۲۴ ساعت

22 آگوست
۱ دیدگاه

روز شاعر مبارکباد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

به مناسبت ۲۱ اگست 

 روز شاعر

در ستایش خوش‌طبعان ، خوش‌ سخنان

و شیرین‌ کلامان

شاعر، تنها کسی نیست که واژه‌ها را کنار هم می‌چیند و قافیه و وزن می‌آفریند ،  شاعر کسی است که نبض زمانه را با دل خویش می‌شنود ، درد انسان را با جان خویش احساس می‌کند و آنچه دیگران در دل دارند اما زبان گفتنش را نمی‌یابند  به زیباترین سخن بیان می‌کند 

به مناسبت بیست‌ ویکم اگست ، روز شاعر، شایسته است از صاحبان ذوق و اندیشه ، از خوش‌ طبعان و خوش‌سخنان ، از شیرین‌کلامانی یاد کنیم که در فراز و فرود تاریخ ، چراغ واژه را روشن نگه داشته‌ اند و با شعر، به زندگی رنگ ، به اندوه تسلی ، به عشق زبان و به حقیقت صدا بخشیده‌ اند 

شاعر، فرزند احساس و پرورش‌یافتهٔ اندیشه است 
او گاهی از یک قطرهٔ باران ، جهانی از معنا می‌آفریند ، از یک برگ خزان‌زده ، قصهٔ گذر عمر می‌خواند ، از طلوع آفتاب ، امید می‌سازد و از تاریکی شب ، فلسفهٔ انتظار. آنجا که دیگران تنها یک گل می‌بینند، شاعر عطر محبت را می‌بیند ، آنجا که دیگران صدای گریه می‌شنوند، شاعر تاریخ یک رنج را می‌خواند

چه زیباست حضور شاعران خوش‌ طبع و شیرین‌ سخن در جامعه ، آنان که سخن‌ شان نه زخم ، بلکه مرهم است ، نه دیوار، بلکه پل است ، نه بذر دشمنی ، بلکه پیام دوستی و همدلی است. شاعر راستین از زبان ، شمشیر کینه نمی‌سازد ، از واژه ، چراغ معرفت می‌افروزد

شعر، زبان مشترک دل‌های آدمیان است. مرز جغرافیا نمی‌شناسد، به قوم و نژاد محدود نمی‌شود و در حصار زبان و سرزمین نمی‌ماند. ممکن است شاعری صدها سال پیش زیسته باشد ، اما یک بیت او امروز چنان با دل ما سخن بگوید که گویی همین لحظه در کنار ما نشسته و از درد و امید ما آگاه است. این همان معجزهٔ شعر است: انسان می‌رود ، اما صدای دل او در واژه‌ها باقی می‌ماند 

شاعران در طول تاریخ تنها وصف‌ کنندگان گل و بلبل و عشق نبوده‌ اند. بسیاری از آنان وجدان بیدار جامعه ، پاسداران فرهنگ و زبان ، و فریاد رسای عدالت بوده‌اند. هنگامی که زبان‌ها از ترس خاموش شده‌اند، قلم شاعر سخن گفته است ، هنگامی که حقیقت در پس پرده مانده ، شعر پرده را کنار زده است ، و هنگامی که مردمی در غربت و اندوه زیسته‌اند، شعر برای آنان خانه‌ ای از خاطره و امید ساخته است 

شاعر واقعی ، مدیحه‌ گوی قدرت و ثروت نیست ، همراه انسان و حقیقت است. او اگر از عشق می‌گوید، عشق را انسانی می‌خواهد ، اگر از وطن می‌سراید ، آبادانی و آرامش آن را آرزو می‌کند ، اگر از آزادی سخن می‌گوید ، حرمت انسان را پاس می‌دارد ، و اگر از درد می‌نویسد، می‌خواهد آن درد در حافظهٔ تاریخ گم نشود 

شاعر، باغبان زبان مادری نیز هست. هر واژه‌ای که با هنر و اندیشه در شعر جای می‌گیرد، گویی نهالی در باغ فرهنگ کاشته می‌شود. نسل‌ها می‌آیند و می‌روند، اما شعر می‌تواند زبان ، خاطره ، فرهنگ ، رسم ، حکمت و احساس یک ملت را از نسلی به نسل دیگر برساند. چه بسیار واژه‌ها و روایت‌هایی که اگر شاعران نبودند، شاید در گردوغبار زمان فراموش می‌شدند 

اما زیباترین مقام شاعر زمانی است که پیش از شاعر بودن ، انسان باشد ، انسانی با وجدان ، با محبت ، با فروتنی و مسئولیت. بزرگی شاعر تنها به شمار دفترهای شعر و شهرت نام او نیست ، گاه یک بیت صادقانه که دل شکسته‌ ای را امیدوار کند ، ارزشمندتر از صدها صفحه سخن بی‌ روح است 

در این روز زیبا ، به همهٔ شاعران جهان ، به شاعران جوان و پیشکسوت ، زنان و مردان اهل قلم ، شاعران زبان‌های گوناگون ، شاعران وطن و غربت ، و به همهٔ کسانی که هنوز حرمت واژه را نگاه می‌دارند ، درود می‌فرستیم 

درود بر شاعری که از محبت می‌سراید
درود بر شاعری که حقیقت را قربانی منفعت نمی‌کند
درود بر شاعری که زبان مادری خویش را گرامی می‌دارد و به زبان و فرهنگ دیگران نیز احترام می‌گذارد
درود بر شاعری که اشک یتیم ، آه مادر، غربت مهاجر، آرزوی جوان و رنج انسان را می‌فهمد
و درود بر هر قلمی که به جای نفرت ، بذر دانایی ، مهر، آزادی، عدالت و انسانیت می‌کارد 

بیست‌ ویکم اگست ، روز شاعر، بر همهٔ شاعران خوش‌طبع ، خوش‌سخن ، شیرین‌ کلام و صاحبان اندیشه و احساس خجسته و فرخنده باد 

باشد که چشمهٔ ذوق‌ شان همیشه جوشان ، باغ اندیشه‌ شان همیشه سبز، قلم‌شان استوار، زبان‌شان گویا و آسمان 

.زیرا تا انسان عشق می‌ورزد ، شعر زنده است 
.تا دلی از درد می‌تپد ، شاعر سخن خواهد گفت
.و تا حقیقت در جهان نیازمند صداست
.قلم شاعر خاموش نخواهد شد 

،روز شاعر مبارک 
،روز آنان که از واژه ، گل می‌سازند
،از اندوه، ترانه
،از سکوت، فریاد
،و از امید ، فردا

شاعر که زِ نورِ  معرفت  گوهر  ساخت
از واژه  برای  عشق  بال  و  پر ساخت
یک مصرعِ او به قلبِ صد خسته رسید
از دردِ  هزار   مردمان   دفتر    ساخت 

باعرض حرمت وادب 

دکتر عزیزالله فاریابی

  ۲۱/۸/۲۰۲۶ 

22 آگوست
۱ دیدگاه

زبان ِ حال

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

زبان ِ حال

دلت سانِ شفق پر خون، روانت سرد و طوفانى

لبت  گر چه  خموش   اما   مثال  غنچه  خندانى

تبسم میزنى اى جان چى  غم  دارى بگو پنهان

که از این  غصه ات چشمان  بگوید  راز  پنهانى

 زبان  قال  تو  یکسر  ز  شادى  ها  سخن دارد

زبان   حال    تو    اما    بود    یکسر    پریشانى

نمایى صاف و خورشیدى که همچون نوبهارِخوش

دریغا اى که  پنهانى  دو چشمت  بوده بارانى

رها کن غصه را غم را، بخشکان اشک پنهانت

بزن   لبخند  مهر  انگیز  و  لیکن  بى پریشانى

که این گردونک  گردان هوا خواه  کسى باشد

که بنماید   عطا   را  بر  لقایش   مفته  ارزانى

مریز این کوته عمرت را به پاى  غصه ها نا حق

چرا کارى  کند  عاقل  که  باز  آرد پشیمانى

شیبا رحیمی

22 آگوست
۱ دیدگاه

دنیای فانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

دنیای فانی

با محبت ای  عزیزان  صد گِره وا  می شود

گر یتیمی  دستگیری کعبه  پیدا  می شود

خُلق  نیکو ! با صداقت نفس را  پاکیزه کن

دست عاجز گر تو گیری ید بیضا می شود

دل  نده  بر دارِ  دنیا  این  همه   فانی بُود

گر دلی را شاد سازی دل چه شیدا می شود

خدمتٍ  مخلوق کردن نفس را صیقل دهد

خود ستانی های بی جا زود رسوا می شود

سجده‌‌ای  با نام او  گر  در فریب و در ریا

این همه مردم فریبی زود  حاشا می شود

پر تلاطم  مثل  دریا  زندگی  یعنی  خطر

گاه خاموش  ! یا  ستمگر،  دل چه معنا می شود

عیب جوی را مجو  اشکِ کسی جاری مکن

قطره قطره اشک ها یک روز دریا می شود

عالیه میوند 

فرانکفورت 

۱۶ جون  ۲۰۲۵

22 آگوست
۱ دیدگاه

عطرِ دعا‌ی مادر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عطرِ دعا‌ی مادر

 صداقت  را  میانِ  دستِ  لرزانِ   تو می‌بینم

 بهشتِ  جاودان را  در  گلستانِ  تو می‌بینم

 اگر عطرِ دعایت پشتِ   سر باشد  مرا مادر

 تمامِ شادی‌ام را من در احسان تو می‌بینم

 خطوطِ صورتت راهِ بهشت است  و نمی‌دانم

 چرا تقدیرِ خود را در خطِ جانِ   تو می‌بینم؟

 اگر دنیا به رویِ من ببندد در،  هراسی نیست

 که من راهِ رهایی را به دستانِ  تو می‌بینم

 شبم را نوری از خورشید  می‌بخشد  نگاهِ تو

 سحر را در صفایِ قلبِ  تابانِ  تو  می‌بینم

 دعا کردی و طوفانِ بلا  از  خانه‌ام  رد شد

 من این اعجاز  را در ذکرِ  پنهانِ تو می‌بینم

 به وقتِ خستگی، وقتی جهان  از من گریزان شد

 پناهِ خویش را در سایه‌ سارانِ تو می‌بینم

 مرا از تیرگی‌های زمان  هرگز هراسی نیست

 چراغِ راهِ خود  را در شبستانِ تو می‌بینم

 به زیرِ چادرِ گل‌دارِ تو  دنیایی از امن است

 تمامِ کودکی‌ام  را  به  دامانِ  تو می‌بینم

تو حتی در سکوتت مهربانی  را صدا کردی

که  آوازِ  غزل  را  در  نیستانِ تو می‌بینم

فهیمه جلال

 

22 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش ششم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش

و روایت فصلنامه شمیره (بخش ششم)

پیوسته به گذشته :

میلاد نسترن ها:

سروده های سپید و نیمایی از سالهای مختلف.

تقدیم به پدر بزرگوارم و مادر عزیزم که راهنمایی ها و تشویق ها و دلسوزی های آنها زنی را پرورش داد که اورا  در آیینه شعر هایش می‌ بینید .

و به همسرم دکتر اسکندر رستگار به پاس همراهی های او  و سپاس فراوان از دوستانم :

خانم Ana Briongosنویسنده پر آوازه اسپانیایی و آقای رهپو طرزی ، پژوهشگر مشهور افغان ، که اصرار پی‌ در پی‌ آن ها یکی از دلایل نشر این مجموعه است .

و با تشکر فراوان از آقای مجید روشنگر ، ادیب دانشمند و چهره سرشناس فرهنگی ایران و بانو مهناز روشنگر که مرا در نشر این کتاب یاری نموده ا‌ند .

و با عشق فراوان به پسر عزیزم صدیق که در ترجمه اشعارم زحمات زیادی کشیده است .

هما طرزی

چند نمونه شعر

افغانستان

دستانم را می‌ بویم

بوی گندم های نورسته

در دستان پر درد و خسته

یاد زمین های سبز را در گذشته هام

زنده می‌ سازد

 

در زیر ناخن هایم

سبزه های زرد روییده

و گند مستان تنم

سرزمین خشکی است

با سنگ های ترک خورده

زیر قدم های بیگانگان

مین ها ی کاشته شده در زیر پوست بیمارم

سینه های پر شیرم را خشکانده

در گیسوانم دیگر لاله نمی روید

شقایق برای همیشه چشم بسته

و بنفشه ها خوابیده ا‌ند

نسترن و شب بو

داستانی‌ است

به شگفتی چشمان نرگس پر اشک

یاسمن را در تاقچه ی دلم می‌ بویم

از فرط خستگی و جنگ

یارای روییدنم نیست

همه خوبی ها

عشق ها

آوازها 

و امید ها

در من مرده

و امروز سرزمینی هستم

پر از فغان ها و ناله های بی‌ شمار

سرزمین افغانستان …

New York, August 14, 2010

 

بوتاکس*

در عهد بوتاکس ها…

نباید از چین و چروک‌ها گله مند بود.

جوانی همیشگی است  !!!

و مو‌های شبگونم که سالهاست با-

سپیدی سحری مشغول عشق بازی است-

زنده باد رنگ مو !!!

این هم به خیر گذشت.

مثل همیشه پیروز…

 

ای کاش بوتاکس فکر به بازار آید.

تا چین و چروک‌های افکار پلاسیده ،

 پیر و فرسوده،

خرافات،

و حقایق نادرست،

که زاده ی فکر_

               ملا‌ها ،

                 و کشیش ها،

                              و خا‌خام های بی‌ سواد،

که با یاوه سرایی-

تمامی اجتماع را پر از چین و چروک

و  فرسوده کرده  اند،

این پرچم داران اصلاحات و قانون ها…

New York, January 28, 2010

 *داروی تزریقی جهت رفع چروک صورت

زمزمه های نیایش:

غزل های کلاسیک و عرفانی که برای خدا سروده.

به نام ذات  یکتاو توانا

تقدیم به مادرو پدری  که هسته ایمان را با محبت های صمیمی در دلم کاشتند.

به خواهر عزیزم بانو حفیظه ابوی و برادر محترم و بزرگوارم آقای روح الله طرزی که نمونه های بارزی از تقوی و ایمان ا‌ند .

به همسر عزیزم دکتر اسکندر رستگار به پاس همدلی هایش .  و فرزند گرامی ام صدیق خلدی و حرمت های بی پایانش.

سپاس فراوان از استاد گرانمایه و ادیب فاضل آقای میر عبد السلام شایق فراز که راهنمایی ایشان زینت بخش این غزلیات است .

امتنان بی‌ نهایت از شخصیت بزرگ فرهنگی‌ کشور ، جناب دکتر روان فرهادی به پاس باریک بینی‌ ها و نازک خیالی های سودمند شان .

تشکرات بی پایان قلبی از:  استاد هنرآفرین و نویسنده وشاعرچیره دست،  یوسف  کهزاد،  و بررسی صادقانه ایشان .

واستاد رنگین قلم وادیب تواناعبدالعلی‌نور احراری.  و شعر زیبای شان .

و استاد ناصر طهوری شاعر بی همتا‌ و تشویق های همیشگی شان .

و تقدیم به هرکسی که خدای لایزال را در زلال ایمانش بدور از رنگ های تفننی و اجباری،   فقط به پاس بنده بودن می‌ پرستد و در هر لحظه ای از  زندگی‌ حضور آن ذات توانا را احساس و او را محیط بر تمامی خلقت می‌ بیند .

هما طرزی

پیشگفتار :

 اشعار منتخب در این مجموعه شامل راز و نیاز های شاعر است با خدایش در دیار غربت که در قالب غزل سروده شده  .

نباید  فراموش کرد که هما اولین شاعره  افغان است که شعر آزاد را در افغانستان سروده و در ۱۹۶۹در مجله پشتون ژغ به  مدیریت استاد ناصر طهوری شاعر معاصر به چاپ رسانیده .

در سال ۱۹۷۰ اولین جایزه ادبی شعر روز مادر را در دانشگاه کابل دریافت نموده ودر دهه ۶۰ و  ۷۰ اشعارش در مجلات و روزنامه های افغانستان چون پشتون ژغ ، میرمن، کاروان،  ژوندون ، ارد و،  و در کشور ایران در یغما،   سخن و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است .

در سال ۲۰۱۱ اولین مجموعه ی اشعار آزادش به نام )میلاد نسترن ها( درکشور امریکا منتشر شده که شامل بعضی از‌سروده های عرفانی و راز و نیاز شاعر با ذات یکتا ست.

در این مورد خودش چنین گوید :

غزل را در راز و نیاز با معبودم زیباتر و رساتر یافتم چون آهنگی که در غزل است باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد . ولی شعر آزاد راترجیح  میدهم .

نظربزرگان

غزلیات هما طرزی

به قلم : استاد میرعبد السلام شایق فراز

سخن دری بیکرانه دریایی است پر از گوهر های درخشان الفاظ و معانی زیبا. در زیبایی جانبخش و از جوش معانی ، انسان ساز و روان نواز  .وقتی دل به دست غزلهای مولانای بلخ ، حافظ و سعدی و بیدل میسپاری میدانی‌ در اوج آسمان سخن رسیده ای و وقتی  بر بالهای آسمانتاز شاهنامه فردوسی مینیشینی و در اوجهای پر افتخار تاریخ کشور ما همبال سیمرغ افسانه به پرواز می‌ آیی یا در اقیانوس معانی ژرف مثنوی معنوی ، مخزن الاسرار نظامی، بوستان و گلستان سعدی و هزاران در هزار مثنوی مملو از پند و اندرز و داستانهای آموزنده حیاتی برای جوانان و سالمندان مینشینی میدانی‌ که سخن شعر فارسی‌ دری گنجینه فنا ناپذیر است از آموزش دانش و پرورش بینش .

سخن از شعر بانوی فرهیخته افغان هما طرزی است که او از سالها است که از دامان شعر آفرین وطن به سرودن شعر آغاز کرده و تا پر تحرک ترین و پر کار ترین شهر جهان ، نیویورک ، شهری به گفته واصف  باختری) با دست واره های رها در اوج (که در آن عطش کار و تولید ، از گنجایش شهر فراتر رفته دست این کودک  یا مادر را رها نکرده و عاشقانه با آن زندگی‌ میکند .

مجموعه ) میلاد نسترن ها(  هما طرزی که سروده های شعر آزاد شاعره گرامی است ،  به گمان من اولین مجموعه شعر آزاد است که از یک شاعره افغان به طبع میرسد . شعر آزاد برای زیبایی نیازی به آرایش وزن و قافیه که شعر را برای ترنم با موسیقی آماده میسازند ندارد و زیبایی  شعر تنها و تنها جوهر معنی‌ آن است  .وقتی آدم اشعار آزاد احمد شاملو و واصف باختری را میخواند وزن و قافیه را از یاد میبرد و محو معانی ناب شعر بی‌ وزن و قافیه میگردد . هما طرزی هم آزادی معنی‌ را در شعر دری التزام سخن خود ساخته و الگوی خوبی برای سخنوران امروزین سخن دری خواهد بود .

قسمتهای از شعر آزاد ( سروده هما طرزی ) را میخوانیم :

دوستی جاودان

دوستی عطر اصالت هاست

که ترا به اندیشه وجودت پیوند زده

و در هسته مهر –

به تو پیوسته  

و دستی است که –

ترا سال ها با خود

در کوچه های پر پیچ و خم زندگی‌ –

همراهی کرده

***

دوستی بوی نمناک کوچه های دور است

و خانه های پر نور

و پر صدا

و باغچه های با صفا

که در یاد های ما جاودان ا‌ند

و همیشه در حال رقص …

و صفای زندگی‌ های پر جنب و جوش

غذای رنگین و خوش مزه  مادر

اتاق پر کتاب  پدر

و قلم های خشک نشده از رنگ هستی …

یا بوی خوش تکه نان گرم از نانوایی سر کوچه

یا کباب داغ که هنوز از بویش مستیم

یا دشت های سبز ………

شاعره ارجمند ما هما طرزی درین اواخر به فکر غزل سرایی افتاده است و از شعر آزاد آزاد به غزل مقیدی که در آن دست و پای معانی سخت به دست افاعیل عروضی  اسیر است و توسن جهان تاز معنی‌ را اصول تنگ قافیه شعر دری زمینگیر ساخته است . قالب شعر هرچه باشد این معنی‌ شعر است که پیغام آور روح حساس شاعر می‌باشد در هردو شکل شعر الفاظ و قالب ها مانند لباس ها و زینت هایی‌ هستند که باعث تشخیص و تزیین معانی میگردند.

کتابی را که در دست مطالعه دارید مجموعه غزل های هما طرزی است که در آن مضمون عاشقانه عرفانی است  .مضمون غزلهای عارفانه به اصطلاح اهل عرفان اسلامی عشق حقیقی است یعنی‌ مخاطب و هدف غزل عرفانی معرفت و ستایش ذات ذولجلال خداوند است.  که در سیری که در گلزار غزلهای عرفانی هما طرزی داشتم دانستم که شاعره ارجمند به خوبی از عهده الفاظ و معانی غزل بر آمده و مجموعه ارزنده ای را به دوست داران شعر دری تقدیم داشته است .

به غزلی تحت عنوان( نفس ) توجه می‌کنیم : 

نفس

حیله گر شد دشمن جا  ن در  زمین

نفس مکار   و   پر   از  نیرنگ و  کین

چهره را چون دوست  بهر  دل  نمود

طینتش   چون     مار   اندر   آستین

هر زمان تا سوی حق راهی‌ شوی 

بهرمومن سنگ راه  است   اینچنین

تا  بخواهی  سجده   بر  ا یزد  کنی  

 ا و  نماید   چهره   را    اند ر   جبین

وصف   او   گو یی   ترا    یاور   نشد 

عا مل   غفلت    بود    از    بهر دین

فتنه  گر   بازیچه  اش     دنیا    بود 

بهر عقبی   قلب  ما   سازد   حزین

بر  حذر باشی‌  (هما)  از  مکر نفس 

تا    نگردی     نا دم  ،   روز  پسین

 

غزل دیگری که در اینجا میخوانیم( نور عشق ) عنوان دارد:

نور عشق

چو    با د  صبحگه   بر  ما  وزیدی

گهی چون شبنمی بر دل خزیدی

به دشت  و  کوه   دنبالت  دویدم

به سان  آهوان   از  من   رمیدی  

گهی چون  مرغ دل بر باغ رفتی‌

چو نور عشق بر بستان  دمیدی

میان شاخ  و برگ و  غنچه و گل

به   مثل   بلبل   عاشق   پریدی

میان  آب جو در دشت   و  دامان

چو موج عشق بی‌ پروا  جهیدی

نشاید شکوه  از  دورانت  اکنون

که  جور  یار  را  با  جان  خریدی

(هما) تا کی‌ کنی از عشق فریاد

که خود صد رشته اش بر دل تنیدی

 

استاد ارجمند عبدالعلی نور احراری خانم هما طرزی را بمن معرفی کردند و از من خواستند تا اشعار این شاعره گرامی را مطالعه کنم.  

دراولین صحبت تلفونی که با هما جان طرزی داشتم فهمیدم که اوشان دختر مرحوم محمد صدیق طرزی همکار و دوست سالهای کار من در اکادمی علوم افغانستان استند و ارث  ذ کاوت و  بینش را  از  پدر  دانشمند خود  دارند .

من از استاد گرامی جناب احراری که باعث شناخت من با این سخنور ارجمند شدند اظهار سپاس می‌کنم و از خانم هما طرزی که دفتر اشعار زیبایی خود را از نیویورک بمن فرستادند کمال امتنان دارم و موفقیت مزید شان را آرزو می‌کنم .

میر عبد السلام شایق  فراز

شمال کالیفورنیا ۲۰۱۲

 

تازگی این مجموعه ی شعر

از :دکتور عبدالغفور روان فرهادی

 شاعره ی گرانمایه ی ما هما طرزی ، فرزند محمد صدیق طرزی )که خود نویسنده و مترجم بود و ذوق ادبی داشت  (پسر سردار محمد زمان طرزی ، یکی از پسران غلام محمد طرزی بود .اخیر الذکر نگارنده ی نظم و نثر در نیمه دوم قرن ۱۹ ، صاحب آثار و دیوان مفصل شعر می‌باشد که شامل قصیده ها ، و غزل هاست که اکثرآنها رابه پیروی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی علیه و رحمه سروده است .

هما طرزی چاپ اشعاار خود را در زادگاه خویش ، کابل در عهد پادشاهی در سال ۱۳۴۸ خورشیدی مطابق ۱۹۶۹میلادی در سن ۱۸ سالگی آغاز  نمود.   اشعارش در مجلات کابل مانند پشتون ژغ ، میرمن ، ژوندون ، اردو و روزنامه کاروان  چاپ می شد .

هما طرزی در آن زمان توجه اهل ادب  و طرفداران شعر نو را بخود جلب کرد ، زیرا اشعار او به سبک نو بود و حاکی از احساسات لطیف .

هما طرزی و اکثر اهل خانواده اش ، در زمان سیطره ی خلق و پرچم ، مجبور به   مهاجر ت  شده و به آمریکا سکونت گزید .بعد از مرور سالیان مدید ، در ۲۰۱۱ نخستین مجموعه اشعار خود را چاپ کرد.

 )میلاد  نسترن ها (شامل اشعار سالهای ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۰ می‌ باشد .وی نخستین شاعره ی است که شعرنو را در افغانستان سروده است و اینک به نمونه ی از ۱۹۷۱ میپردازیم :

آن لاله ی سیاه

که در دشت زندگی‌

با اشک های تلخ خدایان آرزو

از خاک سر کشید …

سی‌ سال بعد از این مرحله ی دیگری فرا میرسد .در سال ۲۰۰۱ به معشوق خطاب می‌ کند :

ثروت های مرا هدر مده ،

از سکه های محبتم ،

بازار چه دلت را پر کن ،

شاید در فردا هایت نباشم …

وده سال دیگر سپری میشود ، در فراق وطن می‌ گوید :

دستانم را می‌ بویم

بوی گندم های نو رسته

در دستان پر درد و خسته

یاد زمین های سبز را در گذشته هایم

زنده می‌ سازد …

اما هما طرزی امید را از دست نداده و در شعردیگری می‌ گوید :

شاید شمع حقیقت را

دوباره روشن بینم

و بال های خسته ام

در کنار آتشش

اندکی آسایش را

حس کند !

با این اشعار هما طرزی را تا سال ۲۰۱۰ در یک دو مرحله ی شاعری او شناختیم .

اینک مجموعه ی را که در دست دارید از اشعار سابق تفاوت دارد و روشنایی عرفان در اشعار آن تجلی میکند .

***                                                       

نخستین شعر عرفانی را که زنی سروده به زبان عربی بوده ،  به نام رابعه عدویه که خطاب به معشوق ربانی میکند :

( احبک بحبین )

حسین ابن منصور الحلاج ، زیاده از هزار سال پیش ، در بغداد این شعر مشهور خویش را سروده است :

قد و سم الحب منه قلبی           بمیسم   شوق  ای   و سم

فغاب  عنی  شهود ذاتی            با لقرب حتی نسیت اسمی‌

این مخلص ، کوشیده ام که آنرا ترجمه کنم :

محبت  زو  چو  د ا غی  بر   د لم ز د

چنان داغی که بود از شوق پر جوش

از آن غایب شد از  من  دیدن خویش 

ز قربت ،   نام  خود  کردم   فراموش

 

در زبان فارسی‌ دری ، بزرگان سلف و خلف ، اشعاری سروده ا‌ند که در باره ی معشوق ربانی است و آن اظهار عشق حقیقی است .

