۲۴ ساعت

20 آگوست
۱ دیدگاه

ورزش فکری و سرگرمی ریاضی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی  اینک

ورزش فکری و سرگرمی ریاضی اینهفته را که تهیه دیده اند

خدمت شما خوبان پیشکش می نماییم.

——————————–

ورزش فکری
دریافت زاویه بدون قلم و کاغذ و ماشین حساب.

سرگرمی ریاضی
خانه های خالی را با اعداد مورد نظر پر کنید

پاسخ در هفته آینده . . .

20 آگوست
۱ دیدگاه

رازِ عصیان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

رازِ عصیان

 نمی‌بیند    نگاهت    این   بلورِ     آرزویم   را

ولی خواند به خاموشی تمامِ گفت‌وگویم را

نگاهم صد زبان دارد دلم سرشارِ خواهش‌هاست

چه می‌شد لمس می‌کردی تمامِ خلق‌ وخویَم را

 اگر چشمت  بلغزد  بر تنِ هر  واژه‌ی داغم

 لبِ شعرم  گداز  آرد  برافروزد  سبویم   را

برای من  غزل  یعنی  نگاهِ  گرمِ  چشمانت

 که می‌ریزد به پیمانه شرابِ های‌وهویَم را

 نگاهت می‌کشد من را به دریایِ خیال، اما

 هوایت مثلِ ساحل می‌شود پیچد گلویم را

 برایَت فاش کردم از دل و جان رازِ عصیانم

 تو دیدی در سکوتِ من زنانه رنگ و بویم را

 عزیزِ من تو را خواهم چنان پرشور و بی‌پروا

 دلی که عاشق است داند کمالِ جست‌وجویم را

 زنانه دوستت دارم نه پنهان و نه با تردید

چنان روشن که شب هم می‌نماید رنگِ رویم را

هما باوری

جرمنی

 ۰۶/۰۱/۲۰۲۶

 

20 آگوست
۱ دیدگاه

فانوسی در برابر تاریکی «   زن ، زندگی ، آزادی  »

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فانوسی در برابر تاریکی

«   زن ، زندگی ، آزادی  »

ای طالبان!

ای اژدهای دو سری جهل و استبداد!

قلم من

از نوشتن نام شما شرم دارد

نامی که بر حاشیه‌ی سیاه تاریخ

با اشک زنان،

با خون آزادی،

و با زخم‌های بی‌شمار یک سرزمین

نوشته شده است

شما

فرزندان تاریکی‌اید،

آنگاه که کتاب را می‌بندید،

مدرسه را خاموش می‌کنید،

اما

زن را نمی‌توانید از جهان حذف کنید

زن، نیمه‌ی جهان نیست،

نبض تمام هستی ا‌ست

جهل شما

مرکب سیاهی‌ست

که فرمان سقوط انسان را می‌نویسد

و استبداد تان

زنجیری‌ست

که می‌خواهد پاهای فردا را ببندد

از شما می‌پرسم

خدای خویش را

در کدام دخمه‌ی تاریک

زندانی کرده ‌اید ؟

که نام او را فریاد می‌زنید

و حرمت‌آفریدگانش را می‌شکنید؟

این چگونه ایمانی‌ست

که از کتاب می‌ترسد؟

از قلم می‌هراسد؟

از مدرسه وحشت دارد؟

و در برابر چشمان یک دختر

دیوار می‌کشد؟

کدام خدا

از آموزش زن می‌ترسد؟

کدام آسمان

آزادی را گناه می‌نامد؟

و کدام عدالت

انسان را تنها به جرم زن بودن

از حق زیستن، آموختن

و انتخاب کردن

محروم می‌کند؟

من فانوسی در دست دارم

نه برای انتقام،

که برای شکست تاریکی

فانوس من

صدای زن های ‌ست

که دیگر اجازه نمی‌دهند

تاریخ را بدون حضور او بنویسید

زیرا هیچ قدرتی ابدی نیست،

و بدانید که رؤیای انسان

برای آزاد زیستن

هرگز نمی‌میرد.

میترا وصال

لندن – انگلستان

۱۵ آگست ۲۰۲۶

 

20 آگوست
۱ دیدگاه

دلتنگِ روزگار

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

دلتنگِ روزگار

 دلم تنگ است، دلم تنگ است، خدا جو

 هنوز  در خاکِ  من جنگ است، خدا جو

 پریشانم     از     این     حالِ      پریشان

 دو دستم فلج و  پا لنگ است ، خدا جو

 نه کسبِ  دانش  و  فهم  و  هنر هست

 نه کس در فکرِ فرهنگ است ، خدا جو

 کلک       گردید         اقوالِ       خردمند

 سیاست چال  و  نیرنگ است، خدا جو

 خِرَد  بی‌ نور  و  دانش  بی‌ فروغ است

 در این  ویرانه بی‌ رنگ است ، خدا جو

 برای      قطعِ          اشجارِ      ثمر دار

 تبر  در  کفِ  الدنگ   است ،  خدا   جو

 چه   آسان   برتری   دادند    یکی   را

تعصّب نیشِ خرچنگ  است ،  خدا جو

 اگر   انصاف  و    قانون     زنده   گردد

 جفا بی‌نقش و بی‌رنگ است، خدا جو

 بشیر  ، این  آرزوی   هر جوان   است

 که صلح بهتر ز هرجنگ است ،خدا جو

 جهان در جست‌وجویِ کهکشان‌هاست

 الاغِ   ما   هنوز  لنگ  است  ، خدا جو

 چهل‌وهشت ساله گردید  دردِ کشور

 به خدا سربه سرننگ است، خدا جو

 بشیر شیرین ‌سخن

20 آگوست
۱ دیدگاه

نور ایمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

نور ایمان

 نور ایمان می درخشد  در زمین

 ما مسلمانیم به حق دارم یقین

 گرچه امروز روزگار ما غم است

 تا به روز  عرش  نماند   اینچنین

حق اگر پنهان  شود  پیدا  شود

عدل  می آید  نماند   در   کمین

 ظلم  هرگز  جاودان  بر پا نشد

 می‌رود    آخر     بماند    آفرین

 دل به رحمت دل به قرآن بسته‌ایم

 راه  ما  روشن  امید  ما  همین

هر که با انسانیت پیمان بست

 جاودان گردد به نزد حق امین

 کینه را از سینه‌ها بیرون کنیم

 مهر  باشد  در  دل   اهل یقین

 گر  جهان  بر ما  ببندد  راه نور

 باز هم  داریم  خدای  راستین

ما  مسلمانیم  و  با   نام   خدا

 تا ابد باشیم با حق همنشین

 یاالله گر روزگار  آشفته است

 عاقبت پیروز گردد  حق یقین

طیبه دل را به یزدان بسپار و بس

 حق نگهدارت بود در هر زمین

طیبه احسان حیدری

۱۹ آگست ۲۰۲۶ 

سیدنی – آسترالیا

20 آگوست
۱ دیدگاه

وحدت؛ از یک شعار سیاسی تا یک قرارداد اجتماعی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

وحدت؛ از یک شعار سیاسی تا

یک قرارداد اجتماعی

نور محمد غفوری

به تاریخ ۱۷ اگست سال جاری میلادی، مقالهٔ مختصری را تحت عنوان «وحدت مردم برای عدالت، آزادی، کرامت و آینده‌ای مشترک» به نشر رساندم. این نوشته با واکنش‌ها، تبصره‌ها و دیدگاه‌های گوناگون دوستان در ویبسایت‌ها و صفحهٔ فیسبوکم همراه شد که شماری از دوستان نیز از طریق تلفون تماس گرفتند. از همهٔ دوستان گرامی که با لطف، توجه، نقد و اظهار نظر خویش به غنای این بحث کمک کردند، از صمیم قلب سپاسگزارم.

در میان تبصره‌ها، نوشتهٔ کوتاه اما عمیق رفیق گرامی، محترم فاروق فردا، نکات دقیق و قابل تأملی را مطرح کرده بود. به همین دلیل نخواستم صرفاً با یک پاسخ کوتاه در بخش تبصرهٔ فیسبوک بر آن بسنده کنم. اهمیت پرسش‌های ایشان دربارهٔ مشکل بنیادی نظام پاسخگو، فرهنگ سیاسی مبتنی بر حق و مسئولیت و پیش‌شرط‌های همبستگی اجتماعی و سیاسی ایجاب می‌کند که دیدگاه خود را اندکی گسترده‌تر بیان کنم.

در آغاز، لازم می‌دانم تأکید کنم که با بخش مهمی از آنچه ایشان نوشته‌اند، به‌ویژه در مورد دشواری شکل‌گیری فرهنگ سیاسی مبتنی بر حق، مسئولیت و مشارکت شهروندی، هم‌نظر هستم.

نظام پاسخگو؛ محصول جامعهٔ آگاه و مشارکت‌جو:

یکی از مشکلات بنیادی افغانستان این است که ما هنوز نتوانسته‌ایم رابطه‌ای پایدار و نهادینه‌شده میان شهروند، جامعه و دولت ایجاد کنیم؛ رابطه‌ای که در آن مردم نه صرفاً تابع قدرت، بلکه صاحب حق و شریک در تعیین سرنوشت سیاسی خویش باشند.

نظام پاسخگو صرفاً با تغییر نام حکومت، ساختار اداری یا حتی تدوین یک قانون به وجود نمی‌آید. نظام پاسخگو زمانی شکل می‌گیرد که قدرت سیاسی خود را امانت عمومی بداند، در برابر قانون و شهروندان پاسخگو باشد و شهروند نیز خود را صاحب حق، دارای مسئولیت و شریک در ساختن نهادهای عمومی بداند.

به بیان دیگر، دموکراسی فقط مجموعه‌ای از نهادها و قوانین نیست؛ فرهنگ دموکراتیک نیز می‌خواهد. اگر شهروند حق خود را نشناسد، اگر حاکمیت پاسخگویی را نپذیرد، اگر مخالف سیاسی دشمن تلقی شود و اگر تفاوت دیدگاه به تهدید تعبیر گردد، حتی بهترین قوانین نیز به‌تنهایی نمی‌توانند یک نظام پاسخگو و پایدار بسازند.

بنابراین، ساختن نظام پاسخگو یک پروژهٔ صرفاً حکومتی نیست؛ بلکه یک فرایند اجتماعی و تاریخی است که در آن آگاهی سیاسی، مشارکت مدنی، نهادسازی، قانون‌مداری و مسئولیت‌پذیری شهروندان و زمامداران به یکدیگر پیوند می‌خورند.

حق؛ چیزی که باید متقابل شناخته شود:

به نکتهٔ دیگری که در نوشتهٔ آقای فردا مطرح شده است، باید جدی‌تر توجه کرد:  مسئلهٔ حق دادن و حق گرفتن.

جامعه‌ای که در آن هر گروه فقط از حق خود سخن بگوید، اما حاضر نباشد حق دیگری را به رسمیت بشناسد، نمی‌تواند به صلح پایدار و عدالت اجتماعی دست یابد.

یکی از تغییرات مهم در فرهنگ سیاسی ما باید این باشد که «حق من» را در برابر «حق تو» قرار ندهیم. حق یک شهروند، قوم، زبان، مذهب یا جریان سیاسی، ذاتاً تهدیدی علیه حق دیگری نیست. برعکس، به‌رسمیت‌شناختن حق دیگران، یکی از مطمئن‌ترین راه‌های تضمین حقوق خود ماست.

از همین‌جا مفهوم دولت پاسخگو نیز با مفهوم شهروندی پیوند می‌خورد. شهروند فقط کسی نیست که از دولت مطالبه دارد؛ شهروند در برابر جامعه نیز مسئولیت دارد. همان‌گونه که قدرت باید پاسخگو باشد، شهروندان و نیروهای سیاسی نیز باید در برابر رفتار، تصمیم‌ها و مواضع خود مسئول باشند.

همبستگی؛ نه حذف تفاوت‌ها، بلکه مدیریت سازندهٔ تفاوت‌ها:

اما دربارهٔ همبستگی، نکتهٔ مطرح‌شده از سوی آقای فردا بسیار مهم است:  همبستگی امری خودکار و شعاری نیست.

افغانستان جامعه‌ای متکثر است؛ جامعه‌ای با تنوع قومی، زبانی، مذهبی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی. این تنوع را نه می‌توان انکار کرد و نه با فرمان سیاسی از میان برد. تلاش برای تحمیل یکسان‌سازی و حذف تفاوت‌ها، به‌جای ایجاد همبستگی، می‌تواند بی‌اعتمادی و مقاومت ایجاد کند.

پس مسئله این نیست که چگونه همه را یک‌شکل و یکسان کنیم؛ مسئله این است که چگونه می‌توانیم با وجود تفاوت‌ها، بر سر اصول و منافع مشترک با هم زندگی و همکاری کنیم.

همبستگی واقعی زمانی شکل می‌گیرد که شهروندان احساس کنند در این همبستگی، کرامت، هویت، حقوق و منافع مشروع آنان محترم شمرده می‌شود.

از این منظر، وحدت به معنای انکار هویت‌های موجود نیست؛ بلکه به معنای ایجاد چارچوبی سیاسی و اجتماعی است که همهٔ شهروندان، با حفظ هویت‌ها و تفاوت‌های خود، در آن از حقوق برابر، فرصت‌های برابر و مسئولیت مشترک برخوردار باشند.

وحدت سازمانی با وحدت اجتماعی یکی نیست:

در فضای سیاسی افغانستان، واژهٔ «وحدت» گاهی به معنای ادغام سازمان‌ها، احزاب و جریان‌های سیاسی در یک تشکل واحد تعبیر می‌شود. چنین وحدتی ممکن است در شرایطی مفید باشد، اما وحدت مورد نظر من لزوماً به معنای یکی‌شدن سازمان‌ها و حذف تفاوت‌های سیاسی نیست.

می‌توان چند حزب، چند جریان و چند دیدگاه متفاوت داشت، اما بر سر اصول اساسی و منافع مشترک با یکدیگر همکاری کرد.

ائتلاف، همکاری، همبستگی و وحدت مفاهیمی نزدیک، اما یکسان نیستند. آنچه برای افغانستان ضروری است، پیش از هر چیز ایجاد ظرفیت همکاری میان نیروهای متنوع جامعه بر مبنای اصول و اهداف مشترک است.

به عبارت دیگر، ما بیشتر از آن‌که به «یکی‌شدن اجباری» نیاز داشته باشیم، به توانایی باهم‌بودن در عین تفاوت نیازمندیم.

چرا بعضی‌ها از همبستگی احساس زیان می‌کنند؟

اینجا پرسش مهم دیگری مطرح می‌شود: اگر برخی گروه‌ها به دلایل تاریخی، سیاسی، حیثیتی یا ناشی از تجربه‌های گذشته، پذیرش یک پروژهٔ مشترک را برای خود زیان‌بار تصور کنند، چه باید کرد؟

به باور من، پاسخ این مسئله تحمیل وحدت نیست؛ بلکه ساختن اعتماد است.

اعتماد سیاسی زمانی ساخته می‌شود که افراد و گروه‌ها در عمل ببینند همکاری مشترک به معنای حذف آنان نیست؛ بلکه به معنای احترام به حقوق آنان است.

باید از فرهنگ «یا من یا تو» عبور کنیم و به فرهنگ «هم من و هم تو، در چارچوب حقوق برابر»  برسیم.

این کار البته یک‌شبه انجام نمی‌شود. اعتماد اجتماعی و سیاسی سرمایه‌ای است که در طول زمان و از طریق رفتار صادقانه، شفافیت، گفت‌وگو، احترام به تعهدات و پذیرش مسئولیت ساخته می‌شود.

وحدت بر چه پایه‌ای؟

به باور من، وحدت پایدار زمانی امکان‌پذیر است که بر اصول روشن و قابل قبول برای همه استوار باشد؛ از جمله:

حفظ یکپارچگی و تمامیت ارضی افغانستان؛ تأمین عدالت و برابری شهروندی؛ آزادی‌های اساسی؛ حاکمیت قانون؛ مشارکت سیاسی؛ کرامت انسانی؛ توسعهٔ متوازن؛ توزیع عادلانهٔ فرصت‌ها و منابع؛ و پذیرش حق همهٔ شهروندان برای حضور و اظهار نظر در زندگی سیاسی و اجتماعی کشور.

در کنار این‌ها، باید منافع مشترک اقتصادی و اجتماعی مردم نیز مورد توجه قرار گیرد. فقر، بیکاری، مهاجرت، عقب‌ماندگی، ناامنی و محرومیت، دردهایی نیستند که به یک قوم، زبان یا منطقه تعلق داشته باشند. این‌ها مسائل مشترک مردم افغانستان اند و حل آن‌ها نیز نیازمند همکاری مشترک است.

از همین‌رو، وحدت نباید صرفاً یک مفهوم عاطفی یا تاریخی باشد؛ بلکه باید به یک قرارداد اجتماعی و سیاسی میان شهروندان تبدیل شود؛ قراردادی که در آن همه می‌پذیرند افغانستان خانهٔ مشترک آنان است و هیچ فرد، قوم، گروه یا جریان سیاسی مالک انحصاری آن نیست.

وحدت بر مبنای ارزش‌ها، نه اشخاص:

یک نکتهٔ دیگر نیز به باور من اهمیت اساسی دارد:  وحدت پایدار باید بر ارزش‌ها و اصول استوار باشد، نه بر اشخاص.

اگر یک جریان سیاسی تنها به دلیل شخصیت یک رهبر یا چهرهٔ سیاسی گرد هم بیاید، چنین وحدتی با تغییر شرایط و یا کنار رفتن آن فرد ممکن است از هم بپاشد.

اما اگر همکاری بر مبنای اصول روشن، اهداف مشترک، نهادهای دموکراتیک و قواعد پذیرفته‌شده شکل بگیرد، دوام و استحکام آن بیشتر خواهد بود.

جامعهٔ سیاسی سالم، جامعه‌ای نیست که در آن همه یک رهبر، یک نظر و یک روش داشته باشند؛ بلکه جامعه‌ای است که در آن افراد و جریان‌های مختلف بتوانند در چارچوب قواعد مشترک، اختلاف نظر داشته باشند و در عین اختلاف، همکاری کنند.

از «گرفتن حق» تا «تضمین حق»:

به نظر من، تحول اساسی در فرهنگ سیاسی افغانستان زمانی آغاز خواهد شد که «گرفتن حق» و «دادن حق» را دو مفهوم متضاد ندانیم.

حق من زمانی امن‌تر است که حق تو نیز به رسمیت شناخته شود. آزادی من زمانی معنا و دوام پیدا می‌کند که آزادی دیگران نیز محترم باشد. کرامت من زمانی پایدار است که کرامت دیگری را انکار نکنم.

بنابراین، عدالت به معنای تقسیم امتیازات میان گروه‌ها نیست؛ عدالت یعنی ایجاد قواعدی که حقوق و فرصت‌های اساسی را برای همه تضمین کند.

این همان نقطه‌ای است که مفهوم دولت پاسخگو با مفهوم همبستگی اجتماعی و سیاسی پیوند می‌خورد. دولت پاسخگو باید حقوق شهروندان را تضمین کند و شهروندان نیز باید از طریق مشارکت سیاسی و مدنی، بر عملکرد قدرت نظارت داشته باشند.

وحدت؛ هدف یا وسیله؟

از این منظر، وحدت برای من یک هدف انتزاعی و مقدس نیست که از مردم بخواهیم به هر قیمتی آن را بپذیرند. وحدت وسیله‌ای برای رسیدن به جامعه‌ای عادلانه، آزاد، امن و انسانی است.

ما به وحدتی نیاز داریم که در آن هیچ‌کس مجبور نباشد برای «باهم بودن»، هویت خود را انکار کند؛ هیچ گروهی خود را مالک انحصاری افغانستان نداند و هیچ شهروندی نیز احساس نکند که به دلیل هویت، زبان، مذهب، جنسیت، منطقه یا گرایش سیاسی خود از حقوق اساسی محروم است.

تفاوت‌ها می‌توانند باقی بمانند؛ اختلاف دیدگاه‌ها نیز طبیعی و حتی برای پویایی جامعه ضروری‌اند. آنچه مهم است، پذیرش قواعد مشترک برای مدیریت مسالمت‌آمیز این تفاوت‌ها و اختلافات است.

در چنین جامعه‌ای، مخالف سیاسی دشمن نیست؛ منتقد، تهدید نیست؛ تفاوت، تجزیه نیست و مطالبهٔ حق، دشمنی با کشور تلقی نمی‌شود.

سخن پایانی:

افغانستان بیش از هر چیز به یک فرهنگ سیاسی جدید نیاز دارد؛ فرهنگی که در آن قدرت پاسخگو، شهروند آگاه، حق متقابل، قانون عادلانه و مشارکت سیاسی ستون‌های اصلی جامعه باشند.

