۲۴ ساعت

12 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش (بخش سوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

برویم سراغ شعر ، شاعری و سرودنش.

علاقه هما به ادبیات فارسی در مدرسه بقیه مضامین را گاهگاهی تحت شعاع قرار میداد. چنانچه معلم ادبیاتش در لیسه ذرغونه که برای مدت شش سال معلمش بود بانوی نازنین (حضرت جان مستمندی) بود که هما همیشه بالاترین نمره کلاس را می آورد. و همیشه مورد علاقه و تشویق معلمش قرار می گرفت. هما به این معلمش علاقمندی خاصی داشت که این رابطه تا آخرین سال های اخیر زندگی بانو حضرت مستمندی در امریکا ادامه داشت.

هما نخستین شعرش را در یازده سالگی برای خواهر زاده اش سرود و سخت مورد تشویق والدین قرار گرفت. ولی خودش هنوز سرودن شعر را جدی نمی گرفت.ولی همیشه با شعر سرو کار داشت و به غزلیات حافظ خیلی علاقمند بود. در این مورد خودش چنین گوید:

از کودکی دوست داشتم غزلیات حافظ را به خوانش بگیرم . ونخندید که اگر بگویم که همیشه فکر می کردم که حافظ یکی از غزلیاتش را برای من سروده:

زلف آشفته و خوی کرده وخندان لب ومست

پیرهن چاک و  غزل  خوان صراحی در دست

هر بار که این غزل را می خواندم سعی می کردم موهایم را آشفته سازم و یخن پیرهنم را باز کنم…. 

دوره مکتب به پایان رسید و در بهار۱۹۶۹ هما وارد دانشگاه کابل گردید و دنیای جدیدش آغاز گردید.

همان ماه (حمل) فروردین بود که هما تازه وارد دانشگاه شده بود و آغاز ۱۸ سالگی اش بود حادثه بزرگی در زندگی اش رخ داد که تمام سرنوشتش را زیر و رو کرد و آن مرگ ناگهانی مادر جوانش بود که هنگام مرگ فقط ۵۷ سال داشت. آنجا بود که پناهگاه هما شعر بود و سرودن . شب و روز اشک می ریخت و می سرود.

پدر که متوجه این تغیر ناگهانی در او شده بود در این راستا تشویقش میکرد و وادارش می نمود که اشعارش را بدست چاپ سپارد.

نخستین چاپ سروده هایش با مجله( پشتون ژغ) که مربوط ریاست رادیو کابل و با سرپرستی آقای ناصر طهوری بود آغاز گردید که تا زمانی که هما در کابل بود در هر شماره این مجله یکی از سروده هایش به چاپ می رسید.

سروده هایش پر از نو آوری بود که احساس زن بودن  را آزاد و بی پرده بیان میکرد. که با شور بختی و به دلیل مهاجرت های پی هم از آن سروده ها تعداد کمی در دست است که در کتاب (شکوه برف ها) به چاپ رسیده.

در اینجا چند نمونه از آن سروده های قدیمی اش را که در کتاب (شکوه برفها) آمده باهم مرور می کنیم:

درقسمتی از نخستین سروده به چاپ رسیده اش زیر نام ( پیچک) چنین می گوید:

پیچک 

…آرزو دارم که پیچک شوم

تاچون  پیچک

بر پیکرت بپیچم

ترا در آغوش گرمم جا دهم ،

 ببوسم

ونغمه ی عشق را

برایت زمزمه کنم

۲۹ سرطان ۱۳۴۸ کابل

چاپ اول اسد ۱۳۴۹

پشتون ژغ

 

و در سروده دیگری چنین گوید:

 

سایه ی خنده 

سایه خنده ات بردشت شقایق ها افتاده

و نفس های گرمت نسیم عشق را

نوازش میدهد –

                    پاک و گوارا

و بوی تنت مرا همبستر است

در شب های تنهایی 

بیا و روزم باش

در تاریکی و سیاهی

در زمستان دوری

بوی تنت بهار منست

ای پاکتر از پیام خدایی …

۲ ثور ۱۳۵۰ کابل

چاپ اول سرطان ۱۳۵۰

پشتون ژغ

و در این سروده از پیوندش با طبیعت چنین گوید:

مهمان چر چرک ها

و من امشب مهمانم.

مهمان باغ

و مهمان چر چرک‌های درختان گیلاس.

و مهمان هوای خنک و صاف پغمان*!

چر چرک‌ها مرا به عشق بازی دعوت کرده اند

چر چرک‌ها زبان مرا می‌‌فهمند!!!

و من از خوشه‌های گیلاس‌های خوش مزه

گوشواره ساخته ام،

 تا خود را برای مهمانی چر چرک‌ها آما ده سازم.

و از پوست خشکیده چر چرک‌ها –

                    برایم گل سینه ساخته ام.

باغبان بخواب رفته،

پدر سخت مشغول مطالعه است،

شاید کتاب تازه‌ای می‌‌نویسد؟

انگار همه شهر در خواب اند…

و من دستان گرمم را –

         در آب “چشمه دلاکان”* فرو می‌‌برم.

از سردی آب

سرا پام می‌‌لرزد،

و از سرما بخود می‌‌پیچم.

عابری مست از کوچه می‌ گذرد و زمزمه می‌‌کند:

چون جان خراباتم

جانان خراباتم… 

و چر چرک‌ها با او هم آواز اند.

و من امشب مهمانم،

و تو مهمان منی !

وه که چه مهمانی …؟

من وتو و چر چرک ها،

 و گیلاس ها،

و آب چشمه دلاکان،

و مستی در کوچه،

بله !همه مهمان خرابات چر چرک‌ها شده ایم.

 

۲۸ جوزا ۱۳۵۰ پغمان

چاپ ۱۶ اسد ۱۳۵۰

پشتون ژغ

  او از واژه های جدیدی چون انفجار و سگرت می گفت که کاملا جدید بود:

انفجار

من دیگر میترکم …

روح من آماس کرده

قلب من آماس کرده

و زندگی‌ …

دیگر از تفت و بوی گندیده یک عشق ،

از گاز های متعفن لجنزار یک یاد ،

یک زمان

،یک شور و یک مستی ،

از عطر های کهنه وجود ،

و گل های فرسوده یک مرد ،

دو مرد ،

سه مرد ،

و باز هم مرد .

و پریشانی من …

و من آماس کرده ام

 

به بزرگی یک عشق …

و میترکم ،

و منفجر می‌ شوم

به سادگی یک احساس

و دیگر از تفت ها و گاز های مسموم

و عطر های بد بو

و گل های بیجان

و یاد ها بیزارم …

همه دارند میترکند

و من انفجار زندگی‌ را

با چشم های سیاه خودم می‌بینم

و انفجار تو را

و انفجار خودم را

و همه مردمان شهر را

و از انفجارم چه لذتی میبرم …

با شکوه و جاودان …

۶ ثور ۱۳۵۱ کابل

چاپ ۱۶ قوس ۱۳۵۱

پشتون ژغ

سگرت

زندگی‌ من سگرتی را ماند

که هر لحظه ،

کسی‌ به آن پکی میزند

و می‌گذرد

 

یکی دوده ام را

آهسته آهسته فرو می‌ برد

و دوباره به هوا پراگنده میکند

آن دیگری لحظه ی پکی میزند

و رو بر میگرداند

آن یکی چنان در دل فرو می برد

که یاری بر آمدنش نیست

 

و دیگری چنان عمیق فرو میدهد

که تمامی وجودش را

دوده عشق می‌ پوشاند 

و درتمام هستی اش

مرا مرور میکند

و  من این سگرت خوش آب و رنگ

هر لحظه

بیچاره ی دیگری  را

به خودم معتاد می‌سازم

 

۲۴ ثور۱۳۵۲ کابل

 

از اجتماع گله مند بود واز بد نامی عشق چنین میگفت:

 

 نخستین گل عشق

وقتی عاشق بودنم را

محکوم می‌ کنند

و عشقم را به تازیانه میکشند

وقتی با طعنه و تهمت

مرا در بازار به نمایش می‌ گذارند

با صدای بلند

نخستین گلهای عشقم  را دسته می‌کنم

و در سبد شعر

به بازار عاشقان

هدیه  می‌ کنم

تا روزگار ما را از یادش نبرد …

۳۱ اسد ۱۳۴۸کابل  

چاپ ۱ سنبله ۱۳۴۹

پشتون ژغ

هنوز

من عشق را برای تو تکرار کرده ام

من خویش را برای تو بد نام کرده ام

من هستی‌ وجود خودم را به پاس تو

با آن همه گناه

با آن همه صفا

با موج‌های گندیده اذهان اجتماع-

                                بر با د داده ام.

حالا بیا ببین:

من شعر را برای تو تکرار می‌‌کنم.

من شعر را برای تو‌ای جلوه‌ ی محال

ای مظهر صفا

وی مظهر سرور

با این همه خیال

با این همه جلال

در لای دوده‌های سیاه نگاه خلق-

                             تکرار می‌‌کنم.

۱۹ قوس ۱۳۵۱ کابل

چاپ :کتاب شاعران در کابل توسط آقای نعمت حسینی

مجله بررسی کتاب درآمریکا  ۲۰۰۷

در فرانسه نخست در کتاب(شعر زنان افغانستان) توسط مسعود میر شاهی در سال ۱۳۷۹ با ترجمه به زبان های انگلیسی و فرانسوی.  باردوم  هم در فرانسه در کتاب ( اشعار زنان افغانستانی) توسط لیلی انور در سال ۲۰۲۱ به زبان فارسی و فرانسوی

 گاهی از معشوقش چنان گله مند بود که چنین میگفت:

تهی

 از شکوه عشق،

و ز شراب شعر،

خانه‌ام تهیست.

شهر من تهیست.

وه که این دلم:

از (تو) هم تهیست!

عشق تو کنون-

                   مرده در دلم

یادگار تو:

آن شکوفه‌های سیب سرخ،

عطر دلنشین میخک سفید،

و آن کتاب سبز رنگ،

و آن شقایق قشنگ،

پیش من، دگر :

نیست با شکوه

نیست جاودان …

وای من ، که مرد در دلم امید زندگی‌.

دیگر آن نگاه مست تو :

رخنه‌ها به روح سرکشم نمی کند.

و آن دو چشم تو

که گه به رنگ آسمان پر ستاره بود ،

 گاه هم به رنگ دشت‌های سبز، 

در سرود‌ه های من:

رنگ جاودانگی ندارد این زمان…

چون بگویمت…؟

این دل تهی…

جای خویش را به دیگری سپرده است !

تا که پر شود:

از شراب عشق دیگری-

                 از تو شد تهی

                 از تو شد تهی

۲۳ حمل ۱۳۵۰ کابل

چاپ ۱۶ جوزا ۱۳۵۰

پشتون ژغ

 

نفرت

 برو ای مرد! برو یکه و تنها بگذار

باز در کلبه ی من کعبه ی من پا مگذار.

تو دگر نیستی‌ آن مظهر هستی‌ و امید

 تو دگر نیستی‌ آن معنی‌ عشق

 تو دگر نیستی‌ آن جلوه ی یاد

تو دگر نیستی‌ افرشته ی من

تو…دگر شیطانی!

 

تو نکو یان جهان را همه والا بودی

و تو خوبان جهان را همه مظهر بودی

تو، ز هر خوب که در عالم بود:

در نگاه دل من، از همه برتر بودی

 

برو‌ای مرد! برو، دور برو

دگر اندیشه مکن:

به من و شور من و شادی من

من دگر نیستم آن دختر خاموش که در بند تو بود.

 

برو ای مرد! برو باز چرا آمده یی ؟

باز امید چه داری ؟ به کجا آمده یی ؟

باز امید همان دخترک مستت هست ؟

یا که با یاد دگر، خانه ی ما آمده ای  ؟

باز گویم به تو صد حیف ، خطا آمده ای  ؟

 

من دگر نیستم آنی که تو می جو یی باز

تو برو، دور برو، جای دگر خانه بکن

 در دل دختر خوش باور دیگر حالا:

با دو صد مکر و فسون ، لانه بکن !

 

۲۵ جدی ۱۳۵۱ جلال آباد

چاپ ۱۶ حوت ۱۳۵۱

پشتون ژغ

 

همزمان در ژوندن و مجله اردو مجله میرمن و روزنامه کاروان اشعارش به چاپ می رسید:

تکرار می ‌‌کنم

ای مرد!

در سیاهی چشمان مست تو،

صد‌ها هزار شام بهاری نهان شده

وآن  پاکی‌ و غرورکه با دانه‌های اشک

در زیر مژه ها

چون شبنم سپید،

یا گوهری اصیل

در گوشه ی صدف،

از کنج جام‌های دو چشم سیاه تو

با غم عیان شده،

من عشق را برای تو تکرار می‌‌کنم.

من عشق را برای تو‌ای روح پر غرور

ای چشمه ‌ی صفا !

وای مظهر سرور!

همچون زمانه‌های گریزنده در سکوت

زان شام‌های خوب 

وان روز‌های دور،

                     تکرار میکنم.

تکرار یک حیا،

تکرار یک صفا،

و……تکرار لحظه ها

آن لحظه ای که جان من و جان تو ز شوق

در هم نهان شوند.

وین جسم‌های غمکش و افسرده و کهن

با آن همه هوس،

با آن همه نیاز

محو زمان شوند،

من عشق را برای تو تکرار می‌‌کنم.

تکرار می‌ کنم .

۱۵ حمل ۱۳۵۱ کابل

چاپ ۲ ثور ۱۳۵۱

ژوندون

 

تو در منی

من رویدنت را در خود

احساس می‌کنم

و می‌ بینم که آهسته آهسته

سربلند میکنی

و تمامی هستی مرا فرا گرفته یی

با دستانم میرقصی

با پاهایم میدوی

و با فکرم بازی میکنی

با قلبم هم صدا شدی

و با شعرم هم نوا

تو در منی و من در تو …

 

۲۷ حوت ۱۳۵۰ کابل

چاپ حمل ۱۳۵۱

مجله اردو

 

دیوار ها

 دیوار ها نفس میکشند

تیک تاک قلب شانرا می‌ شنوم

همه پریشان ا‌ند

گلوی شانرا بغض می‌ فشارد

همه ترا فریاد میدارند ، مادر!   

دیوار ها باور ندارند که بی‌ مادرند

دیوار ها نمی دانند

که مادر ها شان

بر نمی گردند

چون من بی‌ مادرند …

۱۹ جوزا ۱۳۵۱ کابل

چاپ ۴ سرطان ۱۳۵۱

کاروان

 

این یکی از جنجالی ترین سروده هایش بود:

 

شراب آغوش

 شراب مست آغوشت

شراب گرم و مطبوع نفس‌ها یت

شراب داغ دستانت

مرا با خود

به اوج جان فزای عشق خواهد برد

و من این ساغر خالی‌

 در آغوشت

میان پنجه‌های داغ دستانت

در انبو ه صدا‌ها و نفس‌ها یت

 چو مومی آب خواهم شد‌

 و تو ای‌ مظهر هستی‌!

که اندر رگ ،رگ  تو می‌‌به جای خون بود جاری

مرا در خود-

      در آن آغوش پر مهرت

از این دنیا به آن دنیای مست و خوب خواهی‌ برد

در آن لحظه:

تو از این عشق و از پاکی‌-

                     و از خوبی‌

برایم قصه خواهی‌گفت

و من چو کودک خاموش

در آغوش زیبایت

به گرمی‌ نفس هایت

نوازش‌های دستانت

به خواب شرم خواهم رفت…

به خواب ناز خواهم رفت…

و تو با من-

                     یعنی‌ (ما)…

چه نیکو بستن یک نطفه را آغاز خواهیم کرد

بلی یک نطفه ی‌ پاک و مقدس را …

یک نطفه ی‌ معصوم و خامش را …

و یا…

یک نطفه ی‌ ناپاک و ننگین را –

              که در رگ‌های نرمش –

                       خون ناپاک تو جا دارد…

 

۲۲ ثور ۱۳۵۱  کابل

چاپ ۵ سنبله ۱۳۵۱

کاروان

یکی از آخرین مصاحبه هایش در مجله پشتون ژغ

عکسش میان شاعران افغان در نمایشگاه کتابخانه استاد خلیلی در تاجکستان نفر سوم از چپ در ردیف اول:

وقتی که در سال ۱۹۷۰جایزه بهترین شعر را برای روز مادر در دانشگاه کابل بدست آورد ، در مجله میرمن بانو (نفیسه عباسی) که سردبیر مجله بود با او مصاحبه مفصلی انجام داده و عکسش در روی جلد مجله به چاپ رساند.