اما درپهلوی این شعر ها دیگر اشعاری دارند که در آن به معشوق انسانی خطاب شده است   . بخواهیم شعر حکیم سنایی غزنوی را و شعر شیخ فرید الدین عطار نیشاپوری را که در یک حال به معشوق ربانی خطاب کرده ا‌ند و در حال دیگری به معشوق انسانی )نوع اخیر الذکر را بیشتر در دیوان عهد جوانی ایشان می‌ یابیم (

مثال از مولانا جلال الدین محمد بلخی میاورم که خطاب به معشوق انسانی می‌ کند :

ای جان و جهان ، جان وجهان بنده ی تو 

شیرین   شده  عالم از  شکر خنده ی تو 

صد  قرن   گذ شت  ،  آسما ن نیز  ند ید 

د ر   گر د ش     روزگار  ،   ماننده ی  تو  

مولانا گرچه خطاب به معشوق انسانی کرده و شکر خنده ی او را ستوده است ، اما صورت بیان چنانست که ثابت می‌ کند راه رسیدن به عشق حقیقی پیمودن راه عشق مجازی است .

اینک مولانا از معشوق ربانی بنام(دوست) یاد میکند و در مقام عشق حقیقی به دل خطاب میکند :

سرگشته دلا ، به دوست از جان راهی‌ است

ای  گمشده ، آشکا ر و  پنها  ن  راهی‌  است

گر شش جهت به تو بسته شود ، باکی نیست 

کز قعر  نهادت   ، سوی  جانان   راهی‌ است

یک قرن پس از مولانا ، حافظ شیرازی را در می‌ یابیم که بارها به معشوق انسانی خطاب می‌ کند :

ای نازنین پسر ، تو چه مذهب گرفته ی

کز خون ما حلال تر از شیر مادر است ؟

و در جای دیگر حافظ شیرازی را می‌ یابیم که از نازنین پسر سخن نمی گوید و از عشق حقیقی یاد میکند و خود را بنده ی آن می‌ داند :

فاش می‌ گویم و از گفته ی خود دلشادم

 بنده ی عشقم  و  از  هر  دو جهان آزادم

اشعار عرفانی بزرگان دیرینه به شکل غزل ، قصیده و مثنوی است و هما طرزی در آستانه ی این مرحله و با پیروی آن بزرگان غزل را مسأعد یافته است و در این  جموعه شعر نو را بکار نمی برد .

***                                                

هما طرزی درین مجموعه گاهی‌ از معشوق انسانی سخن می‌ گوید :

شاخه ی پررنگ او ،چهره ی خوشرنگ و بو 

من به بهشتم و  یا عمر  شدستم به کا م ؟  

اما به نیکویی دانسته می‌شود که این معشوق انسانی خود مقام عالی‌ دارد . هما طرزی دل به این جهان نبسته و به معشوق ربانی خطاب می‌ کند :

معبو د    تو یی   خا لق 

نی‌کون و مکان خواهم !

خویشتن را قطره ی از بحر مهر خداوند می‌ داند :

این چنین از مهر  حق  شیدا  شدم

من  نبو د م  ا ز عد م   پید ا  شدم

هر کجا بو د اسم حق من سر زدم 

تا  شبی ‌  د ر   پیکرم   احیا  شدم

فضل ا و  شد   شامل   حال (هما)

شکر حق ، چون قطره ی دریا شدم

 

از اینجاست که این مجموعه ی شعر را آیینه ی تحول خجسته ای در شعر و شاعری هما طرزی در میابیم .

هما طرزی به آهستگی در چنان وادی قدم می‌ گذارد که عارفان بزرگ آنرا پیموده ا‌ند. این وادی بهار ، خزان و زمستان دارد .

سحر، بامداد ، چاشتگاه ، شامگاه و شب هنگام دارد .از خداوند برایش توفیق می‌ خواهم تا در راه پیمای این وادی به سوی سر منزل مقصود رود .

با  ش  تا صبح   دولتش بد مد

این هنوز از  نتایج  سحر است

آگوست ۲۰۱۲ شمال کالیفورنیا

یک نظر گذرا روی شخصیت هما طرزی و مجموعه های اشعارش

به قلم :استاد یوسف کهزاد

سخن از شعر است .از والاترین آفرینش هنر ، از پدیده یی که همانند انسان ، تمام جهان آفرینش را ازان خود میکند و با سلیقه ی خودجهان دیگری می‌ آفریند .

با تاسف که در شعر کلاسیک ما ، زن مقام شایسته ی ندارد ، حتی در فرهنگ قرون وسطایی و در دوره قرن هفده هم اروپا ، زن هرگز محور ستایش در ادبیات و فرهنگ ها نبوده است .به گفته ی استاد فارانی ، ما مرد ها در قالب ظریف شعر ، معانی سنگین عاقلانه ریخته  ایم ، شعر را بارکش عقل ساخته ایم و آنرا از قلمرو عشق ، از اقلیم احساس ، از قلب زن و از سینه ی مادر که میهن آنست ، برون آورده ایم . به اتکا   تاریخ و ادبیات جهان میتوان گفت ، زیباترین اشعار قطعاتی است که در پس بلور نازک الفاظ آن ،احساس موج میزند .

اخیرا یک جلد ازسروده های فرهیخته بانویی بنام ) هما طرزی ( تحت عنوان )میلاد نسترن ها  (که مجموعه ی اشعار سال های ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۰ اوست بدستم رسید.  راست گویم مطالعه ی بعضی‌ از سروده های او ، افکار مرا در کوچه باغ های پر پیچ و خم اندیشه های گذشته سیر داد که نتوانستم در برابر جوش و خروش های عاشقانه ترین لحظات تا درد آورترین احساس دوری از وطن عزیز ، خاموش و بی‌ تفاوت باشم .

در هر پارچه از سروده هایش، واژه ها در باغستان عشق شگوفه کرده و هر کلمه در بستر قالب های نو ادب،  راه خود را در دهلیز دل ها باز کرده است .

ترانه ها ، هر یک نغمه ی است از تار های احساس یک زن که در پرتو استعداد سرشار با نازکخیالی های خود ، جای پا در چمنزار ادبیات دری ، باز کرده است .

هما طرزی تنها شاعر دوران غربت نیست ، بلکه سروده های او از سال ۱۹۶۹ و پس از آن در اکثر نشریه های معتبر کشوعزیزش و همچنان در مجلات پر تیراژ ایران چون سخن ، یغما و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است.                                                     

هما طرزی ، گاهی‌ در حضور یک زیبائی ، پیچ و تاب هایی‌ ، به زلف شعر خود داده و زمانی از تنگنای دل خود ، در کوچه و پسکوچه های خونین کشورش ، ریزه کاری های کلام خود را ، در انفجار راکت و بمب ، خون آلود کرده است . در حقیقت تصور همه این حادثه ها ، در رسالت یک قلم بدست و یک شاعر با احساس نهفته است .

بیایید هما طرزی را در پارچه( سرزمین راستین)  ببینیم که چه میگوید :

از طلوع های دروغین خسته ام

مرا با خود به سرزمین های راستین ببرید

که آسمان هاش در زلال صداقت ها –

آبی ترین را هدیه می‌ کند

در افق هاش زنان باروراز  پاکی ها –

ترا خیر مقدم می‌ گویند

و مردان” جوانمرد  “ترا در سفره محبت ها شریک می‌ سازند

من از بیدار شدن در صبح های –

جنگ و خون ،

کدورت و دشمنی بیزارم

مرا با خود به خانه های دور از دلتنگی‌ ها ببرید

که کوچه هایش  پر از گرد و غبار و دود

مرا به شهر های پر از عشق و محبت ببرید

که هرگوشه اش دور از نفرت ها،

جدایی ها  ،

تنهایی ها  ،

و بی‌تفاوتی هاست .

از خانه ها تفت محبت بر می‌ خیزد .

در فقر،  ثروتمند ا‌ند

و در ناداری  ، سخاوتمند

در سفره ی خالی‌ –

محبت را با دلخوشی می‌ چینند

و لذت می‌ برند

آری عزیزان !

مرا به شهر خودم ببرید

من در شهر بیگانگان دارم می‌ پوسم

به من بگویید :

شهر من کجاست ؟

و در کدامین سرزمین است ؟

واضح است  که علاقه هما طرزی به سرزمین خاطره هایش بسیار عمیق است ، هرآنچه  را که از وطن با خود آورده ، یکدنیا شیون و ناله است . بسیار طبیعی است که هر انسان با احساس ، نظیر هما طرزی ، عزیزترین خاطرات خود را در سینه ی وطن به امانت گذاشته است .

به همین سلسله ، جهش های عاشقانه ی او ، در ترکیب کلمات تازه ، با دنیایی از ریزه کاری ها ، بسیار ماهرانه گره خورده است  که تپش های زندگی‌ و گرمی های احساس ، بطور محسوس ، در سر تا سر سروده هایش جریان دارد.

هما طرزی در سروده ای ( ثروت ) در برابر کسی‌ که دوستش دارد ، چنین میگوید :

رسالت من،

پرستش توست در تنگ ترین دقایق احساس.

ثروت بیکران من

محبت است که بی‌ صبرانه به تو هدیه کرده ام…

ای‌ کاش مرا در مجمر عشقت

میفشاندی ،

یا در زیر درخت خشکیده باغ وجودت

مرا آشنا می‌‌پنداشتی…

آشنایی  من با تو ،

افسانه ی است از یاد‌های گذشته،

و فردا‌های نا‌ معلوم…

ثروت مرا هدر مده،

از سکه‌های محبت من ،  بازارچه دلت را پر کن،

شاید در فرداهایت نباشم.

بسیاری شاعرانی استند که دل های شان از گرمی های گذشته تهی شده است. حرفی‌ برای گفتن ندارند . از کوچه های ادب دیروز ، چشم بسته عبور میکنند و بسان یک قاب بی‌ تصویر ، در کنار اتاق های متروک ، زندگی‌ را سپری مینمایند . این دسته هنوز نفهمیده ، شکست هاست که امواج دریا را زودتر به ساحل میرساند و صدف از شکستن ، گوهر خود را از دست میدهد. ما دیدیم که اینگونه عقب نشینی ها ، پیکر فرهنگ و ادب ما را سخت صدمه زده است. عشق ها به نفرت ها آمیخته شده و کودکان خوردسال ، در برابر یک مبلغ ناچیز ، بفروش میرسد .

هما طرزی از همه این مصیبت ها ی شرم آور زندگی‌ باخبر است ، اما بحیث یک زن با درد و با احساس ، با همه نجوا های تب آلود مردمش ، فریاد خود را  در داخل و خارج از زادگاه عزیز خود بلند کرده است . با وجود اضطرابات دنیایی که همه روزه پیش روی او قرار دارد ، صدای مادری را می‌ شنود که جگر گوشه ی خود را از دست داده است . کتیبه های خون آلودی را می‌ بیند که در اثر اصابت سلاح بیگانه ها ، اعتبار تاریخی خود را باخته است .

هما در گوش وطن خود زمزمه میکند :

ای‌ سر زمین همیشگی!

از عطر نمناک کوچه‌هایت هنوز مستم

وخیال  باد و غبار پر درد غروب‌هایت هنوز هم-

مو‌های پر موجم را به بازی می‌‌گیرد

باشد که ترا روزی با چشم سر بینم،

چون با چشم دل همیشه در کنار منی‌

در جای دیگر هما طرزی ، عشق را در زاویه های دیگری میکشاند و در برابر محراب اندیشه هایش زانو زده ، چنین میگوید :

پنجره آهنی

در کنار پنجره‌ ی خانه-

که ازلا بلای برج‌های آهنی شهر نیو یورک-

گیچ شده، به‌ بیرون نگاه می‌‌کردم.

به‌ گلوله‌های برف:

که پیکر خورشید را چون مادر پیر ،

که فرزندش را در آغوش کشیده-

و در سینه‌اش پنهان کرده.

و صدای نفس‌های باد-

مرا با خود به شهر یاد‌ها و قصه ها‌یم  می‌‌برد.

شهر کابل!

که زمستان‌هایش پر از برف،

و افق‌ها یش همیشه سپید بود.

رنگ فقر و اوج عشق همه جا حکم فرما بود.

تاریکی‌ چشمان مردم کابل

و سبزی چشمان مردم جنوب

که اوج زندگی مان شده بود-

مرا همیشه اسیر خود کرده بود.

اکنون دریافتم که من هنوز  به این اسارت می‌‌نازم…

ناگفته نگذریم که هما طرزی ، بخش دوم سروده های خود را بنام  )زمزمه های نیایش  (با یک جهش شاعرانه به عرفان و تجلیات حقیقت عالم پناه آورده و اندیشه های خود را در قالب سبک کلاسیک ، سیر داده است . وقتیکه از عرفان سخن میزنیم ، از عشق سخن میزنیم . اساسا رابطه یک شاعر و یک هنرمند با عشق پیوند ناگسستنی دارد ، و همه چیز با عشق آغاز میشود ، به صراحت گفته میتوانیم که مولانا جلال الدین بلخی ، بیدل لاهوری ، سنایی غزنوی و حافظ شیرازی و دیگران ، بیان عاشقانه هستی ا‌ند و آنها از روزنه ی عشق به هستی نگاه کرده ا‌ند و میدانستند که خداوند ، با خرد شناخته نمیشود و مولانا هر نوع خردگرایی منطق و استدلال را رد میکند و میگوید :

پای استد   لا لیا ن چو بین   بو د

پای چوبین سخت بی‌ تمکین بود

در معرفت نفس ، بزرگان نظریه ی سقراط را تایید میکنند که(هرکس که نفس خود را شناخت ، خدای خود را شناخته است .)

همچنین در مثنوی منطق الطیر عطار ، هم مورد بحث همین موضوع  ( جستجو ی خودی ) است .

هما طرزی به راهنمایی و گرمی شراره های عشقی‌ که در دلش زبانه میکشد،   به میخانه ی مولانا و حافظ پناه آورده و در سروده ی قطره های عشق فریاد میزند :

چون  قطره ها ی عشق که د رجویبا ر رفت

این  دل   نگر  که   د ر   طلبت   بار  بار رفت

ا نوار   تو   ز   روز   ا ز ل     د ر    وجود  من

چون کعبه جلوه ای تو به  چشم هزار رفت

فا رغ مبا د جان ( هما )  از خیال  د و ست

فکرش   بسا ن   برگ    گل   نو بهار   رفت

در سروده های ) زمزمه های نیایش  (می‌ بینیم که هما طرزی شاعر تصوف و عرفان است ، در خانقای اندیشه های خود ، شب ها با مولوی ، با بیدل،   با سنایی ، و با حافظ راز و نیاز دارد . زیبایی ها و تجلیات عرفان ، روان او را با عشق آشنا ساخته است. او به یقین میداند که در کرانه های این دنیای آشفته و نا آرام ، مردان و زنان بزرگی تولد شده ا‌ند و با آفرینیش ها و رسالت های خود ، چه در ساحات علم و دانش و چه در زمینه های فرهنگ و ادب ، دنیای خود را روشن کرده ا‌ند و عقیده داشتند جانی که دران زندگی‌ میکردند ، یک طلسم است ، البته خورشید باشد یا ذره‌ ، دریا باشد یا قطره ، در جوهر کاینات یک روح کلی‌ حکمفرماست و بدون شک آن روح کلی یا ذات مطلق ، ازلی و ابدی است . بیدل بر پایه ی همین فلسفه ، جوهر اندیشه های خود را استوار کرده است :

کدام قطره که صد بحر در رکاب ندارد

کدام ذره‌  که   تو فا ن   آفتاب   ندارد

به همین سلسله می‌ بینیم که شعر هما طرزی بازتاب زیبایی ها و پاکی هاست . واژه ها و کلمات در سروده هایش ، لبریز از عشق ، محبت و مهربانی است . در لابلای اندیشه هایش تپش شورمندانه ی قلبی را می‌ شنوید که در صحرای بیکران عرفان سرگردان شده است و در جستجوی زمزمه ایست  تا به همه انسان ها بگوید ، از اسرار کاینات همینقدر فهمیده اید که هیچ نفهمیده اید .در پایان  پرواز کوتاه اندیشه های نارسای خود را در فضای سروده های )زمزمه های نیایش(،  پیروزی ها و شگوفایی استعداد سرشار عاشقانه ی هما جان طرزی را بیشتر از پیش از بارگاه ایزد توانا خواهانم .

شمال کالیفورنیا ۲۰۱۲

تقریظ

به قلم :عبدلعلی‌ نور احراری

نام طرزی در عرصه ادب و فرهنگ و دانش کشور مان به حدی معروف و شناخته شده است که بی‌ درنگ مرحوم محمود طرزی پدر مطبوعات افغانستان را به خاطر می‌ آورد . هر چند کلمه) طرزی( تخلص شعری مرحوم سردار غلام محمد خان پدر محمود طرزی بوده است ولی محمود طرزی بدین نام شهرت و معروفیت بیشتری یافته است .

سردار غلام محمدخان طرزی در زمان امیر عبدالرحمن خان به هندوستان تبعید گردید . این مرد فاضل و ادیب و شاعر بلند پایه پس از مدتی رهسپار استانبول پایتخت خلافت عثمانی گردید . سلطان عثمانی به وی ارج و احترام گذارد و اراضی‌ زیادی در کشور شام به وی اهدا کرد که تا  آخر  عمر  با همه اعضا ی خانواده در آنجا می‌ زیست و در سال ۱۳۱۸ هجری قمری جهان فانی را بدرود گفت .  این شاعر والا مقام دارای دیوان قطوری است که شامل انواع شعر چون غزل و قصیده و قطعه و ترکیب و ترجیع بوده و به همت نواده اش جناب دکتر ننگیالی طرزی اخیرا تجدید چاپ شده است .

مرحوم محمد زمان طرزی پسر ارشد سردار غلام محمد خان طرزی بوده که به )خازن الکتب (شهرت یافته و  در خوش نویسی ختی نستعلیق مهارت زیادی داشته چنانکه نگارنده چند سال قبل )الهی نامه( پیر هرات را که دستنویس آن مرحوم بوده بطور فتو کپی به چاپ رساندم .

خانم هما طرزی ، این شاعره خوش قریحه باذوق و با احساس دختر محمد صدیق طرزی شخصیت فاضل و دانشمند ، و نوه مرحوم محمد زمان طرزی می‌ باشد که بذر شعر و ادب از ازل در زمین استعداد ش نهاده شده بود ، در عنفوان جوانی جوانه زد و با سرودن اشعار زیبا و آبدار و نگارش مضامین و مقالات و نشر آن در جراید ادبی افغانستان و ایران جایگاه خاصی‌ در جامعه ادبی کشور از آن خود کرد .

مجموعه اول اشعار او بنام )میلاد نسترن ها (انتشار یافته که بیشتر به سبک نوین یا نیمایی سروده شده . درمجموعه حاضر به شعر عرفانی روی آورده ، گویی از جام )مولانا( جرعه ا ی نوشیده یا رایحه ی مشک )عطار( به مشام وی رسیده که شعر وی رنگ و بوی و جلوه ی عرفانی بخود گرفته است .

بسا از اشعاری که در این مجموعه سروده شده و از عشق و عاشقی و معشوق و محبوب و می‌ و میکده و جام و شراب و ساغر و پیمانه گفت و گو میکند ، با الهام از اشعار عرفای پیشین  ، که در واقع از فرهنگ عرفانی زبان عربی وارد زبان فارسی‌ شده ، استعار گونه صورت گرفته است .

هریک از این الفاظ و عبارات در اصطلاح عرفانی از خود تعریف خاصی‌ داشته که به طور مجاز برای بیان حقیقت به کار رفته است .

حضرت مولانا عبدالرحمن جامی  در رساله عرفانی خود) لوامع (در شرح الفاظ و عبارات قصیده معروف) خمریه (ابن فارض مصری ، به هریک از این واژه ها تعریف خاصی‌ ارائه کرده ، چنانکه در شرح این بیت :

 

شربنا   علی‌  ذکر   الحبیب  مدامه

سکر نا بها من قبل ان یخلق الکرم

نوشیدیم  به یاد دوست (مدامه) یعنی‌ شراب را

مست شدیم به آن پیش از آنکه تاک انگور آفریده شود

حضرت جامی در  شرح الفاظ آن گفته است :

)الشرب (آشامیدن آب و غیر آن ، )مدامه (خمر شراب را گویند به آن اعتبار که شارب بر آن مداومت میتواند نمود .

)سکر (مست شدن است )الکرم (درخت انگور ، و جمله ی )سکر نا بها(  صفت )ملامه( است ، )من قبل ان یخلق( متعلق به) شربنا( می‌ گوید که نوش کردیم و با یکدیگر به دوستکامی خوردیم بر یاد حضرت دوست که روی محبت همه بدوست . شرابی که بدان مست شدیم ، بلکه به بویی از آن از دست شدیم ، و این پیش از آفریدن )کرم( بود که درخت انگور است و ماده شراب مشهور پر شرو شور :

روزی که  مدار  چرخ  و  افلاک نبود

و آمیزش آب  و آتش  و  خاک نبود

بر یاد تو مست بودم و باده پرست

هر چند نشا ن   زباده  و تاک نبود

————————-

خوش وقت کسی‌که می‌در این  خمخانه 

از خم    و   سبو   خورد    نه     از  پیمانه

صد بار اگر نیست  شود   عالم  و هست 

واقف   نشود    که   هست   عالم  یا نه

 

و در جای دیگر میفرماید :

همچنانکه جمال آثاری که متعلق عشق مجازی است ظل و فرع جمال ذات است که متعلق محبت حقیقی است و همچنین عشق مجازی ظل و فرع محبت حقیقی ، و به حکم )المجاز قنتر الحقیقه( طریقه حصول آن و وسیله وصول بدان ، زیراکه چون مقبلی را به حسب فطرت اصلی‌ ، قابلیت محبت ذاتی ، جمیل علی‌ الا طلاق عز شانه‌ ، بوده باشد و به واسته تراکم محبت ظلمانیه طبیعه ، در تیر خفا مانده ، اگر ناگاه پرتوی از نور آن جمال از پرده آب و گل در صورتی دلبری موزون شمایل …نمودن گیرد ، هر آیینه مرغ دل آن مقبل بر آن اقبال نماید و در هوای محبت او ، پر و بال گشاید اسیر دانه شود و شکار دام او گردد ، از همه مقصود ها روی بگرداند بلکه جز وی مقصود دیگر نداند .

از مسجد  و خانقه به  خمار آید 

می‌ نوشد و مست بر در یار آید

از هرچه نه عشق یار  بیزار آید 

او را  به  هزار  جان  خریدار آید

——————

د ر شعر مپیچ  و  د رفن ا و 

کز اکذب  اوست  احسن او

(مولانا جامی)

 

هر چند این نگارنده را یارای آن نیست که شعر به نقد گیرد و آن را سبک سنگین کند ، با آنهم احساس خود را در قالب سروده ای  که اگر بتوان شعر نامید گنجانیده و به پیشگاه این بانوی فرهیخته که هنر شاعری را از اجداد و نیاکان به ارث برده است عرض می‌ کنم .

سخنور و سخن پرور و سخن شناس هما ست 

جسور شاعر بی‌ ترس و  بی‌  هراس هما ست

تو   طرزیی که   به   طرز  نوین   سرایی  شعر 

کسی‌ که شعر نوین را دهد اساس  هما ست

تو شعر  تر   بسرا یی    به     شیوه ی   شیوا

کسی‌ که گردد از اشعارش اقتباس هما ست

شکست شیوه ی  شعر  کهن  نه آسان است

کسی  که ازتن شعر  بر کند  لباس  هما ست

برهنه     گویی    و   احساس     را   برانگیزی

کسی‌ که نیست در این عرصه اش  قیاس هما ست

سخن  به اوج   رسانی   و   معنی‌   بشکافی 

به قعر بحر معانی    گوه ر  شناس  هما ست

به  پاس   خاطر   تک   شاعر    جهان   آشوب 

اگر سپاس  سزد    لایق  سپاس     هما ست

سروده ی   که     بود   تار   و  پود    آن زربفت

به پیش  پاش  چو  اندازیش  پلاس  هما ست

به  هیچ   رشک   نیا ید    مگر  به   دفتر  شعر 

که آن  همیشه  به   پهلو  و در تماس هما ست

عبدالعلی نور احراری

فبروری ۲۰۱۲ ، فریمونت کالفورنیا

 

چند نمونه شعر:

 

کوچ پرندگان:

سروده های سپید که به عزیزانش اهدا نموده.

بنام یکتای توانا

 به خواهر عزیزم لیلا ملک  اصغر و روز هایی‌ پر از عشق و پر از مهر و الفت های جدایی ناپذیر .

 و برادران بزرگوار و  محترمم داکتر  زمریالی طرزی و داکتر  ننگیالی طرزی به یاد روز های خوش کابل،  در خانه ی پر از گرما و محبت های بی‌ پایان در زیر سایه ی پدر و مادر بی نظیر مان .

و به هر عزیزی که با  من در  دهه ی پر نور و پر از صفای ۶۰ و ۷۰ کابل زیستند و طعم راستین آزادی را چشیدند.

 یادش بخیر و جاودان باد

سپا س فراوان  از  پروفیسور  دکتر لطیفی   و نقد   زیبایش  بر  کتاب  ) زمزمه های نیایش( ، وبزرگوار محترم مسعود خلیلی از نامه  پر محبتش .

پیشگفتار :

 (کوچ پرندگان ) سومین گزینه ی اشعار هما طرزی است که در قالب شعر آزاد برای دوستان و عزیزان مهاجرش  در سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ سروده است .

نباید  فراموش کرد که هما نخستین سخنور زن افغان است که شعر آزاد را در افغانستان سروده و در ۱۹۶۹در مجله پشتون ژغ به  مدیریت استاد ناصر طهوری شاعر معاصر به چاپ رسانیده .

در سال ۱۹۷۰ نخستین جایزه ادبی شعر روز مادر را در دانشگاه کابل دریافت نموده ودر دهه ۶۰ و  ۷۰ اشعارش در مجلات و روزنامه های افغانستان چون پشتون ژغ ، میرمن، کاروان،  ژوندون ، ارد و،  و در کشور ایران در یغما،   سخن و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است .

در سال ۲۰۱۱  نخستین گزینه ی اشعار آزادش به نام )میلاد نسترن ها( درکشور امریکا منتشر شدکه شامل نمونه هایی‌ از سروده های سال های ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۰  او  می‌ باشد .

در سال ۲۰۱۲ دومین گزینه ی اشعارش به نام ) زمزمه های نیایش(در قالب غزلیات عرفانی در امریکا  به دست چاپ سپرده شد .

هما طرزی نخستین سخنور زن در تاریخ  ادبیات  فا ر سی ‌است که یک گزینه ی کامل عرفانی را به دوستداران شعر ارائه داده است .

هماطرزی در مورد کتاب پرنده های مهاجر چنین می‌ گوید:

(کوچ پرندگان ) مجموعه ی اشعار یست اهدا شده به عزیزانی که پاره های دلم هستند در دیار سرد غربت و دور از وطن .

این کتاب پیام آور عشق ها ، امید ها ، غم ها ، جدایی ها و درد هایست که  از دریای صداقت های اصیل قلبم تراوش کرده و بیانگر رابطه های پاک انسانیست که دوری های اجباری هم نتوانسته این پیوند ها ی راستین را دستخوش حوادث و دل های مانرا ازهم  بیگانه سازد .

