شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش (بخش سوم)
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۲۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
برویم سراغ شعر ، شاعری و سرودنش.
علاقه هما به ادبیات فارسی در مدرسه بقیه مضامین را گاهگاهی تحت شعاع قرار میداد. چنانچه معلم ادبیاتش در لیسه ذرغونه که برای مدت شش سال معلمش بود بانوی نازنین (حضرت جان مستمندی) بود که هما همیشه بالاترین نمره کلاس را می آورد. و همیشه مورد علاقه و تشویق معلمش قرار می گرفت. هما به این معلمش علاقمندی خاصی داشت که این رابطه تا آخرین سال های اخیر زندگی بانو حضرت مستمندی در امریکا ادامه داشت.
هما نخستین شعرش را در یازده سالگی برای خواهر زاده اش سرود و سخت مورد تشویق والدین قرار گرفت. ولی خودش هنوز سرودن شعر را جدی نمی گرفت.ولی همیشه با شعر سرو کار داشت و به غزلیات حافظ خیلی علاقمند بود. در این مورد خودش چنین گوید:
از کودکی دوست داشتم غزلیات حافظ را به خوانش بگیرم . ونخندید که اگر بگویم که همیشه فکر می کردم که حافظ یکی از غزلیاتش را برای من سروده:
زلف آشفته و خوی کرده وخندان لب ومست
پیرهن چاک و غزل خوان صراحی در دست
هر بار که این غزل را می خواندم سعی می کردم موهایم را آشفته سازم و یخن پیرهنم را باز کنم….
دوره مکتب به پایان رسید و در بهار۱۹۶۹ هما وارد دانشگاه کابل گردید و دنیای جدیدش آغاز گردید.
همان ماه (حمل) فروردین بود که هما تازه وارد دانشگاه شده بود و آغاز ۱۸ سالگی اش بود حادثه بزرگی در زندگی اش رخ داد که تمام سرنوشتش را زیر و رو کرد و آن مرگ ناگهانی مادر جوانش بود که هنگام مرگ فقط ۵۷ سال داشت. آنجا بود که پناهگاه هما شعر بود و سرودن . شب و روز اشک می ریخت و می سرود.
پدر که متوجه این تغیر ناگهانی در او شده بود در این راستا تشویقش میکرد و وادارش می نمود که اشعارش را بدست چاپ سپارد.
نخستین چاپ سروده هایش با مجله( پشتون ژغ) که مربوط ریاست رادیو کابل و با سرپرستی آقای ناصر طهوری بود آغاز گردید که تا زمانی که هما در کابل بود در هر شماره این مجله یکی از سروده هایش به چاپ می رسید.
سروده هایش پر از نو آوری بود که احساس زن بودن را آزاد و بی پرده بیان میکرد. که با شور بختی و به دلیل مهاجرت های پی هم از آن سروده ها تعداد کمی در دست است که در کتاب (شکوه برف ها) به چاپ رسیده.
در اینجا چند نمونه از آن سروده های قدیمی اش را که در کتاب (شکوه برفها) آمده باهم مرور می کنیم:
درقسمتی از نخستین سروده به چاپ رسیده اش زیر نام ( پیچک) چنین می گوید:
پیچک
…آرزو دارم که پیچک شوم
تاچون پیچک
بر پیکرت بپیچم
ترا در آغوش گرمم جا دهم ،
ببوسم
ونغمه ی عشق را
برایت زمزمه کنم
…
۲۹ سرطان ۱۳۴۸ کابل
چاپ اول اسد ۱۳۴۹
پشتون ژغ
و در سروده دیگری چنین گوید:
سایه ی خنده
سایه خنده ات بردشت شقایق ها افتاده
و نفس های گرمت نسیم عشق را
نوازش میدهد –
پاک و گوارا
و بوی تنت مرا همبستر است
در شب های تنهایی
بیا و روزم باش
در تاریکی و سیاهی
در زمستان دوری
بوی تنت بهار منست
ای پاکتر از پیام خدایی …
۲ ثور ۱۳۵۰ کابل
چاپ اول سرطان ۱۳۵۰
پشتون ژغ
و در این سروده از پیوندش با طبیعت چنین گوید:
مهمان چر چرک ها
و من امشب مهمانم.
مهمان باغ
و مهمان چر چرکهای درختان گیلاس.
و مهمان هوای خنک و صاف پغمان*!
چر چرکها مرا به عشق بازی دعوت کرده اند
چر چرکها زبان مرا میفهمند!!!
و من از خوشههای گیلاسهای خوش مزه
گوشواره ساخته ام،
تا خود را برای مهمانی چر چرکها آما ده سازم.
و از پوست خشکیده چر چرکها –
برایم گل سینه ساخته ام.
باغبان بخواب رفته،
پدر سخت مشغول مطالعه است،
شاید کتاب تازهای مینویسد؟
انگار همه شهر در خواب اند…
و من دستان گرمم را –
در آب “چشمه دلاکان”* فرو میبرم.
از سردی آب
سرا پام میلرزد،
و از سرما بخود میپیچم.
عابری مست از کوچه می گذرد و زمزمه میکند:
چون جان خراباتم
جانان خراباتم…
و چر چرکها با او هم آواز اند.
و من امشب مهمانم،
و تو مهمان منی !
وه که چه مهمانی …؟
من وتو و چر چرک ها،
و گیلاس ها،
و آب چشمه دلاکان،
و مستی در کوچه،
بله !همه مهمان خرابات چر چرکها شده ایم.
۲۸ جوزا ۱۳۵۰ پغمان
چاپ ۱۶ اسد ۱۳۵۰
پشتون ژغ
او از واژه های جدیدی چون انفجار و سگرت می گفت که کاملا جدید بود:
انفجار
من دیگر میترکم …
روح من آماس کرده
قلب من آماس کرده
و زندگی …
دیگر از تفت و بوی گندیده یک عشق ،
از گاز های متعفن لجنزار یک یاد ،
یک زمان
،یک شور و یک مستی ،
از عطر های کهنه وجود ،
و گل های فرسوده یک مرد ،
دو مرد ،
سه مرد ،
و باز هم مرد .