مرگ مادر

 فغان که مرگ تو روز خوشم سیه کرده ست

گل جوانی من پر پر و تبه کرده ست

خراب گشت و بهم ریخت کاخ امیّدم

که غم به کلبه ی دل همچو سیل ره کرده ست

چه گویمت که ز مرگ تو بر سرم چه گذشت؟

ببین، که دخترت اکنون اسیر ماتم شد

ز آه سینه ی پرسوز، شام شد سحرم

که درد و زخم دلم بی‌ دوا ،  مرهم شد

چه بود مادر من ؟ رونق جوانی من

نوازش و سخنش، عشق و کامرانی من

عتاب او شرر خارهای  بلهوسی

نگاه او گل باغ غم نهانی من

ولی‌ گذشت دریغا،  و پر ز اشک گذشت

براه تیره ی  غم چشم انتظار مرا

ز مرگ خویش شکست او پر “هما”یش را

به باد  حادثه  بسپرد اختیار مرا

 

۲۰ ثور ۱۳۴۸ کابل

چاپ ۱۶ سنبله ۱۳۴۹

پشتون ژغ

چاپ های بعدی :

ننشریه دانشگاه کابل ۱۳۵۰

مجله یغما ایران ۱۳۵۱

مجله اثر امریکا  ۲۰۰۶

برنده جایزه اول ادبی در دانشگاه کابل

نخستین مصاحبه اش با ماری خلیلی در روزنامه کابل تایمز۱۹۷۱ 

البته آوازه سروده هایش از مرز افغانستان گذشته و به ایران رسیده بود که در مجله (اطلاعات هفتگی) مجله معتبر (سخن) و (یغما) هم نشر می شد.

 

حسرت

دلم می‌‌خواست من آن دیگری بودم

که آنوقتی که می‌‌گفتی‌ : خدا حافظ

از این یخ بسته لب هایم

 همای بوسه‌ام میکرد تا روی لبت پرواز

و بر لب‌های داغ تو

 که تابان تر ز خورشید است

همه یخ‌های دیرین آب میشد ‌‌.

و بازاین رازمی شد فاش …

و در آنگه  که طوفانی ست

یا جانبخش و آرام است

ز لب‌ها مان خدای بوسه ها

با خواهشی پویا

سرود عشق بی‌ پایان ما می‌‌کرد باز آغاز.

دلم می‌‌خواست من چون دیگری بودم

که دستت بود در دستم

 و شور عشق با ما بود.

دلم می‌‌خواست شعرت بیش از “سی‌ روز”

 از من بود.

 و آن عشقی‌ که بر ما پرتو شادی همی‌ پاشید

بر جا بود.

و آن دختر

 که روزی : بود نو روزت،

نگاری و بهاری از برایت بود،

همه چیز و خدایت  بود،

به  شهر آسمان خاطرت زیبا همایت بود:

همان می‌‌بودت و تو خود همان بودی

جهان عشق ما را آسمان بودی.

دلم می‌‌خواست من آن دیگری بودم

 و می‌‌دانم که این حسرت

چنانت در نظر آید

که دیگر هیچ نپسندی

و شاید، وای من

 زین عشق یا امید می‌‌خندی ؟

 

۱۵ جوزا ۱۳۵۲ کابل

چاپ ۱۸ اسد ۱۳۵۲

اطلاعات هفتگی تهران

 

به من بمان دردت

کنون ، بی‌ من چرا بیمار باشی‌

که دور از من تو بی‌ تیمار باشی‌

پرستارت هزاران گر بود بیش

توبی‌ من یکه و بی‌ یار باشی‌

مگر با رسم من بر روی دیوار

ز بستر ، باز در گفتار باشی‌

شوم همبستر درد تو امروز

مباد ، از درد ، شب بیدار باشی‌

بمن  مان دردت ، ای دردت بجانم

گر از دردی دمی بیمار باشی‌

اگر بیمار من باشم غمی نیست

امیدا ؛ تا تو ام غمخوار باشی‌

به رشک آیم چو دستت را بگیرد

پزشک آندم که تو تبدار باشی‌

به تب هم رشکم آید بر تن تو

نگر زنهار!تا هشیار باشی‌

که گر بی‌ من خدا هم با تو باشد

چنان دانم که با اغیار باشی‌

تو تب کردی و من مردم برایت

فدایت ، آسمان من !همایت

۱۵ جوزا ۱۳۵۲ کابل

چاپ ۱۸ اسد ۱۳۵۲

اطلاعات هفتگی تهران

 

مجله اطلاعات هفتگی:

 

مجله یغما:

 از ما مشو تو دور

      تقدیم  به استاد خلیل االله خلیلی

 

شد سالها که داشتم این آرزو بجان،

با شوق بیکران:

تا بینمت به چشم سر‌ای سرور مها ن.

دیدم ترا و بود خود این افتخار من

ای شاعر بزرگ و خداوندگار من،

ای فخر ملت و وطنم،‌ای بزرگ مرد،

ای غمگسار مردم هم روزگار من

ای مهر و گرمی‌ سخن تو دوای درد

در این دیار سرد.

در آستان شعر تو من مانده‌ام خموش،

اشکم دود ز چشم،

 قلبم تپد ز شوق،

گویی به پیشگاه تو من رفته‌ام ز هوش

ای شعر را سروش،

ای فخر این دیار،

فرزند کوهسا ر

تنها تویی ز غزنه ی محمود یادگار،

زان بلخ پر شکوه

زان بامیان و آنهمه حرمت بدشت و کوه

از آن هرات پر هنر و عزّت و وقا ر

از افتخار مردم پیشین قندهار.

از ما مشو تو دور

زیرا که جان مردم بی‌ جان ما تویی

جانان ما تویی .

زان افتخار ها،

زان شاهکار ها

دیگر برای ما

تنها بجای مانده شبح‌های  آدمی‌:

بی‌ عشق و خرمی،

بی‌ بانگ و بی‌ نوا،

بی‌ شوق و بی‌ صدا،

چون مردگا ن خموش،

 بی‌ جوش و بی‌ خروش،

آخر کجا شد آنهمه نام و نشان و شور؟

بی‌ جان و زنده ایم

یا زندگان بگور؟

از ما مشو تو دور

زیرا که جان مردم بی‌ جان ما تویی

جانان ما تویی

ای یادگار عهد قدیم و جلیل ما

نامی‌ خلیل ما

 در خاک پای شعر تو‌ای خالق سخن،

امید مردمان و خداوند گار من

این بنده‌ی ضعیف

در بارگاه مردمی و فضل تو خفیف

با دست نا‌ توان

تقدیم حضرت تو کند شعر آنچنان

پرداخته به‌ اشک

کش بافته به‌ جان

 

۲۰ سرطان ۱۳۵۲ کابل

چاپ میزان ۱۳۵۲

مجله سخن تهران

 

در این شکی نیست که هما نخستین بانوی نیمایی سرا و سپید سرا در افغانستان است وتاریخ چاپ سروده ها خود گواه بر این مدعا دارد. سروده های عریانش همیشه سبب حیرانی خوانندگانش بوده و همین اکنون هنوز عاشقانه می سراید.

در مورد انگیزه سروده های عاشقانه اش با مصاحبه ی که پسرش (صدیق) با او نموده و در کتاب (رقص شکوفه ها) زیر عنوان (گفتگو های خودمانی) جا داده شده، بی باکانه در این مورد صحبت نموده.

 

گفتگوی خودمانی

 پسرم صدیق دیشب به دیدنم آمد و بعد از گفتگو های روزمره و همیشگی و احوالپرسی و محبت در کنارم نشست و گفت:

مادر جان دوست دارم مثل  همیشه به سوالاتم صمیمانه جواب دهی.

تعجب کردم که مگر چه اتفاقی افتاده که چنین حرفی را پیش کشیده و با قیافه جدی ولی سرشار از محبت چنین حرفی را می زند. گفتم باشه تو بپرس تا جواب دهم. از جایش بلند شد و رفت تا برای خودش آب بیاورد و گفت:

مادر جان برای شما هم آب بیاورم؟

گفتم بله. ممنون. برگشت سر جایش در کنارم نشست ویک لیوان آب را هم روبروی من سر میز گذاشت و ادامه داد :

می خواهم با شما یک مصاحبه کنم چون سوالاتی دارم که هنوز جوابش را ندارم.

به خنده افتادم گفتم مصاحبه؟ با من؟ و ادامه دادم

عزیزم چرا که نه. شما بپرس و من تا آنجا که می تونم جوابت را می دهم.

از جایش بلند شد و مرا به آغوشش گرفت و گفت :

خیلی دوستت دارم.

گفتم : من هم تو را خیلی دوست دارم.

با لبخند همیشگی اش گفت:

  شما که این همه شعر عاشقانه می گویید نخست تعریف عشق را برایم بگو. تعجب کردم . دوباره گفت منظورم تعریف خودت را از نگاه یک دختری که ۲۳ سال عمرش را در کابل گذراند و عاشقانه و بی باکانه سرود. و بعد از ۷۲ سال هم هنوز عاشقانه می سراید.

متوجه شدم می خواهد فرق عشق های ما کابلیان قدیم و امروزی را مقایسه کند. گفتنم عزیزم عشق های ما بسیار رمانتیک بود.درست مثل فیلم های هندی قدیم ( البته در مورد فیلم های قدیم هندی همیشه بامن شوخی می کندو میداند که آن فلم ها را خیلی دوست دارم چونکه با آن فلم ها بزرگ شده ام ) و ادامه دادم که ما وقتی عاشق می شدیم … با کمال احترام حرفم را قطع کرد و گفت خواهش می کنم در مورد خودتان بگو نه حرف های کلی.

 در دلم گفتم عجب گرفتار شدم . خدا یا امان از نسل امروز. گفتم آهان منظورت عشق… فهمیدم .

گفتم از دیدگاه من عشق یک نیرو یا انرژی کشش دار بسوی یک شی  یا انسان یا … باز دوباره گفت خواهش می کنم بگویید که وقتی نخستین بار عاشق شدی چه چیزو یا چه حالت غیر منتظره و یا شگفتی را تجربه کردید؟

 دیدم چاره ای ندارم جز اینکه برگردم به سال ۱۹۶۹.او مرا خلع صلاح کرده بود و جز حقیقت گویی چاره ای نبود و طفره رفتن کاری را از پیش نمی برد. و من که همیشه جواب هایش را صادقانه داده ام حلا چرا طفره روم. گفتم خوب گوش بده این قصه ها راز های منست که کسی تا به حال از آن خبری نداردو حالا برای نخستین بار برایت می گویم.

تازه ۱۸ ساله شده بودم که مرگ ناگهانی مادرم در بغداد زندگی ام را کاملا عوض کرد . از یکسو وارد دانشگاه شدم و در ماه بعد مادرم را از دست دادم…

احساس تنهایی عجیبی می کردم شب و روز می سرودم واشک می ریختم واگر حقیقت را بگویم در آشفته حالی و بیقراری خاصی بودم که نمی توان با کلمات بیان کرد. دختری بودم ناز نازی و بی تجربه که به غیر از درس به چیز دیگری توجه نداشتم. تا اینکه یکروز با شخصی که از آشنایان ما بود و شاعر هم بود روبرو شدم  او گاهگاهی شعر هایم را نظر به پیشنهاد پدرم می خواند . برایم شخص جالبی بود بسیار متین و تحصیل کرده وشیک وخوش صدا وجالب البته از من چندین سال بزرگتر بود و چشمانش هم آبی بود . پسرم گفت خوب چشمانش آبی بود که مهم نبود در موردش بیشتر بگو . گفتم اتفاقا من عاشق چشمانش شدم که آبی بود. یعنی هر جا می رفتم او جلوی چشمم بود و وقتی به آسمان نگاه می کردم بیاد چشمان او می افتادم  اشکم سرازیر می شد .هر وقت به بند قرغه برای چای دیگر می رفتیم باز هم همین بساط بود. کابل هم که همیشه آسمانش آبی و بدون ابر بود.

 تعجب کرد و گفت چرا؟

گفتم چون آسمان آبی مرا بیاد چشمان او می انداخت. هردو خندیدیم گفتم وقتی می گویم فیلم هندی منظورم همین است . حالا فهمیدی؟ گفت خوب برایش گفتی که دوستش داری؟ گفتم نه. پرسید چرا؟

ادامه دادم… در آن زمان ما به مردی نمی گفتیم که دوستش داریم . باز تعجب کنان گفت : هیچ وقت ابراز نکردی گفتم باور کن نه. او انگیزه بزرگی برای شعر هایم شد. و اشعار زیادی را برایش سرودم . ای که چقدر عشق های ما معصومانه و کودکانه بود ولی خیلی زیبا و افسانوی… آن احساس که مرا وادار به سرودن میکرد همان عشق بود.

گفت پس اون شعر های اولیه ات که از آسمان آبی و چشم آبی گفتید برای او بود. گفتم بله عزیزم.

هردو آب مان را نوشیدیم . مدتی سکوت کرد ومن هم بفکر دانشگاه و چای سبز خوردن در کافه زیر درخت ها  و شاخه های بید مجنون و عطر میخک سپید وکتابخانه و دوستانم ناجیه و نعیمه افتادم وکتابچه های شعرم  و چشمان آبی ووووو پروازی به آن دیار کردم. 

دوباره به سوالاتش ادامه داد و مرا دوباره به نیویورک آورد…

مادر جان بعد چه شد؟  گفتم او به امریکا رفت و من به درسم ادامه دادم . دوباره پرسید نمی فهمم که چرا برایش نگفتی… خوب بعد چه شد؟ کمی فکر کرد و گفت شعر پیچک را هم برای او گفتی ؟ گفته بله . گفت در مورد این شعر برایم پیشتر بگو( پسرم شعر پیچک را به انگلیسی ترجمه کرده). گفتم در حویلی ما سه درخت ناژوی بزرگ بود.  در کنار یکی از این درخت ها تاک انگور بود انگور (غوله دان) و این انگور عاشق ناژو شده بود و با پیچک هایش خودش را به او رسانده و تمام قامت ناژرا در بغلش می فشرد و با او عشقبازی می کرد. از عشق چنان مست بود که انگور هایش را حاضر بود زنبوران بخورند وفرزندانش قربانی عشقش شوند ولی دست ازعشق ناژو بر نمی داشت. ما هم کاری به او نداشتیم. آنگاه بود که دیدم که پیچک تاک از من خوشبخت تر بود که می توانست عشقش را در آغوش گیرد و با او عشق بازی کند.

پسرم صورتش را به من نزدیکتر نمود و پیشانی ام را بوسید و گفت واقعا که رمانتیک بودی و هستی … خوب بعد چه شد؟ گفتم:

سال بعد دوباره عاشق شدم . اینبار یکی از استادانم بود. حرفم را برید و گفت حتما به او هم نگفتی ؟

گفتم معلوم است که نگفتم . او هم به امریکا رفت . خندید و گفت همه راهی امریکا بودند….

بعد چه شد؟ او را هم خیلی دوست داشتی گفتم بله ولی شاید احترام بیشتر می چربید تا عشق. شعر هایم هم زیاد انقلابی نبود…

این هم گذشت تا سال بعد… باز هردو خندیدیم . گفت هان حالا فیلم هندی تبدیل به سریال شد.

آنقدر خندیدم که گفتم وای از دست تو پسر…با شوخی پرسید خوب سال بعد چه شد گفتم باز عاشق شدم و اینبار یک هنرمند بود. در میان حرفم دوید و گفت به او هم نگفتی . خندیدم و گفتم بله به او هم نگفتم .

مشتاقانه پرسید او هم به امریکا رفت؟ گفتم نه اینبار من به ایران رفتم .

بفکر فرو رفتم و انگار از ۱۸ سالگی تا ۲۳ سالگی ام مثل پرده سینما در جلوی چشمانم به رقص آمد. کم کم احساس کردم بغضم در گلویم گیر کرده و می خواهم گریه کنم. اینبار من بلند شدم و او را بغل کردم و گفتم صدیق جان خیلی دوستت دارم و او هم تکرار می کرد که من هم دوستت دارم. ناگهان بغضم ترکید و او را محکمتر به آغوشم فشردم . احساس عجیبی بود انگار عشق هایم را باهم به آغوش می کشیدم . و همه را در پسرم می دیدم . و به خود می گفتم آنها مال من نبودند ولی پسرم از وجود خودم بدنیا آمده ووووو

از شانه هام گرفت ودستانم را بوسید و من سر جایم نشستم. لحظه ای نگاهم کرد و گفت می بخشید که ناراحت تان کردم . خندیدم و گفتم باور کن که تراژیدی های من هم خنده دار است. گفت یعنی چه؟

گفتم هر سه این سه نفر را بلاخره بعد از سالها در امریکا دیدم.

