۲۴ ساعت

13 اکتبر
۱ دیدگاه

وصف دختر

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

      وصف دختر

از این  رُخساره  رعنا‌تر  نمی‌شه

 به حُسن و ناز ، یکتا‌تر  نمی‌شه

 از این دخترکه چون ماه است تابان

 در این  دنیا  دل‌ آرا‌ تر   نمی‌شه

 کسی  مانند   این  دختِ ستاره

 به  بزم  آسمان ، دلبر نمی‌شه

میان میوه‌ها، انبه شیرین است

 شیرین‌ تر از  رُخِ دختر نمی‌شه

 نگاهش روشنی‌بخش دل  و جان

 ز  لبخندش  گوارا‌تر   نمی‌ شه

 وقارش  مظهر لطف  و  نجابت

 ز خورشید جلوه پیدا‌تر نمی‌شه

 به رخسارش  گلستانِ شکوفاست

 ز گل خوش‌رنگ وزیبا‌تر نمی‌شه

 نه‌تنها چهره‌اش  زیبا و دلکش

 ز خُلقش چیزی والاتر نمی‌شه

 جمالش  آیتی  از لطف  یزدان

 از این گفتار  شیواتر نمی‌شه

 اگر صد ها پری  آید  به میدان

 از این شاه‌دخت رعنا‌تر نمی‌شه

 به زیبایی، به پاکی، در جهانم

 از این شاعره شیداتر نمی‌شه!

  بشیر داند در این دنیای فانی

 به مجنون کس لیلاتر نمی‌شه!

دختر داند  بسی  قدرِ  پد ر را

 که مهرش نقشِ هیچ دفتر نمی‌شه

         بشیر شیرین‌ سخن

13 اکتبر
۱ دیدگاه

دیر و حرم خراب است

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

دیر و حرم خراب است

 از فتنه ای  منافق  دیر  و حرم خراب است

ز کینه   لبریز  ، جان  ها  همه  کباب  است

 از فتنه ای  که جاریست ، در بین ملیت ها

 اهل عجم هراسان ، اعراب در عذاب است

 از حد گذشت غفلت ، از حیله های دشمن

که این آتش  دوئیت  ، در حال التهاب است

 آنانکه جام تزویر ، از دست خویش  نوشند

 بر زعم خویش بیدار اما  اسیرخواب  است

هر کس که سود خود ، را  جوید از  دوئیت

 گم کرده راه مقصود افتاده درسرا ب است

 تا چند غبار تزویر ،  بر فرقِ  خویش ریزیم

 راه نجات ( انسان)  تغییر  و  انقلاب است

 با مهر و با محبت، ویرانه هم بهشت است

 بی مهر کاخِ  زرین ، زندان اضطراب است

 درهمچو روزگاری دوستی نمی‌توان یافت

 بسیار راز  پنهان   پوشیده  در نقاب است

 تکرار گشته تاریخ، عبرت نه گشته حاصل

 بیگانه از درایت امروز شیخ و شاب است

پرهیز ڪن ( رشیدی ) از فتنه و دو رنگی

 یکرنگی و صداقت بر فتنه ها جواب است

 چمن علی رشیدی

 ۱۴۰۵/۷/۱۳

 

 