و پریشانی من …
و من آماس کرده ام
به بزرگی یک عشق …
و میترکم ،
و منفجر می شوم
به سادگی یک احساس
و دیگر از تفت ها و گاز های مسموم
و عطر های بد بو
و گل های بیجان
و یاد ها بیزارم …
همه دارند میترکند
و من انفجار زندگی را
با چشم های سیاه خودم میبینم
و انفجار تو را
و انفجار خودم را
و همه مردمان شهر را
و از انفجارم چه لذتی میبرم …
با شکوه و جاودان …
۶ ثور ۱۳۵۱ کابل
چاپ ۱۶ قوس ۱۳۵۱
پشتون ژغ
سگرت
زندگی من سگرتی را ماند
که هر لحظه ،
کسی به آن پکی میزند
و میگذرد
یکی دوده ام را
آهسته آهسته فرو می برد
و دوباره به هوا پراگنده میکند
آن دیگری لحظه ی پکی میزند
و رو بر میگرداند
آن یکی چنان در دل فرو می برد
که یاری بر آمدنش نیست
و دیگری چنان عمیق فرو میدهد
که تمامی وجودش را
دوده عشق می پوشاند
و درتمام هستی اش
مرا مرور میکند
و من این سگرت خوش آب و رنگ
هر لحظه
بیچاره ی دیگری را
به خودم معتاد میسازم
۲۴ ثور۱۳۵۲ کابل
از اجتماع گله مند بود واز بد نامی عشق چنین میگفت:
نخستین گل عشق
وقتی عاشق بودنم را
محکوم می کنند
و عشقم را به تازیانه میکشند
وقتی با طعنه و تهمت
مرا در بازار به نمایش می گذارند
با صدای بلند
نخستین گلهای عشقم را دسته میکنم
و در سبد شعر
به بازار عاشقان
هدیه می کنم
تا روزگار ما را از یادش نبرد …
۳۱ اسد ۱۳۴۸کابل
چاپ ۱ سنبله ۱۳۴۹
پشتون ژغ
هنوز
من عشق را برای تو تکرار کرده ام
من خویش را برای تو بد نام کرده ام
من هستی وجود خودم را به پاس تو
با آن همه گناه
با آن همه صفا
با موجهای گندیده اذهان اجتماع-
بر با د داده ام.
حالا بیا ببین:
من شعر را برای تو تکرار میکنم.
من شعر را برای توای جلوه ی محال
ای مظهر صفا
وی مظهر سرور
با این همه خیال
با این همه جلال
در لای دودههای سیاه نگاه خلق-
تکرار میکنم.
۱۹ قوس ۱۳۵۱ کابل
چاپ :کتاب شاعران در کابل توسط آقای نعمت حسینی
مجله بررسی کتاب درآمریکا ۲۰۰۷
در فرانسه نخست در کتاب(شعر زنان افغانستان) توسط مسعود میر شاهی در سال ۱۳۷۹ با ترجمه به زبان های انگلیسی و فرانسوی. باردوم هم در فرانسه در کتاب ( اشعار زنان افغانستانی) توسط لیلی انور در سال ۲۰۲۱ به زبان فارسی و فرانسوی
گاهی از معشوقش چنان گله مند بود که چنین میگفت:
تهی
از شکوه عشق،
و ز شراب شعر،
خانهام تهیست.
شهر من تهیست.
وه که این دلم:
از (تو) هم تهیست!
عشق تو کنون-
مرده در دلم
یادگار تو:
آن شکوفههای سیب سرخ،
عطر دلنشین میخک سفید،
و آن کتاب سبز رنگ،
و آن شقایق قشنگ،
پیش من، دگر :
نیست با شکوه
نیست جاودان …
وای من ، که مرد در دلم امید زندگی.
دیگر آن نگاه مست تو :
رخنهها به روح سرکشم نمی کند.
و آن دو چشم تو
که گه به رنگ آسمان پر ستاره بود ،
گاه هم به رنگ دشتهای سبز،
در سروده های من:
رنگ جاودانگی ندارد این زمان…
چون بگویمت…؟
این دل تهی…
جای خویش را به دیگری سپرده است !
تا که پر شود:
از شراب عشق دیگری-
از تو شد تهی
از تو شد تهی
۲۳ حمل ۱۳۵۰ کابل
چاپ ۱۶ جوزا ۱۳۵۰
پشتون ژغ
نفرت
برو ای مرد! برو یکه و تنها بگذار
باز در کلبه ی من کعبه ی من پا مگذار.
تو دگر نیستی آن مظهر هستی و امید
تو دگر نیستی آن معنی عشق
تو دگر نیستی آن جلوه ی یاد
تو دگر نیستی افرشته ی من
تو…دگر شیطانی!
تو نکو یان جهان را همه والا بودی
و تو خوبان جهان را همه مظهر بودی
تو، ز هر خوب که در عالم بود:
در نگاه دل من، از همه برتر بودی
بروای مرد! برو، دور برو
دگر اندیشه مکن:
به من و شور من و شادی من
من دگر نیستم آن دختر خاموش که در بند تو بود.
برو ای مرد! برو باز چرا آمده یی ؟
باز امید چه داری ؟ به کجا آمده یی ؟
باز امید همان دخترک مستت هست ؟
یا که با یاد دگر، خانه ی ما آمده ای ؟
باز گویم به تو صد حیف ، خطا آمده ای ؟
من دگر نیستم آنی که تو می جو یی باز
تو برو، دور برو، جای دگر خانه بکن
در دل دختر خوش باور دیگر حالا:
با دو صد مکر و فسون ، لانه بکن !
۲۵ جدی ۱۳۵۱ جلال آباد
چاپ ۱۶ حوت ۱۳۵۱
پشتون ژغ
همزمان در ژوندن و مجله اردو مجله میرمن و روزنامه کاروان اشعارش به چاپ می رسید:
تکرار می کنم
ای مرد!
در سیاهی چشمان مست تو،
صدها هزار شام بهاری نهان شده
وآن پاکی و غرورکه با دانههای اشک
در زیر مژه ها
چون شبنم سپید،
یا گوهری اصیل
در گوشه ی صدف،
از کنج جامهای دو چشم سیاه تو
با غم عیان شده،
من عشق را برای تو تکرار میکنم.
من عشق را برای توای روح پر غرور
ای چشمه ی صفا !
وای مظهر سرور!
همچون زمانههای گریزنده در سکوت
زان شامهای خوب
وان روزهای دور،
تکرار میکنم.
تکرار یک حیا،
تکرار یک صفا،
و……تکرار لحظه ها
آن لحظه ای که جان من و جان تو ز شوق
در هم نهان شوند.