دیدم پسرم بیشتر مشتاق شده و بی صبرانه منتظر ادامه داستان است. گفت خوب برایم بگو لطفا چه شد؟

 گفتم از چشمان آبی بگویم … اتفاق جالبی در یکی از سفر هایم به کالفرنیا افتاد . یکی از دوستانش که  با یکی از دوستان من ازدواج کرده و نمی دانست که من هم عاشق چشم آبی بوده ام گفت راستی هما میدانی که فلان شخص چقدر دلباخته و عاشقت بود ولی شجاعت ابراز را نداشت و حتی شب ها بیاد تو در میان ما دوستان اشک می ریخت و برایت شعر می سرود وووو.

به پسرم  گفتم حالا میدانی فلم هندی کم کم کلاسیک تر می شود. یکباره گفت وای چه حیف هردو همدیگر را دوست داشتید ولی پنهان می کردید. گفتم این هم هنرمندی می خواهد. و هردو خندیدیم . گفت حالا کجاست گفتم در امریکا زندگی می کند. و حرمت و احترام همیشگی برقرار است.من در شرق امریکا و او در غرب امریکا. ولی هیچ وقت به روی هم نیاوردیم.

گفتم حالا برویم سر دومی. او را هم در نیویورک دیدم بسیار پیر شده بود و اکنون نمی دانم که زنده است یانه؟ و فهمیدم که او هم عاشق من بوده.

ولی سومی که در نیویورک زندگی می کرد از طریق رسانه ها فهمیدم که فوت شده. روحش شاد! او تنها کسی بود که وقتی که به ایران می رفتم برای خدا حافظی آمد و گفت که دوستم دارد.

گفت پس بهش گفتی که تو هم دوستش داری . گفتم نه. هردو در سکوت فرو رفتیم. بعد از چند لحظه سکوت ازش پرسیدم :

تو خسته نشدی پسر جان؟ من خسته شدم بیا کمی میوه بخوریم و بعد با انرژی بیشتر ادامه بدهیم . قبول کرد. وقتی میوه می خوردم به یاد میوه های پغمان و جلال آباد و کابل ووو افتادم وبه یاد درخت سیبی که کنار پنجره اطاق خوابم بود و هر روز صبح یکی از سیب ها را می چیدم و چک زنان بطرف سرویس دانشگاه می رفتم …

صدایم زد گفت مادر جان قصه ات که تمام نشده گفتم نه باشه ادامه میدیم.

پرسید در ایران چه؟

گفتم وقتی در کابل بودم یکی از شاعران بسیار معروف ایران که از من شاید۳۰ سال بزرگتر بود سخت عاشقم شد و اشعار زیادی برایم سرود و همیشه می گفت خانم طرزی ای کاش من اینقدر زود بدنیا نیامده بودم . ولی من عاشقش نبودم . ولی علاقه ی مخلوط با احترام خاصی برایش داشتم او از من بسیار بزرگتر و دنیا دیده تر بود و از دید سیاسی هم مقام بالایی داشت… او مرا در سروده هایش( لاله سیاه) خطاب می کرد که من هم در جواب چند تا از سروده هایش اشعاری گفتم . بسیار دانا و فاضل و بزرگوار بود. خدا رحمتش کند.ولی تا امروزاسمش را در جایی نبردم و نخواهم برد. پرسید آیا شعر های راکه برایت سروده بود بیاد داری؟ گفتم فقط شروع یکی از شعر هایش  را بیاد دارم:

پنجره بگشود چون صبح امید

بر اطاق انتظار مرده شمع

من هم در جوابش این را سرودم:

من بهارم

که با زمزمه ی تازه ی

 بر پشت پنجره ی رویا‌هایت ایستاده ام

پنجره را باز کن و به آغوشم بگیر

 میخواهم در نخستین روز بهار

نخستین بوسه سال را

به تو هدیه کنم.

 

گفت چقدر زیبا و رمانتیک مادرم. پس هیچکس نمی داند او که بود. گفتم بله.پرسید پس شعر هایش چه؟ گفتم من وقتی ازدواج کردم تمامی سروده هایش را برایش پس دادم و ازش خواستم که در هیچ جا چاپ نکند و او هم قبول نمود.

گفت چرا؟ گفتم عزیزم من یک پرنسیپ خاصی در زندگی دارم و آن اینست که اسم آنهایی را که به من احساس یا علاقه و یا عشقی داشتند با کسی در میان نگذاشتم چون به پاس احساس شان باید احترام محبت شانرا حفظ کنم نه اینکه از آنها داستان برای شهرت خودم درست کنم. این به دید من یک کار غیر انسانی و زشت است.

با تعجب به فکر فرو رفت و گفت واقعا خوبی …

گفت حالا بگو کدام را بیشتر دوست داشتی ؟ گفتم اگر حقیقت را بپرسی نمی دانم چونکه همه انگیزه بودند برای سروده هایم. شاید همه در زمان خودشان برایم جالب بودند ولی بعدا تمام شد و مثل افسانه شدند. گفت چطور؟

گفتم من که خلق و خو و رفتار شان را نمی دانستم و حالا هم نمی دانم به همین دلیل بیشتر شبیه افسانه هاست. کمی فکر کرد و گفت راست می گویی. باز پرسید پس کی را واقعا دوست داشتی؟

گفتم دوستداشتن واقعی بعد از مدتی زندگی کردن بوجود میاد. وقتی دگر خواسته های بیولوژیکی خوابیده کم کم انس خاصی که مملو از یک عشق ملکوتی است در میان میاد. به بویش عادت می کنی. به خویش انس می گیری . چند ساعتی اگر در کنارت نباشد کمبودش را احساس می کنی. حرف ها و صحبت های تان یکی می شود. اگر شعری را آغاز کنی او ادامه میدهد. خودت را برایش زیبا می سازی. غذایی را که دوست دارد روی میز می گذاری. وقتی او را می بوسی خستگی ات را از یاد می بری. وقتی می گوید دوستت دارد. خود را خوشبخت ترین زن دنیا می پنداری. او هم عشقش را بتو ابراز میکند. از عشق بازی با او چنان لذت می بری که انگار چیزی به عمرت افزوده می شود. از تو می پرسد چه را دوست داری؟ در صبح تولدت غافلانه ترا با بوسه های داغ از خواب بیدار می کند و تولدت را تبریک می گوید. و وقتی از تخت خواب بر می خیزی گل و کارت و تحفه مورد علاقه ات را روی میز می بینی . و شب ترا در رستورانی که دوست داری سورپرایز می کند وووو گفت :منظورت پدر است . گفتم بله.

یکباره چشمانش برق افتاد و گفت خوب مادر عاشقم پس راز گفتن عاشقانه های کنونی ات چیست؟

گفتم همه را گفتم حالا بگذار این یکی راز باشد. گفت نه خواهش می کنم بگو.

گفتم عزیزم همانطور که گیاه به آب و نور خورشید نیازمند است شاعر  هم به عشق نیاز دارد.

گفت باز کلی گویی می کنید . بگو حالا هم عاشقی گفتم البته. من همیشه عاشقم و اگر روزی عاشق نباشم میمیرم…

گفت او کیست؟ گفتم باز در خواب و خیال خودم عاشق کسی هستم که خودش نمی داند. او را هرگز ندیده ام و نخواهم دید . او در دیار خودش و من در دیار خودم .نمیدانم عطر و بویش چیست ؟ چه را دوست دارد و چه را دوست ندارد. خلق و خویش چیست؟ شاید اگر او را ببینم فرار کنم . ولی امروز انگیزه شده برای عاشقانه هایم و برایم خیلی عزیز است .شاید عزیزترین باشد ولی نمیدانم؟ گفت چکاره است؟ گفتم صدیق جان داری زرنگ بازی میکنی تا او را بشناسی. خندید و گفت خوب من کنجکاوم … گفتم شاعر و نویسنده ی خوب است شاید این پلی است که ما را بهم وصل می کند. ولی در درونم انگار سالهاست که او را می شناسم. ولی شناختی از او ندارم که با اطمینان بگویم که دوستش دارم. تنها انگیزه شدنش برایم کافیست. شاید این یک تصور باشد ویا یک رویا؟ ولی او را هم با خودم خواهم برد…میدانی چه را بیادم آوردی (با تو بودن نتوان بی تو بودن نتوان ) بله این عشق چنین است و ما شاعران از خیال پردازی زیادی برخورداریم و این قدرت را داریم که از هیچ ،خدایی خلق کنیم و اگر نخواستیم دریک لحظه او را بر زمین زنیم و هیچش پنداریم و از صحنه هستی مان برای همیشه دورش سازیم. پسرم در فکر فرو رفت و بعداز سکوت کوتاه گفت:

مادر جان شما خدارا هم خیلی دوست داری . گفتم بله آن تنها عشقی است که پنهان نمی کنم و همیشه آشکارا می سرایم . عشق به خدا شاید تنها عشق واقعی باشد چون همیشگی است. او ترا دوست دارد و تو او را . از تو هیچی نمی خواهد و همه خوبی ها را برایت می خواهد.

گفت یک سوال دیگر می توانم بپرسم؟

گفتم تا حال که هر چه دلت خواسته پرسیدی ، این یکی را هم بپرس.

و هردو خندیدیم.

گفت دلیل اینکه از شعر کلاسیک به شعر نیمایی و بعد به شعر سپید رو آوردی چه بود؟ و تا آنجا که میدانم تو نخستین زن نیمایی سرا و سپید سرا ی افغانستانی !

گفتم آری عزیزم این من بودم که خودم را از بند وزن و قافیه که مثل زنجیر بر دست و پای سروده هایم فشار میاورد و فریاد راستینم را در گلو خفه میکرد، رها سازم و بر خلاف جهت آب ،حرکتم را آغاز کنم.

گفت همچنان میدانم که تو از نخستین زنانی استی که احساس زنانگی و بیان عاشقانه هایت در آن محیط مرد سالار که زن ها مانند مرد ها می سرودند، را سرودی و این کارت که تابو شکنی محض بود هراسی برایت ایجاد نکرد، سرودی و چاپ کردی.

گفتم بله من در حقیقت فریاد زنی بودم که صدایش سالها بیصدا بود و نمی توانست زن بودنش را بیان کند. از دل می سرودم و فریادم صدای درونی خودم بود. در حقیقت هر سروده ام چنین میگفت: این منم و من یک زنم!

شب به پایان آمد و این داستان باقیست هنوز…..

هما طرزی

نیویورک ۵ جون ۲۰۲۳

پسرش صدیق که خود هنرمند ماهریست در یکی از نمایشگاه هایش در سال ۲۰۲۳ بزرگترین مجسمه اش را که مجسمه (ققنوس) افسانوی است (هما) نام گذاری کرده و به مادرش تقدیم میدارد:

دلیل اصلی عاشقانه سرودنش را عشق و علاقه زیبای پدر و مادرش میداند. و می گوید:

آری آن پدر و مادر بودند که مرا به معنی عشق آشنا کردند.

دو عکس یادگاری از پدر و مادرش در پغمان.

هما رابطه بسیار صمیمی و عاشقانه با همسرش داشت که در کتاب (رقص شکوفه ها ) چنین گوید:

 عاشقانه های من و همسرم

 یک

 به خودم عطر پاشیدم

گفت: وای که دوباره دیوانه ام می کنی

گفتم: پس چه کار کنم عزیز!

خندید و گفت: آخر من که دیوانه تو ام

دلم برای بیچارگان دیگر می سوزد

دیگرانی که مثل من –

دیوانه عطرت خواهند شد

گفتم: ولی تو تمامی شیشه عطر را مالکی

و در خانه ات با او همزیست شده ای، نه دیگران!

گفت: این سعادتیست که خدا فقط به من داده و بس!

 دو

 در روز عشق،

دسته گلی سرخی را روی میزم گذاشت

یک شاخه را برداشتم و بر موهایم زدم

برگشت و با نگاه عاشقانه اش ،

گفت: آه که این گل چه خوشبخت است

که بر موهای تو لمیده و با تو عشق بازی می کند

گفتم: تو که از او خوشبخت تری

خندید و گفت: چطور؟

گفتم: من که با تمام وجود در آغوش تو جا دارم

و سراپایم مال تست

و تمام عشق و هستی ام از آن تست

و تمام نفس هایم ،

و خنده هایم،

و زنانگی ام،

و دلبری هایم،

و عشوه گری هایم،

فقط و فقط برای تست

خندید و گفت: آری من که میدانم،

فقط می خواستم از زبان خودت بشنوم

هرکس که مثل من خوشبخت نیست…

 سه

 بامدادان که قهوه ی گرم می نوشید،

روزی گفت: آه که شیر نه خریدم عزیزم!

گفتم: عزیز دلم نگران نباش!

از سینه هایم شیره عشق را در قهوه ات می ریزم

خندید و گفت: عجب بلایی!

گفتم : آخر در بامدادان شیر قهوه تو بودن…

همان طلوع خورشید است

در سرزمین عشق

گفت: اگر خدا این زبان را بتو نداده بود چکار میکردی؟

گفتم: با زبان عشق، عشقم را به تو می گفتم

مرا بوسید و گفت: همین بوسه ات شیر قهوه ام شد

به آغوشش کشیدم و گفتم: عشق تو عمریست قهوه ی بامدادی منست!!!!!!!!!!!!

 چهار

 در کنار برکه سینترال پارک، معیادگاه مان

دو مرغابی عاشق رادیدیم

گفت:این من و آن تو…

همین لحظه دو ماهی بزرگ طلایی قرمز

در حال چرخش و عشقبازی باهم، بما نزدیک شدند

گفت: نه شاید این دو ماهی باشیم

گفتم: نه عزیزم!

من و تو آن هوای پاک،

و آن تابش پر نور خورشید،

و آن باران ملایم،

و آن نسیم آرامش بخش،

و آن عطر گلها استیم

که در تمامی حافظه پارک می رقصیم

و پارک با نفس های من و توزنده است

بگذار مرغابیان شنا کنند،

و ماهیان عشقبازی

ولی من و تو تا جاودانه ها عشق بورزیم

و فضای پارک را با صمیمیت

زنده و پاک نگهداریم…

 پنج

 به موسیقی گوش میدادم ،

گفت: هما توخود شعری ،

تو خود موسیقی استی

خندیدم و گفتم:

آری من ویولن تو ام،

که دوست دارم که با پنجه هایت مرا بنوازی

من سیتارتوام،

که دوست دارم تار های وجودم را به بازی گیری

و من فلوت تو ام ،

که دوست دارم هر لحظه نفس هایت را در من بدمی

آری من عشقم ،

که تو در تمامی سلول هایم نفس میکشی

و زنده بودنم را به صدا درمی آوری….

 شش

 گفت: میدانی حسرت چه را می خورم؟

گفتم: نه

گفت:که چرا ترا در نو جوانی هایت ندیدم و از من دور بودی

و در کنار دیگران بودی

چرا در آن روز هایی که تو ، با گیلاس های پغمان،

و با نرگس های جلال آباد،

و ارغوان های خواجه سیاران، می رقصیدی

من نبودم

و دیگران تماشایت می کردند

 ولذت می بردند

گفتم: خوب، اگر آنجا بودی چکار میکردی؟

گفت: چشمان همه را کور کی کردم

و فقط خودم تماشایت میکردم….

 هفت

 لباس قرمزی پوشیده بودم

گفت: تو که سراپا عشقی

و با لباس قرمز که دل را می بری

گفتم:خدا مرا آفریده که تو دیوانه عشقم باشی

و مرا آفریده که تنها عاشق تو باشم

خنید و گفت: بلای خوش زبانم

تو گل عشق سرزمین خدایانی!!!!!!!!!!

 هشت

 می رقصیدم، چشمانش برقی زد

و گفت: نازنینم مثل پروانه ها در حال پروازی

گفتم: تا تو شمع منی ،

پرواز من ، پرواز پروانه هاست

اگر شمعی نباشد ،

پروانه مرده است!!!!!!!!!!

نه

 آخرین تولدش بود

نفس هایش کم کم ناتوانترشده بود

دستم را گرفت و گفت: بیا عزیزم

توان من باش

این آخرین شمع ها را باهم خاموش کنیم

نگاهی به هم کردیم و اشک در چشمان مان حلقه زد

گفت : این شمع ها تویی

تو نمی خواهی که من ترکت کنم

می خواهی این عشق

همیشه شعله ور باشد

و دوست داری همیشه در کنارت باشم

ولی جسم دگر ناتوان شده و می خواهد تو عزیز را ترک گوید

ولی تو تنها نخواهی بود

چون همیشه با تو خواهم بود

بعد خندید و گفت: آخر مگر میشود چنین زنی را تنها گذاشت؟

همدیگر را بوسیدیم و خندیدیم

و اخرین شمع ها را باهم خاموش کردیم

گفت:

من همیشه عاشق خنده های توام!!!!!!!!!!!

