

و من شور گذرا

و عشق چند صباح را

(عشق) می پندارم

مرا به من باز گردان

و مرا در سرزمینت

جاودانه ساز

و در صفای آسمانت

چون ستاره ساز

وپر از پرواز عاشقانه ساز

و مرا از شور وشیدایی خاک رها ساز

چه باشکوه است مرغ (هما)

در دام (خدا) باشد همیش!

نیویورک ۱۰ فبروری ۲۰۲۴

 

ویزه ترانزیت عشق

خورشید صدایم می زند

و ماه با لبخندش

به وسوسه ام برخاسته

و من آن ستاره ی تنها

منتظرم تا تو صدایم زنی

و آغوش گرمت را

برای هبوطم

سامان دهی

و من آن شهاب عشق

به آغوشت پناهنده شوم

و پاسپورت عشقم را مهر زنی

و ویزای اقامتم را

در بازوانت زنده سازی

نترس عزیز!

من فقط یک توریست چند روزه ام

و از سرزمینت

عبور می کنم

شاید ویزای ترانزیت بهتر باشد!!!!!!!!!!

 

هما طرزی

نیویورک ۲۷ اپریل ۲۰۲۴

 

 

 

 

ادامه دارد . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

28 آگوست
۳دیدگاه

آنجا که خیال حیرت آمد 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

آنجا که خیال حیرت آمد 

در ضرورت شناخت مکتب هنری هرات 
——————————
مقدمه !
مکتب هنری هرات صرفا یک جریان ـ یک سبک و یا یک حرکت زود گذر در تاریخ ما نیست، بلکه تجلی‌گاه هنر و فرهنگ، شعر ترانه، نگار گری و میناتور – خطاطی و خوشنویسی و تذهیب و نقاشی است.
پیوندی مبارک و مقدس میان ادبیات فاخر فارسی و عربی، هنر های بصری وعرفان اشراقی است.
جستجو، بررسی و شناخت ریشه های تاریخی این مکتب یکی از بهترین و زیباترین فراز های فکری فرهنگی مارا در روند دانایی، آگاهی و خرد و خود باوری در تاریخ شکل وجهت می بخشد.
ریشه های نخستین و جوانه های پر بار این جنبش عظیم هنری و بینشی را مورخان پس از ویرانگری های هولناک چنگیز خان مغول و امیر تیمور گورکانی معین و مرزبندی نموده اند.
بعد از آنکه در ۸۰۵ هجری قمری روح ناآرام تیمور گورکانی در شب حمله به سرزمین چین آرام گرفت ودر خاک خفت ـ فرزندانش در سمرقند و هرات، حکومت و حاکمیت یافتند ودر نهایت ،، شاهرخ،، که مدتها همه کاره ووالی هرات بود بر تخت سلطنت نشست و هرات را رسماً پای تخت خراسان، ماوراء النهر و ایران غربی آن زمان برگزید.
هرات آن زمان مأمنی دلکش و آرام و روحی خلاق داشت و تازه از خاکستر خون و درفش های سرنگون شده و کشتار های دسته جمعی، کوچ وبی 
پناهی – بخود آمده بود و برخود می نگریست.
أمیر تیمور گورکانی، پیش از مرگش از سراسر قلمرو اسلامی و دیگر بلاد مفتوحه هنرمندان بیشماری را جهت آموزش و تدریس به منسوبان و فرزندانش سکنا گزین شهر باستانی واریایی هریوا نمود و در کارگاههای سلطنتی ، دارالکتابها،و مدارس معتبر و عصری آن دوران هنر کتاب آرایی ـ نگار گری ـ تذهیب ـ مینیاتور ـ و خطوط ثلث ـ نسخ و خصوصا نسختعلیق که بتدریج ،،نستعلیق،،نامیده شد این عروس خطوط شرقی را در حجله گاه هرات، هنرمندان بی شماری به مشاطه و گرایش گرفتند، و بچنان درجاتی از جمال،کمال، ظرافت و غنای ساختاری دست یافتند که برای قرنها معیار سنجش، عیار هنری در زیبایی و گل سرسبد هنر شرقی قرار گرفت.
درزندگی هر ملت و کشوری چهار عنصر بیش از هرچیز دیگری با هویت آنها ترکیب و پیوند می خورد :رنگ،نور،خط و صدا. رنگ، جلوه امید، زیبایی و استقامت است مانند پرچم یک ملت. نور؛ نماد آگاهی، فرزانگی وفر، شکوه است. خط؛ نشانگر خرد، بینش،دانایی و آگاهیست.
صدا؛ پژواک حقیقت ،ندای هنر و فرهنگ و…. جالب است که با استقرار خاندان تیموری درین خطه وانتخاب شایسته هرات بعنوان پای تخت و شاه نشین خراسان، بدین چهار عنصر بهای کافی و وافی داده شد و از جمله اهل قلم، اهل علم و أهل دل گفته اند،
منزلتی که خط و خوشنویسی به دانش و فرهنگ بخشیده درحکم «الخط نصف العلم » و آنهاکه خوشنویسی و خطاطی را ا شعر، نقاشی،نگارگری ،معماری و کاشیکاری درآمیخته اند به قرینه همان جمله متواتر گفته اند ؛[ الخط نصف العشق] نقاشی و سپس خوشنویسی از نخستین دوره های تکاملی بشر با ایجاد شکوفایی عقل و عشق بصورت مسحور کننده ای وجود داشته و رشد نموده است.
خیلی‌ ها دور نمی رویم تا از سپیده دم  تاریخ بیاغازیم.
بر می گردم به ششصد سال قبل با معرفی پیشگام خوشنویسان مبدع و واضع خط زیبای نستعلیق یعنی میر علی تبریزی که ظهور هنرش از بنیاد هم خط پارسی را متحول و هم دگرگونی در ساختار مندی نگار گری، نقاشی و مینیاتوری پدید آورد.
در رساله قدیمی خوشنویسان هرات داستانی از قول میرعلی روایت شده که شبی در خواب پرواز قو ها وغاز ها را دید که با یک چنان ابهت پر می گشایند و یا بر روی دریا فرود آمده و خرامان حرکاتی دارند…
او در بیداری از آن حرکات،،سیال،، و انعطاف نرم بدن این پرندگان هنگام پرواز الهام گرفت و اشکال اولیه خط نسخ و تعلیق را در هم ریخت واز ترکیبات این دو خط { نستعلیق} را پدید آورد که در ابتدا ساده می نمود اما با درایت و تدبیرش آنرا به قله رفیع هنر با سخت کوشی رساند .
برگی از کتاب دیوان سلطان احمد جلایر نگاشته شده در بغداد به سال۱۴۰۵ میلادی با خوشنویسی میر علی تبریزی ونگارگری حاشیه آن از ،، جنید نگار گر،، وجود دارد که شاید نخستین سند مکتوب باقی مانده از« رسمیت نستعلیق » در تاریخ خراسان بزرگ باشد.
میر علی تبریزی فرزند حسن متولد حدود ۷۸۰ هجری و وفات او حدود ۸۵۰ هجریست. مرگ اورا مورخین ۱۴۴۶ میلادی نوشته اند.
چرا درین جای اشارت نمودم به کار نامه وزنده گی نامه میر علی تبریزی؟
بخاطر آنکه دوسه تن از شاگردان او در انتقال هنرمندان از بلاد روم،شام، تبریز، و بغداد توسط أمیر تیمور گورکانی به هرات حضور داشتند وان خط را به دنیای هنر خوشنویسی خراسان ارمغان اوردند بطوریکه هرات مهد تکامل هنر خط نستعلیق این عروس خطوط شرقی گشت و استادانی چون میرعلی هروی و سلطان علی مشهدی قواعد نستعلیق را بکمال رسانده واین عروس حجله نشین هنر و اندیشه را تا اوج آسمان بر کشیدند.
سلطانعلی مشهدی متولد ۸۴۱ هجریست.
.
.
واما میر علی هروی در دربار هرات از خوشنویسان خاص سلطان حسین بایقرا و أمیر کبیر علیشیر نوایی – مقام یافته بود. او دیوان مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی، خمسه نظامی، و شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی را بازنویسی، استنساخ و باقلم توانمندش،جانی دگر باره به آنها بخشید.
مرکب برداری یکدست او روی کاغذ های زر افشان هرات چنان حیرت آور است که پس از ششصد سال مرکب آثار اوهنوز،، سیاه،، و درخشان وبدون کم ترین پخش شدگی در «مکتب هنری هرات » بی همتا باقی مانده است.
در یک اثر اصیل و تألیف و پژوهش ـ هنر آوران هری در سال های اخیر، نمونه زیبای خط نستعلیق این رباعی زیبا با خامه میر علی هروی در پشت جلد خود نمایی میکند:
.
.
 ای   ناله   پیر   خانقاه   از  غم تو   
وی  گریه  طفل بی گناه از غم تو  
افغان خروس  صبحگاه   از غم تو 
آه  از  غم  تو ، هزار  آه   از غم تو 
نکته جالب توجه در قطعه چلیپا ی فوق، فراموش نمودن {از} در مصرع آخر آنست که میر علی هروی با مهارت در گوشه بالایی خطش این کلمه را گنجانده است.
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت :
یکی از برجسته ترین حامیان هنر و فرهنگ که در تاریخ اورا تندیس هنر خوانده اند و پدر مینیاتور ـ استاد کمال الدین بهزاد است.او در قامت رسا ترین و تأثیر گذار ترین چهره مکتب هنری هرات همچنان مطرحست.
منشی قاضی احمد قمی نوشته :
« تا صورت نقش بسته، همچو او مصوری کس در روزگار ندیده .»
تولد اورا در نیمه های قرن نهم ۸۵۴ هجری و بعضاً حدود ده سال اختلاف ۸۶۵ قمری رقم زده اند.
او در عهد پادشاهی سلطان حسین بایقرا به مدارجی والا دست یافت ۱۴۵۰ میلادی. زاد گاه او هرات و از دوران کودکی و نو جوانیش و حتا خانواده اش در متون تاریخی باقیمانده از عصر تیموری ذکری بمیان نیامده است و اما گفته شده است که در کودکی  ،،یتیم،، مانده وسر پرستی و آموزش اورا استاد روح الله میرک که کتابدار شاه و سرپرست نگارستان دربار و منصب امور آبدات – داشت بعهده گرفت واورا فرزند خواند.
واما استاد میرک هروی از پیروان امیر خلیل و حکیم،، فرید الدین جعفر،، معروف به جعفر بایسنغری است.
میرک به روایتی دیگر ماما یا،، دایی،، استاد بهزاد بوده و از سادات کمانگر هرات است.
پس از مرگ نابهنگام بای سنغر میرزا، موسس و حامی آکادمی هنر هرات در ۸۳۷ هجری که مورخین سن اورا ۳۸ نوشته اند که وفات یافت، پدرش شاهرخ میرزا دستور داد که هییتی از هرات به تبریز رفته وجناب خواجه ( غیاث الدین پیر احمد زرکوب) را به هری آورند.
خواجه زرکوب پس از ورود، جنگ معروف بایسنغری را قلم گیری و تصاویر نیمه کاره آن را بازسازی وبه انتها رساند.
و همین طور گفته اند که حسب الامر دیگر شاهزاده گان تیموری و موافقت شاهرخ، خواجه غیاث الدین زرکوب بسوی چین و ختای بسفارت رفت تا که با نقاشی سبک چینی آشنا گردد. او در نهایت پس از چند سال سفارت، طرح باغ های چین، و کهسار، آبشار و سایه سار طبیعت را با خود به خراسان آورد و به خواجه روح الله میرک آنرا آموخت…..
وفات روح الله میرک در اوایل استیلای محمد شیبانی،، ازبک،،در ۹۱۲ هجری اتفاق افتاد.
میدانیم که بعد از وفات،، شاهرخ میرزا،، در شهر «ری» و انتقال جنازه او به هرات، بانو گوهر شاد بیگم دستور داد که بوصیت شوهرش اورا در سمرقند بخاک بسپارند.
با فوت شاهرخ و اندک فعل و انفعالات سرداران تیموری خوشبختانه بر سر  پادشاهی،، حسین بای قرا،، موافقت نمودند و دوره طلایی تیموریان در هرات رقم خورد.
در همین دوره به سبب تبحر، توانایی و چیره دستی استاد کمال الدین بهزاد – شخص سلطان حسین بایقرا اورا لقب « مانی ثانی » داد و بهزاد با نقاشی و طراحی کاریکاتور هایش، خاطر سلطان و اطرافیان او را شاد و خرسند نگه می‌داشت چنانچه زین الدین واصفی در اثرش،، بدایع الوقایع،، که یک جامعه شناسی تاریخی شمرده می شود می نگارد :
در زمان سلطان حسین ـ بدربار او شخصی بود بنام « امیر بابا محمود » که صورتی عجیب و قیافه ای غریب داشت….
او گاهی اوقات به مجلس سلطان دعوت می شد و هم بزم دیگر مهمانان می گشت.
بابا محمود خیلی چاق و فربه بود، ولی در عین حال خوش طبع و شیرین حرکات، بهزاد چون میدانست که سلطان بحرکات و خوش طبعی أمیر بابا علاقه مند است،
رسم‌ها و کاریکاتور گونه هایش را می کشید و این کار را فی البداهه در مجلس انجام میداد و سلطان از دیدن آن قهقهه می زد.)و اما بعد از سقوط دولت و ساختار سیاسی واجتماعی تیموریان با مرگ حسین بایقرا، هرات باز هم دستخوش آشوب وبحران گشت مرحوم دکتر عبد الحکیم طبیبی پیرامون پراکنده شدن هنرمندان دران عصر می گوید:
« رفتن استاد بهزاد به تبریز در سال ۹۱۹ هجری برابر با۱۵۱۰ میلادی اتفاق افتاده و شاه اسماعیل صفوی مانند تیمور گورکانی که بزرگان علم،هنر و دانش را از هر جا جمع و به سمرقند و هرات می فرستاد،،،،، استاد بهزاد ، روح الله میرک، حاجی محمد ، قاسم علی چهره گشا ، دوست محمد گواشانی و سایر همفکران و هنرمندان مشهور هرات را به پای تخت خود تبریز انتقال داد.»
بهزاد در تبریز به تربیت شاگردانی چون، خواجه عبدالعزیز و استاد مظفر علی پرداخت  و به موجب فرمان ۲۸ جمادی الاول ۹۲۸ق شاه اسماعیل اورا به منصب استیفا همایونفرکاتبان، نقاشان، زرکوبان،مذهب شویان، و لاجورد شویان بعنوان مستوفی و تعهد کلانتری کتابخانه و نگار خانه درباربرگزید.
بعد از آنکه استاد بهزاد به تبریز مقیم گشت، مکتب بغداد و تبریز را که تا آن زمان متداول و مشهور بود، منسوخ ساخت و سبک نو تری در نقاشی ومیناتور مکتب هرات پدید آورد که اکثر هنرمندان پیشکسوت بعدی درین تجدد هنری از او پیروی کرده و می نمایند.
.
.
نگاهی به شش دستاورد هنری استاد بهزاد،۱۴۵۰- -۱۵۳۵
۱ – تأکید بر واقع گرایی و ،، اومانیسم،، :
مهمترین چهار چوب و کادر بندی که در آثار  بهزاد جلوه گری می نماید، نگاه ها، چهره ها،موقعیت ها، مناظر طبیعی، معماری با جزییات و جایگاه اجتماعی افراد گوناگونست او صحنه های انسانی را با عوامل و عواطف عمیق بشری پیوند داده و بتصویر کشانده است.
۲ – تحول در نقاشی خراسان و یک قلمرو اسلامی پهناور :
در واقع امر استاد بهزاد از قرار داد ها و محدودیت های متعصبانه زمانه اش نه تنها فاصله گرفت بلکه بر،،تابو،، های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و ذهنی ناسالم تاریخ شورید.
این شوریدگی دراستفاده از رنگهای روشن ، شاد و درخشان ـ فضای سازی مبتکرانه رادر آثارش به نمایش گذاشته و تغییر آفرینی را مژده می دهد.
۳ – تاثیرات متقابل هنر بهزاد بر شرق و غرب عالم:
سبک نوین نقاشی بهزاد پس از وفات او علاوه بر خراسان در دو حوزه تمدنی مصر، روم ،شام و مکتب مغولی هندوستان بسیار تاثیر گذاشت و این رویکرد دوگانه را میتوان در آثار برجسته ایرانیان و مغولان مشاهده کرد.
۴ – در مقام کارگردانی هنری و مناصب فرهنگی:
بهزاد در حلقه،، استاد و شاگردی،، اش بعنوان استاد و مربی مینیاتور، شاگردان شهیر و برجسته ومحبوبی را هم در هرات و هم در تبریز تربیت نمود، بر علاوه از ریاست کتابخانه سلطنتی شاه اسماعیل و شاه عباس صفوی او وظیفه داشت که از وضعیت معیشتی و رفاهی هنرمندان عصرش آگاهی و زمینه کار و فعالیت بیشتر را فراهم سازد.
۵ – مهمترین پیام بهزاد چیست؟ :
اساسی وبنیادی ترین ویژگی هارا می توان در آزادگی، رواداری، وبردباری بهزاد دید، پیغامش واقع‌گرایی و ایده‌آلیستی جانبدارانه است.
او هنر مینیاتور را از حالت درباری و ،،نمادین،، خارج و آنرا راهی برای بیان خاطرات، واقعیات، خوبی و پاکی مردم برگزید.
۶ – شاهکار های بهزاد :
از معروفترین آثار برجسته بهزاد می توان از – معراج پیامبر اسلام، بازدید سلطان حسین بایقرا از دارالشفا ـ یوسف و زلیخا و تصویر گری‌های ناب و
نقادانه بر دیوان حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی و خمسه نظامی گنجوی اشاره کرد.
دیدگاه معاصران و شخصیت های معروف :
یعقوب آژند می نویسد:
در حقیقت مواریث مکتب هنری هرات، چهار اند ـ مکتب بخارا ـ مکتب تبریز ( شیراز و اصفهان) گورکانیان هند و مکتب استانبول.
دکتر آژند همچنین مکتب هرات را به دو دوره پیشین و پسین نام گذاری نموده ـ مکتب پیشین را شامل روزگار حکمرانی شاهرخ میرزا ۸۰۷/ ۸۵۰ هجری یا ۱۴۰۵/ ۱۴۴۷ میلادی.
دوره ی پسین را مقارن با پادشاهی سلطان حسین بایقرا/حکومت/ ۸۷۳ تا ۹۱۱ هجری قمری واز ۱۴۵۸ تا ۱۵۰۶ میلادی می داند.
نصیری جامی از مکتب هرات بنام رستاخیز هنر ایرانی یاد می کند.
اریک شرودر:
تصویر جالب توجهی از دوران تیموریان هرات ارایه داده و گفته است :
« هیچ سلسله دیگری در تاریخ به اندازه ایشان ـ کتاب را بعنوان یکی از انواع ،،هنر،، ترویج نکرده است.!
شرودر، پارا فراتر نهاده و می گوید در آن زمان هرات گلستان جهان بود.»
رفیع اصیل یوسفی مدعی است :
بزرگترین انقلابات که به تغییرات بنیادین در جهان انجامیده اند، نی از میدان های جنگ ، بلکه از قلم، شعر، اندیشه و هنر آغاز شده اند و سپس سیاستمداران وارد میدان های بعدی شدند.
جناب استاد عبدالغفور آرزو در وصف استاد کمال الدین بهزاد سروده :
هزار  آینه   مانی   نگاه   بهزاد   است 
صفیر   نبرد   هنر   پرورت  ، بهار  ترین 
ز عطر سبز  هریوا  شکفت  تاج  محل 
نوای  عشق  تو   گردید   یادگار  ترین 
اگر چه خانه خرابیم و خانه بر دوشیم 
تویی به  چشم  هنر آشنا ، عیار ترین 
صفیر کلک تو در گلشن  بهشت گلاب 
و    یاد  سبز  تو  ،  یاد   آور   بهار ترین 
ده چهره و قلم و هنر برتر مکتب هرات :
آژند، از استاد [ محمد سیاه قلم ] بعنوان پیشکسوت مینیاتور هرات نام برده و نوشته، معلومات ما در باره او فراوان اندک است » و بنده هم با پژوهش وجستجو در منابع معتبر تاریخی فرهنگی و هنری،چیزی بیشتر بدست نیاوردم واز صاحب نظران درین زمینه رجا مندم که از دانسته های خود بر ما بیفزایند.
واما از جمله سر آمدان هنر مکتب هرات؛ أمیر خلیل نقاش، خواجه غیاث الدین زرکوب، سید روح الله میرک، میرزا جعفر بای سنغری،مولانا سعدالدین، خواجه عبدالرحیم، مولانا شهاب، کمال الدین بهزاد، مولانا محمد مظهر، و بایسنغر میرزا و بسیاری دیگر کارنامه ی درخشانی از خود در کهکشان هنر و فرهنگ بجای گذاشتند که مهمترین آثار بجای مانده را درین فرصت بطور مختصر نام می برم :
طبقات ناصری، کلیات وتاریخ حافظ ابرو، تاج الماثر، گلستان سعدی، همای و همایون، شاهنامه فردوسی، کلیله و دمنه، هفت پیکر،تاریخ جهانگشای جوینی، ترجمه تاریخ طبری، کلیات عماد،، فقیه،، خمسه نظامی، چهار مقاله عروضی سمرقندی، دیوان خواجه حافظ شیرازی، معراج نامه میر حیدر، سته و خمسه حکیم عطار نیشابوری، شاهنامه محمد جوگی.منطق الطیر،بوستان و گلستان سعدی، ظفرنامه علی یزدی،جنگ های شعر فارسی،
مثنوی معنوی، غزلیات کاتبی، خمسه امیر خسرو، دیوان سلطان حسین، چهل حدیث، خمسه میر علی شیر نوایی، عجایب المخلوقات، هشت بهشت، بهارستان جامی، چهار مثنوی مولانا هاتفی، دیوان کامل امیر علی شیر نوایی واثار دیگری میتوان نام برد.
تحریر…. دوم سنبله ۱۴۰۵ 
۲۴ اگست ۲۰۲۶
محمد رفیع اصیل یوسفی 
ادامه دارد . . .
28 آگوست
۱ دیدگاه

پیچکِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

پیچکِ عشق

کامِ من تلخ  بُوَد ، شهد نشان  از دهنت

نفسِ  جانِ  مرا  عطری  رسان  از بدنت

عسل   ناب  تو  در  جنّت   اعلی    نَبُود

مگس نحل  نیابد چه که یاس و سمنت

طعمِ آن بوسه‌ی تو  برده  قرارِ  دلِ من

شکر از شرم شود آب ، به  کُنجِ دهنت

رویِ بازِوی تو با بوسه بکارم گلِ سرخ

پیچکِ عشق شوم، حلقه زنم دورِ تنت

غنچه‌غنچه بشوم، دسته‌گلی سرخِ بهار

شاخه‌ شاخه شوم و سر بزنم از چمنت

گر بنوشانی مرا جرعه‌ای از جام وصال

دل سپارم به  تبِ گرمِ خوشِ انجمنت

قدِّ تو هیبتِ سرو  و تن  تو  نکهتِ گل

من فدای قد و آن عطرِ خوشِ پیرَهنت

من اگر شعر شدم، از نفسِ گرمِ تو بود

واژه جان گیرد و جانِ تازه ز طبعِ سخنت

سهیلا ضیایی

28 آگوست
۱ دیدگاه

قفلِ سکوت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

قفلِ سکوت

تاریک  کرده‌اند  به کین  روز و  شامِ ما

 در  بند   مانده   است   چراغِ   کلامِ ما

 ​دستِ خزان زریشه تبرمی‌ زند به باغ

پرپر  شد ست  غنچهٔ  امیدِ    خامِ   ما

 ​شلاق وزور،حاکمِ این سرزمین شده‌ست

 افتاده است  قرعهٔ  مقتل  به  نامِ  ما

 ​قفلِ  سکوت  بر  دهنِ  دختران  زدند

 تا  نشنود  کسی سخنی  از پیامِ  ما

#یحیی_ماندگار

 حاصل غزلسرایی تخصصی گلشن شعرا

28 آگوست
۱ دیدگاه

اسیرِغربت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

اسیرِ غربت

 من آن  کبوترم  که  دلم  در  هوای توست

 مهرت به سینه دارم و جانم  فدای توست

 از  آسمانِ  پاکِ   تو   دورم   کنون  ، ولیک

 در سر هوای وصلِ تو در دل  وفای توست

 ای  میهنِ   عزیز   من   ای جان و  ای تنم

 گلبانگِ  عاشقانهُ  من   از   برای   توست

از    گلشنِ    قشنگِ   تو    از   آشیانه  ام‌

گشتم جدا  و  دیدهُ  من  در  قفای توست

 بال  و  پَرَم  شکسته   اسیرِ   فقس  منم

 شور و  فغان و  نالهُ  من از  برای توست

در  حسرتِ  وصالِ  تو  بگذشته  عمرِ  من

 در غربتم اسیر و به گوشم ندای توست

 ای خاکِ  پاک  و  مهدِ  نیاکانِ  من  ، دلم

 در آرزوی وحدت و صلح و صفای توست

 مریم نوروززاده هروی

 بیست و هفتم آگست ۲۰۲۶

از مجموعهُ”میهن ِ عشق

هلند.

28 آگوست
۳دیدگاه

گفتگویی بافرهیخته گرامی محترم استاد فاروق فارانی،شاعر نام آشنای سرزمین ما

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

در ادامهِ گفتگو  با همکاران قلمی سایت ۲۴ ساعت اینک

  صحبتی داریم با  فرهیخته  گرامی محترم استاد

فاروق فارانی ،  شاعر نام آشنای سرزمین ما

که  اینک خدمت خوانندگان محترم

پیشکش میگردد.

پرسش :

جناب استاد فارانی گرامی با سپاس و امتنان از همکاری های قلمی شما میخواهم در نخست خود را برای خوانندگان محترم سایت ۲۴ ساعت معرفی نموده و بفرمایید دارای چند فرزند میباشید ؟

پاسخ :

 نخست از سایت وزین ۲۴ ساعت و از متصدیان ارجمندشان و مخصوصاً از جناب شما استاد قیوم بشیر هروی شاعر گرانقدر ممنونم که ‌موقعیتی در اختیارم قرار دادید تا پیرامون مسائلی در باره‌ی خودم و موارد دیگر صحبت کنم.

 دارای سه دختر به نام‌های مستوره یسنا، یمرا و اسطوره هستم.

 مدت طولانی است که در آلمان زندگی می‌کنم.

 تحصیلات من به علت مشغولیات سیاسی و غیره نیمه‌تمام ماند.

 کارهای پژوهشی در عرصه‌ی ادبیات و همچنین نوشته‌هایی در رابطه با مسائل اجتماعی و سیاسی دارم.

 در عین حال شعر می‌سرایم.

 پرسش :

لطف نموده در مورد کار و فعالیت های قبلی تان در افغانستان قدری روشنی انداخته و همچنین بفرمایید در حال حاضر مصروف چه فعالیت ها هستید؟

پاسخ :

در افغانستان هیچ‌وقت حتی برای یک روز هم در ادارات دولتی کار نکرده‌ام.

از دوران جوانی به مسافرت به آلمان پرداختم. قصدم این بود که تحصیل کنم، اما با کودتای ثور، از آنجا که لازم شد در فعالیت‌ های داغ سیاسی شرکت نمایم، تحصیل نیمه‌کاره رها شد.

در شرایط مخفی، در زمان تهاجم اتحاد شوروی به افغانستان، از اروپا به داخل کشور رفتم و بعد از چندی فعالیت‌های سیاسی، به دام اداره‌ی خاد افتاده و مدت تقریباً هشت سال را در زندان های صدارت و پل‌چرخی گذراندم.

در زندان هم پنهان از چشم زندانبانان نوشتم ، سرودم ، آموزاندم و آموختم.

اما همیشه بخش کار من در عرصه‌ی فرهنگ، نویسندگی و سرودن شعر بوده است.

پرسش :

علت ترک وطن و پیوستن به خیل مهاجرین چه بوده و در کدام سال ناگزیر به ترک وطن شدید و در حال حاضر در کدام کشور زندگی می کنید؟

پاسخ :

واقعیت این است که بعد از رهایی از زندان، در زمانی که رژیم دست‌نشانده‌ی اتحاد شوروی در افغانستان از نفس افتاده بود، خطر آنچنانی مرا تهدید نمی‌کرد.

اما از آنجا که قبل از برگشت به افغانستان در اروپا نهادهایی را بنیاد گذاشته بودم، خواستم تا جای ممکن آن نهادها فعال شده و با فعالیت‌های درون‌کشوری در تعامل قرار گیرند.

به این خاطر در سال ۱۹۹۰ به اروپا رفتم.

این دوران مصادف  با سقوط رژیم طرفدار شوروی سابق و برقراری رژیم مجاهدین، که ثمره‌ی تجاوز و تهاجم موازی آمریکا  و در مجموع غرب بود، می‌باشد.

به خاطر بازیابی سلامتی‌ام که در دوران زندان و شکنجه صدمه دیده بود، ترجیح دادم مدتی در اروپا بمانم .

اما با وجود آن، در بدترین دوران افغانستان که در بین مردم عام به نام « سگ جنگی تنظیمی » یاد می‌شود، به مسافرت به کشور رفته‌ام و درد و رنج وطن را از نزدیک دیده‌ام.

خلاصه همیشه بین مهاجرت و وطن در سفر بوده‌ام.

پرسش :

حضرت استاد ، تا بحال چند اثر از شما به زینت چاپ آراسته شده ، لطف نموده نام بگیرید و بفرمایید خوانندگان محترم چگونه میتوانند به این اثار با ارزش  دسترسی پیدا کنند؟

پاسخ :

 از من تاکنون دو مجموعه اشعار به نام‌های «در اینجا هر چی زندان است» که بیشتر اشعار آن در زندان سروده شده، و مجموعه اشعار «خروس عشق» در همین دو سال پیش انتشار یافته اند.

اثر سوم من منظومه‌ی «از قفس تا قاف» است که آن‌ هم به‌طور کامل در زندان سروده شده است.

پرسش :

در مورد سرودن شعر میخواهم بدانم که از کدام سال به سرودن آغاز نمودید و در کدام قالب های شعری می سرایید؟

پاسخ :

من فرزند کوچک خانواده‌ای بودم که در آن برادر بزرگ استاد محمود فارانی، شاعر نام‌آور و از راه‌گشایان شعر نو؛ برادر دوم زنده‌یاد داوود فارانی، داستان‌نویس، شاعر، برنامه‌ساز، نمایشنامه‌نویس، فیلم‌ساز و نطّاق معروف رادیو افغانستان و بنیادگذار برنامه‌های زیادی در رادیو و بعداً تلویزیون افغانستان؛ فرزند سومی خواهر و استادم اسما فارانی آسیایی، داستان‌نویس، شاعر و فعال امور اجتماعی و فرهنگی؛ برادرم مسعود فارانی، نویسنده، شاعر، پژوهشگر و فعال امور اجتماعی و فرهنگی بودند. طبیعتاً در چنین محیطی من از آنها آموختم.

می‌توانم بگویم که تقریباً از ۱۲ سالگی به  نوشتن شعر آغاز کردم که از سن ۱۶ تا ۱۸ به یک پختگی نسبی رسید.

من در قالب های آزاد و همچنین کلاسیک مخصوصاً غزل بیشتر می سرایم.

پرسش :

آیا به جز از سرودن شعر درکار های فرهنگی و اجتماعی دیگر در شهر محل سکونت تان فعالیت دارید یا خیر؟

پاسخ :

بله، در هرگونه فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی از آن جمله برپایی شب‌های فرهنگی، نمایشنامه‌نویسی و اجرا و دایرکت تئاتر و غیره شرکت داشته‌ام.

پرسش :

شعر را چگونه تعریف میکنید و به نظر شما شاعر خوب کیست و از چه خصوصیاتی میتواند برخوردار باشید؟

پاسخ :

از یک نظر تعریف شعر بسیار ساده است؛ همان تعریف ارسطو، فیلسوف بزرگ یونانی، که می‌گوید: شعر کلام موزون و مقفی است.

اما از طرف دیگر تعریف شعر بسیار مشکل و گوناگون است که در واقع هیچ‌کدام تعریف کامل نیست. اما هر تعریفی از شعر سهمی از حقیقت را در خود دارد.

برای من تعریف شعر از نگاه ژان پل سارتر، فیلسوف و نویسنده‌ی فرانسوی، بسیار جذاب است.

سارتر می‌گوید: شعر بافت کلمات نیست، بلکه شعر بافت آن نماهایی است که در پشت کلمات نهفته است.

او مثال می‌زند: مثلاً کلمه‌ی فلورانس. فلورانس یک شهر زیبا در اروپاست. در کلمه‌ی فلورانس گل نهفته است. فلورانس نام دخترانه است.

سارتر می‌گوید این مفاهیم شهر زیبا، گل و دختر زیبا به مثابه نماهای پشت این کلمه است که شعر را می‌سازد.

(صحبت ژان پل سارتر را از حافظه نوشتم)

پرسش :

 اشعار کدام شاعران را بیشتر می پسندید؟

پاسخ :

از قدما بیشتر از همه از بیدل دهلوی؛ در معاصران فروغ فرخزاد، محمود فارانی، نزار قبانی، محمود درویش، نادر نادرپور؛  باری جهانی و در جوان‌ها از فایقه جواد مهاجر، لیمه افشید و البته از بسیاری دیگر…

پرسش :

نظر تان در مورد سایت ۲۴ ساعت چیست و از کدام سال به همکاری آغاز نمودید:

پاسخ :

سایت وزین ۲۴ ساعت در واقع یک منبع غنی از ادبیات امروز ماست.

مخصوصاً که این سایت همچنان به تداوم خود کوشاست، سبب خوشحالی هنردوستان می‌باشد.

من با این سایت زیبا فکر کنم از سال ۲۰۲۴ همکاری دارم. که البته لطف و بزرگواری شما شاعر گرانقدر استاد قیوم بشیر هروی همیشه شامل حال من  بوده است.

از این فرصت استفاده کرده، به جناب شما استاد قیوم بشیر هروی و جناب محترم محمد مهدی بشیر به‌ خاطر موفقیت‌  در برپایی چنین سایت موفقی تبریک عرض می‌کنم.