13 اکتبر
۱ دیدگاه

عطرِ مراد

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

عطرِ مراد

 دوشینه   بوی   زلفت   ، جانم   به باد می‌داد

آن   طاق   ابروانت   ، دل    از    نهاد    می‌داد

 برخیز و  جامی از می ، پر کن به کام درویش

 کاین بوی خوش ز مستی ، هر لحظه داد می‌داد

از شوق روی خوبت، گل در چمن شکفته‌ست

هر غنچه   پیش   حسنت ،  عطر  وداد می‌داد

 خون   شد  دل و  روانم   ، از  بخت بی‌نصیبم

 کو  مژده ی   وصالی   ،  تا   داد  داد  می‌ داد

 دل   از  نگاهِ   مستت ، یک‌  باره گشت ویران

آن غمزه ی   نهانت   ،   حکمِ     قیاد   می‌داد

 در   کوی   دلبرانم   ،  جز   درد   و  غم ندیدم

 زاهد در این  خرابات،  درس   جهاد   می‌داد

 خواهم به می فروشان، هر لحظه جان فشانم

تا   جام  بی‌نیازی ، جان   را   به  باد  می‌داد

 چون سرو می‌خرامی،  در باغ  نیمه‌شب‌ها

 مهتاب   بر   رخ   تو    ، نور     مراد    می‌داد

 دیوانه‌ وار    رفتم   ، در   کوی   بی   ‌قراری

 عشق تو   در  ازل  هم، این اعتقاد می‌داد

 دل ها   شکوفه  کردند در باغ جان عشاق

هر   برگ   با   تمنا  ، عطر ‌   مراد   می داد  

 سمیع تمنا

  ۲۱ می ۲۰۲۶

 اتاوا ، کانادا

13 اکتبر
۱ دیدگاه

تسلیم ناپذیر

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

تسلیم ناپذیر

تا  ز    صحرا ی    عدم    گرد   و جودش شدپدید

 روح   آدم   بودنش   بر    این  تن  خاکی    دمید

 گشته سرگردان دراین   صحرای  بی پایان دهر

 زهر   تلخ   بی  کسی    بی خ   انمانیها  چشید

در   تلاش  و  جستجو   از   بهر دو،نان   هر  کجا

 منت   از    نامردمان   و  فرقه ی  دونان  کشید

 حلقه ی   محرومیت    بر گردنش   افگند    غدر

این چنین    بی حرمتی   ها  دیده ی  عالم ندید

 خانه و   کاشانه اش   با   خون   دل  اباد   کرد

 لیک   آنجا   لحظه ی     آرامش     خاطر   ندید

 انتحاری   ها و   جنگ  و  خون و آتش هرطرف

 ریسمان    کهنه ی    امید     و   بهبودی   برید

 هر  کجا  آوازه   های  باغ  های  سرخ  و  سبز

 گوش سنگینش کمی این گفته هارا می شنید

 کوله    بار   هجرتش   سوی   دیار   غیر بست

 بی پناهی بی‌کسی هارا در آغوشش  کشید

 با فراز و  شیب   دوران ساخت  اما  خم  نشد

 قامتش ،چون کم کمک  روز و شب  پیری رسید

 یادش  آمد  زادگاه   و    لحظه ی   تلخ   وداع

 اشک شوری را زجام خشک لبهایش  چشید

 در تمام عمر  سختی‌  های  دوران  همرهش

 اندرین   ره  هر  خطر امد  بجان  و   دل  خرید

 شد صبور و تن به تقدیرش سپرد و  شد خموش

 ز اختلاف عادت  و  راه  و روش  لب می گزید

 دادی  جای بابه را بگرفته  و های،شد سلام

 پخت و پز از  خانه  رفت  و  نوبت  پیزا  رسید

 ناشتای  صبح جایش را به کافی داده است

 ظهر با صد  اشتهایش  سوی  همبرگر دوید

 شام با ساندویچ سر کرد و بخواب  از خستگی

حال  ان   کیفیت    پارینه   از   ذهنش   پرید

 اب و برق وسلفون و مارگیج حواسش پرت کرد

 ان  کریدت کارت ها  راه  نفس  را  می برید

 موترش    پیش میکانیک شد سفیر  دائمی

 زاین همه بیچاره گی ها آه سردی می کشید

 روز وشب در جستجوی کار در  هر گوشه یی 

روزنی   کارامشی  آرد  بر   او    یکدم   ندید

 در کنار ساحلی تنها نشست  و  غرق  فکر

 گشت، تا راهی از این ماذق بر او  آید پدید

 در  همین حالت تکانی خورد  و برپا ایستاد

گفت باخود بعد ازین خواهم شدن سد سدید

 راه گر دور  است اما یک  قدم سوی هدف

 طی  نمودن   می کند کوتاه  ره ، آمد نوید

 جان گرفت و عزم راسخ در دلش شد نور بخش

 شخص دیگر شد ،قوی ، ثابت قدم  فردِ فرید 

 چند گاهی  از زمان بگذشت  و شهرت یافت

 زود کارو بارش رنگ بگرفت ورفیقانش بدید

 هر که می پرسید این حالت چسان کردی حصول؟

 پاسخش این بود گشتم استقامت را مرید

 در مسیر زندگی صد سنگ  ره را بشکند

 انکه را  همت  قوی  ، پویا و با صبر مزید

 شیوه ی  دریا نگر  با نرمی  و صبر مدام

می کشاید ره به قلب سنگ خارای عنید

 مختار دریا

 ۱۰ اکتوبر ۲۰۲۶

میلتون – اونتاریو

12 اکتبر
۱ دیدگاه

اخلاق و تمدن

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۰ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

مگـر جـزیـرۀ اپـسـتـیـن دام شـیـطان بود

که مرگ ارزش واخلاق ازآن نمایان بود

اگـر چـه قـدرت کاخ سـفید انجیل داشـت

ولی بـه محفل جفری خـوک، مهمان بود

بــرای ســـود کلان و گـرفــتــن اســـنـاد

تمام کـوشش شان در شـکار انـسـان بود

به زیـر دامـن چرکین او چـه بـود پنهان

هزار دام پـرسـتوی مسـت و عریان بود

طلسم جاسوسی وپول در سیاست داشت

در ایـن معامله صد مار خفته پنهان بود

هـزار فـتـنـۀ اپــستـیـن گـر کــنید تحقیق

زغرب وشرق جهان زیرشاخِ دیوان بود

بیک طرف حسیدی ویک طرف اپستین

تـو گـویی داعـش و طالـب کاپی آن بود

پیام مهـر خـدا انتـحار و وحشـت گشـت

فسـاد و فسـق مـدارس در پاکـسـتان بود

خدا چـو از دل افراطیون گـریـزان شـد

زن از شـرارت ابلیـس بـنـد زنـدان بود

امید و عشق ومحبت به گورِننگین رفت

فروش نعـشِ روان و بـدن که آسان بود

به روزگار معاصر زنـان شدنـد قـربان

جـنـایتی که زمانی بـه کاخ سـلطـان بود

همین که طالب و داعـش می‏کنند با زن

به  عصر خشک کلسیا بسی شتابان بود

قـدیمی ریـشۀ افـراط متن تـورات است

ز نخـل آن دل انـسـانیـت پـریـشـان بود

ترور وجنگ و کنیزی و بردگی افزون

ستم به آدم و خاک و نبات و حیوان بود

مثـال زنـدۀ آن غـزه و فـلسـطـیـن اسـت

چناکه نـسل کشی در زمـین ویـران بود

ترور و وحشت و ظلم و ستم به انسانها

بـه شرع ظلمت و افـراطیت فراوان بود

عنان دین ز کف عدل وداد بیرون رفت

از آن دمی که خدا چوب‏دست انسان بود

بهشت ودوزخ وپل صراط اگر فرداست

چرا قصور ددان پر ز حوروغلمان بود

ز بطن سنت افراطیت چـه بیرون گشت

همانکه هستی وانسان ازان هراسان بود

زمین سوخته وکشتار ووحشت وارعاب

درنده خویی گرگان و چنگ و دندان بود

یَهُـوَه حامی خون و فساد و ثروت گشت

حکایتی که درآن جنگ دیو ویزدان بود

ز گفت و کرده و پندار نیک دیریـن گو

تمـدنی که مـدارا و صـلـح و پیکان بود

مـیــان قـدرت ایـران و روم در تـاریـخ

همیشه حرف ز میدان و شیرمردان بود

ز گـرز رسـتم و از پتک کاوه یاد آرید

سر ستمگران زیر گرز و ســنـدان بود

حدیث سام ونریمان وزال وسورنا خوان

خوشا که یعقوب عیّار اهل سیستان بود

برای حفظ وطن جـان و دل فـدا کـردند

بـه گرد پـرچـم میهن، عهد و پیمان بود

تمـدن و خـرد و رزم و نیکی و اخـلاق

چو بـوسـتان دل عشق گوهر افشان بود

ز بلخ وکابل و پارس وهرات می گویم

زبـان پـارسِ کهن در دل خـراسـان بود

ز طرف سیحون وجیحون تا دل کارون

تمـدن کهـنی غـرق نـظـم و سـامـان بود

زعقل تاریخ و فرهنگ درس نـو گیرید

تمدنی که درآن عشقِ مهر وعمران بود

وفـا و عـشـق و محبت نـور دل هـا بـاد

نجـابتی که در آن شـیر پاک پسـتان بود

اگرضعیف شدی پایه سست و لرزانست

همان که سازش وتسلیم مرگ بنیان بود

نتیجـه ای نـدهد جنگ و حمله بر ایران

که آب و دره وکهسار و مرد میدان بود

چـهار راه جــهـان بـوده در دل تـاریـخ

همیشه ارتش یـورشگـران، حیـران بود

زمانـه از هنر صلـح و جنگ اگر گوید

گمـان مبـر که رزم و دفاع، آرمان بود

رسول پویان

۸/۲/۲۰۲۶

11 اکتبر
۱ دیدگاه

سنگ شکست …..