 ده

 در بیمارستان بود

آخرین روز هایش بود

تکرارمیکرد: فرصتم کافی نبود!

فرصتم کافی نبود!

گفتم:

فرصتت برای چه کافی نبود؟

گفت: فرصت بیشتربرای ستایش کردنت،

بیشتر دوست داشتنت،

و بیشتر عاشق بتو بودن…

خنده هایت را بیشتر دیدن ،

و دلبری هات را تماشاکردن…

ادامه داد و گفت: به من قول بده

که بعد از من زندگی کنی،

خودت را از یاد نبری،

تو همای آسمان هایی

و پروازت همیشه در کهکشان ها باشد

و درخشیدنت در سرزمین خورشید ها!

بوسیدمش و گفتم: عزیزم!

عشقم!

بتو قول میدهم و میدانم که تو همیشه در کنارمی

و من بتو عشق می ورزم

 وپروازم همیشه با یاد تو خواهد بود!!!!!!!!!!!

 یازده

 در مراسم خاکسپاری اش،

لباس شیکی پوشیده بودم

ودر کنار جسد بی جانش با تبسم

نگاه اش میکردم

دوستان نگاهی کردند

گفتم: دوستان عزیزم !

اسکندر نمرده است

و همیشه بامنست

این خواست او بود که من بهترین لباسم را در این روز بپوشم

و با لبخند به خاکش بسپارم

در آخرین روز هایش گفت:

برایم گریه نکن چون توان دیدن گریه هایت را ندارم

من عاشق خنده های تو ام!!!!!!!!!

 

هما طرزی

۲۰۲۳

 

 

 

ازآخرین عکس های شان:

ادامه دارد . . . 

 

11 آگوست
۳دیدگاه

بازگشت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر : محترم محمد کاظم کاظم – فرستنده : پوهنوال داکتر اسد الله حیدری

بازگشت

غروب در نفس   گرم  جاده   خواهم   رفت

پیاده   آمده    بودم   ، پیاده    خواهم  رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و  در حوالی  شب های   عید  ،همسایه !

صدای    گریه  نخواهی  شنید، همسایه !

همان غریبه که قلّک نداشت،خواهد رفت

وکودک که عروسک  نداشت،خواهد رفت

…..

منم     تمام   افق    را   به   رنج   گردیده

منم    هر که   مرا   دیده  ، در   گذر  دیده

منم که   نانی    اگر  داشتم ، از  آجر  بود

و سفره ام  که  نبود ،از گرسنگی  پُر بود

به هرچه آینه،تصویرازشکست من است

به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف  و  اگر  قهر  ،می  شناسندم

تمام    مردم   این   شهر ،می شناسندم

من ایستادم  ،اگر  پشت  آسمان خم شد

نماز خواندم ،  اگر  دهر  ابن   ملجم   شد

…..

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب درنفس گرم   جاده   خواهم   رفت

پیاده   آمده   بودم  ،   پیاده  خواهم رفت

…..

چگونه   باز  نگردم ،که سنگرم آنجاست

چگونه؟   آه  ،   مزار    برادرم   آنجاست

چگونه  باز نگردم  که مسجد  و  محراب

و  تیغ  ، منتظر   بوسه برسرم آنجاست

اقامه   بود  آذان  بود  آنچه   اینجا   بود

قیام    بستن   و الله   اکبرم    آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست

کرانه ای که درآن خوب می پرم،آنجاست

مگیر  خرده،   که یک پا  ویک عسا دارم

مگیرخرده،که آن پای  دیگرم   آنجاست

…..

 شکسته می گذرم امشب از کنارشما

وشرمسارم از الطاف  بی  شمار شما

من ازسکوت شب سرد تان  خبر  دارم

شهید   داده  ام ،از درد تان   خبر  دارم

توهم به سان من ازیک ستاره سردیدی

پدر  ندیدی   و    خاکستر    پدر    دیدی

تویی که کوچۀ غربت  سپرده ای بامن

ونعش سوخته بر شانه برده ای با من

توزخم   دیدی  اگر  تازیانه  من  خوردم

توسنگ خوردی اگرآب ودانه من خوردم

…..

اگرچه مزرع ما دانه های جوهم داشت

وچند  بتۀ  مستوجب   درو   هم  داشت

اگرچه   تلخ شد  آرامش   همیشۀ  تان

اگرچه کودک من زنگ زد به شیشۀ تان

اگر چه   متّهم      جرم    مستند    بودم

اگر چه    لایق     سنگینی    لحد   بودم

دم   سفر     مپسندید     نا   امید    مرا

ولو    دروغ  ، عزیزان !  بحیل  کنید  مرا

تمام آنچه ندارم،  نهاده   خواهم   رفت

پیاده آمده   بودم،  پیاده   خواهم  رفت

به این امام قسم ،  چیز  دیگری   نبرم

به   جز   غبار  حرم، چیز   دیگری  نبرم

خدا   زیاد  کند  اجر   دین   و   دنیا  تان

و  مستجاب    شود   باقی   دعا هاتان

همیشه     قلّک   فرزند   هایتان   پرباد

ونان دشمنتان  ، هرکه  هست،آجرباد

فروردین ۱۳۷۰

 

 

  

11 آگوست
۱ دیدگاه

آخرین سخن

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آخرین سخن

مگو از عشق  تو  یک  لحظه روی گردانم

که من به عهد دل خویش، سخت پیمانم

اگر  چه  صبح  وصالت  به  پنجره  نرسید

هنوز  چشم  به  راه ی   طلوع  چشمانم

سکوت  توست  پر  از  واژه‌  های ناگفته

و من  مترجم   آن   بغض‌   های   پنهانم

قلم به  دست  گرفتم  که  اعتراف  کنم

هنوز  عاشق   آن   لحظه‌  های   بارانم

اگر نصیب  من  از  تو  فقط  خیالی  بود

به   حرمت   همان   خواب،  باز  حیرانم

چه باک دست من از دست گرم تو دور است

من   از  تبار  وفا،  هم‌  قسم به جانانم

ببار    ابر    غزل !    بر    کویر    تنهایی

که تشنه‌ام  ولی از نسل رود و بارانم

مرا   به  جرم   محبت   ملامتی  نکنید

که عشق جرم قشنگی‌ست و من به آن مانم

نه عشق را سر برگشت و پشیمانی‌ست

هنوز بر سر  آن   عهد   خویش پیمانم

و آخرین سخنم را به باد خواهم گفت

تو را هنوز دوست دارم، از دل و جانم

میترا وصال

لندن – انگلستان

10 آگوست
۳دیدگاه

فریادِ عاشقانه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فریادِ عاشقانه

خواهد دلم که شعرى طربناک سر کنم

تا  با  نواى  آن  همه   افلاک    کر   کنم

خواهد دلم که شیره ى غم را چکان چکان

با شعر  خود  ز رگ رگِ  دنیا به در کنم

سازم غزل،  قصیده،  دوبیتى و مثنوى

یا   قافیه  به   کل   برهانم   دگر   کنم

گویم  سخن ز دل  ز فلک یا ز عاشقى

فریاد  عاشقانه  به هر جا  سمر  کنم

تصویر هاى  شاد کشم با سرود مهر

بر صفحه  جاى  اشک، تبسّم اثر کنم

خواهد دلم که شعرى طربناک هر دمى

بنویسم  و  نوشته  نوشته  ز بر کنم

لیکن چه سازم ار غم دیرینه سر کشد

از دل هواى شادى و  فرحت بدر کشد

یا اینکه باز یک غمى از نو ز در  رسد

در سینه باز ماتم  و  درد  دگر  رسد

دم دم غمى ز نو به سرم باز گر شود

در  خاطرم  نواى  غم  آغاز گر شود

ناگه کلام غم به قلم می شود روان

ناگه به صفحه میشود الفاظ غم بیان

خواهد دلم که شعر طربناک سر کنم

اما ز درد  و  غم  بسرایم ، هنر کنم

شیبا رحیمی

 

10 آگوست
۱ دیدگاه

سرنوشت تلخ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

سرنوشت تلخ

آمدم  تا  در   دل  تو  جا کنم  اما نشد

در  برت هنگامه  ها بر پا  کنم اما نشد

آمدم تا باسکوت وبا خموشی های خود

راز در دل مانده را  افشا کنم  اما نشد

آمدم گریان  بگویم قصه از ناگفته ها

صحبت از این عشق بی پروا کنم اما نشد

امدم  تا   عاشقانه  سرنهم برشانه ات

از غم دوری شکایت  ها کنم  اما نشد

امدم تا  با غزل های  خیال انگیز خود

واژه ی عشق تورا معنی کنم اما نشد

آمدم تا  انتهای  کوچه  باغ  چشم  تو

این منی سرگشته را پیدا کنم اما نشد

آمدم از  سرنوشت تلخ ودردآلود خود

شکوه از بی رحمی دنیا کنم اما نشد

امدم با مهربانی تا که  افسونت کنم

همزبانِ  این دل  رسوا  کنم اما نشد

امدم با حال زار و گریه ی  بی اختیار

سینه را از اشک خود دریا کنم اما نشد

 

09 آگوست
۱ دیدگاه

مرثیه ی نسبت درگذشت (همراه)،دهقان بچه ی جوان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

مرثیه ی نسبت در گذشت ( همراه )،

دهقان بچه ی جوان

دکتور فیض الله نهال ایماق

 یاتگن جایی  ،  جنت بؤلسین

 ده ها سال قبل ، دهقان بچه ی غریب به نام  « همراه » در ناحیه ی باغبوستان قورغان  شهر اندخوی زنده گی داشت.

 اتفاقاً  در فصل زمستان، گاو این مرد بیچاره مریض شده نمیتواند ، از جایش برخیزد. دل همراه، به گاوش سوخته، میخواهد گاوش را بخیزاند، اما نمیتواند به این کار موفق شود.

او،   یکی دو هفته ،کمر درد شده، در بستر مریضی می افتد،  بالاخر، جهان فانی را ترک میگوید.

من « ایماق » در آنزمان شاگرد صنف پنجم مکتب ابتدایی قورغان اندخوی بودم. دلم، به مرگ نا به هنگام دهقان بچه سوخته، این سرود غم انگیز را به زبان تورکی اوزبیکی سروده بودم

یاتگن جایی جنت بؤلسین

 

قنی      همراه       دیگن ،   آتلیک 

قنی     کؤرینگ     همراه    آتلیک

اؤلیب   کیتدی   ،  بو   جوان  مرد 

یاتگن  جایی   ،   جنت   بؤلسین

قنی   بؤلسه  ،   اؤغیل  –  قیزی

یادگار     قالسه   ،   آتی    ایزی

 ایشیتینگلر   ،    غریب     حالین

یاتگن  جایی   ،   جنت   بؤلسین

ییتیم   قالدی،  «  انور »    قیزی

آته   یؤقدیر      کؤرسه  ،   قیزی

اویی   قالدی    بی    سر پرست

 یاتگن  جایی   ،   جنت  بؤلسین

آته سی   یؤق    نیتی    شونده

برادر    یؤق   ،   بیلینگ     مونده

چاپیپ  یورسه  شونداق  کونده

یاتگن   جایی   ،   جنت   بؤلسین

ایشیتینگ   لر  ،   ایا  ،   دؤستلر

 رحم    ایلنگلر   ،  ایا  ،   دؤستلر

که  محشر   دیر  بیلینگ  سیزلر

 یاتگن   جایی  ، جنت    بؤلسین

همراه   اؤزی  ،  بیر   مرد   ایدی

مرد  لر   ایچره ،  بیر   درد   ایدی

اوپیپ     یاتر    ،     خاک      لحد

یاتگن   جایی‌  ،  جنت    بؤلسین

اؤلیم  قورسین ،  نیته  یلیک  بیز

قاچیب   قیرگه   کیته   یلیک بیز

اجل     بین     قاش     و    قباق

یاتگن   جایی   ، جنت   بؤلسین

قالیب      اونده    ،   عاجز    آنه

عاجز    آنه     ،       عاجز     آنه

یوریب  بیلمس ،   توریب بیلمس

یاتگن   جایی  ، جنت  بؤلسین

همراه    اؤزی   ، بیر مرد  ایدی

قؤلیده   بیش   سیر  ، بیل ایدی

اؤلیم    یانیده  ، فیل  مثل   مور

یاتگن  جایی  ،  جنت   بؤلسین

کوییب    –  بیشیب    آنه    یانر

اوکه  سی ،   بیش   بدتر،  یانر

قللیغی     دیر ،   عجب   حالده

 یاتگن   جایی ،  جنت   بؤلسین

غریب   همراه ،   اؤلیب   کیتدی

دشمنلری     کولیب   ،  کیتدی

یاتگن   جایی  ، بؤلسین ، جنت

یاتگن  جایی  ،   جنت   بؤلسین

ایلر   « ایماق» ،  دعا   شونگه

 درود    ایتر  ،   کیچه   –   کونده

یاتگن   جایی  ،  بؤلسین  جنت

یاتگن   جایی   ، جنت   بؤلسین

09 آگوست
۱ دیدگاه

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت !

=================

منوچهر برومند

شاعر ، نویسنده و هنر شناس معاصر ساکن پاریس.

استاد براتعلی فدائی هروی ، در سال ۱۳۰۷ خورشیدی در کهنه شهر هِرات پا به عرصه هستی نهاد و در پنجم آذرماه سال ۱۴۰۰ خورشیدی پس از یک عمر طولانی پر فراز نشیب که مصروف شاعری و ادب پروری و مبارزه قلمی و قدمی با عناصر فاسد اداری و مقاومت و مداومت در مخالفت با ارتش متجاوز شوروی و ایادی داخلی وابسته به بیگانه کرد در سن ۹۲ سالگی چشم از دیدار این جهان دون فرو بست.

من‌  آن  چکامه  سرا  عندلیب  خوش نفسم

که صحن  گلشن  قدس است صحنه نفسم

به   اوج     قاف     قناعت     عدیل    عنفایم

نه  بر  بساطِ   مذلت  نشسته  چون مگسم

استاد براتعلی فدائی!!!!

شعر من تصویر ست

شعر   من  آژیر ست

شعر من چهره ی بغرنج گلستان منست

که   ز   بیداد   خزان

گل   و    برگش     همگی    خشکیدست

رنگ بر چهره ی  هر سرو و گلش پوسیدست

شعر من کابوس زمانست

که   دلگیرست

شعر  من تصویرست

شعر   من‌‌  آژیر ست

شعر من پرده ی هر لولی بازاری نیست

که مرا حرفه  شود

که مرا نان  بخشد

که مرا جامه  دهد

و مرا در رده ی مزد بگیران مُقدم دارد

شعر   من   زاده ی   ایمان   منست

همه   احساس  ،   همه  تدبیرست

شعر من‌ تصویرست

شعر  من  آژیر ست

این جام‌ سخن دلپذیر که لبریز از شور و شعور شاعرانه است و به خوانندگانِ دل آگاهِ بیزار از سود جویی های شخصی و خور و خوابهای تن پرورانه عرضه می شود ،‌گویای سلوک شعری و نحوه تعامل فرهنگی سراینده عطار حرفه و قناد پیشه ایست که گر چه از هفده سالگی پا به ساحت شاعری نهاده بود. و‌ به سنت‌‌ کلامی ادب کهن سال‌ فارسی و اسالیب سخن منظوم پایبندی و تسلّطِ سنت گرایانه داشت ، بر خلاف سنت ادبی گذشته، به دریوزگی سخن فروشانه تن در نداد .طی عمر نود و دو ساله اش،‌ قیمتی دُرّ لفظ دری را به پای قدرت مداران زمانه نریخت‌. از قدر شعر و شعور شاعری نکاست .

او استاد براتعلی فدائی هروی بود که درسال ۱۳۰۷خورشیدی در کهنه شهر هِرات پا به عرصه هستی نهاد و در پنجم آذرماه سال ۱۴۰۰ خورشیدی پس  از یک عمر طولانی پر فراز نشیب که  مصروف  شاعری  و ادب پروری  و مبارزه  قلمی  و قدمی با عناصر فاسد اداری  و  مقاومت و مداومت در مخالفت با ارتش متجاوز شوروی  و ایادی داخلی وابسته به بیگانه کرد در سن ۹۲ سالگی چشم از دیدار این جهان دون  فرو بست. روح  پاکش  که همواره از نابسامانی  های روزگار افسرده بود به  اوج افلاک پر گشود. جسم دردمندش در آرامگاهی که به همت دوستانش در جوار زیارتگاه سلطان آغا در هرات  ساخته شده بود ، جا گرفت .