پرسش :

برای جوانان هموطن ما که در دیار غربت زندگی می کنند چه توصیه های دارید؟

پاسخ :

بهتر است به جای توصیه از آن‌ها خواهش کنم که ضمن جستجو برای موفقیت‌ هایشان در کشورهای میزبان، فراموش نکنند که خودشان در هرجا که هستند، یک افغانستان کوچک را با خود دارند. این افغانستان کوچک را هیچ‌ وقت از یاد نبرند و این را بدانند که هر موفقیت‌ شان در هر کجای دنیا که باشد، سبب سربلندی مردم و کشورشان خواهد بود.

پرسش :

در پایان اگر پیام و یا مطلبی است که نپرسیده باشم لطف نموده بیان کنید.

پاسخ :

خواهش می کنم. جز تشکر از شما بخاطر این مصاحبه و لطف تان در انتشار اشعارم و آرزوی موفقیت شما گپی دیگری ندارم.

بشیر هروی:

جناب استاد فارانی گرانقدر از اینکه به سؤالاتم پاسخ دادید از لطف  شما تشکر و قدردانی نموده ، سعادتمندی و طول عمر با برکت برایتان تمنا دارم، ایام بکام و سعادتمندی همگام تان باد.

 

 

 

 

 

26 آگوست
۱ دیدگاه

فرصتِ آیینگی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

فرصتِ آیینگی

ماه  را  بر  دفترم  با  دستِ  خود   تصویر کن

 مشقِ امشب را به نامِ عشقِ خود  تحریر کن

 رنگ‌  های کهنه   را از  بومِ این   دنیا بشوی

 فرصتِ    آیینگی    را    در   دلم   تکثیر   کن

 عشق اگر اسبابِ رسوایی‌ست  ، رسوایم بکن

 قلبِ من   را در میانِ   مویِ  خود  زنجیر کن

چون دلم از دستِ این دیوانگی  آرام نیست

 با  نگاهت  این  دلِ  سرگشته   را تدبیر کن

 خانه از سرمای بی‌مهرِ زمستان   خسته است

 آسمان را  با  شعاعِ   خنده‌ات   تسخیر کن

خواب‌  های  تلخِ شب‌  های   مرا پایان بده

 جمله ی  کابوس‌ ها ر ا  احسن‌ التعبیر کن

گرچه از  تقدیرِ خود  چیزی  نمی‌دانم هنوز

 با حضورِ   خویش  ، تقدیرِ   مرا   تغییر کن

من نمی‌خواهم که از عشقت رها گردم دمی

 مهرِ خود   را   در  وجودم  تا ابد  درگیر کن

یحیی_ماندگار   

 حاصل غزلسرایی تخصصی گلشن شعرا

 

26 آگوست
۱ دیدگاه

 سیاسی ګوند، سازمانی جوړښت او د دموکراتیکې رهبرۍ بنسټونه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

 سیاسی ګوند، سازمانی جوړښت او

د دموکراتیکې رهبرۍ بنسټونه

لنډیز

سیاسی ګوندونه د معاصرو سیاسی نظامونو له مهمو سازمانی بنسټونو څخه ګڼل کېږی. دوی د ټولنې د بېلابېلو طبقو او ټولنیزو قشرونو د سیاسی غوښتنو د تنظیم، استازیتوب او انتقال په برخه کې مهم رول لری. په دموکراتیکو نظامونو کې سیاسی ګوندونه د دولت او ټولنې ترمنځ د ارتباطی پله په توګه عمل کوی او د سیاسی مشارکت، سیاسی شعور، مدنی ټولنې او د دموکراتیک فرهنګ په پیاوړتیا کې رول لوبوی. د ورکړل شوې سرچینې پر بنسټ، د یوه منظم او اغېزمن سیاسی ګوند اساسی جوړښتی عناصر مرامنامه، اساسنامه او د رهبرۍ مرکزی ارګان دی. دغه مقاله د همدې عناصرو د سیاسی او سازمانی اهمیت تحلیل وړاندې کوی او په ځانګړی ډول د ډله‌ییزې رهبرۍ، فردی مسئولیت، انتخاباتی مشروعیت، رهبرۍ د تناوب او د نړیوالو اړیکو اهمیت ته کتنه کوی.

کلیدی کلمې: سیاسی ګوند، دموکراسی، پلورالیزم، مرامنامه، اساسنامه، سیاسی رهبری، ډله‌ییزه رهبری، فردی مسئولیت، سیاسی مشارکت.

۱سریزه

سیاسی ګوند د هغو افرادو یوه  سازمانی شوې (سازمان‌یافته) ټولګه (مجموعه) ده چې د ګډو سیاسی موخو د تحقق لپاره په منظم ډول سره یوځای کېږی. د سیاسی ګوند اساسی موخه یوازې د سیاسی قدرت ترلاسه کول نه دی، بلکې د ټولنیزو غوښتنو تنظیم، د سیاسی ارادې جوړول او د خپلو پلویانو د سیاسی فعالیتونو رهبری هم د هغه له مهمو دندو څخه ګڼل کېږی. په همدې معنا، ګوندونه د ټولنې د سیاسی جوړښت یوه مهمه برخه جوړوی.

په دموکراتیکو او څوګوندی نظامونو کې سیاسی ګوندونه د سیاسی سیالۍ له لارې هڅه کوی چې په سیاسی پرېکړو کې اغېزمن حضور ولری. دوی له یوې خوا د دولت او ملت ترمنځ د اړیکو وسیله ده او له بلې خوا د خلکو د سیاسی شعور په لوړولو، د مدنی ټولنې په وده او د دموکراتیک زغم په رامنځته کولو کې ونډه اخلی.

له همدې امله، د یوه سیاسی ګوند اغېزمنتیا یوازې د هغه په شعارونو او سیاسی حضور پورې نه محدودېږی؛ بلکې د هغه په سازمانی جوړښت، داخلی دموکراسۍ، رهبرۍ، برنامې او د غړو د مشارکت په څرنګوالی پورې هم تړاو لری.

۲د سیاسی ګوند مفهومی او ټولنیز بنسټ

سیاسی ګوند د ګډو سیاسی موخو لرونکو افرادو سازمان‌یافته تجمع ده. د ګوند غړی معمولاً د ګډو ګټو، سیاسی لیدلوری یا ټولنیزو موخو پر بنسټ سره راټولېږی او د همدې ګډو موخو د تحقق لپاره منظم سیاسی فعالیت ترسره کوی. په دې بهیر کې ګوند د خپلو پلویانو د سیاسی غوښتنو د استازیتوب او تنظیم دنده پر غاړه اخلی.

د سرچینې په تحلیل کې سیاسی ګوندونه د ټولنیزو طبقو او قشرونو له ګټو سره تړاو لری. د ټولنیز او اقتصادی جوړښت بدلونونه د سیاسی سازمانونو پر جوړښت او فعالیت اغېز کوی. په همدې چوکاټ کې د سیاسی سیالۍ پراختیا د بېلابېلو سیاسی سازمانونو او ګوندونو د رامنځته کېدو زمینه برابروی.

دا لیدلوری ښیی چې سیاسی ګوند باید له ټولنې څخه جلا او خپلواک موجود ونه ګڼل شی؛ بلکې د هغه سازمانی جوړښت او سیاسی فعالیت د ټولنیز جوړښت، سیاسی شرایطو او د خلکو د غوښتنو له وضعیت سره مستقیمه اړیکه لری.

۳سیاسی ګوند او دموکراتیک پلورالیزم

په دموکراتیکو نظامونو کې د سیاسی ګوندونو ترمنځ سیالی د سیاسی نظام عادی برخه ګڼل کېږی. ګوندونه د خپلو برنامو او سیاسی تګلارو له لارې هڅه کوی چې د خلکو ملاتړ ترلاسه کړی او په سیاسی پرېکړو کې ونډه واخلی. دا سیالی د دې لامل کېږی چې بېلابېل سیاسی لیدلوری د ټولنې په سیاسی ډګر کې څرګند شی.

د ګوندونو یو مهم رول د خلکو د سیاسی شعور لوړول دی. سیاسی مشارکت هغه مهال پراخېږی چې وګړی د خپلو سیاسی حقونو، مسئولیتونو او د ټولنې د سیاسی بهیرونو په اړه پوهه ولری. له همدې امله، د ګوندونو فعالیت د مدنی ټولنې له پراختیا او د دموکراتیک فرهنګ له پیاوړتیا سره تړاو مومی.

۴د سیاسی ګوند بنسټیز سازمانی عناصر

د سرچینې له مخې، یو سیاسی ګوند د خپل فعالیت د تنظیم لپاره درې اساسی عناصرو ته اړتیا لری:

  1. مرامنامه؛
  2. اساسنامه؛
  3. مرکزی رهبرۍ یا لارښود ارګان.

دغه درې عناصر د ګوند د سیاسی هویت، سازمانی نظم او رهبرۍ اساسی چوکاټ جوړوی.

۴.۱مرامنامه

مرامنامه د ګوند بنسټیز سیاسی سند دی چې په هغه کې د ګوند اساسی اهداف، دندې او اوږدمهاله سیاسی لیدلوری مشخص کېږی. د سرچینې له مخې، د ګوند برنامه باید د ټولنې د تاریخی او سیاسی شرایطو او د موجودو ستونزو د تحلیل پر بنسټ جوړه شی.

د ګوند مرامنامه له انتخاباتی یا لنډمهالو ائتلافی برنامو سره توپیر لری. د ګوند مرامنامه عموماً اوږدمهاله او بنسټیز اهداف بیانوی، په داسې حال کې چې ائتلافونه او انتخاباتی جبهې کولای شی د محدودې مودې لپاره مشخصې موخې ولری.

له همدې امله، مرامنامه باید یوازې د شعارونو مجموعه نه وی؛ بلکې د ټولنې د وضعیت، ستونزو، راتلونکی پرمختګ او د ګوند د سیاسی موخو یو منظم تصور وړاندې کړی.

۴.۲اساسنامه

اساسنامه د ګوند داخلی سازمانی او اداری قواعد مشخصوی. په دې سند کې د غړیتوب شرایط، د غړو حقوق او مسئولیتونه، د پرېکړو د نیولو میکانیزم، د رهبرۍ د ارګانونو جوړښت، د کانګرسونو او کنفرانسونو څرنګوالی او نور سازمانی اصول تنظیمېږی.

د اساسنامې اهمیت په دې کې دی چې د ګوند داخلی اړیکې له شخصی اړیکو او فردی ارادو څخه تر ډېره د ټاکلو اصولو او مقرراتو تابع کوی. که سازمانی قواعد روښانه نه وی، د فردی واک، شخصیت‌پالنې او غیر دموکراتیکو رهبری میتودونو د رامنځته کېدو زمینه برابرېدای شی.

له همدې امله، اساسنامه باید د غړو مشارکت، د رهبرۍ حساب‌ورکونه، د واکونو محدودیت، داخلی دموکراسی او د رهبرۍ د ارزونې میکانیزمونه په پام کې ونیسی.

۵. د سیاسی ګوند رهبری

د ګوند رهبرۍ ارګان هغه سازمانی جوړښت دی چې د اساسنامې له اصولو سره سم د ګوند د عمومی غونډو یا کنګرو ترمنځ د ګوند د چارو رهبری کوی.

د دموکراتیکې رهبرۍ مهم اصل دا دی چې رهبری باید د یوه فرد په شخصی اراده متکی نه وی، بلکې د سازمانی اصولو، انتخاباتو او ډله‌ییزو پرېکړو پر بنسټ ترسره شی. په دې ډول، د رهبرۍ مشروعیت د غړو له ارادې سره تړاو پیدا کوی.

۵.۱. ډله‌ییزه رهبری او فردی مسئولیت

ډله‌ییزه رهبری د دموکراتیک سازمان یو مهم اصل ګڼل کېږی. د دې اصل له مخې، د ګوند مهمې پرېکړې باید د یوه فرد د شخصی ارادې پر ځای د جمعی بحث او پرېکړې له لارې رامنځته شی. په عین حال کې، د رهبرۍ د پرېکړو د پلی کولو په برخه کې هر غړی فردی مسئولیت لری.

دغه ترکیب ــ یعنې ډله‌ییزه رهبری او فردی مسئولیت ــ کولای شی له یوې خوا د شخصیت‌پالنې او فردی سلطې مخه ونیسی او له بلې خوا د سازمان د غړو مسئولیت‌پذیری پیاوړې کړی.

۶. د رهبرۍ انتخاب، تناوب او حساب‌ورکونه

د دموکراتیکې رهبرۍ یوه مهمه ځانګړنه د رهبرۍ بدلون او تناوب دی. د رهبرۍ منظم بدلون د دې امکان رامنځته کوی چې نوی کادرونه د سازمان په رهبرۍ کې ونډه واخلی، نوې تجربې او نظریات وړاندې کړی او له بدلېدونکو شرایطو سره د سازمان د تطابق زمینه برابره شی.

د رهبرۍ د انتخاب لپاره باید د کاندیدانو وړتیا، پوهه، صداقت، ټولنیز اعتبار، د دندو د ترسره کولو مهارت، د سازمان پر اهدافو باور او د مسئولیت‌پذیرۍ کچه په پام کې ونیول شی. سرچینه ټینګار کوی چې شخصی ملګرتیا، خپلوی او ورته شخصی اړیکې باید د رهبرۍ د ټاکلو اساسی معیار ونه ګرځی.

۷. د رهبرۍ وړتیا او د ګوند د فعالیت اغېزمنتیا

د ګوند د رهبرۍ کیفیت د سازمان پر عمومی فعالیت مستقیم اغېز لری. فعاله، مسلکی او ابتکاری رهبری کولای شی د ګوند لپاره لنډمهاله او اوږدمهاله پلانونه جوړ کړی، د هغو د پلی کولو مناسبې لارې ومومی او د سیاسی تحولاتو پر وړاندې اغېزمن غبرګون وښیی.

برعکس، کمزورې او غیر فعاله رهبری کولای شی د سازمانی اړیکو د کمزورتیا، د غړو د مشارکت د کمېدو او د تشکیلاتی فعالیتونو د ټکنی کېدو سبب شی. له همدې امله، د رهبرۍ انتخاب باید د ګوند د راتلونکی سیاسی ظرفیت له پلوه یوه مهمه سازمانی پرېکړه وبلل شی.

۸د نړیوالو اړیکو اهمیت

د افغانستان د سیاسی وضعیت له امله، د سیاسی ګوندونو لپاره نړیوال چاپېریال هم ځانګړی اهمیت لری. د سرچینې له مخې، ګوندونه باید له نړیوالو سیاسی تحولاتو خبر وی او د خپلو مشترکو اهدافو لرونکو سیاسی ځواکونو سره د اړیکو د رامنځته کولو وړتیا ولری.

په دې برخه کې د رهبرۍ دیپلوماتیک مهارت، د نړیوالو تحولاتو درک او د دوه‌اړخیزو او څو اړخیزو اړیکو د مدیریت وړتیا د ګوند د بهرنی فعالیت مهم عناصر ګڼل کېږی.

۹پایله

سیاسی ګوند د دموکراتیک او سازمان‌یافته سیاسی فعالیت له مهمو بنسټونو څخه دی. د یوه اغېزمن ګوند جوړښت یوازې د سیاسی شعارونو او انتخاباتی فعالیتونو له لارې نه بشپړېږی؛ بلکې روښانه مرامنامه، منظمه اساسنامه، دموکراتیکه رهبری، د غړو مشارکت او مسئولیت‌پذیری ورته ضروری دی.

د ورکړل شوې سرچینې عمومی استدلال دا دی چې د ګوند د مرامنامې، اساسنامې او رهبرۍ د جوړولو او ټاکلو په برخه کې بې‌پروایی د ګوند پر سیاسی ژوند او راتلونکی منفی اغېز لرلای شی.

په ځانګړی ډول، د رهبرۍ د انتخاب لپاره د وړتیا، صداقت، سیاسی پوهې، مسئولیت‌پذیرۍ او ټولنیز اعتبار په څېر معیارونو ته پاملرنه، د فردی سلطې پر ځای د ډله‌ییزې رهبرۍ پیاوړتیا، د رهبرۍ تناوب او د غړو د مشارکت تضمین هغه اصول دی چې د یوه منظم او دموکراتیک سیاسی سازمان د جوړېدو لپاره مهم بلل شوی دی.

په پای کې، د سرچینې له لیدلوری، د ګوند د اساسی موخو، سازمانی اصولو او رهبرۍ په اړه ژور فکر او منظم تصمیم‌نیونه یوازې یوه تشکیلاتی اړتیا نه ده، بلکې د ګوند د سیاسی ثبات، فعالیت او راتلونکی له برخلیک سره مستقیمه اړیکه لری.

د سرچینې یادونه

ددې لیکنې سرچینه د (ګوند، جبهه او جنبش) په نامه لیکنه ده چې د ۲۰۱۲م کال د سپتمبر د میاشتې په ۲۷مه نېټه لیکل شوې او د هېواد په مطبوعاتو او ویبسایټونو کې نشر شوې ده. د همغې مقالې د لومړۍ برخې (سیاسی ګوند) د محتویاتو پر بنیاد مې دا لیکنه په اوسنۍ علمی او تحلیلی بڼه تنظیم کړه چې اصلی متن یې د «سیاسی ګوند» مفهوم، د ګوند او ټولنیزو قشرونو اړیکه، مرامنامه، اساسنامه، رهبری، ډله‌ییزه رهبری، د رهبرۍ تناوب او د نړیوالو اړیکو اهمیت څېړی.