وین جسمهای غمکش و افسرده و کهن
با آن همه هوس،
با آن همه نیاز
محو زمان شوند،
من عشق را برای تو تکرار میکنم.
تکرار می کنم .
۱۵ حمل ۱۳۵۱ کابل
چاپ ۲ ثور ۱۳۵۱
ژوندون
تو در منی
من رویدنت را در خود
احساس میکنم
و می بینم که آهسته آهسته
سربلند میکنی
و تمامی هستی مرا فرا گرفته یی
با دستانم میرقصی
با پاهایم میدوی
و با فکرم بازی میکنی
با قلبم هم صدا شدی
و با شعرم هم نوا
تو در منی و من در تو …
۲۷ حوت ۱۳۵۰ کابل
چاپ حمل ۱۳۵۱
مجله اردو
دیوار ها
دیوار ها نفس میکشند
تیک تاک قلب شانرا می شنوم
همه پریشان اند
گلوی شانرا بغض می فشارد
همه ترا فریاد میدارند ، مادر!
دیوار ها باور ندارند که بی مادرند
دیوار ها نمی دانند
که مادر ها شان
بر نمی گردند
چون من بی مادرند …
۱۹ جوزا ۱۳۵۱ کابل
چاپ ۴ سرطان ۱۳۵۱
کاروان
این یکی از جنجالی ترین سروده هایش بود:
شراب آغوش
شراب مست آغوشت
شراب گرم و مطبوع نفسها یت
شراب داغ دستانت
مرا با خود
به اوج جان فزای عشق خواهد برد
و من این ساغر خالی
در آغوشت
میان پنجههای داغ دستانت
در انبو ه صداها و نفسها یت
چو مومی آب خواهم شد
و تو ای مظهر هستی!
که اندر رگ ،رگ تو میبه جای خون بود جاری
مرا در خود-
در آن آغوش پر مهرت
از این دنیا به آن دنیای مست و خوب خواهی برد
در آن لحظه:
تو از این عشق و از پاکی-
و از خوبی
برایم قصه خواهیگفت
و من چو کودک خاموش
در آغوش زیبایت
به گرمی نفس هایت
نوازشهای دستانت
به خواب شرم خواهم رفت…
به خواب ناز خواهم رفت…
و تو با من-
یعنی (ما)…
چه نیکو بستن یک نطفه را آغاز خواهیم کرد
بلی یک نطفه ی پاک و مقدس را …
یک نطفه ی معصوم و خامش را …
و یا…
یک نطفه ی ناپاک و ننگین را –
که در رگهای نرمش –
خون ناپاک تو جا دارد…
۲۲ ثور ۱۳۵۱ کابل
چاپ ۵ سنبله ۱۳۵۱
کاروان
یکی از آخرین مصاحبه هایش در مجله پشتون ژغ
عکسش میان شاعران افغان در نمایشگاه کتابخانه استاد خلیلی در تاجکستان نفر سوم از چپ در ردیف اول:
وقتی که در سال ۱۹۷۰جایزه بهترین شعر را برای روز مادر در دانشگاه کابل بدست آورد ، در مجله میرمن بانو (نفیسه عباسی) که سردبیر مجله بود با او مصاحبه مفصلی انجام داده و عکسش در روی جلد مجله به چاپ رساند.
مرگ مادر
فغان که مرگ تو روز خوشم سیه کرده ست
گل جوانی من پر پر و تبه کرده ست
خراب گشت و بهم ریخت کاخ امیّدم
که غم به کلبه ی دل همچو سیل ره کرده ست
چه گویمت که ز مرگ تو بر سرم چه گذشت؟
ببین، که دخترت اکنون اسیر ماتم شد
ز آه سینه ی پرسوز، شام شد سحرم
که درد و زخم دلم بی دوا ، مرهم شد
چه بود مادر من ؟ رونق جوانی من
نوازش و سخنش، عشق و کامرانی من
عتاب او شرر خارهای بلهوسی
نگاه او گل باغ غم نهانی من
ولی گذشت دریغا، و پر ز اشک گذشت
براه تیره ی غم چشم انتظار مرا
ز مرگ خویش شکست او پر “هما”یش را
به باد حادثه بسپرد اختیار مرا
۲۰ ثور ۱۳۴۸ کابل
چاپ ۱۶ سنبله ۱۳۴۹
پشتون ژغ
چاپ های بعدی :
ننشریه دانشگاه کابل ۱۳۵۰
مجله یغما ایران ۱۳۵۱
مجله اثر امریکا ۲۰۰۶
برنده جایزه اول ادبی در دانشگاه کابل
نخستین مصاحبه اش با ماری خلیلی در روزنامه کابل تایمز۱۹۷۱
البته آوازه سروده هایش از مرز افغانستان گذشته و به ایران رسیده بود که در مجله (اطلاعات هفتگی) مجله معتبر (سخن) و (یغما) هم نشر می شد.
حسرت
دلم میخواست من آن دیگری بودم
که آنوقتی که میگفتی : خدا حافظ
از این یخ بسته لب هایم
همای بوسهام میکرد تا روی لبت پرواز
و بر لبهای داغ تو
که تابان تر ز خورشید است
همه یخهای دیرین آب میشد .
و بازاین رازمی شد فاش …
و در آنگه که طوفانی ست
یا جانبخش و آرام است
ز لبها مان خدای بوسه ها
با خواهشی پویا
سرود عشق بی پایان ما میکرد باز آغاز.
دلم میخواست من چون دیگری بودم
که دستت بود در دستم
و شور عشق با ما بود.
دلم میخواست شعرت بیش از “سی روز”
از من بود.
و آن عشقی که بر ما پرتو شادی همی پاشید
بر جا بود.
و آن دختر
که روزی : بود نو روزت،
نگاری و بهاری از برایت بود،
همه چیز و خدایت بود،
به شهر آسمان خاطرت زیبا همایت بود:
همان میبودت و تو خود همان بودی
جهان عشق ما را آسمان بودی.