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

از سینه ها صدای  قرون می شود برون

دردیست بی ندا ز درون می شود  برون

یک  درد  بی  زبان  که ز آتش زبانه اش

چون دود با زبان  زبون  می شود برون

از  پشت  این  حقیقت  زائیده  از دروغ

یک جنگل اژدهای فسون می شود برون

آن  لشکری  که رفته  به کهف فرامشی

از غار با درفش نگون  می شود  برون

آن موج و آن صدا که سحر را طلیعه بود

این باره با سکوت و سکون  می شود برون

خورشید شب پرست که معتاد غرب شد

شب با نقاب ماه جبون می شود برون

اما صدای کوچکی هم می رسد بگوش

بشنو که از درون و برون می شود برون

اسطوره های  کاغذی  را  باد می برد

ققنوس ها ز آتش و خون می شود برون

سنگ  شکست  آیینه  های  دروغ باز

از جیب کودکان جنون می شود برون

از زیر کاخ  های بنا  گشته روی خون

نو رستخیز کن فیکون می شود برون

آن خیل تار ومار شده در معاد عشق

این باره بادرفش و قشون می شود برون

فاروق فارانی

سپتامبر ۲۰۲۶

 

11 اکتبر
۲دیدگاه

آفرین برنفس دلکش ولطف سخنش (قسمت اول)

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش 

——————- 

خاطراتی از جناب شادروان استاد محمد علی عطار هروی

.

.

در زندگی هر انسانی ـ هستند کسانی که  حضور شان، مسیر زندگی ،، آدم،، را تغییر می دهد.

برای بنده – استادان از ارزشمند ترین اشخاصی که همواره با محبت از آنها  یاد می کنم.

خاطره من اینست که زمانی نزد استاد مشق می نوشتم.

شاید آن وقت نمی دانستم که کلمات و جمله های استاد، روزی بخاطره ای ارزشمند تبدیل خواهد شد.

استاد با صبر و حوصله ایراد های خطم را می گرفتند و راه درست،، نوشتن،، را برایم نشان می دادند، و می گفتند که قلم باید 

آرامش دل انسان را نشان دهد.

و خوشنویسی فقط تراشیدن قلم ، آماده کردن مرکب و زیبا نوشتن حروف و کلمات نیست؟

.

نمونه های از کار های هنری استاد نجیب الله انوری

.

خوشنویسی یعنی انسان بتواند احساس  صبر، عشق و شخصیت خودرا در یک صفحه به یادگار بگذارد.

استادان خوب ،تنها درس نمی دهند، بلکه در زندگی شاگردان شأن چراغی روشن می کنند که نور آن همیشه تابان است.

هر گاه بنده حقیر ، قلم بدست می گیرم آن آموزش و خاطرات در ذهنم زنده میشود.

امروز اگر چیزی از هنر دارم مدیون اساتیدی هستم که با دل سوزی و مهربانی ـ راه را به من نشان دادند ، شاید که خطم تغییر کرده باشد! 

اما جمله ها و رهنمودهای استاد در ذهنم باقیست و مانا.

از اساتیدی که با علم شان، با هنر شان و با اخلاق و محبت همیشگی شان چیز ی بما یاد دادند فراموش نخواهم کرد ـ نام و

یاد شأن در قلب ما ماندگار است…..

هزار  جهد  بکردم  که  سر   عشق  بپوشم 

نبود  بر   سر  آتش   میسرم   که   نجوشم 

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت 

که تندرست  ملامت  کند چو من  بخروشم 

سعدی 

 

کلک خیال انگیز غزل غریب غربت در روزگار غریبی و عسرت، آنجا که مرز ها  تازیانه بر پیکر تاریخ و جغرافیا می زنند،مردی از تبار خورشید و خشت های فیروزه ی هریوای باستانی ، آستین همت بالا زد تا در قیام و قنوت قلمش ، خرد ، دانایی و توانایی را تکثیر کند….

با دوست دیرین، نویسنده،شاعر دردمند وهنردوست رفیع اصیل یوسفی که بعد مدت ها موفق شدم درد دل کنم از او در باره 

وضعیت بیماری جسمی، روحی اش سوال  نمودم، گفت:

که عمری دوباره خدا برایش عنایت نموده و عمل پانکراس معده با موفقیت همراه بوده، یاد دفتر ودیوان کانون هنرهای زیبا افتادم 

که چند روز قبل بدانجا رفتم و نبودش را  در کنار تابلو های،، هشت قلم خط،، استاد پیرزاد هروی و دیگر آثار برجسته خوشنویسان و

نقاشان خطاطان و نگار گران هرات که در موسسه خیریه جواد الایمه فراهم آورده بود عمیقأ خالی احساس نمودم.

از او پرسیدم در در غربت بیمارستان کانادا و جراحی بعد جراحی که طی دو سال متواتر داشته است – کسی یا کسانی ازهنرمندان

، هنردوستان هموطن جویای حال و احوالش بوده و دوران سخت درمان و نقاهت را چطوری گذرانده؟

او با طنز گونه ای از سخنان چارلی چاپلین چنین فضای زندگی، بیماری و بود وباش را در محیط مهاجرت و دوری یاران همدل برایم از

پشت امواج صدای نحیفش تعریف کرد که :

« دیوار بیمارستان ها، بیشتر از عبادت گاه ها،دعا شنیده اند، فرود گاه ها بوسه های بیشتری از سالن های عروسی بخود دیده اند،و مرده ها بیشتر از  زنده ها ـ گل دریافت می‌کنند.» و سپس اشاره کرد که این حالت برای دیگر مریضان هم جوارش که ازملیت های مختلف جهان بودند یکسان بوده و هیچ عیادت کننده ای مگر از بستگان خویش نداشته اند.