رسیدن به چنین جامعه‌ای آسان نیست و نمی‌توان انتظار داشت که میراث چندین دهه جنگ، بی‌اعتمادی، استبداد، رقابت‌های هویتی و محرومیت اجتماعی در یک روز از میان برود. اما هیچ تحول تاریخی نیز بدون آغاز فکری و گفت‌وگوی صادقانه آغاز نشده است.

از این رو، بحث دربارهٔ وحدت، عدالت، آزادی و نظام پاسخگو را نه یک بحث تشریفاتی، بلکه بخشی از ضرورت بازاندیشی در فرهنگ سیاسی افغانستان می‌دانم.

از جناب فاروق فردا و همهٔ دوستانی که با نوشته‌ها، نقدها و دیدگاه‌های خویش این بحث را غنی می‌سازند، صمیمانه سپاسگزارم. شاید ما در بسیاری از مسائل با هم اختلاف نظر داشته باشیم؛ اما اگر بتوانیم بر سر حق گفت‌وگو، حق اختلاف و حق زیستن با کرامت در یک سرزمین مشترک توافق کنیم، خود یک گام مهم به سوی آینده‌ای بهتر برداشته‌ایم.

گفت‌وگوی صادقانه، پذیرش تفاوت‌ها و جست‌وجوی اصول مشترک، خود بخشی از ساختن همان افغانستانی است که همه آرزویش را داریم.

آیندهٔ افغانستان را نه با حذف تفاوت‌ها، بلکه با مدیریت مدبرانه و عادلانهٔ تفاوت‌ها و یافتن زمینه‌های مشترک خواهیم ساخت!

۱۹/۰۸/۲۰۲۶

 

19 آگوست
۱ دیدگاه

فردای روشن دختران

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فردای روشن دختران

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد

از خانه‌  های  بی‌چراغ  اندوه و غم را می‌برد

دختر به مکتب می‌رود  شوق  دل ما  می‌برد

بر کوچه‌ی  افسردگان  عطر  دل‌  آرا  می‌برد

هر واژه‌ای کز کلک آن انگشت روشن می‌چکد

ما را ز   گور  تیرگی   تا   مرز   معنا   می‌برد

با هر ورق با هر  قلم   خورشید  را  پیدا کند

از چشم شب خواب گران از دل  تماشا می‌برد

هرچند دفتر  بشکنند   اندیشه   بالا می‌رود

دانش چراغی روشن است اندوه فردا می‌برد

آن طفل دانش‌جوی ما با مهر خود در هر قدم

باران شادی  می‌شود  فیض مصفا می‌برد

گر بشکنندش دفتر و گر خامه‌اش را برکنند

اندیشه‌اش پَر می‌کشد ما را به بالا می‌برد

هر حرف الفبای او فانوس شب‌های سیاه

از جان محنت‌ دیدگان  زنگار  غم‌ها می‌برد

هر مادری کز شوق او اشک دعا بر دیده داشت

با دانش   فرزند   خود   اندوه  دنیا می‌برد

فهیمه جلال

19 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش پنجم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و

روایت فصلنامه شمیره (بخش پنجم)

پیوسته به گذشته :

هما چنین ادامه میدهد:

انقلاب ایران سبب شد که با نخستین پرواز وبا دستان خالی و فقط سه هزار دالر سرمایه با یک کودک سه ساله وارد نیویورک شوم. دلیلش هم این بود که همزمان برادر بزرگم مرحوم (روح الله طرزی) که آن زمان دیپلومات در سفارت افغانستان در پاکستان بود به دلیل بکار آمدن کمونیست ها در وطن به نیویورک آمده بود. من هم به ایشان پیوستم. ایشان با گرین کارت و من با ویزای توریستی وارد امریکا شدیم. باید کار می کردیم و زندگی های مانرا پیش می بردیم.

 با حقیقت جدیدی مواجه شده بودم که برایم آشنا نبود. تحصیلاتم به دردم نمی خورد ولی باید به زندگی ام می پرداختم.. به بیرون سری زدم و دیدم که در این محل دو ساختمان بزرگ سالمندان است. یاد حرف مادرم افتادم که میگفت خیاطی را یاد بگیر که روزی به دردت می خورد. با انگلیسی که بلد بودم متنی را تهیه کردم که چنین بود : مژده بزرگ برای سالمندان عزیز ! خیاطی و تعمیر لباس با تخفیف ویژه برای سالمندان …. به تعداد زیادی چاپ کردم و به ساختمان های محل پخش نمودم. چند روزی نگذشت که نخستین مشتری سراغم آمد. پسرم در کودکستان بود و من مشغول خیاطی شدم. چندی نگذشت که خیاطی ام  پر آوازه شد و از دور ها سراغم آمده وبعد از مدتی  شروع به طراحی و دیزاین لباس کردم.

وقتی پسرم بزرگتر شد کار رسمی اداری  را شروع نموده و دل به دریا زدم وبا توکل به خدا و اتکا به بازوی خودم ازهیچ طوفانی نهراسیدم. 

ازسال ۱۹۹۲ تا سال ۱۹۹۹ درشرکت(Bergdorf Goodman)  به عنوان مدیرتغییرودگرش لباس ایفای وظیفه نمودم . نخستین مدیری بودم که جهت تعلیمات خیاطان و سوزن زنان (Tailors & Fitter) ویدیو های تعلیمی را رایج نموده و سمیمینار های تربیتی را برای آگاهی بیشترخیاطان  و فروشنده ها(Sales associates)  ها  و خریداران کالا یعنی  Buyers)  (بصورت سمینار های شناخت بهتر کالا  Product Knowledge) ( دایر میکردم. همچنان تمام لباس های این شرکت از دید من میگذشت و نتایج فنی را در مورد کیفیت کالا به شکل گذارشات عمومی تهیه می کردم.

با بنیان گذاری  پروگرامی بنام  (Vendor Partnership)  ازمدیران تولید و کیفیت کالای دیزاینرها دعوت میکردم تا چالش ها و کیفیت کالا را جهت بهبود برایشان توضیح دهم. این برنامه خیلی مورد علاقه شرکت و دیزاینر ها قرار گرفته بود.همچنان در آن زمان که اینترنت نبود ، فروشگاها کتلاگ (Catalog)  داشتند و من باید کالای آنرا هم بازرسی می نمودم.

در این شرکت بود که با طراحان مشهور جهانی از نزدیک آشنا شدم و باهم روابط خوبی داشتیم . که از آن جمله طراح معروف امریکایی (Games Galanos) بود که  وقتی بازنشسته میشد من یک کارت تشکرو قدردانی برایش دیزاین کردم و تمام کارمندانم آنرا امضا نمودند. این کارت نقاشی یک مانکن بود که با پارچه های اضافی لباس هایش تزهین نموده بودم. او از دیدن این کارت چنان شگفت زده شد که این کارت را جز آرشیف زندگی اش قرار داد و الان در آرشیف لباس هایش موجود است.

خودش در جواب کارتم برایم چنین نوشت:

و در سالهای ۱۹۹۷-۱۹۹۹ برای همین شرکت  مشهوردیزاین جواهرات عروس را نمودم که نمونه هایش در ویترین های این فروشگاه درآن سالها دیده میشد و خریداران زیادی را جلب میکرد.

کارکرد هایم در این کمپانی چنان چشمگیر و پر آوازه بود که همه در موردش صحبت می کردند.

در همین کمپانی روزی یکی از کارمندان در شعبه ارسال کالا به یک جوان بر خورد می کند که افغان بود و با هیجان در مورد کارهای من با او صحبت میکند و می گوید که هما هم متولد افغانستان است . آیا او را می شناسی؟

آن جوان افغان جواب میدهد (من فکر می کنم هما باید ایرانی باشد چونکه زنان افغان نمی توانند چنین با هوش و درایت باشند). وقتی این خانم حرف این جوان را به من زد، خیلی به من برخورد گفتم می خواهم او را ببینم. خلاصه این جوانک به دفترم آمد وقتی باهاش فارسی حرف زدم و پرسیدم که کیست و چند لحظه نگذشت که پدرش را شناسایی کردم ووووخودش خجلت زده ساکت شد و فهمیدم که در خانواده یی بزرگ شده که احترامی برای زن وجود نداشته…

در سال ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۸ در شرکت طراح  معروف ایتالیایی  (Giorgio Armani)  به عنوان رئیس تغییر و دگرش  لباس  در سر تا سرقاره امریکا  مشغول کار بودم .

در سال ۲۰۰۰ که سالگرد ۲۵ سالگی Armani  درموزیم معروف (Guggenheim Museum)

که در شهر نیویورک بود، از من خواسته شد که تمام کار کرد های آرشیف Armani را از نظر بگذرانم و لباس هایی را که برای نمایش قابل استفاده اند جدا سازی کنم. این نمایشگاه بعد از نیویورک به تمام شهر های معروف جهان سفر نمود و در کتاب موزیم اسم من را درج نمودند.

در این سالها تمامی کالای وارده به امریکا را باید بررسی میکردم و سیمینار های بهتر شناخت کالا را  (Product Knowledge)  را در سراسر قاره امریکا دایر میکردم و همچنان گذارشات لازم را به اداره مرکزی میلان در ایتالیا می فرستادم.

از طریق برنامه ریزی در کمپیوتر برنامه ی را ایجاد نمودم که تمام گذارشات این دیپارتمان در سرا سر امریکا قابل بررسی و ارزیابی گردید.و تا امروز قابل استفاده است.

در این کمپانی با بر رسی دقیق به حقوق کارمندان تساوی حقوق درآمد زن و مرد خیاطان را ایجاد کردم.

سطح ابزار و آلات خیاطی را برای خیاطان در حد بالاترین برده و کیفیت کالا را تا بهترین سطح ارتقا دادم.

ایجاد خط مشی های جدید برای حفظ حقوق کارمندان یکی از کار هایم بود.

عکسی با آقای Armani هنگام Fashion Show در نیویورک.

با تیم طراحان میلان

از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۵ درشرکت (Lord & Taylor) به عنوان رئیس  تغییر و  دگرش لباس   در سر تا سرقاره امریکا  به وظیفه ام ادامه دادم. و جهت بر رسی به نیاز های کارمندان و کمپنی  سیمینار های سرتاسری را دایر نمودم.

در این شرکت در کمیته تنظیم بودجه و انکشاف و بهبود کالا سهم داشته و حدود بیشتر از ۶ میلیون دالررا به نفع کمپانی برگرداندم.

در همین شرکت بود که در توسعه این کمپانی در کانادا وبا سفر های پیهم نقش مهمی را ایفا نمودم.

وقتی در این کمپانی بودم شرکت معروف HBC  کانادا با من مصاحبه نمود.

Hudson Bay Company (HBC) Canada interviewed Homa to recognize her talent and passion as a great employee in business and to introduce her personal life, poetry, art, fashion and being a pioneer of women’s right in Afghanistan. 

این مصاحبه کامل را در ویبسایتم می توانید ببینید.

www.homatarzi.com

همچنان در این کمپانی در سال ۲۰۱۳ جایزه ویژه کمپانی به من تعلق گرفت که در آن زمان پایم شکسته بود و آمرم مرا به بهانه صرف غذا دعوت نمود. و من در یک روز بارانی با لباس غیر رسمی و اعصا بدست وارد رستوران شدم و از دیدن همه در تعجب بودم. فقط سعی کردم که در وقت عکس برداری اعصا را کنار بگذارم.

و در سال  ۲۰۱۵ تا  ۲۰۱۸ در کمپانی (Bloomingdales) به عنوان رئیس شعبه های خدمات مشتریان ایفای وظیفه نمودم . که ریاست پنج دیپارتمان (شعبه) مختلف را عهده دار بودم. و با ایجاد ویدیو ها و سیمینار ها در ارتقای سطح سرویس تغیرات چشمگیری را ایجاد کردم. چنانچه یکی از شعبات  (Giftwrap) که قبل از من در پایینترین درجه از نظر کاری قرار داشتند ، به درجه نخستین سال ارتقا پیدا کرد.

همچنان شعبه ملا قات ها و دیدار های بین المللی هم بهترین جایزه را ربود.

در سال ۲۰۱۸ تا  ۲۰۲۰ در کمپانی (Brooks Brothers)  به عنوان رئیس تغییر و دگرش لباس در سراسر قاره آمریکا ایفای وظیفه نمودم.

از کار های مهم پروژه ۲۵ میلیون دالری (United Airline) در سر تا سر امریکا بود که با آمدن کرونا  از هم پاشید و شرکت اعلان ورشکستگی نمود مدتی در منزل بودم.

 ولی بعد از سال ۲۰۲۱ تا اکنون در کمپنی ALT به حیث رییس انکشاف استعداد ها و مشاور اصلی برای رییسان و صاحب کمپانی مشغول کارم.

وقتی کارم را با این شرکت آغاز نمودم خبرنگاری با من در ۱۸ جنوری ۲۰۲۲ مصاحبه نمود :

Landmark West

www.landmarkwest.org

Alterations with Finesse and Heart.

همچنان در یوتیوب مصاحبه های زیادی که توسط خبرنگاران  مختلف در طی سالهای دوری از دیارش با هما شده در اختیارتان است.

از سالیان جوانی و مدرسه این پوستر همیشه با هما است:

در سال ۲۰۱۰ هما به مرد رویا هایش چنین می نویسد:

چشم‌ها و درد ها

به چشمانت نگاه می‌‌کنم . به چشمان مرموزت که درد تمامی آفرینش را بارور است خیره شده ام. چشمانی که هزاران قصّه یی نا‌ گفته از تاریخ آن دیار را در خود پنهان کرده. چشمانی که در آن آتش زرد هیزم‌های سوخته با دود تیره رنگ رنج‌ها بهم پیوسته اند و در کاسه‌های گویای صورتت مهمان شده اند.
چشمان تو اقیانوسی از تلاش است در پی‌ آزادی، و درخشش سحر آمیز نگاهایت دنیایی ناگفتنی را در یک لحظه بیان می‌‌کنند.من همیشه در نگاه‌هایت به تو پیوسته‌ام و مدام ترا بدرقه می‌‌کنم. چشمان تو آیینه قلب من است در دیار پر ماجرای غربت. هر وقت نگاهم به دشت پر آرزوی چشمانت می‌‌افتد یکباره تنهایی‌ مرا ترک می‌‌کند.
تو‌ای آزاده مرد جاودان سرزمین‌های خوب دلم !
چه زیبا ریسمان اسارت را تا ابدیت از گردنت باز کردی و چون یادگاری از رها یی بر سرت جا داده یی .
آزادی چه با شکوه به تو میزیبد!!!
تو‌ای با وقار مردی که عمری برای آزادی ات جنگیده یی. تاریکی‌‌های شب‌ها را با رشادت‌های پی‌ در پی‌ به روشنی روز بر گر دانده یی. نفس‌هایت همیشه مشبوع از طعم و رنگ آزادی است. در طول تاریخ خواب تو ، غذای تو ، دین تو ، کعبه‌ای تو ، ایمان تو و هستی‌ تو آزادی بوده. هرچه در فکر تو است آزادی است. آزادی در خون تو بافته شده و چون اقیانوس پر تلاطمی در حرکت است.
قد تنو مند ت که چون دیواری محکم و پا بر جا در صحرای زندگی‌ ایستاده ، همیشه در برابر خفت اسارت ‌ها مقاومت کرده است. صفحات تاریخ از تصویر دلیری هایت در برابرظلم ها چه با احترام صحبت می‌‌کنند. تو یکی‌ از بارز‌ترین پدیده‌های مردانگی در مشرق زمینی‌.
رنگ پوستت که در همایش آفتاب آزادی چون کهربای خورشید دیده، طلای اصالت‌ها را در خودش جا داده، از عظمت راستین تو حکایت می‌‌کند.
خطوط چهره ا ت که عمیقتر از درد‌هایت است، در کاخ صورتت چون میناتور نایابی حکاکی شده و به ارزش وجودت می‌‌افزاید.
صدای تو همیشه فریاد رهایی از ظلم‌ بوده و نعره‌هایت بار‌ها به عرش رسیده. و تو که خدایت را در آزادی یافته یی، ایمانت را در آزادی جسته یی، و یک عمر برای آزاد زیستن جنگیده یی، بگذار مادران، زنان، خواهران و دختران تو هم طعم آزادی را بچشند. و چون تو با وقار زندگی‌ کنند. بگذار اکسیجن آزادی در سلول‌های بدن آنها حرکت کند. و شاخه وجود‌شان در آب مقدس آزادی رشد کند. بگذار صدای آنها هم به عرش برسد و نسل‌های آینده‌ نیز با افتخار از تو یاد کنند. دختران تو در کنارت با ایستند و در برابر هرچه ظلم و زور است مقاومت به خرچ دهند. و وجود‌شان چون تو با عزت و احترام در صفحه‌های تاریخ نمایان گردد. از رشادت آنها رنگ چشمان ظالمان برای همیشه تیره گردد.
درد‌های امروز جایش را به صفا‌های فردا دهد. و حقیقت‌های انسانی‌ و اخلاقی جای گزین خرافات و بیهوده سرائی زور مندان گردد. و فرزندانت در برا بر دردها و رنجها ، با اسلحه دانش و بینش بجنگند و چشمان زیبای‌شان به جای درد ، درک حقیقت‌ها را در خود پنهان کنند. با حربه علم و دانش جلوی جنگ و خون ریزی‌ها را بگیرند و با آگاهی‌ ویرانه‌های سر زمین شانرا دوباره آباد سازند. به جای کشتار انسان‌ها ، تیرگی جهل و ظلمات را از آن دیار تا ابدیت ریشه کن سازند.
ای عزیز برادر !
حیف باشد که رشادتت ، ترا بسوی ظلمت ببرد و از راه درستی‌ها و صداقت‌های حقیقی بدور سازد. مگذار ریا کاران ترا در چنگال فریب‌های‌شان اسیر کنند. و هر روز خون صد‌ها بی‌ گناه فرش خانه ات را رنگین کند.
من همیشه عاشق چشمان توام! و میدانم روزی به جای دوده‌های تاریک ، نور امید‌ها را در آن خواهم دید. نور شفاف دانش ، علم و آزادی . چون چشمان تو جایگاه نور است نه‌ ظلمت و نادانی‌…

هما طرزی

نیویورک ۴ جون ۲۰۱۰

 

هما بعد از سال ۱۹۷۴ تا حدود سی سال از مطبوعات کناره گرفت و از نشر سروده هایش دوری جست. در این مورد خودش چنین گوید:

وقتی هنوز در ایران بودم در کابل مسابقه انتخاب بهترین شاعران جوان راه می افتد و من به عنوان بهترین انتخاب می شوم ، ولی در این میان شخص بانفوذی را که از گفتن اسمش خودداری میکنم می گوید این جایزه باید به یک افغان داده شود و چونکه هما در ایران ازدواج کرده ، دگر افغان نیست…

این خبر چنان در من اثر منفی داشت که سکوت سی ساله را سبب گردید…

نامه ای صمیمانه از استاد ناصر طهوری

یک خاطره از دو شعر

در سال ۱۳۵۰ خورشیدی ، ۱۹۷۱ عیسوی در هنگام پادشاهی اعلیحضرت ظاهر شاه ، دومین دهه دیموکراسی که روی کار آمدن آزادی مطبوعات تضمین شده بود ، دوشیزه جوانی بنام هما طرزی یکی از سروده های زیبایش را که وزن نیمایی داشت جهت چاپ به دفتر من سپرد تا در مجله پشتون ژغ چاپ شود .

نا گفته نماند که من در آن زمان و سالهای پس از آن مدیر مسئول مجله پشتون ژغ ( نشریه مطبوع رادیو و تلویزیون ) را بر دوش داشتم .تا زمانیکه در سال ۱۳۵۷ خورشیدی ، ۱۹۹۸ عیسوی که نام پشتون ژغ به (آواز) مبدل شد هنوز این مسئولیت را عهده دار بودم .البته همیشه صمیمانه میکوشیدم

که در پرورش استعدادهای ادبی جوانان از هیچ گونه کوششی دریغ نکنم . روی همین مرام روشنفکرانه بود که سروده دوشیزه هما طرزی را بدست نشر سپردم .