دلم میخواست من آن دیگری بودم
و میدانم که این حسرت
چنانت در نظر آید
که دیگر هیچ نپسندی
و شاید، وای من
زین عشق یا امید میخندی ؟
۱۵ جوزا ۱۳۵۲ کابل
چاپ ۱۸ اسد ۱۳۵۲
اطلاعات هفتگی تهران
به من بمان دردت
کنون ، بی من چرا بیمار باشی
که دور از من تو بی تیمار باشی
پرستارت هزاران گر بود بیش
توبی من یکه و بی یار باشی
مگر با رسم من بر روی دیوار
ز بستر ، باز در گفتار باشی
شوم همبستر درد تو امروز
مباد ، از درد ، شب بیدار باشی
بمن مان دردت ، ای دردت بجانم
گر از دردی دمی بیمار باشی
اگر بیمار من باشم غمی نیست
امیدا ؛ تا تو ام غمخوار باشی
به رشک آیم چو دستت را بگیرد
پزشک آندم که تو تبدار باشی
به تب هم رشکم آید بر تن تو
نگر زنهار!تا هشیار باشی
که گر بی من خدا هم با تو باشد
چنان دانم که با اغیار باشی
تو تب کردی و من مردم برایت
فدایت ، آسمان من !همایت
۱۵ جوزا ۱۳۵۲ کابل
چاپ ۱۸ اسد ۱۳۵۲
اطلاعات هفتگی تهران
مجله اطلاعات هفتگی:
مجله یغما:
از ما مشو تو دور
تقدیم به استاد خلیل االله خلیلی
شد سالها که داشتم این آرزو بجان،
با شوق بیکران:
تا بینمت به چشم سرای سرور مها ن.
دیدم ترا و بود خود این افتخار من
ای شاعر بزرگ و خداوندگار من،
ای فخر ملت و وطنم،ای بزرگ مرد،
ای غمگسار مردم هم روزگار من
ای مهر و گرمی سخن تو دوای درد
در این دیار سرد.
در آستان شعر تو من ماندهام خموش،
اشکم دود ز چشم،
قلبم تپد ز شوق،
گویی به پیشگاه تو من رفتهام ز هوش
ای شعر را سروش،
ای فخر این دیار،
فرزند کوهسا ر
تنها تویی ز غزنه ی محمود یادگار،
زان بلخ پر شکوه
زان بامیان و آنهمه حرمت بدشت و کوه
از آن هرات پر هنر و عزّت و وقا ر
از افتخار مردم پیشین قندهار.
از ما مشو تو دور
زیرا که جان مردم بی جان ما تویی
جانان ما تویی .
زان افتخار ها،
زان شاهکار ها
دیگر برای ما
تنها بجای مانده شبحهای آدمی:
بی عشق و خرمی،
بی بانگ و بی نوا،
بی شوق و بی صدا،
چون مردگا ن خموش،
بی جوش و بی خروش،
آخر کجا شد آنهمه نام و نشان و شور؟
بی جان و زنده ایم
یا زندگان بگور؟
از ما مشو تو دور
زیرا که جان مردم بی جان ما تویی
جانان ما تویی
ای یادگار عهد قدیم و جلیل ما
نامی خلیل ما
در خاک پای شعر توای خالق سخن،
امید مردمان و خداوند گار من
این بندهی ضعیف
در بارگاه مردمی و فضل تو خفیف
با دست نا توان
تقدیم حضرت تو کند شعر آنچنان
پرداخته به اشک
کش بافته به جان
۲۰ سرطان ۱۳۵۲ کابل
چاپ میزان ۱۳۵۲
مجله سخن تهران
در این شکی نیست که هما نخستین بانوی نیمایی سرا و سپید سرا در افغانستان است وتاریخ چاپ سروده ها خود گواه بر این مدعا دارد. سروده های عریانش همیشه سبب حیرانی خوانندگانش بوده و همین اکنون هنوز عاشقانه می سراید.
در مورد انگیزه سروده های عاشقانه اش با مصاحبه ی که پسرش (صدیق) با او نموده و در کتاب (رقص شکوفه ها) زیر عنوان (گفتگو های خودمانی) جا داده شده، بی باکانه در این مورد صحبت نموده.
گفتگوی خودمانی
پسرم صدیق دیشب به دیدنم آمد و بعد از گفتگو های روزمره و همیشگی و احوالپرسی و محبت در کنارم نشست و گفت:
مادر جان دوست دارم مثل همیشه به سوالاتم صمیمانه جواب دهی.
تعجب کردم که مگر چه اتفاقی افتاده که چنین حرفی را پیش کشیده و با قیافه جدی ولی سرشار از محبت چنین حرفی را می زند. گفتم باشه تو بپرس تا جواب دهم. از جایش بلند شد و رفت تا برای خودش آب بیاورد و گفت:
مادر جان برای شما هم آب بیاورم؟
گفتم بله. ممنون. برگشت سر جایش در کنارم نشست ویک لیوان آب را هم روبروی من سر میز گذاشت و ادامه داد :
می خواهم با شما یک مصاحبه کنم چون سوالاتی دارم که هنوز جوابش را ندارم.
به خنده افتادم گفتم مصاحبه؟ با من؟ و ادامه دادم
عزیزم چرا که نه. شما بپرس و من تا آنجا که می تونم جوابت را می دهم.
از جایش بلند شد و مرا به آغوشش گرفت و گفت :
خیلی دوستت دارم.
گفتم : من هم تو را خیلی دوست دارم.
با لبخند همیشگی اش گفت:
شما که این همه شعر عاشقانه می گویید نخست تعریف عشق را برایم بگو. تعجب کردم . دوباره گفت منظورم تعریف خودت را از نگاه یک دختری که ۲۳ سال عمرش را در کابل گذراند و عاشقانه و بی باکانه سرود. و بعد از ۷۲ سال هم هنوز عاشقانه می سراید.
متوجه شدم می خواهد فرق عشق های ما کابلیان قدیم و امروزی را مقایسه کند. گفتنم عزیزم عشق های ما بسیار رمانتیک بود.درست مثل فیلم های هندی قدیم ( البته در مورد فیلم های قدیم هندی همیشه بامن شوخی می کندو میداند که آن فلم ها را خیلی دوست دارم چونکه با آن فلم ها بزرگ شده ام ) و ادامه دادم که ما وقتی عاشق می شدیم … با کمال احترام حرفم را قطع کرد و گفت خواهش می کنم در مورد خودتان بگو نه حرف های کلی.
در دلم گفتم عجب گرفتار شدم . خدا یا امان از نسل امروز. گفتم آهان منظورت عشق… فهمیدم .