رحمت سرمد ربانی ارزانی او بادکه فیض الهی سخنوری را دستمایه زخارف دنیوی نکرد .درس ساده زیستی وسعه ی صدر و علوّ روح و بلند مقامی شاعری داد. از رفعت اجتماعیِ مستمر بر خوردار شد ، رفعتی که جنبه  واقعی داشت و معطوف به خود او بود و نه عرضی و غرضیِ معتبر به اعتبار وضع مالی و مقام و موقعیت زود گذر ناشی از مشاغل سیاسی و دولتی آزادیخواهی و مبارزه فدایی با عوامل فساد اداری.

سعه ی صدر وآزادمنشی و آزادیخواهی و توجّه به رقتِ حال و وضع نا بسامان زندگی عامه مردم و احساس همدردی وبرخورداری از حس مسئولیت جمعی‌‌ در‌فدایی موجب شد،همواره‌از مواضع حشمت و قدرت دوری جوید .ستایش هیچ قدرت مدار دست اندر کاری را نگوید معارض و منتقدنظامهای حکومتی زمامدارانی باشدکه نحوه ی حکمروایی نادرست کارانه آنانرا برنمی تافت.

از این رهگذر مواجه با مخاطرات و تبعات بازدارنده از مشاغل دولتی شد .چنانکه در سال های دهه چهل خورشیدی با سروده های انتقادی تصریحی و تلویحی خود که دردو نشریه‌ ی (اتفاق اسلام) و (ترجمان) منتشر میکرد و مواجه با استقبال عامه و نقل و نشر شفاهی مردم بود،از ریاست اداره فواید عامه استان بادغیس برکنار شد . از آن زمره است شعر‌ طنز قدرت ستیزی که‌‌ در تعریض به والی و مقام های ارشد ولایت بادغیس سرود ، که‌‌‌

در تاریکی شب آرد را از مخزن دولتی بیرون می آوردند ، پنهانی به خانه‌های خود می‌بردند.این شعر طنزکه عنوان مژده باد ارزانی دارد و در روزنامه‌ی «اتفاق اسلام» هرات چاپ شد سر‌انجام‌ به برکناری رئیس شهربانی،‌‌ پیشکار اداره دارایی و‌‌مدیر کل اداره کشاورزی و چند مقام دیگر محلی انجامید.

مژده باد ارزانی

ایهاالناس   از    اناث   و  ذکور

ای   گروه    گرسنه‌ی   رنجور

گر شکر وقف قحط‌سالی شد

نرخ نان گر به چرخ چالی شد

گر که انبان‌تان ز غله تهی‌‌ست

چه غم اکنون زمانِ رو به بهی‌ست

سبزه بسیار رسته  غم نخوری

از گیاهان  دشت  کم نخوری

این   شنیدم  که  باز در بازار

جار  زد   شاروالی  غم‌ خوار

بر شما   مژده   باد   ارزانی

ماست شد پاوی چهار افغانی

‌‌استاد فدائی هروی،سروده طنز بالا و غزل انتقادی زیر را در سال های پایانی سلطنت محمد ظاهر شاه سرود . سال هایی که برحسب اظهار نظر “نورالله وثوق” گرسنگی شهر های زیادی  از افغانستان را همراه با  مردمش می بلعید  و‌  مردم دسته دسته  به  ناچار کودکان خود را در دو  ولایت بادغیس و‌غور می فروختتد!

 

شام سیه

یارب این شام سیه را سحری خواهد  بود

وز دم  صبح   سعادت   اثری  خواهد   بود

آرزو مرد ،‌ دل افسرده‌‌ شد و عمر گذشت

دیگر از عهد جوانی   خبری   خواهد  بود

در فضائی  که  بُود  حکمروا  ظلمت  و آز

شام محنت زدگان را  قمری  خواهد  بود

 

ره بسی تنگ،‌ فَرَس لنگ،گذرگه همه سنگ

کاروان  را سر سیر و  سفری خواهد بود

در ره عشق فدایی که خطر هاست به جان

نیست پیدا که چو شیرت جگری خواهد بود

هرات‌  ۱۳۴۹

پس از انتشار این دو سروده بود که مبارزه قلمی اش با عوامل فساد محلی و دشمنی و دسیسه و سخن چینی آنها سبب شد با فرمان مستقیم محمد ظاهر شاه از ریاست اداره فواید عامه بادغیس بر کنار گردد. و در پی تهدید و اعمال فشار استاندار از کار دولتی دست کشد .روحش شاد یادش گرامی وروانش مینوی باد

 منوچهر برومند 

 

 

09 آگوست
۳دیدگاه

عاشقی شیوهء رندانِ بلاکش باشد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

گل احمد نظری، آریانا

      رفیع اصیل یوسفی نویسنده، شاعر ؛ پژوهشگر ومؤرخ است، نویسنده یی که شعر می گوید؛ شاعری که می نویسد؛ تاریخ پژوهی که دل به هنر سپرده و یکی از مشتاقان اصیل ادبیات است که با کلمات و زیبایی نفس می¬کشد و اگر او را از این عرصه ها جدا کنی، ماهی را ماند  که از آب بیرون مانده و پرنده یی است که هوا را از وئ دریغ داشته باشند محمدرفیع اصیل یوسفی را می گویم – فرزند پاکزادِ مادر دیارم هرات، که در ۱۳۴۲خورشیدی قرعۀ فال به نام این مولود در این خطه زدند او چشم بلابین خود را در این خاکدان بر پیرامونیان گشود تا از زاد گاهش  گلایه نکند و دیدنی ها را به عینه به نظاره بنشیند و درک ودریافتش را به دیگران بازگوید. وئ از همان آوان کودکی ونو جوانی نازک طبع و با حساسیتی افزون تر از همگنان  بود که این حالت همواره کار به دستش می داد –  و از کنجکاوی ها و ریزه جویی های خود در هر کار و هر چیزی  پرسان و  جستجو گربود. قناعت صرف در خواندن سرش نمی شد و سؤال پُشتِ سؤال ذهن و دماغ او را پیوسته مشغول می داشت و این حوصلۀ بزرگان و آدم های بی تحمل یا کم تحمل را سر می بُرد و گاهی آن روی شان را بالا می آورد.ولی من  یکنوع  معصومیت   و  مظلومیت   را در چهره و رفتار  او مشاهده می نمودم در نتیجه یا باید دست بر دهن می نهاد و زوم می بست یا به گریزی که در بسا موارد بهترین راهِ چاره است پناه می برد به بساطی که پست کارت، کتاب و  نشریه  ومجله داشت و برای خارجیان و گردشگران اروپایی  می فروخت و گاهی هم رایگان  بخشش میداد. مگر نگفته اند که «جوینده، یابنده است؟!» وقدر زر زرگر بداند و قدر گوهر ـ گوهری؟او پای همان جعبه کوچک کتاب های انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ـ شاهکارهای ادبیات جهان را خواندکه اکثر آنها را من از کتابخانه خود ویا دارالمعلین هرات می آوردم وبعد ازمطالعه او ـ واپس به جایگاهش میرساندم.

در چنان فضا و هوایی چنین آدمی در محیطِ شعر، شور و شعور رشد کرد و بر هزل، لغاز و اصطلاح  مشهور « سنیفه بندان هرات »شوریدکه گویند: عجب شهریست هرات باستان که یک  دیوانه موجود نیست!  دیگری گفت هست موجود ولی خود نداند کیست؟؟؟» آن شکوه و فرازجویی تمدن، هنر و فرهنگ در پس بازار  خوش ـ گذر  خواجه عبدالله مصری و در جوار منزل و مأوای سید قاسم کابلی بالید. ونزد همسر او  ،، سیپاره،، و سپس نزد کابلی حافظ شیرازی را با روان خوانی مرسوم  فرا گرفته بود…وئ در شگفتی از بی¬سامانی تلخ روزگار بود، که تا دیده برهم نهاد  خودرا خلاص  یافته درس  آخند  کربلایی در ،، مسجد  تفنگ سازی و  اخند  پهلوان  در مسجد حوض وزیر« بازار  قندهار »یافت . او  آموزش های ابتدایی را در مکاتب « سیف بن یعقوب هروی » و « عبدالواسع جبلی غرجستانی » گذراند و سپس  وارد  لیسه عالی سلطان غیاث الدین غوری و مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی شد و تا سطح «بکلوریا را با موفقیت به سرانجام  رساند که ادبیات و علوم اجتماعی در برنامۀ شان بود و این مضمون ها به شمولِ هنرهای خوشنویسی   ,نقاشی و  خطاطی  خیلی به طبع شاعرانۀ رفیع نوجوان می چسبید و از آنها لذت می برد.

شانس های که محضر استاد محمد علی عطار در همسایگی دکان بزازی پدرش نصیب او گشت، بیشتر اورا به میدان،، مشق عشق،، کشاند و هنر نستعلیق را با این چلیپا ی جاودانه ومانا بخط استاد پیرزاد هروی بخاطر سپرد که شاعری سروده :

عشق آمد و  زد بر  ورق  مشقم  دست 

معشوقه   دوات  و  قلمم   را  بشکست 

گفتا که  ایا    عاشق  شوریده  و مست

جز مشق خیال  رخ  من مشقی هست

او در خُردسالی به کانون ادبی – فرهنگی «مِهر و ماه» راه یافت و در نوجوانی شانس آورد، که از میمنتِ گُلِ روی خویشاوندی  فرهنگیان   و دوستان نزدیک در پاتوق دکان  کاکایش موسوم ( گلدن شاپ )  یاران صمیمی و نشست های دلفروز ادبی  فرهنگی و قلمی اساتیدی چون ـ

: عبدالغنی نیکسیر،هروی ، عبدالرؤوف راصع، عبدالرزاق نجومی، محمد ناصر ناهض، عبد الغنی هما- حسین صبور،، گل‌احمد نظری آریانا و برات‌علی فدایی حضور یابد؛ و نزد هنرورانِ چیره دست و زرین کلکِ خوش‌نویس هرات یعنی استادان :

محمدعلی عطار و امین‌الله پیرزاد هروی با دلی مملو از عشق به آموزش، فراگیری و مشق زانو بزند و از فیض کمالات آنان بهره ببرد.  

اینگونه فرصت ها بسیار اندک فرامی آیند و به همه گان میسر نمی شوند؛ ولی ِرفیعِ حساس، ظریف، پرسشگر و هنردوست به موقع از آن ها برخوردار شد. در این برهه ولعِ عجیبی به خواندن، دانستن و آگاهی دستِ اول داشت؛ پیوسته از استادان خواستارِ کتاب، مجله و نشریه می بود و چون فضا مساعد و روحیه دلخواه به مطالعه  را دا شت همه را به چنگ می آورد. کشش و میل بی حد و مرّ به کنکاش در لابه لای صفحات کتاب ها پُرسش های فراوانی را در ذهن ناآرام وئ برمی انگیخت. این کار باعث می شد که در محفل اُنس دوستان و اساتید مطبوعات احساس آزادی و طرح بحث و فهم بیشتر کند، آن هم در مسایل و معضله هایی که مایۀ حیرت می گردید. رفیع اصیل از این هوشمندی و درایت برخوردار بود، که به جد پاس، مقام و موقف را نگهدارد و با کسانی که عُمری در راه تعلیم و فرهنگ  اجتماعی جسم و دماغ فرسوده و دودِ چراغ خورده اند با حُرمت و قدردانی مثال  زدنی رفتار نماید ، کاری، که دوستی و محبت بی شایبه را در برابرش برمی انگیخت و او مشتاقانه می خواند، می آموخت و می اندوخت!

امید، شکست و خودباوری!

 محمدرفیع اصیل در حالی که در سال ۱۹۸۰میلادی و ۱۳۵۹خورشیدی از لیسۀ سلطان غیاث‌الدین غوری فراغت می یافت به خاطر شایسته گی در اجرای برنامه های درسی، «بورسیه» گرفت تا در دانشگاه مسکو به آموزش هایش ادامه دهد. زنده گی به روی وئ لبخند زده بود؛ ناملایمات می خواستند از سر راهش به دور شوند و افق های نوی برایش گشوده گردند تا به هزاران پرسش خود پاسخ های لازم و بایسته یابد. برخود می بالید و راه نمی رفت، پرواز می کرد. جهان در دیده گانش زیب و فری دیگر یافته بود و در خانه و بیرون، شب و روز به این می اندیشید، که فردا ها بهتر از امروز خواهند بود و آینده خیلی روشن و زیبا؛ اما نگوی که زنده گی و فلکِ مکّار بازی های تازه یی در چانته آورده بود و او به علت شرایط دشوار ناشی از جنگِ فرسایشی آغازیافته و اِشغال نظامی کشور توسط ِرژیمِ حاکم در اتحاد شوروی سابق و جَوِّ خاص و هراس انگیز سیاسی، اجتماعی و فکری آن دوره در داخل کشور، نتوانست  به آموزش و پژوهش «اکادمیک» دست یازد. این به معنای پایان رؤیاهای رفیع اصیل نبود و او بیدی نبود که به چنین بادهای بلرزد و تسلیم شرایط تحمیلی شود. فکر کرد و با خانواده و دوستان به مشوره نشست و در یکی از غروب های درخون غنودۀ  و پر ستاره  هرات را ترک و به هجرتی شورانگیز روی آورد. او در ایران پس از استقرار در،،تهران ،، درجستجوی دلدار آرزوها و خیالاتش برآمد و سرانجام رفته رفته به محضر اساتید گرانقدری رسید؛ چون:  استاد سعادت ملوک تابش ، میر نجیب مایل هروی،محمد آصف فکرت، نجف علی رهبر، دکترعبدالحمید معصومی، محمد تقی بهلول گنابادی، عبدالکریم تمنا، نجیب الله انوری و عبدالغفور آرزو ، ناصر طالب، محمد کاظم کاظمی، ابوطالب مظفری  ، براتعلی فدایی، محمد ظاهر رستمی،  فریدون وارسته و نظام الدین شکوهی روی  آورد،،،وئ از دانش، تجربه و رهنمایی های ایشان به خوبی کسب فیض نمود و از پیمانۀ معرفت و دانایی شان جُرعه هایی سرکشید.وسالیان چندی در مشهورترین فصل نامه های ادبی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مطبوعات مهاجران از جمله،، در ـ دری،،  خط سوم،  راه امین ومجلات ونشراتی چون میهن، فریاد عاشورا،  میثاق وحدت، نینوا، صلح،ارشاد النسوان، هفته نامه دیدار، زنان افغان، هندو کوه،فتح،  حبل الله،  پامیر،  نی، ظهور و ظفر قلم زد و برای یاد یار و دیار و روزگارنوشت…….

افتخار تدریس:

وقتی بیاموزی و شیفته گی آموختن و دل سپردن به قلم و قرطاس بر تو چیره شود به این احساس می رسی که داشته هایت را به دیگران نیز تقسیم کنی. در این سخاوت، لذت و کیفیتی است که در گُل و مُلِ شعر حافظ نیست؛ و در بازخوانی «بوستان» و «گلستان» شیخ سعدی (ع). او که شعر در رگ و پوستش بود و هنر در پئ و استخوانش سرانجام به این نتیجه رسید که در محیط غربت و مهاجرت کسان زیادی چشم انتظار شنیدن و فرا گرفتن از گرد آورده ها و اندوخته های هنری وفکری فرهنگی او هستند- بر همین اساس روی پنج مجموعه ارزشمند پژوهشی و آموزشی و تالیفی او تمرکز می نمایم:

مرقع فاخر قرآنی اساور،اثر استاد محمد علی عطار هروی.

رنگ و رنج – بانضمام یاد واره هنر آوران هری – و نمایه. 

معرفی بیش از سیصد تن از هنرمندان معاصر افغانستان.

تلاوت نی : منتخبی از مجموعه آثار نقاشی خط و کلک خیال انگیز نستعلیق نویس معاصرـ استاد نجیب الله انوری در هفتاد و دو قطعه خوشنویسی هشت قلمی.

چامه ها وچکامه ها : سروده استاد براتعلی فدایی هروی.

آینه مهر : یاد نامه ای اندر سوگ استاد ملوک تابش هروی، که درین سوگنامه دیدگاهها،خاطرات و اشعار بیش از چهل تن از فرهنگیان، نویسندگان و شاعران افغان آمده است و بر علاوه او شش دفتر شعر را ویرایش وبا عناوین زیر از شعرای مهاجر افغانستان در خارج کشور منتشر نموده است که بدینگونه بر می شمارم !

۱ – اشکی در غربت ، اثر محمد ظاهر قناویزی .

۲ – بر بال خاطره ها ،اثر دکتر امان الله واسعی .

۳ – راه روشن،  اثر ارزشمند استاد فدایی هروی .

۴ – سرودی در غربت، اثر محمد ظاهر قناویزی .

۵ – سیب و فریب ـ مجموعه شعر آصف رحمانی .

۶ – دیوان کامل مولانا کمال الدین علیشیر بنایی .