یادم از مریضی خودم آمد که بیست سال  قبل در بیمارستان امام رضا {ع} مشهد بستری و روزی استاد تابش و جمعی از دوستان

کانون هنرهای زیبا اندیشه و دانش ـ بدیدن من آمدند.

در آن جمع که اصیل مسوولیت تیماری مرا عهده دار بود برای استاد تابش هروی گفت که در حق من دعایی از خدا خواسته باشند!

 

ادامه دارد . . .

 

 

 

11 اکتبر
۱ دیدگاه

غم فردا

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

غم فردا

هر شب  به  خیال رخ  زیبا گریستم

از   درد  و  فراق  دلُِ  تنها  گریستم

گفتم که فراموش کنم خاطره‌ها را

ای دل ، تو مزن طعنه؛ که بیجا گریستم

در گوشهٔ  آرام  دلم عطرِ  حضورت

در   عالمِ  تنهایی  و رؤیا  گریستم

گفتم برو ای عشق، رهایم کن و بگذر

در عشق خودم، در غم فردا گریستم

فریاد زدم، نعره کشیدم به حضورت

لیلی شدم از عشق و چه شیدا گریستم

ای عشق، چه کردی به دل خسته و زارم ؟

با ماه سخن گفتم و شب‌ها گریستم

نه عشق وفا کرد و نه یاری، نه دیاری

در    موجِ  پُر   تلاطمِ  دنیا گریستم

«عالیه»، نگر ورطه ای طوفان غمت را

ساحل شدم و دیده به دریا گریستم

عالیه میوند

۲۰۲۶ / ۹/ ۱۴

فرانکفورت – المان

11 اکتبر
۳دیدگاه

دردِ میهن

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

دردِ میهن

روزگارِ  این  وطنِ  ما  را   پریشان  کرده است

داغِ هجران، دیده‌ها را اشک‌ باران کرده است

باغِ   امیدِ   وطن   از  بی‌  وفایی  خشک  شد

بادِ غم ، گلزارِ ما را  سختزر ویران کرده است

آرزو ها  در دلِ  مردم  همه   افسرده   گشت

زندگی را تلخ و دشوار و هراسان کرده است

مادران  در  ماتمِ   فرزند ،  هنوز   نالان  و  زار

داغِ فرزند، قلب‌شان را سخت  سوزان کرده است

دردِ میهن   ریشه  کرده  در  دلِ  هر  هموطن

زین سبب، هر مرد و زن، طوفان  و  طغیان کرده است

آرزو  دارد  بشیر  ، امثالِ    تو  ، ای   هموطن

بذرِ امید  در  دلِ هر  شهر  پنهان  کرده است

با همه  درد  و  غم  و  اندوهِ   این  دورانِ تلخ

باز هم امید ، دل‌  ها  را  چراغان  کرده است

این وطن  روزی  دو باره گلشن و  گلزار شود

تا ببینم ابرِ دانش ، خاکِ  ما را  لاله‌باران کرده است

بشیر شیرین‌سخن

10 اکتبر
۱ دیدگاه

به جستجوی سرش

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۱۸ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

به جستجوی سرش

به جستجوی سرش پیکری قدم می‌زد

میان  آتش  خونین  سری   قدم  می‌زد

جنازه‌ ها همه  در انتظار غسل  و‌ کفن

کفن به‌ دوش ولی  مادری  قدم می‌زد

برای  آن‌ که   بدّرد   گلوی   انسان   را

به هر  کرانه سیه‌ خنجری قدم می‌زد

درون  سنگر  خونین  فتاده    سربازی

‌به دَورَ کاخ سفید افسری قدم می‌زد

و کوله بار پر  از زخم  بود  بر دوشش

به عشق میهن خود عسکری قدم می‌زد

به   پای   پرچم   آزادگی   شباهنگام

شکسته‌خاطر بی‌باوری  قدم می‌زد

به خواب دیدم و دیدم میان دانشگاه

حماسه‌ساز خرد، دختری قدم می‌زد

برای   آن‌  که  بکوب  سَرِ   تحجّر   را

به سبک کاوه‌ترین، چادری قدم می‌زد

سرود شاعر برگشته از  دل سنگر:

به جستجوی سرش پیکری قدم می‌زد

دکتور عبدالغفور آرزو

هانوفر

۳۰ سپتامبر ۲۰۲۶م

۸/ ۷/ ۱۴۰۵ خورشیدی

 

10 اکتبر
۳دیدگاه

  کاروان خالی

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۱۸ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

  کاروان خالی

۱۳۴ الف

 چرا او  باشد  و  دل  باشد  و  من  در  میان تنها

 چرا مه  باشد  و  خور  باشد  اما  آسمان تنها ؟

 چرا آب است و موج است و مگر  دریا نمی جوشد ؟

 چرا  گل  آید  و  گل   ماند    اما   باغبان  تنها ؟

 چرا شب است و خواب است و مگر خوابم نمی گیرد ؟

چرا ره  باشد و  مه باشد  اما   رهروان  تنها ؟

چرا مهر است و عشق است و مگر عاشق نبینم کس ؟

 چرا او  باشد و  من باشم  اما  آشیان  تنها ؟

 مگر جز من ، مگر جز من کسی این راه پیموده ؟

چرا من باشد و من  باشد اندر کاروان تنها ؟

شکیبا شمیم (رستمی)

 

09 اکتبر
۱ دیدگاه

در مسیرِ بیدلی ها

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

غزلی باستقبال از یک بیت مخمس زیبای

عرفانی حضرت  ابوالمعانی بیدل رح :