این  کتاب پیام منست به تو،  به او ، و به شما که همیشه در دلم جا دارید و با گرمای وجود شما عزیزان در این دیار سرد غربت قلب تنهایم را گرم می‌ سازم .

این کتاب احساس راستین یک زن افغان است در سرزمین بیگانه و فریاد قلبیست که  در شهر خوبی ها با شما وصل شده ، با صداقت زیسته و در آزادی اندیشیده .

آری ما زندگان راستین دهه پر نور ۶۰ و۷۰  شهر  کابل که در فراز آسمان مان مرغ صلح در پرواز بود و نوای آزاد زیستن شهر مانرا پر نور و رنگین ساخته بود   .در شهری که آدم ها طعم واقعی آزادی را چشیدند ، با وقار زیستند ، آزاد سرودند و پاک اندیشیدند .

بگذار تا تاریخ ما را از یاد نبرد و بر دیواره هایش اندیشه های آزاد مانرا حکاکی و همیشه جاودان سازد.

هما طرزی

نیویورک ۲۰۱۲

 

نقد و بررسی (زمزمه های نیایش) ، مجموعه غزلیات هما طرزی

توسط پروفیسور دکتر عبدالواسع لطیفی

ویرجینیا ، دسامبر ۲۰۱۲

روزنامه امید در  دو شماره

 

خرم  آنروز  کزین  منزل   ویران  بروم

راحت جان طلبم و ز پی‌ جانان  بروم

دلم از وحشت زندان سکندر  بگرفت

رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

معرفی دومین اثر پر رنگ و رایحه و مزین با غزلیات پر گهر بانوی فرزانه و شاعر زمانه ، هما طرزی را با همین شعر حافظ دربالا آغاز می‌کنم و می‌بینم که پرتو دلفروز سخن کهن حافظ شیراز درین سروده ی تازه هما طرزی درغزل زیبای (سرزمین خاک) او با تلالو و درخشندگی اینزمان منعکس است :

سرزمین خا ک

در  سرزمین خا ک  د گر  نیستم  مجا ل 

د ستم مگر رسد  به تو  و بینمت  جمال

روزی که من به سوی تو پر پر زنان روم

فارغ شوم ز شعبده و مکر و  این جدال

قا یم  تویی به ذات خود ای شاه  کبریا

فانی کجا و عرش تو و لحظه ی  وصال

لا یق   شود وصا ل  ترا بنده ی  سلیم 

 من نه امید و نیست مرا فرصت سوال

هرکس فزود دانش عقبی دراین جهان 

نومید کی‌ شود چو رسد در صف کمال

افزون نمای دانش خود را (هما) کنون

ناجی تراست رهبر و آن ذات بی‌ زوال

غزل های هما طرزی نردبان عشق ملکوتیست که او را با ابدیت پیوند میدهد و درین راستای پر از راز های درونی ، صدای تپش و ناله ی دل او را که هستی اش را با لایتناهی روبرو میسازد چنین میشنویم :

روز و شب در شهر  دل حیران منم

ا ز فراقت  چشم    تر ،  گریان منم

روز گا ران  ظلم  شد  بر  بنده   ات

تو مکانت عرش ، بین   ویلان  منم

خلقتم  د ر   اصل  ا ز    آن   تو بود

خا لقم   تو ،  پس  چرا نالان  منم

شهر   د نیا   محبس    ارواح  پاک

تا  شوم  آزاد   ازین  هجران  منم

گنج  هستی  در پناه  سا یه  ات 

با  ا میدی  کنج   این   زندان منم

د رد  دوری  پیر   کردم   ای عزیز 

عا شقم  با  درد بی‌  درمان منم

چون نپرسی از (هما)حال درون

صبح و شب با ناله و افغان منم

بهر حال قبل از نمونه نگاری غزلیات دیگر مجموعه ی ارزشمند و دل انگیز هما طرزی ، چند سخنی در راستای غزل و غزلسرایی که کوشش تازه ی این شاعر وطن در مسیر مشعل افروز ادبیات فارسی‌ دری بوده و خود نیازمند وصل خالق رضوان است ، با استفاده از منابع معتبر پژوهشگرانی  چون) دکتر رستگار( و) دکتر ورد (و آثار ادبی کهن و معاصر مختصرا برشته ی تحریر می‌ آورم . همانطور یکه دکتر رستگار راجع به غزل و مفاهیم و سیر تاریخی آن مینگارد ، )غزل یکی از مهمترین نوع شعرغنایی است ، و در لغت سخن موزون گفتن است در راستای حدیث عشق و حکایات معنوی و عرفانی و وصف زیبائی های معشوق…   ( گاهی‌ غزل تنها حدیث مغازله و عشق را در خود جای نداده، بلکه شامل مضامین اخلاقی و پدیده های حکمت و عرفان و امثال آن بوده ، و  گاهی‌ آمیخته با مدح نیز سروده شده است ، همچنانکه هما طرزی در(پروازِ عشق) خود میسراید :

پروازِ عشق

این   راه   وصل  جانا ، یک    قصه ی   دراز است                

                      هر گوشه و کنارش ، پر شیب و پر   فراز   است

مقصو د    تو یی   تنها ،     معبو د     تویی  تنها               

                     و ین  عا شق  افسرده  د ر  قبله و   نما ز است

یارب چه راه نور است، چشمان من به دوراست                

                     پا خسته ام  ز رفتن ، وین  یار ما  به   ناز است

اهر یمن    درونی  ،    آتش    به     جان    فزاید                

                    در شعله های آتش ، لطف  تو چون  ایاز  است

این کلبه ام حزین است ، بی‌ روی تو چنین است              

                    وین کعبه ی زمینی‌ ، بی‌ عشق تو مجاز است

جا نم     فدای     عشقت  ، عمرم     بپای مهرت                

                    این مرغک نگون بخت ، ازلطف تو چو باز است

بشکسته   پر  (هما) یت  ، پرواز   عشق  خواهد                

                    با ل  شکسته  دارم ، دستم به  تو دراز است

استاد همایی در مورد تحول صناعی و معنوی غزل چنین مینویسد:  )اصطلاح غزل در قدیم مخصوص اشعار غنایی و سروده های پر آهنگ عاشقانه بوده است ، که با الحان موسیقی تطبیق  میشد و آنرا اکثرا با ساز و آواز میخواندند.  بعضا تغزلات پی‌ آهنگ قصاید را به اسم غزل نامیده ا‌ند که تدریجا بصورت غزل مفرد ، نظیر غزلیات عراقی ، سعدی و حافظ پدیدار گردید (و این شیوه را در چندین  مصراع غزل( زاهد و عارف) هما طرزی نمودار می‌ بینیم :

زاهد و عارف

چون  عشق میان افتاد ، بس سود و  زیان  افتاد 

 وین زاهد    افسونگر    ، در   شک و  گمان افتاد

عارف که تمنا داشت ، بس مهر به  درگه  داشت

او  در    طلبش     حتی ،    در  دیر   مغان   افتاد

زاهد که به دستانش ، صد حیله ی پنهان داشت 

از  غفلت   این  مردم ، چون شعله  به جان افتاد

عارف  به   ره   پاکی  ، جان   داده  ی  درگه شد 

از    صحبت   آن  محبوب  ،  آبش  به  دهان افتاد

زاهد  به  تماشا   رفت ، ای   وای   چه بیجا رفت 

در    محضر   باد   غم  ، چون    برگ  خزان  افتاد

عارف به دعا برخاست  ، در مدح  و ثنا برخاست 

با صدق   دعا   بنمو د ،  چون   گوهر  جان افتاد

دکتر رستگار در شرح موضوعات متنوع غزل اینطور اشاره میکند  :  ( مجموعه ی افکار غنایی ، عاشقانه )مجازی حقیقی ) معانی عرفانی  فلسفی ، اجتماعی و اخلاقی عسرت و ایثار و فداکاری ، خداجویی،   حق طلبی در غزل پدیدار گردیده است  .  محرک شاعر در غزل ، احساسات و عواطف اوست. غزلیات حافظ و سعدی و وحشی سرشار از عواطف است (…در اکثر پدیده های شعری وقتی نام غزل در میان میآید  ، عمدتا منظور از تغزل است. یکی از چهره های درخشان درین پدیده رودکی است ، زیرا موضوع تغزلات رودکی عشق بی‌ پیرایه است ، سادگی ، شادی و صمیمیت و یک رنگی‌ در کلام او موج میزند و کلمات و جملات او در بیان زیبائی و عشق ورزی و وصف معشوق بسیار ساده و موزون است  و میگوید :

تا  آنکه   دلم   از   غم   هجرت   خون  است

شادی  به   غم   تو ام   ز غم  افزون  است

اندیشه  کنم     هر  شب     و   گویم  یارب

 هجران چنین است و وصالش چون است ؟

 

حال برگردیم به غزل زیبای هما طرزی که در همین پرده های پر نیایش و تمنا (به دنبالت) چنین می سراید :

یک   جمع   دنبال تو  شد  خانه   به  خانه

جمع   دگری    در  هوس   مکر و  فسانه

عابد  در  قلبش به ره  عشق  تو بگشود 

زاهد   پی‌  دنیاست  به صد  عذر و بهانه

مومن به خیالش حرم  کعبه ی جان شد 

مفسد به   تلاش  طرب  و لاشه  و  دانه

جاهل که   نبیند  به  جهان  نور   تو دایم

عاقل به دل از عشق تو پرداخت  خزانه

منکرکه به افکار  خودش   عشق  بورزد

 باشد سخنش  همچو  ذغن مرگ ترانه

 عارف بکشد  عربده ی  عشق تو  دائم  

مدهوش بود مست  تو ، درکنج و کرانه

دلشاد(هما) ازتو  بود تاکه جهان است  

چون نور خدا  هست درین خانه و  لانه

قطران شاعر آذربایجانی  با زبان شیرین به بیان مضامین بدیع  عاشقانه پرداخته و در اشعار اوست که برای نخستین بار تجرد معنوی ادبیات  غزل آغاز میابد و شعر بدرستی بسوی مضامین خیالی رو مینهد :

هرگه  که  من بزلف وی اندر نظر کنم

شادی و خرمی  ز دل خویش  بر کنم

گردد روان سرشکم و گردد  تپان دلم 

گردد نژند  جانم  و  گردد   خزان تنم

هرگه که دست بر شکن زلف او برم

برخویشتن ز حسرت و تیمار بشکنم

بی‌ تو  به   ز لف تو   نتوانم  نهاد دل 

بیتو چو موی گردم گر سنگ و آهنم

و هما طرزی با همین شیوه ی شیرین در غزل (نغمه عشق) میسراید :

ای  تو  در   شهر دگر   مونس   یاران  ، بنگر 

عاشقت  زجر کشد خسته  به  زندان ، بنگر 

شیوه ی مهر  و وفا نیست  چنین   دلبر من       

خنده  زن   تا  که   ببینم  لب و دندان ، بنگر 

روز  و  شب  فرقت تو خیمه  زند بر دل زار

چه   کشد این  دل بیچاره ز چشمان ، بنگر 

سوز  شب  آه  سحر  ناله  ی   زار  دل من

به کی‌ گویم که چه کرد آن شه شاهان ، بنگر

سخنم کی‌ شنوی  ای  تو سرا  پای جلال

نغمه ی  عشق  شنو  از دل  پنهان ، بنگر 

یاورا  اشک ( هما ) شاهد  هجر  تو کنون

لطفی از  دور  نما  بر دل   خواهان ، بنگر

 ***

پنجه ی   شور  جنون   پاره  گریبانم  کرد

باز سودای کسی‌ بی سرو سامانم کرد

دیده را شام غمت رخصت  اشکی دادم

آنقدر ریخت که تن غرقه ی  توفانم  کرد

سخن   روی   تو   با  او    بمیان   آوردم

رفت چندان زخود آیینه  که  حیرانم کرد

بخش دوم معرفی مختصر غزلیات پر بار و روحپرور هما طرزی ، این شاعره ی فرزانه ی افغان را که در غزلسرایی پیشقدم زنان شاعر در راستای معنوی و عرفانی می‌باشد ، باهمین چند مصراع از ملک الشعرا عبدالله  قاری  رحمه الله  علیه آغاز کردم تا طلیعه  درخشانی باشد به مفاهیم این غزل “هما” که در سروده (فکرتو) اش چنین میخوانیم :

فکر تو

فکر تو در تار و پودم ،  رشته ی   از  جان شده   

عطر و بویت در نهادم ،  این چنین  پنهان شده

مردمان در شور مستی ، از قضا با  سیم و زر

  مردمان چشم   بنگر ، هر طرف   نالان   چنین 

هر کجا   دنبا  ل دنیا ، خلق بین  حیران  شده

تابه کی‌ پنهان نمایی، جلوه ات ازخلق و ناس

گمرهان   در اوج مستی ، دور  از یزدان شده

د ر  بدر   دنبا ل   دنیا ،  ما ل    دنیا   د ر  فرار 

من  قرار  از  یار دارم   ، او   مرا  ایمان  شده

تا که شاه  ما به دوران  سرور شاهان  شده

این (هما)در پای معبود همچنان افتاده است

زانکه قلبش پر ز نور از جلوه ی جانان شده

هما طرزی در گرایش شعری اش به غزل خود چنین میگوید :   ( غزل را در راز و نیاز با معبودم زیباتر و رساتر یافتم ، چون آهنگی که در غزل است ، باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد )

و استاد قیوم قویم راجع به غزلیات ملک الشعرا ( قاری ( چنین ابراز میدارد )  :با اینکه بخش عمده ی غزلهای قاری به شیوه کلیم  بیدل ، صائب و طالب آملی سروده شده است ، بخاطر سادگی و روانی ، میتوان آنها را حد فاصل میان سبک هندی و دوران معاصر قرار داد. غزل های قاری از جهت داشتن آرایشهای شعری و کاربرد زبان در محور های جانشینی و رنگینی  بیان ، در اوج خود است ).

بهر حال دکتر رستگار در ضمن پژوهش گسترده در قلمرو شعر چنین یافته است که گروهی  از شاعران در کنار دیگر اشعار و غزل های خویش به غزل سنتی‌ نیز تفننی داشته ا‌ند و چهره های تازه در غزل نمودار ساخته ا‌ند که هم از لحاظ مفاهیم غنایی تازه است و هم ازحیث شیوه ی تعبیر و بیان ، در غزلیات با گونه هایی‌ از عشق و احوال عاشقانه روبرو می‌ شویم که نه تنها مفاهیم غزل را بهم می‌ پیوندت و گونه ی یک دستی به غزل میبخشد و تخیل درین غزل ها قوی است ، بلکه زبان وآهنگ نیز در آنها جلوه های تازه و خیال انگیز دارد. این دسته شاعرانی هستند چون توللی ، سیمین بهبهانی ، نادر نادر پور …

راستی‌ در راستای این پژوهش دکتر رستگار ، جا دارد که شاعره و غزلسرای فرزانه وطن عزیز خود هما طرزی را با رویت این سروده اش زیر عنوان (پیچ و تاب)نام ببریم :

پیچ و تاب 

فریاد   دل   بلند   است ،  ای  یار دل  نوازم            

چون شعله  بر فروزم ، در  سوزم  و  گدازم

درغم چه سوز و ساز است، این راه پرفراز است   

 من  خادم   گنه    کار ، در شیبم   و فرازم

در دل فسانه هاییست، در غم بهانه هاییست         

دورم     ز  مهر  وصلت ، با   ناز  تو  بسازم

دشمن به کام خویش است، مارا  دل پریش است          

در     غربت     دیارت  ، در     آرزوی   نازم

چون مهرتو گران است، وصلت  امید جانست            

در پیچ و تاب زلفم ، چون   وزنه  در ترازم

مهرت به دل فزون باد، گویم چه سان  و  چون باد 

 من غرقه درجمالت، چون قبله در نمازم

عشق تو بس عجیب است ، یکتا و بی‌ رقیب  است

من آن (هما) ی نازم، ای عشق دلنوازم

و در همین راستا غزل سیمین بهبهانی را می‌ خوانیم :

ستاره یی  تو  به چشمم  شرار  می‌ پاشد

فروغ     ماه     به     رویم    غبار  می‌ پاشد

خدای را  چه  نسیم   است اینکه بر تن من

نوازش      نفسش       انتظار     می‌ پاشد

خروش  رود  چنا ن   میل   بوسه    میریزد 

سکوت کوه  گران  شوق   یار   می‌  پاشد

چه سود از این همه  خوبی که بی‌ تو خاطر من 

 غبار غم    به    سر     روزگار   می‌ پاشد

 

و غزل زیبائی هم از پژمان :

ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم

ما هم   اسیر  طره ی  جانانه بوده  ایم

ما هم چون  نسیم سحر در   حریم باغ

روزی   ندیم  بلبل   و  پروانه  بوده  ایم

ما هم به روزگار جوانی  ز شور عشق

عبرت سرای  مردم   فرزانه  بوده  ایم

بر کام خشک  ما  به  حقارت نظر  مکن

ما هم رفیق  ساغر و  پیمانه بوده  ایم

و اینهم چند مصراع از غزل رابعه بلخی :

عشق او  باز  اندر   آوردم   به بند

کوشش   بسیار    ناید   سودمند

عشق    دریای      کرانه    ناپذیر

کی‌ توان کردن  شنای  هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس  که  بپسندید   باید  نا پسند

توسنی   کردن  ندانستم   همی  

کز   کشیدن   تنگتر   گردد  کمند

 

معرفی مجموعه ی غزلیات (زمزمه های نیایش)  هما طرزی را که با تقریظ های ارزشمند ادباو دانشمندانی چون دکتر روان فرهادی ، میر عبدالسلام شایق   فراز ، یوسف کهزاد ، عبدالعلی احراری  و ناصر طهوری، در ۲۳۴ صفحه در دستگاه )موریس پوبلیشینگ( بچاپ رسیده است ، با آرزوی صحت و سعادت و بختیاری و انتظار سروده های دلنشین بیشتر شاعره ی عزیز ، با این غزلش که (غافل) عنوان دارد خاتمه میدهم :

تا روح   اسیر  تن  شد ،  بی‌ خانه    و   وطن   شد   

بلبل به    دام   افتاد ، بی‌   سوسن  و  سمن شد

جایش    به آسمان   بود ، در  عرش   لا مکان بود  

 اکنون  فتاده    بر خاک  ، داخل  به  این لجن شد

از یاد حق شده دور ، سرکش  شدست و مغرور  

یادش   برفت     تا کیست ، مقرون  این بدن شد

با نفس همنشین گشت، مغلوب و پر ز  کین گشت

غافل از این زمین گشت ، بی‌ گلبن  و چمن شد

از عرش  ناله   بر خاست ، کای  گمره  سیه کار   

 یادت   رود   که تا کی‌ ، این قصه بس کهن شد

تو روح   صاف    و   پاکی ، نزدیک     یار    خاکی     

هشدار   ذات   پاکت  ، با   خاک  هم  دهن  شد

بیدار  شد  (هما)  یت  ،   چون   دید  جای  پایت

پرواز کرد    آغاز ،  در   عرش    و   در  دمن شد

***

نامه مسعود خلیلی

خواهرم هما

کتاب اشعارت را بدست آوردم . زیبا رویان ِ گلهای ِ غزلیاتت ، روح فسرده ام را گلستان و زلف ِ مشکسای ِ سخنانت، دل ِ پژمرده ام را بوستان ساخت . معانی ِ زیبایش زینتگر ِ ا ین کهن ــ طاق ِ متروک که دلش میخوانند ، گردید.

“حرف حرفش ” مدهوش دیدن دوست ، با چشم اشکبار است” و بیت بیتش ” رقصان میان مستان ، در عشق کردگاراست.

تا سپیده دمانش خواندم و در تار و تار ِ جانم حس کردم که هر غزلت ” داغی ز هجر دارد ، اندر درون جانش” و بویی ز وصل دارد در گلخن روانش . دعایت کردم و گفتم رحمت به شعرتو که درین زمستان ِ سوزان پر ازدرد و حرمان ” بوی باران ، عطرنسرین، رنگ یاس” ارمغان ِ دلهای ِ لرزان وطنداران بینوای کشورت میکند که متاسفانه هم اکنون لمحاِت ِ زندگی شان درد است و حسرت است و غم است گداز و سوز و لحظات هستی شان آغشته به خون ِ تیغ ِ متعصبانه و کور کورانه ی ِ طالبان ِ خدا نشناس ِ بیگانه پرور است. و باز هم آفرین بر شعر تو که درین ژرفای ِ غم و درد، عشقی سرشار ازآرزو ها و امیدهای بی پایان برای مردمش میافریند. همسرم با من یگجا مطلع آقای احراری را که درمدح ِ تو سروده است مقطع ِ نامه خود میسازیم . ” سخن طراز و سخن پرور و سخن شناس هماست .

با محبت . مسعود خلیلی

بیست و هشتم قوس

سیزده صد و نود و یک

دکتر روان فرهادی

سن رامون – کلیفورنیا

 

پس از (میلاد نسترن ها)و (زمزمه های نیایش)،  اینک شاعره ارجمند ما هما طرزی (کوچ پرندگان )را که بیشتر شامل اشعار سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ اوست ، درین سال ۲۰۱۳ و نوبهار ۱۹۹۲ به هموطنان خویش تقدیم کرده است  ( محل چاپ امریکا ، تعداد صفحات ۳۲۴ )

هما طرزی در سومین  مجموعه  شعر میکوشد دریچه شادمانی را بروی خود وخوانندگان خود باز نگهدارد تا  آنکه ببینند ، رنگین کمان امید را ، بالهای عشق را ، رنگهای  دل انگیز را ، آسمان های صاف را ، باغچه های امید را و لاله های سرخ را و بشنوند خند ه های  خوش را ، قصه های عاشقانه را  ، شر شر باران را ترنم مرغکان  را …

هما طرزی آرزو دارد دریچه اندوه را بروی خود و خوانندگان ببندد تا نبینند باغچه های غم را ، روز های بی‌ خورشید را ، دیوار های فروریخته را ، ابر های تاریک را ، زمستان های سرد تنهای را ، دشت های خشکیده غم را ، مرداب های یخزده نا امیدی را ، و علف های هرزه را در باغ وجود تیره روز ها ، و برف های پیری را ، و تا آنکه نشنوند رگبار مرگبار گلوله ها را ، تندر بی‌ رحمی ها را ، و آرزومند است خودش و مردم وطنش ، نجات یابند از فلاکت و مرض ، از نفرین زمان ، ازسکوت ابدی  ، از هجوم خرافات ، از باور های دروغین و اندیشه جنگ .

هما طرزی برای همه سروده است ، مگر هر یک پارچه شعر را درین مجموعه به شخصی تقدیم کرده است ، خواه آرزوی آنکه با او ارتباط و آشنایی دارد ، خواه به پاس اینکه قدر دان اوست   .پارچه شعر به مادر و به پدر تقدیم کرده است و به هر برادر و خواهر و به انانیکه با کمال اخلاص نزد خود به خاطر دارد )و نام مرحوم استاد سرآهنگ و مرحوم رحیم بخش را در جمله می‌ یابیم   (یعنی‌ که این مجموعه سرشار از محبت به خانواده ، دوستان و اهل خدمت به وطن است ، و نیز اهل جهان و در سرمنزل ، غرض تسلیم به درگاه پروردگار . هما طرزی تصمیم گرفته است تحمل درد ها و اندیشه ها را پذیرا باشد و لبخند را از یاد نبرد و آرزو مند است در دفتر عشق ثبت نام کند و در صف نیایشگران یزدان باشد .

روحانیت و ایمان و خداپرستی را با اخلاص ستایش کرده است چنانکه در صفحات ۲۷۶، ۲۶۵، ۲۲۸، ۲۴۴، ۲۳۹، ۲۲۶، ۲۲۰ و در چندین صفحه دیگر ، و در صفحه ۲۵۹( که آنرا از روی لطف به این نویسنده که دوست پدر مرحومش بودم تقدیم کرده است ).

چند نمونه شعر:

ستاره

                   به همسر عزیزم 

در شب قیرگون پیری

چشمان شبرنگت هنوز –

                            به درخشش دو ستاره است

در پس پرده ی شفاف و شیشه یی…

و آسمان من –

            چون سال های جوانی

هر روز با آفتاب لبخندت ،

بیدار می‌ شود

و با شمردن ستاره های الماسی چشمانت ،

به خواب می‌ رود

چون کودکی –

             در آغوش گرم مادرش …

 

نیویورک ۲۵ فبروری ۲۰۱۱

 

بهار زیر برف

                              به زمستان  های سرد کابل

به بهاران می‌ اندیشم

و به روییدن  خوشه های امید

در شاخه های خشکیده ی درخت زندگی‌

در دشت های دور دست حسرت ها

که در زیر برف های پیری ،

با قامت خمیده ،

ترا صدا می‌ زنند

و با چشمان خواب آلود

هنوز در بدرقه ی روز های از دست رفته-

نشسته ا‌ند تا شاید ؟

انتظارشان را پایانی باشد …

در انتهای امید های کاشته شده –

در پهنای خیال …

نیویورک ۷ فبروری ۲۰۱۱

 

نوید سحری:

غزل های کلاسیک عرفانی که برای خدا سروده.

بنام ذات یکتا و بی‌ همتا

تقدیم به پدر و مادر دانا و با محبتم که عشق خدای حقیقی را به من آموختند .

به خواهر بزرگوارم حفیظه ابوی و برادر محترمم روح الله طرزی .

به همسر عزیزم داکتر اسکندر رستگار و همراهی های پر از صفایش .

سپاس بی‌ پایان از استاد لطیف ناظمی و نامه پر از صداقتش.

تشکر صمیمانه از استاد آصف فکرت و سفر پر از صفایش .   

وبه استادان ادب وفرهنگ کشور :

عبد السلام شایق فراز

داکتر روان فرهادی

 یوسف کهزاد

ولی سرخابی

عبدالعلی نور احراری

داکتر عبدالواسع لطیفی

 پیشگفتار:

غزلیات این گزینه ثمره عشق صادقانه به پروردگار حقیقی  و لایزال است که ذره‌ اش در روح هر بنده یی موجود و در اثر  توجه  و تمرکز  منتهی  به شناخت خود و آن یکتا میگردد .

باری دوستان مرا همراه  با شعر آزادم شناسائی کرده و از اشعارم لذت می‌ برند و عده ای کثیری هم غزلیات  عارفانه ام را می‌ ستایند . از آنجا که نظر هردو دسته برایم عزیز است و قلب عاشقم ،   عشق را در تمامی کائنات جستجو میکند و به دنبال آن اثر بی‌ بدیل پروردگاری زمین و آسمان را سیر میکند ، در گزینه کنونی سخن  از عشق یکتای تواناست و راز و نیاز بی‌ آلایش یک زن افغان در غربت سرای پر تلاطم غرب .تا باشد که صدای راستین عشق معنوی  بگوش دلهای عاشق و شیدا برسد .و لحظه یی از دنیای وسوسه گرای مادی فاصله گیریم و به نیایش آن یکتا بپردازیم،  یکتایی که جلوه اش بر تمامی کائنات محیط و وجودش در همه جا محسوس است،  فقط دیده ای حق بین میخواهد تا او را شناسائی کند . باید اضافه کنم که از دیدگاه صنعت شعری همیشه شعر سپید و آزادم را بر غزل های مقید به وزن و قافیه ترجیح میدهم و این مطلب را در کتاب زمزمه های نیایش هم تذکر داده ام .