که این اثر تحقیقی را با عباس رستاخیز پژوهش نموده و افزون بر اینها مدت دوازده سال در اطراف و اکناف مناطق محروم و مهاجر نشین افغان های ساکن ایران از جمله کوی تلگرد و طلاب مشهد، مدرسه شهید محمدی، مدرسه شهید بلخی و مدرسه خواجه عبدالله انصاری،رح،آموزش دروس و 

مضامین تاریخ، هنر، جغرافیا و سواد آموزی را در پیشینه خود داشته و معلمان را سرچشمه های خرد، دانایی و رهایی از جهل و نادانی با سیراب شدن از آن آب ازلی و سرمدی می داند که عزتش افزون و روزگارش در آرامش باد.   

عنوان این خاطره و دلنوشته از حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی است با این بیت مشهور :

ناز   پرورد   تنعم     نبرد    راه   بدوست 

عاشقی  شیوه   رندان   بلاکش   باشد .

 

هفدهم اسد ۱۴۰۵ 

هشتم اگوست ۲۰۲۶ میلادی.

 

08 آگوست
۱ دیدگاه

توبرکلوز Tuberculosis

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۱۷ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

توبرکلوز – Tuberculosis

 توبرکلوز عبارت از یک مرض انتانی و ساری است و عامل آن را مایکوباکتریم توبرکلوزیس شناخته اند. این مرض برای اولین مرتبه در سال ۱۸۸۲ توسط یک پروفیسور آلمانی بنام رابرت کوخ کشف شده است به همین دلیل باسیل کوخ نام گذاری شده است.

سرایت این مرض از شخص مصاب به آن از طریق ذرات تنفسی در هنگام سرفه،عطسه و یا صحبت کردن با دیگران سرایت می کند.

این مایکوباکتریم یگانه جای وجود را دوست دارد که در آن قرار گیرد لوب میانی و تحتانی شُش میباشد، آنهم شُش طرف راست.

 این مرض زیادتر در کشورهای آسیایی و آفریقایی واقعات مصابین بیشتر دارد. زیرا فقر و فاقه گی، سؤ تغذی و نداشتن سطح آگاهی صحی و وقایوی، پایان بودن سیستم ایمنی بدن، نبود آب و هوای تازه، تجمع افراد زیادی مانند محابس،مکاتب، معادن و استفاده از شعاع کمتر آفتاب، بملاحظه می رسد. کشورهای آسیایی عبارت اند از: هند، بنگلادیش، اندونیزیا، ویتنام، کمبودیا، افغانستان، چین، روسیه، فلیپین و کشورهای آفریقایی مانند: آفریقای جنوبی صحرای آفریقا و یک تعداد کشورهای مربوطه آن را تشکیل میدهند. ضمناً در کشورهای اروپایی و آمریکایی هم واقعات آن بملاحظه رسیده لیکن نسبت داشتن سطح آگاهی و ارزش های طب وقایوی و داشتن مراکز صحی در تمام نقاط کشور خود، همه سبب شده که سیستم ایمنی آنها زیاد بوده و واقعات مصابین به زودترین فرصت تداوی گردد و جلو مرگ و میر گرفته شده و نادراً دیده میشود.

 قراریکه در کتاب مشهور طبی بنام هرسیون یاد آوری شده، این مرض در حدود ۷۰ هزار سال قبل هم در روی کره زمین وجود داشته و نسبت نداشتن سطح آگاهی و وقایوی که در آن زمان وجود نداشت سالانه میلیون ها نفر جان خود را از دست میدادند با آنهم قرار یک اندازه معلومات روشنفکران آن زمان چنین نظریه بود که اگر این مصابین در جاه های دور از دیگران باشد و غذاهای کافی آنهم برای سالمندان بالای ۵۰ و ۶۰ داده شود شاید برای مدت دیگر هم زنده بمانند. اکنون قرار احصائیه سازمان صحی جهان (W.H.O) که بدست آمده در حدود ۸.۸ تا ۱۲ میلیون نفر در تمام جهان به این مرض مصاب میباشند و همه ساله تعداد آن رو به افزایش است که سازمان صحی جهان نیز این موضوع را تائید کرده و در این باره خیلی ها به فعالیت جدی طب وقایوی و ارزش آن چه از طریق واکسیناسیون  ، چه از طریق تلویزیون و چه از طریق رادیو و بخش معلومات صحی تا اندازه ای جلو مرگ و میر را گرفته اند ، زیرا قبلاً در حدود بیشتر از ۹۰% واقعات مرگ و میر کشور های عقب مانده و فاقد شرایط صحی، سؤ تغذی، فقر و ناداری و نداشتن مراکز صحی در نقاط مختلف کشور خود بودند.

نوت: اکنون خوشبختانه این مرض هم قابل تداوی هم قابل وقایه و هم قابل تشخیص میباشد و تعداد مصابین به این مرض روز به روز کمتر گردیده است.

علایم سریری مرض توبرکلوز:

در جمله علایم سریری آن اولاً سرفه های دوام دار که بیشتر از ۳ هفته نزد مریض موجود باشد، طوریکه این سرفه ها ابتدا خشک بعداً مترافق با بلغم و آهسته آهسته سرفه های خونی زیاد می کند. کاهش وزن، بی اشتهایی، لاغری، نفس تنگی و درد در قفس یا درد صدری دارد. ضمناً مریض بر اثر بیخوابی، خستگی احساس ضعف نموده ، گوشه گیر شده و ذوق به کاروبار ندارد. قرار یک احصائیه ایکه از طرف سازمان صحی جهانی (W.H.O) که در سال ۲۰۱۸ گرفته شده در حدود یک میلیون و پنجصد هزار نفر در سطح جهان به این مرض مصاب شده بودند خصوصاً آندسته از افرادیکه در مناطق پُر ازدحام، محابس، مکاتب و معادن مشغول کاروبار بودند، بطور مثال اگر در یک صنف که طلاب بین ۴۰ تا ۵۰ نفر مشغول درس باشند و اگر یک نفر آن مصاب توبرکلوز فعال که ساری است، باشد در اخیر سال در حدود ۱۰ تا ۱۵ نفر طلاب دیگر به این مرض مصاب می گردد.

تشخیص مرض:

تشخیص مرض علاوه از روی معاینات سریری و گرفتن اِکسرِی از شُش ها و تطبیق توبرکلواین تست فعلاً خیلی به زودی توسط یک نوع ماشین مدرن که فعلاً در سراسر جهان از آن کار گرفته میشود و خوشبختانه در کشورما هم به اندازه کافی وجود دارد، صورت می گیرد. این ماشین جنیک پاکس یاد می گردد که تشخیص مرض را خیلی به زودی حتی در مدت دو یا سه ساعت معلوم می نماید که مریض مصاب توبرکلوز است یا خیر.

تداوی مرض:

تداوی مرض نظر به فی کیلوگرام وزن بدن اجرا می گردد و دوز تداوی در کاهلان و اطفال فرق می کند در تداوی از سه نوع ادویه که عبارت از ریفامپین، ایزونیازید و اتامبوتول کار گرفته میشود که ابتدا برای دو ماه و بعداً ۳ یا ۴ قلم دیگر هم برای بهبودی مریض تطبیق می گردد. مدت تداوی بین ۶ تا ۹ ماه و گاهی کمی بیشتر می باشد. نقطه مهم اینست که مریض صبر و حوصله داشته و ادویه های داده شده از طرف طبیب معالج خود را صد فیصد تطبیق نموده و هیچگاه خودسرانه به فکر اینکه من خوب شدم آنرا قطع نکند که مرض دوباره در نزدشان آمده و انزار وخیم وحتی مرگ و میر را به بار می آورد که حدود ۵۰ تا ۱۰۰ فیصد مرگ آور است.

نوت: والدین اطفال نوزاد مجبور و مکلف اند که در شروع تولد، طفل خود را واکسین (BCG) تطبیق نمایند آنهم زیر نظر طبیب معالج. ضمناً واکسین های مهم حیاتی که برای طفل در لست ایکه برای شان از طرف مراکز صحی منطقه داده میشود اجرا نمایند. مانند: دیفتری، سیاه سرفه و تیتانوس که ارزش وقایویی مهم دارند و سیستم ایمنی طفل را مقابل این مرض قوی می سازد.

 

با احترام:

پوهنیار داکتر علیشاه جوانشیر

سدنی آسترالیا

۲۴ ساعت : 

جناب داکتر صاحب جوانشیر گرامی از مطلب صحی فوق سپاسگزاریم ،

بامید دریافت مطالب ارزندهِ صحی  دیگر تان ، سعادتمندی شما را تمنا داریم.

08 آگوست
۳دیدگاه

سرگرمی های فکری

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۱۷ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

با حل معما ها و بازی های آرامش بخش روزانه

می توان مغز را تقویت کرد.

با سپاس از همکار گرامی ما محترم انجنیر غلام جیلانی غیاثی

اینک به نشر سرگرمی های اینهفته می پردازیم. امید  مورد

پسند شما عزیزان قرار گیرد.

==============

 سرگرمی ریاضی

—————————

عدد سوالیه چند است؟

سرگرمی فکری

—————————-

در این معما تصور کنید که در یک منطقه ۱۰ استیشن برق با

شماره های ا الی ۱۰ وجود دارد. در اطراف این استیشن ها

نواحی رهایشی به شکل مربع ها تشکیل شده است.

حالا شما میسر لین برق را از استیش شماره ۱ الی

استیشن شماره ۱۰به ترتیب طوری وصل کنید که

تمام مربع ها را دربر گرفته و مسیر  اتصال لین

ها یکد گر خود را قطع نه نمایند.

جواب هردو سرگرمی  در هفته آینده . . .

 

07 آگوست
۱ دیدگاه

صحبت پیران

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

صحبت پیران

به جای خار به اندیشه ات گلاب به کار

ز خُم عشق به جام دلت شراب به کار

به  شهر  زندگی  تا خنده   بر  لبان  آید

هزار  پنجره  همسو  به  آفتاب  به  کار

برای کشت هنر کشت دانش و فرهنگ

به قدر موی سرت هر کجا کتاب به کار

« به این رواق زبر جد نوشته اند به زر »

برای خسته دلان مهر بی حساب به کار

چو خواهی رنجه نگردد دلِ کسی لطفن

به  قدر  همت  خود  گوهر  ثواب به کار

به هر کجا که روی خوشه خوشه زیبایی

ز شعر حافظ  و  بیدل  به انتخاب به کار

برای صید خوشی ها همیشه مجنون وار

سرود  و  نغمه ء جانانه  از  رباب به کار

چو   رهنما  بنشین  پای  صحبت  پیران

به روی  دامن  اندیشه ات  گلاب به کار

عبدالهادی رهنما

 

 

 

07 آگوست
۱ دیدگاه

لوی پشتونستان، خراسان، هزارستان، تورکستان و فدرالیزم !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————-

لوی پشتونستان ، خراسان ، هزارستان ،

تورکستان و فدرالیزم !

در روزگاری که وطن ما افغانستان هنوز از زخم‌های جنگ ، مهاجرت ، فقر، بی‌اعتمادی و ویرانی رنج می‌برد ، دردناک‌ تر از هر مصیبت آن است که شماری از کسانی که سال‌ها بر گرده‌ی مردم سوار بودند ، امروز دوباره با لباس روشنفکری ، قوم‌گرایی ، سیاست‌بازی و شعارهای رنگین به میدان آمده‌اند تا آتش اختلاف را در میان ملت شعله‌ور سازند.
دیروز در چوکی‌های قدرت بودند ، وزیر بودند ، وکیل بودند ، سناتور بودند ، رهبر قومی و سیاسی بودند ، قانون‌دان و حاکم بودند. سال‌ها از بیت‌المال خوردند ، از نام مردم استفاده کردند ، با سرنوشت ملت معامله نمودند ، اما امروز که قدرت از دست شان رفته ، به جای اعتراف به اشتباهات و خدمت صادقانه ، در فضای مجازی دکان تازه‌ای باز کرده‌اند ، یکی شعار”لوی پشتونستان” می‌دهد ، دیگری خواب “خراسان” می‌بیند ، سومی از “هزارستان” سخن می‌گوید ، چهارمی نسخه‌ی “فدرالیزم” و پنجمی”تورکستان “ را بدون درک شرایط واقعی جامعه تبلیغ می‌کند.
اما پرسش اساسی این است:
آیا اینان واقعاً برای مردم می‌سوزند؟
آیا درد گرسنگی کودک افغان را می‌فهمند؟
آیا شب‌های تار مهاجران ، بی‌کاری جوانان ، بی‌سرنوشتی دختران و رنج دهقان و کارگر را لمس کرده‌اند؟
هرگز!
بیشتر این مدعیان امروز در کشورهای امن و آرام جهان ، در خانه‌های مجلل و زندگی‌های آسوده به‌ سر می‌برند. فرزندان شان در بهترین پوهنتون‌ها درس می‌خوانند ، در آرامش و رفاه زندگی می‌کنند ، اما جوان بیچاره‌ی داخل وطن را با شعارهای دروغین ، احساسات قومی ، نفرت زبانی و وعده‌های خیالی به میدان دشمنی می‌کشانند.
آنان خود در خارج شراب قدرت و پول‌های به‌ باد رفته‌ی ملت را نوشیده‌اند ، ولی برای جوان فقیر وطن نسخه‌ی جنگ ، نفرت و قربانی شدن می‌پیچند.
این بزرگ‌ترین خیانت به ملت است.
ملت افغانستان سال‌ها قربانی همین سیاست‌های نفاق‌افگن شده است. هر بار گروهی به نام قوم ، زبان ، مذهب یا منطقه آمدند و مردم ساده‌ دل را فریب دادند. نتیجه چه شد؟ وطن ویران شد ، مردم مهاجر شدند ، جوانان قربانی گردیدند ، دانش نابود شد ، و فرصت‌های ترقی از میان رفت.
اما رهبران معامله‌ گر و شعارفروش ، هر بار با جیب‌های پر و خانه‌های امن ، از میدان گریختند و مردم را تنها گذاشتند.
امروز نسل جوان باید بیدار باشد.
جوان آگاه نباید هر شعار بلند و هر سخن احساسی را حقیقت بداند. هرکس که صدای بلند دارد ، الزاماً وطن‌دوست نیست. هرکس که از قوم سخن می‌گوید ، نماینده‌ی واقعی قوم نیست. هرکس که نام عدالت را می‌برد ، الزاماً عادل نمی‌باشد.
وطن‌دوست واقعی کسی است که: میان اقوام تخم نفرت نپاشد ، مردم را به جنگ داخلی دعوت نکند ، جوانان را ابزار قدرت‌ طلبی نسازد ، درد ملت را از نزدیک لمس کند ، برای وحدت ، علم ، کار، عدالت و انسانیت تلاش نماید.
مردم‌دوست واقعی کسی است که اگر در قدرت بود ، دستش آلوده به فساد نباشد ، اگر در خارج زندگی می‌کند ، برای آرامش ملت سخن بگوید نه برای شعله‌ور ساختن اختلافات.
امروز افغانستان بیش از هر زمان دیگر به خرد ، همدیگرپذیری ، احترام متقابل و اتحاد نیاز دارد ، نه به شعارهای تجزیه‌طلبانه و قوم‌گرایانه.
قوم‌های افغانستان قرن‌ها در کنار هم زیسته‌اند ، تاجیک ، پشتون ، اوزبیک ، هزاره ، ترکمن ، بلوچ ، نورستانی و دیگران ، همه فرزندان یک خاک‌اند. دشمنان واقعی ملت ، فقر، جهل ، فساد ، تعصب ، وابستگی و خیانت‌اند ، نه قوم و زبان یکدیگر.
اگر روشنفکری قلمش را برای نفرت به‌کار ببرد ، او روشنفکر نیست ،
اگر سیاستمداری مردم را قربانی آرزوهای شخصی کند ، او رهبر نیست ،
اگر کسی از دور آتش جنگ را گرم نگه دارد و خود در آسایش زندگی کند ، او خادم ملت نیست ، بلکه تاجر خون مردم است.
ملت باید فرق میان صادق و منافق را بشناسد.
صادق آن است که: در سختی کنار مردم بایستد ، به جای نفرت ، امید بدهد ،
به جای قوم‌پرستی ، انسانیت را تبلیغ کند ، به جای شعار، عمل داشته باشد.
و منافق آن است که: از درد مردم نردبان قدرت بسازد ، امروز یک شعار دهد و فردا خلاف آن عمل کند ، جوانان را قربانی جاه‌ طلبی خود سازد ، از بیرون کشور آتش اختلاف را شعله‌ور نگه دارد.
امروز رسالت نسل نو افغانستان این است که فریب بازیگران کهنه‌ی سیاست را نخورد. باید با عقل ، مطالعه ، آگاهی و تجربه ، چهره‌های واقعی را بشناسد. نباید اجازه دهد وطن دوباره قربانی تعصب ، نفرت و جاه‌ طلبی شود.
افغانستان خانه‌ی مشترک همه‌ی ماست. این خانه با نفرت آباد نمی‌شود ، با اتحاد ، دانش ، عدالت ، کار و احترام متقابل آباد می‌گردد.
بیایید به‌جای دشنام ، گفتگو کنیم ، به‌جای تعصب ، عدالت بخواهیم ،
به‌جای شعارهای خیالی ، برای ساختن آینده‌ی واقعی تلاش نماییم.
و به یاد داشته باشیم:
وطن را نه شعار نجات می‌دهد ، نه قوم‌ پرستی ، نه نفرت ، بلکه صداقت ، آگاهی ، انسانیت و اتحاد ملت .
با عرض حرمت و ادب
داکترعزیزالله فاریابی