” عرش اگر باشم ، زمینِ آسمانِ بیدلم “

در مسیرِ بیدلی ها

من    مرید    آستانِ   ،    بیدلِ    صاحبدلم

در مسیرِ مرشدم  چون  خاک  دربِ منزلم

صد نوا  در  سینه دارم ،  از   نوای  بیدلی

سبز گشتم  ، از  سرود  و   از کلامِ بیدلم

خون همی جوشد مرا از معنی های بکر او

بر سرِ راهش ، چو مرغِ خونچکانِ بسملم

گر تو  دانی  رمز  و  رازِ ، اصطلاحِ  بیدلی

در نمانی  در   رکابِ   ، مرکبِ  پا  در گِلم

غفلتِ ما   داد ما   را ، مایهء   بی مایگی

مزرعِ خشکیده ای یک ساحلِ   بیحاصلم

گرَد نافرجامِ ، از این منزل   و  این قافله

خادمِ اهلِ سلوک و ، پایه ای  این تنَزلم

در مسیرِ بیدلی ها و ، طریقِ مشرب اش

اشکریزان دل تپان جاروب کشَِ این منزلم

عاجزیم و پیشه ای خاکِ ندامت کرده ایم

نفی خود  اثبات او ، تارِ نفس را بگسلم

بوی خوش زرغون ندارد هیچ گل در بوستان

در مشامم ، تا کلامِ بیدل است او چون گلم

الحاج محمد ابراهیم زرغون

۶  اکتوبر ۲۰۲۶ 

ناروی

 

 

 

 

09 اکتبر
۱ دیدگاه

الفبای آزادی

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

الفبای آزادی

من

آموزگار الفبای آزادی‌ام ،

«آ» را

از آفتاب آموخته‌ام ،

که هرچند شب

دراز باشد ،

از طلوع

دست نمی‌کشد

و «ز» را

از زخمی

که بر شانه‌های انسان

دهان گشوده است ،

اما هنوز

توان برخاستن را

از او نگرفته است

«ا» را

از امید آموخته‌ام

از آن چراغ کوچک

که در بلندترین شب‌ها

در پنهان‌ترین گوشه‌ی دل

خاموش نمی‌شود

«د» را

از داد آموخته‌ام

از فریادی

که قرن‌ها

در گلوی ستم‌دیدگان مانده است

و روزی

راه خویش را

به روشنایی

باز خواهد کرد

و «ی» را

از یقین آموخته ام ،

یقین انسان

به اینکه هیچ زنجیری

ابدیت ندارد،

هیچ دیواری

تا آسمان ادامه نمی‌یابد،

و هیچ شبی

نمی‌تواند

طلوع را

برای همیشه

به تأخیر اندازد

من

آموزگار همین پنج حرفم:

آفتاب،

زخم،

امید،

داد،

یقین ،

پنج حرف،

پنج منزل انسان

از تاریکی

تا روشنایی

و چون کنار هم می‌نشینند،

نام رویایی را می‌سازند

که انسان

هزاران سال است

برای آن

برمی‌خیزد

« آ – ز -ا – د – ی » آزادی .

میترا وصال

لندن – انگلستان

۲۳ سپتامبر ۲۰۲۶

09 اکتبر
۱ دیدگاه

حنایِ خون

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

حنایِ خون

 حنا بر دستِ  میهن خونِ پاک است

 که عطرِ عیدِ آن باروت و خاک است

بیا    ای  نو  بهارِ    صلح    و  شادی

که کابل سینه‌اش صد چاکِ چاک است

 مبارک  کی  بُوَد  عیدی  که خونبار

 ببارد   آتش   از    سقفِ   شبِ تار

 کجا شایسته باشد شور و مستی

 در آن شهری که دارد زخمِ بسیار

ولیکن   کابلِ   من مهدِ شیر است

 که در زنجیرِ خون همچون امیر است

 بنازم   زخمِ   سرخ  و  فخرِ دیرین

  که دشمن پیش نامش سر به زیر است

 اگرچه عیدِ  ما با غم قرین است

 هزاران بغض در نایِ زمین است

 کمر   بربند  و  برخیز   ا ی  دلاور

 که فتحِ ما در این عزمِ متین است

 دوباره   می‌دمد  خورشیدِ خاور

 بتابد   نورِ    آن    بر   جانِ  پیکر

هما – باوری

 جرمنی

 ۱۸.۰۳.۲۰۲۶

09 اکتبر
۲دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش چهاردهم)

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

 