هما طرزی

نیویورک

  سیری‌ بر کتاب های میلاد نسترن ها ، زمزمه های نیایش و کوچ پرندگان توسط پیش کسوتان نامدار فرهنگ ما :

 استاد لطیف ناظمی

استاد آصف فکرت

 نامه ی سرگشاده یی به هما طرزی

 سه گزینه ی  پرداخته هایت را که فرستاده بودی ؛ گرفتم ؛ خواندم و آفرینت گفتم؛ آفرینت گفتم که در هجرت دیر پای ینگه دنیا ، هنوز هم به فرهنگ پر بار خویش دلبسته ای؛  هنوز هم پیوندت را  با الهه ی، شعر نبریده ای  و هنوز هم شیفته ی زبان خویشی. با خواندن سروده هایت بار دیگر ترا در آن سوی سالها جست و جو کردم . به چهل سال پیش از امروزبازگشتم و  دختر جوانی را دیدم که هر از گاه، شعر هایش را زیر بغل  می زند و به رادیو می آوردتا در ماهنامه ی رادیو انتشار یابندو مخاطبانش را شگفتی زده سازد.آخر در آن روز ها،آن گونه که تو می نوشتی سنت شکنی بود؛ خطر کردن بود و خلاف جریان آب شناکرد ن. بیشترینه شاعر زنان ما در آن سال ها نقاب سیاهی روی حس و عاطفه ی شان کشیده بودند تا جامعه ی واپس مانده ، از نفرت ونفرین شان، دست بردارد. دروغ می گفتند؛ حرف دل شان را بر زبان نمی آوردند تا تازیانه ی شماتت و نفرت ،شانه های خاطر  شان را نیلگون نسازد.آنچه را که حس می کردند؛ نمی نوشتند و هرچه می نوشتند حس و خواست شان نبود، نه میراثدار رابعه ی بلخی بودند و نه مرده ریگی از مهستی و  فروغ در شعر شان بود. سروده های بیخون پاره یی ازاین  شاعر زنان ،نشخواری از شاعر مردان پارینه بود و تکرار صدای های تکرار شده در رواق فرسوده ی تاریخ. تو از گلوی دیگران فریاد نمی زدی. صدای تو از خودت بود؛ صدایی که در آن خود سرایی شاعری را گواه بودیم .  تو همواره خود را می سرودی؛ بی هرگونه پنهان کاری.یادم می آید در همان سالها در یکی از سروده هایت نوشته بود ی: ( من منفجر می شوم ؛ من منفجر می شوم) و متولیان ادبیات با تمسخر به این گفته ات خندیده بودند . من در همان زمان، آنان  را به دو گفت و گوی (فروغ  فرخزاد) رجعت داده بودم که گفته بود: « به من چه که شاعر فارسی زبانی کلمه ی(انفجار) را در شعرش نیاورده است . من از صبح تا شب به هرطرف که نگاه می کنم می بینم چیزی منفجر می شود. من وقتی می خواهم شعر بگویم دیگر به خودم که نمی توانم خیانت کنم

تو در همان فضای هول و هراس بی باکانه، فریاد می زدی.

 

ای مرد!

در سیاهی چشمان مست تو،

صدها هزار شام بهاری پنهان شده

…..

آن لحظه یی که جان من وتو

در هم نهان شوند

وین جسم های غمکش  و افسرده و کهن

با این همه هوس ،

با این همه نیاز ،

محو زمان شوند

من عشق را برای تو تکرار می کنم

 (تکرار می کنم ، کابل، ۱۹۷۱)

  تو آن سالها با چه صداقتی می نوشتی که:

….

و من و تو،

           که در آمیزش با باران

بدن های تر مان را

که با حریری از شرم پوشیده است

چون کودکان بی پناه

به دامن خانه پناه داده ایم

و لباسهای نازک

که ما را با تنگی عشق در آغوش گرفته

در تنگ بودن ایام

تنگی لباس را حس می کنیم

اما از ترس گناه

 در شرم خانه

خواستهای مان را

در التهاب نگاه ها

پنهان می کنیم

(شعر شرم گناه، ۱۹۷۲)

 

تو در شعر  ( پنجره  راباز کن) در سال ۱۹۷۲ سروده بودی:

 

من بهارم

که با زمزمه ی تازه یی

بر پشت پنجره ی رؤیاهایت ایستاده ام

پنجره  راباز کن

و به آغوشم بگیر

می خواهم در نخستین روز بهار

نخستین بوسه ی سال را به تو هدیه بدهم

  تو از این گونه بسیار سروده بودی. تو صدای رهایی زن  در قفس بودی ،تو از زبان زنان در بند ی سخن می زد ی که فریاد آزادی در گلوی شان خشکیده بود و بیرون زدن احساس زنانه ی شان از درون سینه گناه می نمود .دریغا که ازآن همه نعره  و فریاد،در نخستین گزینه ات ـ  میلاد نسترن ـ جزچند تایی بیشتر نیست.

 آن سالها سروده هایت را که می خواندم؛ می پنداشتم که ( ترانه های بیلیتیس) را زمزمه می کنم و صدای (سافو )را می شنوم از آن سوی سده ها.

خجستگی تو درسالهایی که  به نبرد با سنت های پوسیده برخاسته بودی ؛این بود که پدر در کنار توچون کوهی ایستاده بود و از این  گونه سخن  زدن ،بر حذرت نمی داشت؛ بل پشتوانه ی برای تو و صدای توبود.

تو می دانی هنگامی که فروغ فرخزاد شعر (گناه) را نوشت؛ پدر ش اورا از خانه بیرون راند و فروغ زندگی  تلخ ودشواری را در تنهایی و تنگدستی ازسر گذشتاند. اما آن سالها که تو می خواستی از خود بیگانگی رهایی یابی ؛ پدردر این راه دشوار گذار،یار و یاور تو شد ؛چرا که او آزاده مرد اندیشمندی بود که خود با ستنهای پوسیده ی روزگارش، سر سازگاری نداشت.

هنگامی که غربت ترا بلعید . حس دیگری  هم به سراغت آمد. چون به پشت سرت دیدی پلهای شکسته و فروریخته را نگریستی و در درون شعرهایت گریستی و حسرت به گذشته دامن جانت راگرفت ،تو دست شعرت را به دست این حسرت  ها سپردی.ـ   آری پرداخته هایت از سال(۱۹۹۹) بدین سویک نوستالژی تلخ و ناگوار است ـ حسرت دیدار کابل ، حسرت به گذشته های سبز  ، حسرت سرزمین و زیبایی های از کف رفته ،حسرت دوستان گم شده . اندوه خاموشی  مادر ،  پدر وآدمهایی که برای همیشه رفته اند و یا دیگر در کنارت نیستند،  تو این مضمون ها را به دامن شعر هایت ریختی ازاین  رو در این سالها، همواره  در خود وبرای خود گریسته ای :

 برای خودم می گریم

برای دستان خسته ام که توانی در آن نیست

(خورشید رفته،۲۰۱۲)

تو در غربت  هم در سرزمین مادریت می زیی .  در سالهای پسین  تو در نیویورک نیستی ؛ کابل جغرافیای رؤیایی تو است. ـ مسکن باور هایت وبهارهایت  ـ با آن هم در این سال ها عاشقانه هایت همواره سربلند می کنند و رهایت نمیگذارند.

 عاشقانه هایی که تصویرهای خیالت شور انگیز شان ساخته اند:

پستان های عشق،

                از شیره ی هوسها بارور اند

ونفس های گرم تو،

 برمرمر خشکیده ی تنم،

 رطوبتی جان آفرین به ارمغان آورده است.

(هوس،۲۰۰۱)

و یا:

تن های مان

چون ماهیان بی فلس

در بستر مرطوب خواستن ها می لغزند

و آفتاب عشق در وجود مان شعله ور اند

(بستر مرطوب ، ۲۰۰۱)

تو از پس سالهای گمشده،  تاریخ تولد عشقت  را نیزبه یاد مخاطبانت می آوری وچنین  صادقانه اعتراف می کنی:

 

۱۷ جدی!

عقربه ی ساعت را کشیدم به عقب

دیروز ها را مرور کردم

امروز ها را به آغوش کشیدم

و به فرداها خوش آمد گفتم

 …

بهار ۱۳۴۸

که طعم عشق را برای اولین بار

مزه کردم …

آن روز تولدم بود

           در سرزمین عشق

  ( تولد من،۲۰۱۰)

 

 بیماری زمانه را کمبود عشق می دانی وفریاد می زنی:

اگر عشق را به من هدیه کنید

با خودم آشتی می کنم

( آشتی، ۲۰۱۰)

 هنگامی که شنیدی صنوبر سبز عشق را از بیخ برکنده اند؛ همجنسانت را در پای دیگدان ها رانده اند و ساز هارا به دار  هاآویخته  اند  بایدکه  چنین مویه می کردی:

 انگشتان عشق را بریده اند

تا نتواند تصویر زیبایی را بکشد

(زمستان،۲۰۱۰)

تو مپندار که من  به شعر هایی صحه می گذارم که در چنبر غرایز در گیر مانده اند. نه این طور نیست  من تنها ازجرأت و جربزه آن سالهایت سخن می زنم که در آنروزگار، بی هراس خود را می سرودی و از عشق می گفتی  ؛سالهایی که عشق و شعر در تو (حکاکی) شده بود.

 در قربت  اگر کلامت  ستایش  های عاشقانه است ولی در غربت گاهی به  نیایش  عارفانه بدل می شود ؛از همین  رو قالب غزل  رابرای این نیایشها برگزیدی.من شعر های آزادت را از غزلهای نظم گونه ات  بیشتر می پسندم. تو می توانی در قالب آزاد هم به نیایش رو کنی  و خوب هم از عهده اش بدر آیی اگر باور نداری  برو  شعر (زلال دلها) را بخوان که خدا را( در زلال دلها شناسایی می کنی) و شعر ( تقدس) خویش را باز خوانی کن که این گونه آغاز می یابد.

دهانم را با آب سکوت شسته ام

تا شاید بوی تقدس دهد

لبهایم گویای عشق است

در چاه بی آب ویرانه ها

 ودر پایان همین سروده می خوانیم:

 در لباس آدمیت،

هاله ی پریان آزاد را در آسمانها دیدم؛

و صدای بی فریادم را شنیدم؛

و به آهنگ نا هنجار آدمها گوش ندادم.

 تقدس عشق را فقط او می دانداآآآ

 او که در همه جاست

 و با همه کس است

و همیشه پنهان از نگاه ها ما را بدرقه می کند

تو  با آن هم  همواره سرود عشق را سر دادی .عاشقانه هایی را که به همسرت نوشتی شاید که  هیچ شاعر زنی به همخانه  اش نسروده باشد.  مخاطب برخی از سروده هایت در کنار توست که همواره عاشقانه به خویش  فرا می خوانیش:

خط سرمه را امشب عمیق تر به چشمانم کشیده ام

لبهایم را به رنگ گلبرگ ها سرخ

                                       دشت های فراموش شده آراسته

 درگردنم مروارید های غلطان را با الماسهای درخشان

                   آویخته ام

شانه هایم خالی از پوشش

به نجابت بال های فرشتگان نجیب

و لباس خوش رنگم

که با لایه های حریر های تابداروپر چین

                                            بدنم را به آرامی

                                                           نسیم های ملایم

                                                           نوازش می کند

سراپایم غرق در عطرهای جادویی بهاریست…

تا شاید گذشته هادو باره برایت زنده شوند

(آراستن، ۲۰۱۰)

 

 من برآنم که درقالب های آزاد« شعر سپید »؛ دستت بازتر است و زنجیر افاعیل عروضی و قافیه وردیف و تساوی مصراعها ، آزادی بیانت را وا نمی ستانند ؛حتی این شعر ها از نیمایی تو هم زیباتر اند. هرچند گاهی به ورطه ی نثر میلغزند ولی صور خیال دلپذیر شان همه جا سر بلند می کنند.

 می دانی که در شعر عروضی مجال اندکی برای پرواز های دور دست است. در این تنگنا، برای هنجار گریزی، آشنایی زدایی،واژه گزینی ، معادل یابی های تصویری، هم آوایی های حرفی و واژه یی ، جست و جوی ابزار های بیانی و دیگر شگرد های شاعرانه، دست شاعر اندکی بسته است .

زبان خامه ات در شعر های  آزاد،زبان تصویری  است و من می پندارم که شعر چیزی نیست جز کارکرد زیبایی شناسانه ی زبان. پس مهم این است که  شاعرچه گونه می گوید ؛نه این که چه می گوید.زبانت در سروده های آزاد،استعاری و کنایی است و این مهمترین ویژگی شعر است.  مگر نزدیک به یک هزار سال پیش از امروز ( صاحب قابوسنامه) به فرزندش سفارش نکرده بودکه:

« بی صناعتی و ترتیبی شعر مگوی که شعر راست ناخوش بود …اگر خواهی که سخن تو عالی نماید بیشتر مُستعار گوی».

در دفتر (کوچ پرندگان)  افزون بر این که  از عشق سخن زدی ؛هر لحظه از کابل هم زمزمه کردی ؛از هجرت تلخ و گزنده ی ما نوشتی ، از غربت شکوه سر دادی؛ با  تنهایی  هم نفس گشتی ؛از سالخوردگی نالیدی؛از جنگ و ویرانی نعره کشیدی ؛،از تباهی و زوال گفتی ؛ ازمرگ ارزشها روایت کردی؛ از (عینک دروغ بیگانگان ) یاد کردی و از دکانداران دین . بیشترینه  سرودهایت  را هم سخاوتمندانه به دوستانت بخشیدی وبه اهالی شعر و سخن .

سپاس بر تو که قلبت به خاطر عشق می تپد و به خاطر سر زمینت و به خاطر مردمت . سپاس به:

زنی که آنجا حمام آفتاب می گیرد

و گیسوانش را با نور عشق شانه می زند

گلهای نسترن را ،

بر شانه اش کاشته.

ودر گودی چشمانش،

 امید موج می زند.

و در لطافت دستانش، 

قلم ها را به رقص آورده

 

لطیف ناظمی

فرانکفورت،۳۲۰۱

نگاهی به شعر هما طرزی

 بیان عشق و احساس سخنوری از سرزمین سیندخت

  دوستانی که پیشنهاد رفتن به کابل می نمودند و از نگارنده می شنیدند که: نه نمی شود و نمی روم، با انتقاد سربسرم می گذاشتند که با همه ادّعای دلبستگی که به کابل دارم و آن را زادگاه روح و شهر زیباییهای زندگی خویش و خاستگاه شیرین ترین خاطرات سالهای جوانی می دانم، چرا این همه فرصتها را از دست می دهم و آهنگ  دیدار دوباره یی از کابل ندارم. پاسخ من همیشه این بود که من از هر سنگ و هر کوی و هر درخت و هر جوی کابل یادی شیرین و خاطره یی رنگین د ارم و هرگاه به گنجینۀ یادهایم برمی گردم و به آیینۀ دلم می نگرم، همۀ آنهارا می بینم. آن سنگها که برآنها می نشستیم و آن آبها که  خرامش امواج آنها را مشتاقانه دنبال می کردیم. آن آسمان صاف و آبی که صفای دلهای مردم کابل را داشت، آن درودها، مانده نباشی ها و زنده باشی ها که ماندگی را می کاست و زندگی و نیرو می بخشید. گاهی حتی همان گرد و خاکی که از کوچه های کابل بر صورتمان می نشست و ناگزیرمان می ساخت که چشمها را ببندیم و امروز هم که یاد می کنم، چشمانم را می بندم، امّا نه با این تصوّر که از گرد کوچه آزار خواهم دید، بلکه می خواهم تخیّل نمایم که آن گرد و خاک چه زیبا از کف کوچه برمی خاست و چه زیبا تر بر روهایمان می نشست.  همیشه می گفتم نمی روم زیرا می ترسم آنچه من می دیدم دیگر نبینم و به جای آن چیزهایی ببینم که آن خاطره ها و آن یادها را از ضمیرم نهان سازد.

 امّا یک روز همسفری خوش سفر و حسّاس، با حافظه یی بسیار قوی، میزبانم شد و بدون اینکه از من بپرسد که آیا حال و حوصلۀ سفر را دارم و یا می توانم با او همسفر شوم  دستم را گرفت و مرا به آن شهر و دیار برد.

میزبان وهمسفرم بارها چمنهای سرسبز زرنگار و کاریزمیر و پغمان را نشانم داد، بارها اشاره به آسمان نیلگون کابل نمود و بار ها باهم از گردو غبار کوچه ها مشام جان را معطر ساختیم:

…ای از هرچه سرسبزتر سبزه هایت

و ای از هرچه خاکستری تر کوههایت

… نیلگون آسمانت به رنگ عشق

و زمینت پربار…

درخت وجودم در زمین تو کاشته شد

حیف که در دیار غیر ثمردهد

ای سرزمین همیشگی

از عطر نمناک کوچه هایت هنوز مستم

و خیال باد و غبارپر درد غروبهایت هنوز هم

موهای پرموجم را به بازی می گیرد…

(میلاد، ۳۶)

 از چندین کوچه و خیابان گذشتیم. می گفت:

 از طلوعهای دروغین خسته ام

مرا باخود به سرزمینهای راستین ببرید…

مرا با خود به خانه های دور از دلتنگیها ببرید

 

در کوچه های پر از گردو غبار و دود:

دو چرخه های کهنه،

بوی قصابیها،

بوی پیاز سبزی فروشها،

بوی روغن اتومبیلها

آنجا که سلام فقط سین و لام و الف و میم نیست

آنان براستی سلامتت را خواهانند

خداحافظ هم که می گویند

به راستی می خواهند خدا نگهدارت باشد…

چشمانم هنوز به دنبال شبهاییست که در آسمانش

ستاره های پرنور ترا خیره خیره نظاره می کنند

و با تو از حقیقتهای ثابت حرف می زنند

 عزیزان، به من بگویید:

شهرمن کجاست

و درکدامین سرزمین است؟

(میلاد، ۵۵-۵۶)

 بوی کابل که به مشامش می رسید، مستانه ترانه سر می داد:

 من از سرزمین بودا و زرتشتم

از بامیان و بلخ

شکوه زرتشت را در بودا دیده ام …

و در آتشکدۀ نوبهار غسل آتش گرفته ام

(میلاد، ۷۰-۷۳)

مرا به در خانه ام برد، خانۀ کابل در سی و چند سال پیش. در را اندکی گشودیم و به داخل نگریستیم. بچّه ها را دیدم. دخترانم را، پسرانم را:

...درهارا آهسته باید گشود

همه درخواب

ما کودکان نورسته

درباغچه

کنار چاه آب

سطلهای خوشی

طراوت

و عشق رابهم می پاشیدیم

در جوش و خروش دست و پا می زدیم

از سردی آب چون بید می لرزیدیم

دویدنها-پریدنها- ریسمان بازی و چشم پتکان

کجاست؟

تنها و دور افتاده ازهم

وقتی نیاز به دیداریست

باید خود را در آینه ها ببینیم

(میلاد، ۱۱۶ -۱۱۷)

گویا پی برده بود که ما هم روزی دلی داشتیم و داستانهایی. ناگهان آیینۀ خاطره ها را  برابرم نهاد و مرا به چهل سال پیش کابل برد:

… آسمان همان بود ولی آبی تر

درختها سبزتر

هوا تازه تر و فضا روشن تر

من همان بودم ولی تابنده تر

تو همان بودی ولی آشناتر

و زندگی همان بود ولی از همیشه عاشقانه تر

در چهارراه گمشده ها همدیگررا پیدا کردیم

تنها نگاهها و گذرها

سخنی در میان نبود…

امروز پس از چهل و یک سال

شاید به آن روزها می خندیم

و یا حسرت می خوریم

(میلاد، ۱۶۰)

گفت در همین نزدیکیها خانۀ ماست. درخت سیبی داشتم. می خواهم ببینمش. هی…:

درخت سیب خانه

با قطره های شعر من آبیاری می شد

و به پاس اشکهای پاک و بی صدا…

چون ترک دیار کردم

آن هم خشکید

ولی خانه هنوز غمهای مرا به یاد دارد

و دیوارها هنوز به یاد من نفس می کشند

(میلاد، ۱۶۳)

 بیهوده نمی گفت. آخر او از شهر برق و آهن و پولاد خسته شده بود و آنجا هم خود را با یاد کهن بوم وبر خویش آرامش می بخشید:

در این شهر جادویی

در این نیویورک پرهیاهو

جزیرۀ وجودم را

با رشتۀ یادها

با گذشته ام

با اصالت وجودم

اصالت پرشکوه دختر کوچی کابل

پیوند می دهم

و در این شهر پرغوغا

هنوز بودنم را باور دارم

(میلاد، ۳۹-۴۰)

باز هم در نیویورک یاد کابل می کند:

… از لابلای برجهای آهنی شهر نیویورک

…صدای نفسهای باد

مرا به شهریاد ها و قصه هایم می برد

به کابل

زمستانهای پربرف

افقهای همیشه سپید…

تاریکی چشمان مردم کابل

و سبزی چشمان مردم جنوب

که اوج زندگی مان شده بود

مرا اسیر خود ساخته بود

و اکنون دریافته ام که هنوز به این اسارت می نازم

(میلاد، ۷۵)

همسفرم را صدها هزار چراغ و چلچراغ شهر امروزی او خورسند نساخته بود. او مرا به دیدار تکچراغهایی برد که در خانه های پر صفا و مهر دامنه های کوهها سوسو می زدند:

…چراغ کوچه های شهر

چراغ خانه ها

به لطافت رنگین کمان عشقمان

همیشه رخشنده بود.

تاریکی جدایی از دیارمان…

هنوز بال نگسترده بود.

افسوس که چراغها خاموش شدند.

عشق ما رنگی نداشت

تا کوچه هارا با نور و عطر خود روشن کند

تاریکی، جنگ و سرگردانی…

 گفتی رحمت ایزدی رخت بربسته بود…

(میلاد، ۲۹)

هوای مزار پدر کرد و با بیان کلماتش مرا به یاد او، و دیدارهای ما در نیم قرن پیش، انداخت:

... داغ دیدارت برای همیشه

در قلب شقایق گونه ام جایگزین شده است.

با رفتنت

سرود دیدار برای همیشه خاموش شد

دیدار مان درباغچه

در آشپزخانه،

کنار در…

شهر بی تو دیار بیگانه ییست

در سرزمینهای دور

و من در دیار غربت

محبت تورا در قفس سینه زندانی کرده ام

تا دست بیگانه به آن نرسد.

(میلاد، ۴۷-۴۸)

لحظاتی هم در کوچه یی ایستادیم که روزی کاشانۀ سخنور بی بدیل کابل استاد خلیلی در آن بود و همسفر من به تکریم و تقدیم احترام و ستایش او پرداخت:

...دیدم ترا و بود خود این افتخار من

ای شاعر بزرگ و خداوندگار من

ای فخر ملّت و وطنم ای بزرگمرد

ای مهر و گرمی سخن تو دوای درد

دراین دیار سرد…

(میلاد، ۲۶)

باز هم یاد چهل سال پیش:

...به بهاران دور می اندیشم

و به باورهای خوبمان

که عشق را درآن کاشتیم

…و من- و تو- و او

احساس را در شهر خوبیها زمزمه کردیم

… تشنه تر از پیش

احساس تهی بودن می کنم

و آب گوارای انسانیت را فقط در دورهای می بینم

در جویباران بهاری و پاک

که امروز خشکیده اند

ای نسیم گوارای خیال …

مرا به کابل پرمهر ببر

تا عشق را دوباره زمزمه کنم

( کوچ، ۲۹۷-۲۹۸)

هما هم هنوز بر هر دیوار کابل تصویری از گذشته های خویش می بیند:

در آغوش پرمهرت

سفرِ بودن را آغاز کردیم

با انگشتان هنرآفرینت

مرا بر هر دیوار نقش بستی

… بااینکه سالهاست از تو دورم

هنوز از بوی نمناک کوچه های پرخاکت مستم

ای سرزمین همیشگی من  (کوچ  ۲۵۳).

آنچه من خواندم و پاره هایی از آن را به نظر شما رسانیدم. به مصداق «هرکه نقش خویش می بیند درآب» مطالبی بود که من می جستم: نشانه هایی از گذشته یی که با آن انس و الفت داشتم. کابلی که به آن عشق می ورزیدم و درها و دیوارهایی که بر هریک با قلم نگاه صدها خاطره نوشته بودم. ولی در سخن و شعر هما طرزی خیلی چیزهاست برای دوستان دیگر. برای نوجوانان، جوانان، فرزندان، مادران، خواستاران اشعار عاشقانه، جویندگان رازها و نیازها. مطالب و اشعاری که بسیاری از جوانان مشتاق آنهایند ولی برای نگارنده، که از خیابان جوانی بیرون شده و لنگ لنگان در بیابان پیری به سوی واپسین کوی قدم برمی دارد، دیگر سخن گفتن از آنها و اظهار نظر در باب آنها دشواراست. این است که شما را به اصل مجموعه های اشعار سراسر احساس و صفای ایشان ارجاع می دهم. در باب مجموعۀ زمزمه های نیایش، که غزلهای عرفانی است،  در مقدمۀ آن دوستان به تفصیل اظهار نظر فرموده اند.

در پایان این دو قطعۀ پر احساس سرکار خانم هما طرزی را باهم می خوانیم:

نگاه

آنچه را تا امروز به تو نگفته ام

 همه را در چشمانم نوشته ام

پردۀ غربت پلکها را کنار بزن

و قصّۀ واقعیّتها را

در سیاهی چشمانم بخوان (میلاد، ۲۱۲)

عطر افتخار

… تفنّن هوسهارا با ارزشهای افلاطونی عشق عوض کردیم

تا در قیل و قال زمانه

هرگز از هم جدا نشویم

اینست که پس از صد سال هنوز در کنار همیم.

(میلاد، ۳۳-۳۴)

از هما طرزی سپاسگزارم که مجموعه های دلپذیر میلاد نسترنها، زمزمه های نیایش و کوچ پرندگان را به نگارنده مرحمت فرموده فرستاده اند وبا کلمات زیبا و پراحساس، مرا همراهی کردند تا بربال  شعر لطیف، سفرکنیم و  کابل نازنین را پس از سی و دوسال در عالم خیال ببینیم.

یادداشت:

کوچ: مجموعۀ کوچ پرندگان

میلاد: میلاد نسترنها

شهر اتاوا

۳۰ ماه می ۲۰۱۳

آصف فکرت

ادامه دارد . . .

22 آگوست
۱ دیدگاه

دوبیتی های سرگردان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

****************

دوبیتی های سرگردان

وطن  شادی  نبیند دشمن تو 

خزان  هرگز  نبیند   گلشن تو 

تمنای من ازخالق همین است 

نبیند  روی  غم مرد و  زن تو ! 

**************

خدا از  ما   نگیرد  خاک  ما را 

وطنداران  با   ادراک   ما   را 

خدا لعنت کند در  هر دو دنیا 

عدو و دشمن  سفاک  ما را 

**************

وطن صد جان  اگر  دارم فدایت 

فدای کوه و دشت و دره هایت 

همیشه  دوستانت  شاد بادا ! 

بجان  دشمنان  درد  و  بلایت ! 

**************

خدا  از  ما  نگیرد  این وطن را 

ادیب و  عالم  و اهل سخن را 

نگرداند ز لطف خود فراموش 

جوان و طفل و پیر و  مرد و زن را !! 