نور محمد غفوری

۲۵/۰۸/۲۰۲۶

25 آگوست
۱ دیدگاه

دو ماهی در دلِ تالاب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

دو ماهی در دلِ تالاب

 بیا  با    هم   کنارِ    آب   باشیم

همه شب هم‌رهِ  مهتاب باشیم

 قدم بر ماس ه‌هایِ نرمِ ساحل

 بمانیم و  کمی  بی‌ تاب باشیم

 به گوشِ من سرایی نغمه‌یِ مهر

 که مست از باده‌هایِ ناب باشیم

درونِ باغِ  دل، در شورِ  هستی

 دو گل با هم بسی شاداب  باشیم

 در   آغوشت  افق‌ ها را   ببینم

ز مستی چرخشِ گرداب باشیم

 رها  از موج‌  هایِ  سرکشِ آب

 دو ماهی  در دلِ  تالاب   باشیم

 پیاپی   جامِ  چشمانت   ببوسم

 به هم افتاده چون سیماب باشیم

 دو دستان را زنم حلقه به دستت

 به هم پیچیده و غرقاب  باشیم

به هم عاشق، دو دلداده، دو شیدا

 زمان   را   گوهرِ   نایاب  باشیم

 گذارم سر به رویِ  شانه‌هایت

گهی بیدار و گه در خواب باشیم

 به خلوتگاهِ سبزِ لحظه‌یِ عشق

 درخشنده‌ترین شب‌تاب باشیم

هما    در   آسمانت   پر  گشای

 تغزل‌  هایِ  شعرِ  ناب  باشیم

هما_باوری

 جرمنی

۱۶/۰۵/۲۰۲۴

25 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش دهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
——————
در کوچه ی ما
پیوسته به گذشته :
در بازار خوش برخی آدم های نامدار شهر ما زنده گی می کردند. در آن وقت هنوز کاسبی طب سنتی رونق داشت. دوکان میر کاظم شاه طبیب شهیر هرات در کنار سبزی فروشی نبش کوچه زال خان بود. دوکانی پاکیزه و پر از قوطی های گیاهان و داروها. میرکاظم شاه مردی بلند بالا، سپید چهره، با وقار در جامه و دستاری کوچک سپید پاک درگوشه ی آخر دوکان بر تشک می نشست. مریضان بیشتر از روستاها و اطراف شهر پیش او می آمدند.
با معاینه نبض و مشاهده چشم و زبان و …مصاحبه با مریض و مریضدار بیماری او را تشخیص می کرد. نسخه می نوشت. دستیاری داشت که مدام چیزهایی را در هاون می کوبید. نسخه را می گرفت. و بر کاغذی انواع گیاهان و چیزهای دیگری را به ملاحظه نسخه می پیچید و طرز استفاده ازان را توضیح می کرد. این نسخه بیشتر شامل ادویه جاتی بود که باید جوشانده می شد. به همین دلیل آن را جوشنده می گفتند. اغلب کار می داد. کمی بالاتر به سمت فلکه و نزدیک کوچه سرور سماواری دوکان سید کریم طبیب بود که نیز شهرت داشت.
از مسگران حاجی محمد رضا مسگر و برادرش استاد هاشم، اسلم آهنگر و حاجی اکبر حلبی ساز، وکیل حلبی سازان هرات، آدمهای شناخته شده بودند. ماما محمد امین قصاب با لبخند همیشه گی محبوب بازاریان بود. از آدم های جالب بازار خوش نظر چراغساز بود. دوکان او پهلوی حلبی سازی و مقابل دوکان پدر من موقعیت داشت. دوکان درازی بود. نظر چراغساز شاگرد هم داشت. در دو دیوار دوکان ده ها چراغ گازی که در هرات چراغ گیس می گفتند، آویزان بود. نظر چراغساز مدام مشغول پاک کاری و تنظیم چراغ بود. هرگز او را بیکار نمی دیدی. در هرات برق نبود. در محفل های عروسی و مهمانی های کلان و مجلس های عزاداری که در شهر قدیم هرات فراوان بود، از دوکان نظر چراغساز چراغ گیس کرایه می کردند. شاگردی باید چراغ ها را همراهی می کرد. زیرا نصب فتیله و روشن کردن چراغ کار ساده ای نبود. گذشته ازان که چراغ پس از هر چند ساعت کم هوا می شد، مسوول چراغ بایست آن را به موقع پمپ کند و اگر فتیله می سوخت فوری بتواند آن را با فتیله نو عوض نماید. در چراغ گیس از سوخت نفت استفاده می شد. نه نفت درجه اول. چه بسا که جریان نفت به فتیله بند می آمد و چراغدار سوزنی داشت که سوراخ جت چراغ را پاک می کرد.
در کوچه زال خان عمده دوکانداران و پیشه وران بازار زنده گی می کردند. نظر چراغساز، ماما علی روغن فروش، امیر قناد، کریم نصرتی فرزند ارشد هاشم تفنگ ساز، حاجی احمد علی علاف هم که وکیل علاف های هرات بود. حاجی هاشم نانوا، همین که به کوچه زال خان داخل می شوی چند گام بعد دالان کوتاهی است. در بین این دالان دو دالان یکی به سمت شرق و دیگری به طرف غرب کشیده می شود. در آخر دالان سمت غرب شیخ محسن و در آخر دالان سمت شرق شیخ قاسم بچه ها را سبق می دادند. مدتی شاگرد شیخ محسن بودم ، چند گپ او برایم عجیب می نمود، پوستین کلفتی داشت با آستین های دراز. شیخ اغلب آب دهن خود را درون آستین تف می کرد ،  همسرش مادر صالح بود. زنی میان سال و مهربان به شاگردها. شیخ شلاق درازی داشت که گاهی شاگرد تنبلی را توبیخ می کرد.
دیگر شیخ محمد امین بود و عبدالحسین منجم باشی که در این کوچه می زیستند. این دو نفر از بزرگان هرات بودند و به همراهی عبدالکریم محتسب و شیخ ابراهیم و میر کازرگاه و دیگر نخبه گان نیرویی میان مردم و دولت.
خانه منجم باشی دیوار به دیوار منزل شیخ محمد امین واقع شده بود و رو به روی دروازه تکیه میرزا خان. عبدالحسین منجم باشی هر سال تقویمی تالیف می کرد به شکل رساله ی. در این تقویم نه تنها جدول روز، هفته و ماه شمسی و قمری تعیین شده بود و روزهای تعطیل که پیشگویی های معیینی در هر ماه داشت. از جمله احتمال خسوف و کسوف و جنگ و توفان و غیره. صفحه اول به میمنت و سلامتی اعلیحضرت همایونی محمد ظاهر شاه زینت می یافت.
اندکی پایین تر از تکیه زال خان کوچه دو راهه می شد. راهی به سوی شرق و راهی به سوی غرب. در نبش این دو کوچه منزل سید جلال دعا خوان موقعیت داشت. مشتریان بسیار به تعویض و تب بند و دعای سید جلال دل بسته بودند. نه فقط از محله خود مان که از روستاهای دور و نزدیک نزد او می آمدند و تعویذ و دعا می گرفتند. در کودکی هر گاه مریض می شدم مادر مرا پیش سید جلال می برد. شیخ با ریشی کوتاه، جامه پاکیزه، اندکی فربه، با نگاهی نافد و گرم و دست های نرم همین که دست بر سرم می نهاد و اندکی دعا می خواند گمان می کردم با فرشته ها سخن می گوید و از آنان می طلبد مرا از بیماری شفا بخشند. جالب بود که کار می داد. پایین تر منزل صاحب زاده بود. خانه ی بزرگتر از خانه های دیگر با دروازه ی بزرگ طوری که اسب با بارش ازان می توانست عبور کند. صاحب زاده مریدان فراوان داشت و اغلب می شد شتر و اسب و خری را در دروازه صاحب زاده دید که مریدان بار غله و میوه و گوسپند به پیر آورده بودند. کمی پایین تر کوچه دو سمت می شد یکی با دالانی با بن بست می رفت و دیگری از مقابل دستگاه های ابریشم بافی غلام محمد و حاجی رمضان که خانه های نشیمن شان هم بود، پایین می پیچید و به فقیرنشین ترین محله خواجه عبدل مصری می رسید. خانه ما این جا بود. درست پایین باره و نزدیک قبرستان زیارت خواجه عبدل مصری. قبرستان و کوچه کنار آن میدان بازی روزمره ما بچه ها بود. با انواع بازی ها سرگرم می شدیم. بازی هایی که مصرفی نداشت ولی شاد و زنده بود:
شپّل بازی، بجل بازی، گُله بازی، شیر کجا؟ پیش ترک! و پسان تر بازی کاغذ باد که بازی محبوب من شد. توپ و دنده هم بازی می کردیم اما برون باره در بین زمین های زراعتی، نزدیک کوره خشت پزی هندی. همسایه های ما برادران چُُغک، گویا کباب پزی گنجشک داشتند. هیچ وقت کباب شان را ندیدم.
عبدالرحمان کیسه مال، غلام کفترباز، ملنگ ماهی پز، نوراحمد پینه دوز، حفیظ آهنگر، آخند شیدایی، ماما غوث الدین دوکاندار سرکوچه، حاجی ملنگ پدر شیخ سرور دعا خوان معروف هرات، گل احمد کوت فروش. در میدان دروازه قندهار کوت فروشی داشت. در زمستان زردک و شلغم و ترپ و در تابستان هندوانه و خربوزه می فروخت. کمی آن طرف تر در سمت گاو برچ باره خانه مهم کوچه ی ما از نایب امیر بود. می گفتند روزگاری نایب امیر اسب های سرکاری بوده است. اندکی بالاتر از کوچه ما در میان دالانی خانه کوچکی بود که در آن مادر زهرا با یگانه دخترش زنده گی می کرد. مادر زهرا خیاط محله بود. مادرم اگر گاهی به خیاطی ضرورت پیدا می شد، پیش مادر زهرا می رفت و مرا با خود می برد. مادر زهرا زنی خندان و خیلی پاکیزه بود. پس از آن که شوهرش فوت کرد نخواست شوهر کند و به زادگاهش به مشهد برگردد. جالب بود در کوچه ما زن ها گویا نام نداشتند فقط به نام فرزندان شان یاد می شدند. آخ زن پر دیدنی افغانستان.
ادامه دارد . . .
25 آگوست
۱ دیدگاه

جلجتای عشق ….

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

جلجتای عشق….

از زبانش شراره بر می خاست ، حالیا خفته اژدهای عشق

کشتی اش را نهنگ و موج شکست،

غرق دریاست ناخدای عشق

گفت جانان* که ماندنی است صدا،

-بعد از او بی صداست سینه ی شعر-

بر لبان صدا نشسته سکوت، رفته از گوش ها صدای عشق

گشته از دیر لانه ی ابلیس، هرچه محراب و سینه و سر هاست

به جز از قصه ها نمی یابی، خبری نیست از خدای عشق

سفر و کاروان و راه به راه، قطب رنگین به گمرهی آورد

هر کجا جستجو به پایان خورد، گم شد از چشم ناکجای عشق

در رهت میخ زار می روید، ناخن آفتاب در چشم ات

در دل ات رعد و برق می غرد، تو به ره میخزی برای عشق

گرچه خفته است اژدهای عشق، گرچه غرق است ناخدای عشق

لیک از دشت و کوه می روید، شعله ور نقش های پای عشق

زخم ناسور آفتاب سپهر، مرهم ماه را نصیب نشد

چشم خود دوخته است بر فردا، تا بیارد بر او شفای عشق

راه آذین شده به سبزه و گل، سوی مقصود ره نبرد ترا

دشنه زاران گذر بکن که شوی، مقصد و راه و رهگشای عشق

آسمان، کهکشان گرفته به بر، خانه جوید میان سینه ی من

غم خود را کجا نهم بیرون، که شود باز سینه جای عشق

میخ تثلیث بر سرا پایش ، سفر خویش از صلیب گشود

داد

پیغام

را که

می یابید:

ره فردا

ز جلجتای عشق **

فاروق فارانی

اگست ۲۰۲۶

………………………………………………………………………………………………

*اشاره به فروغ فرخزاد و مصراع معروف اش:

« تنها صداست که می ماند»

**تثلیث در مسیحیت:

پدر، پسر و روح القدس

جلجتا:

محلی که عیسی مسیح را به صلیب کشیدند.

————–

نقاشی پایین از سالوادور دالی، نقاش مشهور سوریالیست اسپانیایی

 

 

 

 

 

25 آگوست
۱ دیدگاه

ایثار و جان فشانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

ایثار و جان فشانی

درخموشی سوزم وآتش به جان دارم چو شمع

سوز عشق اندر درونِ  خود نهان دارم چو شمع

گر   سراپا    سوختم   از    بهر      نفع     انجمن

خون خود ریزم نه من آه و  فغان  دارم چو شمع

تو   نه  پنداری   که   این  اشکم  ز درد جان بُوَد

نرم  خویم  گریه  بر  پروانگان  دارم  چو    شمع

از  برای  عاشقان   من  جان   فشانی  می کنم

عزّتِ  خاصی  به  بزمِ   عاشقان  دارم چو شمع

عزَّتِ   مهمان  شوم  در  خانه ی  خان  و  غریب

آب  رو در نزد  هر  پیر  و  جوان  دارم  چو  شمع

هر کسی با  من  بُوَد   محتاج  در شب های  تار

سر فرازی  پیش  چشم  مردمان دارم چو شمع

درس   قربانی   ز  من  آموز   در   دیوان   عشق

آتشِ  آزاده گی    اندر   زبان    دارم   چو   شمع

هر کسی  از  سوختن   یابد    مقام    و   منزلت

بر مزار  عاشقان جای  و  مکان  دارم  چو شمع

خنجری    آخر   ز  سوختن  ها    اثر     آید   پدید

داغ  عشق  اندر  دلِ لاله  رویان  دارم چو شمع

 شیخ مولوی خنجری

کابل – چهار دهی 

 

25 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش هفتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

****************

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش

و روایت فصلنامه شمیره (بخش هفتم)

از هما به استاد بزرگوار آقای ناظمی:

سپاس بر شما که چه صمیمانه گفتید و چه بی پیرایه مرا آیینه شدید . تابه حال کسی نتوانسته بود مرا چنین عریان و صادقانه ترسیم کند .انگار مدتی درمن زیسته بودید که صدای دلم را به گوش خودم پیام آور شدید .

جالب اینجاست که مدتی میشود کتابچه یی قهوه یی رنگی بدستم رسیده که در آن سالهای با صفای کابل تمامی اشعاری را که به چاپ رسیده به قلم خودم یاداشت نموده ام ، با تاریخ سرودن و چاپ آن حتی رنگ کاغذ هم مایل به قهوه یی شده .همچنان یک سری اشعاری را که از شرم نتوانسته بودم درآن زمان به چاپ برسانم در آن دفترچه نوشته ام .

دراین فکربودم که این پاره وجودم نباید جز کاغذ های اضافی بعد ازمن تحویل زباله دانی های شهر نیویورک گردد .از طرفی تبصره های را که از اشعارعاشقانه ام در میلاد نسترن ها شنیدم مرا براین گمان واداشت که برای مردم حتی باسواد مان هم دنیا عوض نشده و لیاقت شنیدن واقعیت هارا نداریم .

وحرف امروزی شان اینست که (برای یک خانم بالای شصت این حرف ها مناسب نیست .) ولی از آنجایی که با روحیه ی مبارز من آشنائی دارید میدانید که به حرف این و آن توجه یی ندارم بلکه کار خودم را میکنم .

میخواهم این اشعاررا به انگلیسی ترجمه کنم و بااصل فارسی آن به چاپ برسانم .این مجموعه برای نسل جوان مان یادگار خوبی خواهد بود .ترجمه را من و پسرم باهم پیش می بریم تا برای نسل جدید و بزرگ شده در غرب قابل لمس تر باشد .تا بحال ۱۸ شعر را ترجمه کرده ایم .من شعر را به فارسی میخوانم و احساسم را برایش بازگو می کنم و او که در زبان انگلیسی شعر می گوید به انگلیسی می نویسد .

حالا برگردیم به غزلیات ، که شما چه زیبا نارسایی مرا درین اشعار دیده اید .عروض و قافیه که چون تار عنکبوتی به دورم پیچیده و احساس زندان را بمن دست میدهد مرا وادار به انتخاب کلماتی میکند که در آن نزیسته ام .

چون صمیمانه نوشتید صمیمانه دلیل آنرا می گویم :

درست است که ریتم کلاسیک هیجان آور است ولی همیشه در طول تاریخ اشعار عرفانی در سلطه مردان بوده و تا بحال زنی یک مجموعه عرفانی کاملی نسروده بود .

من هم خواستم این امتیاز تا ابدیت مال مردان باقی نماند پیشقدم شدم و زحمت زیادی کشیدم یکی را به چاپ رساندم و دومی آماده چاپ می باشد .ولی در آینده اشعار عرفانی ام را به شیوه خودم با آزادی خواهم سرود .

نامه شما دری را که سالها قفل بود دوباره برویم باز کرد .