تهی

از شکوه عشق ،

و ز شراب شعر –

خانه ام تهیست ،

قلب من تهیست ،

شهر من تهیست ،

وه که این دلم –

از تو هم تهیست

عشق تو کنون –

مرده در دلم …

یادگار تو :

آن شکوفه های سیب سرخ ،

عطر دلنشین میخک سپید ،

و آن کتاب سبز رنگ ،

و آن شقایق قشنگ ،

پیش من دگر –

نیست با شکوه و جاودان …

وای من که مرد –

در دلم امید زندگی …

دیگر آن نگاه مست تو –

رخنه ها به روح سرکشم نمی کند…

و آن دو چشم تو –

که گه به رنگ آسمان پر ستاره بود

گاه هم به رنگ دشت های سبز …

در سروده های من –

رنگ جاودانگی ندارد این زمان …

گر بگویمت ،

چون بگویمت ،

این دل تهی ،

جای خویش را به دیگری سپرده است

تاکه پر شود –

از شراب عشق دیگری –

از تو شد تهی ،

از تو شد تهی …

کابل ، ۲ ثور ۱۳۵۰ هه ش

ساعت یک و نیم بعد از ظهر

چاپ : پشتون ژغ ، ۱ سرطان ۱۳۵۰

این شعر در بین فرهنگیان و سخنوران روشنفکر غوغایی به پا کرد و همه به این سروده مرحبا گفتند . من هم بر سر شعر آمده و به پیشواز این شعر غزل ناچیزی سرودم که در شماره بعدی پشتون ژغ به چاپ رسید که متاسفانه فقط دو بیت از این غزل ۹ بیتی در حافظه ویرانم باقی مانده :

یک عشق

خوب شد کان دل مستانه ، تهیست

دلت  از   مردم    بیگانه    ،  تهیست

دل  من  نیز  ، تهی  چون دل تست

بهر یک  عشق دوتا خانه ، تهیست …

اینک برای اینکه سخنوران امروزی به چگونگی شعر دیروزی این بانوی سخنور آگاهی و آشنائی بیشتری پیداکنند باید اضافه کنم که بانو هما طرزی نخستین بانوی سخنور افغان بود که چهار دهه و اندی بیش از امروز با کمال آزادی شعر سرود و احساسش را بی پیرایه بیان نمود.

به سخنور نامدار بانو هما طرزی

سروده: استاد ناصر طهوری

همای شعر

برآن سرم  که  سرا یم  غزل   برای  هما

که د یده ام   غزل  بکر  و  پر  بهای   هما

به شعر  نوشده   او   یکه   تاز  دورا نش

غزل سروده چه خوش  طبع شعرزای  هما

چهار دهه ازین پیش ،  او چه  دوران داشت

سرود  شعر نوین  ،  طبع  پر صفای هما

کنون به عرصه  غزل او یک تاز امثال  است

ببین  به  طبع  نیکو  غ زل   سرا ی  هما

هما ی شعرشده  پر گشا به ا وج غز ل

کسی نمی رسد اکنون  به اوج ها ی هما

همای شعر چه خوش رام طبع اوشده است

بر آن سرم  که  سرایم   غزل برای هما

خوشا هما که به شعرنوو غزل پرداخت

همیشه باد   خد ا یار  و   رهنما ی هما

آگوست ۲۰۱۲ امریکا

 

کتاب های چاپ شده هما:

 

۱ – میلاد نسترن ها ۲۰۱۱

۲ – زمزمه های نیایش ۲۰۱۲

۳ – کوچ پرندگان ۲۰۱۳

۴ – نوید سحری ۲۰۱۳

۵ – بهار در پاییز ۲۰۱۳

۶ – شکوه برف ها ۲۰۱۳

۷ – واژه های آبی ۲۰۲۱

۸ – برگهای خشکیده ۲۰۲۱

۹ – عشق های ماندگار ۲۰۲۱

۱۰- رقص شکوفه ها ۲۰۲۳

۱۱- و من عشق را زیستم ۲۰۲۴

۱۲-  سه پنجره ۲۰۲۴

همچنان در سال ۲۰۲۴ هما ۴ کتاب از نقاشی هایش و ۵ کتاب از دیزاین هایش را بدست چاپ سپرد.

 

ادامه دارد . . .

18 آگوست
۱ دیدگاه

یادی از بزرگانی که چراغ راه ما بودند

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۷ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق    

ثبت  است   بر    جریدۀ    عالم   دوام   ما    

(حافظ)

یادی از بزرگانی که چراغ راه ما بودند

بسا از خاطره ها آهسته آهسته، به مرور زمان، از ذهنها می کوچند، جز خاطره ها و یادبودهای بزرگانی که از عشق سیراب شده و بر جریده هستی جاودانه پر و بال می زنند. چنین خاطره ها همیشه به نیکی یاد شده و طنین جاودانه در روانهای ما خواهد داشت.

با اینکه جهان ما به تندی برق آسا با همه ناهماهنگی هایش در حرکت است و همه چیز در حال دگرگونی مداوم است؛ اصالت و راستینی هنر با نیرومندی و قدرت تمامش، همیشه بسان پدیدۀ بیهمتا و ایزدی می درخشد و دلها و روانهای آدمیان را با فروغش هم نیرو و زیبایی می بخشد و هم به دل آسایی و درمانگری می کوشد.

هنر چیست مگر جلوۀ و تجلّی الهی ،که از جانهایی می تراود که از عشق بهره مند شده اند.

رسالت و کار خدایی هنرمند بجز خود بیداری، آفرینش و خلاقیت، روشنی بخشی و عشق چیزی دیگری نیست که این هم خود فرایند کار است و هم پاداش آن و هنرمند با بهره مندی ازینها، هستی را رنگ دیگری بخشیده و با این دگرگونی،  زندگی را  فراوانی و پرباری می دهد .  

من فرایند آفرینش هنری را بسان سفری بی پایان و  گاهی آکنده از درد و  نیز لذت و خوشی می بینم که هر گام و منزل در آن خود رسیدنها و بهره وریها را در بر دارد و ثمر و بَرَش هم آموزش است و هم رُشد.

درین راستا هرکه و هرچه می تواند نقش آموزگار و رهنما را ایفا کند که هنرمند منحیث شاگرد همیشگی، باید همیشه بیدار و گوش بزنگ بوده، در برابر دیدگاهها و راهنمایی های دیگران،  هم وسعت نظر داشته باشد و هم سپاسگزار و قدردان بماند.

در امتداد سفر هنری که من در چهل سال گذشته داشته ام، ایزد را سپاسگزارم ازینکه با بزرگانی نشست و برخاست داشته ام و ازحضور پربرکت شان بهره ها جسته ام، که همیشه یاد شان در دلم و خاطره های شان در ذهنم، زندگی امرا زیبا و پر نیرو می سازد. با اینکه یادمان لحظه های زرین با آن بزرگواران، در حوصله این چند سطر نمی گنجد، باز هم برای اینکه هم حق کلام ادا شود و نیز برای سپاس و قدردانی، خواهم کوشید تا گلچینی از آن خاطرات را درین اینجا بیاورم.

من درین نبشته کوتاه می خواهم از بزرگ و ارجمند آموزگارانی نام ببرم که در روند آشنایی و آموزش هنر خوشنویسی مرا یاری نموده و مرا مدیون همیشگی خود ساخته اند.

زنده یاد استاد آصف فکرت

من نوجوانی بیش نبودم که پدر مرحومم مرا پیش دوست هنرمند و پژوهشگرش، زنده یاد استاد فکرت برد و از ایشان خواست تا مرا در امر آموزش خوشنویسی یاری رسانند. با لطف و مهربانی بی پایانی که استاد داشتند از هیچ گونه راهنمایی و کمکی دریغ نکردند و در آغاز کار چند تا قلم نی و دوات مرکب و چند تا سرمشق از نمونه های خط استادانی همچون میرعماد و میرعلی هروی به ما تهیه کردند و با خوش آمدید گویان به جهان هنر خوشنویسی، تشویق به تمرین مداوم نمودند. هنوز یادم است که همیشه می گفتند: “بنویس بنویس تا که شوی خوشنویس.”

من هم به کمک ایشان در حدّ توان با اصول پایه ی خوشنویسی ، آشنا شده و با تمرین و تلاش مداوم، به حد توانم به کار خود پرداختم. برای بازخورد و اصلاح مشقهایم، هفته یکبار خدمت شان می رفتم و از حضور هنری شان بهره مند و مستفید می شدم، تا اینکه ایشان روزی برآن شدند تا برای ادامه پژوهش و زندگی، راهی مشهد مقدس شوند و آنجا بمانند.

استاد فکرت هم شاعر بودند و هم خط شناس. من از برکت وجود ایشان و نیز تشویق پدر زنده یادم، با شعر کهن پارسی آشنا شدم، که همان جرقه هنوز در دلم روشن است و از شعر به اندازه خوشنویسی و نقاشی لذت می برم. پس از رفتن ایشان به مشهد، بسا چیزها تغییر کردند و با اینکه نبودن ایشان برایم دشوار می نمود، با شور و شوق، بیاد ایشان به تمرین و مشق می پرداختم تا اینکه پس ازمدتی توفیقی حاصل شد وبه شاگردی نکو یاد استاد پیرزاد شرفیاب شدم.

زنده یاد استاد پیرزاد هروی

استاد بزرگوار نزدیک چهل سال پیش، تدریس بخش خوشنویسی سازمان هنری میمنگی در کابل را به عهده داشتند و با زحمت و تلاش خستگی ناپذیر و اشتیاق تمام به پرورش و تربیت اهل هنر می پرداختند.

من در آن روزها مشغول آموزش نقاشی بودم تا اینکه با اجازه ایشان افتخار شاگردی ایشان نصیب من شد تا چندی از حضور روشنایی بخش و پرمُهر شان، از هنر کمی بهره ی بگیرم. در آن روزها هفته چند ساعت در دوره های آموزش خوشنویسی شرکت می کردم که خیلی آموزنده و روانبخش بود.

استاد با اخلاق والا از ویژگیهایی برخوردار بودند که دل بسا را ربوده بودند و با شکیبایی و خوشرویی و مهربانی بی شایبه همه را واله خود کرده بودند؛ ازینجاست که من نیز با شادکامی و اشتیاق کامل در درسهای ایشان حضور داشتم و هر لحظه رابسان دریای خوشی و کامرانی تجربه می کردم. با اینکه ما شاگردان همیشه در مشق و تمرین، اشتباه و خطا می کردیم،  استاد همیشه شکیب و صبور و با حوصله باقی می ماندند با مهربانی بی بدیل ما را تشویق می نمودند و به تمرین مداوم ترغیب می کردند. در روز های سرد زمستانی و گرم تابستانی، با مبادرت و تلاش، سرمشقهای استاد را چندین بار نگاه کرده و با علاقمندی ویژه تمرین می کردم، تا اینکه پس از نه مدت طولانی در محضر ایشان، شنیدیم که ایشان نیز بار سفر بسته و به مشهد مقدس کوچیده اند و آنجا مشغول کارشده اند.  

زنده یاد استاد پیرزاد، بی گمان، نه تنها تبحُر در سبکهای گوناگون خط مانند نستعلیق و نسخ و ثلث و کوفی و دیگر سبکها داشتند که ایشان نیز الگوی اخلاق برای همه ما بودند. استاد همیشه با متانت، گشاده رویی، حوصله،  شکیبایی و مهربانی با همه برخورد می کردند که این ویژگی ها اخلاقی،  استاد را از دیگران متمایز می ساخت. و ویژگی دیگر استاد دستگیری و یاری رساندن دیگران و حتا کسانی که ایشان خیلی نمی شناختند، بود. گاهی می دیدم که کسانی پیش استاد برای سرمشقی یا کار خوشنویسی می آمدند و استاد بیدریغ همه را کمک می نمودند که این خود نشاندهنده همت عالی و اخلاق نکوی شان بود.

پس از کوچیدن استاد به مشهد مقدس، من نیز پس از مدتی کابل را ترک گفتم و راهی مشهد شدم. دیری نگذشته بود که بیاری و کمک استاد بزرگوار آقای نجیب مایل و استاد پیرزاد و استاد عطار، در بخش هنری بنیاد پژوهشهای هنری استان قدس رضوی، منحیث هنرجو و همکار آغاز بکار کردم و درآنجا نیز از حضور ایشان مستفید شدم و حتا در لحظات بیرون از کار، دیدار هایی داشتیم که بویژه مهمان نوازی استاد و خانواده گرامی شان، برای من فراموش ناشدنی است.

هنر است که زیبایی می آفریند، زیرا از زیبایی سرچشمه می گیرد و نیز زیبایی هنر است که فراتر از خوب و بد است و هنر راستین نیز جلوه آن زیبایی ایزدی است که از روان هنرمند جاری می شود. هرخم و چم و گوشه و کنار رازآلود هنر خوشنویسی که تجلّی زیبایی و ژرفا و معنای هستی است، از راه اندیشه، حس، واژه ها و گفتار و رفتار هنرمند پرتو افکنی می کند و جهان را دگرگون کرده بُعد دیگر می بخشد. استاد پیرزاد نیز ازین زیبایی بهره مند بود و این زیبایی در رفتار و گفتار شان، در صحبتها و لبخند های شیرین شان بازتاب داشت.

 روان شاد شاد.

استاد آقا جواد تهرانی

افتخار آشنایی با استاد جواد ، نزدیک چهل سال پیش، در سفارت جمهوری اسلامی ایران در دهلی نو ، نصیبم شد. در آن روزها من هفته دوبار برای آموزش و سرمشق به خدمت شان می رفتم. فضای آموزشگاه خیلی آرام بود و گروه کوچکی از شاگردان به خدمت ایشان می آمدند و همه با شور و شوق وافر، از درسهای ایشان مستفید می شدیم. با وجود اقامت کوتاهی که ما در دهلی داشتیم، من در شیوۀ نستعلیق کوشیدم تا از ایشان چیزکهایی بیاموزم.  یکی از چیزهایی که هنوز بیادم است این است که استاد همیشه من را ترغیب و تشویق می کردند تا هم نستعلیق تمرین کنم و هم نسخ. ایشان استاد خیلی مهربان و خوش برخوردبودند و همیشه همه چیز را خیلی خوب و به زبان ساده توضیح می دادند که براستی برای ما شاگردان خیلی سودمند می افتاد.  یکی از قلم نی هایی را که ایشان بمن داده بودند، هنوز منحیث یادگار، نگهداشته ام.

یاد شان همیشه گرامی باد.

روانشاد استاد محمد علی عطار هروی

شاد روان استاد عطار که بی گمان تبحر خاصی در خطهای کوفی و دیگر سبکها داشتند، سالها با تلاش مثمر و فراوان و اشتیاق و شوق بی پایان، توانستند گوشه های پیچیده و زیبای هنر خوشنویسی را در هرات باستان بیاموزند و پس از آن به عاشقان هنر با دل و جان، منتقل کنند.

من استاد را برای نخستین بار در خانه ی شان در مشهد ملاقات کردم و چند بار نیز در جای کارشان بزیارت شان رفتم. وقار و آرامش و حالت روحانی شان برایم شگفت انگیز بود و درخورستایش و خلاقیت هنری شان با اخلاق شان همپهلو و همآهنگ بود. استاد با شادکامی تمام، چنان غرق کارشان بودند که انگار درجهان هیچ چیز دیگر رخ نمی داد.  این ویژگی استاد برایم خیلی عجیب و نیز گیرا بود؛ یعنی غرق در هنر بودن یعنی خوشبخت بودن است.

انگار استاد جای خود را در مشهد پیدا کرده بودند و خیلی شادمان بودند ازینکه خطهای شان در کتیبه های حرم رضوی استفاده می شدند و به زیب و زینت و آرایش رواقهای حرم کمک می کردند.  کتیبه هایی که کارایشان است، نشانۀ زیبایی آفرینی و خلاقیت کمهمتای ایشان است که هنوز در حرم می درخشد و خیره کننده چشمان بینندگان و هنردوستان است. هنر ایشان که از ارزش والایی برخوردار است، فراتر از مرزهای جغرافیایی است و اصل هنر نیز همین است که فراتر از زمان خود باشد.

استاد در نستعلیق، روش استادان کهن را می پسندیدند و می گفتند که خط نستعلیق هرچه لاغر تر نوشته شود، زیبا تر است و در مثل، بسان آهوی لاغر و چابکی  است که به سرعتِ باد تا بغداد می تواند بدود و برسد.

روان شاد شاد باد!

استاد محمود عطار

استاد محمود عطار فرزند بزرگوار استاد محمد علی عطار اند که گنجهای پُر بهای خوشنویسی را از محضر روحانی حضرت پدر آموختند و با آفریدن کارهای زیبای هنری، بویژه لوحه های قرآنی آراسته با خطهای ثلث و کوفی و دیگر سبکها، نام پدر بزرگوار را با نکویی تمام زنده نگهداشته اند و مایۀ افتخار اهل هنر شده اند.

من با استاد محمود عطار نزدیک سی و هشت سال پیش در بنیاد پژوهشهای آستان قدس در مشهد آشنا شدم. در آن زمان ایشان در کنار استاد پیرزاد، برایم هم همکار خوب و مهربان بودند و هم آموزگار با حوصله و مشفق و پرعطوفت. من نه تنها در عرصه خوشنویسی از ایشان بسا چیزها آموختم؛ که از سخنان با ارزش شان در باب فلسفه و ادب و کلام و عرفان نیز بهره ها جستم که هیچگاه فراموشم نخواهد شد. استاد محمود عطار بسان پدر بزرگوار شان، از شخصیت خاص هنری برخوردارند و اخلاق نکو، شکیبایی و و قار و آرامش درونی شان برای هنردوستان هویدا و درخور تحسین است.

در پایان این نبشته،  شادم ازینکه وقت یاری کرد تا خاطره ی از آن روزگاران فراموش ناشدنی و زیبا، با استادان عزیز و گرامی ام، بنویسم و نیز از خوانندگان گرامی این متن که تُهی از ایراد نیست، از تۀ دل،  اظهار سپاسگزاری و امتنان کنم. 

خدا را سپاسگزارم که در زندگی خود، توفیق دیدار و همنشینی با این بزرگواران را داشته ام، که هم برایم الگوی هنری و سرچشمۀ الهام بوده اند و هم نماد و شخصیت اخلاق و نکویی. چیز هایی که ازین بزرگواران آموخته ام، همیشه مایۀ خوشباشی و آرامش درونم بوده و مرا برانگیخته تا با شوق و پشت کار، بتوانم بیشتر از جهان زیبا و بیهمتای هنر، بهره بگیرم و آنرا با دیگران قسمت کنم؛ تا باشد حق هنر که خود روشنایی و آگاهی و شادمانی و دل آسایی است، به گونۀ ادا گردد.

باشد که فانوس تابان هنر و حضور پُرفروغ استادان بزرگ، هماره راهبران زندگی مان باشد.