**************

خدا  از ما  نگیرد  ملک  ما  را 

برآند  از  وطن  درد  و  بلا  را 

نگهدارد به لطف  خویش همیشه 

زبخل و کید و کین شیر بچه ها را ! 

**************

وطن   بیغم   نبینم  دشمنت  را 

و خواهم شادمان مرد و زنت را 

همیشه پر تراوت خواهم از گل 

ده و صحرا و دشت و دامنت را ! 

**************

وطن دور است وطن دور است  زمن دور 

الهی کس نگردد همچو من دور 

ز حق خواهم که تا روز  قیامت 

ازو باشد غم و درد و محن دور 

**************

وطن   نام  نکویت  افتخارم 

بود  نامت به  عالم اعتبارم 

در  ذلت  برویت  بسته بادا 

حفیظت تا قیامت کردگارم  

**************

وطن شد  مدتی از  تو جدایم 

گرفتار   غم   و   درد  و  بلایم 

بملک بیکسی خوار و حقیرم 

به صد رنج  و مصیبت مبتلایم  

**************

کسی که از وطن بیگانه باشد 

غریب و بیکس و بی خانه  باشد 

ندارد   اعتبار   و  شان و عزت 

اگر در  مسند  شاهانه  باشد 

**************

کسی که مهر میهن در دلش نیست 

غم حفظ   مقام و منزلش نیست 

بنی   آدم    کسی   او  را نخواند 

بجز بی آبرویی  حاصلش نیست 

**************

وطن  شرمنده  بادا   دشمن  تو 

نبینم  رنگ   خون   در  دامن  تو 

به تاریخ است پر واضح و روشن 

که شیر افگن بود مرد  و زن تو 

**************

بهر کس خدمت میهن ضرور است 

که میهن مایه  فخر  و  غرور است 

چه داند   بی  وطن   قدر  وطن را 

نداند قدر نور ، آنکس که کور است

صابر هروی

21 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش نهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
——————
بازار خوش
————————-
پیوسته به گذشته :
بازار خوش یگانه بازاری است که فلکه ی دارد. در وسط فلکه ساختمانی یک طبقه با دوکان های سراجی و زیارتی به نام بی بی سیتی. در هرات زیارتگاه های بانوان برجسته و نامدار تاریخی چند تا هست. زیارت بی بی معصومه، زیارت گوهرشاد بیگم شهید، زیارت بی بی سیتی، زیارت بی بی نور و بی بی خور ( دو تای آخری یکی است؟) و…این زیارتگاه ها نشان می دهد که هراتیان به زن حرمت داشتند و زن را در همه امور و همطراز می دیدند.
در نبش شمال غربی فلکه دیزی پزی قدیمی فعال است که اکنون نیز از مکان های سنتی و دیدنی هرات است. دیزی و شوربای آن مشهور.
کوچه های بازار هر یک بافت مخصوص خودش را دارد. از سمت دروازه خوش که طرف چهار سو قدم برداری در سمت راست کوچه مسجد جامع است. به نسبت عریض که موتر در آن رفت و آمد کرده می تواند. در سمت چپ کوچه باره است. این کوچه چسبیده به باره بوده است. اما به تدریج خاک برداری شده و از خشت و گل آن از دوسوی باره خانه ساخته اند و دیگر از آن اثری نمانده است. در نیمه کوچه در دامان باره زیارتی موقعیت دارد. کوچه تا زیارت خواجه عبدل مصری امتداد می یابد و بعد به سه کوچه کوچکتر می پیوندد.
کوچه بعدی کوچه چوب فروشی است که به سمت تکیه هادی و حمام جعفرخان کشیده می شد. دو کوچه بن بست دیگر هم بود. کوچه سید قاسم کابلی واعظ معروف هرات و دیگر کوچه آقای شریعت که در منزل خود مجلس عزاداری و وعظ برگزار می کرد و شهرت فراوان داشت. بعد کوچه زال خان می آید.
پدر من کارخانه صابون پزی داشت و دوکانی در بازار خوش نزدیک کوچه زال خان. بازار خوش از صنف چهارم مکتب تا صنف نهم محل رفت و آمد روزمره من بود. بعد از درس باید در دوکان می نشستم و گویا هنر دوکانداری می آموختم. چند بار مرا نزد حلبی ساز، بایسکل ساز و کفاش گذاشتند که هیچ نتیجه نداد و در این کار اشتیاقی از من بروز نکرد. در سمت راست دوکان پدر دوکان امیر محمد قناد بود. این مرد که ته ریشی جوگندمی داشت مدام افسرده و خون جگر می نمود. از صبح وقت که دوکان خود را باز می کرد تا ظهر نزدیک بساط می نشست و کمتر دیده ام که مشتری داشته باشد. نامش قناد بود اما تولیدی نداشت. چای، دشلمه شکر و قند از کارخانه های قنادی می خرید و باز فروش می کرد. باقی کالاهای او خرت و پرت عطاری بود. چاشت دوکان را می بست می رفت منزل غذا می خورد. نماز می خواند و ساعتی می خوابید دوباره به دوکان می آمد. پشت بساط می نشست و به با زار و رفت آمد عابرین با دیده گانی بی فروغ نگاه می کرد. گاهی پای چپ را بر پای راست می خواباند و گاهی پای راست را بر پای چپ. شام زود دوکان خود را تخته می کرد و می رفت خانه. خانه اش در همان کوچه زال خان بود. باری نمی دانم برای چه خانه اش رفتم. خانه خوبی بود. یک خانه قدیمی اما بزرگ و از خشت پخته با حوض آب و حیاط خشت فرش و چندبته گل قهر زهر. همین گل ها نبودند که او را نیز به درخت قهر و زهر تبدیل کرده بودند؟ همیشه افسرده می نمود. گویا اندوهی بزرگ پنهانی او را شکنجه می کرد. این مطلب را پسان فهمیدم. در سمت چپ دوکان پدر دوکان امیر دیگری بود. این دو کان در تابستان فالوده پزی می شد با بستنی و در زمستان ماهی پزی. ما ما امیر که همیشه مشغول کار بود بهترین ماهی پز هرات. با مشتری و همسایه ها و حتا با عابرین با لبانی پر خنده ارتباط برقرار می کرد. عاشق ماهی بودم و اگر چانسی داشتم چاشت نان و ماهی می خوردم. مزه ماهی ماما امیر هنوز دهن مرا آب می اندازد.

پدرم آروز داشت من هم دوکاندار شوم. می گفتند کار دولت برای ما نیست. در جایی که پول دارد هراتی مقرر نمی شود و در جایی که استخدام می گردد پول ندارد. معاش دولت هم شکم زن و فرزند را سیر نمی کند. پس بهتر است که کسبی را یاد بگیری که در آینده بتوانی زنده گی خود را تامین کنی. اما نمی دانم چرا هر وقت پرسش دوکانداری مطرح می شد، چهره غمزده ی امیر قناد در برابر دیده گانم بر جسته ظاهر می گشت. به نظرم می رسید که دوکان تابوتی است که آدم زنده در آن به تدریج می پوسد. از کار آهنگر و مسگر و نجار و بنا خوشم می آمد. اما به کار فزیکی علاقه نداشتم. دوکان همسایه امیر قناد از ناصر قناد و محسن قناد بود. محسن در مکتب سیفی همصنفی من بود. ناصر پیش از آن که به قنادی بیاغازد، بنا بود. دوکان آنان در نبش بازار و کوچه زال خان موقعیت داشت و همیشه شلوغ بود. اگر مشتری هم نبود دوستان و همسایه ها در این دوکان می آمدند و چای نقلی می خوردند. در آخر دوکان کارخانه قنادی بود. دروازه کارخانه در کوچه زال خان باز می شد. هر روز کار تولید دشلمه و نقل جریان داشت. شکر را در دیگ مسی بزرگی می ریختند و با آب مخلوط می کردند تا خوب بجوشد و به قول استاد شیرینی پز به قوام آید. آن گاه شهد غلیظ داغ را بر سنگ قنادی می ریختند تا اندکی حرارت آن کاهش یابد. تکه ی ازین شکر مذاب را بر می داشتند. استاد آن را که هنوز داغ بود ولی دستان گرما دیده این گرمی را تحمل می کرد، آن را کش می داد و بعد دو نفری آن را پیوسته کش می دادند و هم می زدند. این عمل تماشایی در کوچه انجام می شد و صحنه جالبی پدید می آمد. هر تکه این شکر قوام یافته شاید پنج، شش کیلوگرام یا بیشتر وزن داشت. خیلی کار و وقت می خواست تا این توته تفتیده زرد رنگ سپید شود و ازان دشلمه سپید، شیرینی محبوب هراتیان به دست آید. سفره سماوار جوشان، چای سیاه هل دار و دشلمه سفید هر نشست دوستانه را رونق می بخشید.

ادامه دارد . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

21 آگوست
۱ دیدگاه

حضرتِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

حضرتِ عشق

 شبِ  مهتاب  و  دلم  غرقِ  تمنای  تو شد

 دیده ام خیره به حُسن و قد و بالای تو شد

تا   رسیدی  به  بَرَم  ای  مهُ  کنعانی   من

 روشن از نورِ  رُخت چشمِ زلیخای تو شد

 روحِ   افسرده   و   پژمردهُ  من  باری دِگر

زنده از هر  نَفَسِ  پاکِ  مسیحای  تو  شد

حضرت  عشق  قدم  رنجه  نمودی و دلم

 بندهّ   مرحمت  و  لطف و   تَولًای  تو شد

 خلوتی  بود میانِ من و شمعِ رُخِ دوست

 همچو پروانه دلم واله و شیدای تو شد

خوابِ خوش دیدم و آشفته شد این خاطرِ من

 تا سحر غرقِ  خیالِ  تو و  رویای تو شد .

 مریم نوروززاده هروی

 بیستم آگست ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز “

 

 

 

21 آگوست
۱ دیدگاه

عالی جناب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عالی جناب

گاهی  کویر خشک  و گهی نهر آب بود

رویای   تو   قشنگ  ترین   انتخاب  بود

تسلیم ، یا که زخمی و یا  کشته می‌شدم

تا می ‌زدی  به شهر قدم  ، انقلاب بود

مثل عقاب پر زدنم شور و شوق داشت

با عشق تو همیشه دلم پر شتاب بود

با دست‌ های کوچک تو گرم می ‌شدم

گرمای  دست‌ های تو چون آفتاب بود

گل بود، شعر بود، خوشی بود، شوق بود

این‌ ها دلیل بودن “عالی جناب”  بود!

با خاطرات   ناب   تو  لبخند   می ‌زدم

یادت رقیب درد و  غم و اضطراب بود

هربار عاشقانه به  آن  خیره  می‌ شدم

عکس  تو تا  به گردن  دیوار قاب بود

بی تو شکست، پاره شد آتش گرفت، سوخت

دل در میان سینه‌یصافیکباب بود….

۱۴۰۵/۰۵/۲۹

محرابی صافی

21 آگوست
۱ دیدگاه

حضرت دوست

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 حضرت دوست

شدم  خراب   إز  او  خوب  ‌تر  نمیگردم

نهال  خشک   شدم   با   ثمر  نمیگردم

غریب   مانده ام  از   وصلت  رخ   دلدار

بدون  حضرت   شان   معتبر   نمیگردم

مرا بهر چه  مسمی کنند  شیخ  و  ملا

بحرف  بیهوده اش   خونجگر  نمیگردم

ستاده ام به ره خویش تا که جان دارم

ز راه   روشن   این  کوچه   بر نمیگردم

ظفر  نگیرم  اگر   حاجتم   ز  منزل   یار

یقین که  زنده  از ان در  ؛  بدر نمیگردم

 نذیر ظفر

20 آگوست
۱ دیدگاه

ورزش فکری و سرگرمی ریاضی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی  اینک

ورزش فکری و سرگرمی ریاضی اینهفته را که تهیه دیده اند

خدمت شما خوبان پیشکش می نماییم.

——————————–

ورزش فکری
دریافت زاویه بدون قلم و کاغذ و ماشین حساب.

سرگرمی ریاضی
خانه های خالی را با اعداد مورد نظر پر کنید

پاسخ در هفته آینده . . .

20 آگوست
۱ دیدگاه

رازِ عصیان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

رازِ عصیان

 نمی‌بیند    نگاهت    این   بلورِ     آرزویم   را

ولی خواند به خاموشی تمامِ گفت‌وگویم را

نگاهم صد زبان دارد دلم سرشارِ خواهش‌هاست

چه می‌شد لمس می‌کردی تمامِ خلق‌ وخویَم را

 اگر چشمت  بلغزد  بر تنِ هر  واژه‌ی داغم

 لبِ شعرم  گداز  آرد  برافروزد  سبویم   را

برای من  غزل  یعنی  نگاهِ  گرمِ  چشمانت

 که می‌ریزد به پیمانه شرابِ های‌وهویَم را

 نگاهت می‌کشد من را به دریایِ خیال، اما

 هوایت مثلِ ساحل می‌شود پیچد گلویم را

 برایَت فاش کردم از دل و جان رازِ عصیانم

 تو دیدی در سکوتِ من زنانه رنگ و بویم را

 عزیزِ من تو را خواهم چنان پرشور و بی‌پروا

 دلی که عاشق است داند کمالِ جست‌وجویم را

 زنانه دوستت دارم نه پنهان و نه با تردید

چنان روشن که شب هم می‌نماید رنگِ رویم را

هما باوری

جرمنی

 ۰۶/۰۱/۲۰۲۶

 

20 آگوست
۱ دیدگاه

فانوسی در برابر تاریکی «   زن ، زندگی ، آزادی  »

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فانوسی در برابر تاریکی

«   زن ، زندگی ، آزادی  »

ای طالبان!

ای اژدهای دو سری جهل و استبداد!

قلم من

از نوشتن نام شما شرم دارد

نامی که بر حاشیه‌ی سیاه تاریخ

با اشک زنان،

با خون آزادی،

و با زخم‌های بی‌شمار یک سرزمین

نوشته شده است

شما

فرزندان تاریکی‌اید،

آنگاه که کتاب را می‌بندید،

مدرسه را خاموش می‌کنید،

اما

زن را نمی‌توانید از جهان حذف کنید

زن، نیمه‌ی جهان نیست،

نبض تمام هستی ا‌ست

جهل شما

مرکب سیاهی‌ست

که فرمان سقوط انسان را می‌نویسد

و استبداد تان

زنجیری‌ست

که می‌خواهد پاهای فردا را ببندد

از شما می‌پرسم

خدای خویش را

در کدام دخمه‌ی تاریک

زندانی کرده ‌اید ؟

که نام او را فریاد می‌زنید

و حرمت‌آفریدگانش را می‌شکنید؟

این چگونه ایمانی‌ست

که از کتاب می‌ترسد؟

از قلم می‌هراسد؟

از مدرسه وحشت دارد؟

و در برابر چشمان یک دختر

دیوار می‌کشد؟

کدام خدا

از آموزش زن می‌ترسد؟

کدام آسمان

آزادی را گناه می‌نامد؟

و کدام عدالت

انسان را تنها به جرم زن بودن

از حق زیستن، آموختن

و انتخاب کردن

محروم می‌کند؟

من فانوسی در دست دارم

نه برای انتقام،

که برای شکست تاریکی

فانوس من

صدای زن های ‌ست

که دیگر اجازه نمی‌دهند

تاریخ را بدون حضور او بنویسید

زیرا هیچ قدرتی ابدی نیست،

و بدانید که رؤیای انسان

برای آزاد زیستن

هرگز نمی‌میرد.

میترا وصال

لندن – انگلستان

۱۵ آگست ۲۰۲۶

 

20 آگوست
۳دیدگاه

دلتنگِ روزگار

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

دلتنگِ روزگار

 دلم تنگ است، دلم تنگ است، خدا جو

 هنوز  در خاکِ  من جنگ است، خدا جو

 پریشانم     از     این     حالِ      پریشان

 دو دستم فلج و  پا لنگ است ، خدا جو

 نه کسبِ  دانش  و  فهم  و  هنر هست

 نه کس در فکرِ فرهنگ است ، خدا جو

 کلک       گردید         اقوالِ       خردمند

 سیاست چال  و  نیرنگ است، خدا جو

 خِرَد  بی‌ نور  و  دانش  بی‌ فروغ است

 در این  ویرانه بی‌ رنگ است ، خدا جو

 برای      قطعِ          اشجارِ      ثمر دار

 تبر  در  کفِ  الدنگ   است ،  خدا   جو

 چه   آسان   برتری   دادند    یکی   را

تعصّب نیشِ خرچنگ  است ،  خدا جو

 اگر   انصاف  و    قانون     زنده   گردد

 جفا بی‌نقش و بی‌رنگ است، خدا جو

 بشیر  ، این  آرزوی   هر جوان   است

 که صلح بهتر ز هرجنگ است ،خدا جو

 جهان در جست‌وجویِ کهکشان‌هاست

 الاغِ   ما   هنوز  لنگ  است  ، خدا جو

 چهل‌وهشت ساله گردید  دردِ کشور

 به خدا سربه سرننگ است، خدا جو

 بشیر شیرین ‌سخن

20 آگوست
۱ دیدگاه

نور ایمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

نور ایمان

 نور ایمان می درخشد  در زمین

 ما مسلمانیم به حق دارم یقین

 گرچه امروز روزگار ما غم است

 تا به روز  عرش  نماند   اینچنین

حق اگر پنهان  شود  پیدا  شود

عدل  می آید  نماند   در   کمین

 ظلم  هرگز  جاودان  بر پا نشد

 می‌رود    آخر     بماند    آفرین

 دل به رحمت دل به قرآن بسته‌ایم

 راه  ما  روشن  امید  ما  همین

هر که با انسانیت پیمان بست

 جاودان گردد به نزد حق امین

 کینه را از سینه‌ها بیرون کنیم

 مهر  باشد  در  دل   اهل یقین

 گر  جهان  بر ما  ببندد  راه نور

 باز هم  داریم  خدای  راستین

ما  مسلمانیم  و  با   نام   خدا

 تا ابد باشیم با حق همنشین

 یاالله گر روزگار  آشفته است

 عاقبت پیروز گردد  حق یقین

طیبه دل را به یزدان بسپار و بس

 حق نگهدارت بود در هر زمین

طیبه احسان حیدری

۱۹ آگست ۲۰۲۶ 

سیدنی – آسترالیا

20 آگوست
۱ دیدگاه

وحدت؛ از یک شعار سیاسی تا یک قرارداد اجتماعی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

وحدت؛ از یک شعار سیاسی تا

یک قرارداد اجتماعی

نور محمد غفوری

به تاریخ ۱۷ اگست سال جاری میلادی، مقالهٔ مختصری را تحت عنوان «وحدت مردم برای عدالت، آزادی، کرامت و آینده‌ای مشترک» به نشر رساندم. این نوشته با واکنش‌ها، تبصره‌ها و دیدگاه‌های گوناگون دوستان در ویبسایت‌ها و صفحهٔ فیسبوکم همراه شد که شماری از دوستان نیز از طریق تلفون تماس گرفتند. از همهٔ دوستان گرامی که با لطف، توجه، نقد و اظهار نظر خویش به غنای این بحث کمک کردند، از صمیم قلب سپاسگزارم.

در میان تبصره‌ها، نوشتهٔ کوتاه اما عمیق رفیق گرامی، محترم فاروق فردا، نکات دقیق و قابل تأملی را مطرح کرده بود. به همین دلیل نخواستم صرفاً با یک پاسخ کوتاه در بخش تبصرهٔ فیسبوک بر آن بسنده کنم. اهمیت پرسش‌های ایشان دربارهٔ مشکل بنیادی نظام پاسخگو، فرهنگ سیاسی مبتنی بر حق و مسئولیت و پیش‌شرط‌های همبستگی اجتماعی و سیاسی ایجاب می‌کند که دیدگاه خود را اندکی گسترده‌تر بیان کنم.

در آغاز، لازم می‌دانم تأکید کنم که با بخش مهمی از آنچه ایشان نوشته‌اند، به‌ویژه در مورد دشواری شکل‌گیری فرهنگ سیاسی مبتنی بر حق، مسئولیت و مشارکت شهروندی، هم‌نظر هستم.

نظام پاسخگو؛ محصول جامعهٔ آگاه و مشارکت‌جو:

یکی از مشکلات بنیادی افغانستان این است که ما هنوز نتوانسته‌ایم رابطه‌ای پایدار و نهادینه‌شده میان شهروند، جامعه و دولت ایجاد کنیم؛ رابطه‌ای که در آن مردم نه صرفاً تابع قدرت، بلکه صاحب حق و شریک در تعیین سرنوشت سیاسی خویش باشند.

نظام پاسخگو صرفاً با تغییر نام حکومت، ساختار اداری یا حتی تدوین یک قانون به وجود نمی‌آید. نظام پاسخگو زمانی شکل می‌گیرد که قدرت سیاسی خود را امانت عمومی بداند، در برابر قانون و شهروندان پاسخگو باشد و شهروند نیز خود را صاحب حق، دارای مسئولیت و شریک در ساختن نهادهای عمومی بداند.

به بیان دیگر، دموکراسی فقط مجموعه‌ای از نهادها و قوانین نیست؛ فرهنگ دموکراتیک نیز می‌خواهد. اگر شهروند حق خود را نشناسد، اگر حاکمیت پاسخگویی را نپذیرد، اگر مخالف سیاسی دشمن تلقی شود و اگر تفاوت دیدگاه به تهدید تعبیر گردد، حتی بهترین قوانین نیز به‌تنهایی نمی‌توانند یک نظام پاسخگو و پایدار بسازند.

بنابراین، ساختن نظام پاسخگو یک پروژهٔ صرفاً حکومتی نیست؛ بلکه یک فرایند اجتماعی و تاریخی است که در آن آگاهی سیاسی، مشارکت مدنی، نهادسازی، قانون‌مداری و مسئولیت‌پذیری شهروندان و زمامداران به یکدیگر پیوند می‌خورند.

حق؛ چیزی که باید متقابل شناخته شود:

به نکتهٔ دیگری که در نوشتهٔ آقای فردا مطرح شده است، باید جدی‌تر توجه کرد:  مسئلهٔ حق دادن و حق گرفتن.

جامعه‌ای که در آن هر گروه فقط از حق خود سخن بگوید، اما حاضر نباشد حق دیگری را به رسمیت بشناسد، نمی‌تواند به صلح پایدار و عدالت اجتماعی دست یابد.

یکی از تغییرات مهم در فرهنگ سیاسی ما باید این باشد که «حق من» را در برابر «حق تو» قرار ندهیم. حق یک شهروند، قوم، زبان، مذهب یا جریان سیاسی، ذاتاً تهدیدی علیه حق دیگری نیست. برعکس، به‌رسمیت‌شناختن حق دیگران، یکی از مطمئن‌ترین راه‌های تضمین حقوق خود ماست.

از همین‌جا مفهوم دولت پاسخگو نیز با مفهوم شهروندی پیوند می‌خورد. شهروند فقط کسی نیست که از دولت مطالبه دارد؛ شهروند در برابر جامعه نیز مسئولیت دارد. همان‌گونه که قدرت باید پاسخگو باشد، شهروندان و نیروهای سیاسی نیز باید در برابر رفتار، تصمیم‌ها و مواضع خود مسئول باشند.

همبستگی؛ نه حذف تفاوت‌ها، بلکه مدیریت سازندهٔ تفاوت‌ها:

اما دربارهٔ همبستگی، نکتهٔ مطرح‌شده از سوی آقای فردا بسیار مهم است:  همبستگی امری خودکار و شعاری نیست.

افغانستان جامعه‌ای متکثر است؛ جامعه‌ای با تنوع قومی، زبانی، مذهبی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی. این تنوع را نه می‌توان انکار کرد و نه با فرمان سیاسی از میان برد. تلاش برای تحمیل یکسان‌سازی و حذف تفاوت‌ها، به‌جای ایجاد همبستگی، می‌تواند بی‌اعتمادی و مقاومت ایجاد کند.

پس مسئله این نیست که چگونه همه را یک‌شکل و یکسان کنیم؛ مسئله این است که چگونه می‌توانیم با وجود تفاوت‌ها، بر سر اصول و منافع مشترک با هم زندگی و همکاری کنیم.

همبستگی واقعی زمانی شکل می‌گیرد که شهروندان احساس کنند در این همبستگی، کرامت، هویت، حقوق و منافع مشروع آنان محترم شمرده می‌شود.

از این منظر، وحدت به معنای انکار هویت‌های موجود نیست؛ بلکه به معنای ایجاد چارچوبی سیاسی و اجتماعی است که همهٔ شهروندان، با حفظ هویت‌ها و تفاوت‌های خود، در آن از حقوق برابر، فرصت‌های برابر و مسئولیت مشترک برخوردار باشند.

وحدت سازمانی با وحدت اجتماعی یکی نیست:

در فضای سیاسی افغانستان، واژهٔ «وحدت» گاهی به معنای ادغام سازمان‌ها، احزاب و جریان‌های سیاسی در یک تشکل واحد تعبیر می‌شود. چنین وحدتی ممکن است در شرایطی مفید باشد، اما وحدت مورد نظر من لزوماً به معنای یکی‌شدن سازمان‌ها و حذف تفاوت‌های سیاسی نیست.

می‌توان چند حزب، چند جریان و چند دیدگاه متفاوت داشت، اما بر سر اصول اساسی و منافع مشترک با یکدیگر همکاری کرد.

ائتلاف، همکاری، همبستگی و وحدت مفاهیمی نزدیک، اما یکسان نیستند. آنچه برای افغانستان ضروری است، پیش از هر چیز ایجاد ظرفیت همکاری میان نیروهای متنوع جامعه بر مبنای اصول و اهداف مشترک است.

به عبارت دیگر، ما بیشتر از آن‌که به «یکی‌شدن اجباری» نیاز داشته باشیم، به توانایی باهم‌بودن در عین تفاوت نیازمندیم.

چرا بعضی‌ها از همبستگی احساس زیان می‌کنند؟

اینجا پرسش مهم دیگری مطرح می‌شود: اگر برخی گروه‌ها به دلایل تاریخی، سیاسی، حیثیتی یا ناشی از تجربه‌های گذشته، پذیرش یک پروژهٔ مشترک را برای خود زیان‌بار تصور کنند، چه باید کرد؟

به باور من، پاسخ این مسئله تحمیل وحدت نیست؛ بلکه ساختن اعتماد است.

اعتماد سیاسی زمانی ساخته می‌شود که افراد و گروه‌ها در عمل ببینند همکاری مشترک به معنای حذف آنان نیست؛ بلکه به معنای احترام به حقوق آنان است.

باید از فرهنگ «یا من یا تو» عبور کنیم و به فرهنگ «هم من و هم تو، در چارچوب حقوق برابر»  برسیم.

این کار البته یک‌شبه انجام نمی‌شود. اعتماد اجتماعی و سیاسی سرمایه‌ای است که در طول زمان و از طریق رفتار صادقانه، شفافیت، گفت‌وگو، احترام به تعهدات و پذیرش مسئولیت ساخته می‌شود.

وحدت بر چه پایه‌ای؟

به باور من، وحدت پایدار زمانی امکان‌پذیر است که بر اصول روشن و قابل قبول برای همه استوار باشد؛ از جمله:

حفظ یکپارچگی و تمامیت ارضی افغانستان؛ تأمین عدالت و برابری شهروندی؛ آزادی‌های اساسی؛ حاکمیت قانون؛ مشارکت سیاسی؛ کرامت انسانی؛ توسعهٔ متوازن؛ توزیع عادلانهٔ فرصت‌ها و منابع؛ و پذیرش حق همهٔ شهروندان برای حضور و اظهار نظر در زندگی سیاسی و اجتماعی کشور.