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
************************************
پیوسته بگذشته :
سه شخصیت نخبه ی هراتی که
.
امسال صد و سی ساله شدند.
———————————
در سده ی نزدهم دانش و تکنولوژی به سرعت توسعه یافت و در قرن بیستم بیشتر رشد کرد و اینک در قرن بیست و یکم این پیشرفت شتابناکتر شده است. انگار گذار از یک قرن به قرن دیگر مولود پدیده های جدید است.
در سال ۱۸۹۶ در هرات سه نوزاد چشم به جهان گشودند و پدر و مادر بر آنان این گونه نام نهادند: عبدالمجید، دوست محمد و صلاح الدین. اولی فرزند عبدالحکیم هراتی تاجر نامدار زمان خود بود. دومی در یک خانواده نظامی به دنیا آمد و سومی در دودمانی فاضل و دانشمند.
پدر صلاح الدین مفتی سراج الدین سلجوقی مردی عالم و مشهور بود. اگر در نظر بگیریم که در آن زمان صد و سی سال پیش شمار خانواده های با سواد در ولایت هرات از شمار انگشتان دست و پا تجاوز نمی کرد، آنگاه معلوم می شود که چه اقبالی داشتند این نوزادان که در خانواده هایی درس خوانده و عالم و نامی به دنیا آمدند. از کودکی درس خواندند. تحصیل کردند و به فعالیت پرداختند.
عبدالمجید با پدرش با کاروان های اشتری میان افغانستان و ترکستان روسی در آسیای مرکزی به تجارت پرداخت. عبدالمجید حکیم زاده در تاشکند تحصیل کرد. زبان روسی آموخت و با علوم اقتصادی و مبانی علوم سیاسی و اجتماعی آشنایی یافت. فعالیت مستقل تجارتی خود را بنیاد نهاد. در همین اوضاع و احوال بود که انقلاب اکتبر در روسیه اتفاق افتاد، به مسکو رفت ، تجارت خود را توسعه بخشید.
این در روزگاری بود که لنین سیاست اقتصادی نوین یا نپ را دستور روز ساخته بود. تجارت تا حدی آزاد شد. به فعالیت های کوچک و متوسط اقتصادی اجازه داده شد. داد و ستد بازار و دوران پولی سرعت گرفت.
عبدالمجید خان هراتی که زیر نام حکیموف در کار تجارت بود ازین وضعیت به قوت بهره برد. مناسبات خود را با سفارت افغاسنتان استوار کرد. می گویند مدتی به سمت عضو سفارت هم کار کرده است. در آن وقت سردار هاشم خان سفیر افغانستان در مسکو بود. این سردار هاشم خان هم آدم جالب و کنجکاوی بوده است. استعداد و لیاقت عبدالمجید خان را در می یابد و از مشورت ها و همکاری با او استفاده می کند. عبدالمجید خان که کافی ثروتمند شده بود فعالیت های تجارتی خود را به المان انتقال می دهد و در آن کشور شرکت خود را توسعه می بخشد.
چون محمد نادر خان به قدرت می رسد و هاشم خان در سمت صدر اعظم به چوکی می نشیند به شاه مشوره می دهد که به منظور سروسامان دادن به اوضاع اقتصادی ناگوار کشور عبدالمجید خان را به کابل دعوت نماید و از وی مشوره بخواهد. نادر خان دو بار به عبدالمجید خان تلگراف ارسال می کند و خواهش می کند به کابل برگردد. عبدالمجید خان جواب نمی دهد. بار دیگر برادر خود سردار عبدالغزیز خان را که در مسکو بوده است ( شاید نزد برادر خود سردار هاشم خان آمده بود) وظیفه می دهد که به المان برود و عبدالمجید خان را با خود کابل بیاورد. سردار می رود المان و به عبدالمجید خان می گوید اوضاع کشور خیلی خراب است.
هنگامی نادر خان به قدرت رسید در خزانه دولت فقط هشت هزار افغانی موجود بوده است. عبدالمجید خان از طریق هرات به افغانستان می آید. در هرات با مشارکت تاجران هراتی عبدالخالق خان، دوست محمد خان ایماق، سید عظیم و سید کریم، جعفر مختار زاده، غلام حیدر مختار زاده و دیگران یک شرکت سهامی تاسیس می کند. همکاری تاجران قندهار و کابل را نیز در این پروژه جلب می کند. پنج ملیون افغانی در شرکت تهیه می شود. دوملیون هم دولت سهم می گیرد.
با این هفت ملیون آستین ها را بر می زنند و به کار می پردازند. بانک ملی تاسیس می شود. سپس افغانستان بانک. سرمایه ابتدایی افغانستان بانک را هم بانک ملی تهیه می کند. با همین هفت ملیون سرمایه بنیاد صنایع و زراعت صنعتی و انرجی افغانستان گذاشته می شود. شرکت نساجی تاسیس می شود. کارخانه های نساجی پلخمری، گلبهار، پشمینه بافی قندهار، کارخانه سمنت پلخمری، مرحله اول پروژه هلمند، کارخانه های برق چک وردک، سروبی و پلخمری، کارخانه قند بغلان، شرکت پخته کندز ساخته می شود و به فعالیت می پردازند.
بانک ملی به همکاری حکومت انحصار شکر، مواد نفتی، موتر را در دست می گیرد. نرخ شکر از سیر ۱۰ افغانی به ۸ افغانی و نرخ موتر سواری شورلیت از بیست هزار افغانی به ۱۲ هزار افغانی و نرخ پترول فی لتر از ۹ افغانی به ۶ افغانی کاهش می یابد.
این دوره را می توان دوره تمرکز قدرت سیاسی توام با نوعی استبداد و استقلال نسبی فعالیت های غیر متمرکز اقتصادی تعریف کرد. چنین تجربه هایی در کشورهای زیادی جریان یافته است که بنیاد ترقی های بعدی را تامین کرده است.

این بحث ادامه دارد. . . 

09 اکتبر
۱ دیدگاه

 درجستجوی آفتاب

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

غزل عرفانی از  محترم شیخ مولوی خنجری

 درجستجوی آفتاب

ذرهٔ   در  جـــســتــجــوی آفــتــابــم آفتاب

در میان  صد بلا در  پیچ  و  تابم  پیچ و تاب

هــمــچــو نَــی در فــــرقـتِ آن نَی سِتان

می کنم من آه و ناله دل خرابم دل خراب

گر چه من خاکم ولی  از  هِمّتِ  والا ببین

در فـلـکـهـا   مــــــایهٔ  صد  انقلابم انقلاب

گرز دل آهی بیرون آرم بسوزم خشک و تر

آنقـدر آتش بـه دل دارم کـبـابـم مـن کـبـاب

خفته در خواب گرانم صد خطر اندر کمین

کاروان ها در گذر من مست خوابم مست خواب

نـعـرهٔ پُــر ســوزی بـلالـی مـــرا بـیـدار کـنـد

مست و لاّیَعقِل فِتاده بی شـرابـم بی شراب

نـاخـدائـی کـو که تا ساحل رساند کشتی ام

گـــر نـیـابـم دسـتـگـیـری غـرق آبم غرق آب

خـنـجـری ره گُــــــم نـمـودم در بیابان طلب

از پَیِ مـطـلـوبِ خود در اضطرابم اضطراب

 دعا گوی تان

شیخ مولوی خنجری

کابل – چهار دهی

09 اکتبر
۳دیدگاه

ایمان  و  تفکر 

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

ایمان  و  تفکر 

یک عمر عبادت کن  یک لحظه  رود  بر باد

هر   گونه   مشقت کن  بر پا نشود  بنیاد

اندیشه گرت   نبوَد  ، هر چند  به پا دینت

ویرانِ   وجودت    را  هرگز   نشوى   آباد 

خوشتر  ز تفکر  نى بر روح  و روان کارى

بهتر   ز تفکر  نى  در صحن  جهان استاد

زین شیوه ى شیوایى بى شک به خودت آیى

آیینه چو صافى شد بهتر کند استشهاد

هر جا که بخواهى رو، هر گونه بخواهى شو

از عقل و تفکر جو اى جان به رهت امداد

اندیشه ندارد  گر  آن  سجده   مى ارزد

رکعت به هزاران  و گر سال  بود هفتاد

ایمان  و  تفکر  را  با   هم    بنما   پیوند

زین وصلت  فرخنده  عالم  بنما  دلشاد

اندیشه و ایمانت گر دست  یکى باشد

نام تو نمیران است هر چند  تنت برباد

شیبا رحیمی

09 اکتبر
۳دیدگاه

چشمانم

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

چشمانم

آن دو پرنده ی

پر صدا

و آن دو پیامبر

قصه ها

در شب های تیره

ازدامانش

ستاره میبارد

و در قلب های گرم

ستاره می کارد

و هنوز منتظر است

تا تو برگردی

و ستاره بارانت کند

 

هما طرزی

نیویورک

۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶

 

My eyes 

 , Those two clamorous birds

 ; Those two prophets of tales

 , From their embrac

, Stars rain down in the dark of nigh 

;And stars are planting in warm hearts

And still, they wait

,For your return

.To shower you with stars

Homa Tarzi

New York

September 29, 2026

 

09 اکتبر
۳دیدگاه

ستارۀ شام !