گفتم از دیدگاه من عشق یک نیرو یا انرژی کشش دار بسوی یک شی یا انسان یا … باز دوباره گفت خواهش می کنم بگویید که وقتی نخستین بار عاشق شدی چه چیزو یا چه حالت غیر منتظره و یا شگفتی را تجربه کردید؟
دیدم چاره ای ندارم جز اینکه برگردم به سال ۱۹۶۹.او مرا خلع صلاح کرده بود و جز حقیقت گویی چاره ای نبود و طفره رفتن کاری را از پیش نمی برد. و من که همیشه جواب هایش را صادقانه داده ام حلا چرا طفره روم. گفتم خوب گوش بده این قصه ها راز های منست که کسی تا به حال از آن خبری نداردو حالا برای نخستین بار برایت می گویم.
تازه ۱۸ ساله شده بودم که مرگ ناگهانی مادرم در بغداد زندگی ام را کاملا عوض کرد . از یکسو وارد دانشگاه شدم و در ماه بعد مادرم را از دست دادم…
احساس تنهایی عجیبی می کردم شب و روز می سرودم واشک می ریختم واگر حقیقت را بگویم در آشفته حالی و بیقراری خاصی بودم که نمی توان با کلمات بیان کرد. دختری بودم ناز نازی و بی تجربه که به غیر از درس به چیز دیگری توجه نداشتم. تا اینکه یکروز با شخصی که از آشنایان ما بود و شاعر هم بود روبرو شدم او گاهگاهی شعر هایم را نظر به پیشنهاد پدرم می خواند . برایم شخص جالبی بود بسیار متین و تحصیل کرده وشیک وخوش صدا وجالب البته از من چندین سال بزرگتر بود و چشمانش هم آبی بود . پسرم گفت خوب چشمانش آبی بود که مهم نبود در موردش بیشتر بگو . گفتم اتفاقا من عاشق چشمانش شدم که آبی بود. یعنی هر جا می رفتم او جلوی چشمم بود و وقتی به آسمان نگاه می کردم بیاد چشمان او می افتادم اشکم سرازیر می شد .هر وقت به بند قرغه برای چای دیگر می رفتیم باز هم همین بساط بود. کابل هم که همیشه آسمانش آبی و بدون ابر بود.
تعجب کرد و گفت چرا؟
گفتم چون آسمان آبی مرا بیاد چشمان او می انداخت. هردو خندیدیم گفتم وقتی می گویم فیلم هندی منظورم همین است . حالا فهمیدی؟ گفت خوب برایش گفتی که دوستش داری؟ گفتم نه. پرسید چرا؟
ادامه دادم… در آن زمان ما به مردی نمی گفتیم که دوستش داریم . باز تعجب کنان گفت : هیچ وقت ابراز نکردی گفتم باور کن نه. او انگیزه بزرگی برای شعر هایم شد. و اشعار زیادی را برایش سرودم . ای که چقدر عشق های ما معصومانه و کودکانه بود ولی خیلی زیبا و افسانوی… آن احساس که مرا وادار به سرودن میکرد همان عشق بود.
گفت پس اون شعر های اولیه ات که از آسمان آبی و چشم آبی گفتید برای او بود. گفتم بله عزیزم.
هردو آب مان را نوشیدیم . مدتی سکوت کرد ومن هم بفکر دانشگاه و چای سبز خوردن در کافه زیر درخت ها و شاخه های بید مجنون و عطر میخک سپید وکتابخانه و دوستانم ناجیه و نعیمه افتادم وکتابچه های شعرم و چشمان آبی ووووو پروازی به آن دیار کردم.
دوباره به سوالاتش ادامه داد و مرا دوباره به نیویورک آورد…
مادر جان بعد چه شد؟ گفتم او به امریکا رفت و من به درسم ادامه دادم . دوباره پرسید نمی فهمم که چرا برایش نگفتی… خوب بعد چه شد؟ کمی فکر کرد و گفت شعر پیچک را هم برای او گفتی ؟ گفته بله . گفت در مورد این شعر برایم پیشتر بگو( پسرم شعر پیچک را به انگلیسی ترجمه کرده). گفتم در حویلی ما سه درخت ناژوی بزرگ بود. در کنار یکی از این درخت ها تاک انگور بود انگور (غوله دان) و این انگور عاشق ناژو شده بود و با پیچک هایش خودش را به او رسانده و تمام قامت ناژرا در بغلش می فشرد و با او عشقبازی می کرد. از عشق چنان مست بود که انگور هایش را حاضر بود زنبوران بخورند وفرزندانش قربانی عشقش شوند ولی دست ازعشق ناژو بر نمی داشت. ما هم کاری به او نداشتیم. آنگاه بود که دیدم که پیچک تاک از من خوشبخت تر بود که می توانست عشقش را در آغوش گیرد و با او عشق بازی کند.
پسرم صورتش را به من نزدیکتر نمود و پیشانی ام را بوسید و گفت واقعا که رمانتیک بودی و هستی … خوب بعد چه شد؟ گفتم:
سال بعد دوباره عاشق شدم . اینبار یکی از استادانم بود. حرفم را برید و گفت حتما به او هم نگفتی ؟
گفتم معلوم است که نگفتم . او هم به امریکا رفت . خندید و گفت همه راهی امریکا بودند….
بعد چه شد؟ او را هم خیلی دوست داشتی گفتم بله ولی شاید احترام بیشتر می چربید تا عشق. شعر هایم هم زیاد انقلابی نبود…
این هم گذشت تا سال بعد… باز هردو خندیدیم . گفت هان حالا فیلم هندی تبدیل به سریال شد.
آنقدر خندیدم که گفتم وای از دست تو پسر…با شوخی پرسید خوب سال بعد چه شد گفتم باز عاشق شدم و اینبار یک هنرمند بود. در میان حرفم دوید و گفت به او هم نگفتی . خندیدم و گفتم بله به او هم نگفتم .
مشتاقانه پرسید او هم به امریکا رفت؟ گفتم نه اینبار من به ایران رفتم .
بفکر فرو رفتم و انگار از ۱۸ سالگی تا ۲۳ سالگی ام مثل پرده سینما در جلوی چشمانم به رقص آمد. کم کم احساس کردم بغضم در گلویم گیر کرده و می خواهم گریه کنم. اینبار من بلند شدم و او را بغل کردم و گفتم صدیق جان خیلی دوستت دارم و او هم تکرار می کرد که من هم دوستت دارم. ناگهان بغضم ترکید و او را محکمتر به آغوشم فشردم . احساس عجیبی بود انگار عشق هایم را باهم به آغوش می کشیدم . و همه را در پسرم می دیدم . و به خود می گفتم آنها مال من نبودند ولی پسرم از وجود خودم بدنیا آمده ووووو
از شانه هام گرفت ودستانم را بوسید و من سر جایم نشستم. لحظه ای نگاهم کرد و گفت می بخشید که ناراحت تان کردم . خندیدم و گفتم باور کن که تراژیدی های من هم خنده دار است. گفت یعنی چه؟
گفتم هر سه این سه نفر را بلاخره بعد از سالها در امریکا دیدم.