در کنار این‌ها، باید منافع مشترک اقتصادی و اجتماعی مردم نیز مورد توجه قرار گیرد. فقر، بیکاری، مهاجرت، عقب‌ماندگی، ناامنی و محرومیت، دردهایی نیستند که به یک قوم، زبان یا منطقه تعلق داشته باشند. این‌ها مسائل مشترک مردم افغانستان اند و حل آن‌ها نیز نیازمند همکاری مشترک است.

از همین‌رو، وحدت نباید صرفاً یک مفهوم عاطفی یا تاریخی باشد؛ بلکه باید به یک قرارداد اجتماعی و سیاسی میان شهروندان تبدیل شود؛ قراردادی که در آن همه می‌پذیرند افغانستان خانهٔ مشترک آنان است و هیچ فرد، قوم، گروه یا جریان سیاسی مالک انحصاری آن نیست.

وحدت بر مبنای ارزش‌ها، نه اشخاص:

یک نکتهٔ دیگر نیز به باور من اهمیت اساسی دارد:  وحدت پایدار باید بر ارزش‌ها و اصول استوار باشد، نه بر اشخاص.

اگر یک جریان سیاسی تنها به دلیل شخصیت یک رهبر یا چهرهٔ سیاسی گرد هم بیاید، چنین وحدتی با تغییر شرایط و یا کنار رفتن آن فرد ممکن است از هم بپاشد.

اما اگر همکاری بر مبنای اصول روشن، اهداف مشترک، نهادهای دموکراتیک و قواعد پذیرفته‌شده شکل بگیرد، دوام و استحکام آن بیشتر خواهد بود.

جامعهٔ سیاسی سالم، جامعه‌ای نیست که در آن همه یک رهبر، یک نظر و یک روش داشته باشند؛ بلکه جامعه‌ای است که در آن افراد و جریان‌های مختلف بتوانند در چارچوب قواعد مشترک، اختلاف نظر داشته باشند و در عین اختلاف، همکاری کنند.

از «گرفتن حق» تا «تضمین حق»:

به نظر من، تحول اساسی در فرهنگ سیاسی افغانستان زمانی آغاز خواهد شد که «گرفتن حق» و «دادن حق» را دو مفهوم متضاد ندانیم.

حق من زمانی امن‌تر است که حق تو نیز به رسمیت شناخته شود. آزادی من زمانی معنا و دوام پیدا می‌کند که آزادی دیگران نیز محترم باشد. کرامت من زمانی پایدار است که کرامت دیگری را انکار نکنم.

بنابراین، عدالت به معنای تقسیم امتیازات میان گروه‌ها نیست؛ عدالت یعنی ایجاد قواعدی که حقوق و فرصت‌های اساسی را برای همه تضمین کند.

این همان نقطه‌ای است که مفهوم دولت پاسخگو با مفهوم همبستگی اجتماعی و سیاسی پیوند می‌خورد. دولت پاسخگو باید حقوق شهروندان را تضمین کند و شهروندان نیز باید از طریق مشارکت سیاسی و مدنی، بر عملکرد قدرت نظارت داشته باشند.

وحدت؛ هدف یا وسیله؟

از این منظر، وحدت برای من یک هدف انتزاعی و مقدس نیست که از مردم بخواهیم به هر قیمتی آن را بپذیرند. وحدت وسیله‌ای برای رسیدن به جامعه‌ای عادلانه، آزاد، امن و انسانی است.

ما به وحدتی نیاز داریم که در آن هیچ‌کس مجبور نباشد برای «باهم بودن»، هویت خود را انکار کند؛ هیچ گروهی خود را مالک انحصاری افغانستان نداند و هیچ شهروندی نیز احساس نکند که به دلیل هویت، زبان، مذهب، جنسیت، منطقه یا گرایش سیاسی خود از حقوق اساسی محروم است.

تفاوت‌ها می‌توانند باقی بمانند؛ اختلاف دیدگاه‌ها نیز طبیعی و حتی برای پویایی جامعه ضروری‌اند. آنچه مهم است، پذیرش قواعد مشترک برای مدیریت مسالمت‌آمیز این تفاوت‌ها و اختلافات است.

در چنین جامعه‌ای، مخالف سیاسی دشمن نیست؛ منتقد، تهدید نیست؛ تفاوت، تجزیه نیست و مطالبهٔ حق، دشمنی با کشور تلقی نمی‌شود.

سخن پایانی:

افغانستان بیش از هر چیز به یک فرهنگ سیاسی جدید نیاز دارد؛ فرهنگی که در آن قدرت پاسخگو، شهروند آگاه، حق متقابل، قانون عادلانه و مشارکت سیاسی ستون‌های اصلی جامعه باشند.

رسیدن به چنین جامعه‌ای آسان نیست و نمی‌توان انتظار داشت که میراث چندین دهه جنگ، بی‌اعتمادی، استبداد، رقابت‌های هویتی و محرومیت اجتماعی در یک روز از میان برود. اما هیچ تحول تاریخی نیز بدون آغاز فکری و گفت‌وگوی صادقانه آغاز نشده است.

از این رو، بحث دربارهٔ وحدت، عدالت، آزادی و نظام پاسخگو را نه یک بحث تشریفاتی، بلکه بخشی از ضرورت بازاندیشی در فرهنگ سیاسی افغانستان می‌دانم.

از جناب فاروق فردا و همهٔ دوستانی که با نوشته‌ها، نقدها و دیدگاه‌های خویش این بحث را غنی می‌سازند، صمیمانه سپاسگزارم. شاید ما در بسیاری از مسائل با هم اختلاف نظر داشته باشیم؛ اما اگر بتوانیم بر سر حق گفت‌وگو، حق اختلاف و حق زیستن با کرامت در یک سرزمین مشترک توافق کنیم، خود یک گام مهم به سوی آینده‌ای بهتر برداشته‌ایم.

گفت‌وگوی صادقانه، پذیرش تفاوت‌ها و جست‌وجوی اصول مشترک، خود بخشی از ساختن همان افغانستانی است که همه آرزویش را داریم.

آیندهٔ افغانستان را نه با حذف تفاوت‌ها، بلکه با مدیریت مدبرانه و عادلانهٔ تفاوت‌ها و یافتن زمینه‌های مشترک خواهیم ساخت!

۱۹/۰۸/۲۰۲۶

 

19 آگوست
۱ دیدگاه

فردای روشن دختران

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فردای روشن دختران

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد

از خانه‌  های  بی‌چراغ  اندوه و غم را می‌برد

دختر به مکتب می‌رود  شوق  دل ما  می‌برد

بر کوچه‌ی  افسردگان  عطر  دل‌  آرا  می‌برد

هر واژه‌ای کز کلک آن انگشت روشن می‌چکد

ما را ز   گور  تیرگی   تا   مرز   معنا   می‌برد

با هر ورق با هر  قلم   خورشید  را  پیدا کند

از چشم شب خواب گران از دل  تماشا می‌برد

هرچند دفتر  بشکنند   اندیشه   بالا می‌رود

دانش چراغی روشن است اندوه فردا می‌برد

آن طفل دانش‌جوی ما با مهر خود در هر قدم

باران شادی  می‌شود  فیض مصفا می‌برد

گر بشکنندش دفتر و گر خامه‌اش را برکنند

اندیشه‌اش پَر می‌کشد ما را به بالا می‌برد

هر حرف الفبای او فانوس شب‌های سیاه

از جان محنت‌ دیدگان  زنگار  غم‌ها می‌برد

هر مادری کز شوق او اشک دعا بر دیده داشت

با دانش   فرزند   خود   اندوه  دنیا می‌برد

فهیمه جلال

19 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش پنجم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و

روایت فصلنامه شمیره (بخش پنجم)

پیوسته به گذشته :

هما چنین ادامه میدهد:

انقلاب ایران سبب شد که با نخستین پرواز وبا دستان خالی و فقط سه هزار دالر سرمایه با یک کودک سه ساله وارد نیویورک شوم. دلیلش هم این بود که همزمان برادر بزرگم مرحوم (روح الله طرزی) که آن زمان دیپلومات در سفارت افغانستان در پاکستان بود به دلیل بکار آمدن کمونیست ها در وطن به نیویورک آمده بود. من هم به ایشان پیوستم. ایشان با گرین کارت و من با ویزای توریستی وارد امریکا شدیم. باید کار می کردیم و زندگی های مانرا پیش می بردیم.

 با حقیقت جدیدی مواجه شده بودم که برایم آشنا نبود. تحصیلاتم به دردم نمی خورد ولی باید به زندگی ام می پرداختم.. به بیرون سری زدم و دیدم که در این محل دو ساختمان بزرگ سالمندان است. یاد حرف مادرم افتادم که میگفت خیاطی را یاد بگیر که روزی به دردت می خورد. با انگلیسی که بلد بودم متنی را تهیه کردم که چنین بود : مژده بزرگ برای سالمندان عزیز ! خیاطی و تعمیر لباس با تخفیف ویژه برای سالمندان …. به تعداد زیادی چاپ کردم و به ساختمان های محل پخش نمودم. چند روزی نگذشت که نخستین مشتری سراغم آمد. پسرم در کودکستان بود و من مشغول خیاطی شدم. چندی نگذشت که خیاطی ام  پر آوازه شد و از دور ها سراغم آمده وبعد از مدتی  شروع به طراحی و دیزاین لباس کردم.

وقتی پسرم بزرگتر شد کار رسمی اداری  را شروع نموده و دل به دریا زدم وبا توکل به خدا و اتکا به بازوی خودم ازهیچ طوفانی نهراسیدم. 

ازسال ۱۹۹۲ تا سال ۱۹۹۹ درشرکت(Bergdorf Goodman)  به عنوان مدیرتغییرودگرش لباس ایفای وظیفه نمودم . نخستین مدیری بودم که جهت تعلیمات خیاطان و سوزن زنان (Tailors & Fitter) ویدیو های تعلیمی را رایج نموده و سمیمینار های تربیتی را برای آگاهی بیشترخیاطان  و فروشنده ها(Sales associates)  ها  و خریداران کالا یعنی  Buyers)  (بصورت سمینار های شناخت بهتر کالا  Product Knowledge) ( دایر میکردم. همچنان تمام لباس های این شرکت از دید من میگذشت و نتایج فنی را در مورد کیفیت کالا به شکل گذارشات عمومی تهیه می کردم.

با بنیان گذاری  پروگرامی بنام  (Vendor Partnership)  ازمدیران تولید و کیفیت کالای دیزاینرها دعوت میکردم تا چالش ها و کیفیت کالا را جهت بهبود برایشان توضیح دهم. این برنامه خیلی مورد علاقه شرکت و دیزاینر ها قرار گرفته بود.همچنان در آن زمان که اینترنت نبود ، فروشگاها کتلاگ (Catalog)  داشتند و من باید کالای آنرا هم بازرسی می نمودم.

در این شرکت بود که با طراحان مشهور جهانی از نزدیک آشنا شدم و باهم روابط خوبی داشتیم . که از آن جمله طراح معروف امریکایی (Games Galanos) بود که  وقتی بازنشسته میشد من یک کارت تشکرو قدردانی برایش دیزاین کردم و تمام کارمندانم آنرا امضا نمودند. این کارت نقاشی یک مانکن بود که با پارچه های اضافی لباس هایش تزهین نموده بودم. او از دیدن این کارت چنان شگفت زده شد که این کارت را جز آرشیف زندگی اش قرار داد و الان در آرشیف لباس هایش موجود است.

خودش در جواب کارتم برایم چنین نوشت:

و در سالهای ۱۹۹۷-۱۹۹۹ برای همین شرکت  مشهوردیزاین جواهرات عروس را نمودم که نمونه هایش در ویترین های این فروشگاه درآن سالها دیده میشد و خریداران زیادی را جلب میکرد.

کارکرد هایم در این کمپانی چنان چشمگیر و پر آوازه بود که همه در موردش صحبت می کردند.

در همین کمپانی روزی یکی از کارمندان در شعبه ارسال کالا به یک جوان بر خورد می کند که افغان بود و با هیجان در مورد کارهای من با او صحبت میکند و می گوید که هما هم متولد افغانستان است . آیا او را می شناسی؟

آن جوان افغان جواب میدهد (من فکر می کنم هما باید ایرانی باشد چونکه زنان افغان نمی توانند چنین با هوش و درایت باشند). وقتی این خانم حرف این جوان را به من زد، خیلی به من برخورد گفتم می خواهم او را ببینم. خلاصه این جوانک به دفترم آمد وقتی باهاش فارسی حرف زدم و پرسیدم که کیست و چند لحظه نگذشت که پدرش را شناسایی کردم ووووخودش خجلت زده ساکت شد و فهمیدم که در خانواده یی بزرگ شده که احترامی برای زن وجود نداشته…

در سال ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۸ در شرکت طراح  معروف ایتالیایی  (Giorgio Armani)  به عنوان رئیس تغییر و دگرش  لباس  در سر تا سرقاره امریکا  مشغول کار بودم .

در سال ۲۰۰۰ که سالگرد ۲۵ سالگی Armani  درموزیم معروف (Guggenheim Museum)

که در شهر نیویورک بود، از من خواسته شد که تمام کار کرد های آرشیف Armani را از نظر بگذرانم و لباس هایی را که برای نمایش قابل استفاده اند جدا سازی کنم. این نمایشگاه بعد از نیویورک به تمام شهر های معروف جهان سفر نمود و در کتاب موزیم اسم من را درج نمودند.

در این سالها تمامی کالای وارده به امریکا را باید بررسی میکردم و سیمینار های بهتر شناخت کالا را  (Product Knowledge)  را در سراسر قاره امریکا دایر میکردم و همچنان گذارشات لازم را به اداره مرکزی میلان در ایتالیا می فرستادم.

از طریق برنامه ریزی در کمپیوتر برنامه ی را ایجاد نمودم که تمام گذارشات این دیپارتمان در سرا سر امریکا قابل بررسی و ارزیابی گردید.و تا امروز قابل استفاده است.

در این کمپانی با بر رسی دقیق به حقوق کارمندان تساوی حقوق درآمد زن و مرد خیاطان را ایجاد کردم.

سطح ابزار و آلات خیاطی را برای خیاطان در حد بالاترین برده و کیفیت کالا را تا بهترین سطح ارتقا دادم.

ایجاد خط مشی های جدید برای حفظ حقوق کارمندان یکی از کار هایم بود.

عکسی با آقای Armani هنگام Fashion Show در نیویورک.

با تیم طراحان میلان

از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۵ درشرکت (Lord & Taylor) به عنوان رئیس  تغییر و  دگرش لباس   در سر تا سرقاره امریکا  به وظیفه ام ادامه دادم. و جهت بر رسی به نیاز های کارمندان و کمپنی  سیمینار های سرتاسری را دایر نمودم.

در این شرکت در کمیته تنظیم بودجه و انکشاف و بهبود کالا سهم داشته و حدود بیشتر از ۶ میلیون دالررا به نفع کمپانی برگرداندم.

در همین شرکت بود که در توسعه این کمپانی در کانادا وبا سفر های پیهم نقش مهمی را ایفا نمودم.

وقتی در این کمپانی بودم شرکت معروف HBC  کانادا با من مصاحبه نمود.

Hudson Bay Company (HBC) Canada interviewed Homa to recognize her talent and passion as a great employee in business and to introduce her personal life, poetry, art, fashion and being a pioneer of women’s right in Afghanistan. 

این مصاحبه کامل را در ویبسایتم می توانید ببینید.

www.homatarzi.com

همچنان در این کمپانی در سال ۲۰۱۳ جایزه ویژه کمپانی به من تعلق گرفت که در آن زمان پایم شکسته بود و آمرم مرا به بهانه صرف غذا دعوت نمود. و من در یک روز بارانی با لباس غیر رسمی و اعصا بدست وارد رستوران شدم و از دیدن همه در تعجب بودم. فقط سعی کردم که در وقت عکس برداری اعصا را کنار بگذارم.

و در سال  ۲۰۱۵ تا  ۲۰۱۸ در کمپانی (Bloomingdales) به عنوان رئیس شعبه های خدمات مشتریان ایفای وظیفه نمودم . که ریاست پنج دیپارتمان (شعبه) مختلف را عهده دار بودم. و با ایجاد ویدیو ها و سیمینار ها در ارتقای سطح سرویس تغیرات چشمگیری را ایجاد کردم. چنانچه یکی از شعبات  (Giftwrap) که قبل از من در پایینترین درجه از نظر کاری قرار داشتند ، به درجه نخستین سال ارتقا پیدا کرد.

همچنان شعبه ملا قات ها و دیدار های بین المللی هم بهترین جایزه را ربود.

در سال ۲۰۱۸ تا  ۲۰۲۰ در کمپانی (Brooks Brothers)  به عنوان رئیس تغییر و دگرش لباس در سراسر قاره آمریکا ایفای وظیفه نمودم.

از کار های مهم پروژه ۲۵ میلیون دالری (United Airline) در سر تا سر امریکا بود که با آمدن کرونا  از هم پاشید و شرکت اعلان ورشکستگی نمود مدتی در منزل بودم.

 ولی بعد از سال ۲۰۲۱ تا اکنون در کمپنی ALT به حیث رییس انکشاف استعداد ها و مشاور اصلی برای رییسان و صاحب کمپانی مشغول کارم.

وقتی کارم را با این شرکت آغاز نمودم خبرنگاری با من در ۱۸ جنوری ۲۰۲۲ مصاحبه نمود :

Landmark West

www.landmarkwest.org

Alterations with Finesse and Heart.

همچنان در یوتیوب مصاحبه های زیادی که توسط خبرنگاران  مختلف در طی سالهای دوری از دیارش با هما شده در اختیارتان است.

از سالیان جوانی و مدرسه این پوستر همیشه با هما است:

در سال ۲۰۱۰ هما به مرد رویا هایش چنین می نویسد:

چشم‌ها و درد ها

به چشمانت نگاه می‌‌کنم . به چشمان مرموزت که درد تمامی آفرینش را بارور است خیره شده ام. چشمانی که هزاران قصّه یی نا‌ گفته از تاریخ آن دیار را در خود پنهان کرده. چشمانی که در آن آتش زرد هیزم‌های سوخته با دود تیره رنگ رنج‌ها بهم پیوسته اند و در کاسه‌های گویای صورتت مهمان شده اند.
چشمان تو اقیانوسی از تلاش است در پی‌ آزادی، و درخشش سحر آمیز نگاهایت دنیایی ناگفتنی را در یک لحظه بیان می‌‌کنند.من همیشه در نگاه‌هایت به تو پیوسته‌ام و مدام ترا بدرقه می‌‌کنم. چشمان تو آیینه قلب من است در دیار پر ماجرای غربت. هر وقت نگاهم به دشت پر آرزوی چشمانت می‌‌افتد یکباره تنهایی‌ مرا ترک می‌‌کند.
تو‌ای آزاده مرد جاودان سرزمین‌های خوب دلم !
چه زیبا ریسمان اسارت را تا ابدیت از گردنت باز کردی و چون یادگاری از رها یی بر سرت جا داده یی .
آزادی چه با شکوه به تو میزیبد!!!
تو‌ای با وقار مردی که عمری برای آزادی ات جنگیده یی. تاریکی‌‌های شب‌ها را با رشادت‌های پی‌ در پی‌ به روشنی روز بر گر دانده یی. نفس‌هایت همیشه مشبوع از طعم و رنگ آزادی است. در طول تاریخ خواب تو ، غذای تو ، دین تو ، کعبه‌ای تو ، ایمان تو و هستی‌ تو آزادی بوده. هرچه در فکر تو است آزادی است. آزادی در خون تو بافته شده و چون اقیانوس پر تلاطمی در حرکت است.
قد تنو مند ت که چون دیواری محکم و پا بر جا در صحرای زندگی‌ ایستاده ، همیشه در برابر خفت اسارت ‌ها مقاومت کرده است. صفحات تاریخ از تصویر دلیری هایت در برابرظلم ها چه با احترام صحبت می‌‌کنند. تو یکی‌ از بارز‌ترین پدیده‌های مردانگی در مشرق زمینی‌.
رنگ پوستت که در همایش آفتاب آزادی چون کهربای خورشید دیده، طلای اصالت‌ها را در خودش جا داده، از عظمت راستین تو حکایت می‌‌کند.
خطوط چهره ا ت که عمیقتر از درد‌هایت است، در کاخ صورتت چون میناتور نایابی حکاکی شده و به ارزش وجودت می‌‌افزاید.
صدای تو همیشه فریاد رهایی از ظلم‌ بوده و نعره‌هایت بار‌ها به عرش رسیده. و تو که خدایت را در آزادی یافته یی، ایمانت را در آزادی جسته یی، و یک عمر برای آزاد زیستن جنگیده یی، بگذار مادران، زنان، خواهران و دختران تو هم طعم آزادی را بچشند. و چون تو با وقار زندگی‌ کنند. بگذار اکسیجن آزادی در سلول‌های بدن آنها حرکت کند. و شاخه وجود‌شان در آب مقدس آزادی رشد کند. بگذار صدای آنها هم به عرش برسد و نسل‌های آینده‌ نیز با افتخار از تو یاد کنند. دختران تو در کنارت با ایستند و در برابر هرچه ظلم و زور است مقاومت به خرچ دهند. و وجود‌شان چون تو با عزت و احترام در صفحه‌های تاریخ نمایان گردد. از رشادت آنها رنگ چشمان ظالمان برای همیشه تیره گردد.
درد‌های امروز جایش را به صفا‌های فردا دهد. و حقیقت‌های انسانی‌ و اخلاقی جای گزین خرافات و بیهوده سرائی زور مندان گردد. و فرزندانت در برا بر دردها و رنجها ، با اسلحه دانش و بینش بجنگند و چشمان زیبای‌شان به جای درد ، درک حقیقت‌ها را در خود پنهان کنند. با حربه علم و دانش جلوی جنگ و خون ریزی‌ها را بگیرند و با آگاهی‌ ویرانه‌های سر زمین شانرا دوباره آباد سازند. به جای کشتار انسان‌ها ، تیرگی جهل و ظلمات را از آن دیار تا ابدیت ریشه کن سازند.
ای عزیز برادر !
حیف باشد که رشادتت ، ترا بسوی ظلمت ببرد و از راه درستی‌ها و صداقت‌های حقیقی بدور سازد. مگذار ریا کاران ترا در چنگال فریب‌های‌شان اسیر کنند. و هر روز خون صد‌ها بی‌ گناه فرش خانه ات را رنگین کند.
من همیشه عاشق چشمان توام! و میدانم روزی به جای دوده‌های تاریک ، نور امید‌ها را در آن خواهم دید. نور شفاف دانش ، علم و آزادی . چون چشمان تو جایگاه نور است نه‌ ظلمت و نادانی‌…

هما طرزی

نیویورک ۴ جون ۲۰۱۰

 

هما بعد از سال ۱۹۷۴ تا حدود سی سال از مطبوعات کناره گرفت و از نشر سروده هایش دوری جست. در این مورد خودش چنین گوید:

وقتی هنوز در ایران بودم در کابل مسابقه انتخاب بهترین شاعران جوان راه می افتد و من به عنوان بهترین انتخاب می شوم ، ولی در این میان شخص بانفوذی را که از گفتن اسمش خودداری میکنم می گوید این جایزه باید به یک افغان داده شود و چونکه هما در ایران ازدواج کرده ، دگر افغان نیست…

این خبر چنان در من اثر منفی داشت که سکوت سی ساله را سبب گردید…

نامه ای صمیمانه از استاد ناصر طهوری

یک خاطره از دو شعر

در سال ۱۳۵۰ خورشیدی ، ۱۹۷۱ عیسوی در هنگام پادشاهی اعلیحضرت ظاهر شاه ، دومین دهه دیموکراسی که روی کار آمدن آزادی مطبوعات تضمین شده بود ، دوشیزه جوانی بنام هما طرزی یکی از سروده های زیبایش را که وزن نیمایی داشت جهت چاپ به دفتر من سپرد تا در مجله پشتون ژغ چاپ شود .

نا گفته نماند که من در آن زمان و سالهای پس از آن مدیر مسئول مجله پشتون ژغ ( نشریه مطبوع رادیو و تلویزیون ) را بر دوش داشتم .تا زمانیکه در سال ۱۳۵۷ خورشیدی ، ۱۹۹۸ عیسوی که نام پشتون ژغ به (آواز) مبدل شد هنوز این مسئولیت را عهده دار بودم .البته همیشه صمیمانه میکوشیدم

که در پرورش استعدادهای ادبی جوانان از هیچ گونه کوششی دریغ نکنم . روی همین مرام روشنفکرانه بود که سروده دوشیزه هما طرزی را بدست نشر سپردم .

تهی

از شکوه عشق ،

و ز شراب شعر –

خانه ام تهیست ،

قلب من تهیست ،

شهر من تهیست ،

وه که این دلم –

از تو هم تهیست

عشق تو کنون –

مرده در دلم …

یادگار تو :

آن شکوفه های سیب سرخ ،

عطر دلنشین میخک سپید ،

و آن کتاب سبز رنگ ،

و آن شقایق قشنگ ،

پیش من دگر –

نیست با شکوه و جاودان …

وای من که مرد –

در دلم امید زندگی …

دیگر آن نگاه مست تو –

رخنه ها به روح سرکشم نمی کند…

و آن دو چشم تو –

که گه به رنگ آسمان پر ستاره بود

گاه هم به رنگ دشت های سبز …

در سروده های من –

رنگ جاودانگی ندارد این زمان …

گر بگویمت ،

چون بگویمت ،

این دل تهی ،

جای خویش را به دیگری سپرده است

تاکه پر شود –

از شراب عشق دیگری –

از تو شد تهی ،

از تو شد تهی …

کابل ، ۲ ثور ۱۳۵۰ هه ش

ساعت یک و نیم بعد از ظهر

چاپ : پشتون ژغ ، ۱ سرطان ۱۳۵۰

این شعر در بین فرهنگیان و سخنوران روشنفکر غوغایی به پا کرد و همه به این سروده مرحبا گفتند . من هم بر سر شعر آمده و به پیشواز این شعر غزل ناچیزی سرودم که در شماره بعدی پشتون ژغ به چاپ رسید که متاسفانه فقط دو بیت از این غزل ۹ بیتی در حافظه ویرانم باقی مانده :

یک عشق

خوب شد کان دل مستانه ، تهیست

دلت  از   مردم    بیگانه    ،  تهیست

دل  من  نیز  ، تهی  چون دل تست

بهر یک  عشق دوتا خانه ، تهیست …

اینک برای اینکه سخنوران امروزی به چگونگی شعر دیروزی این بانوی سخنور آگاهی و آشنائی بیشتری پیداکنند باید اضافه کنم که بانو هما طرزی نخستین بانوی سخنور افغان بود که چهار دهه و اندی بیش از امروز با کمال آزادی شعر سرود و احساسش را بی پیرایه بیان نمود.