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

ستارۀ شام !

شعـــر  مـن   شعـر عــاشـقـانــۀ  من

راز  هـــــای  دل   شــبـــانـــــۀ مــن

می رســـد  تــا   دیـار  پــر غــوغــا

غــــزل  و  واژه   و تــــرانـــۀ  مـن

مــی درخــشـــد   ســتــارۀ   شــامم

در  بســاط  غـــزل  بـه  خــانــۀ من

بــه ســراغـم   و گـر شــوی روزی

بــاز پــرس  از صبــا  نشــانـۀ  من

خسته ام زین همه  هیاهـیــوی دهر

از دورنگی و فــتـنه  در زمانۀ  من

تـــا کــجــا می بــرد  فــلک  ره من

بــاســـرود وحــدیــث عـاشقانۀ من

 می برد کاروان“عزیزه“شام وسحر

اشــک جــــاری دانـــه دانـــۀ مــن

عزیزه عنایت

۲۰۲۶/۹/۱۲

09 اکتبر
۱ دیدگاه

نقش پای سرگردان…..

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

نقش پای سرگردان…..

زمین  از  تشنگی  و  بوسه ی  باران بگو با ما

ز رقص ریشه ها با چشمه ی پنهان بگو با ما

دگر خمخانه ها، میخانه ها، بیگانه با مستی ست

ز تاکستان و می خواران و بدمستان بگو با ما

اگر   آزادی  بی قلب  ،  بیگانه  ز  عشق  آمد

ز  شلاق  و  ز قفل  و  کنده و  زندان بگو با ما

فقط  گهواره  ها خورشید ها را در بغل دارند

ز شور  کودکان  مست فردا خوان  بگو  با ما

بر این آفاق، بی دردی چو ابری سایه افکنده

ز درد   زندگی   بخشای بی درمان بگو با ما

از این آرامش پوسیدن پنهان دلم تنگ است

ز دریا  و   نهنگ و  موج و از طوفان بگو با ما

تمام راه  ها یک سر  به اول  باز  می گردند

ز   راه   رفته   تا اعماق  بی پایان  بگو با ما

بزن نبض زمین، برخیز از کومای خاموشی

ز شرق بی غروب و ظلمت ویران بگو با ما

به جنگ گله های گم شده در شب* بده پایان

از آن خورشید ها در قامت انسان بگو با ما

ز فردای که هر سو زندگی در رقص و جولان است

ز مرگ نظم دار  و دفن  قبرستان بگو با ما

بگو از ما به ما، دیریست بیگانه ز «ما» هستیم

ز« ما» گشتن ز «ما» بودن، ز «ما» سازان بگو با ما

چه سود از چلچراغ کهکشان خفته در ظلمت

ز گوگردی که می گردد، دمی خندان بگو با ما

به این پرسش که نازل گشته بر آفاق بی خورشید

جوابش را به نقش پای سرگردان بگو با ما

فاروق فارانی

آگست ۲۰۲۶

* منظور از «گله های گم شده در شب»، همان قوم‌گرایانی است که در گام اول دشمن همان قومی اند که گویا « نمایندگی » آن را ادعا دارند.

09 اکتبر
۱ دیدگاه

سرگرمی این هفته ،بازی با اعداد ۱ – ۶

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی ،

اینک سرگرمی فکری این هفته را خدمت شما

خوبان پیشکش می نماییم.

*************************

با حل معما ها و بازی های آرامش بخش روزانه

می توان مغز را تقویت کرد.

 بازی با اعداد ۱ – ۶

اعداد از ۱ الی ۶ را در دایره ها طوری جابجا نمائید که

جمع نمرات از هر طرف ضلع مثلث ۹ شود.

———————-

 

جواب در هفته آینده …

07 اکتبر
۱ دیدگاه

حل معمای کلمات تصویری شماره (۶)

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر: چهارشنبه مؤرخ ۱۵ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷  اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی عزیز

اینک حل معمای هفته قبل را خدمت شما پیشکش

می نماییم.

 

 حل معمای کلمات تصویری شماره (۶)

 

07 اکتبر
۳دیدگاه

تمنا

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر: چهار شنبه مؤرخ ۱۵ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷  اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