 ۲۵/۰۵/۲۰۲۶

06 آگوست
۳دیدگاه

نمکدان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

        نمکدان

نمک خوردی،  نمکدان  را نگه‌دار

وفا  با  مهر  و  احسان  را نگه‌دار

اگر خواهی شوی محبوبِ مردم

شعور و فهم و وجدان  را نگه‌دار

     به نیکی نامِ خود را  جاودان کن

به همت رسمِ مردان  را نگه‌دار     

     مزن آتش  به  باغِ   دوستی‌ ها

صف  ا و  عهدِ   یاران را  نگه‌ دار     

     به هنگامِ  توان،  دستی بجنبان

دلِ  رنجور  و  نالان   را   نگه‌دار     

     غرور   و  کینه را از  دل فرو ریز

فقط  حرمتِ  انسان  را  نگه‌دار     

     جهان  منزلگهی   کوتاه   باشد

چراغِ  دین  و  ایمان  را  نگه‌دار     

     اگر روزی  رسید ی  اوجِ  قدرت

همانا  عهد و   پیمان را  نگه‌دار     

     نه زر ماند،نه سیم و جاه و منصب

به دل احساسِ احسان را نگه‌دار     

تو ای فرزندِ این خاکِ سرافراز

غرورِ   مُلک   افغان  را نگه‌دار

         بشیر شیرین‌ سخن       

06 آگوست
۱ دیدگاه

جامعه هنری افغانستان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جامعه هنری افغانستان؛

وقتی هنر از اندیشیدن باز می‌ماند
——————————-
بحران اصلی هنر افغانستان کمبود هنرمند نیست بلکه کمبود اندیشه انتقادی است.
جامعه‌ای که نتواند هنر خود را نقد کند دیر یا زود توان آفرینش هنر بزرگ را نیز از دست خواهد داد. هیچ تمدنی با تشویق‌های بی‌وقفه و ستایش‌های متقابل و تعارف‌های فرهنگی به قله نرسیده است. تمدن‌ها زمانی شکوفا شده‌اند که اندیشه انتقادی و معیارهای زیبایی‌شناختی و گفت‌وگوی آزاد را به رسمیت شناخته‌اند.
سال‌هاست که فضای هنری افغانستان در چرخه‌ای بسته گرفتار شده است. چرخه‌ای که در آن تولید اثر از ارزیابی اثر پیشی گرفته است. شهرت جای کیفیت را گرفته است. تبلیغ جای نقد را اشغال کرده است و احساسات جانشین استدلال شده‌اند. ما بیش از آنکه هنر تولید کنیم گاه تصویر موفقیت تولید می‌کنیم. همچنین بیش از آنکه درباره کیفیت آثار گفت‌وگو کنیم درباره تعداد بازدیدها دنبال‌کنندگان و تشویق‌ها سخن می‌گوییم.
در چنین وضعیتی هنر به‌تدریج از یک کنش فرهنگی و آگاهی‌بخش به کالایی برای مصرف لحظه‌ای تبدیل می‌شود. ارزش اثر نه با عمق اندیشه و نوآوری یا قدرت زیبایی‌شناختی بلکه با میزان دیده شدن و شهرت سازنده یا توان تبلیغاتی آن سنجیده می‌شود. این همان نقطه‌ای است که هنر رسالت فرهنگی خود را از دست می‌دهد و در منطق بازار حل می‌شود.
جامعه هنری افغانستان هنوز فاقد یک سنت نیرومند نقد است. جشنواره داریم. مراسم تجلیل برگزار می‌کنیم. کنسرت داریم. کتاب چاپ می‌کنیم. فیلم می‌سازیم و نمایشگاه برگزار می‌کنیم. اما چند مجله تخصصی نقد هنر داریم؟ چند برنامه منظم برای نقد موسیقی سینما ادبیات تئاتر یا هنرهای تجسمی وجود دارد؟ چند منتقد مستقل می‌توان نام برد که آثار را بدون وابستگی‌های قومی سیاسی رسانه‌ای یا شخصی بررسی کنند؟
نبود نقد صرفاً یک کمبود فرهنگی نیست بلکه یک بحران معرفتی است. هنگامی که هیچ معیار روشنی برای ارزیابی وجود نداشته باشد اثر متوسط در کنار اثر برجسته قرار می‌گیرد و هر دو به یک اندازه تحسین می‌شوند. در نتیجه معیارهای کیفیت فرو می‌ریزند و جامعه به‌تدریج توان تشخیص میان هنر اصیل و تولیدات سطحی را از دست می‌دهد از سوی دیگر بخشی از رسانه‌های فرهنگی نیز به جای آنکه نقش وجدان انتقادی جامعه را ایفا کنند به ماشین بازتولید شهرت تبدیل شده‌اند. گفت‌وگوها اغلب پیرامون حاشیه‌ها و روابط و زندگی شخصی یا تبلیغ آثار می‌چرخند نه پیرامون ساختار و زبان و فرم و زیبایی‌شناسی و نوآوری و پیام فرهنگی آن‌ها. رسانه‌ای که نقد نکند به روابط عمومی صنعت فرهنگ تبدیل می‌شود.
یکی از آسیب‌های ریشه‌ای جامعه هنری افغانستان شخصی‌سازی نقد است. هنوز بسیاری از ما میان نقد اثر و تخریب صاحب اثر تفاوت قائل نیستیم. به همین دلیل هر نقدی به سوءنیت و حسادت یا دشمنی تعبیر می‌شود. این واکنش نشانه ضعف فرهنگ گفت‌وگو است نه قدرت هنرمند. هنرمندی که نقد را برنمی‌تابد در حقیقت ظرفیت رشد خود را محدود می‌کند.
هنر بزرگ در خلأ به وجود نمی‌آید. شاهکارهای ادبی و موسیقایی و سینمایی جهان محصول رقابت آزاد اندیشه‌ها و نقدهای سخت‌گیرانه و گفت‌وگوهای بی‌امان بوده‌اند. هیچ اثر ماندگاری صرفاً با تشویق و ستایش به جایگاه تاریخی نرسیده است.
اگر جامعه هنری افغانستان می‌خواهد از مرز تولید انبوه به مرحله آفرینش ماندگار برسد باید چند اصل را بپذیرد.
نخست اینکه هیچ هنرمندی فراتر از نقد نیست.
دوم اینکه محبوبیت معیار کیفیت نیست.
سوم اینکه رسانه وظیفه تبلیغ هنرمند را ندارد بلکه وظیفه آن ارتقای فهم عمومی از هنر است.
چهارم اینکه منتقد باید مستقل باشد. نه وابسته به قدرت باشد و نه اسیر بازار و نه گرفتار روابط شخصی.
پنجم اینکه آموزش نقد هنری باید از مدرسه و دانشگاه و رسانه آغاز شود تا مخاطب نیز به اندازه هنرمند رشد کند.
جامعه‌ای که تنها هنرمند تربیت کند اما منتقد تربیت نکند در حقیقت نیمی از نظام فرهنگی خود را نادیده گرفته است. منتقد دشمن هنر نیست بلکه حافظ استانداردهای هنر است. همان‌گونه که علم بدون داوری علمی پیشرفت نمی‌کند هنر نیز بدون نقد علمی به بلوغ نمی‌رسد.
افغانستان بیش از هر زمان دیگری به یک رنسانس فرهنگی نیاز دارد. رنسانسی که نه با افزایش تعداد برنامه‌های هنری بلکه با افزایش کیفیت اندیشه و استقلال نقد و آزادی بیان و مسئولیت فرهنگی آغاز می‌شود. آینده هنر این سرزمین را نه کف زدن‌های بیشتر بلکه پرسش‌های عمیق‌تر خواهد ساخت.
روزی که هنرمند از نقد نترسد و منتقد از قدرت نهراسد و رسانه از تعارف عبور کند و مخاطب میان شهرت و کیفیت تمایز بگذارد آن روز می‌توان گفت جامعه هنری افغانستان از مرحله مصرف فرهنگ عبور کرده و وارد مرحله تولید فرهنگ شده است.
هنر زمانی زنده است که بتواند درباره خود نیز بیندیشد. جامعه‌ای که هنرش قدرت خودانتقادی نداشته باشد دیر یا زود حافظه فرهنگی خویش را از دست خواهد داد.
06 آگوست
۳دیدگاه

اوجِ نور

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

اوجِ نور

چه  موج   روشنی  در اوجِ  نورِ  روی  تو دیدم

چه نازِ دلکشی درحُسنِ شعله خوی تو دیدم

بِه   از  رخت   نتوان   یافتن  در   عالمِ   امکان

چه لطف ها که در آن چهر‌ه‌ی  نکوی  تو دیدم

دوشینه   صورتِ    صبحِ   تو در  تصوّر من بود

صفای    آیینه‌ی   دل  ز  آبِ   جوی   تو   دیدم

طنینِ   شورِ  نوا  را   به  گوشِ هوش شنیدم

هزار  گونه  صدا  را  به  گفت  و  گوی تو دیدم

می‌یِ که بی خودم از خویش کرد و با خبر از تو

چو عکس عاشقی در ساغر و سبوی تو دیدم

به چشمِ دل نظر افکنده ام  به هر چمنستان

حضورسبز و روان  بخشِ رنگ و بوی تو دیدم

تمامِ   زینت    و    زیبایی    های     گیتی   را

قسم به عشق که یکجا ز جلوه، سوی تو دیدم

علی احمد زرگرپور

۰۵ / ۰۵/ ۱۴۰۵ خورشیدی

 

 

06 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش (بخش دوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی

از زبان خودش

 

پیوسته به گذشته :

در باره نقاشی هایش خودش چنین گوید:

نقاشی هایم در قدیم ها (افغانستان و ایران) با رنگ آب و یا روغنی بود. در سایز های بزرگ که اکثرا دوستان و فامیل ها در صالون هایشان می آویختند.اما امروز با کمال تاسف هیچکدام را در دست ندارم. ولی در امریکا و زندگی در آپارتمان وادارم نمود که بیشتر از ماژیک های هنری استفاده کنم. و بعد از مدتی برای سروده هایم نقاشی را شروع کردم که با سبک ویژه خودم تا امروز ادامه دارد.و بیشتر یک نوع جدید مینیاتوری است.

 

هما در نقاشی هایش بیشتر از چهره های زن استفاده میکند. او در این مورد چنین میگوید:

در دید من زن موجود ظریف و زیبایی است در خلقت خدایی و حالات گونه گون این موجود برایم از دیدگاه هنری بسیار جالب است.

ادامه دارد . . .

06 آگوست
۱ دیدگاه

کشتی عشق 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

کشتی عشق 

بخت  و  طـالـع  مگرم ، بر سر  کار آمده است
بهـر  پرسـش  زره ٔی لطف،  نگـار آمده اسـت
 
کـار  مـا  بـود  چـو  بسـمـل،  به  تپش  اما یار
به   تماشای  من  خسته ی   زار  آمده است
 
غوطه  در  بحر  فـراقـش  زدم و غـرق شـدم
کشتی  عشـق  که  دیده، بـکنار آمـده اسـت
 
از خـزان  زردی  گل  هسـت ز فیض قدمـش
بر  سر   مرقد   من ،  فصل  بهار  آمده است
 
نقد  جان   تحفه    به   پایش   نکم  آه  چکنم
کان  جفا  جو ، به  دیار  من   زار  آمده  است
 
دل  من  بند   به   زلفش   مگر  از   بی خبری
بت   صید   افگن  من ، بهر شکار  آمده است
 
شامگه  رفت  ز پیشم ،  بت  خورشید  جبین
تا  سحر  ناله ی   من ،  از  دل زار آمده است
 
با چنین  چشم  چو  آهو ، حذر  از  صید رقیب
بی  خبر  بر طرفم ،  رو   به  فرار  آمده  است
 
بسکه  محوم  من  « ایماق»   به  مهر  رخ او
کی  توانم  که ببینم به  چه  کار  آمده  است
دکتور فیض الله نهال ایماق
06 آگوست
۱ دیدگاه

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند 

(بخش نخست)

نویسنده: محمد رفیع اصیل یوسفی 

در وسط عقب نشینی پیاده رو سنگفرش شده شهر نو هرات مقابل جاده استاد کمال الدین بهزاد، نانوایی صفر قرار داشت و کنار آن دکان کاکایم مغازه کوچک آنتیک فروشی بود که همه ساله با سرازیر شدن توریست ها و جهانگردان خارجی و گردشگران داخلی شور و شوق و جوششی خاص بدان راسته بازار می بخشید که اغلب دکان هایش پوستین دوزی، عتیقه فروشی، صنایع دستی مانند کفش،کیف، چکمه، کمربند، و وسایل چرمی که با دست تهیه و ساخته می شدند و همین طور قنادی های لوکس که مشهور ترین آنها شیرینی فروشی حاجی گل حسن بود وبر فراز آن،، افغان لبنیات،، شعبه گشوده بود.

آن زمان هتل بهزاد سه شعبه جداگانه داشت،شعبه نخست در ابتدای شهر نو و دقیقا رو بروی کتاب فروشی بزرگ « محمد هاشم کوریر » بود که در کنار درب ورودی هوتل ستونی چوبی بلندی قرار داشت که بر فراز آن بلند گوی رسمی،، رادیو افغانستان،، ورادیو ریلی هرات در پاره زمانی منقطع مانند صبح دو ساعت برنامه پخش می نمود یعنی ۶تا۸ صبح که معمولا با جمع شدن افسران و سربازان و قوای نظامی ارتش در حالی که 

با عجله سوار لاری ها و وسایط سرپوشیده می شدند وبسوی پادگان و فرقه عسکری زلمی کوت در بیرون از شهر می شتافتند،برنامه آن رادیو با پخش آهنگی شاد توام بود.

برنامه دوم رادیو هرات بوقت اذان محلی ظهر وبه مدت یک ساعت بود که معمولا با قرائت قرآن شریف آغاز و بعد اقامه اذان با منبر ودعا و خطابه ی کوتاه و مختصر همراه ودر خاتمه با یک سرود و آهنگ شاد پایان می یافت….

واما بخش اصلی پخش برنامه های جالب ودوست داشتنی رادیو ملی افغانستان از ساعت چهار عصر هر روز آغاز ودر ساعت دوازده شب با موسیقی های ناب کلاسیک ونوای شور انگیز تک نوازی های اساتید بزرگ موسیقی هندوستان و افغانستان انتها می یافت غمگینانه…..

داشتم می گفتم که شعبه اصلی هتل بهزاد –روبروی جاده شمالی استاد بهزاد – با درب پذیرایی و ،، لابی،، داخلی از پیاده رو همراه بود که ساختمانی بود آجری پخته در دو طبقه عصری وشامل آشپز خانه – حمام و دستشویی « توالت » های فرنگی که ابتدا به ساکن مدرنیسم و تجدد تازه آنرا به این شهر باستانی به ارمغان آورده بود.

در حاشیه راست این هوتل نسبتاً مدرن که در عقب نشینی هفده متری سرک در سال ۱۳۷۳ کل این راسته بازار قدیمی تخریب وبه فراموشی سپرده شد ـ بر فراز دکان های بزرگ شهر نو- قسمتی دیگر از هوتل بهزاد با معاینه خانه دکتران و مطب های شأن قرار داشت وهمچنین تابلو نویسی بزرگ امین الله پیرزاد هروی ـ دندانپزشکی،، اسپین غر،، و کارگاه تولیدی چرمگری محمد ناصر کفاش و شرکا.

یادم می آید که عصر ها مرحوم کفاش،، بزم،،می آراست و جمعی از دوستان ادب وهنر وموسیقی و از جمله روانشاد،، ناوک هروی،،حضور می یافت واو با،، چپق،، وچلیم پذیرای شأن می گشت و صدای گرم و صحبت های دوستانه شان در دیگر اتاق های هتل می پیچید….