به سخنور نامدار بانو هما طرزی

سروده: استاد ناصر طهوری

همای شعر

برآن سرم  که  سرا یم  غزل   برای  هما

که د یده ام   غزل  بکر  و  پر  بهای   هما

به شعر  نوشده   او   یکه   تاز  دورا نش

غزل سروده چه خوش  طبع شعرزای  هما

چهار دهه ازین پیش ،  او چه  دوران داشت

سرود  شعر نوین  ،  طبع  پر صفای هما

کنون به عرصه  غزل او یک تاز امثال  است

ببین  به  طبع  نیکو  غ زل   سرا ی  هما

هما ی شعرشده  پر گشا به ا وج غز ل

کسی نمی رسد اکنون  به اوج ها ی هما

همای شعر چه خوش رام طبع اوشده است

بر آن سرم  که  سرایم   غزل برای هما

خوشا هما که به شعرنوو غزل پرداخت

همیشه باد   خد ا یار  و   رهنما ی هما

آگوست ۲۰۱۲ امریکا

 

کتاب های چاپ شده هما:

 

۱ – میلاد نسترن ها ۲۰۱۱

۲ – زمزمه های نیایش ۲۰۱۲

۳ – کوچ پرندگان ۲۰۱۳

۴ – نوید سحری ۲۰۱۳

۵ – بهار در پاییز ۲۰۱۳

۶ – شکوه برف ها ۲۰۱۳

۷ – واژه های آبی ۲۰۲۱

۸ – برگهای خشکیده ۲۰۲۱

۹ – عشق های ماندگار ۲۰۲۱

۱۰- رقص شکوفه ها ۲۰۲۳

۱۱- و من عشق را زیستم ۲۰۲۴

۱۲-  سه پنجره ۲۰۲۴

همچنان در سال ۲۰۲۴ هما ۴ کتاب از نقاشی هایش و ۵ کتاب از دیزاین هایش را بدست چاپ سپرد.

 

ادامه دارد . . .

18 آگوست
۱ دیدگاه

یادی از بزرگانی که چراغ راه ما بودند

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۷ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق    

ثبت  است   بر    جریدۀ    عالم   دوام   ما    

(حافظ)

یادی از بزرگانی که چراغ راه ما بودند

بسا از خاطره ها آهسته آهسته، به مرور زمان، از ذهنها می کوچند، جز خاطره ها و یادبودهای بزرگانی که از عشق سیراب شده و بر جریده هستی جاودانه پر و بال می زنند. چنین خاطره ها همیشه به نیکی یاد شده و طنین جاودانه در روانهای ما خواهد داشت.

با اینکه جهان ما به تندی برق آسا با همه ناهماهنگی هایش در حرکت است و همه چیز در حال دگرگونی مداوم است؛ اصالت و راستینی هنر با نیرومندی و قدرت تمامش، همیشه بسان پدیدۀ بیهمتا و ایزدی می درخشد و دلها و روانهای آدمیان را با فروغش هم نیرو و زیبایی می بخشد و هم به دل آسایی و درمانگری می کوشد.

هنر چیست مگر جلوۀ و تجلّی الهی ،که از جانهایی می تراود که از عشق بهره مند شده اند.

رسالت و کار خدایی هنرمند بجز خود بیداری، آفرینش و خلاقیت، روشنی بخشی و عشق چیزی دیگری نیست که این هم خود فرایند کار است و هم پاداش آن و هنرمند با بهره مندی ازینها، هستی را رنگ دیگری بخشیده و با این دگرگونی،  زندگی را  فراوانی و پرباری می دهد .  

من فرایند آفرینش هنری را بسان سفری بی پایان و  گاهی آکنده از درد و  نیز لذت و خوشی می بینم که هر گام و منزل در آن خود رسیدنها و بهره وریها را در بر دارد و ثمر و بَرَش هم آموزش است و هم رُشد.

درین راستا هرکه و هرچه می تواند نقش آموزگار و رهنما را ایفا کند که هنرمند منحیث شاگرد همیشگی، باید همیشه بیدار و گوش بزنگ بوده، در برابر دیدگاهها و راهنمایی های دیگران،  هم وسعت نظر داشته باشد و هم سپاسگزار و قدردان بماند.

در امتداد سفر هنری که من در چهل سال گذشته داشته ام، ایزد را سپاسگزارم ازینکه با بزرگانی نشست و برخاست داشته ام و ازحضور پربرکت شان بهره ها جسته ام، که همیشه یاد شان در دلم و خاطره های شان در ذهنم، زندگی امرا زیبا و پر نیرو می سازد. با اینکه یادمان لحظه های زرین با آن بزرگواران، در حوصله این چند سطر نمی گنجد، باز هم برای اینکه هم حق کلام ادا شود و نیز برای سپاس و قدردانی، خواهم کوشید تا گلچینی از آن خاطرات را درین اینجا بیاورم.

من درین نبشته کوتاه می خواهم از بزرگ و ارجمند آموزگارانی نام ببرم که در روند آشنایی و آموزش هنر خوشنویسی مرا یاری نموده و مرا مدیون همیشگی خود ساخته اند.

زنده یاد استاد آصف فکرت

من نوجوانی بیش نبودم که پدر مرحومم مرا پیش دوست هنرمند و پژوهشگرش، زنده یاد استاد فکرت برد و از ایشان خواست تا مرا در امر آموزش خوشنویسی یاری رسانند. با لطف و مهربانی بی پایانی که استاد داشتند از هیچ گونه راهنمایی و کمکی دریغ نکردند و در آغاز کار چند تا قلم نی و دوات مرکب و چند تا سرمشق از نمونه های خط استادانی همچون میرعماد و میرعلی هروی به ما تهیه کردند و با خوش آمدید گویان به جهان هنر خوشنویسی، تشویق به تمرین مداوم نمودند. هنوز یادم است که همیشه می گفتند: “بنویس بنویس تا که شوی خوشنویس.”

من هم به کمک ایشان در حدّ توان با اصول پایه ی خوشنویسی ، آشنا شده و با تمرین و تلاش مداوم، به حد توانم به کار خود پرداختم. برای بازخورد و اصلاح مشقهایم، هفته یکبار خدمت شان می رفتم و از حضور هنری شان بهره مند و مستفید می شدم، تا اینکه ایشان روزی برآن شدند تا برای ادامه پژوهش و زندگی، راهی مشهد مقدس شوند و آنجا بمانند.

استاد فکرت هم شاعر بودند و هم خط شناس. من از برکت وجود ایشان و نیز تشویق پدر زنده یادم، با شعر کهن پارسی آشنا شدم، که همان جرقه هنوز در دلم روشن است و از شعر به اندازه خوشنویسی و نقاشی لذت می برم. پس از رفتن ایشان به مشهد، بسا چیزها تغییر کردند و با اینکه نبودن ایشان برایم دشوار می نمود، با شور و شوق، بیاد ایشان به تمرین و مشق می پرداختم تا اینکه پس ازمدتی توفیقی حاصل شد وبه شاگردی نکو یاد استاد پیرزاد شرفیاب شدم.

زنده یاد استاد پیرزاد هروی

استاد بزرگوار نزدیک چهل سال پیش، تدریس بخش خوشنویسی سازمان هنری میمنگی در کابل را به عهده داشتند و با زحمت و تلاش خستگی ناپذیر و اشتیاق تمام به پرورش و تربیت اهل هنر می پرداختند.

من در آن روزها مشغول آموزش نقاشی بودم تا اینکه با اجازه ایشان افتخار شاگردی ایشان نصیب من شد تا چندی از حضور روشنایی بخش و پرمُهر شان، از هنر کمی بهره ی بگیرم. در آن روزها هفته چند ساعت در دوره های آموزش خوشنویسی شرکت می کردم که خیلی آموزنده و روانبخش بود.

استاد با اخلاق والا از ویژگیهایی برخوردار بودند که دل بسا را ربوده بودند و با شکیبایی و خوشرویی و مهربانی بی شایبه همه را واله خود کرده بودند؛ ازینجاست که من نیز با شادکامی و اشتیاق کامل در درسهای ایشان حضور داشتم و هر لحظه رابسان دریای خوشی و کامرانی تجربه می کردم. با اینکه ما شاگردان همیشه در مشق و تمرین، اشتباه و خطا می کردیم،  استاد همیشه شکیب و صبور و با حوصله باقی می ماندند با مهربانی بی بدیل ما را تشویق می نمودند و به تمرین مداوم ترغیب می کردند. در روز های سرد زمستانی و گرم تابستانی، با مبادرت و تلاش، سرمشقهای استاد را چندین بار نگاه کرده و با علاقمندی ویژه تمرین می کردم، تا اینکه پس از نه مدت طولانی در محضر ایشان، شنیدیم که ایشان نیز بار سفر بسته و به مشهد مقدس کوچیده اند و آنجا مشغول کارشده اند.  

زنده یاد استاد پیرزاد، بی گمان، نه تنها تبحُر در سبکهای گوناگون خط مانند نستعلیق و نسخ و ثلث و کوفی و دیگر سبکها داشتند که ایشان نیز الگوی اخلاق برای همه ما بودند. استاد همیشه با متانت، گشاده رویی، حوصله،  شکیبایی و مهربانی با همه برخورد می کردند که این ویژگی ها اخلاقی،  استاد را از دیگران متمایز می ساخت. و ویژگی دیگر استاد دستگیری و یاری رساندن دیگران و حتا کسانی که ایشان خیلی نمی شناختند، بود. گاهی می دیدم که کسانی پیش استاد برای سرمشقی یا کار خوشنویسی می آمدند و استاد بیدریغ همه را کمک می نمودند که این خود نشاندهنده همت عالی و اخلاق نکوی شان بود.

پس از کوچیدن استاد به مشهد مقدس، من نیز پس از مدتی کابل را ترک گفتم و راهی مشهد شدم. دیری نگذشته بود که بیاری و کمک استاد بزرگوار آقای نجیب مایل و استاد پیرزاد و استاد عطار، در بخش هنری بنیاد پژوهشهای هنری استان قدس رضوی، منحیث هنرجو و همکار آغاز بکار کردم و درآنجا نیز از حضور ایشان مستفید شدم و حتا در لحظات بیرون از کار، دیدار هایی داشتیم که بویژه مهمان نوازی استاد و خانواده گرامی شان، برای من فراموش ناشدنی است.

هنر است که زیبایی می آفریند، زیرا از زیبایی سرچشمه می گیرد و نیز زیبایی هنر است که فراتر از خوب و بد است و هنر راستین نیز جلوه آن زیبایی ایزدی است که از روان هنرمند جاری می شود. هرخم و چم و گوشه و کنار رازآلود هنر خوشنویسی که تجلّی زیبایی و ژرفا و معنای هستی است، از راه اندیشه، حس، واژه ها و گفتار و رفتار هنرمند پرتو افکنی می کند و جهان را دگرگون کرده بُعد دیگر می بخشد. استاد پیرزاد نیز ازین زیبایی بهره مند بود و این زیبایی در رفتار و گفتار شان، در صحبتها و لبخند های شیرین شان بازتاب داشت.

 روان شاد شاد.

استاد آقا جواد تهرانی

افتخار آشنایی با استاد جواد ، نزدیک چهل سال پیش، در سفارت جمهوری اسلامی ایران در دهلی نو ، نصیبم شد. در آن روزها من هفته دوبار برای آموزش و سرمشق به خدمت شان می رفتم. فضای آموزشگاه خیلی آرام بود و گروه کوچکی از شاگردان به خدمت ایشان می آمدند و همه با شور و شوق وافر، از درسهای ایشان مستفید می شدیم. با وجود اقامت کوتاهی که ما در دهلی داشتیم، من در شیوۀ نستعلیق کوشیدم تا از ایشان چیزکهایی بیاموزم.  یکی از چیزهایی که هنوز بیادم است این است که استاد همیشه من را ترغیب و تشویق می کردند تا هم نستعلیق تمرین کنم و هم نسخ. ایشان استاد خیلی مهربان و خوش برخوردبودند و همیشه همه چیز را خیلی خوب و به زبان ساده توضیح می دادند که براستی برای ما شاگردان خیلی سودمند می افتاد.  یکی از قلم نی هایی را که ایشان بمن داده بودند، هنوز منحیث یادگار، نگهداشته ام.

یاد شان همیشه گرامی باد.

روانشاد استاد محمد علی عطار هروی

شاد روان استاد عطار که بی گمان تبحر خاصی در خطهای کوفی و دیگر سبکها داشتند، سالها با تلاش مثمر و فراوان و اشتیاق و شوق بی پایان، توانستند گوشه های پیچیده و زیبای هنر خوشنویسی را در هرات باستان بیاموزند و پس از آن به عاشقان هنر با دل و جان، منتقل کنند.

من استاد را برای نخستین بار در خانه ی شان در مشهد ملاقات کردم و چند بار نیز در جای کارشان بزیارت شان رفتم. وقار و آرامش و حالت روحانی شان برایم شگفت انگیز بود و درخورستایش و خلاقیت هنری شان با اخلاق شان همپهلو و همآهنگ بود. استاد با شادکامی تمام، چنان غرق کارشان بودند که انگار درجهان هیچ چیز دیگر رخ نمی داد.  این ویژگی استاد برایم خیلی عجیب و نیز گیرا بود؛ یعنی غرق در هنر بودن یعنی خوشبخت بودن است.

انگار استاد جای خود را در مشهد پیدا کرده بودند و خیلی شادمان بودند ازینکه خطهای شان در کتیبه های حرم رضوی استفاده می شدند و به زیب و زینت و آرایش رواقهای حرم کمک می کردند.  کتیبه هایی که کارایشان است، نشانۀ زیبایی آفرینی و خلاقیت کمهمتای ایشان است که هنوز در حرم می درخشد و خیره کننده چشمان بینندگان و هنردوستان است. هنر ایشان که از ارزش والایی برخوردار است، فراتر از مرزهای جغرافیایی است و اصل هنر نیز همین است که فراتر از زمان خود باشد.

استاد در نستعلیق، روش استادان کهن را می پسندیدند و می گفتند که خط نستعلیق هرچه لاغر تر نوشته شود، زیبا تر است و در مثل، بسان آهوی لاغر و چابکی  است که به سرعتِ باد تا بغداد می تواند بدود و برسد.

روان شاد شاد باد!

استاد محمود عطار

استاد محمود عطار فرزند بزرگوار استاد محمد علی عطار اند که گنجهای پُر بهای خوشنویسی را از محضر روحانی حضرت پدر آموختند و با آفریدن کارهای زیبای هنری، بویژه لوحه های قرآنی آراسته با خطهای ثلث و کوفی و دیگر سبکها، نام پدر بزرگوار را با نکویی تمام زنده نگهداشته اند و مایۀ افتخار اهل هنر شده اند.

من با استاد محمود عطار نزدیک سی و هشت سال پیش در بنیاد پژوهشهای آستان قدس در مشهد آشنا شدم. در آن زمان ایشان در کنار استاد پیرزاد، برایم هم همکار خوب و مهربان بودند و هم آموزگار با حوصله و مشفق و پرعطوفت. من نه تنها در عرصه خوشنویسی از ایشان بسا چیزها آموختم؛ که از سخنان با ارزش شان در باب فلسفه و ادب و کلام و عرفان نیز بهره ها جستم که هیچگاه فراموشم نخواهد شد. استاد محمود عطار بسان پدر بزرگوار شان، از شخصیت خاص هنری برخوردارند و اخلاق نکو، شکیبایی و و قار و آرامش درونی شان برای هنردوستان هویدا و درخور تحسین است.

در پایان این نبشته،  شادم ازینکه وقت یاری کرد تا خاطره ی از آن روزگاران فراموش ناشدنی و زیبا، با استادان عزیز و گرامی ام، بنویسم و نیز از خوانندگان گرامی این متن که تُهی از ایراد نیست، از تۀ دل،  اظهار سپاسگزاری و امتنان کنم. 

خدا را سپاسگزارم که در زندگی خود، توفیق دیدار و همنشینی با این بزرگواران را داشته ام، که هم برایم الگوی هنری و سرچشمۀ الهام بوده اند و هم نماد و شخصیت اخلاق و نکویی. چیز هایی که ازین بزرگواران آموخته ام، همیشه مایۀ خوشباشی و آرامش درونم بوده و مرا برانگیخته تا با شوق و پشت کار، بتوانم بیشتر از جهان زیبا و بیهمتای هنر، بهره بگیرم و آنرا با دیگران قسمت کنم؛ تا باشد حق هنر که خود روشنایی و آگاهی و شادمانی و دل آسایی است، به گونۀ ادا گردد.

باشد که فانوس تابان هنر و حضور پُرفروغ استادان بزرگ، هماره راهبران زندگی مان باشد.

با مهر و سپاس،

 

فریدون وارسته ، 

بیست و چهارم مرداد ماه ( برج اسد ۱۴۰۵)

هلند، ۱۵ August 2026, The Netherlands

18 آگوست
۳دیدگاه

بغل وا کن

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۷ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

بغل وا کن

فدای   حسنِ   زیبایت   شوم  من 

فدای   سروِ   رعنایت    شوم  من

سیاهی سرمه ات روزم سیاه کرد 

فدای  چشمِ  شهلایت  شوم  من 

ربودی   بی  رقم  دل را   ز  پیشم

فدای  عشقِ  والایت    شوم  من

بدستت گوشی و چشمت  پریشان 

فدای بیم  و  سودایت   شوم من

اروپایی ست  اندامی    تو   ظالم 

فدای شیپی  ترسایت   شوم من

دو سه رنگی نمودی موی خود را 

فدای  نقشِ  چیتایت   شوم  من 

به سر شاپو  به تن   رختِ اناری 

فدای بکسی   کوبایت شوم من

چه مقبول است چپلی های نازت

فدای   ناخنِ   پایت     شوم  من 

به موتر   الفتِ    تو   است کمتر 

فدای  جیرنی   تایت    شوم من 

شب و روزم به  عشق تو کلاونگ  

فدای شوری و غوغایت شوم من 

نشانِ  داغی  لب  های تو دیدم 

فدای پیاله ای   چایت شوم من 

هنرمند استی و هم موسیقیدان 

فدای نغمه ای نایت  شوم  من 

نه مردم  مرده ای   بابیته دیدم 

فدای   مرگِ   آغایت   شوم من 

ز حال من نه پرسیدی  و رفتی 

فدای قهرِ  بی جایت  شوم من

بغل وا کن  به  محمود  پریشت

فدای جسمِ  تنهایت  شوم من 

———————————-

بامداد دوشنبه ۲۷ اسد ۱۳۹۹ خورشیدی 

برابر به ۱۷ آگست ۲۰۲۰ ترسایی 

احمد محمود امپراطور

17 آگوست
۳دیدگاه

چراغِ عشق و معرفت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

چراغِ عشق و معرفت

به استقبال از قصیده مولانا

دلا با اهلِ  دل  بنشین ، که او اسرارِ دل دارد

 به باغِ معرفت رو کن، که هر گل رنگ و بو دارد 

مرو در کویِ بی‌معنا ، که  آنجا  هر فریب‌ آوا

 ز نام  و  ننگِ   این دنیا  ، غبارِ   گفتگو   دارد 

اگر آیینهٔ   جانت    ز زنگارِ  هوس پاک است

 ببین کاین چهرهٔ آدم  چه نقشِ نیک‌خو دارد 

به هر دستی مده دل را، که هر دستِ پر از ظاهر

 نمی‌دانی درونِ  آن چه  نیرنگی به رو دارد 

ز هر دریایِ پرآشوب  مشنو   نغمهٔ طوفان

 که آن کشتی که جان دارد، امیدِ جستجو دارد 

نه هر لبخندِ شیرینی نشانِ مهر و یاری شد

 نه هر دستی که زر دارد، دلِ اهلِ وفا دارد 

چراغِ عشق روشن کن میانِ تیرگی‌هایِ شب

 که آن دل کز خدا باشد  همیشه آبرو دارد 

به راهِ حق قدم بگذار و   از تردید دوری کن

 که هر کس راهِ روشن  رفت، پایانِ نکو دارد 

اگر دل را به نورِ عشق  بسپاری، جهان زیباست

 که هر ویرانه‌ای  روزی   بهارِ   پرصفا دارد 

ز کینه دست  بشوی  و مهر  را در سینه جا کن

 که قلبِ پاک  و  روشن از محبت  کیمیا دارد   

به اشکِ دیدهٔ بیدار بشوی گردِ  غفلت را 

که آن چشمی که حق بیند، صفایِ  آبرو دارد 

دلِ آشفته را آرام  کن با ذکرِ نامِ دوست

 که این آرامشِ جان‌ها،  هزاران  رنگ و بو دارد 

به فائز گفت دل: در  راهِ حق ثابت‌ قدم می‌باش

 که هر کس عشق در دل داشت، در دنیا بقا دارد

خلیل الله فائز تیموری
بهار ۱۴۰۵ – خورشیدی
تهران – ایران

17 آگوست
۱ دیدگاه

جام محبت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جام محبت

از دَرَت من  نروم   یار  عزیز  جای دیگر

نجویم غیر تو ای سرو قد آشنای دیگر

تو که از جام محبت بنوشانیدی به من

نزنم  لب به  لبِ  ساغر و  مینای دیگر

گوهرِ نابی که  یافتم  ز لبِ  بحرِ شما

کس نیابد  به لب  ساحل  دریای دیگر

سَمَکِ بحر تو ام غوطه زنم هر طرفی

زندگی می نتَوانم که  به مآوای دیگر

دیدنِ حسن تو در نیم شب آرزوی  من است

به دلم نگذرد هر گز  که   تمنَّای دیگر

همه هستیئ جهان در گِرَوِ حسن شماست

چون ندیده ست کسی مثل تو سیمای دیگر

روز و شب گریه کنم ناله زنم از غم تو

در سرم نیست بجز وصلِ تو سودای دیگر

گر چه عُشَّاقِ تو شیرین سخنان اند ولی

کرده برپا سُخَنِ خنجری غوغای دیگر

 دعا گوی تان

شیخ مولوی خنجری

کابل –  چهاردهی 

 

17 آگوست
۱ دیدگاه

جوهرعشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جوهرعشق

دلی از جـوهـر عشق آفریدند               

               سری در پیکـر عشق آفریدند

سفر از قعر دریا تا به ساحل              

               ز توفان گوهـر عشق آفریدند

درون شـعله هـای داغ دل ها                

               گل از خاکستر عشق آفریدند

نشاط رقص دل دربزم مستی                 

               ز چـشـمان تـر عشق آفریدند

لب شیرین وموج چشمه هارا                 

               درین جا کـوثر عشق آفریدند

وفا درعهد واخلاص عمل را                   

               هـمــه از بـاور عشق آفریدند

برای سیر مرغ دل به افلاک                    

              رها بـال و پـر عشق آفریدند

دل بشکـستۀ جـور و جـفا را                     

              مـحـبـت پـرور عشق آفریدند

صفای حسن وطبع سادگی را                  

               در انسان زیور عشق آفریدند

بقا تا بی نهـایت می کـند سیر                  

              ز انسان همسـر عشق آفریدند

ز ناز و غمزه و احساس دلها                    

                 بتی سـیـمیـن بـرعشق آفریدند

اگر لیلا نباشد قیس هیچ است                    

                   ورا از مـادرعـشـق آفـریـدند

دوبیتی و قصیده گرچه نازند                    

                 غـزل را دلـبـر عشق آفریدند

دلم را در تـنـور داغ هجران                      

                 ســپنـد مجــمـر عشق آفریدند

بمثل کهکشان وماه وخورشید                     

                به هر سو اختر عشق آفریدند

درفردوس و دوزخ را ببستند                     

               رۀ دل از درِ عـشـق آفـریدنـد

چه تـرسـانـیـد از روز قیامت                        

             سخا در محشر عشق آفریدند

طلـوع آفـتـاب از مـشـرق دل                        

            خراسـان خاور عشق آفریدند

بـه یاد نـوبـهــار بـلـخ دل هـا                        

           فــروغ آذر عـشـق آفـریـدنــد

عدالت را که با شمشیرکشتند                         

            دلی را داور عـشـق آفـریدنـد

عصا بشکـست عهد اژها شد                          

             هنر بـر محـور عشق آفریدند

برآمد خرس قطبی از دل یخ                          

              رفـیـقِ اژدرِ عـشـق افـریدنـد

ز بس افزون شده درد تجاوز                         

             ز رؤیا کـشـور عشق آفریدند

زلطف ومهرواحسان ورفاقت                         

             به میدان لشکر عشق آفریدند

گـرفتند تاج شـاهان جهان را                            

            به دل هـا افسر عشق آفریدند

به زور لشکر و دالـر منازید                            

              که دل را سرورعشق آفریدند

قـلـم را کاتب تـاریـخ کـردنـد

جهـان را دفتر عـشق آفریدند

رسول پویان

۳۱ می ۲۰۲۶

17 آگوست
۱ دیدگاه

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند(بخش دوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند 

(بخش دوم)

تا سرمنزل سرود، رباب و دوتار هرات 

محمد رفیع اصیل یوسفی :
پیوسته به گذشته :
در قسمت قبل از نشست های فرهنگی هنری و ادبی چهره های نام بردم که در [ گلدن شاپ]هرات، عصر ها گرد هم می آمدند – بحث وگفت و گو و در عین حال مبادله کتاب و مجلات و نشریات وطنی و معمولاً تازه ترین مطبوعات و نشرات ایران را داشتند.
روزی استادم – محقق عبدالغنی نیک سیر، مهمانی تازه را با خود به همین دکان آورد با همسرش! و بدیگران معرفی نمود :
مستر جان بیلی/ و ورونیکا – مستشرق بریتانیایی ، مهمان رسمی دولت جمهوری افغانستان هستند که رسماً مقیم هرات و برای خود خانه ای گرفته اند در سرک ،، باغ شاهی،، که نام جدیدش تازه { جمهوری} شده بود.
.
.
این دو مهمان تازه وارد از گرما، صمیمت و  چهره ای متفاوت ولی آشنا، خونگرم و خیلی محبت آمیز  در آن بهار سال ۱۳۵۳منشأ تغییر و تحول بزرگ روحی و روانی در زندگی آتی من شدند، که تاکنون به یاد دارم.
آنان کم، کم فارسی را با لهجه هراتی صحبت می نمودند ودر جای که منظور خودرا رسانده نمی توانستند – آقای غنی هما و یا کاکایم را که در لیسه عالی سلطان معلم انگلیسی بود به ترجمه مقصود شأن به پارسی کمک مینمودند.
آن زمان من دهساله بودم و شاگرد کوچک همین دکان که باید مرتب چای، کاسه، پیاله ، جاروب و صفایی هماره خدمت مینمودم .
.
.
مستر جان بیلی  که در اصل زیر نظر اداره اطلاعات و کلتور هرات فعالیت می نمود و از طرف قوماندانی امنیه ولایت مجوز رفت و آمد به مناطق دوردست و داخل شهر را داشت و چون خانه ای برای خود گرفته بود، در حالیکه محافظ نداشت ، آزادانه بهر جای در رفت و آمد بود، حقا که امنیت وطن آن زمان مثال زدنی بود .
گاهی اوقات هم بوسیله استاد نیک سیر هروی، قرار و مدار های از دل همین دکان گلدن شاپ شکل می گرفت چنانچه روزی روان شاد ،، أمیر جان خوشنواز،، با عصا از درب دکان می گذشت و استاد نیک سیر متوجه شد و مرا به نزد استاد خوشنواز که از محلی خوانان خوشنام هرات بود فرستاد که دعوت کنم به دکان بیاید.
فکر می کنم که این نخستین جرقهِ آشنایی جان بیلی و ورونیکابا خانواده بزرگ خوشنواز ها بوده باشد که بعد ها سبب دوستی ژرف و مهر انگیزی بین خانواده های دو طرف گردید بطوریکه جان بیلی نزد استاد محمد رحیم خوشنواز – به آموزش هنر رباب نوازی هرات و ورونیکا همسرش ـ نزد یکی 
از دختران أمیر جان خوشنواز به فراگیری هنر،، دایره،، نوازی رو آورد.
.