تمنا

اگر به  شوخی   بجلوه ای  کشد  در اتش خیال مارا

سپند اسا به شیون افتم قبول  کردم  چنین جفا  را

اگر بسوزم  سپند   اسا  به مجمر   او   ز  پای تا سر

جفا نگویم   که  کفر باشد   مگر  خیالش  کند  مدارا

به دشت خلقت برهنه پایم  زخار  نعلین و  پارسایم

هوس گران کرده بار دوشم دراین مسیری که نیست پیدا

به بزم شوقش چو شمع سوزان گرفتم اتش بسر که یابم

ز برق یک جلوه ی جمالش ز خویش رفتم زهی تمنا

کی ام من ان ذره ی که نبود مرا مقامی به بزم خلقت

مگر که تابد شعاع لطفش به جرقه ی باکمی مدارا

شکسته ام من غرور نفسم ازین هوا های محو فرجام

که تا به شاخ امید فضلش چو بلبلی سازم اشیان را

به هر دری سر ، زدم   که یابم  مکان اظهار التجایم

به دیر و معبد نیافتم   ره که  جایگاهم   نباشد اینجا

ولی امیدم به لطف ذاتش به عفو بخشش ز بدو خلقت

نیافت سستی دراین تکاپو که نیست اینجا مجال حاشا

ز قیر   عصیان   سیاه   رویم ره نجاتم   چگونه جویم

زخجلت خود به دوش دارم ازاین مذلت  ردای سودا

ز اسمان  هوا  گذشتم به   خاکدانی   مکان   گزیدم

که ره بیابم   زفیض جودش  به خلوتی با چنین تمنا

زدوده ام من به اشک، زنگار   ز قلب  آیینه ی خیالم

که بینمش با بصیرتی کاو،(که او) روا بدارد بچشم عمیا

زبون هنگامه های رنگم  دراین   جهانِ   پر از هیاهو

امیدوارم    که    ره بیابم   به خلوتی   همدلانه   تنها

شکسته زنجیر خود پرستی رها ز قید هوای نفسم

من ان غباری که هست گشتم ز کاروان ومسیر رویا

به بحر اندیشه غرق دریا دراین تلاطمگه   ی حوادث

که اهل ساحل نظاره گر،بی، تفاوت اسا کند تماشا

مختار دریا

شامگاه ۷اکتوبر ۲۰۲۶

بحیره ی اونتاریو

07 اکتبر
۳دیدگاه

نغمه‌ای در خزان، به شوق وصال

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر: چهارشنبه مؤرخ ۱۵ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷  اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

نغمه‌ای در خزان، به شوق وصال

صبحِ  پاییزی،  دلم  شد غرقِ شوقِ یک بهار

باغِ    خاموشِ   دلم    شد   منتظرِ  یک  بهار

برگِ   زردِ  باغ   می‌رقصید   در   آغوشِ   باد

هر درختی می‌سرود از عشق و شورِ یک بهار

کودکان با خنده‌های خویش  می‌کردند بازی

خانه می‌شد غرقِ شادی، در حضورِ یک بهار

مادر از  لبخندِ  طفلان ، شادمان   و   دل‌نواز

پدرش  لبریزِ   مهر   و   چشمِ  او سویِ بهار

در نگاهِ   کودکانه  ، شورِ   فردا موج داشت

زندگی   می‌کرد   در دل  ، آرزویِ  یک بهار

لیک ناگه یادِ آن  فرزندِ   دور  از خانه   شد

دیده‌ها  را   برد   سویِ  کویِ  دورِ یک بهار

او ز یار و خانه و از   سرزمینِ   خویش دور

لیک دل با ماست، در اندیشهٔ نورِ یک بهار

گرچه جسمش   دور مانده  از دیارِ مادری

نام     او   باشد   همیشه در دلِ ما یادگار

دوریِ او گرچه بر دل سایه‌ای از غم فکند

در دلِ  ما   زنده    مانده   شعلهٔ   امیدِ یار

هر نسیمی کز میانِ برگ‌ها آهسته رفت

می‌برد  پیغامِ   ما را سویِ  آن فرزندِ دور

ای مسافر   ، ای   عزیزِ خانه  و آرامِ جان

خانه چشم‌انتظار توست، بیا ای شهریار

بازگرد و خانه    را از   نورِ   دیدارت پر کن

تا شکوفا گردد این ویرانه همچون نوبهار

خزان گر برگ‌ها را بر زمین افکنده است

در دلِ   ما   سبز مانده    آرزویِ    روزگار

ما به فردای وصالت دل نهاده، منتظریم

تا رسد از راه، آن صبحِ   پُر از نور   و بهار

ای خدای مهربان، بر حالِ ما رحمی نما

راهِ او را بازگردان   سویِ   آغوشِ   دیار

تا دوباره گردِ هم آییم در  یک خانه شاد

تا شود خاموش، این اندوهِ دوری و انتظار

قصهٔ ما قصهٔ عشق است و صبر و دل‌سپاری

قصهٔ   یک   خانواده  ، در غمِ  هجرانِ یار

گر خزان آید، به دل امیدِ فردا زنده است

بعد هر شامِ سیاهی می‌رسد صبحِ بهار

تا بماند    یادگاری   از   محبت  ، از   وفا

نغمه‌ای در فصلِ خزان، در آرزویِ یک بهار

هرچه باشد فاصله، آخر رسد روزِ وصال

ختم گردد قصهٔ هجران، به لطفِ کردگار

از دلِ «فائز» برآمد این سرودِ عاشقانه

با    تمنای   وصال    و   با   امیدِ  کردگار

خلیل الله فائز تیموری.

خزان ۱۴۰۴ هجری شمسی 

تهران –ایران.

 

07 اکتبر
۱ دیدگاه

دُر فشانی های جهادی

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ ۱۵ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۴ کتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

دُر فشانی های جهادی

*******************

ما دیده ایم که  کابل   زیبا  خراب شد 

زین   درد  جانگداز ، دل  ما  کباب شد 

ریش و پُکل بجای دریشی رواج یافت 

فورم فرنگ رفت و نقشی  بر آب شد 

در جاده ها و کوچه ها، همه جایئکه بنگری 

زن‌ها و دختران همگی با حجاب شد 

چون پای زن برهنه بود بهتر از جوراب 

زآنرو به بانوان همه منع جوراب شد 

ویرانه اش بخاطر ( توریزم ) کرده ایم 

ز  آبادی    دوبارهٔ   آن   اجتناب   شد 

چون هیچکس نماند به شهر و به روستا 

بی مکتب و مدارس و درس و کتاب شد 

از تیلفون  دگر   نبود  لین و  پایهٔ ای 

از بهر رختشویی همه اش طناب شد 

نرخ و نوا اگر که دو چند گشت و  شد سه چند 

( بی پشتوانه ) در عوض اش  نوت چاپ شد 

دروازه ها    و     میز   ادارات  دولتی 

در پوسته خانه ها همه اش تختخواب شد

در جاده های شهر دکاکین در گرفت 

( کانتینر )   زیاده   تری  انتخاب  شد 

چون لین های برق فروش زیاد داشت 

زآنرو   بدون  کیبل  و برق و  آب شد 

در آسیاب   و شینه و چارآسیاب ما 

آدم  بجای  گندم  و جو آسیاب شد . 

صابر هروی

مجموعه ( افغانستان یا طشت خون )