در مارچ این شعر را گفته بودم :

دروازه بیگانه

صفا و صمیمیت را در باغچه خیال

در تاقچه خانه ای مان

در خیابان جامی وات

در شماره ۷۰۷

در ناحیه ۲

منطقه شهرنو

دیدم و شتابان کلید را در قفل چرخاندم

در باز نشد

چون قفل در مان

با قفل خشونت عوض شده بود

و کلید محبت در آن جاهی نداشت

اشکم سرازیر شد

چون دروازه خانه ای مان

مال بیگانه ای بود که با آن آشنا نبودم

نیویورک ۳ مارچ ۲۰۱۳

ولی امروز میگویم :

صمیمیت ها

به استاد بزرگوار لطیف ناظمی

حقیقت را در بامداد راستین

در آیینه صداقت ها دیدم

و در آهنگ صمیمیت ها

زمان برگشت به شب های پر نور

و روز های آبستن از عشق

ای صمیمی دوست !

ای بزرگ مرد !

امروز آیینه یی منی

و صدای دیروز ها یم

ای که عطر درختان کابل را

و گل های امید را در سینه داری

و پر صفا به دورت پراکنده میکنی

سپاس ،

سپاس ،

سپاس ،

بر زلال هستی ات در دوران ناباوری ها

امروزکلید برقفل در چرخید

پدر در باغچه به گل هایش آب محبت می پاشید

ومن همان دخترک آشفته دل

با سلام ، سلام های شادمانه

رها شده از همه قیودات منسوخ

به آغوش آزادی در باغ عشق

زمان ایستاد و ما را تماشا کرد

دستانمان بهم گره خورد

و من و پدر

در راهرو های باریک آن زمان قدم زنان

بسوی دریچه های امید قدم برداشتیم

رها شده از رنگها

از صدا ها

و زمزمه های نا موزون انتقادات بیجا

چون فرشتگان آزاد در بهشت دلها ی عاشق

نیویورک

۳۱ می ۲۰۱۳

 جواب استاد ناظمی به هما:

از نامه ی مهربانانه و شعر پر از احساس  تان سپاسگزارم . من آن چه را که در شما دریافته ام و یافته ام ؛نتوانستم بنویسم تا حق مطلب را ادا کرده باشم؛ اما در همه ی سالهای رفته اگر چیزی در باب شعر معاصر  یا شعر زنان گفته ام و یا نوشته ام  از همای طرزی به عنوان یک سنت شکن یاد کرده ام  و باز هم یاد خواهم کرد. ببینید این محجوبه ها و مخفی ها و عایشه ها زنان تزویرکاری  بیش نبوده اند که در خفاآن کار دیگر را می کردند و در عیان سجاده آب می کشیدند. نمی دانم خوانده اید یانه که محجوبه ی هروی ما، عاشق مردی بوده است در بادغیس که صد ها شعر عاشقانه میان آن دو رد و بدل شده است و کسی  در سال های پسین این شعر ها را انتشار داده است چرا بایدچنین باشد؟

در گذشته های دور هرگز شاعر زنان ما بزدل و  دروغزن نبوده اند ؛مگر رابعه ی بلخی سرش را بر سر آرمان عاشقانه اش نگذاشت  و رگهای تنش در گرمابه به خاطر عشق بریده نشد؟

 زنی که فریاد زد:

عشق  او  باز  اندر  آوردم  به بند

کوشش   بسیار   نامد   سودمند

 عشق را خواهی که تا پایان بری

 پس بباید ساخت  با هر  ناپسند

زشت  باید  دید  و  انگارید  خوب

 زهر    باید  خورد  و انگارید  قند

 

 این شماید که پند این نخستین زن شهید را در تاریخ ادبیات ما به کار بسته اید وبه کار می بندید. بیایید ببینید که مهستی شاعر زن قرن چهارم به همسرش  چه می گوید:

من مهستی ام از همه خوبان شده طاق

 مشهور به  حسن  در  خراسان  و عراق

ای ( پور خطیب گنجه )  چونی  به  رواق

نان باید  و  گوشت و …ورنه  سه  طلاق

در باره ی قاضی شهر می گوید:

قاضی چو زنش حامله شد زار گریست

گفتا ز سر قهر که  این  واقعه چیست؟

من    پیرم  و …  من   نمی  جنبد  هیچ

وین   …    است    این    بچه   زکیست

 مهری هروی شاعر و دبیر گوهر شاد  بیگم که شوهر پیری داشت؛ دل به یکی از شاهزادگان دربار سپرد و چون شوهرش آگاه گردید به پادشاه شکایتبرد  و مهری به زندان افگندند و د ر زندان این رباعی را سرود:

 شه کنده  نهاده سرو  سیمین تن را

 زین  واقعه  شیونست  مرد  و  زن را

 افسوس که در کنده بخواهد فرسود

 پایی که دو شاخه بوده صد گردن را

 از این گونه بسیار اند و شما میراثدار این دسته از سخنورانید ؛نه وارث عایشه ی افغان و محجوبه و مخفی و فلان و بهمان.

 من هفده سال تمام در ترازوی طلایی در برابر سنتهای پوسیده ی ادبی ایستادم  و از هیچ تیر ملامتی نهراسیدم.

 خوشبختم که از بنیان گذاران شعر نودر افغانستانم و  بنیان گزار غزل تصویری و شعر آزاد. همواره هم حرفم را در همه جا بر زبان راندم .بی هراسان ازمحتسب و شیخ نوشتم و سرودم . 

 هنگاهی که ارتجاع ادبی حتی به شعر نو ریشخند می زد؛ من شعر آزاد عاشقانه گفتم :

چشمان     تو       غروب      هراتند

 گیسوان   تو   شب   های   بغداد

 و       تنت         صبح        نشابور

من  تمام    شب   را  ره  می زنم

تا نماز بامداد را درنشابور بخوانم

 بانوی عزیز !

 آن دفترچه ی قهویی را چاپ کنید و همان گونه که تا اکنون نهراسیدید ،؛ پس از این هم به چرندهای بی سوادان و سنت زدگان بهایی ندهید .باغستان تخیل تان پر از گنجشک شعر و غزل باد!

 انگشتان شعر ساز تان را می بوسم.

  ازهما به استاد آصف فکرت:

به استاد عزیز و دانشمند آصف فکرت

چه سفر زیبایی ، از اینکه تنها نیستم و همسفر دارم در کابل قدم بر میدارم چون روز های خوش جوانی و دوران شادمانی …

سپاس از سفری که با من همراه شدید ، و در تنهایی مرا یاور بودید .

از مرور تان بر کتاب هایم ممنون .افتخاریست که نصیبم شد .

ولی چرا امروز و چرا دیروز …

از دو دوست که به وجود هریک آنها افتخار میکنم و به خودم می بالم .

دیروز لطیف ناظمی و امروز آصف فکرت …

مطمئنم تصادفی در کار نیست و هر آنچه اتفاق می افتاد دلیلی دارد ، شاید دلها از دوری هم احساس شادمانی نمی کنند ، شاید قلب من آیینه یست از دلهای سالهای خوب شما که وصلت دل های دوستان ما را فکر هر روز بود .

حالا این شعر را بخوانید که همین الان سروده ام و به خوبی های دو دوست فکر کنید .نمیدانم این دنیای چند روزه ارزش این را دارد که گنج با ارزش دوستی ها را به سیه رنگی کینه ها مبدل سازیم ؟ و میدانم که در دل هردو همدیگر را دوست دارید . امیدوارم از گستاخی معزورم دارین.

تکیه بر جای بزرگان  نتوان زد به گزاف

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

با حرمت

هما طرزی

نامه هما به بزرگوار محترم استاد فکرت:

همسفر

در لباس نمی گنجم و در زلال صداقت ها

با شادمانی به رقصم و سرور …

ای همسفر !

و ای خجسته کلام !

سخن از سفر است در دیار عشق ها و یاری ها

ما که در شهر خوبی ها

شربت شیرین آدمیت را نوشیدیم

و جام تلخ و زهر آگین کدورت را

از دل زدودیم

بیا باهم دوباره به آن شهر برویم

و در حمام کوچه های عشق

با آب جوانی

که دلهایمان صاف

چون آب چشمه دلاکان پغمان

و دره های هندوکش بود –

از نو غسل تعمید کنیم

و با یاران دیرینه

همسفر شویم …

مرا با شما ها پیوندیست ابدی

که قلب کوچکم

به پهنای آسمان ها

عشق شما عزیزان را در دل دارد

سوزن جایی برای کدورت نیست

مگر عشق تازه یی از یار گمشده در دیرینه ها

آیا میتوان از دل خود گله مند شد ؟

آیا عزیزی را بدین آسانی میتوان از خانه ی دل بیرون کرد ؟

آیا در غربت سرای امروز تنها میتوان قدم برداشت ؟

ما در سفر عشق تنها نیستیم

ما جوانان خوش سیمای دیروز ها

در قله های با شکوه شهر دلها

در کابل پر شور وپر ماجرا

با همزاد هایمان قدم برداشتیم

استوار و با وقار

دیار غربت نشاید که ما را از هم جدا تر سازد …

نیویورک

۱ جون ۲۰۱۳

مروری بر گزینه نوید سحری توسط بزرگان ادب و فرهنگ کشور :

استاد شایق فراز

دکتر روان فرهادی

استاد یوسف کهزاد

استاد ولی سرخابی

استاد عبدالعلی نور احراری

 

غزل های هما طرزی

 بقلم شایق فراز

دیو جنگ با قدم های شومش ره آورد های دشمنی و آشفتگی و ترس و دلهره را بی‌ رحمانه در سرزمین ما کاشت و سعیه های نامیمونش  بر ساحه های هنر شعر و موسیقی ما تاثیراتی غم انگیز آورد . مهاجرت ها و غمهای جدایی از یار و دیار و بیقراری هابرای بازیابی آرامش جغرافیایی و گستره فرهنگی‌ ما را پر خون وآتش  ساخت . این دگر گونی ها چیزی جز افسردگی برای افراد و فرار ها و مهاجرت های دسته جمعی‌ با هزاران پیر و ناتوان و هزاران هزار کودک مجروح و مریض و گرسنه چیزی در پی‌ نداشت .

چون شعر آیینه روزگار و شاعر آیینه دار زمان خود است تلخکامی های روزگار جنگ بر روح حساس شاعران اثر گذاشت و شعر جنگ و شعر مهاجرت را بوجود آورد . اکثرا واقعات و دگرگونی های اجتماعی تاسیرات  خود را بالای شعر ا هنر های دیگر می‌ گذارد . شعر حماسی و شعر عرفانی نیز از انعکاس تهولات اجتماعی بوجود آمد .

شعر عرفانی برخلاف شعر حماسی درون گرایانه است . شاعر خداوند( ج ) را در خلوتگاه ضمیر خویش می‌ بیند و به زات پاکش ابراز بندگی می‌ کند و عاشقانه با او راز و نیاز می‌ نماید .

عرفان شناخت است و اشعارعرفانی باعث شناخت خدا ، شناخت حیا ت و شناخت خود میشوند که البته این قصه سری دراز دارد و شرح آن درین مهدوده نمی گنجد .

عرفان در اوایل قرن پنجم هجری با اشعار خواجه عبدالله انصاری و ابوسعید ابوالخیر به سخن دری راه یافت . پیش آهنگ غزل عرفانی پیر غزنه یعنی‌ سنایی غزنوی را می‌ شناسند .

سنایی خود در این باره چنین می‌ گوید :

کس نگفت اینچنین سخن به جهان 

ور  کسی   گفت  گو  بیا   و  بخوان 

زین نمط هرچه در جهان سخنست

گر   یکی  گر   هزار     زان   منست

چون   ز  قر آن   گذشت  وزع اخبار

نیست  کس  را   ازین   نمط  گفتار

درین شعر سنایی ادعای سخن عرفانی را اظهار می‌ نماید ولی در مضمون و محتوا ، شعر عرفانی افق های وسیعی را می‌ پیماید . جزبات و شور عاشقانه در سخن مولانای بلخ و سخن سنایی موج میزند و تشبیهات و استعارات در شعر عرفانی وست نظر شاعر را نشان میدهد :

طلب ای عاشقان  خوش  رفتار

طرب ای  شاهدان   شیرین کار

تاکی‌ از خانه  هین   رها  صحرا

تا کی‌  از  کعبه  هین   در خمار

زین سپس دست ما و دامن  دوست

عد ازین  گوش  ما  و   حلقه یار

در جهان  شاهدی   و   ما  فارغ

در قدح جرعه ای و  ما   هشیار

طوریکه حضرت سنایی درین شعر اظهار کرده شاعر در شعر عرفانی باید دیوار ها و حدود مادی اطراف خود را بشکند و نگاه خود را فراتر از حدود حسیات مادی وسعت بخشد . حافظ شیرازی ، سعدی شیرازی و مولانای بلخ در سبک های خود و شعرای سبک هندی در سخن خود همین مطلب را افاده می‌ نمایند :

غلام  همت  آنم  که  زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

حافظ

سعدی بشوی لوه دل  از  نقش  غیر او

علمی‌ که رها به حق ننماید جهالتست 

سعدی

مرد باش هردو عالم  ده طلاق

پای در نه زانکه داری دسترس

عطار

پیغام شعر صوفیانه و عرفانی اکثرا بی‌ نیازی و دل بریدن از علایق در حیا و خود را قناعت عادت دادن و خوشبختی را در قناعت و توقعات کم در زندگی‌ جستجو کردن است .

در غزلهای خانم طرزی نیز شیوه غزلهای عاشقانه تصوفی ناب مولانا و عطار که درآن معشوق تنها معشوق و مبعود حقیقی یعنی‌ ذات پاک خداوند به نظر میخورد.   

سو ز  غم ، آتش  د ل ، الفت  پر و انه   کجا  ست ؟

رنگ می‌، ناله ی نی ، سا غر و  پیما  نه کجاست ؟

هر طرف    خانه ی  عشق است  و   تو لا ی   عزیز

هر کجا   شو ر د ل  از مرهم   جا  نا نه  کجاست ؟

چشم   مخمو ر   جها ن    یکد م    ،     بید ا ر  نبود

نو ر  دلدار   ببین  ، و   آن  دل   ویرانه    کجاست ؟

وصف     یاران    ز مان     از      دل       آزاد   بپرس 

و صف محبوب  بجو ، خانه ی   شا هانه کجاست ؟

هر   زمان  شاهدی    آید  به    د ر  کعبه  ی   د ل

هر  کجا  دل   بر ود    شا هد   بتخانه   کجاست ؟

نو ر  او   مونس شب  های    فراق   است  (هما

شعله ی عشق   نگر  ،  آتش  میخانه  کجاست ؟

 

این غزل مولانا را میخوانیم :

هر نفس آواز عشق میرسد از چاپ و راست

ما   به  فلک   میرویم  عزم  تماشا کجاست

ما   به   فلک   بوده ایم   یار  ملک  بوده ایم

باز به آنجا رویم جمله که  آن  شهر  ماست

خود   ز فلک   برتریم   و  ز ملک   افزونتریم

ز یند و  چرا  نگذریم  منزل    ما    کبریاست

گوهر پاک از کجاست عالم خاک از کجاست

برچه فرود آمدید بار کنید  این  چه  جاست

بخت   جوان  یار   ما   ، دادن   جان  کار ما

قافله سا لار ما فخر جهان مصطفی است

الی‌ آخر . . .

غزلی به عنوان غنچه از هما طرزی را می‌ خوانیم :

این غنچه ی بگشو د ه نگر ، نو ر   خدا  د ید

گلبرگ سرافراشته   ،  صد  مهر و   وفا  د ید

این سبزه ی  نورسته  نیا سو د   د رین  دور 

ا ز  هجر نخو ا بید  و بسی جو ر و جفا  د ید

آن شاخه ی   ایمان  که   نلرزید    به   پاییز 

د ر  فصل   بهاران   بنگر   ،  راز   بقا    د ید

آن  خوشه ی   رقصنده    به  انوار  گلستان

در محضر محبوب دو صد ، مهر  و صفا   د ید

د ردیست   مرا   مونس  و همراز به هر  جا

تا چند  خدایا  ز همه  ، جو ر و   جفا   د ید

پیمان (هما) با ده ی عشق است به درگاه 

هر  جرعه   بنو شید  ،  تجلای   خدا   دید

هما طرزی با رابطه عاشقانه و شاعرانه خود با خداوند آزادی خاصی‌ احساس میکند و سرود نیایش  خود را در دامن غزل میریزد :

من مست جام عشقم، این هم بهانه ی من 

در کوی دل  چه  گویم  ، دردم نشانه ی من

فریا د   دل    بر آرم  ،   صد  آه  و   ناله دارم 

برده ز من  قرارم ،  نورش  به  خانه ی  من

یک   روز    پیش   یارم   ،   امروز     بیقرارم 

چشمان اشکبارم، هجرش    فسانه ی من

عقلم زمن ربوده،  درد م  به    جان   فزوده

سوزش به  دل غنوده  ، آتش  زبانه ی  من

در وصف او چه گویم،ازعشق  او  چه مویم 

دردم به کس نگویم  ، شعرم   ترانه ی من

درد(هما) فزون شد،جامش به  رنگ خون شد 

دریای پرجنون شد،   عشقم   کرانه ی من

و در غزل آشفته هوای غزلهای عاشقانه مولانا احساس میشود :

آشفته   د لی‌  حالت   گلها ی   خزان  است 

هرکس که ترا داشت دلش امن و امان است

د ر خانه ی   آشفته   کجا    نور    تو     تابد 

هر جا که روم خانه ی  دل  نور  جها ن است

وین  سالک  افسرده چه  شاداب  درین  دور

با  صد ق  و صفا  دو ر  ز دنیای گمان   است

ا  یما ن تو  چون  آتش  تا با ن به  ز مستا ن

گر ما ی   ماست   که    آرام     زمان  است

بی‌ روی تو ای دوست کجا صحبت شادیست

شاداب دل ماست که سرمایه ی جان است

تقدیر  مرا    گوشه ی    زندان  خودش  کرد 

از دست قضا  مهر تو هم  رطل  گران است

پر و ا ز (هما)گوشه ی  میخا نه   همی بود

این  بار  به  دنیای    دلم آه  و  فغان  است

 

نیایش عاشقانه غزل هما طرزی را در غزل پرسوخته نیز میتوان دید :

آهسته  به  درگاه   تو  مغروق  دعایم   

فارغ  زجهان سوی تو در مدح  و ثنایم

از  روز ازل  خاک به   درگاه   تو  افتاد

با این تن خاکی بنگر بی‌ تو چه هایم

تاجان به تمنای تو بس باده همی خورد 

از مستی جان است که من سوی خدایم

بیمار  دلم   ،  جانب    دلدار     روانم

بیما ری  ما را  نبود  جز   تو  شفایم

این درد پر از سوز سراپای مرا سوخت با  آتش 

هجران    به     کجا     بو د     دوایم

هرجا که روم پیکر دنیا به نظر خوار  

هر سو  که  پرم باز  گرفتا ر  وفایم

با بال (هما) بود مرا  فرصت  دیدار

اکنون که پرم سوخت به دنیای جفایم

من غزل های سنگین و پر از سرود عاشقانه هما طرزی را می‌ ستایم و وجود مجموعه های غزل های او را گنجینه های ارزشمندی در شعر معاصر افغانستان میدانم و برای این شاعر ارجمند تندرستی و پیروزمندی آرزو میکنم.