با مهر و سپاس،

 

فریدون وارسته ، 

بیست و چهارم مرداد ماه ( برج اسد ۱۴۰۵)

هلند، ۱۵ August 2026, The Netherlands

18 آگوست
۳دیدگاه

بغل وا کن

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۷ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

بغل وا کن

فدای   حسنِ   زیبایت   شوم  من 

فدای   سروِ   رعنایت    شوم  من

سیاهی سرمه ات روزم سیاه کرد 

فدای  چشمِ  شهلایت  شوم  من 

ربودی   بی  رقم  دل را   ز  پیشم

فدای  عشقِ  والایت    شوم  من

بدستت گوشی و چشمت  پریشان 

فدای بیم  و  سودایت   شوم من

اروپایی ست  اندامی    تو   ظالم 

فدای شیپی  ترسایت   شوم من

دو سه رنگی نمودی موی خود را 

فدای  نقشِ  چیتایت   شوم  من 

به سر شاپو  به تن   رختِ اناری 

فدای بکسی   کوبایت شوم من

چه مقبول است چپلی های نازت

فدای   ناخنِ   پایت     شوم  من 

به موتر   الفتِ    تو   است کمتر 

فدای  جیرنی   تایت    شوم من 

شب و روزم به  عشق تو کلاونگ  

فدای شوری و غوغایت شوم من 

نشانِ  داغی  لب  های تو دیدم 

فدای پیاله ای   چایت شوم من 

هنرمند استی و هم موسیقیدان 

فدای نغمه ای نایت  شوم  من 

نه مردم  مرده ای   بابیته دیدم 

فدای   مرگِ   آغایت   شوم من 

ز حال من نه پرسیدی  و رفتی 

فدای قهرِ  بی جایت  شوم من

بغل وا کن  به  محمود  پریشت

فدای جسمِ  تنهایت  شوم من 

———————————-

بامداد دوشنبه ۲۷ اسد ۱۳۹۹ خورشیدی 

برابر به ۱۷ آگست ۲۰۲۰ ترسایی 

احمد محمود امپراطور

17 آگوست
۳دیدگاه

چراغِ عشق و معرفت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

چراغِ عشق و معرفت

به استقبال از قصیده مولانا

دلا با اهلِ  دل  بنشین ، که او اسرارِ دل دارد

 به باغِ معرفت رو کن، که هر گل رنگ و بو دارد 

مرو در کویِ بی‌معنا ، که  آنجا  هر فریب‌ آوا

 ز نام  و  ننگِ   این دنیا  ، غبارِ   گفتگو   دارد 

اگر آیینهٔ   جانت    ز زنگارِ  هوس پاک است

 ببین کاین چهرهٔ آدم  چه نقشِ نیک‌خو دارد 

به هر دستی مده دل را، که هر دستِ پر از ظاهر

 نمی‌دانی درونِ  آن چه  نیرنگی به رو دارد 

ز هر دریایِ پرآشوب  مشنو   نغمهٔ طوفان

 که آن کشتی که جان دارد، امیدِ جستجو دارد 

نه هر لبخندِ شیرینی نشانِ مهر و یاری شد

 نه هر دستی که زر دارد، دلِ اهلِ وفا دارد 

چراغِ عشق روشن کن میانِ تیرگی‌هایِ شب

 که آن دل کز خدا باشد  همیشه آبرو دارد 

به راهِ حق قدم بگذار و   از تردید دوری کن

 که هر کس راهِ روشن  رفت، پایانِ نکو دارد 

اگر دل را به نورِ عشق  بسپاری، جهان زیباست

 که هر ویرانه‌ای  روزی   بهارِ   پرصفا دارد 

ز کینه دست  بشوی  و مهر  را در سینه جا کن

 که قلبِ پاک  و  روشن از محبت  کیمیا دارد   

به اشکِ دیدهٔ بیدار بشوی گردِ  غفلت را 

که آن چشمی که حق بیند، صفایِ  آبرو دارد 

دلِ آشفته را آرام  کن با ذکرِ نامِ دوست

 که این آرامشِ جان‌ها،  هزاران  رنگ و بو دارد 

به فائز گفت دل: در  راهِ حق ثابت‌ قدم می‌باش

 که هر کس عشق در دل داشت، در دنیا بقا دارد

خلیل الله فائز تیموری
بهار ۱۴۰۵ – خورشیدی
تهران – ایران

17 آگوست
۱ دیدگاه

جام محبت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جام محبت

از دَرَت من  نروم   یار  عزیز  جای دیگر

نجویم غیر تو ای سرو قد آشنای دیگر

تو که از جام محبت بنوشانیدی به من

نزنم  لب به  لبِ  ساغر و  مینای دیگر

گوهرِ نابی که  یافتم  ز لبِ  بحرِ شما

کس نیابد  به لب  ساحل  دریای دیگر

سَمَکِ بحر تو ام غوطه زنم هر طرفی

زندگی می نتَوانم که  به مآوای دیگر

دیدنِ حسن تو در نیم شب آرزوی  من است

به دلم نگذرد هر گز  که   تمنَّای دیگر

همه هستیئ جهان در گِرَوِ حسن شماست

چون ندیده ست کسی مثل تو سیمای دیگر

روز و شب گریه کنم ناله زنم از غم تو

در سرم نیست بجز وصلِ تو سودای دیگر

گر چه عُشَّاقِ تو شیرین سخنان اند ولی

کرده برپا سُخَنِ خنجری غوغای دیگر

 دعا گوی تان

شیخ مولوی خنجری

کابل –  چهاردهی 

 

17 آگوست
۱ دیدگاه

جوهرعشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جوهرعشق

دلی از جـوهـر عشق آفریدند               

               سری در پیکـر عشق آفریدند

سفر از قعر دریا تا به ساحل              

               ز توفان گوهـر عشق آفریدند

درون شـعله هـای داغ دل ها                

               گل از خاکستر عشق آفریدند

نشاط رقص دل دربزم مستی                 

               ز چـشـمان تـر عشق آفریدند

لب شیرین وموج چشمه هارا                 

               درین جا کـوثر عشق آفریدند

وفا درعهد واخلاص عمل را                   

               هـمــه از بـاور عشق آفریدند

برای سیر مرغ دل به افلاک                    

              رها بـال و پـر عشق آفریدند

دل بشکـستۀ جـور و جـفا را                     

              مـحـبـت پـرور عشق آفریدند

صفای حسن وطبع سادگی را                  

               در انسان زیور عشق آفریدند

بقا تا بی نهـایت می کـند سیر                  

              ز انسان همسـر عشق آفریدند

ز ناز و غمزه و احساس دلها                    

                 بتی سـیـمیـن بـرعشق آفریدند

اگر لیلا نباشد قیس هیچ است                    

                   ورا از مـادرعـشـق آفـریـدند

دوبیتی و قصیده گرچه نازند                    

                 غـزل را دلـبـر عشق آفریدند

دلم را در تـنـور داغ هجران                      

                 ســپنـد مجــمـر عشق آفریدند

بمثل کهکشان وماه وخورشید                     

                به هر سو اختر عشق آفریدند

درفردوس و دوزخ را ببستند                     

               رۀ دل از درِ عـشـق آفـریدنـد

چه تـرسـانـیـد از روز قیامت                        

             سخا در محشر عشق آفریدند

طلـوع آفـتـاب از مـشـرق دل                        

            خراسـان خاور عشق آفریدند

بـه یاد نـوبـهــار بـلـخ دل هـا                        

           فــروغ آذر عـشـق آفـریـدنــد

عدالت را که با شمشیرکشتند                         

            دلی را داور عـشـق آفـریدنـد

عصا بشکـست عهد اژها شد                          

             هنر بـر محـور عشق آفریدند

برآمد خرس قطبی از دل یخ                          

              رفـیـقِ اژدرِ عـشـق افـریدنـد

ز بس افزون شده درد تجاوز                         

             ز رؤیا کـشـور عشق آفریدند

زلطف ومهرواحسان ورفاقت                         

             به میدان لشکر عشق آفریدند

گـرفتند تاج شـاهان جهان را                            

            به دل هـا افسر عشق آفریدند

به زور لشکر و دالـر منازید                            

              که دل را سرورعشق آفریدند

قـلـم را کاتب تـاریـخ کـردنـد

جهـان را دفتر عـشق آفریدند

رسول پویان

۳۱ می ۲۰۲۶

17 آگوست
۱ دیدگاه

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند(بخش دوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند 

(بخش دوم)

تا سرمنزل سرود، رباب و دوتار هرات 

محمد رفیع اصیل یوسفی :
پیوسته به گذشته :
در قسمت قبل از نشست های فرهنگی هنری و ادبی چهره های نام بردم که در [ گلدن شاپ]هرات، عصر ها گرد هم می آمدند – بحث وگفت و گو و در عین حال مبادله کتاب و مجلات و نشریات وطنی و معمولاً تازه ترین مطبوعات و نشرات ایران را داشتند.
روزی استادم – محقق عبدالغنی نیک سیر، مهمانی تازه را با خود به همین دکان آورد با همسرش! و بدیگران معرفی نمود :
مستر جان بیلی/ و ورونیکا – مستشرق بریتانیایی ، مهمان رسمی دولت جمهوری افغانستان هستند که رسماً مقیم هرات و برای خود خانه ای گرفته اند در سرک ،، باغ شاهی،، که نام جدیدش تازه { جمهوری} شده بود.
.
.
این دو مهمان تازه وارد از گرما، صمیمت و  چهره ای متفاوت ولی آشنا، خونگرم و خیلی محبت آمیز  در آن بهار سال ۱۳۵۳منشأ تغییر و تحول بزرگ روحی و روانی در زندگی آتی من شدند، که تاکنون به یاد دارم.
آنان کم، کم فارسی را با لهجه هراتی صحبت می نمودند ودر جای که منظور خودرا رسانده نمی توانستند – آقای غنی هما و یا کاکایم را که در لیسه عالی سلطان معلم انگلیسی بود به ترجمه مقصود شأن به پارسی کمک مینمودند.
آن زمان من دهساله بودم و شاگرد کوچک همین دکان که باید مرتب چای، کاسه، پیاله ، جاروب و صفایی هماره خدمت مینمودم .
.
.
مستر جان بیلی  که در اصل زیر نظر اداره اطلاعات و کلتور هرات فعالیت می نمود و از طرف قوماندانی امنیه ولایت مجوز رفت و آمد به مناطق دوردست و داخل شهر را داشت و چون خانه ای برای خود گرفته بود، در حالیکه محافظ نداشت ، آزادانه بهر جای در رفت و آمد بود، حقا که امنیت وطن آن زمان مثال زدنی بود .
گاهی اوقات هم بوسیله استاد نیک سیر هروی، قرار و مدار های از دل همین دکان گلدن شاپ شکل می گرفت چنانچه روزی روان شاد ،، أمیر جان خوشنواز،، با عصا از درب دکان می گذشت و استاد نیک سیر متوجه شد و مرا به نزد استاد خوشنواز که از محلی خوانان خوشنام هرات بود فرستاد که دعوت کنم به دکان بیاید.
فکر می کنم که این نخستین جرقهِ آشنایی جان بیلی و ورونیکابا خانواده بزرگ خوشنواز ها بوده باشد که بعد ها سبب دوستی ژرف و مهر انگیزی بین خانواده های دو طرف گردید بطوریکه جان بیلی نزد استاد محمد رحیم خوشنواز – به آموزش هنر رباب نوازی هرات و ورونیکا همسرش ـ نزد یکی 
از دختران أمیر جان خوشنواز به فراگیری هنر،، دایره،، نوازی رو آورد.
.

.

استاد امیر جان مردی صریح اللهجه، خوش بزم و خوش سخن بودو در ردیف محلی خوانان موسیقی اصیل سنتی دستی در آفرینش و خوانش آهنگ های جدید با ریتم کلاسیک خراسانی داشت. او ،، ورونیکا دوبلدی،، را دختر خویش خوانده بود وبرایش نام فارسی بر گزیده بود.
بعد ها سالیانی که در مشهد رضوی با زنده یاد محمد رحیم خوشنواز استاد مسلم رباب و موسیقی – مصاحبه ی داشتم از او درین زمینه و یاد آن دوران سوال نمودم که برایم گفت :
پدرم جان بیلی را برادر خواند و خانمش را دختر خویش و نام ( فرحناز) را برای ورونیکا برگزید و هرگاه که او بخانه ی ما می آمد جهت آموزش، تحقیق و فرا گیری دقیق هنر موسیقی ـ پدرم از هیچ کوششی دریغ نداشت و دانستنی های خود و فرزندانش را بی توقع و پاداش،رایگان بخشش میداشت ومی آموخت.»
باری هم یادم هست که به جاده شمالی مسجد جامع شریف هرات ، مرا نزد مرحوم صوفی غلام نبی،، زنده دل،، مشهور به صوفی خیاط فرستادند و مستر جان بیلی به او پیشنهاد نمود که می خواهد چند آهنگ محلی هرات را با صدای او ثبت کند و او می بایست در انتخاب شعر، آهنگ وملودی 
دقت و مطالعه بیشتری بنماید تا یادگار بماند. خوبست که یاد آوری نمایم مدتی هم خانم ورونیکا یا فرحناز به عضویت دسته آواز خوانان محلی «( گل پسند)»های هرات در آمد و با زنان شان با نوازندگی ،، دایره،، در مجالس عروسی و شادی به خانه های هراتیان رفت و آمد می‌داشت که جریان این خاطرات را جناب استاد نصرالدین سلجوقی، جداگانه در کتابی که پیرامون پیشینه موسیقی محلی و فولکوریک هرات نوشته اند و مشروحا آورده اند . 
.

.

گلپسند ها از جمله خانواده های محترم موسیقی محلی و معاصر هرات اند که نسل اندر نسل ممثل، خراباتیان، این شهر افسانوی بوده اند.
یکی دیگر از خدمات فرهنگی – جان بیلی و همسرش تهیه یک فیلم مستند و تجربی از حضورش در میان مردم هرات و افغانستان بود.
جان بیلی از مراسم معنوی نماز و اعتکاف گرفته تا درس خواندن دختران و پسران در مساجد خانگی – مراسم عروسی – شادی،برف اندازی های زمستانی و میوه های تابستانی را با مراسم،، ختنه سوری،، و خواستگاری ، عزاداری و فعالیت های شغلی کسبه کاران و بازاریان را در هم آمیخته و فکر می کنم که شاید مستند ترین فیلم برداری رنگی را در بیشتر از نیم قرن قبل تاریخ ، فرهنگ وذهنیت معاصر مردمان هرات  بر جای گذاشته باشد که اکنون پیرامون  کار نامه و زندگی نامه او بیشتر اشارت می نمایم.
گرمن از باغ تو یک میوه  بچینیم چه شود 
پیش  پایی  به  چراغ  تو  بینم  چه شود 
« حافظ »
گویند که امید در غالب امید گوارا و جانفزاست. این وجیزه در مورد آلات موسیقی روح افزا و نهایت امید بخش است.
رباب افغانستان – عضوی از خانواده گسترده ،، عود،، های زخمه ای آسیایی مرکزی است که شامل رباب پامیر، رباب کاشغر، رباب هرات،رباب دولان – تونگنای نپالی و درانین تبتی می شود.
برای اولین‌بار پروفسور،، مارک اسکوبین،، و پروفسور لورین ساکاتا – دو موسیقی شناس آمریکایی بودند که برای شناسایی ساز های زهی مضرابی موسیقی اصیل و سنتی افغانستان، پاکستان، و شرق ایران « سیستان و بلوچستان » در دهه های ۱۹۶۰ میلادی و دهه پنجاه میلادی تحقیقات خود را آغاز و سفر های به هرات،کابل و بدخشان و پکتیا داشتند.
آنان داستان های کوتاه و شیرین سفر های عشق، موسیقی و دود تلخ،، حشیش،، هیپی های جهانگرد را به افغانستان و نیم قاره شنیده بودند که تن به این ماجرا جویی نمکین داده بودند.
ادامه دهنده این مسیر پر رمز و راز در دهه هفتاد میلادی کسی نبود جز جان بیلی و همسرش ورونیکا دبل دی…..
پروفسور John bailey از بزرگترین و تاثیر گذار ترین گروپ موسیقی شناسان جهان در حوزه فرهنگ و هنر آفرینان عرصه موسیقی اصیل افغانستان است. دستاوردهای علمی کاربردی و ملموس این  زوج جوان و دانش دوست در دوران آرامش سبز وسرخ جمهوریت محمد داوود خان ۱۹۷۳//۱۹۷۸ در هرات و کابل به عنوان گنجینه ی بی بدیل و بخش مهمی از هویت سنتی موسیقی معاصر ماست .
این تلاش آنان موسیقی محلی مارا از گزند نابودی و فراموشی تاریخی نجات داد.
جان بیلی نخست در دانشگاه گلد اسمیت لندن،  در رشته روانشناسی تجربی تحصیل کرد ، اما شیفتگی او به موسیقی اصیل شرقی ها بخصوص و موسیقی افغانستانی ، مسیر زندگی اورا برای همیشه دستخوش تغییراتی دل نشین قرار داد.
او و همسرش ورونیکا ـ رویکرد علمی،پژوهشی و آموزشی خود را بر پایه مستند سازی از طریق یاد گیری عملی بنا نهادند.
جان بیلی در هرات و کابل، صرفا یک ناظر غربی و فلسفه خوان موسیقی شرقی نبود! او خود را یک،، شوقی،، و شرق شناس عاشق موسیقی می‌دانست.
می دانیم که واژه،، شوقی،، در محاوره عموم مردم افغانستان چه بار معنایی مثبت و پر خاصیتی دارد!
این کلمه معمولاً برای آماتور های شیفته هنر در افغانستان بکار می رود و مولد است.
.
.
جان بیلی با شاگردی نزد اسطوره رباب هرات، استاد محمد رحیم خوشنواز و سپس نزد شهنشاه رباب/ استاد محمد عمر در کابلستان زانوی ادب در برابر این کهن ترین نوای برخاسته از دل قرون و اعصار زد و آموختن، تجربه و تخصص پیشه ساخت و هم اکنون نیز مسوولیت دیپارتمنت موسیقی شرقی دانشگاه لندن را عهده دار است.
او همچنین در نواختن دوتار هراتی به مهارتی بالا دست یافت که اینک در بعضی از کنسرت هایش نیز نوازندگی آن را با توانمندی به نمایش می‌گذارد….
واما همسر او ورونیکا! متخصص ادبیات ،  نویسنده و موسیقیدان تحصیل یافته افکار اوست.
.
دستاوردهای ملموس در ،، اتنو موزیکولوژی،، یا موسیقی قومی توسط هردوی شأن افتخار آفرین برای مردم منطقه بویژه هرات بوده است. با توجه به بافت سنتی و مرد سالارانه جامعه آن زمان – جان بیلی به مجالس زنان دسترسی نداشت. این ورونیکا بود که با ورود به حریم خصوصی زنان،، نوازنده،، و خواننده هرات، هنر پنهان آنان را کشف و سپس ثبت نمود….
همچنین نتیجه سالیانی چند از بود باش خود را در هرات – ورانیکا کتابی نگاشت بنام: «(سه زن هراتی)» که این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۹۸۸ میلادی منتشر و بعد بار ها و بار ها نشر شد.
این کتاب یک اثر کلاسیک در ،، انسان شناسی،، فرهنگی هنری است. ورونیکا با تمرکز بر زندگی، سه زن، هراتی، پرده از زوایای پنهان و آشکار 
دوستی ها، آواز ها و دغدغه های زنانه شأن برداشته و راز ها، نیاز ها و دستاوردهای اخلاقی و انسانی شأن را واکاوی ومورد پژوهش عمیق وهم جانبدارانه قرار می دهد.
مستند سازی موسیقی زنده زنان هرات با دایره نوازی و آواز خوانی زنان گل پسند و با ضبط،، میدانی،، توسط او در ذات خود یک تابوست که نظیرش را کسی دیگر نخواسته و یا نتوانسته است که انجام دهد؟
او به مجالس عروسی های زنانه و خانگی در هرات سرک کشید و عکس،گزارش و سوژه و خاطره نوشت.
این آخرین اثر او بعد ها توسط،، یونسکو،، در سال ۲۰۰۲ میلادی تحت عنوان افغانستان و موسیقی هرات » بصورت آلبوم منتشر و سندی گویا و هنرمندانه از تلاش های سی ساله او در حوزه هنر موسیقی محلی مردمان ساکن هریوا و کابلستان کهن سرود آریایی ما است.
کتاب موسیقی اصیل هرات به خامه و قلم  جان بیلی، تحلیلی بی نظیر از ساختار موسیقایی و اجتماعی مردمان هریوا زمین است که پیش از جنگ با شوروی ها نگاشته شده و کتاب دیگر : « جنگ، تبعید و موسیقی افغانستان » اثری است که بعد از هجوم روس ها و تبعات اشغال، مهاجرت و غربت موسیقی معاصر افغانستان نگاشته شده است.
جان بیلی و ورونیکابا آمیختن علم موسیقی شناسی محلی و نوازندگی، دایره، دوتار و خصوصا،، رباب،، این شیون برخاسته از دل قرون و اعصار – مارا بدنیا ی عاری از جنگ، خشونت و افراطی‌گری فرا می خوانند!
از عشق فداکارانه آنان به مردم افغانستان، گنجینه ی از شعر،ترانه، سرود نغمات و نواهای دلنشین محلی بجای مانده واز خود به یادگار گذاشته اند که قلم، هنر و اندوخته شأن از گزند آدم های بی هنر و هنر ستیزان بدور باد.
.
.
جنگ و هنر، روایتگر ویرانی و رنجند! و این هنرمندان اند که با موسیقی، نقاشی، قلم، رنگ، شعر و نویسندگی،درد های آشفته و بیکران و بی پایان مارا نقش جاودانگی می زنند.
این سلسله خاطرات سالیاد تأسیس کانون هنرهای زیبا، اندیشه و دانش را در معرفی دوتن دیگر از چهره های سرشناس انشاالله ادامه خواهم داد، تا فرصتی دیگر درود وبدرود.
این متن خاطره انگیز در پنجمین سال روز تسلط سلطه طالبان ( ۱۵  اگست ۲۰۲۶ ) برابر با ( ۲۴ اسد ۲۰۲۶ ) در غربت کانادا نگاشته شده است.
محمد رفیع اصیل یوسفی
۲۴/اسد۱۴۰۵

 

 

17 آگوست
۳دیدگاه

نیم قرن هم نفسی با واژهء مطبعه و رسانه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

رحیم الله جرمی

مدیر مسوول سایت فرهنگی روزنگار :

مهدی بشیر از چهره‌هایی است، که نامش با بخش مهمی از تاریخ مطبوعات افغانستان گره خورده است؛ از روزگار حروف‌ چینی دستی، کلیشه‌ سازی و صفحه ‌بندی سنتی، تا چاپ آفست و نشر اینترنتی .

او نزدیک به پنجاه سال در کنار روزنامه‌ ی «انیس»، سالنامه‌ی افغانستان، مجله‌ی «انیس اطفال ـ د کمکیانو انیس» و دیگر رسانه‌ های کشور کار کرده و پس از مهاجرت نیز با بنیادگذاری نشریه‌ی اینترنتی «۲۴ ساعت»، راه فرهنگی و رسانه‌ ای خود را ادامه داده است.