دیدم پسرم بیشتر مشتاق شده و بی صبرانه منتظر ادامه داستان است. گفت خوب برایم بگو لطفا چه شد؟
گفتم از چشمان آبی بگویم … اتفاق جالبی در یکی از سفر هایم به کالفرنیا افتاد . یکی از دوستانش که با یکی از دوستان من ازدواج کرده و نمی دانست که من هم عاشق چشم آبی بوده ام گفت راستی هما میدانی که فلان شخص چقدر دلباخته و عاشقت بود ولی شجاعت ابراز را نداشت و حتی شب ها بیاد تو در میان ما دوستان اشک می ریخت و برایت شعر می سرود وووو.
به پسرم گفتم حالا میدانی فلم هندی کم کم کلاسیک تر می شود. یکباره گفت وای چه حیف هردو همدیگر را دوست داشتید ولی پنهان می کردید. گفتم این هم هنرمندی می خواهد. و هردو خندیدیم . گفت حالا کجاست گفتم در امریکا زندگی می کند. و حرمت و احترام همیشگی برقرار است.من در شرق امریکا و او در غرب امریکا. ولی هیچ وقت به روی هم نیاوردیم.
گفتم حالا برویم سر دومی. او را هم در نیویورک دیدم بسیار پیر شده بود و اکنون نمی دانم که زنده است یانه؟ و فهمیدم که او هم عاشق من بوده.
ولی سومی که در نیویورک زندگی می کرد از طریق رسانه ها فهمیدم که فوت شده. روحش شاد! او تنها کسی بود که وقتی که به ایران می رفتم برای خدا حافظی آمد و گفت که دوستم دارد.
گفت پس بهش گفتی که تو هم دوستش داری . گفتم نه. هردو در سکوت فرو رفتیم. بعد از چند لحظه سکوت ازش پرسیدم :
تو خسته نشدی پسر جان؟ من خسته شدم بیا کمی میوه بخوریم و بعد با انرژی بیشتر ادامه بدهیم . قبول کرد. وقتی میوه می خوردم به یاد میوه های پغمان و جلال آباد و کابل ووو افتادم وبه یاد درخت سیبی که کنار پنجره اطاق خوابم بود و هر روز صبح یکی از سیب ها را می چیدم و چک زنان بطرف سرویس دانشگاه می رفتم …
صدایم زد گفت مادر جان قصه ات که تمام نشده گفتم نه باشه ادامه میدیم.
پرسید در ایران چه؟
گفتم وقتی در کابل بودم یکی از شاعران بسیار معروف ایران که از من شاید۳۰ سال بزرگتر بود سخت عاشقم شد و اشعار زیادی برایم سرود و همیشه می گفت خانم طرزی ای کاش من اینقدر زود بدنیا نیامده بودم . ولی من عاشقش نبودم . ولی علاقه ی مخلوط با احترام خاصی برایش داشتم او از من بسیار بزرگتر و دنیا دیده تر بود و از دید سیاسی هم مقام بالایی داشت… او مرا در سروده هایش( لاله سیاه) خطاب می کرد که من هم در جواب چند تا از سروده هایش اشعاری گفتم . بسیار دانا و فاضل و بزرگوار بود. خدا رحمتش کند.ولی تا امروزاسمش را در جایی نبردم و نخواهم برد. پرسید آیا شعر های راکه برایت سروده بود بیاد داری؟ گفتم فقط شروع یکی از شعر هایش را بیاد دارم:
پنجره بگشود چون صبح امید
بر اطاق انتظار مرده شمع
من هم در جوابش این را سرودم:
من بهارم
که با زمزمه ی تازه ی
بر پشت پنجره ی رویاهایت ایستاده ام
پنجره را باز کن و به آغوشم بگیر
میخواهم در نخستین روز بهار
نخستین بوسه سال را –
به تو هدیه کنم.
گفت چقدر زیبا و رمانتیک مادرم. پس هیچکس نمی داند او که بود. گفتم بله.پرسید پس شعر هایش چه؟ گفتم من وقتی ازدواج کردم تمامی سروده هایش را برایش پس دادم و ازش خواستم که در هیچ جا چاپ نکند و او هم قبول نمود.
گفت چرا؟ گفتم عزیزم من یک پرنسیپ خاصی در زندگی دارم و آن اینست که اسم آنهایی را که به من احساس یا علاقه و یا عشقی داشتند با کسی در میان نگذاشتم چون به پاس احساس شان باید احترام محبت شانرا حفظ کنم نه اینکه از آنها داستان برای شهرت خودم درست کنم. این به دید من یک کار غیر انسانی و زشت است.
با تعجب به فکر فرو رفت و گفت واقعا خوبی …
گفت حالا بگو کدام را بیشتر دوست داشتی ؟ گفتم اگر حقیقت را بپرسی نمی دانم چونکه همه انگیزه بودند برای سروده هایم. شاید همه در زمان خودشان برایم جالب بودند ولی بعدا تمام شد و مثل افسانه شدند. گفت چطور؟
گفتم من که خلق و خو و رفتار شان را نمی دانستم و حالا هم نمی دانم به همین دلیل بیشتر شبیه افسانه هاست. کمی فکر کرد و گفت راست می گویی. باز پرسید پس کی را واقعا دوست داشتی؟
گفتم دوستداشتن واقعی بعد از مدتی زندگی کردن بوجود میاد. وقتی دگر خواسته های بیولوژیکی خوابیده کم کم انس خاصی که مملو از یک عشق ملکوتی است در میان میاد. به بویش عادت می کنی. به خویش انس می گیری . چند ساعتی اگر در کنارت نباشد کمبودش را احساس می کنی. حرف ها و صحبت های تان یکی می شود. اگر شعری را آغاز کنی او ادامه میدهد. خودت را برایش زیبا می سازی. غذایی را که دوست دارد روی میز می گذاری. وقتی او را می بوسی خستگی ات را از یاد می بری. وقتی می گوید دوستت دارد. خود را خوشبخت ترین زن دنیا می پنداری. او هم عشقش را بتو ابراز میکند. از عشق بازی با او چنان لذت می بری که انگار چیزی به عمرت افزوده می شود. از تو می پرسد چه را دوست داری؟ در صبح تولدت غافلانه ترا با بوسه های داغ از خواب بیدار می کند و تولدت را تبریک می گوید. و وقتی از تخت خواب بر می خیزی گل و کارت و تحفه مورد علاقه ات را روی میز می بینی . و شب ترا در رستورانی که دوست داری سورپرایز می کند وووو گفت :منظورت پدر است . گفتم بله.