کالیفرنیای شمالی

۲۳ می‌ ۲۰۱۳

 

بسم الله الرحمن الرحیم

آشنایی با این غزل ها

بقلم دکتر عبدالغفور  روان فرهادی :

اینک شاعره صاحبدل هما طرزی مجموعه غزل های را که در سالهای ۲۰۱۲ و ۲۰۱۳ سروده است تقدیم بما میکند .

این مجموعه غزل هاشامل ابیات شور انگیز و جان پرور است .

غزل از زبان عربی وارد زبان دری فارسی شده و از زمان  رودکی تا امروز که بیش از هزار سال می‌ شود ، غزل سرایی همیشه زینت بخش این زبان بوده در حالیکه قصیده و مثنوی و رباعی هر کدام مقام خویش را در میدان سخن حفظ کرده و نقش خود را انجام میدهند .

دشواری غزل ‌ درین است که شاعر گاهی‌ مجبور می‌ شود از روی اقتضا و ایجاب قافیه چنان عباراتی را بکار برد که بعضی‌ از آن ها برمصراع  های غزل تاثیر گذارده و ایجاد قیدگیری میکند . از این رو ارزش ادبی تمام بیت ها یکسان بنیان گذاری نمی شود .در حالیکه شعر آزاد عاری ازین قید گیری هاست  ( هما طرزی از نخستین زنانی بود که در کابل شعر آزاد را سروده و بدست نشر سپرده و شاید روزی او کسی‌ باشد که موضوعات عرفانی را در شعر آزاد بیاورد) .

میرسیم به وزن عروضی مصرع ها و بیت های غزل   :

خوشبختانه هما طرزی غزل های مولانا و حافظ و دیگراستادان ادب را خوانده و از نظر شکلی شیوه های ایشان را پیروی میکند و بنابرین اوزان عروضی را شناسائی کرده و بجا بکار میبرد .

هما طرزی خود را می‌ شناسد و با خوانندگان  خود معرفت دارد :

این (هما)  در کوی جانان همچو بلبل در فغان

شور شعرش درغزل ها ، مردمان حیران شده

 

و حکمت این پیروزی را چنان درک میکند که آثار خودبینی و خودستایی در آن نیست :

من بکوی دلستانی ، خون دل نوشیده ام

از فراق و درد هجران ، بیدسان لرزیده ام

درینجا به معشوق انسانی‌خطاب میکند :

تا حلقه ی گیسوی تو همپای زمان شد

در پیچ و خم زلف تو صد دل   نگران شد

و به او چنین التماس میکند:

گذر  گذر ز چمن کن  که گل  نمی پاید

نشین نشین به برم تا که عمر رام بود

هما طرزی درین سالیان احوال خود را چنین بیان میکند :

گهی صورت همی جویم ، گهی سیرت به دل دارم

بلاخره انجام این تردد را در مستی کشف میکند :

و از لطف خداوندی در هر دو جهان مستم

هما در همه احوال معشوق ربانی را میپرستد و در هر لحظه او را می‌ جوید و از اینجاست که در بیان احوال خود در طی غزل ها ناگهان شعور کشف اسرار مهربانی پروردگار او را نصیب می‌ شود .

چون نقاشی طبیعت را ترسیم میکند ، و تاثیر عشق معنوی  را در آن می‌ یابد :

افسون عشق شاخه ی گلهای نوبهار

هر شاخه ای ز نور   خدا  پرنیان شده

و این نور خدا را در کاشانه ی خود ، که در چارچوب دنیای دون مانده است در می‌ یابد و با این حالت دریافتن ، نجات از غفلت او را نصیب می‌ شود :

غفلت مباد همره دنیای  دون  کنون

نور خدا ز لطف به کاشانه می‌ رسد

او که باده غم را درین جهان گذران چشیده ، اینک از تلخی و تلخکامی ها فارغ می‌ شود:

دیروز ( هما) با ده ی غم خورد به دنیا

امروز   نگر   شعله ی  زیبای   تو دارد

این حالت امروزی سرشار از مستی است ، و دل را از هرچه بدی است دور میکند :

امروز   که  مستیم   از   اسرار  الهی

از هرچه بدی بود ، دل ما به حذر شد

از آنجا که بنده ی خدا را میسر نیست که در جهان به لقای معبود ربانی برسد ، و باید چشم براه آن جهان باشد ، اما انوار عشق در دل عاشق می‌ درخشد :

غایب ز نظر هایی‌ ، چون نور به دل هایی‌

در   کنج  دلم   پیدا ،  در خلوت  شبهایی

در پی‌ خلوت شب ، سحر فرا می‌ رسد و” نوید سحری”  )که عنوان این مجموعه دل انگیز است   (می‌ آید ، و آن وقت است که سجده عاشق و ورد عاشق چون از روی اخلاص است فرخندگی قربت را می‌ آورد :

این سجده ی من  خاک  در   کوی  تو  بوسد

چون وقت سحر ، ورد خدا خوش به زبان شد

آن دل که در یاد خدا باشد ، در روز و شب روشن است :

ای خالق یکتا    که  (هما) وصف تو گوید

از با ده ی جان عشق تو   در دل بفروزیم

مرغ دل عاشق در کوی آفریدگار پرواز کرده و هما خواسته و ناخواسته از  روز ازل که روز “الست “بوده را بیاد می‌ آورد :

یارم تویی ، تو  سرور  والای  کاینات 

مرغ دلم به کوی تو عمری پریده بود

ناگهان روح شاعر به وجد آمده و خطاب به معشوق ربانی به حالت وجد آمیز می‌ گوید :

تو آفتاب  جانی ، در   دل   مرا نهانی

دریای بیکرانی ، افسانه ام به رقصم

در جای دیگر این رقص روحانی و خطاب به معشوق ربانی به لهجه ای مناجات بیان میشود :

ای جان من  فدای  تو ای   ذات  بیکران

سرچشمه ی وجود تویی ، نور لا مکان

 

و در حالت مناجات خطاب به آفریدگار مهربان می‌ گوید :

رحمان و رحیم هستی، باجود و کریم هستی

ای    خالق   مخلوقات ،   در  محور   دل  بازآ

مناجات تضرع و زاری دلداده است به ذاتی که درین جهان و در هر جهان نور آسمان و زمین است :

دستم به دامن تو که دست (هما) بگیر

شادش  نما ز نور خودت   اندرین  جهان

اول می‌ ۲۰۱۳

شمال کالیفرنیا

به قلم استاد یوسف‌‌ کهزاد

نوید سحری “چهارمین دفتر شعری بانوی فرهیخته و شاعر لحظه ها هما طرزی است که بدنباله ی کتاب” زمزمه های نیایش “خود به سبک کلاسیک سروده است ، پس گفته می‌ توانیم که هنر یک پدیده ی غریزی انسان است که غریزه ی زیبا پرست آاو ، دوره به دوره با مظاهر مختلف ، چه به سبک کلاسیک و چه به سبک آزاد جلوه کرده ، راهی‌ در دل ها برای خود باز میکند .

هما طرزی در قاموس سال های گمشده ، خاطرات تلخ و شیرین خود را ، با زبان شعر و نوشته های خود ، بازتاب داده و بدستیاری همین یگانه خاطراتی است که اندیشه های خود را با گذشته ها پیوند میدهد  و گاهی‌ نشده است که به حیث یک جستجو گر سکوت ، از همه درد ها و تنهای های خود بدون تأثر جدا شود .

هما طرزی بخوبی درک کرده است که جهان ما ، جهان تضاد های فکری است که پیکر هنر بیشتر از دیگر پدیده ها در تسادم این تضاد ها ، جریحه دار شده است و از همه بیشتر دو مفکوره ی متضاد (هنر در خدمت اجتماع )و  (هنربرای هنر) این آتش را تیز تر کرده است . هما طرزی روی همین مفکوره ، برای نجات خود گاهگاهی دست بدامن عرفان میزند .

ای نور تو  صفای  دل  توبه   کار من

پندت به  گوش  جان  دل  بیقرار من

بیگانه نیست کعبه ی دل در دیار دوست

احوال دل بپرس و غم بی شمار من

اکنون هما بدام غم  تو  فتاده است

دست دعا بسوی  تو ای کردگار من

در همه آثار بانوی فرزانه هما طرزی ، با همه رنج ها و درد های غربت ، هنوز زندگی‌ ، در طربخانه ی دلش نمرده است ، بلکه هنوز جوش و خروش ، در پرده ی ساز واژه ها و کلامش ، موج میزند و به شیفتگان سروده هایش ، تپیش و لذت می‌ آفریند و پیوسته در لابلای اشعاارش ، بازارعشق به خدا (ج)، به  وطن و به انسان گرم است .

از بوی تو سرمستم ، گر  سود و  زیان ماراست

در کوچه ای سرمستان این رطل گران ماراست

پاکان  به   ره    پاکی    ،   یاران    به   طربناکی

این شیوه ی رندانه ، این عشق جوان ماراست

مدهوش  (هما) باشد ، پر جوش   (هما) باشد

در فصل بهار امشب ، این  برگ خزان ماراست

شاعر بعضی‌ اوقات واقعیت ها را با تخیل خود غره میزند ، زیرا ترجیح میدهد تا جسارت بیشتری ، برای اندیشه های خود داشته باشد .

هما طرزی در مجموعه اشعار کوچ پرندگان خود ، هر خواننده را از انساندوستی و محبت های خود وسوسه میکند و صدایش که از اعماق وجدانش سرچشمه گرفته است ، برای همیشه در دل ادب دوستان و علاقمندانش  طنین انداز است و فریاد جگرخراش یک ملت جدا شده از تار و پودش را ، با زبان شعر به گوش جهانیان  میرساند و سکوت سنگین و طاقت سوز زندگی‌ را ، با ترانه ها و غزل های خود ، درهم می‌ شکند ، به عبارت دیگر این رسالت یک قلم بدست است که با رنج مردم خود ، با نشاط مردم خود و با آوارگی های مردم خود ، روبرو باشد .

  به قلم ولی سرخابی

مختصری در مورد ( نوید سحری ) اثر بانو هما طرزی

(نوید سحری )دومین مجموعه ی غزل های غنایی و عارفانه خانم هما طرزی است که اخیرا بنده شرف مطالعه آنرا پیدا کردم که خود لطف فرموده و برایم فرستاده بود .

هما طرزی این شاعره فرهیخته با طبع روان خویش ، به تأیید بزرگان چون داکتر روان فرهادی ، استاد عبدالعلی احراری ، استاد عبدالسلام شایق فراز ، استاد محمد یوسف کهزاد ، در تمهید کتاب سوم شاعر تحت عنوان ( زمزمه های نیایش )شاعر یست آزاده دارای طبعی روان و افکار عرفانی و فارغ از قید و بند های جوامع سنتی .

خودش نیز در طلایه ( زمزمه های نیایش ) ، زلال عقیده و ایمانش را در موردخدای لایزال ، بدور از رنگ های تفننی و اجباری فقط به پاس بنده بودن و پرستش ابراز مدارد .

با آنکه بانو هما طرزی اولین شاعره نو پرداز در بین شعرای زن در افغانستان است و اولین کتابش یعنی ( میلاد نسترن ها ) اولین مجموعه شعری به سبک شعر جدید در بین شعرای نو پرداز زن در جامعه ما محسوب میشود ، خودش در پیش گفتار اثرسوم خویش چنین می نویسد :غزال را در راز و

نیاز با معبودم زیبا تر و رسا تر یافتم ,چون آهنگی که در غزل است باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد ، چنانچه گوید :

پرواز دل

گه  صحبت  پروانه  گهی  قصه ی دلدار

گه وصف  تو و  راز دل  و  شیوه ی پندار

در شاخه ی افسرده ی دنیا چو نشینی

د ر هجر بمانی و شوی خسته و ا فگار

از خانه ی   دل پای   برون آر ز هستی

با  ساغر   دیرینه    مشو   مایه ی آزار

تدبیر   خرد   مایه ی   آزار  دل   ماست

عاشق  برود  فارغ  از این زحمت پربار

گر   دست د هد   فرصت   دیدار  حبیبا

دست من و دامان تو در عرصه ی اقرار

پرواز دلت تا به  کجا  رفت  در  این دور

پرواز (هما)   جانب   آن   خالق   دادار

باری هم شاعر در قالب شعر غنایی توصیف عرفان را میکند :

چمن

تا باد   صبا  شانه   به   زلفان   چمن زد

گلبرگ به رقص آمد و قندی به دهن زد

آشفته دلی، باغ به گیسوی زمان ریخت از

عطر   ریاحین   به بدن  شور سخن زد

آن سوسن و سنبل که خزان برد به یغما

در حلقه ی گیسوش چنان چین و شکن زد

بلبل به پرافشانی و قمری به نوا خاست

تا نکهت   گیسوی   تو بنیاد سمن زد

افسرده  نشد  خاطر  مومن  به زمانه

تا لطف  خدا رحمت  بر زاغ  و زغن زد

میخانه پر از  ساغر و پیمانه پر از می

تا مرغ (هما) سایه بر اتلال و دمن زد

اندیشه هما طرزی بیشتر در حدیقه های فکری پر ارحکیم سنایی غزنوی ، مولانا جلال الدین بلخی ، حافظ شیرازی وغیره ، گرایش فلسفی عرفانی پیدا کرده و در چهارمین مجموعه شعری خود بنام (نوید سحری )که به تعقیب سومین مجموعه اش تحت عنوان (زمزمه های نیایش ) تدوین شده ، چه زیبا و دلشنین عرفان را شاعرانه و عاشقانه بیان میکند و عطر و زیبائی گل های ادب را به شفافیت قطرات باران صبح بهاری چنین در قالب شعر عروضی می گنجاند :

بیا

بیا بیا که مرا  با  ده ها  به  جا م بو د

مرو مرو که  دلم د ر  هوای  خام بود

بگو بگو که ترا کیست مهرجان بر دل

ببین ببین که  مرا عشق تو مدام بود

شنو شنو زد لم نغمه ها ی جا نا نه

مگو  مگو که  چرا  ذکر تو به نا م بود

ببر ببر دل  من  در   دیار  خا موشی

بما ن بمان که  مرا  مهر تو د وام بود

گذر گذر ز چمن کن که گل نمی پاید

نشین نشین به برم تا که عمر رام بود

بخوان بخوان تو (هما) نغمه های عشق و سرود

نگر نگر که  نگارت  به پشت بام بود

خواندن مجموعه زیبایی عارفانه ننوید سحری توجه هر خدا پرستی را بخود جلب میکند و در کوچه باغ های پر گل عقیده و ایمان  او  را به دنبال خود می کشاند .

من با آرزوی توفیق بیشتر این فرهیخته بانوی شعر ، نشر چهارمین اثر ماندگارش را برای او و جامه آرهنگی فارسی دری تبریک و تهنیت عرض میکنم ، و از اینکه برگ زرین تازه ای برغنای فرهنگی ، اضافه میشود از صمیم دل خوشنودم .