.

استاد امیر جان مردی صریح اللهجه، خوش بزم و خوش سخن بودو در ردیف محلی خوانان موسیقی اصیل سنتی دستی در آفرینش و خوانش آهنگ های جدید با ریتم کلاسیک خراسانی داشت. او ،، ورونیکا دوبلدی،، را دختر خویش خوانده بود وبرایش نام فارسی بر گزیده بود.
بعد ها سالیانی که در مشهد رضوی با زنده یاد محمد رحیم خوشنواز استاد مسلم رباب و موسیقی – مصاحبه ی داشتم از او درین زمینه و یاد آن دوران سوال نمودم که برایم گفت :
پدرم جان بیلی را برادر خواند و خانمش را دختر خویش و نام ( فرحناز) را برای ورونیکا برگزید و هرگاه که او بخانه ی ما می آمد جهت آموزش، تحقیق و فرا گیری دقیق هنر موسیقی ـ پدرم از هیچ کوششی دریغ نداشت و دانستنی های خود و فرزندانش را بی توقع و پاداش،رایگان بخشش میداشت ومی آموخت.»
باری هم یادم هست که به جاده شمالی مسجد جامع شریف هرات ، مرا نزد مرحوم صوفی غلام نبی،، زنده دل،، مشهور به صوفی خیاط فرستادند و مستر جان بیلی به او پیشنهاد نمود که می خواهد چند آهنگ محلی هرات را با صدای او ثبت کند و او می بایست در انتخاب شعر، آهنگ وملودی 
دقت و مطالعه بیشتری بنماید تا یادگار بماند. خوبست که یاد آوری نمایم مدتی هم خانم ورونیکا یا فرحناز به عضویت دسته آواز خوانان محلی «( گل پسند)»های هرات در آمد و با زنان شان با نوازندگی ،، دایره،، در مجالس عروسی و شادی به خانه های هراتیان رفت و آمد می‌داشت که جریان این خاطرات را جناب استاد نصرالدین سلجوقی، جداگانه در کتابی که پیرامون پیشینه موسیقی محلی و فولکوریک هرات نوشته اند و مشروحا آورده اند . 
.

.

گلپسند ها از جمله خانواده های محترم موسیقی محلی و معاصر هرات اند که نسل اندر نسل ممثل، خراباتیان، این شهر افسانوی بوده اند.
یکی دیگر از خدمات فرهنگی – جان بیلی و همسرش تهیه یک فیلم مستند و تجربی از حضورش در میان مردم هرات و افغانستان بود.
جان بیلی از مراسم معنوی نماز و اعتکاف گرفته تا درس خواندن دختران و پسران در مساجد خانگی – مراسم عروسی – شادی،برف اندازی های زمستانی و میوه های تابستانی را با مراسم،، ختنه سوری،، و خواستگاری ، عزاداری و فعالیت های شغلی کسبه کاران و بازاریان را در هم آمیخته و فکر می کنم که شاید مستند ترین فیلم برداری رنگی را در بیشتر از نیم قرن قبل تاریخ ، فرهنگ وذهنیت معاصر مردمان هرات  بر جای گذاشته باشد که اکنون پیرامون  کار نامه و زندگی نامه او بیشتر اشارت می نمایم.
گرمن از باغ تو یک میوه  بچینیم چه شود 
پیش  پایی  به  چراغ  تو  بینم  چه شود 
« حافظ »
گویند که امید در غالب امید گوارا و جانفزاست. این وجیزه در مورد آلات موسیقی روح افزا و نهایت امید بخش است.
رباب افغانستان – عضوی از خانواده گسترده ،، عود،، های زخمه ای آسیایی مرکزی است که شامل رباب پامیر، رباب کاشغر، رباب هرات،رباب دولان – تونگنای نپالی و درانین تبتی می شود.
برای اولین‌بار پروفسور،، مارک اسکوبین،، و پروفسور لورین ساکاتا – دو موسیقی شناس آمریکایی بودند که برای شناسایی ساز های زهی مضرابی موسیقی اصیل و سنتی افغانستان، پاکستان، و شرق ایران « سیستان و بلوچستان » در دهه های ۱۹۶۰ میلادی و دهه پنجاه میلادی تحقیقات خود را آغاز و سفر های به هرات،کابل و بدخشان و پکتیا داشتند.
آنان داستان های کوتاه و شیرین سفر های عشق، موسیقی و دود تلخ،، حشیش،، هیپی های جهانگرد را به افغانستان و نیم قاره شنیده بودند که تن به این ماجرا جویی نمکین داده بودند.
ادامه دهنده این مسیر پر رمز و راز در دهه هفتاد میلادی کسی نبود جز جان بیلی و همسرش ورونیکا دبل دی…..
پروفسور John bailey از بزرگترین و تاثیر گذار ترین گروپ موسیقی شناسان جهان در حوزه فرهنگ و هنر آفرینان عرصه موسیقی اصیل افغانستان است. دستاوردهای علمی کاربردی و ملموس این  زوج جوان و دانش دوست در دوران آرامش سبز وسرخ جمهوریت محمد داوود خان ۱۹۷۳//۱۹۷۸ در هرات و کابل به عنوان گنجینه ی بی بدیل و بخش مهمی از هویت سنتی موسیقی معاصر ماست .
این تلاش آنان موسیقی محلی مارا از گزند نابودی و فراموشی تاریخی نجات داد.
جان بیلی نخست در دانشگاه گلد اسمیت لندن،  در رشته روانشناسی تجربی تحصیل کرد ، اما شیفتگی او به موسیقی اصیل شرقی ها بخصوص و موسیقی افغانستانی ، مسیر زندگی اورا برای همیشه دستخوش تغییراتی دل نشین قرار داد.
او و همسرش ورونیکا ـ رویکرد علمی،پژوهشی و آموزشی خود را بر پایه مستند سازی از طریق یاد گیری عملی بنا نهادند.
جان بیلی در هرات و کابل، صرفا یک ناظر غربی و فلسفه خوان موسیقی شرقی نبود! او خود را یک،، شوقی،، و شرق شناس عاشق موسیقی می‌دانست.
می دانیم که واژه،، شوقی،، در محاوره عموم مردم افغانستان چه بار معنایی مثبت و پر خاصیتی دارد!
این کلمه معمولاً برای آماتور های شیفته هنر در افغانستان بکار می رود و مولد است.
.
.
جان بیلی با شاگردی نزد اسطوره رباب هرات، استاد محمد رحیم خوشنواز و سپس نزد شهنشاه رباب/ استاد محمد عمر در کابلستان زانوی ادب در برابر این کهن ترین نوای برخاسته از دل قرون و اعصار زد و آموختن، تجربه و تخصص پیشه ساخت و هم اکنون نیز مسوولیت دیپارتمنت موسیقی شرقی دانشگاه لندن را عهده دار است.
او همچنین در نواختن دوتار هراتی به مهارتی بالا دست یافت که اینک در بعضی از کنسرت هایش نیز نوازندگی آن را با توانمندی به نمایش می‌گذارد….
واما همسر او ورونیکا! متخصص ادبیات ،  نویسنده و موسیقیدان تحصیل یافته افکار اوست.
.
دستاوردهای ملموس در ،، اتنو موزیکولوژی،، یا موسیقی قومی توسط هردوی شأن افتخار آفرین برای مردم منطقه بویژه هرات بوده است. با توجه به بافت سنتی و مرد سالارانه جامعه آن زمان – جان بیلی به مجالس زنان دسترسی نداشت. این ورونیکا بود که با ورود به حریم خصوصی زنان،، نوازنده،، و خواننده هرات، هنر پنهان آنان را کشف و سپس ثبت نمود….
همچنین نتیجه سالیانی چند از بود باش خود را در هرات – ورانیکا کتابی نگاشت بنام: «(سه زن هراتی)» که این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۹۸۸ میلادی منتشر و بعد بار ها و بار ها نشر شد.
این کتاب یک اثر کلاسیک در ،، انسان شناسی،، فرهنگی هنری است. ورونیکا با تمرکز بر زندگی، سه زن، هراتی، پرده از زوایای پنهان و آشکار 
دوستی ها، آواز ها و دغدغه های زنانه شأن برداشته و راز ها، نیاز ها و دستاوردهای اخلاقی و انسانی شأن را واکاوی ومورد پژوهش عمیق وهم جانبدارانه قرار می دهد.
مستند سازی موسیقی زنده زنان هرات با دایره نوازی و آواز خوانی زنان گل پسند و با ضبط،، میدانی،، توسط او در ذات خود یک تابوست که نظیرش را کسی دیگر نخواسته و یا نتوانسته است که انجام دهد؟
او به مجالس عروسی های زنانه و خانگی در هرات سرک کشید و عکس،گزارش و سوژه و خاطره نوشت.
این آخرین اثر او بعد ها توسط،، یونسکو،، در سال ۲۰۰۲ میلادی تحت عنوان افغانستان و موسیقی هرات » بصورت آلبوم منتشر و سندی گویا و هنرمندانه از تلاش های سی ساله او در حوزه هنر موسیقی محلی مردمان ساکن هریوا و کابلستان کهن سرود آریایی ما است.
کتاب موسیقی اصیل هرات به خامه و قلم  جان بیلی، تحلیلی بی نظیر از ساختار موسیقایی و اجتماعی مردمان هریوا زمین است که پیش از جنگ با شوروی ها نگاشته شده و کتاب دیگر : « جنگ، تبعید و موسیقی افغانستان » اثری است که بعد از هجوم روس ها و تبعات اشغال، مهاجرت و غربت موسیقی معاصر افغانستان نگاشته شده است.
جان بیلی و ورونیکابا آمیختن علم موسیقی شناسی محلی و نوازندگی، دایره، دوتار و خصوصا،، رباب،، این شیون برخاسته از دل قرون و اعصار – مارا بدنیا ی عاری از جنگ، خشونت و افراطی‌گری فرا می خوانند!
از عشق فداکارانه آنان به مردم افغانستان، گنجینه ی از شعر،ترانه، سرود نغمات و نواهای دلنشین محلی بجای مانده واز خود به یادگار گذاشته اند که قلم، هنر و اندوخته شأن از گزند آدم های بی هنر و هنر ستیزان بدور باد.
.
.
جنگ و هنر، روایتگر ویرانی و رنجند! و این هنرمندان اند که با موسیقی، نقاشی، قلم، رنگ، شعر و نویسندگی،درد های آشفته و بیکران و بی پایان مارا نقش جاودانگی می زنند.
این سلسله خاطرات سالیاد تأسیس کانون هنرهای زیبا، اندیشه و دانش را در معرفی دوتن دیگر از چهره های سرشناس انشاالله ادامه خواهم داد، تا فرصتی دیگر درود وبدرود.
این متن خاطره انگیز در پنجمین سال روز تسلط سلطه طالبان ( ۱۵  اگست ۲۰۲۶ ) برابر با ( ۲۴ اسد ۲۰۲۶ ) در غربت کانادا نگاشته شده است.
محمد رفیع اصیل یوسفی
۲۴/اسد۱۴۰۵

 

 

17 آگوست
۳دیدگاه

نیم قرن هم نفسی با واژهء مطبعه و رسانه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

رحیم الله جرمی

مدیر مسوول سایت فرهنگی روزنگار :

مهدی بشیر از چهره‌هایی است، که نامش با بخش مهمی از تاریخ مطبوعات افغانستان گره خورده است؛ از روزگار حروف‌ چینی دستی، کلیشه‌ سازی و صفحه ‌بندی سنتی، تا چاپ آفست و نشر اینترنتی .

او نزدیک به پنجاه سال در کنار روزنامه‌ ی «انیس»، سالنامه‌ی افغانستان، مجله‌ی «انیس اطفال ـ د کمکیانو انیس» و دیگر رسانه‌ های کشور کار کرده و پس از مهاجرت نیز با بنیادگذاری نشریه‌ی اینترنتی «۲۴ ساعت»، راه فرهنگی و رسانه‌ ای خود را ادامه داده است.

مهدی بشیر در یک صحبت جامع، با من، «بنیانگذار و مدیر مسوول پایگاه اینترنتی روزنگار»، که این نبشته بر اساس آن نگاشته شده است، از نخستین دیدارهای نوجوانی اش با مطبعه، شب‌های طولانی چاپ روزنامه، قلم سرخ سانسور، دشواری‌ های کار فنی، فعالیت برای کودکان و نوجوانان و تلاش ‌های فرهنگی خویش در سال‌های مهاجرت سخن میگوید.

مهدی بشیر از نسلی است که مطبوعات را نه وسیله‌ ی شهرت، بلکه میدان خدمت می‌دانست.

سایت فرهنگی “روزنگار” برای آشنایی بیشتر با زنده گی، خاطرات، نزدیک به نیم ‌قرن و فعالیت رسانه ‌ای او، مطلبی را آماده ساخته است، که متن کامل آن چنین است :

مهدی جان بشیر ، نیم قرن هم نفسی

با واژهء مطبعه و رسانه

در تاریخ مطبوعات افغانستان ، شماری از چهره ها نه تنها با یک روزنامه یا مقام اداری ، بلکه با یک دوره ی کامل از تحول رسانه و چاپ شناخته می شوند .

مهدی جان بشیر از همین شمار است ، مردی که نزدیک به نیم قرن از زندگی خود را در کنار واژهِ کاغذ ، رنگ چاپ ، مطبعه و رسانه سپری کرده است .

سرگذشت او ، بخشی از تاریخ مطبوعات افغانستان را بازتاب می دهد .

از روزگار حروف چینی دستی ، کلیشه سازی و صفحه بندی سنتی ، تا چاپ آفست و سپس نشر انترنتی .

او نه تنها شاهد این دگرگونی بزرگ بوده ، بلکه در هر مرحله ، سهم فعال و ماندگار در آن داشته است .

نخستین گام ها در سایه ی پدر

پیوند مهدی بشیر با مطبوعات از سال های نوجوانی و در سایه ی پدرش آغاز شد. شادروان استاد علی اصغر بشیر هروی ، شاعر ، نویسنده و روزنامه نگار شناخته شده ی کشور ، از سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۲ خورشیدی مدیر مسوول جریده ی ملی « ترجمان » بود.

او برای نظارت بر چاپ جریده ، هفته ای چند بار به مطبعهِ دولتی می رفت و گاهی مهدی نوجوان را نیز با خود می برد. صدای ماشین های چاپ ، بوی رنگ و جوهر ، حروف فلزی ، کاغذ های انباشته و رفت و آمد کارگران ، برای مهدی نوجوان جهانی تازه و در انگیز بود.

همان دیدار ها نخستین علاقه به مطبوعات را در دلش ایجا کرد ، که بعد ها نزدیک به پنجاه سال ادامه یافت .

او در سال ۱۳۵۲ خورشیدی ، با مجله ی « انیس اطفال » آشنا شد ، نشریه ای که بعد ها « دکمکیانو انیس » نام گرفت .

مهدی بشیر برای بخش هایی چون « داستان ها » ، « بیایی بخندیم » ، « ارزنده و آموزنده » ، « به قلم شما » ، « با کشور تان آشنا شوید » ، « گفتنی ها ، دیدنی ها و شنیدنی ها » مطلب تهیه می کرد. نوشته های شگاه با نام اصلی و گاه با نام های مستعار چون « مهدی مهتدی » ، « مهدی مجمر » و « م. م .م » منتشر می شدند.

آن تجربه ها نشان می دهند که ورود او به مطبوعات تنها از راه چاپ نبود ، او از همان آغاز با نویسنده گی ، تهیه ی مطالب و شناخت مخاطب نیز آشنا شد.

در قلب روزنامه ی « انیس »

 

مهدی بشیر در سال ۱۳۵۳ خورشیدی ،  در دوره ی ریاست شادروان محمد ابراهیم عباسی بر روزنامه ملی « انیس » ، نخست معاون چاپ و سپس آمر چاپ شد.

او در سال های بعد عضو مسلکی سالنامه ی افغانستان بود و پس از تقاعد محمد ابراهیم عباسی و آغاز ریاست غلام شان سرشار روشنی ، بار دیگر مسوولیت آمریت چاپ « انیس » را بر عهده گرفت .

وی میگوید :

در زمان ریاست مرحوم ولی زلمی و درمحمد وفاکیش آمر چاپ و در زمان حمید روغ ، آمر چاپ و معاون اول سکرتر مسئوول بودم.

او می افزاید :

در زمان جلال نورانی افزون بر عضویت هیأت تحریر ، مدیریت مسوول مجله ی « دکمکیانو انیس » را نیز عهده دار بودم.

کار آمر چاپ  تنها یک وظیفه ی اداری نبود ، او صبح وارد اداره می شد ، مطالب فرستاده شده به حروف چینی را بررسی می کرد ، اندازه ی عنوان ها را می گرفت و نقشه ی صفحات را آماده می ساخت ، سپس عکس ها ، کلیشه ها و طرح صفحات را به صفحه بندان می سپرد و هرچند ساعت به مطبعه سر می زد تا مشکلات فنی را بر طرف کند.

پس از آماده شدن صفحات ، پروف آن را بررسی و برای تأیید در اختیار رئیس ، مدیر مسئول یا مسئول همان روز و شب روزنامه ، گذاشته می شد. پس از امضای نهایی ، روزنامه اجازه ی چاپ می یافت .

روز کاری او گاهی هشت ساعت و در مواردی تا بیست و چهار ساعت هم ادامه داشت . خبر های ناگهانی ، تغییرات سیاسی یا اصلاحات واپسین لحظه یی می توانستند همه ی برنامه ی چاپ را برهم بزنند . در چنین شب هایی ، کارکنان مطبعه تا صبح کار می کردند تا روزنامه به موقع به دست خوانندگان برسد.

قهرمانان خاموش مطبعه

در مطبوعات ، نام نویسنده ، شاعر و خبرنگار بیشتر دیده می شود ، اما بدون کار حروف چینان ، کلیشه سازان ف صفحه بندان و کارگران فنی ، هیچ نوشته ای به صفحه ی چاپی تبدیل نمی شد.

حروف چین باید واژها را با دقت از میان حروف فلزی انتخاب می کرد و صفحه بند می بایست عنوان ها ، مطالب ، تصاویر و اعلان ها را به گونه ای منظم کنار هم قرار می داد . یک اشتباه کوچک یا چند سطر اضافی می توانسد نظم تمام صفحه  را برهم بزند.

مهدی بشیر سال ها میان بخش تحریر و مطبعه نقش پیوند دهند را داشت . او هم خواست مدیران و نویسنده گان را می فهمید و هم از محدودیت های فنی کارگران آگاه بود.

از همین رو ، بخشی از تجربه ی او با تلاش کسانی گره خورده است ، که نام شان کمتر در تاریخ رسمی مطبوعات آمده ، اما اثر دستان شان در هر شماره ی روزنامه حضور داشته است .

میان سیاست ، قلم سرخ و سانسوز

دوران کاری مهدی بشیر با چند مرحله مهم تاریخ سیاسی افغانستان هم زمان بود ، از سال های سلطنت محمد ظاهر شاه و جمهوری محمد داؤد خان تا حکومت های خلق و پرچم  و دوره ی دکتر نجیب الله.

او خود را شخص بی طرف می دانست و به قول خودش ف با آنکه بسیاری از رؤسا و معاوان ادارات عضو حزب بودند ، کسی او را وادار به پیوستن به حزب یا جریان سیاسی نکرد . با این حال ، او می پذیرد که روزنامه های دولتی آن دوران بیشتر بازتاب دهنده ی دیدگاه ها و سیاسیت های  حکومت بودند.

یکی از دشوار ترین لحظه ها برای وی زمانی بود که روزنامه آماده ی چاپ می شد ، اما مدیر مسئول در آخرین لحظه با توش سرخ بر پروف خط می کشید ، جمله ای را حذف  یا عنوانی را تغییر می داد. در چاپ سنتی ، چنین تغییری ساده نبود ، حذف یا افزودن چند سطر می توانست سراسر صفحه را به هم بزند.

گاهی تغییرات عملی می شد و گاهی هم به دلیل تنگی وقت یا مشکلات تخنیکی ، روزنامه به همان شکل پیشین چاپ می گردید . حتی مواردی پیش می آمد که یک شماره کاملآ چاپ و بخشی از آن توزیع شده بود ، اما هیأتی از لوی سارنوالی « دادستانی کل » و وزارت اطلاعات دستور جمع آوری نسخه ها را صادر می کردند.

برای کارکنای که ساعت ها یا یک شبانه روز بر آن شماره کار کرده بودند ، جمعه آوری روزنامه پس از چاپ ، تجربه ای تلخ و فراموش ناشدنی بود.

انیس اطفال ، « مدرسه ای برای کودکان »

یکی از مهم ترین فصل های زنده گی فرهنگی مهدی بشیر با « انیس اطفال » یا « دکمکیانو انیس » پیوند دارد . این مجله در روزگاری منتشر می شد که منابع خواندنی ویژه ی کودکان و نوجوانان افغانستان بسیار اندک بود . او اهمیت کار برای کودکان را با بیت مشهور صائب تبریزی بیان می کند.

خشت اول گر نهد معمار کج

تا  ثریا   می   رود  دیوار کج

 از نگاه او ، کودکان خشت های نخستین بنای جامعه اند . از همین رو ، هر داستان ، شعر ، تصویر و مطلب آموزشی باید با دقت انتخاب می شد . این مجله ی کودک می بایست در کنار سرگرمی ، شوق مطالعه ، اخلاق نیک ، شناخت وطن و علاقه به دانستن را نیز در ذهن خواننده پرورش می داد.

مهدی بشیر در مقام مدیر مسئول ، در باره ی مطالب ، تصاویر و ترتیب صفحات تصمیم می گرفت و روند آماده سازی مجله را زیر نظر داشت .

د کمکیانو انیس « انیس اطفال » در آن زمان یگانه نشریه ی ویژه ی کودکا ن و نوجوانان و از پر تیراژ ترین مجلات افغانستان بود.

تفاوت آن با روزنامه های عمومی فقط در مخاطبانش نبود ، زبان و رسالت آن نیز فرق داشت . روزنامه رویداد های روز را بازتاب می داد ، اما مجله ی کودکان برای ساختن آینده منتشر می شد.

از حروف سربی تا ۲۴ ساعت 

مهدی بشیر دشواری های حروف چینی و کلیشه سازی سنتای را از نزدیک تجربه کرده است. در آن شیوه ، تغییر اندازه ی عنوان ، جابجایی تصویر یا افزودن چند سطر می توانست ساعت ها وقت بگیرد.

با گسترش چاپ آفست ، به ویژه از میانه ی دهه ی ۱۳۶۰ خورشیدی ، کیفیت تصاویر و زیبایی صفحات بهتر شد.

او در سال های ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۱ ، هنگام فعالیت در « انیس » و « د کمکیانو انیس » ، شاهد گسترش این شیوه ی تازه بود.

اما سفر مطبوعاتی او در مطبعه پایان نیافت ، پس از مهاجرت و اقامت در هالند ، علاقه ی دیرینه اش به فرهنگ و رسانه سبب شد نشریه ی اینترنتی « ۲۴ ساعت » را بنیان بگذارد . مردی که زمانی تقشه ی صفحات را با دست رسم می کرد ، این بار نشر را از راه صفحه ی کمپیوتر ادامه داد.

با تأکید بر استقلال و بی طرفی آغاز به کار کرد . در سرلوحه ی « ۲۴ ساعت » آمده است که این نشریه به هیچ گروه یا سازمان سیاسی در داخل و خارج افغانستان وابسته نیست و هدفش خدمت به مردم ، مبارزه با بی عدالتی و پرهیز از تعصب های زبانی ، مذهبی ، قومی ، منطقه ای و نژادی  است .

به باور مهدی بشیر ، مهم ترین تفاوت این رسانه با شماری از نشریات دیگر ، حفظ همین بی طرفی در نزدیک به نوزده سال فعالیت بوده است . « ۲۴ ساعت » با همکاری داوطلبانه ی نویسندگان و فرهنگیان ادامه یافته ،  نه از همکاران پول میگیرد ونه برای مطالب حق الزحمه می پردازد.

بیماری ، محدودیت جسم ، پایداری اندیشه

در سال های اخیر ، سکته ی مغزی و پیامد های آن فعالیت های مهدی بشیر را محدود ساخته است . او سه هفته در شفاخانه بستری بود و هنوز زیر درمان قرار دارد . مشکلات دید ، فراموشی و محدودیت های جسمی باعث شده اند که مانند گذشته توان ادامه ی همه ی کارهای فرهنگی را نداشته باشد.

با این همه ، چراغ « ۲۴ ساعت » خاموش نشده است ، برادرش ، قیوم جان بشیر هروی ، سرپرستی سایت را پذیرفته تا راهی که با علاقه و پشتکار آغالز شده ، ادامه یابد.

مهدی بشیر در آغاز « گفت و گو ایکه این متن بر اساس آن ترتیب گردیده است » ، با فروتنی از احتمال اشتباه در پاسخ هایش سخن می گوید و از مخاطب می خواهد لغزش های ناشی از بیماری را ببخشند. همین سخن ، تصویری انسانی از مردی به دست می دهد که با وجود دشواری های سلامتی ، هنوز برای ثبت خاطرات و تجربه های خود احساس مسئولیت می کند.

نامی در متن تاریخ مطبوعات

مهدی جان بشیر را نمی توان تنها آمر چاپ « انیس » ، همکار « هیواد » ، مدیر مسوول « د کمکیانو انیس » یا بنیان گذار « ۲۴ ساعت » دانست . مجموعه ی این تجربه ها او را به بخشی از حافظه ی زنده ی مطبوعات افغانستان تبدیل کرده است .

 نگارنده ی این متن ، به عنوان مدیر مسوول نشریه ی اینترنتی « روزنگار www.roznigar.com » در سال های بحرانی افغانستان افتخار همکاری با این دوست و همکار گرانقدر را داشته ام و از نزید شاهد حوصله ، صداقت ، بردباری و تعهد مسلکی او بوده ام .

در صحبتی که برای نوشتن این متن با آقای بشیر انجام دادم ، دیدم که پاسخ های او گاه کوتاه اند ، اما در پشت همین جمله های ساده ، ده ها سال خاطره نهفته است :

صبح هایی که با یک پیاله چای آغاز می شدند ، شب هایی که در مطبعه به پایان می رسیدند ، صفحه هایی که با توش سرخ تغییر می کردند ، روزنامه هایی که پس از چاپ جمع آوری می شدند و کودکانی که با « انیس اطفال » خواندن و اندیشیدن  را می آموختند.

در برابر دشواری ها شکیبا باشید!

پیام مهدی جان بشیر به جوانانی که امروز وارد عرصه ی رسانه و نویسنده گی می شوند ، ساده اما حاصل یک عمر تجربه است :

« جوانان عزیز ! با حوصله پیش بروید ، در برابر دشواری ها شکیبا باشید و امید خود را از دست ندهید »

به باور نگارنده ، مهدی جان بشیر از نسلی است که مطبوعات را نه نردبان شهرت ، بلکه میدان خدمت می دانست . نام او در حاشیه ِ تاریخ مطبوعات افغانستان نیست ، در متن آن است . در میان بوی کاغذ و جوهر ، صدای ماشین های چاپ ، صفحه های رنگین « انیس اطفال » و روشنایی ماندگار « ۲۴ ساعت ».

روزنگار – ناروی

۳۰ جون ۲۰۲۶