یکباره چشمانش برق افتاد و گفت خوب مادر عاشقم پس راز گفتن عاشقانه های کنونی ات چیست؟
گفتم همه را گفتم حالا بگذار این یکی راز باشد. گفت نه خواهش می کنم بگو.
گفتم عزیزم همانطور که گیاه به آب و نور خورشید نیازمند است شاعر هم به عشق نیاز دارد.
گفت باز کلی گویی می کنید . بگو حالا هم عاشقی گفتم البته. من همیشه عاشقم و اگر روزی عاشق نباشم میمیرم…
گفت او کیست؟ گفتم باز در خواب و خیال خودم عاشق کسی هستم که خودش نمی داند. او را هرگز ندیده ام و نخواهم دید . او در دیار خودش و من در دیار خودم .نمیدانم عطر و بویش چیست ؟ چه را دوست دارد و چه را دوست ندارد. خلق و خویش چیست؟ شاید اگر او را ببینم فرار کنم . ولی امروز انگیزه شده برای عاشقانه هایم و برایم خیلی عزیز است .شاید عزیزترین باشد ولی نمیدانم؟ گفت چکاره است؟ گفتم صدیق جان داری زرنگ بازی میکنی تا او را بشناسی. خندید و گفت خوب من کنجکاوم … گفتم شاعر و نویسنده ی خوب است شاید این پلی است که ما را بهم وصل می کند. ولی در درونم انگار سالهاست که او را می شناسم. ولی شناختی از او ندارم که با اطمینان بگویم که دوستش دارم. تنها انگیزه شدنش برایم کافیست. شاید این یک تصور باشد ویا یک رویا؟ ولی او را هم با خودم خواهم برد…میدانی چه را بیادم آوردی (با تو بودن نتوان بی تو بودن نتوان ) بله این عشق چنین است و ما شاعران از خیال پردازی زیادی برخورداریم و این قدرت را داریم که از هیچ ،خدایی خلق کنیم و اگر نخواستیم دریک لحظه او را بر زمین زنیم و هیچش پنداریم و از صحنه هستی مان برای همیشه دورش سازیم. پسرم در فکر فرو رفت و بعداز سکوت کوتاه گفت:
مادر جان شما خدارا هم خیلی دوست داری . گفتم بله آن تنها عشقی است که پنهان نمی کنم و همیشه آشکارا می سرایم . عشق به خدا شاید تنها عشق واقعی باشد چون همیشگی است. او ترا دوست دارد و تو او را . از تو هیچی نمی خواهد و همه خوبی ها را برایت می خواهد.
گفت یک سوال دیگر می توانم بپرسم؟
گفتم تا حال که هر چه دلت خواسته پرسیدی ، این یکی را هم بپرس.
و هردو خندیدیم.
گفت دلیل اینکه از شعر کلاسیک به شعر نیمایی و بعد به شعر سپید رو آوردی چه بود؟ و تا آنجا که میدانم تو نخستین زن نیمایی سرا و سپید سرا ی افغانستانی !
گفتم آری عزیزم این من بودم که خودم را از بند وزن و قافیه که مثل زنجیر بر دست و پای سروده هایم فشار میاورد و فریاد راستینم را در گلو خفه میکرد، رها سازم و بر خلاف جهت آب ،حرکتم را آغاز کنم.
گفت همچنان میدانم که تو از نخستین زنانی استی که احساس زنانگی و بیان عاشقانه هایت در آن محیط مرد سالار که زن ها مانند مرد ها می سرودند، را سرودی و این کارت که تابو شکنی محض بود هراسی برایت ایجاد نکرد، سرودی و چاپ کردی.
گفتم بله من در حقیقت فریاد زنی بودم که صدایش سالها بیصدا بود و نمی توانست زن بودنش را بیان کند. از دل می سرودم و فریادم صدای درونی خودم بود. در حقیقت هر سروده ام چنین میگفت: این منم و من یک زنم!
شب به پایان آمد و این داستان باقیست هنوز…..
هما طرزی
نیویورک ۵ جون ۲۰۲۳
پسرش صدیق که خود هنرمند ماهریست در یکی از نمایشگاه هایش در سال ۲۰۲۳ بزرگترین مجسمه اش را که مجسمه (ققنوس) افسانوی است (هما) نام گذاری کرده و به مادرش تقدیم میدارد:
دلیل اصلی عاشقانه سرودنش را عشق و علاقه زیبای پدر و مادرش میداند. و می گوید:
آری آن پدر و مادر بودند که مرا به معنی عشق آشنا کردند.
دو عکس یادگاری از پدر و مادرش در پغمان.
هما رابطه بسیار صمیمی و عاشقانه با همسرش داشت که در کتاب (رقص شکوفه ها ) چنین گوید:
عاشقانه های من و همسرم
یک
به خودم عطر پاشیدم
گفت: وای که دوباره دیوانه ام می کنی
گفتم: پس چه کار کنم عزیز!
خندید و گفت: آخر من که دیوانه تو ام
دلم برای بیچارگان دیگر می سوزد
دیگرانی که مثل من –
دیوانه عطرت خواهند شد
گفتم: ولی تو تمامی شیشه عطر را مالکی
و در خانه ات با او همزیست شده ای، نه دیگران!
گفت: این سعادتیست که خدا فقط به من داده و بس!
دو
در روز عشق،
دسته گلی سرخی را روی میزم گذاشت
یک شاخه را برداشتم و بر موهایم زدم
برگشت و با نگاه عاشقانه اش ،
گفت: آه که این گل چه خوشبخت است
که بر موهای تو لمیده و با تو عشق بازی می کند
گفتم: تو که از او خوشبخت تری
خندید و گفت: چطور؟
گفتم: من که با تمام وجود در آغوش تو جا دارم
و سراپایم مال تست
و تمام عشق و هستی ام از آن تست
و تمام نفس هایم ،
و خنده هایم،
و زنانگی ام،
و دلبری هایم،
و عشوه گری هایم،
فقط و فقط برای تست
خندید و گفت: آری من که میدانم،
فقط می خواستم از زبان خودت بشنوم
هرکس که مثل من خوشبخت نیست…
سه
بامدادان که قهوه ی گرم می نوشید،
روزی گفت: آه که شیر نه خریدم عزیزم!