با عرض ارادت

ولی سرخابی

اول جون ۲۰۱۳

فریمانت , کالیفورنیا

 

نظری به انتشارات تازه  پروفیسر داکتر عبدالواسع لطیفی 

عنوان کتاب : کوچ پرندگان

مجموعه اشعار از : هما طرزی

 

ای باغبان چو باغ ز مرغان تهی کنی

کاری  به بلبلان    کهن   آشیان  مدار

 

وقتی شاعره سخن سرا ونغمه پرداز بوستان پر گل و برگ ادب فارسی‌ دری ، هما طرزی ، مجموعه تازه اشعار دلنشین و پر ریاحین خود را) کوچ پرندگان (عنوان میدهد ، گمان دارم که سرزمین ادب پرور وطن ، افغانستان عزیز ، مواجه به  مصایب گوناگون و دور مدار حسرتبار را زیر نظر دارد که فرزندان فرزانه و دلبندش چون مرغان مهاجر به کوچ اجباری سوی سرزمینهای دور و نزدیک دیگران پر وبال کشودند . آشیانه های پر محبت و خلوصیت یکی پی‌ دیگر به صد ها هزار تهی شد و بلبلان خون آشیان نیز ترک لانه و کاشانه کردند ، چو دیدند که خزان بی‌ امان دست به تاراج همگان زده و این شعر ماندگار خلیلی فقید را به نمایش گذاشته است که :

باغ صحن مزار  را ماند

مردم   داغدار   را ماند

و شاعره زمانه هما طرزی در قطعه شعر ( کوچ پرندگان ) صدای پر و بال عزیزان مهاجر و دور از وطن را چنین طنین انداز میسازد :

ما پرندگان مهاجر شهر های دور

که با بال های عشق ،

درزلال آسمان ها

                           به پرواز بودیم

خوبی ها در زیر منقار مان پنهان

ودربال هایمان رنگین کمان امید روییده بود

بنفش و زرد

آبی‌  و سبز

به زیبائی چشمان مردمان جنوب

و در اقیانوس سینه مان محبت موج میزد

پاک  و پر صفا ،

پر از هستی های رنگین

و پر آهنگ

امید ،

امید ،

امید ،

آری ، امید را در قلب هایمان می فشردیم و بهم عشق می ورزیدیم

از عطر وجود هم مست بودیم

                                                  گرم و تابناک

و هوای شهر مملو از حرمت های انسانی

و صداقت در وجودمان حکاکی شده بود

غافل از توفانی که در انتظار مان بود

 توفان به پاخاست

امید ها را امواج پر خشم با خود برد

خانه ها از هم پاشید

گره های محبت باز گردید

و امروز :

ما پرندگان مهاجریم در سرزمین های غریب

هر کدام در گوشه ای 

در لانه ای

و در شاخه ای

  و وقتی هما طرزی به عنوان پر احساس کتابش ، به (کوچ پرندگان) اشاره میکند ، در پیشگفتارش چنین مینگارد :

(کوچ پرندگان ) مجموعه ی اشعار یست اهدا شده به عزیزانی که پاره های دلم هستند در دیار سرد غربت و دور از وطن .

این کتاب پیام آور عشق ها ، امید ها ، غم ها ، جدایی ها و درد هایست که  از دریای صداقت های اصیل قلبم تراوش کرده و بیانگر رابطه های پاک انسانیست که دوری های اجباری هم نتوانسته این پیوند ها ی راستین را دستخوش حوادث و دل های مانرا ازهم  بیگانه سازد .

این  کتاب پیام منست به تو،  به او ، و به شما که همیشه در دلم جا دارید و با گرمای وجود شما عزیزان در این دیار سرد غربت قلب تنهایم را گرم می‌ سازم .

این کتاب احساس راستین یک زن افغان است در سرزمین بیگانه و فریاد قلبیست که  در شهر خوبی ها با شما وصل شده ، با صداقت زیسته و در آزادی اندیشیده .

آری ما زندگان راستین دهه پر نور ۶۰ و۷۰  شهر  کابل که در فراز آسمان مان مرغ صلح در پرواز بود و نوای آزاد زیستن شهر مانرا پر نور و رنگین ساخته بود   .در شهری که آدم ها طعم واقعی آزادی را چشیدند ، با وقار زیستند ، آزاد سرودند و پاک اندیشیدند .

بگذار تا تاریخ ما را از یاد نبرد و بر دیواره هایش اندیشه های آزاد مانرا حکاکی و همیشه جاودان سازد.

شاعره پر درد و پر احساس زمانه هما در همین راستا به فرزانه درد آشنای وطن ، مسود خلیلی چنین پیام میفرستد :

ای دوست !

هروقت به سرزمین لاله ها رفتی‌

مرا  از یاد مبر

 

لاله ها

چشمان منتظر منست

که هرلحظه عزیزانم را

                            بدرقه می‌ کند

 

به رنگ گل ها بیاندیش

و به قرمزی لاله ها ایمان بیاور

که جهش خون ماست

                             در دامان پر مهر وطن

 

به داغ سیاه هجر نگاه کن

که  در قلب داغدارش

                     عشق هایمان را پنهان کرده

عشق  خوب به وطن

و به مردم درد دیده

 

و هروقت نسیمی لاله ها را به رقص آورد

                                                 به فکر پر موجم بیاندیش

که هرگز

               عزیزانم را فراموش نکرده

و اندیشه هایم

هنوز در آن سرزمین

 چون وزش باد در پروازند

 

و اگر بارانی بر لاله ها بارید

باور دار

                  که اشک های بی‌ پایان منست

در شب های

همیشه تاریک و پر از دوری

در دیار غربت

 وقتی من به خوانش این پارچه پر از پیام محبت و خلوصیت ادامه میدهم ، می‌ بینم که همای پر آه و حسرت دوری و جدایی ها محسوس درد های جانکاه غربت در مصراع دیگر سخنش به مسعود خلیلی که در روییاش روانه وطن است ، عشق پاکیزه و خوش سودای خود را به فحوای این بیت شاعری که گفته است :

مرحبا ای عشق  سودای ما

ای طبیب جمله علت های ما

چون نامه سرگشاده و سخنور به دست مسعود به وطن شیرین ارمغان میفرستد و میگوید :

ای دوست !

عشقم را  در دستانت

                    به امانت می‌ سپارم

وقتی به سرزمین لاله ها رسیدی

                              آنرا در دشت های سبز بکار

تا لاله یی تازه یی

در آن سرزمین سبز شود

و آرزو هایم تا ابد جاودان گردند

و پیام عشقم به وطن

                       همیشگی گردد

و نسل های آینده

ما را غریبه نپندارند

 شاعره عزیز هما طرزی در مجموعه دلربای (کوچ پرندگان) گاهی‌ هم شیوه شعر آزاد نیمایی را در قالب های نو و پر شوکت و جلال به نمایش میگذارد ، ولی در همه حال او استعداد خلاق و پهناور خود را در قالب اشعار موزون سنتی نیز ماهرانه پدیدار ساخته است و اینک نمونه آنرا از مجموعه غزلیات (زمزمه های نیایش) اورا چندی قبل در جریده وزین امید معرفی کردم و بعد در بخش )پیوست ها( در )کوچ پرندگان( نیز درج گردیده است زیر عنوان ( زاهد و عارف ) با شما ارائه میدهم :

چون عشق میان افتاد ، بس سود و زیان افتاد

وین زاهد  ظاهر  بین  ، در شک  و گمان افتاد

عارف که تمنا داشت،بس مهر به درگه داشت

 ا و  در  طلبش  حتی   ، در   دیر   مغان افتاد

زاهدکه به دستانش، صدحیله ی پنهان داشت 

ازغفلت این مردم ، چون  شعله به جان افتا د

عارف به ره پاکی  ، جان  داده ی   درگه  شد

از  صحبت  آن  محبوب  ، آبش  به دهان افتاد

زاهد به  تماشا  رفت ، ای وای چه بیجا رفت 

در محضر باد  غم  ، چون   برگ   خزان   افتاد

عارف به دعا برخاست، درمدح و ثنا برخاست

با صدق  دعا  بنمود ، چون   گوهر  جان افتاد

زاهدبه ره دین شد، گه آن شد و گه این شد

در دشت   پر از آتش  ، افتا ن   و  دوان افتاد

عارف  به در  خالق  ، نا دیده   خودش  لایق 

صدسجده نمود از عشق، چون آب روان افتاد

در جنگ و  جدال نفس ،  زاهد ره زندان شد

و آن  عارف   وارسته ، با   تیر و  کمان افتاد

ازعرش صدا برخاست،فریاد(هما) برخاست 

از لطف  خدا  اکنون  ، در  قید  ضمان  افتاد

حال بیاید کوچ پرندگان را صفحه به صفحه بگشاییم و از هر پیامی چند سطر برداریم و چون دسته گل دماغ پرور به دوستداران ادب و بیان دست پرورده ای شاعر زمان هما طرزی را ارمغان دهیم :

از امید ها  … به مستوره گران

دو دشت خشک و تنها

دو دریای خالی‌ شده از خروش ها و در سکوت ابدی

منتظر معجزه ای از کهکشان های دور بودیم

و در عطش آشنایی دوباره

به  درخشش ابدی ستاره ها چشم دوخته بودیم

از صلح… به ناصر  طهوری

ایمان مان به صلح چهل ساله بود

و آرامش های پی‌ در پی‌

و باور مان به آشتی های خوب

کسی‌ را اندیشه جنگ نبود و نگاه ها آرام آرام می‌ لغزیدند

صبور و با وقار

….

 رگبار مرگبار گلوله ها بکارت صلح چهل ساله را ربود

و کبوتر سفید،  غرقه در خون

                                    پایمال تانک ها شد

و ایمان مان به صلح برای همیشه مسموم و نا پیدا

 

در صفحه بعد از سمفونی ناتمام   … به میهنم  چنین میخوانیم :

 

سمفونی نا تمام زندگی‌ را در سرزمین نا آشنا سرودم

در بیراهه ها به تو پیوستم ،

و وقتی روزگاران هول انگیز غربت عطر غم ‌ پاشید

هنوز آغوشم به پهنای جهان باز بود و پذیرای زنده بودن

تردید ها را شکستم و به ایمان ها پیوستم ،

و ترا در بازارچه خیال چون سال های خوب پیش

زنده کردم

 

تراوش زنده ی نگاه هایم با سکوت کوچه ها در آمیخت

و حقیقت ترا

در مرگ کوچه ها پیدا کردم

اشک در چشمانم دوید ورطوبت ،  چشمانم را آیینه شد

و تصویر خمیده ات نمایان گردید

راستی‌ وقتی به مصراع (تراوش زنده  یی نگاهایم با سکوت کوچه ها در آمیخت ) این سمفونی ناتمام شاعره پر خاطره و پر احساس نظرم افتاد ، یادم از پارچه ای نوشته خودم آمد که سالهای قبل زیرعنوان کوچه دیگران در جریده وزین امید چنین به نشر رسید :

کوچه دیگران

آنجا که کوچه دیگر نیست !

دردا که در کوچه دیگران باید زیست !

آنجا

آن کوچه که منزلگه مقدس مادر بود ،

آن محله که سردسته خبان دلارام ،

پاکیزه و تابنده و درخشنده گهر بود .

آنجا که  صلح و صفا بود و همزیستی و همرنگی ،

آنجا که آهنگ پر طنطنه مرغان سحر خیز

الهام بخش و آغازگر نوروز دگر بود ،

آنجا که در کوچه دیگران باید زیست .

و هما طرزی در پارچه ( کوچه های خشم ) خطاب به زن این سرود حسرتبار را با زمزمه حزن انگیز میسراید :

ای تو خوابیده کنار مرز بیداری

ای تو سرگشته ز مستی

فارغ از دنیای هشیاری

دور شدی از خود ،

پر شدی از وهم ،

در به در دنبال خوبی ها

روز و شب در صید آزادی

خنده ات غمگین، 

ناله ات محزون ،

چهره ات پنهان میان پرده های زور

پیکرت هرگز ندیده رنگ یک شادی

ای تو زن !!!

ای قامت رنجور این دوران

ای دو چشمت تار

ای تو بی‌ آزار

دور شدی از نور بینایی

همچو سایه خم شدی

در کوچه های خشم

با دل پر درد ،

در کنار مرد ،

دور شدی از ساحل پر کیف دانایی

دور شدی از ساحل پر کیف دانایی

به هر حال در پایان این معرفی مختصر گنجینه پر غرا نغمات شاعرانه هما طرزی که چندی قبل دوست فرزانه و عزیزم داکت روان فرهادی نیز تنسره ارزیشمندی را بر مهتوای آن در جریده مردمی امید با شیوه و سلیقه دلپزیری به قلم آورد ، سخن را با آرزوی شت و سعادت این شاعره فرخنده زمانه با ارائه پارچه (سرزمین همیشگی) اش از برگای پربهای کوچ پرندگان ختمه میدهیم :

در آغوش پر مهرت

سفربودنم را آغاز کردم

و با انگشتان هنر آفرینت

مرا در دیوار هایت نقاشی کردی

قلم ها به رقص آمد

و صفحات را رنگین ساخت

و تصور وجودم در آن انعکاس یافت

با اینکه سالهاست از تو دورم

ولی از بوی نمناک کوچه های

                                          پر خاکت مستم

ای سرزمین همیشگی من !!!

چند نمونه شعر:

شکوه برفها:

سروده های سپید و سروده های قدیمی کابل در بخش های جدا گانه.

پیشگفتار :

 

( شکوه برف ها)  گزینه سروده ها ی  ۲۰۱۳میلادی  درامریکا است که بخشی ازاین کتاب را به سروده های کابل ۱۳۴۸– ۱۳۵۳خورشیدی  اختصاص داده ام .  

از ویژگی های این کتاب دارا بودن پنج بخش جداگانه است ، که به هر بخش مقدمه ی مختصری افزوده شده همچنان هر کدام بخشها  فهرست جداگانه ای مربوط  به خود  را داراست .

کتاب بدین گونه قسمت بندی شده :

بخش یک  : به خالقم و به یارم ۲۳۶۵

بخش دو : به  خودم ، احساسم  ، و دلم ۶۶۱۱۰

بخش سه  : به خانه ام ، به میهنم ، به عزیزانم ۱۱۱۱۸۲

بخش  چهار  : نامه هایی‌ به خرابات و عزیزانش ۱۸۳۲۰۹

بخش  پنج  :  چند سروده ی از سالهای دور کابل ۲۱۱۳۳۹

غریو سرخ «عشق »در سروده هایِ «سپیدِ»

هما طرزی

«هر آفرینش هنری صورت بخشیدن به طرحی ازلی از جان است هر تجلی عینی، هر کلام جادویی، ریشه در دریای بیکران درون داردوبه سرمنزلی ازلی و اساطیری پیوسته است».  یونگ باری « لاری میگر»  برتعریف «هگل » از  شعر چنین  افزوده بود:« اگر تعریف شعر به گونه ی کامل ممکن نباشد ؛ باید پذیرفت که تعریف دقیق و همه گیر آن دشوار می نماید».

از روزگار افلاتون تا اکنون نگاه فیلسوفان و نظریه پردازان ادبی در خصوص تعریف شعر، ناهمگون، تغییر پذیر ودگرگونه بوده است. افلاتون خود تقلید را ماده ی شعر می دانست .

ارستو می گوید : «اگر کسی مطلبی از مقوله ی طب یا حکمت طبیعی را به سخن موزون اداکند بر سبیل عادت او را شاعرمی خوانند؛ در صورتی که بین سخن( هومر) و( انباذقلس)جز وزن هیچ شباهت نیست ؛ از این رو صواب آن است که از این دو یکی را شاعر بدانیم و آن دیگر را اگر حکیم طبیعی بخوانیم ،اولی تر است».

پس  برا ی ارستو ،تنها پابندی به مقوله ی تقلید ،بها دارد نه وزن ویا  چیز دیگری.

در فرهنگ اسلامی شاید بتوان نگاه ( ابن قتیبه) را بر شعر ، کهن ترین تعریف شعر دانست . او بدین باور است :

« من در تعریف شعر گویم: شعر کان دانش تازیان است و نامه ی خرد ایشان و دیوان تاریخهاو گنجینه ی ایام معروف آنان؛ دیواری است بر گرد سنت های گرانقدر ایشان؛ حجتی است قاطع . هر کس از بهر نسب شریف خویش و آن منقبتهای کریم و کردار های ستوده که به نیاکان خودنسبت دهد بیتی به {شهادت} نیارد؛ مساعی او تباه گردد؛ اگرچه مشهور بوده باشد و به گذشت ایام فنا پذیرد ؛اگرچه عظیم باشد.هرکس آنها را به قوافی بربنددو در اوزان آن استوار سازد و به بیتی نادر و مثلی سائرو معانی دلنشین مشهور کند؛ آنها را تا ابد جاویدان کرده باشدو از چنگال فراموشی در رهانیده باشد…».

 سخن ابن قتیبه  در تعبیر شعر، پیچیده، اخلاقی و تبار گرایانه است و لی آن چه از این تعبیر بر می آید؛تکیه بر وزن و قافیه است و بهره گیری از مثل سائر و معانی دلنشین در شعر. 

این ادیب تازی می گوید: « در شعر اندیشه کردم و آن را چهار گونه یافتم»:

او این چهار گونه شعر را چنین باز می شناساند:

۱.آن که به لفظ زیباست و به معنی استوار.

  1. آن که لفظی نیک و دلاویز دارد؛لاکن چون نیک در آن بنگری، فایدتی در معنی نیابی.
  2. آن که معنایش استوار باشد؛ لاکن در الفاظ آن کوتاهی باشد.
  3. آن که نه اندر لفظ رسا باشد و نه اندر معنی.

ابن سینا که باور های همگون با ارستو دارد اما نگاه خودش را نیز با اندیشه های ارستو در هم می آمیزدو شعر را از (صناعات خمس می شمارد) و در کتاب (شفا) می نگارد:

« شعر سخن خیال انگیز است که ازاقوالی موزون و متساوی ساخته شده باشد و نزد منطقیان قافیه نیز برای شعر لازم است .. اما منطقی از آن نظر به شعر می نگرد که  خیال را بر می انگیزد و می شوراند».