مهدی بشیر در یک صحبت جامع، با من، «بنیانگذار و مدیر مسوول پایگاه اینترنتی روزنگار»، که این نبشته بر اساس آن نگاشته شده است، از نخستین دیدارهای نوجوانی اش با مطبعه، شب‌های طولانی چاپ روزنامه، قلم سرخ سانسور، دشواری‌ های کار فنی، فعالیت برای کودکان و نوجوانان و تلاش ‌های فرهنگی خویش در سال‌های مهاجرت سخن میگوید.

مهدی بشیر از نسلی است که مطبوعات را نه وسیله‌ ی شهرت، بلکه میدان خدمت می‌دانست.

سایت فرهنگی “روزنگار” برای آشنایی بیشتر با زنده گی، خاطرات، نزدیک به نیم ‌قرن و فعالیت رسانه ‌ای او، مطلبی را آماده ساخته است، که متن کامل آن چنین است :

مهدی جان بشیر ، نیم قرن هم نفسی

با واژهء مطبعه و رسانه

در تاریخ مطبوعات افغانستان ، شماری از چهره ها نه تنها با یک روزنامه یا مقام اداری ، بلکه با یک دوره ی کامل از تحول رسانه و چاپ شناخته می شوند .

مهدی جان بشیر از همین شمار است ، مردی که نزدیک به نیم قرن از زندگی خود را در کنار واژهِ کاغذ ، رنگ چاپ ، مطبعه و رسانه سپری کرده است .

سرگذشت او ، بخشی از تاریخ مطبوعات افغانستان را بازتاب می دهد .

از روزگار حروف چینی دستی ، کلیشه سازی و صفحه بندی سنتی ، تا چاپ آفست و سپس نشر انترنتی .

او نه تنها شاهد این دگرگونی بزرگ بوده ، بلکه در هر مرحله ، سهم فعال و ماندگار در آن داشته است .

نخستین گام ها در سایه ی پدر

پیوند مهدی بشیر با مطبوعات از سال های نوجوانی و در سایه ی پدرش آغاز شد. شادروان استاد علی اصغر بشیر هروی ، شاعر ، نویسنده و روزنامه نگار شناخته شده ی کشور ، از سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۲ خورشیدی مدیر مسوول جریده ی ملی « ترجمان » بود.

او برای نظارت بر چاپ جریده ، هفته ای چند بار به مطبعهِ دولتی می رفت و گاهی مهدی نوجوان را نیز با خود می برد. صدای ماشین های چاپ ، بوی رنگ و جوهر ، حروف فلزی ، کاغذ های انباشته و رفت و آمد کارگران ، برای مهدی نوجوان جهانی تازه و در انگیز بود.

همان دیدار ها نخستین علاقه به مطبوعات را در دلش ایجا کرد ، که بعد ها نزدیک به پنجاه سال ادامه یافت .

او در سال ۱۳۵۲ خورشیدی ، با مجله ی « انیس اطفال » آشنا شد ، نشریه ای که بعد ها « دکمکیانو انیس » نام گرفت .

مهدی بشیر برای بخش هایی چون « داستان ها » ، « بیایی بخندیم » ، « ارزنده و آموزنده » ، « به قلم شما » ، « با کشور تان آشنا شوید » ، « گفتنی ها ، دیدنی ها و شنیدنی ها » مطلب تهیه می کرد. نوشته های شگاه با نام اصلی و گاه با نام های مستعار چون « مهدی مهتدی » ، « مهدی مجمر » و « م. م .م » منتشر می شدند.

آن تجربه ها نشان می دهند که ورود او به مطبوعات تنها از راه چاپ نبود ، او از همان آغاز با نویسنده گی ، تهیه ی مطالب و شناخت مخاطب نیز آشنا شد.

در قلب روزنامه ی « انیس »

 

مهدی بشیر در سال ۱۳۵۳ خورشیدی ،  در دوره ی ریاست شادروان محمد ابراهیم عباسی بر روزنامه ملی « انیس » ، نخست معاون چاپ و سپس آمر چاپ شد.

او در سال های بعد عضو مسلکی سالنامه ی افغانستان بود و پس از تقاعد محمد ابراهیم عباسی و آغاز ریاست غلام شان سرشار روشنی ، بار دیگر مسوولیت آمریت چاپ « انیس » را بر عهده گرفت .

وی میگوید :

در زمان ریاست مرحوم ولی زلمی و درمحمد وفاکیش آمر چاپ و در زمان حمید روغ ، آمر چاپ و معاون اول سکرتر مسئوول بودم.

او می افزاید :

در زمان جلال نورانی افزون بر عضویت هیأت تحریر ، مدیریت مسوول مجله ی « دکمکیانو انیس » را نیز عهده دار بودم.

کار آمر چاپ  تنها یک وظیفه ی اداری نبود ، او صبح وارد اداره می شد ، مطالب فرستاده شده به حروف چینی را بررسی می کرد ، اندازه ی عنوان ها را می گرفت و نقشه ی صفحات را آماده می ساخت ، سپس عکس ها ، کلیشه ها و طرح صفحات را به صفحه بندان می سپرد و هرچند ساعت به مطبعه سر می زد تا مشکلات فنی را بر طرف کند.

پس از آماده شدن صفحات ، پروف آن را بررسی و برای تأیید در اختیار رئیس ، مدیر مسئول یا مسئول همان روز و شب روزنامه ، گذاشته می شد. پس از امضای نهایی ، روزنامه اجازه ی چاپ می یافت .

روز کاری او گاهی هشت ساعت و در مواردی تا بیست و چهار ساعت هم ادامه داشت . خبر های ناگهانی ، تغییرات سیاسی یا اصلاحات واپسین لحظه یی می توانستند همه ی برنامه ی چاپ را برهم بزنند . در چنین شب هایی ، کارکنان مطبعه تا صبح کار می کردند تا روزنامه به موقع به دست خوانندگان برسد.

قهرمانان خاموش مطبعه

در مطبوعات ، نام نویسنده ، شاعر و خبرنگار بیشتر دیده می شود ، اما بدون کار حروف چینان ، کلیشه سازان ف صفحه بندان و کارگران فنی ، هیچ نوشته ای به صفحه ی چاپی تبدیل نمی شد.

حروف چین باید واژها را با دقت از میان حروف فلزی انتخاب می کرد و صفحه بند می بایست عنوان ها ، مطالب ، تصاویر و اعلان ها را به گونه ای منظم کنار هم قرار می داد . یک اشتباه کوچک یا چند سطر اضافی می توانسد نظم تمام صفحه  را برهم بزند.

مهدی بشیر سال ها میان بخش تحریر و مطبعه نقش پیوند دهند را داشت . او هم خواست مدیران و نویسنده گان را می فهمید و هم از محدودیت های فنی کارگران آگاه بود.

از همین رو ، بخشی از تجربه ی او با تلاش کسانی گره خورده است ، که نام شان کمتر در تاریخ رسمی مطبوعات آمده ، اما اثر دستان شان در هر شماره ی روزنامه حضور داشته است .

میان سیاست ، قلم سرخ و سانسوز

دوران کاری مهدی بشیر با چند مرحله مهم تاریخ سیاسی افغانستان هم زمان بود ، از سال های سلطنت محمد ظاهر شاه و جمهوری محمد داؤد خان تا حکومت های خلق و پرچم  و دوره ی دکتر نجیب الله.

او خود را شخص بی طرف می دانست و به قول خودش ف با آنکه بسیاری از رؤسا و معاوان ادارات عضو حزب بودند ، کسی او را وادار به پیوستن به حزب یا جریان سیاسی نکرد . با این حال ، او می پذیرد که روزنامه های دولتی آن دوران بیشتر بازتاب دهنده ی دیدگاه ها و سیاسیت های  حکومت بودند.

یکی از دشوار ترین لحظه ها برای وی زمانی بود که روزنامه آماده ی چاپ می شد ، اما مدیر مسئول در آخرین لحظه با توش سرخ بر پروف خط می کشید ، جمله ای را حذف  یا عنوانی را تغییر می داد. در چاپ سنتی ، چنین تغییری ساده نبود ، حذف یا افزودن چند سطر می توانست سراسر صفحه را به هم بزند.

گاهی تغییرات عملی می شد و گاهی هم به دلیل تنگی وقت یا مشکلات تخنیکی ، روزنامه به همان شکل پیشین چاپ می گردید . حتی مواردی پیش می آمد که یک شماره کاملآ چاپ و بخشی از آن توزیع شده بود ، اما هیأتی از لوی سارنوالی « دادستانی کل » و وزارت اطلاعات دستور جمع آوری نسخه ها را صادر می کردند.

برای کارکنای که ساعت ها یا یک شبانه روز بر آن شماره کار کرده بودند ، جمعه آوری روزنامه پس از چاپ ، تجربه ای تلخ و فراموش ناشدنی بود.

انیس اطفال ، « مدرسه ای برای کودکان »

یکی از مهم ترین فصل های زنده گی فرهنگی مهدی بشیر با « انیس اطفال » یا « دکمکیانو انیس » پیوند دارد . این مجله در روزگاری منتشر می شد که منابع خواندنی ویژه ی کودکان و نوجوانان افغانستان بسیار اندک بود . او اهمیت کار برای کودکان را با بیت مشهور صائب تبریزی بیان می کند.

خشت اول گر نهد معمار کج

تا  ثریا   می   رود  دیوار کج

 از نگاه او ، کودکان خشت های نخستین بنای جامعه اند . از همین رو ، هر داستان ، شعر ، تصویر و مطلب آموزشی باید با دقت انتخاب می شد . این مجله ی کودک می بایست در کنار سرگرمی ، شوق مطالعه ، اخلاق نیک ، شناخت وطن و علاقه به دانستن را نیز در ذهن خواننده پرورش می داد.

مهدی بشیر در مقام مدیر مسئول ، در باره ی مطالب ، تصاویر و ترتیب صفحات تصمیم می گرفت و روند آماده سازی مجله را زیر نظر داشت .

د کمکیانو انیس « انیس اطفال » در آن زمان یگانه نشریه ی ویژه ی کودکا ن و نوجوانان و از پر تیراژ ترین مجلات افغانستان بود.

تفاوت آن با روزنامه های عمومی فقط در مخاطبانش نبود ، زبان و رسالت آن نیز فرق داشت . روزنامه رویداد های روز را بازتاب می داد ، اما مجله ی کودکان برای ساختن آینده منتشر می شد.

از حروف سربی تا ۲۴ ساعت 

مهدی بشیر دشواری های حروف چینی و کلیشه سازی سنتای را از نزدیک تجربه کرده است. در آن شیوه ، تغییر اندازه ی عنوان ، جابجایی تصویر یا افزودن چند سطر می توانست ساعت ها وقت بگیرد.

با گسترش چاپ آفست ، به ویژه از میانه ی دهه ی ۱۳۶۰ خورشیدی ، کیفیت تصاویر و زیبایی صفحات بهتر شد.

او در سال های ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۱ ، هنگام فعالیت در « انیس » و « د کمکیانو انیس » ، شاهد گسترش این شیوه ی تازه بود.

اما سفر مطبوعاتی او در مطبعه پایان نیافت ، پس از مهاجرت و اقامت در هالند ، علاقه ی دیرینه اش به فرهنگ و رسانه سبب شد نشریه ی اینترنتی « ۲۴ ساعت » را بنیان بگذارد . مردی که زمانی تقشه ی صفحات را با دست رسم می کرد ، این بار نشر را از راه صفحه ی کمپیوتر ادامه داد.

با تأکید بر استقلال و بی طرفی آغاز به کار کرد . در سرلوحه ی « ۲۴ ساعت » آمده است که این نشریه به هیچ گروه یا سازمان سیاسی در داخل و خارج افغانستان وابسته نیست و هدفش خدمت به مردم ، مبارزه با بی عدالتی و پرهیز از تعصب های زبانی ، مذهبی ، قومی ، منطقه ای و نژادی  است .

به باور مهدی بشیر ، مهم ترین تفاوت این رسانه با شماری از نشریات دیگر ، حفظ همین بی طرفی در نزدیک به نوزده سال فعالیت بوده است . « ۲۴ ساعت » با همکاری داوطلبانه ی نویسندگان و فرهنگیان ادامه یافته ،  نه از همکاران پول میگیرد ونه برای مطالب حق الزحمه می پردازد.

بیماری ، محدودیت جسم ، پایداری اندیشه

در سال های اخیر ، سکته ی مغزی و پیامد های آن فعالیت های مهدی بشیر را محدود ساخته است . او سه هفته در شفاخانه بستری بود و هنوز زیر درمان قرار دارد . مشکلات دید ، فراموشی و محدودیت های جسمی باعث شده اند که مانند گذشته توان ادامه ی همه ی کارهای فرهنگی را نداشته باشد.

با این همه ، چراغ « ۲۴ ساعت » خاموش نشده است ، برادرش ، قیوم جان بشیر هروی ، سرپرستی سایت را پذیرفته تا راهی که با علاقه و پشتکار آغالز شده ، ادامه یابد.

مهدی بشیر در آغاز « گفت و گو ایکه این متن بر اساس آن ترتیب گردیده است » ، با فروتنی از احتمال اشتباه در پاسخ هایش سخن می گوید و از مخاطب می خواهد لغزش های ناشی از بیماری را ببخشند. همین سخن ، تصویری انسانی از مردی به دست می دهد که با وجود دشواری های سلامتی ، هنوز برای ثبت خاطرات و تجربه های خود احساس مسئولیت می کند.

نامی در متن تاریخ مطبوعات

مهدی جان بشیر را نمی توان تنها آمر چاپ « انیس » ، همکار « هیواد » ، مدیر مسوول « د کمکیانو انیس » یا بنیان گذار « ۲۴ ساعت » دانست . مجموعه ی این تجربه ها او را به بخشی از حافظه ی زنده ی مطبوعات افغانستان تبدیل کرده است .

 نگارنده ی این متن ، به عنوان مدیر مسوول نشریه ی اینترنتی « روزنگار www.roznigar.com » در سال های بحرانی افغانستان افتخار همکاری با این دوست و همکار گرانقدر را داشته ام و از نزید شاهد حوصله ، صداقت ، بردباری و تعهد مسلکی او بوده ام .

در صحبتی که برای نوشتن این متن با آقای بشیر انجام دادم ، دیدم که پاسخ های او گاه کوتاه اند ، اما در پشت همین جمله های ساده ، ده ها سال خاطره نهفته است :

صبح هایی که با یک پیاله چای آغاز می شدند ، شب هایی که در مطبعه به پایان می رسیدند ، صفحه هایی که با توش سرخ تغییر می کردند ، روزنامه هایی که پس از چاپ جمع آوری می شدند و کودکانی که با « انیس اطفال » خواندن و اندیشیدن  را می آموختند.

در برابر دشواری ها شکیبا باشید!

پیام مهدی جان بشیر به جوانانی که امروز وارد عرصه ی رسانه و نویسنده گی می شوند ، ساده اما حاصل یک عمر تجربه است :

« جوانان عزیز ! با حوصله پیش بروید ، در برابر دشواری ها شکیبا باشید و امید خود را از دست ندهید »

به باور نگارنده ، مهدی جان بشیر از نسلی است که مطبوعات را نه نردبان شهرت ، بلکه میدان خدمت می دانست . نام او در حاشیه ِ تاریخ مطبوعات افغانستان نیست ، در متن آن است . در میان بوی کاغذ و جوهر ، صدای ماشین های چاپ ، صفحه های رنگین « انیس اطفال » و روشنایی ماندگار « ۲۴ ساعت ».

روزنگار – ناروی

۳۰ جون ۲۰۲۶  

 

 

15 آگوست
۱ دیدگاه

معرفی مختصر محترم ایشور داس

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۲۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 ایشور داس یکی از چهره‌های ادبی، فرهنگی و داستان‌ نویسِ هندوتبار کشور، فرزند شادروان اوتم چند دهون، در سال ۱۳۳۳ خورشیدی، در گذر بارانۀ شهر کابل دیده به‌جهان گشود. آموزش‌های دورۀ ابتدایی و متوسطه را تا صنف دهم در مکتب امانی به پایان رسانید. در سال ۱۳۵۲ خورشیدی وارد مکتب مسلکی تجارت شد و در آن‌جا ادامه تحصیل داد. تحصیلات عالی را از سال ۱۳۵۴ خورشیدی در انستیتوت ادارۀ صنعت دنبال کرد و سند لیسانس خود را در سال ۱۳۵۸خ/ از آن‌جا به‌دست آورد. مدت سه سال به‌عنوان استاد در همان دانشکده اشتغال ورزید و سپس به مدت یکسال دورۀ سربازی را سپری کرد. پس از آن، در بانک ملی افغان به کار پرداخت و چندی هم به سمت مدیر تدقیق و مطالعات در آن بانک منصوب شد. همزمان مجدداً در انستیتوت ادارۀ صنعت به تدریس پرداخت.
در سال ۱۳٧۱ خورشیدی، با روی کار آمدن دولت مجاهدین، بیش‌تر مردم افغانستان، به‌ویژه شهروندان هندو و سیک این کشور، زیر فشارهای مذهبی و شرایط ناگوار و طاقت‌فرسا قرار گرفتند. چنان‌که به گفتۀ حمزه واعظی:
«جنگ‌های سه دهه گذشته بزرگترین صدمه را به شبکه زندگی اجتماعی و بنیادهای اقتصادی این اقلیت وارد آورده و به همین دلیل اغلب این شهروندان، به‌ویژه در زمان حکومت‌ مجاهدین مجبور به ترک افغانستان شدند». 
بنابراین، ایشور داس همراه با خانواده، نیز در ماه جوزای همان سال (ماه مه ۱۹۹۲ میلادی)، مجبور به ترک دیار اجدادی خود گردید و عازم هندوستان شد. مدت هفت ماه در شهر دهلی اقامت گزید و سپس در سال ۱۹۹۳ میلادی به کشور آلمان پناهنده شد و فعلاً در آن‌جا اقامت دارد.
ایشور داس، در آلمان، مدت دو سال در رشتۀ دفترداری آموزش فنی دید و اکنون در یکی از مؤسسات دولتی این کشور در شهر «دارم اشتات» (Darmatadt) مشغول به کار است.
ایشور داس، از زمانی که هنوز دانشجو بود، زیر نظر استاد فقید حیدر لهیب به نوشتن مقالات به‌ویژه دربارۀ آیین و فرهنگ هندوهای افغانستان آغاز کرد و در ضمن، مقالاتی را از زبان آلمانی به پارسی‌دری نیز ترجمه می‌کرد که در روزنامه‌های «انیس» «اصلاح» و«جمهوریت» به نشر رسیده است.
در سال ۲۰۰۳ میلادی، او چکیده‌ای از سرگذشت تاریخی، زندگی اجتماعی و فعالیت‌های دینی هندوها و سیک‌ها را در کتابی با عنوان «ما باشندگان دیرینه این سرزمین» گرد آورده است. این کتاب، در چهاربخش و ۱۸۲ صفحه، در کشور آلمان چاپ و منتشر شده است.
افزون بر این، ایشور داس، مدیریت سایت وزین دو هفته‌نامه‌ی تاریخی، فرهنگی و اجتماعی «کابل ناتهـ» را نیر بر عهده دارد که در برگیرندۀ آگاهی‌هایی ویژه پیرامون زندگی افغان‌های هندو و سیک است.
باعرض حرمت
دکتور نصیر احمد نجاح مرادی
هالند
۲۴ ساعت : با سپاس از جناب داکتر صاحب نجاح مرادی ، سعادتمندی و مؤفقیت جناب ایشورداس عزیز را تمنا داریم.
15 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش چهارم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

پیوسته به گذشته :

هما زمانی که در کابل بود مدتی برای رادیو کابل نمایشنامه می نوشت که خیلی مورد علاقه بود . این نمایشنامه ها بنام دیالوگ های صبگاهی بود که بیشتر حالت طنز و انتقادی بود. حتی شنوندگان تقاضای پخش دوباره اش را میکردند و این سبب شد که یکی از سرپرستان رادیو که خودش نمایشنامه های پشتو را می نوشت ، از پخش دوباره ی دیالوگ های هما جلو گیری کند و این سبب گردید که هما با دل شکسته به این کارش دگر ادامه نداد و فقط با مجله پشتون ژغ همکاری اش ادامه داشت:

هما ازدختران تابو شکن دورانش بود.همیشه راه گشایی را برای زنان و دختران  با پیروی از سنن خانواده (مادرش) و  فامیلش (ملکه ثریا طرزی) و عمه هایش( روح افزا طرزی دبیر ارشاد النسوان و بلقیس طرزی مدیره مکتب مستورات) جز وظیفه اجتماعی و خانواده گی اش میدانست چنانچه که او نخستین مدل تبلیغاتی در کابل بود که عکس هایش در مجلات و روزنامه ها بچاپ می رسید.