گفتم: عزیز دلم نگران نباش!
از سینه هایم شیره عشق را در قهوه ات می ریزم
خندید و گفت: عجب بلایی!
گفتم : آخر در بامدادان شیر قهوه تو بودن…
همان طلوع خورشید است
در سرزمین عشق
گفت: اگر خدا این زبان را بتو نداده بود چکار میکردی؟
گفتم: با زبان عشق، عشقم را به تو می گفتم
مرا بوسید و گفت: همین بوسه ات شیر قهوه ام شد
به آغوشش کشیدم و گفتم: عشق تو عمریست قهوه ی بامدادی منست!!!!!!!!!!!!
چهار
در کنار برکه سینترال پارک، معیادگاه مان
دو مرغابی عاشق رادیدیم
گفت:این من و آن تو…
همین لحظه دو ماهی بزرگ طلایی قرمز
در حال چرخش و عشقبازی باهم، بما نزدیک شدند
گفت: نه شاید این دو ماهی باشیم
گفتم: نه عزیزم!
من و تو آن هوای پاک،
و آن تابش پر نور خورشید،
و آن باران ملایم،
و آن نسیم آرامش بخش،
و آن عطر گلها استیم
که در تمامی حافظه پارک می رقصیم
و پارک با نفس های من و توزنده است
بگذار مرغابیان شنا کنند،
و ماهیان عشقبازی
ولی من و تو تا جاودانه ها عشق بورزیم
و فضای پارک را با صمیمیت
زنده و پاک نگهداریم…
پنج
به موسیقی گوش میدادم ،
گفت: هما توخود شعری ،
تو خود موسیقی استی
خندیدم و گفتم:
آری من ویولن تو ام،
که دوست دارم که با پنجه هایت مرا بنوازی
من سیتارتوام،
که دوست دارم تار های وجودم را به بازی گیری
و من فلوت تو ام ،
که دوست دارم هر لحظه نفس هایت را در من بدمی
آری من عشقم ،
که تو در تمامی سلول هایم نفس میکشی
و زنده بودنم را به صدا درمی آوری….
شش
گفت: میدانی حسرت چه را می خورم؟
گفتم: نه
گفت:که چرا ترا در نو جوانی هایت ندیدم و از من دور بودی
و در کنار دیگران بودی
چرا در آن روز هایی که تو ، با گیلاس های پغمان،
و با نرگس های جلال آباد،
و ارغوان های خواجه سیاران، می رقصیدی
من نبودم
و دیگران تماشایت می کردند
ولذت می بردند
گفتم: خوب، اگر آنجا بودی چکار میکردی؟
گفت: چشمان همه را کور کی کردم
و فقط خودم تماشایت میکردم….
هفت
لباس قرمزی پوشیده بودم
گفت: تو که سراپا عشقی
و با لباس قرمز که دل را می بری
گفتم:خدا مرا آفریده که تو دیوانه عشقم باشی
و مرا آفریده که تنها عاشق تو باشم
خنید و گفت: بلای خوش زبانم
تو گل عشق سرزمین خدایانی!!!!!!!!!!
هشت
می رقصیدم، چشمانش برقی زد
و گفت: نازنینم مثل پروانه ها در حال پروازی
گفتم: تا تو شمع منی ،
پرواز من ، پرواز پروانه هاست
اگر شمعی نباشد ،
پروانه مرده است!!!!!!!!!!
نه
آخرین تولدش بود
نفس هایش کم کم ناتوانترشده بود
دستم را گرفت و گفت: بیا عزیزم
توان من باش
این آخرین شمع ها را باهم خاموش کنیم
نگاهی به هم کردیم و اشک در چشمان مان حلقه زد
گفت : این شمع ها تویی
تو نمی خواهی که من ترکت کنم
می خواهی این عشق
همیشه شعله ور باشد
و دوست داری همیشه در کنارت باشم
ولی جسم دگر ناتوان شده و می خواهد تو عزیز را ترک گوید
ولی تو تنها نخواهی بود
چون همیشه با تو خواهم بود
بعد خندید و گفت: آخر مگر میشود چنین زنی را تنها گذاشت؟
همدیگر را بوسیدیم و خندیدیم
و اخرین شمع ها را باهم خاموش کردیم
گفت:
من همیشه عاشق خنده های توام!!!!!!!!!!!
ده
در بیمارستان بود
آخرین روز هایش بود
تکرارمیکرد: فرصتم کافی نبود!
فرصتم کافی نبود!
گفتم:
فرصتت برای چه کافی نبود؟
گفت: فرصت بیشتربرای ستایش کردنت،
بیشتر دوست داشتنت،
و بیشتر عاشق بتو بودن…
خنده هایت را بیشتر دیدن ،
و دلبری هات را تماشاکردن…
ادامه داد و گفت: به من قول بده
که بعد از من زندگی کنی،
خودت را از یاد نبری،
تو همای آسمان هایی
و پروازت همیشه در کهکشان ها باشد
و درخشیدنت در سرزمین خورشید ها!
بوسیدمش و گفتم: عزیزم!
عشقم!
بتو قول میدهم و میدانم که تو همیشه در کنارمی
و من بتو عشق می ورزم
وپروازم همیشه با یاد تو خواهد بود!!!!!!!!!!!
یازده
در مراسم خاکسپاری اش،
لباس شیکی پوشیده بودم
ودر کنار جسد بی جانش با تبسم
نگاه اش میکردم
دوستان نگاهی کردند
گفتم: دوستان عزیزم !
اسکندر نمرده است
و همیشه بامنست
این خواست او بود که من بهترین لباسم را در این روز بپوشم
و با لبخند به خاکش بسپارم
در آخرین روز هایش گفت:
برایم گریه نکن چون توان دیدن گریه هایت را ندارم
من عاشق خنده های تو ام!!!!!!!!!
هما طرزی
۲۰۲۳
ازآخرین عکس های شان:
ادامه دارد . . .



















