یکی از همسایگان کناری اتاق کار ناصر کفاش،زنده یاد استاد أمیر محمد مشهور به ،،چانته،، بود که اغلب تابستان ها به هرات می آمد ودرمجالس عروسی، شادی و سرور در میان مردم بود و طرفداران پروپا قرص بیشماری داشت تا برای شان بخواند و آنها شادی کنند وبرقصند وبنوازند……!

مرحوم أمیر محمد عصر ها در کناره پیاده رو روی چهار پایی با دوستانش می نشست و کسانی که کارت دعوتی عروسی داشتند برای محفل شان بسراغ او همانجا آمده ووعده می گرفتند و آدرس و زمان ومکان معین می داشتند.

از اخلاق خوب مرحوم امیر محمد چانته یکی این بود که از جیب واسکت خود ـ کارت های قبلی را که برایش آورده بودند بدقت مطالعه و هرگاه به کسی دیگر قول داده بود معذرت خواهی وهیچ تعهدی نمی سپرد، هرچند که دعوت کننده جدید پول وپله ی بیشتری پیشنهاد می داد او قبول نکرده و وعده خلافی را نا جوانمردی و جفا می دانست.

یادم هست روزی استاد أمیر محمد برایم گفت شنیدم که شوربای خوب می پزی ـ کی مرا مهمان می کنی؟

صفر نانوا صدای استاد امیر محمد را شنید وگفت نانش با من و دیگری گفت؛ گوشت بامن و خلاصه همه ی مخلفات فراهم و چی آبگوشت نرگسی نامی که همه با لذت خوردند!

آن نانوایی همیشه بوی خوش عطر نان ،،خاصه،، ی هراتی می داد وچاشت ها بیشتر شلوغ بود و اغلب برای خارجی ها وتوریست ها خارج از صف نان می داد و می گفت؛اینها مهمان مایند و یکی، دوتا بیشتر نمی خواهند و خوب نیست که زنها ی شأن کنار دیگران در صف بمانند و شما دعوا کنید…

تنور آتشینی را که در دل زمین نانوایی کاشته بودند بخاطر دارم که شاطر نانوا در زمستان و تابستان تا کمر در آن خم میشد ونان به تنور گلی می کوبید.او با دستانی،، آبله گون،، از آتش و آب وحرارت، خمیر را روی تاوه ای پارچه مانند ودراز رخ پهن می نمود وبا سرعت در قلب آتش وتنور ـ دست فرو می برد واین صحنه ودیگر کارگرانی که به خمیر گیری، زواله گیری، پنجه گیری و پخت و بیرون کشی نان با تجهیزات بسیار ابتدایی می پرداختند برای توریست هاو جهانگردان اروپایی و آمریکایی وغربی ها جالب بود و بسا عکسهای خاطره آفرین برای خود از مردم افغانستان به یادگار می بردند.

روز های برفی زمستان های سخت آن روزگار توریست ها بسیار کم و کم تر در هرات می ماندند وبیشتر بسوی پاکستان و هند رهسپار می شدند.

فضای شهر در فرآیند برف،سرما، رکود و بی رونقی اقتصاد می غلطید اما در عین زمان رفت و آمد در دکان بزرگتری که کاکایم حسین صبور با شریکش – عبدالغنی هما خریده بودبا حضور اساتیدی همچون عبد الرزاق نجومی، عبدالغنی نیک سیر هروی، محمد ناصر طهوری ـ مستر جان بیلی و همسرش ورونیکا که هردو نفر بعنوان مستشرق بریتانیایی مهمان رسمی دولت جمهوری افغانستان شمرده می شدند و بیش از دو سال درهرات وکابل در رفت و آمد بودند –همین طور . . .

ادامه دارد . . .

 

05 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد(بخش هفتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==================
پیوسته بگذشته :
در روزهای یک شنبه بازار و چهار شنبه بازار شهر هرات به ویژه بازار عراق کافی شلوغ می شد. چنین می نمود که کاروان آدم ها مثل نهرهای زنده از چهار سو به کدام نقطه ی می شتابند. از اول چهارسو در طول بازار عراق همه جا بساط فروشنده گان زن و مرد پهن می شد. هر که چیزی برای فروش داشت بر پارچه ی می چید بدین امید که نظر خریداری را جلب کند. در این دو روز گاو و گوسفند و اسب و خر و مرغ انگار در بازار مارش می کردند. می رفتند تا آخر بازار عراق و می رسیدند به گنج. در این مکان برکت فراوان بود. در گنج کسی طلا و یا کدام شی قیمتی دیگر را که در زیر خاک پنهان شده باشد، جستجو نمی کرد. گنج میدانی بود که عمده در آن حیوانات مثل گاو، گوسفند، شتر، اسب، خر و پرنده می فروختند. نه فقط از دهات هرات که از اولسوالی ها مردمان به گنج می آمدند. یکی می فروخت و دیگری می خرید. در پهلوی حیوانات و پرنده ها، لوازم دهقانی بیل و کلند و تیش یا خیش فروخته می شد.. در هرات خیش را تیش می گویند و آن ابزار قلبه کردن زمین است. خیش شامل مجموعه ایست که بر گردن گاو می بستند و شامل بخش چوبی و فلزی می شود و با آن زمین را قلبه می کردند. تیش که شاید از تیشه گرفته شده باشد، قطعه فلزی مثلث شکلی بود از چودن که نوک تیزی داشت. چودن سیاه رنگ است. ولی تیش پس از سال ها استفاده سپید می شد. باری هنگامی کودک بودم رفته بودم خانه مامایم به روستای پل خیمه دوزان. در دیوار اتاق گلی او قطعه ی شکسته ی تیش نصب بود. ماما متوجه شد که این تکه چودن مرا به خود مشغول می دارد. لبخند زد و گفت، ماما این آیینه ماست.
در گنج افزون بر فروشنده و خریدار گروه دیگری هم فعال بودند، دلال ها.
خیام که خیمه های حکمت می دوخت
در آتش   ذغم    فتاد  و  ناگاه بسوخت
خیاط    اجل    طناب    عمرش    ببرید
دلال    ازل    به     رایگانش    بفروخت
دلال یا به اصطلاح امروزی رهنمای معاملات میان فروشنده و خریدار واسطه می شد. گویا به هر دو کمک می کرد معامله انجام شود و پولی از هر دوطرف به دست آورد. دلال زبان مردم را می فهمید و با هر کس مطابق ذوق و فهم او با زبانی چرب و ملایم، گوش نواز و تشویقی سخن می گفت. این فکاهی ملا نصرالدین مشهور است. ملا گاو پیری داشت که دیگر شیر نمی داد و فقط پوست و استخوان او مانده بود. گاو را برای فروش به گنج آورد. دلال به ملا گفت، گاو تو را می فروشم به شرطی مبلغی به من بدهی. ملا موافقت کرد. همین که خریدار آمد و خواست گاو را بخرد از لاغری و ناتوانی گاو پشیمان شد. خواست بر گردد که دلال گفت، صبر کن. این گاو اصیل سیستانی است. نسل این گاو خیلی شیر می دهد. تا آخر عمر از شیر نمی افتد. هر سال یک گوساله می آورد. محکم استخوان است. گاو تازه جوان شده است. چون زیاد شیر می دهد لاغر می نماید. اما لاغر نیست پرشیر است. همین امروز صبح پنج من شیر داد. ملا که این سخنان را از زبان دلال شنید، شاخ گاو خود را گرفت و گفت، دیوانه که نیستم چنین گاو شیرده را بفروشم.
ساده گی و خوش باوری آدم دهاتی مشهور است و همین به دلال فرصت می داد که عمده به منفعت خریدار مال فروشنده را به قیمتی کمتر از نرخ بازار بیرون کشد.
پدرم با دو برادر ایوب خان و عاشور خان با قوای کار قرارداد گوشت داشت. تابستان گوشت گوسفند تحویل می دادند و زمستان گوشت گاو. شاگرد صنف نهم مکتب بودم. هنگام رخصتی زمستانی پدر مرا به عاشور خان سپرد تا او را در خریداری مال کمک کنم. عاشور خان سواد نداشت. ریش تنک و کوتاهی داشت و از یک چشم نابینا. اما سخت پرزبان و اهل معاشرت و شاید سال ها دلالی کرده بود. صبح زود رفتیم به گنج. عاشور خان نخست به گردش پرداخت هر گاوی را که می دید پشت و پهلویش را دست می کشید و در ذهن خود حساب می کرد، چند من گوشت دارد. ساعت اول فقط به تماشا و مطالعه بازار می گذشت. پسانتر به فروشنده گاو مورد نظر او نزدیک می شد و احوال پرسی می کرد. جان من نام تو چیست؟ عبدالقادر! از کدام ده هستی؟ گرازان. گرازان. مردم گرازان خیلی مردم خوبی هستند. ارباب شما هنوز ارباب غفور است؟ نه، خدا بیامرز شد. پسرش عبدالغفار ارباب ماست. خدا بیامرز خیلی دوست من بود. آن زمانی که با او رفت و آمد داشتم غفارک ریزه پیزه بود. تو از کدام خانواده هستی؟ از خانواده ملا قربان. ملا قربان همان که نزدیک مسجد خانه داشت. بلی. خیلی آدم خوبی بود. او دوست من بود. مثل دو برادر بودیم. پس تو برادر زاده من هستی، قادرجان. لحظه ی سکوت کرد و ادامه داد، این گاو را می فروشی؟ بلی این که چهار قرانی به دست آرم و مصرف عروسی بچه ام را پوره کنم. مبارک است. ما ختم و خیراتی داریم. خدا قبول کند. گاو تو را می خرم. عاشور خان فروشنده را چنان با سخنان نرم و دلپذیر خود رام می ساخت که گاو را کمتر از آن چه فروشنده مطالبه کرده بود، می خرید. من فهرست خریداری گاوها را در دفتری می نوشتم. ایوب و عاشور همان جا نزدیک گنج کاروانسرایی داشتند که در عین حال کشتار گاه هم بود. کشتار گاه شهر هم نزدیک گنج بود.
این طور گنج شهر ما نه در زیر زمین که در روی زمین نشانی نمایان داشت.
ادامه دارد . . .
05 آگوست
۱ دیدگاه

مخمس بر غزل حضرت خواجه حافظ شیرازی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

( مخمس بر غزل حضرت خواجه حافظ شیرازی

الا ای سرو سمین تن مگو با من که دل سردم

بیا   رحمی  بکن  بر این  دلِ   زار   و  زخِ   زردم

ترا می بینمت ای جان به گردون می‌رسد گردم

مرا  می بینی  و  هردم  زیادت  می کنی دردم

ترا  می‌بینم  و   میلم  زیادت   می شود هردم 

ز  احوالم  نمی دانی  کجا  از  من  خبر  داری

بر این  خسته  دلِ شیدا  کجا   آخر نظر داری

گمان دارم که با غیرم  سر و سازِ  دگر  داری

ز سامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری

به  درمانم  نمی کوشی نمیدانی  مگر دردم 

انیسِ  راه   تنهایی    من باشی  درین  عالم

بلاگیر   تو     می گردم   بلا گردانتم    هر دم

به پیش قامت سرو ات کنم من قامت خود خم

ندارم دستت از دامن بجز درخاک و آندم هم

که بر خاکم روان گردی  بگیرد   دامنت گردم 

منم آن   عاشق   روی و   هلال  ماه ابرویت

قیامت میشود آندم  که گردانی  ز من رویت

مشامم تازه  می دارد  شمیم  سنبلِ مویت

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت  لب  را و  جان  و دل فدا کردم 

 

نگارینا به تو سوگند، من  همراز می‌جُستم

دلِ شوریدهٔ  خود  را  در  آن آواز می‌جُستم

ز شوقِ دیدنِ رویت، تو را  دمساز می‌جُستم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جُستم

رخت   دیدم   و جامی   هلالی باز میخوٓردم 

به تو میگویم ای جانان  بیا  جام  پیاپی ده

مرا از ساغر چشمت هزاران  باده در دی ده

نمی پرسم که فردا یا که امروز و یا کی ده

توخوش میباش باحافظ برو گوخصم جان می ده

چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم

سیدجلال علی یار 

ملبورن استرالیا 

۲۰۱۸

05 آگوست
۱ دیدگاه

ساحلِ جان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

ساحلِ جان

مـــرا  دردیست  درمانش  تـو باشی

مـــــرا  رنجیست  پایانش  تو  باشی

اگــــر  شعـــری  سرایم ناب  و نیکو

سراسر  نظـــم و  اوزانش  تو باشی

وگــر  عاشق  شوم همچــون  زلیخا

و زیبــا  مـــاهٔ  کنعــــانش  تـو باشی

به  سینه  جــا گـــرفته  کـوهٔ  اخگــر

ازآنست عشق سوزانش  تــو باشی

به عشق و عاشقی است  اعتقــادم

و  بــاور هــا و  ایمـــانش تــو باشی

زمانی گل دَمَــد در  ســاحلِ  جــــان

بهــــار و ابــر و  بـــارانش  تـو باشی

بهار ساحل

04 آگوست
۳دیدگاه

شامِ فراق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شامِ فراق

در   غمِ  دیدارِ  او  زار   و   پریشان  می‌روم

در   تمنّایِ   رخِ   آن  یا رِ    خندان    می‌روم

چون خیالش می‌رسد دیوانگی‌ ها می‌کنم

مستِ عشقش تا سرِ کویِ نگاران می‌روم

ای خدا آسان بگردان رنجِ  این  هجرانِ من

با دلی خونین و چشمی اشک‌ریزان می‌روم

با   امیدِ   وصلِ   او   سرگشته و  بیچاره‌ام

در کویرِ هجرِ او بی‌صبر و سامان  می‌روم

همچو پاییزی غم‌انگیزم که از گل دور شد

همچو بارانی ز داغش اشک‌افشان می‌روم

هر کجا نامش رسد آتش به جانم می‌زند

چون غریقی در دلِ امواجِ طوفان می‌روم

شب‌ نشینِ خلوتِ  درد و غمِ پنهان شدم

تا سحر با  ناله در اندوهِ  هجران  می‌روم

در   خیالم   یوسفِ   کنعان   پدیدار  آمده

چون زلیخا در پیِ آن ماهِ کنعان  می‌روم

آرزویم  دیدنِ  آن  قامتِ   رعنایِ   اوست

نغمه‌خوان و مستِ شوقش سویِ بستان می‌روم

گر نسیمی بگذرد از  کویِ  آن سروِ بلند

جان فدایِ عطرِ او، سرمست و شادان می‌روم

تا مگر روزی رسد  پایانِ این شامِ فراق

با امیدِ صبحِ وصلش سویِ جانان می‌روم

✍ عالیه میوند

۲۰۲۶  / ۵ / ۲۵

04 آگوست
۱ دیدگاه

شصتِ عروس

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شصتِ عروس

باران که دانه دانه ، می باره  عاشقانه

ترمی شود بشانه، موهای کرده شانه

گیسو به باد و باران ، افتاده و  پریشان

با پیچشِ  فراوان ، گهگاهی  دانه دانه

بویی نم فراوان ، در دشت و در بیابان

پیچیده   در خیابان ، چون  شنل  زنانه

لعل لبِ فروزان ،چون لعلِ از بدخشان

شصتِ عروس  مالان، یالعل ریزه دانه

آهنگ پل  مالان ، دختر  چو ماه  تابان

آب ذلال پاشدان، هم شعر وهم ترانه

ظاهر عظیمی

از جمله بیش از ۱۲۰ نوع انگورکه در هرات به ثبت رسیده است.

لعل ریزه دانه یابیدانه روستای شادی جان و انگور شصت عروس

قریه مالان شهرت ویژه دارد.

04 آگوست
۳دیدگاه

حل معمای شطرنج شماره (۶)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما محترم انجنیر غیاثی عزیز

اینک حل هفته گذشته را خدمت شما عزیزان

پیشکش می نماییم.

 

حل معمای شطرنج شماره (۶)  

 

04 آگوست
۳دیدگاه

بلای آسمانی 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار – شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی

بلای آسمانی 

نیایید   دیگر  اینجا   نیست هرگز 

شما   را  جای  امن  و  زندگانی 

درین کشور که  رشک آسیا بود 

شده    نازل     بلای    آسمانی 

ز بس بردند و ویران کرده کشتند 

نمانده   هیچ   از   بودن نشانی 

همه جا گشته قبرستان و مشهد 

کند   از   حال    مردم  ترجمانی 

مسلمان با مسلمان  بس در افتاد 

نصارا   خواند   بر ما ( لنترانی ) 

شرافت زیر پا شد  مرد و زن را 

برای  یک   دو   روزه   کامرانی 

جهاد     ما     ندارد     ارمغانی 

بغیر از  غارت  و موشک پرانی 

صابر هروی