 داستان مدل شدنش از اینقرار بود که در آغاز جمهوریت داود خان که کشور های خارجی جهت سرمایه گذاری به افغانستان سرازیر شده بودند، یک کمپانی صابون سازی پاکستانی به کارش آغاز و جهت تبلیغات به مرحوم آقای (فیض محمد خیرزاده) که شرکت تبلیغاتی داشت رجوع میکند ولی شور بختانه مدلی نداشتند تا این کار را پیاده کنند. در حقیقت دختری حاضر نمی شد تا چنین کاری را بپذیرد.

مرحوم (ستار جفایی) به هما تلفن می زند و میگوید که به داد من و خیرزاده  برس! و جریان را با هما مطرح میکند که همه چیز آماده است ولی از مدل خبری نیست. هما با پدرش مشورت میکند و این کار را جهت راه نسل جوان می پذیرد.

و خودش با خنده می گوید که بچه های شوخ دانشگاه بعد از این تبلیغ مرا ۷۷۷ صدا می زدند…

همچنان هما نخستین کاندیدای دختر شایسته در افغانستان بود.

هنگامی که برای نخستین بار موضوع دختر شایسته مطرح گردید در روزنامه کاروان بود که به سرپرستی آقایان مرحوم (کشککی) و (واله) نشر میشد . دختری شهامت اینکه خودش را کاندیدا نماید را نداشت. باز از هما خواسته شد و او با مشورت پدر خودش را کاندید نمود و اما وقتی که این موضوع از (کاروان) به (ژوندون) منتقل گردید، هما دگر در این برنامه شرکت ننمود و بعد ها زهره یوسف انتخاب گردید. که این مورد را زهره یوسف همیشه بازگو میکند

در یکی از گرد همایی های روز نامه کاروان جوانان که توسط شکرالله کهگدای سرپرستی میشد.

نباید فراموش کرد که هما در کابل از ۱۸ سالگی داشتن شغل آزاد را در کنار تحصیل داشته و از این راه پول قابل توجهی در میاورد.

و خودش با خنده می گوید که: در آمد من از برادرانم بیشتر بود.

او در تعطیلات تابستانی دانشگاه در رستوران (مارکوپولو) کشیر بود. صاحب رستوران (سلطان ملکیار) از نزدیکان بود. همچنان برای مرکز فرهنگی امریکا در کابل راهنمای نمایشگاه و در رادیو کابل هم برای چاپ شعر هایش و هم نمایشنامه هایش مزد می گرفت . و بعد ها در سفارت ایران هم تدارک و ایجاد کتابخانه را برای سفارت می دید و در آنجا مشغول کار بود.

هما کار کردن و پشتوانه مالی داشتن را برای همه خانم ها پیشنهاد میکند. او می گوید وقتی زن از خودش درآمدی داشته باشد ، دگر حرف مفت مردان در او بی اثر است.

هما برای دوستی ارزش زیادی قایل است و با دوستان زمان مدرسه اش و دانشگاه اش همیشه در تماس است و در مورد دوستی در شعری در کتاب (میلاد نسترن ها) چنین گوید:

جشن دوستی‌

دوستی‌    غذایی   نیست

که در  بشقاب‌ های  رنگی‌

 و سفره‌های پر زرق و برق

 و میز‌های خوش رنگ بلوط

 و در ساعت خاص-

 صرف شود.

 دوستی‌ هوای است که من و تو –

 برای زنده بودن

 به آن نیاز داریم.   

                           

دوستی‌ ، 

دستان محبت آمیز است که-

 قلب‌های دور را –

بهم پیوند می‌‌زند.

 دوستی‌ حرف‌هایی است-

که چشمان منتظر را

 با امید بار ور می‌‌کند.

                                       

دوستی‌ صفای خاطره هاست-

 در دیار غربت ،

 که صدا‌ها همه  با هم بیگانه اند،

و وقتی دو هم صدا-

در عطسه‌های تند زمان-

 تبدیل به خمیازه‌های طولانی می‌‌شوند-

جاودان بودن انسان‌ها را باید جشن گرفت…

New York, March 3, 2004

نزدیک ترین دوستانش در افغانستان که تا حال باهم دوست اند (ناجیه سیفی شکور) که از صنف اول مکتب تا بحال دوست اند ۶۸ سال دوستی و همچنان (نعیمه شرف علی) که در دانشگاه باهم دوست شدند ۵۴  سال دوستی.

عکس ماندگار در عروسی (عبدالله عثمان و مینا همایون) در کانتیننتال. از راست به چپ ناجیه سیفی، نعیمه شرف، هما طرزی ودست چپ مرحوم نعمت شرف که چند سال پیش ما را تنها گذاشت و رفت.

هما از نخستین دخترانی بود که در زمان جمهوریت داود خان که به خانم ها اجازه داده شد تا شناسنامه(تذکره) بگیرند ، شناسنامه اش را گرفت

خودش از جو آن زمان و محیط دانشگاه چنین می گوید:

من خوشبختم که دموکراسی واقعی را تجربه کردم و زیستم. آرامش و آسایش آن دوران را در هیچ جای دنیا نیافتم. آری تنها آن زمان بود که زندگی بطور مطلق در سرزمین فقیرو نداراما پر از ثروت بیکران آزادی وجود داشت!

دانشگاه به پایان رسید.

هما بعد ازبه پایان رساندن دانشگاه  و دریافت لیسانس در رشته تعلیم و تربیه و زبان انگلیسی، جهت دریافت دکترا در رشته ادبیات فارسی در سال ۱۹۷۴ به ایران رفت.

عکس پاسپورتش:

آخرین عکسش در کابل قبل از رفتن به ایران که توسط دوستش مرحوم آقای ستار جفایی عکس برداری

خودش چنین گوید:

کابل برایم دگر کوچک شده بود و جایی برای پرواز نبود. رخت سفر بستم و به پروازم ادامه دادم تا به تهران رفتم و در خوابگاه دانشگاه مستقر شدم.

در دانشگاه تهران ثبت نام کرد:

 از بهترین خاطراتم در ایران آشنا شدن با  (انابرینگوس)   دوست عزیزیست که سال گذشته ۲۵ جون ۲۰۲۴ مرا بعد از ۵۱ سال دوستی برای همیشه ترک گفت و رفت.

Ana Briongos اهل بارسلونای اسپانیا بود. در خوابگاه دانشگاه بودم که پیامی از خانم (دکتر حجازی)

که سرپرست امورخوابگاه دانشجویان بودو بعد ها معاون وزیر کار و امور اجتماعی شد، دریافت کردم تا به دفترش بروم. وقتی وارد دفترش شدم مرا با یک خانم جوانی که زبان انگلیسی هم بلد بود آشنا کرد. آن دختر جوان (انا) بود. بعد از مدتی صحبت ، ازش خیلی خوشم آمد و بخصوص وقتی فهمیدم که افغانستان رفته و چقدر به آن سرزمین علاقه دارد و دوستان و فامیل های مرا می شناسد. خلاصه با پیشنهاد خانم (دکتر حجازی) من و انا باهم هم اطاقی شدیم.

خاطرات زیبای ما خودش یک کتاب است. این دوستی چنان عمیق و پر شور بود که تا آخرین لحظه زندگی اش دوام داشت و حالا همچنان با بازماندگانش ادامه دارد. او از نویسندگان مشهور اسپانیا است در نخستین کتاب هایش بنام (سیاه روی سیاه) در مورد من و خودش نوشته و کتاب را به من و چند دوست دگرش اهدا نموده.

ملا قات های من و انا همیشگی بود یا من به دیدنش می رفتم ویا او به دیدنم می آمد .

با جنرال کنسوک اسپانیا در نیویورک:

من و انا زمان دانشجویی در تهران ، پارک فرح ۱۹۷۴

نیویورک موزیم متروپولیتن:

نیویورک

آخرین دیدار در نیویورک ۲۰۲۳

وقتی مرگ انا را برایش پیغام دادند ، همسر انا تونی گفت که قرار خواسته خود انا تنها برادرش میگیل صحبت می کند ولی پیام تو برای همه ی ما مهم است . هما این شعر را سرود و به انگلیسی ترجمه نمود که در اسپانیا به زبان اسپانیایی ترجمه شد و فارسی آنرا ظبط نموده برایشان فرستاد.

در مراسم هنگامی که صدای هما به فارسی پخش می شد ، شعر به زبان اسپانیایی در صفحه بزرگ در تالار برای حاضرین پخش گردید.

به دوست دیرینه ام انا

من و تو

دو گلی ازباغ رنگها

در آن دور ها

همدیگر را بوییدیم

چشمان مان جفت شد

و زمزمه ای دوستی آغاز

و قلب هایمان

هم نوایی را

به حافظه اش سپرد

 

۵۱ سال بهم شادی دادیم

و امید

و زندگی

ومن امروز

بی تو-

بسان گل پژمرده ای گلدانم

که قلبم ترا صدا می زند

و چشمانم

آب دوری را

بر جسد بیجانم می پاشد

هما طرزی

نیویورک

۲۶ جون ۲۰۲۴

درسال ۱۹۷۴ که درایران مشغول درس بودم وبرای دیدار پدر و فامیل به کابل آمده بودم، آنا بریونگوس هم بعد از مدتی به کابل آمد و به من گفت که جشنواره هنر شیراز بزودی شروع می شود که خیلی دیدنیست ووو و پدرم با شنیدن این خبر به من گفت برگرد ایران تا این موقیعت طلایی را از دست ندهی . و من هم که عاشق هنر بودم برگشتم به ایران و مشغول پیدا کردن تکت طیاره و ریزرو هوتل و غیره شدم. هر کاری کردم تکت طیاره موجود نبود چون برای دیدن این جشنواره از سراسر دنیا به شیراز سرازیر می شدند. بلاخره به سفارت افغانستان به آقای (دکتر عثمان دفتری) که خودش و خانمش از نزدیکان و دوستان ما اند، زنگ زدم که چه کارکنم هرتلاشی می کنم دستانم هنوز خالیست. بعد از مدتی دکتر دفتری دوباره زنگ زد که نگران نباش ، گروه هنری موسیقی از افغانستان آمده اند و حتی برای آنها هم تکت پیدا نشده و ریاست رادیو تلویزیون ایران یک سرویسی ( اتوبوسی) را برایشان اختصاص داده اند و ما هم تصمیم گرفتیم که ترا به حیث خبرنگارویژه سفارت به شیراز بفرستیم. من هم قبول کردم.

روز موعود فرا رسید و من با گروه نازنین ترین های موسیقی کشورم سوار سرویس شدم  و همه راهی شیراز شدیم. سرویس پر از بهترین های فرهنگ و موسیقی کشورم بود. مرحوم (استاد یعقوب قاسمی) که سرور همه بود. (استاد مهوش)، آقای (احمد ولی)، مرحوم (استاد هاشم) ، (استاد گل علم)، (استاد ملنگ)، و یکعده از استادان و هنرمندان عزیز و محترم دیگر که با کمال شرمندگی نام هایشانرا از یاد برده ام . همچنان مرحوم (دکتر اکرم عثمان) و (فریده انوری).

نخست از قم و بعد از اصفهان گذشتیم تا به شیراز رسیدیم. شهر بسیار زیبا و دیدنی و محل اقامت ما هم خوابگاه دانشگاه شیراز بود چون از هتل هم خبری نبود. من و فریده  انوری باهم هم اطاقی شدیم که خیلی عالی بود. در بین گروه من و استاد یعقوب قاسمی سحر خیز بودیم. باهم قدم می زدیم و گپ و سخن می گفتیم.

صبح روز اجرای برنامه هنگامی که با استاد یعقوب قاسمی که مثل هر روزدیگرمشغول قدم زدن بودیم ، رو بمن کرد و گفت :

(بی بی هما جان! امروز که نمازم را تمام کردم به حضرت حافظ گفتم که یا حضرت حافظ ، من در اینجا آمده ام که برایت مجرایی دهم و ادای احترام نمایم و زیارتت کنم. بعد گفت که انشاالله که خودش قبول کند)

در شب اجرای کنسرت گروه افغان اتفاق بینظیری افتاد. در چنین برنامه ها در جشنواره های بین المللی دست زدن چند بار برای درخواست دوباره معمول نیست. ولی وقتی که استاد یعقوب قاسمی شروع به خواندن نمود مردم دست از تقاضا بر نمی داشتند و چهار بار این وضع تکرار شد که مجریان برنامه تلویزیون نمی دانستند که چکار کنند. و آنجا بود که پی بردم که نیت پاک و مخلصانه ی مجرایی استاد را حضرتش چه با جان و دل پذیرفته بود و زیارتش چه باشکوه مورد قبول حضرت حافظ قرار گرفته بود.

از چهره هایی بزرگ فرهنگی یی را که در ایران به من لطف زیادی داشتند و هیچگاه محبت شانرا از یاد نمی برم، استاد (پرویز ناتل خانلری) استاد دانشگاه و رییس بنیاد فرهنگ، استاد (سعیدی سیر جانی) معاون بنیاد فرهنگ، که هردو بدست مجریان دولت اسلامی به قتل رسیدند. بنیاد فرهنگ محلی بود که هر بار دلم میگرفت به آنجا می رفتم و با صحبت با این آزاده گان با فرهنگ آرام می گرفتم.

استاد سعیدی سیر جانی روزی به من گفت که واقعا ایران برایت کوچک است و من به دختر خودم هم می گویم حقوق زن فقط در امریکا زنده و معمول است . او راست میگفت. دخترش هم در نیویورک زندگی میکند.

آقای (حبیب یغمایی) مدیر مجله یغما هم از آن نازنین ها بود. وقتی به ایران رفتم و در دانشگاه بودم روزی مرا به دفتر (دکترمهدی محقق) صدا زدند. وقتی وارد شدم چشمم به پیر مردی خورد که نابینا بود. بله ایشان (حبیب یغمایی) بود. دکتر محقق به ایشان گفت :

جناب یغمایی خانم طرزی تشریف آوردند.

بعد از احوال پرسی سرش را با افسوس تکان داد و گفت:

دخترم وقتی بینا بودم هرچه اصرار کردم به دیدنم نیامدی و حالا که نابینا شدم سراغم آمدی.

هردو ساکت شدیم و احساس کردم جز سکوت حرفی برای گفتن ندارم و لی با مهربانی ادامه داد و گفت: خوش آمدی و به همین دلیل بدیدنت آمدم تا مقدمت را به ایران خوش آمدید گویم …

بله در آن روزگار فرهنگیان ایران انسان های باشخصیت و برازنده بودند.

ازعزیزان دیگری که در ایران با آنها آشنا شدم و این دوستی تا امروز ادامه دارد، خانواده محترم (دکتر یادگار ) است . ایشان دکتر پسرم بود و از کلیمی های نازنین آن دیار بود.فعلا در کالیفرنیا زندگی می کنند که بار ها همدیگر را در غرب و شرق امریکا ملاقات کرده ایم. برای من حکم فامیل دومم را دارند.

ولی انقلاب خمینی سبب کوچیدنم از ایران و سفر ماندگارم به امریکا و به شهر پر جنب و جوش و پر تلاش و پر از چالش نیو یورک گردید.

در فبروری ۱۹۷۹ به امریکا آمدم و در شهر نیویورک اقامت گزیدم.

ادامه دارد . . .

15 آگوست
۱ دیدگاه

مرثیه‌ای برای فرماندهِ عشق؛

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

مرثیه‌ای برای فرماندهِ عشق

سال‌ها گذشت، اما سنگینی آن روزها هنوز بر دوش من است. ما سال‌ها در میانه‌ی غبارِ جنگ و هیاهوی مبارزات، با هم بودیم؛ در میانه آن روزهای پرخطر که برای دفاع از خاک و شهر خودمان، جان در گرویِ هر قدمی بود. ما نه تنها در میدانِ نبرد، که در میدانِ اندیشه‌ها نیز در کنار هم ایستاده بودیم. او، فرمانده‌ای مقتدر و استادی وارسته، و من، همکار علمی و تبلیغاتی‌اش. اما فراتر از این کلمات، پیوندی میان ما بود که از جنسِ صداقت و پاکیِ محض بود؛ عشقی که در میانه‌ی آن همه خون و باروت، همچون نوری کوچک اما بی‌مانند، در دل‌هایمان می‌تپید.

سال‌ها بود که این عشق، در سایه‌ی مسئولیت‌ها و سنگینیِ مبارزات، پنهان مانده بود. ما در میانه‌ی آن همه هیاهو، با هم می‌جنگیدیم، با هم می‌ساختیم و با هم ایستادگی می‌کردیم. همه از نگاه‌ها و لحنِ خاصِ گفت‌وگوهایمان، حقیقت را می‌فهمیدند؛ اما در آن روزهای سخت، کسی جرات نداشت که حقیقت را بر زبان بیاورد. سکوتِ همگان، خود گواهی بر وسعتِ این رازِ پاک بود.

او همیشه نگران بود. می‌دانست که این پیوند، میانِ دو تیغه‌ی تیز قرار گرفته است. از یک سو، حسودان و دشمنانی که در کمینِ هر ضعفِ انسانی بودند؛ و از سوی دیگر، قدرتِ بی‌رحمِ خانواده‌ی خودش. او همسرِ دخترِ رئیس و وکلانِ منطقه بود؛ پیوندی که میانِ عشق و سیاست، دیواری از آتش کشیده بود. او می‌ترسید که اگر این راز فاش شود، من زیرِ آوارِ خشمِ خانواده‌ی او و کینه‌ی دشمنان دفن شوم. او می‌خواست مرا در حصارِ امنیتِ نامش حفظ کند، بی‌آنکه بداند همین حصار، گلوگیرترین بندِ زندگیِ من است.

و آن روزِ سرنوشت‌ساز رسید. چند ساعت پیش از آنکه سفرِ نهایی‌اش آغاز شود، به بهانه‌ی آماده کردنِ سلاح‌ها و تجهیزات، به خانه‌ی ما آمد. آن ساعت‌ها، سنگین‌ترین ساعت‌های عمرم بود. او میانِ آهن و باروت و اسلحه می‌گشت، اما نگاهش مدام، بی‌اختیار، به سوی من می‌لغزید. در چشمانِ مقتدرِ فرمانده، چیزی که من می‌دیدم، لرزشِ اشکی بود که نمی‌گذاشت بر زمین بیفتد؛ اشکی که میانِ وظیفه‌ی نظامی و عطشِ انسانی، حلقه زده بود.

لحظه‌ی وداع، زمانی که او آماده‌ی حرکت بود، همه چیز به اوج رسید. همرزمانش، آن مردانِ جنگ‌آزموده که با چشمانی خسته و سرشار از هیبت، آماده‌ی حرکت بودند، در اطراف او ایستاده بودند. وقتی زمانِ جدایی فرا رسید، او حتی نگاهش را به سوی من برنگرداند؛ گویی می‌خواست با بی‌اعتنایی، آخرین پیوندِ ما را پاره کند. اما من، که دیگر تابِ تحملِ این سکوتِ مرگبار و این جداییِ ناگزیر را نداشتم، با تمامِ توانِ قلبم، فریادی از میانِ سینه‌ام بیرون کشیدم:

«استاد! من هم با شما می‌آیم! استاد… باید من شما باشم!»

فریادم در سکوتِ آن لحظه طنین‌انداز شد. نگاه‌های همرزمانش، ناگهان سنگین شد؛ نگاه‌هایی که میانِ تعجب، حیرت و شاید نوعی درکِ پنهان، در هم آمیخته بود. آن‌ها، که در میدان جنگ با او هم‌مسیر بودند، اکنون در میانه‌ی آن فریاد، با حقیقتِ پنهانِ او روبرو شده بودند. اما او، آن فرمانده‌ی استوار، برای حفظِ آن پرده‌ی پوشش و برای رعایتِ آن مصلحت‌های تلخ، دستش را بالا آورد؛ نه برای نوازش، بلکه برای ساختنِ دیواری میانِ خود و من. او نگاه نکرد. او رفت، در حالی که سنگینیِ آن حرکت، تمامِ هستیِ مرا در هم کوبید.

من در تنهاییِ خود، درمانده بودم. درد، مانند خاری در گلویم می‌پیچید. اما من در دعا، به او پیوستم. هر شب، وقتی تاریکیِ شهر بر دوشم سنگینی می‌کرد، لب‌های لرزانم را به ذکرِ «سوره نصر» می‌گشودم. می‌خواندم تا خداوند، او را در میانه‌ی آن همه سختی، نصرت و پیروزی عطا کند. می‌خواندم تا نامش در میانِ دشمنان، با شکوه و در میانِ دوستان، با عزت بر زبان آورده شود. اما تقدیر، نقش دیگری در سر داشت.