خواجه نصیر الدین طوسی را این باور است  که «شعر به نزدیک منطقیان کلام مخیل موزون باشد و در عرف جمهور کلام موزون مقفی. .»

 شمس قیس در کتاب نام بردار خویش  ( المعجم) که برهان قاطعی برای متولیان ادبیات به شمار است ؛چنین تعریفی از شعر دارد: «سخنی اندیشیده، مرتب معنوی ، موزون، متکرر و متساوی،  حروف آخر آن به هم ماننده.»

اگر با این ارزشنما ها به دفتر پر برگی که در دست دارید؛ بنگرید ، دشوار است که این پرداخته ها را بتوان شعرنامید چون  هرگز کلام موزون و مقفی و متساوی و متکرر نیستند .چون بر شالوده ی عروض پدید نیامده اند  ؛چون  به پیروی ازنسخه ی شمس قیس رازی پدید نیامده اند؛اما اگر به شناسه های مدرنی که از شعر داریم نظر اندازیم، سروده های این دفتر در شمار شعر اند و چه بسا شعر های نغز و دل انگیز. به چند تعبیر امروزین از شعر می نگریم:

نماد گرایان می گفتند:« شعر بیان اندیشه یی است به یاری تصویر».

صورتگرایان باور به استقلال زبان شاعرانه از معنا داشتند. آنان بدین باور بودند که شعر بیش از هرچیز بازی با زبان است. (روبن یاکوبسن) زبان شناس نامبردار این مکتب و بنیان گذار نظریه ی ارتباط ، شعر را« کارکرد زیباشناسیک زبان می داند» .

اصالت وجودیان  که تعهد را برای  نثر الزامی  می شمرند،قلاده ی هیچ گونه تعهد و التزامی  را به گردن شعر نیاویختند . سارتر گفته است:« شعر واژگان را همچون نثر به کار نمی گیرد؛ یعنی از واژگان « استفاده »نمی کند؛ باید بگویم که به آنها استفاده می رساند».

(نوالیس)گفته بود : «شعر بیان به خاطر بیان است» و دیگری بدین باور است که « شعر کارکرد زبان است».

بنا بران اگرشعر حادثه یی است که در زبان روی می دهد.زبان متعارف را دگرگون می کند تا آن را در ورطه شعر بکشاند. پس پرداخته های این دفتر یک سره شعر اند وشعر نغز.

گزینه یی را  که در دست دارید پنج بخش گونه گون دارد :

ـ چند سروده از سالهای دور کابل.

ـ به خانه ام ، به میهنم، به عزیزانم.

ـ به محبوبم به یارم، به خالقم.

ـ به خودم، به احساسم، به دلم.

ـ نامه هایی به خرابات.

می بینید که شعر او برایهمین کسان است : خدا، معشوق،  میهن، یارانش، خودش، و همسرش.

پرداخته های این دفتر نغمه های نوستالژیک و تغزلی شاعری  است  که  زبان ساده و شفاف را همواره با تزیینات شاعرانه در هم می آمیزد و فضاهای تازه یی را مهندسی می کند.

بخش نخست این دفتر هماندی هایی به مکتب وقوع دارد که در سده ی دهم، دامن شعر پارسی دری  راگرفت .پرداخته های  این بخش،حدیث نفس است وواقعه نگاری؛ روایتی  است از قصه ها و غصه ها. شرحی  است از شاد خواری ها . شکوه هایی است  از  نا مردمی ها.

برخی از شعر های کامجویانه ی این دفتر اعترافهای دلیرانه ی شاعر جوانی است  که در جامعه ی بسته و سنت  زده ی عشیره یی ، عصیانش را دلیرانه فریاد می زند؛آن هم چهل سال پیش از روزگار ما. نگاه کنید به سروده های (سگرت)، (موریانه)، (حجله ی خیال) ، (انفجار)،( شراب آغوش)و (دیوار ها) در (شعر های کابل ) شاعر.

او بدون بیم وهراس از خودش سخن می زند و از صداقتی آشکار:

پیش از آن که تو بسوی من بیایی

من رویم را سوی دیگری کردم

پیش از آنکه تو عشقت را بمن ابراز کنی

من قلبم را به دیگری هدیه کردم

پیش از آنکه سرود عشق را در گوشم زمزمه کنی

نوای عشق را از دیگری شنیدم

پیش از آنکه اسمم را درج دفترت کنی

من در کتاب عشق دیگری ثبت نام کردم

پیش از آنکه لبانم را مهمان لبانت سازی

من لبانم را با آتش عشق دیگری سوزاندم 

پیش از آنکه بر پیکرم دستبرد زنی

من چون ماری بر درخت خیال دیگری پیچیدم

پیش از آنکه مرا در آغوشت به خواب بری

من تنم را چون جویبار ی که بکام دشت تشنه سرازیر شود  –

به دنیای دیگریرها  کردم

و پیش از آنکه

حالا که برگشتی

بیهوده برگشتی

شعر های کابل شعر های روزگار جوانی شاعر است ؛روزگار چنان که افتد و دانی . نغمه های سانتی مانتال  است، نعره هایی است برخاسته  از عشق و عاطفه. در واقع هما طرزی همواره شاعر عشق و عاطفه است.خودش در خصوص خویش چنین گفته است:

« زنی که آبستن عشق است».

 و اما  درغربتنامه ها، مشغولی خاطر او بازگشت به گذشته است  به روز های شاد  از د ست رفته. دغدغه ی خاطر اوجغرافیایی است که گم کرده است و تاریخی است که کبوتر وار از چنگش پریده است.آن جغرافیا شهر کابل است و آن تاریخ ،سالهای هفتاد میلادی . اوهنوز هم در همان آرمانشهر گم شده  اش می زید ودر یاد آن تاریخ پرپر شده مویه سر می دهد. کابل گم شده ی او ابر شهر جهان است؛ کوچه های آن بوی عشق می دهند و شهرنو  آن  نمادی است از  زیبایی و شور انگیزی.  او کابل را چنین می ستاید:

تو در تمامی صفحه وجودم منتشری

وجب وجب ترا نوشته ام

از کتاب ها بپرس

و از خروس های خیال

در رگ های نور

هر روز ترا صدا میزنم

هر صبح ترا در پیاله قهوه ام میریزم 

هر شب ترا زیر بالشم پنهان می‌کنم

و در بهاران

در اسراف باران شستشویت میدهم

تا همیشه تازه تر باشی

و در چشمه دلم در جولان

زندگی درگستره ی یک تاریخ ویک جغرافیا، سیمای شعر او را می سازد ؛ شعری که می توان گفت که شناسنامه ی اوست و زندگینامه ی او ست . دلمشغولی او بازگشت به گذشته است  گذشته یی که همه چیز او ست . رؤیاهای  های اوهمان برهۀ جوانی ا ست ،همان هجده سالگی که هر از گاه که بردامن خیالش می آویزد:

در اولین دیدار –

          اندیشه جدایی زمزمه داشت

بر گیسوانم  شکوفه های سیب ریخته بود

و بر بدنم عطر میخک سپید

 آیینه بشکست

و تصویر ۱۸ سالگی محو شد

شکوفه ها را باد برد

عطر میخک خشکید

 و امروز زنی هستم

آبستن از قصه های خوب

که یاد ها را زیبا تر از پیش به رقص میآورد

 نیویورک

۱۲ جون ۲۰۱۳

 یاد جوانی مونس زندگی اوست وبا همین یاد هاست که زنده است و زندگی می کند و  همین یاد ها اند که  « منِ » او را می سازند:

تنها نیستم

« تنها نیستم

یاد هام با منست

عشق هام با من است

و در انبوه صدا ها

سکوت را تکرار می‌کنم

 من با من است

«من »از من جدا نیست

و« من »چه زیباست

چه باشکوه 

وسکوت

آن سبز

آن آبی‌

در لب جوی پر خروش عمر

باهم همسفریم »

منِ او، منِ نوعی نیست.منِ منِ اوست .از همین رو از بازتاب تأملات اجتماعی در شعر ش پرهیز می کند؛ دیدگاه غنایی  وی،مانیفیست شعری اوست. 

گفتم که او شاعر عشق و عاطفه است .حکایتگر زیبایی است و شاعر امید .  اگر عشق« رویکرد غنای به انسان باشد» او شاعر عشق است. اگر در جوانی با چشم غریزه به عشق می نگریست؛ اما در سالهای پسین نگاه او به عشق از منظر دیگری است . باور کنونی او از عشق باعرفان لطیفی در هم آمیخته است .ستایشنامه ها یی را هم که برای پروردگارش پدید آورده است با چنین عشق عرفانی آمیخته است.

او به خدا عاشقانه می اندیشد . همچون عارفان و حدت ا لوجودی   ما، مانند همجنس خودش (رابعۀ عدویه) .گویی شعرو اندیشه اش ازچشمۀ لایزال مولانا جلال الدین بلخی آب میخورد که این گونه با خدایش نجوی می کند:

ای که در گناه در کنارم بودی

و در تقوا مرا به آغوش کشیدی

شب هایمان باهم روزشد 

و در غفلت روز

               مرا بدست بیگانه رها نکردی

 دیار تاریکم از بودنت نورانیست

و سنگینی هستی ام

                    چون پر کاه در پرواز

بیا نزدیکتر تا بویت کنم

 نیویورک

۱۰ جون ۲۰۱۳

با آن که همواره افسوس گذشته های از کف رفته را می خورد ؛اما هرگز نا امیدی در شعر و اندیشه ی او را ه ندارد.ستایشگر پرنده ها ، گلها ، در یاها، رنگهاو زیبایی های طبیعت جادوگر است .در شهر مفرغ و آهن نیویورک که نشسته است می پنداری که در باغهای انگور کوهدامن است و در کنار آبشار فرزه و در تماشای غروب هرات:                                                                         

باران مرا میبارد

باران مرا به با د می سپارد

و به سبزه های نو رسته

و گل های امیدوار

 

باران بار ها ریخت

بر باغ عطر پاشید

زمین ها مرطوب

و غنچه ها خندان

 

باران عشق میبارد

و پیام عصیان را به تندر ها میدهد

و به دشت های خیس و آرام

 

باران موسیقی شیفتگان است

در تراوش یک عشق

و یک احساس

 

باران ما را میبارد

باران محبت را میکارد

و به باغ ها امید میپاشد

و کوچه های دیرینه فکر

 

نیویورک

۱۵ می۲۰۱۳

  پهلوانان سرودهایش اینانند ـ پدرش ،مادرش ،همخانه اش،  زادگاهش،  یاران جانی و دوستانش ،خراباتیان صمیمی با موسیقی دل انگیز شان، او شعر هایش رابه همه ی اینان بخشیده شده است .  به خدا ، به معشوق ،  به دوستان قدیمی به کابل و به خرابات نشینان.

 او در پی صید لحظه های عاشقانه است ؛ لحظه هایی که با زیبایی کلام او در هم می آمیزند . شعر  او اینجایی و دنیایی است . ثبت لحظه های نابی است که  در قربت و غربت تجربه کرده است .

او شناسنامه ی منظوم خویش را برای مخاطبانش برگ برگ ورق گردانی و در آستانه پاییززندگی از گم شدن مهر و یاری می نالد:

مهر و دوستی را

در تاقچه خانه هایمان جا گذاشتیم

وامروز

در روز های سرد پیری و غربت

محتاجیم به آن محبت ها

  اما پاییز عمر را توان آن نیست  که رؤیا هایش را بخشکاند ؛ هرگز به خاطر حضور این مهمان ناخوانده، مویه نمی کند؛ اشک نمی ریزد و ذهن شاد خوارش  رابا اندیشه ی  پوسیدگی، زوال و مرگ گره نمی زند . «زنی که آبستن عشق است و آبستن قصه های خوب » به سوی پیری وتنهایی دل آزار، نیز دست  دوستی دراز می کند. یادجوانی در آستانه ی سالخوردگی شادمانش می سازد و به بوی این خاطرات از سالخوردگی بیم ندارد:

نور خورشید تنم را رنگین ساخته ،

قصه عشق های جوانی

                       به دلم نهیب میزند

و از گوشه های باغچه دل –

                      مرا دزدانه نگاه میکند

او از پیری سخن می زند اما « پیری هراسی» در اندیشه اش راه ندارد همان گونه که « مرگ اندیشی» در اندیشه اش حضور ندارد. د ر برهه یی که او پیری می نامدش هنوز هم سخن عشق بر زبان اوست  اما تقواست که  چون لحافی ازشرم پیکر پیرهیزگاری  او را پوشانده است:

حرف عشق هنوز

درپیکر تقوا نهان است

عارفی میخواهد

تا لحاف شرم را

از تن سالخورده ام بردارد

 نیویورک

۳۱ می۲۰۱۳

 در (نامه هایی به خراباتیان) باز هم با حسرتی دلگیر به گذشته سفر می کند و خواننده اش را به کوچه ی خرابات فرا می خواندتا گوش جان به سرود های آسمانی استاد قاسم و دیگران بسپارند:                                                            

در وادی خیال سفر کردم

از کوچه های عشق گذر کردم

 

و باد ، با زبان حافظ شیراز سخن میگفت :

 

“در خرابات مغان نور خدا میبینم “

“این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم “

در زمین های پر صدا

لاله روییده بود

و بوی یاران و نوای دل ها

روح را نوازش میکرد

ولی کوچه به کوچه

و خانه به خانه

به دنبال عزیزان گشتم

کوچه ها خالیاز رادمردان بود

و نوای دلها خاموش

خانه ها بینور

و صدا ها در قلب ها به زندان

نرم نمک نغمه ای دل را ساز کردم

و آنچه  را درآیینه دل داشتم سرودم

نیویورک

۱۲  می۲۰۱۳

هرچند که نامه های شاعر به خراباتیان صاحبدل و شوریده است اما بیشترینه هنرمندانی را که نام می گیرد؛ خرابات نشین نیستند همانند: بانو پروین، بیلتون، استاد اولمیر، استاد دری لوگری، استاد برشنا، نینواز، شاه ولی ترانه ساز، ساربان، جلیل زلاند، احمد ظاهرو ظاهر هویدا .

هما طرزی شیفته ی  سرزمین خویش است، شیفته ی آواز خوانانش، شیفته ی مردمش، شیفته ی آسمانش، کوچه هایش ، سالهای بی غمی و آرامشش و شعرش  سرشاراز همه ی این مایه  ها ست .

او در میان عروض سنتی و رهایی از وزن متعارف ،در نوسان است و دراین دفتر اگر از وزن می گریزد اما در دو دفتر دیگرش شاعر سنتی است و وفاداربه ارکان افاعیل.او  درپی پیدایی گوهر شعری است  نه عروض گرایی و یا عروض گریزی آگاهانه .( نیما) گفته بود : «وزن ،جامد و مجرد نیست و نمی تواند باشد. وزنی که من به آن معتقدم جدا از موزیک و پیوسته به آن، جدا از عروض و پیوسته با آن فرم اجباری ا ست که طبیعت مکالمه ایجاد می کند» 

 او  هم در جست و جوی ابزار های بیانی تازه است تا سخنش را با عناصر تزئینی بیاراید از این روگاهی چنگ به دامن عروض سنتی می اندازد و گاهی پشت به عروض می کند و از این رو کلامش همواره انباشته ازخون عشق و عاطفه و زیبایی است .  باغ اندیشه ی هما طرزی آکنده از شقایق شعرباد و سرود هایش هر روزفربه تر ازدیروز؛ ایدون باد!

فرانکفورت

لطیف ناظمی

چند نمونه شعر:

 

باران 

                    به یار

باران زمزمه ی رحمت تست

در  ایمان های خالص

در  شهر خاکستری رنگ امروز ها

قطره های زلال ،

نوازشگر زمین های خشک و فرسوده ی فکر

در طلوع های راستین

در میان ابر های نو برخاسته ازعطش امید ها

صدای ترا می‌شنوم 

و دنیای من رنگ عوض می‌کند 

نیویورک

۱۰ اپریل ۲۰۱۳

آتشکده

                          به همسرم

در آتشکده نوبهارانم

هنوز آتشی شعله ور است –

                                پر امید و سوزان

و عشق های ۶۲ ساله

در زیر خاکستر احساس

هنوز،

هنوز ، 

و هنوز ترا صدا میزند

و نرم نرمک 

عشق را زمزمه میکند

تا بستر سرد زمستانم

با بودنت دوباره بهارگردد  

 

نیویورک

۲ جون ۲۰۱۳

بهار در پاییز:

سروده های سپید.

 

میکده

         به یکتا

من انگور عبادت را

استوارترازهستی-

درکوزه ی دلم میکارم

میکارم ،

میکارم ،

تا شراب عشق از آن تراوش کند

از بویش مست شوم …

آنوقت میدانم،

آنوقت میدانم ،

به میکده ام خواهی آمد …

نیویورک

۵ جولای ۲۰۱۳

 

پیوند

            به خودم

در پیوند شاخه  های عشق

سبز شده ام جاودانه

گل میدهم

عطر می‌ پاشم

و به عشق ایمان دارم

 

یک بهار از تو آبستنم

و یک خزان از تو پر رنگتر

در عاشق بودن

                زمستانی نیست

مگر درد غربت …

نیویورک

۵ جولای ۲۰۱۳

 

ادامه دارد . . .