خبر رسید؛ خبرِ برخوردِ سردِ مرگ با پیکرِ او. او در خاکِ غریبی، جایی که نه دستانِ من به او می‌رسید و نه صدایِ من به گوشش.
قلبم از هم گسیخت. من نمی‌خواستم او در خاکِ دوردست، بی‌نام و نشان و در غربت بماند. چقدر تلخ بود این حقیقت که من، تنها به دنبالِ وصال بودم؛ حتی اگر آن وصال، تنها ملاقات با سنگِ قبرِ او در خاکِ وطن بود. می‌خواستم پیکرش را به خانه بیاورم، به جایی که قلبم می‌تپد. می‌خواستم کنار او بخوابم، ولو در زیرِ سایه‌ی یک مزارِ ساده.

او رفت تا ما را از رسوایی حفظ کند، اما رفتنِ او، بزرگترین رسواییِ زندگیِ من شد: رسواییِ یک قلبِ تنها که در میانِ هزاران زنِ ساکت، تنها یک بار جرئت کرد فریاد بزند.

 

14 آگوست
۳دیدگاه

جواب سرگرمی های فکری گذشته

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار  گرامی  ما محترم انجنیر غیاثی عزیز اینک توجه

شما را به جواب سرگرمی های فکری  جلب می کنیم.

۱ – جواب سوال سرگرمی ریاضی:

در شکل دیده می شود که اعداد ۶، ۷، ۸ و ۹ متوالی هستند و هر کدام شان به ترتیب با اعداد ۲ ، ۳ , ۴ و ۵ ضرب شده اند و مقابل شان اعداد ۱۲، ۲۱ ، ۳۲ و ۴۵ قرار می گیرند. پس جواب سوالیه عدد ۴۵ می باشد.

۲ – جواب سوال سرگرمی فکری:

 

14 آگوست
۱ دیدگاه

خنجر کاری

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

خنجر کاری

ای که دل در گرو عشق تو جاری بامن

سَروِ جانم شده‌ای فصل  بهاری با من

امشب افتاده به جانم تب آن لعل لبت

تا نهم لب به لب و جامی اناری با من

گر مرا نیست به وصل تو سعادت چه کنم ؟

آرزو کردمت ای یار،  تو  یاری با من ؟

بسکه ماندم به برت قصه غم ها گفتم

غصه‌ها رنگ گرفت حالت زاری با من

آتشم می زند این کابوس هجر تو مر

می زند دامن اشک و شب خواری با من

گل عشق تو شکفت موج سحر ناز نمود

یاد هر لحظه‌ی تو  خنجر کاری با من

تو  بیا  باز  ببین   حالت   زارِ  دلِ من

نه امیدی نه قراری نه  بهاری با من

 عالیه میوند
فرانکفورت

 ۱۸/ ۵/ ۲۰۲۵

14 آگوست
۱ دیدگاه

شیوهٔ پرواز

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شیوهٔ پرواز

بیا که خوب و  بد  خویش در بغل گیریم

دوباره دست به آغوش این عمل گیریم

بیا  که    از  غمِ    ایام   رو  به  باغ امید

رویم و جام  می نابِ  بی   خلل  گیریم

اگرچه  فاصله  افتاده   بین  ما و شما

برای خاطر هم حرفِ  زین غزل گیریم 

ز هرچه  غیر  محبت  بود  رها  گردیم

به عشق شیوهٔ پرواز و  راهِ حل گیریم

بیا که گرد و غبار از دلِ  زمانه کشیم

ز جام بودن مان از زمان عسل گیریم

نه بیمِ رفتنِ  فردا  نه  حسرتِ  دیروز

کنار هم   بنشینیم   رهِ   امل  گیریم

اگر جهان همه درد و مرارتش باشد

بیا ز عشق دوایی از این  مثل گیریم

بیا که وقت کم است ای جلال بشتابیم

به دور از غمِ مان جلسه لااقل گیریم

سیدجلال علی یار

ملبورن استرالیا 

دهم اگست ۲۰۲۶

14 آگوست
۱ دیدگاه

سایهء مهر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

سایهء مهر

ای  فروغ  ماه  حسنت  آبرویِ  آسمان

ای  تمام  باورم ای  تکیه‌   گاهِ  مهربان

چو نگاه پر نیازت در نگاه  من نشست

رفته از یادم کلام و فارغم از جسم و جان

مخزن   اسرار دردی ، تکیه‌گاه خلوتم

سایهٔ مهرِ تو  باشد  امتداد  کهکشان

دست گرمت گر نشیند بر حریرِ شانه‌ام

می‌شود نور امیدی در دلِ تنگم عیان

تا ابد در کنج‌ سینه یاد  تو همراه من

برتر از شکرانهٔ عشقت نباشد در جهان

پروانه شیرین سخن

14 آگوست
۱ دیدگاه

چرا کاری کند عاقل که بار آرد پشیمانی؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

چرا کاری کند عاقل که بار آرد پشیمانی؟

می‌گویند:

کاری  نکند  عاقل  که بار آرد پشیمانی ،
کاری کند نادان که پیش  آرد پشیمانی .

و در زبان شیرین مردم ما آمده است: “بعد از عید ، حنا آوردن چه سود؟ ” یعنی هنگامی که فرصت از دست رفت و زمان عمل گذشت ، نمایش‌های دیرهنگام ، شعارهای پرزرق‌ وبرق و وعده‌ های رنگین دیگر دردی را درمان نمی‌کند. همچنین گفته‌اند: “در بیرون هرچه کردی ، در درون چه خواهی کرد؟” کسی که در روزگار قدرت ، اختیار و امکانات ، کارنامه‌ ای جز شکست و رسوایی از خود باقی نگذاشته باشد، چگونه می‌تواند در دوران بی‌اختیاری ادعا کند که ناجی مردم و سازندهٔ آینده خواهد شد؟

ای جوانان آگاه و آینده‌ ساز!

ای مردم زحمتکش ، صبور و رنج‌ کشیدهٔ سرزمین ما ! 

تاریخ تنها مجموعه‌ ای از نام‌ها ، تاریخ‌ها و روایت‌های کهنه نیست ، تاریخ آیینه‌ ای است که سیمای راستین انسان‌ها را در آن می‌توان دید. در این آیینه ، نه صدای بلند معیار حقانیت است ، نه لباس فاخر نشانهٔ بزرگی ، نه مقام دولتی دلیل شایستگی و نه انبوه محافظان نشانهٔ محبوبیت. معیار حقیقی ، خدمت به مردم ، صداقت در کردار، پاکی در معامله ، عدالت در قدرت و وفاداری به وطن است.

کشور ما در چند دههٔ گذشته روزهای تلخ و سنگینی را از سر گذرانده است. جنگ ، مهاجرت ، فقر، بی‌سوادی ، تبعیض ، فساد و اختلاف‌های قومی ، زخم‌های عمیقی بر پیکر جامعه گذاشته‌اند. در دورهٔ بیست‌ سالهٔ حضور نیروهای ایالات متحده ، ناتو و ده‌ها کشور دیگر، میلیاردها دالر به نام بازسازی ، دموکراسی ، امنیت ، حکومت‌داری و تقویت نهادهای ملی وارد افغانستان شد. امکاناتی فراهم گردید که اگر با مدیریت سالم ، وجدان بیدار و ارادهٔ ملی به کار گرفته می‌شد ، می‌توانست کشور را از بسیاری بدبختی‌ها نجات دهد.

اما بخش بزرگی از آن فرصت تاریخی در چاه فساد ، انحصار قدرت ، معامله‌گری سیاسی ، خویش‌خوری ، قوم‌گرایی و رقابت‌های ناسالم فرو رفت. بسیاری از کسانی که خود را رهبر، وزیر، وکیل ، فرمانده ، مشاور، روشنفکر و نمایندهٔ مردم می‌خواندند، به جای ساختن کشور، سرگرم ساختن کاخ‌ها ، حساب‌های بانکی و شبکه‌های شخصی شدند. آنان در ظاهر از مردم سخن می‌گفتند ، اما در عمل ، مردم را نردبان رسیدن به قدرت می‌ساختند.

در سخن ، مدافع عدالت بودند ،  در رفتار، عدالت را قربانی منفعت می‌کردند.

در محافل ، از قانون سخن می‌گفتند ، اما هنگامی که قانون به زیان‌شان بود ، آن را زیر پا می‌کردند.

از حقوق زنان ، جوانان ، اقوام و آزادی بیان دم می‌زدند ، اما منتقدان خود را تحمل نمی‌کردند.

فرزندان مردم را به میدان‌های خطر می‌فرستادند ، ولی فرزندان خودشان در کشورهای امن ، در بهترین دانشگاه‌ها و در آسوده‌ ترین خانه‌ها زندگی می‌کردند.

مردم را به صبر، فداکاری و وطن‌دوستی دعوت می‌کردند ، اما دارایی‌ های خود را در خارج از کشور ذخیره می‌نمودند و برای روز فرار، خانه و گذرنامه آماده می‌ساختند.

قدرت به‌ خودی‌خود نه افتخار است و نه رسوایی ، قدرت وسیله‌ ای است که با آن ماهیت انسان آشکار می‌شود. اگر در دست انسان خردمند، پاک‌دل و عادل قرار گیرد ، به خدمت ، آبادانی و آرامش تبدیل می‌شود ، اما اگر در اختیار انسان حریص ، خودخواه و بی‌وجدان بیفتد ، به ابزار ستم ، غارت و تباهی مبدل می‌گردد.

بسیاری از قدرتمندان دیروز هنگامی که بر چوکی‌های بلند نشسته بودند، صدای مردم را نمی‌شنیدند. مادر شهید پشت دروازهٔ دفترشان ساعت‌ها انتظار می‌کشید، اما برای دیدار با یک دلال سیاسی یا سرمایه‌ دار فاسد ، دروازه‌ها فوراً باز می‌شد. جوان تحصیل‌کرده برای یافتن کار سرگردان بود ، ولی فرزند و خویشاوند مقام های بدون تجربه و شایستگی به بلندترین منصب می‌رسید. سرباز در سنگر گرسنه می‌ماند ، درحالی‌که برخی فرماندهان از بودجه ، معاش و حتی غذای او تجارت می‌کردند.

قدرت در دست آنان امانت نبود ، غنیمت بود. کشور خانهٔ مشترک تلقی نمی‌شد ، سفره‌ ای بود که هرکس می‌کوشید سهم بزرگ‌تری از آن بردارد. منصب برای خدمت نبود ، دکانی برای معامله بود. قوم و زبان نیز نه هویت فرهنگی ، بلکه ابزاری برای تحریک احساسات مردم و حفظ جایگاه رهبران شده بود.

وقتی قدرت از دست‌ شان رفت ، بسیاری از همان چهره‌ها از کشور گریختند. مردمی که سال‌ها به نام آنان قربانی داده بودند ، در میدان‌ها، پشت دروازه‌ها و کنار فرودگاه تنها ماندند. کسانی که همیشه از “مقاومت تا آخرین نفس” سخن می‌گفتند ، نخستین کسانی بودند که راه فرار را برگزیدند.

آن روز، فاصلهٔ میان شعار و کردار آشکار شد.

شعار در میدان ماند و گوینده‌ اش از میدان گریخت.

مردم ماندند و رهبر رفت.

سرباز ماند و فرمانده ناپدید شد.

کارمند بی‌معاش ماند و مقام با دارایی‌ هایش به کشور دیگری پناه برد.

این رویدادها یک حقیقت تلخ را نشان داد: هرکس که در روز سختی مردم را ترک کند ، در روز آسایش نیز نمایندهٔ راستین آنان نبوده است.

کاری نکنیم که فردا جز پشیمانی حاصلی نداشته باشد

پیامی به جوانان آینده‌ ساز و مردم رنج‌ دیدهٔ افغانستان

در فرهنگ پربار مردم ما سخنان کوتاهی وجود دارد که گاهی معنای یک کتاب را در چند واژه خلاصه می‌کند. گفته‌اند:

“کاری مکن که باز آرد پشیمانی.”

و در زبان عامیانه می‌گویند:

“حنای بعد از عید ، دیگر رنگی ندارد.”

همچنین وقتی کسی پس از نابودی فرصت‌ها ، از دست رفتن امکانات و وقوع فاجعه به فکر تدبیر و چاره می‌افتد ، مردم با زبان کنایه می‌گویند که احتیاط و چاره‌ اندیشیِ پس از حادثه ، سودی ندارد. این سخنان ساده ، حاصل تجربهٔ نسل‌هایی است که بارها فریب خورده‌اند ، فرصت‌ها را از دست داده‌اند و پس از آن ، با دستی خالی و دلی پر از حسرت ، به گذشته نگریسته‌ اند.

تاریخ معاصر افغانستان نیز سرشار از همین حسرت‌های دیرهنگام است ، حسرت‌ هایی که بهای آن را نه رهبران و معامله‌ گران سیاسی ، بلکه مردم فقیر، جوانان بی‌سرنوشت ، مادران داغ‌ دیده ، کودکان یتیم ، خانواده‌ های آواره و نسل‌ های محروم از دانش و آرامش پرداخته‌اند.

در فاصلهٔ سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ میلادی ، افغانستان در مرکز توجه جهان قرار گرفت. ایالات متحده ، اعضای ناتو و ده‌ها کشور دیگر، با امکانات نظامی ، سیاسی و اقتصادی گسترده وارد میدان شدند. میلیاردها دالر به نام بازسازی ، امنیت ، آموزش ، توسعه ، دولت‌ سازی و مبارزه با فساد هزینه شد. نهادهای فراوان ساخته شدند ، هزاران عنوان وظیفه و مقام دولتی ایجاد گردید ، کنفرانس‌ ها و نشست‌ های بی‌ شماری برگزار شد و وعده‌ های بزرگی به مردم داده شد.

البته در آن دوره دستاوردهایی نیز پدید آمد: میلیون‌ها کودک و نوجوان به مکتب راه یافتند ، دانشگاه‌ها گسترش پیدا کردند ، رسانه‌ها رشد نمودند ، راه‌ها و ساختمان‌ هایی ساخته شد ، زنان در بخش‌هایی از اجتماع حضور یافتند و نسلی با دانش و جهان‌ بینی تازه پا به میدان گذاشت. انصاف حکم می‌کند که این واقعیت‌ ها نادیده گرفته نشوند.

اما پرسش بزرگ و دردناک این است: چرا با وجود آن همه امکانات ، حمایت جهانی و فرصت تاریخی ، دولتی استوار، عادل ، پاسخ‌گو و مورد اعتماد مردم ساخته نشد؟ چرا فساد چنان ریشه دوانید که گویی بخشی از نظام اداری شده بود؟ چرا قانون برای مردم ناتوان سخت‌گیر، اما برای زورمندان نرم و قابل معامله بود؟ چرا شایستگی قربانی رابطه ، قوم‌گرایی ، حزب‌گرایی ، رشوه و واسطه شد؟ چرا بسیاری از صاحبان قدرت آیندهٔ خود و خانواده‌ هایشان را در خارج ساختند ، اما از مردم خواستند که در داخل کشور قربانی سیاست‌ های ناکام آنان شوند؟

در آن سال‌ها ، عده‌ای سیاست را نه وسیلهٔ خدمت ، بلکه تجارت شخصی پنداشتند. مقام برایشان مسئولیت نبود ، امتیاز بود. قدرت را امانت مردم ندانستند ، ملکیت خانوادگی تصور کردند. بودجهٔ عمومی را مال یتیم و بیوه نشمردند ، سفره‌ای دیدند که هرکس دست بلندتری داشت ، سهم بیشتری از آن می‌گرفت.

شماری به نام قوم ، زبان ، مذهب ، منطقه ، جهاد ، مقاومت ، دموکراسی و حقوق مردم سخن گفتند ، اما در عمل ، پیش از هر چیز به گسترش نفوذ شخصی ، ثروت‌اندوزی و حفظ مقام خود پرداختند. آنان از درد مردم نردبان ساختند و با هر پلهٔ آن بالاتر رفتند ، ولی وقتی به قله رسیدند ، همان مردمی را که آنان را بالا برده بودند ، فراموش کردند.

رهبری تنها سخنرانی در تالارهای مجلل ، نشستن در چوکی‌های بلند ، حرکت با کاروان موترهای زرهی و ظاهر شدن در برابر دوربین‌ها نیست. رهبر واقعی کسی است که در روز خطر کنار مردم بماند ، در روز فقر سهم خود را با مردم تقسیم کند ، در هنگام شکست مسئولیت بپذیرد و در زمان پیروزی امتیاز را به ملت بدهد.

رهبر کسی نیست که هنگام وفور امکانات ، خود و نزدیکانش را بی‌نیاز سازد و هنگام فروریختن نظام ، پیش از همه راه فرار در پیش گیرد. کسی که خانه ، سرمایه ، خانواده و آینده‌اش را در بیرون از کشور محفوظ ساخته ، اما فرزندان مردم را به میدان خطر می‌فرستد ، نمی‌تواند از مردم انتظار اعتماد بی‌پایان داشته باشد.

مردم حق دارند از هر مدعی رهبری بپرسند:

در روزهایی که قدرت ، پول ، ارتش ، حمایت جهانی ، رسانه و امکانات در اختیار شما بود، برای ایجاد عدالت چه کردید؟ چرا فساد را مهار نکردید؟ چرا نظام را بر پایهٔ اشخاص ساختید ، نه بر بنیاد قانون و نهاد؟ چرا اقوام را در برابر یکدیگر قرار دادید؟ چرا جوانان تحصیل‌کرده را کنار زدید و چاپلوسان را بر صدر نشاندید؟ چرا بیت‌المال به جیب اشخاص و شبکه‌ها رفت؟ چرا پیش از سقوط، خطر را ندیدید یا نخواستید ببینید؟ و چرا اکنون که از آن امکانات خبری نیست ، دوباره مردم را با شعارهای آزموده‌ شده فرا می‌خوانید؟

این پرسش‌ها انتقام‌جویی نیست ، مطالبهٔ پاسخ‌گویی است. ملتی که از صاحبان قدرت پرسش نکند ، ناخواسته راه تکرار استبداد و فساد را باز می‌گذارد.

در ادبیات سیاسی مردم ، پرسشی روشن و بیدارکننده وجود دارد:

“در بیرون چه کردی که در درون خواهی کرد؟”

یعنی کسی که سال‌ها در مقام و قدرت بوده و در همان زمان نتوانسته یا نخواسته است عدالت برقرار کند ، اکنون با چه سندی مدعی نجات کشور است؟ آن‌که هنگام داشتن قدرت ، وجدان خدمت نداشت ، آیا با از دست دادن قدرت ناگهان خدمت‌گزار شده است؟ آن‌که دیروز صدای منتقد را تحمل نمی‌کرد ، امروز چگونه از آزادی سخن می‌گوید؟ آن‌که دیروز قانون را زیر پای زور و رابطه می‌گذاشت ، امروز چگونه خود را پاسدار قانون معرفی می‌کند؟

مردم باید میان “توبهٔ صادقانه” و “بازگشت فرصت‌ طلبانه” فرق بگذارند. هر انسانی ممکن است اشتباه کند و راه خود را اصلاح نماید؛ اما اصلاح واقعی نشانه‌هایی دارد:

اعتراف روشن به خطا، پوزش از مردم ، توضیح دربارهٔ گذشته ،  بازگرداندن دارایی‌ های نامشروع ، پذیرش بررسی مستقل و کنار رفتن از ادعای مالکیت بر سرنوشت ملت.

کسی که گذشتهٔ خود را انکار می‌کند ، پرسش‌ها را توطئه می‌نامد ، مسئولیت را بر دوش دیگران می‌اندازد و بازهم با همان زبان تحقیر، تهدید و تفرقه سخن می‌گوید، اصلاح نشده است؛ فقط موقعیتش تغییر کرده است.

امروز برخی چهره‌های وابسته به سیاست گذشته ، از خارج کشور یا در محافل پراکنده ، دوباره به سراغ مردم و به‌ خصوص جوانان آمده‌اند. آنان می‌کوشند با شعارهای پرهیجان ، خاطرات تلخ گذشته را زیر پرده‌ای از سخنان زیبا پنهان کنند. گاهی از قوم سخن می‌گویند ، گاهی از مذهب ، گاهی از عدالت ، گاهی از آزادی و گاهی از نجات وطن.

اما جوان آگاه باید بداند که زیبایی شعار، دلیل پاکی هدف نیست. بسیاری از فاجعه‌های تاریخ با شعارهای زیبا آغاز شده‌اند. واژه‌های مقدس هنگامی خطرناک می‌شوند که در دهان انسان‌های منفعت‌ طلب قرار گیرند. “وطن” ، “عدالت” ، “آزادی” ، “قوم” ، ” دین” ، “ناموس” و “حقوق مردم” واژه‌های گران‌بهایی‌اند ، اما اگر کسی از این واژه‌ها برای رسیدن به قدرت شخصی استفاده کند ، در حقیقت به مقدسات مردم خیانت کرده است.

چهرهٔ تازه ، سخن تازه و نام تازه کافی نیست. مردم باید کارنامه ، منبع ثروت ، شیوهٔ رفتار، حلقهٔ همراهان و میزان پاسخ‌گویی هر مدعی را بررسی کنند. کسی که همهٔ مخالفان خود را دشمن می‌داند ، از پرسش می‌گریزد ، نقد را توهین می‌شمارد و اطراف خود را با مداحان پر می‌کند، هر نامی که بر خود بگذارد ، راهش به استبداد می‌انجامد.

جوانان افغانستان بزرگ‌ترین سرمایهٔ کشورند. آنان نباید دوباره به هیزم آتش رقابت‌های رهبران شکست‌ خورده تبدیل شوند. جوان امروز باید بپرسد:

آیا کسی که مرا به اعتراض ، جنگ، دشمنی و قربانی‌شدن دعوت می‌کند، فرزند خودش را نیز در کنار من می‌فرستد؟ آیا خانواده‌اش در همان خطری زندگی می‌کند که برای من توصیه می‌نماید؟ آیا آیندهٔ فرزندانش را در داخل کشور ساخته است؟ اگر من کشته ، زخمی، زندانی یا آواره شوم ، او چه مسئولیتی می‌پذیرد؟

چه بسیار جوانانی که به تحریک خطیبان و رهبران ، سلاح برداشتند ، اما پس از کشته‌ شدن ، تنها مادری پیر، همسری بیوه و کودکانی یتیم از آنان باقی ماند. همان رهبرانی که آنان را “قهرمان” می‌خواندند ، پس از مدتی نامشان را نیز فراموش کردند.

جوان آگاه ، احساسات قومی و مذهبی خود را به دست تاجران سیاست نمی‌سپارد. او می‌داند دوست‌داشتن قوم با نفرت از اقوام دیگر تفاوت دارد. دفاع از زبان مادری به معنای تحقیر زبان دیگری نیست. عدالت‌ خواهی با انتقام‌جویی یکی نیست و وطن‌ دوستی به معنای پیروی کورکورانه از یک فرد یا حزب نیست.

قوم ما زمانی عزت می‌یابد که فرزندانش دانشمند ، صادق ، ماهر، متحد و اخلاق‌ مدار باشند ، نه هنگامی که به فرمان یک رهبر، با همسایه و هم‌ وطن خود دشمن شوند.

یکی از بیماری‌های دیرینهٔ جامعهٔ ما شخصیت‌ پرستی است. ما گاهی اشخاص را از جایگاه انسانی بالاتر می‌بریم ، از آنان بت می‌سازیم و هر انتقادی را دشمنی با قوم یا وطن می‌پنداریم. وقتی از یک سیاست‌مدار بت ساخته شود ، عقل و وجدان هواداران او به تعطیل می‌رود. در آن صورت، دروغ او حقیقت ، شکستش پیروزی و فسادش خدمت جلوه داده می‌شود.

هیچ رهبر، فرمانده، وزیر، وکیل، روشنفکر یا روحانی فراتر از نقد نیست. انسان معصوم نیست و قدرتِ بدون نظارت ، حتی انسان‌های ظاهراً نیک را نیز به فساد نزدیک می‌کند. بنابراین جامعه نباید بر اعتماد کور بنا شود ، بلکه باید بر قانون ، شفافیت ، تقسیم قدرت و پاسخ‌گویی استوار گردد.

جوان امروز باید به جای پرسیدن “رهبر من کیست؟” بپرسد:

“اصول من چیست؟”

اصول روشن‌اند: عدالت ، آزادی مسئولانه ، کرامت انسان ، برابری شهروندی ، حکومت قانون ، شایسته‌سالاری ، آموزش ، مبارزه با فساد ، حفظ تنوع فرهنگی و احترام متقابل میان تمام اقوام و زبان‌ها.

هرکس به این اصول وفادار باشد ، شایستهٔ همکاری است ، و هرکس آن‌ها را قربانی منفعت شخصی سازد ، هر نام و نسبی که داشته باشد ، شایستهٔ پیروی نیست.

فراموشی ، بزرگ‌ترین دوست فریب‌کاران است. آنان امیدوارند که نسل جوان گذشته را نداند ، اسناد را نخواند ، سخنان متناقض آنان را به یاد نداشته باشد و دوباره تحت تأثیر تبلیغات قرار گیرد.

ازاین‌رو جوانان باید تاریخ چند دههٔ اخیر را از منابع گوناگون مطالعه کنند؛ نه تنها از نوشته‌های هواداران یک جناح. سخنرانی‌های گذشته ، تصمیم‌ها ، قراردادها ، دارایی‌ها ، رفتار با منتقدان و نتایج عملی حکومت‌داری هر چهره باید بررسی شود.

حافظهٔ تاریخی به معنای زنده نگه‌ داشتن کینه نیست ، وسیله‌ای برای جلوگیری از تکرار فاجعه است. ملتی که می‌بخشد ، بزرگوار است ، اما ملتی که بدون شناخت و پاسخ‌خواهی فراموش می‌کند، بار دیگر قربانی می‌شود.

باید گذشته را شناخت ، حقیقت را ثبت کرد ، قربانیان را به یاد آورد و سپس برای ساختن آینده‌ای بهتر گام برداشت. آشتی بدون حقیقت ، سکوت موقت است ، عدالت بدون پاسخ‌گویی ، شعاری توخالی است ، و وحدت بدون احترام به حقوق مردم ، پوششی بر ادامهٔ ستم خواهد بود.

افغانستان بیش از اندازه خون دیده است. هر گروهی که با شعار “این آخرین جنگ است” وارد میدان شد ، جنگ دیگری آفرید. هر سلاحی که به نام دفاع از مردم برداشته شد ، سرانجام بخشی از همان مردم را زخمی کرد. خشونت ، خشونت تازه می‌زاید و انتقام ، نسل‌های بعد را نیز گرفتار می‌سازد.

راه آینده باید از دانش ، سازمان‌دهی مدنی ، آگاهی عمومی ، گفت‌وگو، دادخواهی مسالمت‌آمیز و همبستگی ملی بگذرد. جوانان باید انجمن‌های علمی و فرهنگی بسازند ، تاریخ و زبان‌های کشور را بیاموزند ، مهارت‌های حرفه‌ای کسب کنند ، رسانه‌های مسئول ایجاد نمایند و در برابر دروغ و نفرت ، حقیقت و خرد را قرار دهند.

کشور با فریادهای بلند ساخته نمی‌شود ، با کارهای پیگیرانه و مسئولانه آباد می‌گردد. یک آموزگار صادق ، یک پزشک متعهد ، یک نویسندهٔ آزاده، یک دهقان زحمت‌کش ، یک خبرنگار حقیقت‌گو و یک جوان ماهر، برای آیندهٔ وطن ارزشمندتر از صد سیاست‌مدار شعارفروش است.

در روزگار ما ، میدان فریب تنها تالارهای سیاسی نیست ، صفحات مجازی نیز به میدان تبلیغات تبدیل شده‌اند. یک سخنرانی هیجان‌انگیز، یک تصویر طراحی‌شده یا یک شعار قومی می‌تواند هزاران جوان را احساساتی کند. اما حقیقت را نمی‌توان با شمار پسندها و بازنشرها سنجید.

پیش از باور کردن هر ادعا باید پرسید: منبع این خبر چیست؟ چه کسی از نشر آن سود می‌برد؟ آیا سندی وجود دارد؟ آیا گوینده سابقهٔ دروغ و تناقض دارد؟ آیا این پیام برای آگاهی من ساخته شده یا برای تحریک خشم من؟

فریب‌کاران معمولاً نمی‌خواهند جوان بیندیشد ، می‌خواهند واکنش نشان دهد. خشم ، سرعت دارد ، اما خرد به زمان نیاز دارد. بنابراین هرگاه پیامی شما را فوراً به دشمنی ، دشنام ، خشونت یا نفرت فراخواند ، اندکی توقف کنید. شاید همان توقف کوتاه ، شما را از پشیمانی یک عمر نجات دهد.

افغانستان نه میراث خانوادگی یک رهبر است ، نه ملکیت یک قوم ، نه غنیمت یک حزب و نه میدان رقابت کشورهای بیگانه. این سرزمین خانهٔ مشترک همهٔ مردمان آن است: اوزبیک ، تاجیک ، پشتون ، هزاره ، ترکمن ، ایماق ، بلوچ ، نورستانی ، پشه‌ای ، قزلباش ، عرب ، سادات و دیگر باشندگان آن.

هیچ قومی به‌تنهایی نمی‌تواند افغانستانی امن و آباد بسازد. کشتی‌ای که همه در آن نشسته‌ایم ، اگر سوراخ شود، آب از هیچ‌ کس شناسنامه و زبان نمی‌پرسد. فقر، جنگ ، مهاجرت و استبداد دشمن مشترک مردم‌اند. بنابراین عقل حکم می‌کند که به جای جنگ بر سر برتری قومی ، برای برابری شهروندی مبارزه کنیم.

وحدت به معنای یک‌رنگ‌شدن نیست. وحدت یعنی پذیرفتن رنگ‌های گوناگون در کنار یکدیگر. هر زبان باید حرمت داشته باشد، هر قوم باید از حقوق برابر برخوردار باشد و هیچ انسانی نباید به سبب تبار، زبان ، مذهب ، جنسیت یا محل تولد خود شهروند درجهٔ دوم شمرده شود.

جوانان برای آن‌که بار دیگر قربانی رهبران فریب‌کار نشوند، باید هر جریان و شخصیت سیاسی را با معیارهای روشن بسنجند:

  • آیا گذشتهٔ خود را صادقانه توضیح می‌دهد؟

  • آیا دارایی‌ها و منابع مالی‌اش شفاف است؟

  • آیا نقد و پرسش را تحمل می‌کند؟

  • آیا افراد شایسته را بر نزدیکان و خویشاوندان ترجیح می‌دهد؟

  • آیا حقوق همهٔ اقوام و شهروندان را به رسمیت می‌شناسد؟

  • آیا فرزندان خود را نیز در سرنوشت مردم شریک ساخته است؟

  • آیا به مبارزهٔ مسالمت‌آمیز باور دارد؟

  • آیا برای اقتصاد، آموزش، عدالت و حکومت‌داری برنامهٔ عملی دارد؟

  • آیا در گفتار و کردار او هماهنگی دیده می‌شود؟

  • آیا پیرامون او افراد مستقل حضور دارند یا تنها مداحان و فرمان‌برداران؟

رهبر خوب از مردم اطاعت کور نمی‌خواهد ، آنان را به اندیشیدن تشویق می‌کند. رهبر خوب از جوانان سپر انسانی نمی‌سازد ، برای رشد و امنیت آنان فرصت فراهم می‌کند. رهبر خوب وعدهٔ بهشت نمی‌دهد ، راه دشوار اصلاحات را صادقانه توضیح می‌دهد.

به صاحبان قدرت دیروز نیز باید گفت: اگر حقیقتاً به مردم و وطن می‌اندیشید، پیش از درخواست اعتماد دوباره ، کارنامهٔ خود را توضیح دهید. اعتراف به اشتباه نشانهٔ ضعف نیست ، نشانهٔ شهامت اخلاقی است. از مردم پوزش بخواهید ، دربارهٔ منابع ثروت خود شفاف باشید ، از تحریک قومی دست بردارید و اجازه دهید نسل تازه با اندیشه‌های تازه به میدان بیاید.

افغانستان به تکرار چهره‌های آزموده‌ شده نیاز ندارد ، به تغییر فرهنگ سیاسی نیاز دارد. اگر واقعاً خواهان خیر کشورید ، لازم نیست همیشه در صدر بنشینید. گاهی بزرگ‌ترین خدمت یک سیاست‌مدار شکست‌خورده این است که کنار برود ، تجربه‌هایش را صادقانه در اختیار نسل تازه بگذارد و از راه دور مانع رشد جوانان نشود.

هیچ‌کس تا ابد مالک نمایندگی یک قوم نیست. قوم ، سند ملکیت ندارد که از پدر به فرزند منتقل شود. مردم حق دارند نمایندگان تازه ، پاک‌دست ، دانش‌آموخته و پاسخ‌گو برگزینند.

مسئولیت روشنفکر، شاعر، نویسنده ، استاد، خبرنگار و عالم دینی نیز سنگین است. قلم نباید به خدمت توجیه فساد درآید. شعر نباید پرده‌ای بر جنایت باشد. رسانه نباید بلندگوی نفرت شود و دانش نباید در برابر پول و مقام زانو بزند.

روشنفکری که فساد رهبر مورد علاقهٔ خود را پنهان می‌کند، اما فساد رقیب را فریاد می‌زند، روشنفکر نیست ، مداح سیاسی است. خبرنگاری که خبر را مطابق میل قدرتمندان تغییر می‌دهد، نه‌تنها به حرفهٔ خود، بلکه به حافظهٔ جامعه خیانت می‌کند.

جامعه به قلم‌هایی نیاز دارد که در برابر دوست و دشمن یک معیار داشته باشند. اگر ظلم بد است ، از سوی هرکس که باشد بد است. اگر فساد جرم است، وابستگی قومی و حزبی نباید آن را تطهیر کند. حقیقت زمانی ارزش دارد که گفتن آن هزینه داشته باشد.

جوان عزیز افغانستان!

تو وارث جنگ نیستی ، می‌توانی سازندهٔ صلح باشی. تو مجبور نیستی دشمنی‌های نسل‌های پیشین را ادامه دهی. لازم نیست بت‌های شکستهٔ سیاست را دوباره بر دوش بگیری. تو حق داری پرسش کنی ، مطالعه کنی، انتخاب خود را تغییر دهی و از هیچ رهبر یا جماعتی اطاعت کورکورانه نداشته باشی.

اگر کسی به نام قوم ، تو را به نفرت از هم‌وطنانت فراخواند ، از او فاصله بگیر. اگر کسی به نام وطن ، آزادی اندیشه‌ات را گرفت ، بدان که خود به وطن خیانت می‌کند. اگر کسی از تو قربانی خواست، اما خانوادهٔ خودش را در آسایش نگه داشت ، در صداقت او شک کن. اگر کسی تو را از پرسش منع کرد ، بدان که از آشکار شدن حقیقت می‌ترسد.

آینده با شعار ساخته نمی‌شود ، با آموزش ، تخصص ، اخلاق ، همکاری و پشتکار ساخته می‌شود. کتاب بخوان ، حرفه بیاموز، زبان مادری‌ات را پاس بدار و زبان دیگر هم‌وطنانت را نیز محترم بشمار. از حق خود دفاع کن، اما حق دیگران را نیز به رسمیت بشناس. صدایت را بلند کن ، اما اجازه نده خشم ، عقل تو را خاموش سازد.

قدرت‌مندانی که در هنگام داشتن امکانات ، فرصت خدمت را از دست دادند و اکنون پس از پراکندگی و بی‌اعتباری به یاد مردم افتاده‌اند ، باید بدانند که اعتماد عمومی با چند سخنرانی ، اعلامیه و شعار بازنمی‌گردد. اعتماد ، با حقیقت‌گویی ، پاسخ‌گویی ، جبران گذشته و عمل صادقانه ساخته می‌شود.

مردم نیز باید بدانند که هر بار بخشیدن اختیار خود به افراد بدون نظارت ، می‌تواند پشیمانی تازه‌ای بیافریند. دیگر نباید پس از حادثه به فکر احتیاط افتاد. دیگر نباید پس از ویرانی کشور پرسید که مقصر چه کسی بود. باید پیش از انتخاب ، شناخت ، پیش از پیروی ، پرسید ، پیش از هیجان ، اندیشید و پیش از اقدام ، پیامد آن را سنجید.

جوانان افغانستان باید آخرین نسل فریب‌خورده و نخستین نسل آگاه ، پاسخ‌خواه و آینده‌ ساز باشند. نگذارید کسانی که دیروز فرصت‌های یک ملت را بر باد دادند ، امروز آرزوهای نسل تازه را نیز وسیلهٔ بازگشت خود به قدرت سازند.

وطن را نه چهره‌های شکست‌خورده ، بلکه اندیشه‌های تازه نجات می‌دهد، نه رهبران خودخوانده ، بلکه شهروندان آگاه ، نه تعصب ، بلکه عدالت ، نه انتقام ، بلکه قانون ، نه شعار، بلکه عمل.

بیایید کاری کنیم که فردا، وقتی فرزندانمان از ما می‌پرسند در روزگار دشوار وطن چه کردید ، شرمنده نباشیم. بتوانیم با سربلندی بگوییم:

ما فریب شعارها را نخوردیم ،
بت‌های سیاسی را شکستیم ،
حقیقت را بر مصلحت ترجیح دادیم ،

در برابر فساد خاموش نماندیم ،
میان اقوام دیوار نکشیدیم ،
و راهی را برگزیدیم که به دانش ، عدالت ، آزادی و همبستگی می‌رسید.

آنگاه دیگر حنای ما “بعد از عید” نخواهد بود و تدبیر ما پس از حادثه نخواهد رسید. آن روز عقل پیش از پشیمانی به میدان آمده است و نسل تازه، تاریخ را نه با حسرت ، بلکه با آگاهی و اراده خواهد نوشت.

ای ملت خسته ، خویش را باور کن
با  دانش   و  اتحاد  ،  بال  و  پر کن
بگذر   ز   رهبران  دروغین   گذشته
با   نسل   جوان  ،  وطن  منور  کن

باعرض ادب وحرمت 

داکتر عزیزالله فاریابی 

۸/۱۳/۲۰۲۶

 

13 آگوست
۱ دیدگاه

بحر طوفانى

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۲۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

بحر طوفانى

بسکه درغوغاى این دهرسخت پریشانست دلم

همچو   موج پرخروش  در  حالِ  طوفانست  دلم

گر  نبود   آن  لطف   بى  پایان   تو   اى   مهربان

در   میان  بحر   طوفانى   به     جولانست   دلم

گر   دعا   بسیار   نمودم    دایم    در   حق وطن

حاصلش  ناچیز و  هم  در   حال   گریانست دلم

تا که  در   آغوش   مادر  در  وطن   بود   زندگى

بعد ها  چون  دور گشتم بس  پشیمانست دلم

داشت  این  آواره گی ها رنج  هاى  بی شمار

دایما  در  خوف  و در  اندوه   هراسانست دلم

سالهاست  در  حسرت آزادی اش من زنده ام

صد  هزار ارمان  از  داغ  هاى  هجرانست دلم

میهن   بیچاره ام    هر   روز    بم باران   شود

سینه   صد   پاره  ز  ظلم بم  گزارانست  دلم

از   غم  دورى  آن  دوستان ِ خوب   و  مهربان

روزو شب درحسرت وبادرد و حرمانست دلم

ازفشار   زندگى    چون   سنگ   زیر  آسیاب

دایما در  چرخ و در  گردش  و دورانست دلم

شوروى   آمد   خراب  کرد   میهن   زیباى ما

غرق خون از دست پاکستان و ایرانست دلم

داد  اسلام   می زند  آن  پاکستان  بی  حیا

ظلم هایش را نگر  در داد   و  افغانست دلم

تا گذشت فصلِ  جوانى  دایما  خانه  بدوش

ملک اغیار در  قفس یا   که  بزندانست دلم

اى خداى مهربان لطف تو با من بوده است

روشن از   الطاف  تو  با نور ایمانست  دًلم

خامه ات خام است حنیفه گر  بدیوان  ادب

چند سطرى مینویسم چونکه سوزانست دلم

حنیفه ترابى بهنام

13 آگوست
۱ دیدگاه

 سیرهٔ عشاق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 سیرهٔ عشاق

سیره‌ٔ عشاق را  شرح   و  بیانِ دیگر است

 هردل مشتاق را صد  داستانِ دیگر  است

 می نگنجد در فضای عالمی خاکی  یقین

عرصه‌ی پرواز عاشق آسمانِ دیگر  است

 نغمه ی جان سوز بلبل را نداند  هرکسی

 چون گلستان، وفا  را  باغبانِ  دیگر است

 مسکن شاهین نگردد رخنه‌ی دیوار کس

 چون بلند پرواز ها را  آشیانِ  دیگر است

 آزمون زندگی، جاریست  خاص و عام را

 شادی ما امتحان غم امتحانِ دیگر است

 خالی از عشق و محبتها زیان زندگیست

 غفلت و کبر و غرور ما، زیانِ  دیگر است

 در گلستان می توان گلهای رنگارنگ دید

 لاله های عشق را لیکن نشانِ دیگر است

 زندگی ها ازسرحکمت بود پر رمز و راز

 پشت این اسرارها راز نهانِ دیگر است

 از جهان عشق و از دلدادگی ها ای دریغ

 مردمانِ خام را فڪر و گمانِ دیگر است

سهم عاشق، کمتر است از راحت دار فنا

 مژده ای آسایش او در جهانِ دیگر است

 بر نمی‌ تابدرشیدی سینه ها هر تیر را

 ناوڪ دلدوز را صاحب کمانِ دیگر است

 چمن علی رشیدی

 ۱۴۰۵/۵/۱