نورِ امید – The Light of Hope
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه ۱۶ حمل ( فروردین ) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۵ اپریل ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
نورِ امید
ولی شاه عالمی
قصل اول – قسمت چهارم
هوا سرد و سنگین بود، اما ولی و فرید با گامهایی استوار، از خانه ی خود بیرون آمدند. هیچکدام به عقب نگاه نکردند. آنها میدانستند که در گذشته چیزی جز درد و فقر برایشان باقی نمانده است. تنها امیدشان، آیندهای بود که هنوز ساخته نشده بود.
پس از روزها سفر در سرک های پر گرد و خاک، بالاخره به مزار شریف رسیدند. شهری که در نگاه اول، پر از فرصت به نظر میرسید، اما برای دو پسر یتیم که چیزی جز لباسهای کهنه و امیدی در دل نداشتند، آغاز یک مبارزهی تازه بود.
ورود به مزار شریف:
در اولین روزهای حضورشان، مجبور بودند شبها را در گوشهای از یک مسجد سپری کنند. روزها ولی به دنبال مکتبِ میگشت که بتواند در آن درس بخواند، و فرید در جستجویِ کارِ برای تأمین مخارجشان بود. سرانجام، یک معلمِ مهربان در یکی از مکاتب، وقتی داستانِ آنها را شنید، تصمیم گرفت به ولی کمک کند.
“میتانی شامل صنف شش شوی، اما باید سخت کار کنی.” معلم لبخندی زد. “و برای بود و باش تان، در خانه مه یک اتاق کوچک کرایی است.به شما بسیار ارزان حساب میکنم .”
ولی با خوشحالی سر تکان داد. “ما هررقم شوه، کرایشه پیدا میکنیم، استاد!”
فرید همان روز به یک رستورانت رفت و درخواست کار کرد. صاحب رستورانت، مردی میانسال با نگاهی پر مهر، نگاهی به پسر پریشان و خسته انداخت. گفت”میتانی ظرف بشویی؟”
فرید با اطمینان گفت: “هر کاری که باشه صایب .”
و اینگونه، زندگی جدید آنها در مزار شریف آغاز شد.
رشد و تلاش:
سالها گذشت. ولی با تلاش زیاد، در مکتب درخشید و یکی از شاگردان ممتاز شد. شبها کنار چراغ کمنور، درس میخواند و رؤیاهای بزرگی در سر داشت. معلمش، که حالا مثل یک پدر برای او بود، همیشه تشویقش میکرد.
فرید نیز در رستورانت پیشرفت کرد. دیگر فقط یک شاگرد ظرفشور نبود؛ حالا آشپزی یاد گرفته بود و حتی برخی شبها مدیریت مشتریان را بر عهده داشت. او که زمانی یتیمی بیپناه بود، حالا مردی قوی و مستقل شده بود.
تصمیمهای تازه:
یک شب، ولی و فرید در اتاق کوچکشان نشسته بودند. فرید که حالا جوانی تنومند و دارای عزم و اراده شده بود، به برادرش نگاه کرد. “ما دیگه او بچای بیپناه نیستیم، ولی جان! باید تصمیم بگیریم که باد از ای چه کنیم؟.”
ولی، که حالا کتابهای زیادی خوانده و داناییاش افزایش یافته بود، لبخند زد. “مه میخوایُم درس بُخانم، معلم َشُوم، و به کودکانِ مثل خودم کمک کُنُم”
فرید سری تکان داد. “و من؟ شاید یک روز رستورانت خودمه باز کنم. و مهمتر از کلِ چیز، هیچوقت نمی مانم کسی مثل مه و تو ، گشنه و بیسرپناه بمانه.”
آنها به هم نگاهی انداختند. مسیری طولانی را طی کرده بودند، اما هنوز راههای بیشتری در پیش داشتند. این فقط آغاز داستانشان بود…
ادامه دارد . . .
The Light of Hope
Written by: Wali shah Alimi
Chapter 1, Part 4
The air was cold and heavy, but Wali and Farid walked forward with determined steps, leaving their village behind. Neither of them looked back. They knew that nothing
.but pain and poverty remained in their past. Their only hope was a future that had yet to be built
:Arrival in Mazar-e-Sharif
After days of traveling on dusty roads, they finally reached Mazar-e-Sharif. At first glance, the city seemed full of opportunities, but for two orphaned boys with nothing but worn-out clothes and hope in their hearts, it was the beginning of a new struggle
:A New Beginning
During the first few days, they had no place to stay and spent their nights in the corner of a mosque. During the day, Wali searched for a school where he could study, while Farid looked for work to support them
Finally, a kind teacher at a school, after hearing their story, decided to help Wali.
“You can join the sixth grade, but you must work hard,” the teacher said with a warm smile. “As for a place to stay, I have a small rental room at my house. If you can pay the rent, you can live there.”
Wali nodded eagerly. “We’ll find a way to pay the rent, sir!”
That same day, Farid went to a restaurant and asked for work. The owner, a middle-aged man with a sharp gaze, looked at the tired, skinny boy
“Can you wash dishes?”
Farid replied confidently, “I’ll do any work needed.”
And so, their new life in Mazar-e-Sharif began
:Growth and Hard Work
Years passed. Wali worked hard and became one of the top students in school. He spent nights studying by the dim light, dreaming of a better future. His teacher, who had now become like a father to him, always encouraged him.
Farid, too, progressed in the restaurant. He was no longer just a dishwashing boy—he had learned to cook and even managed customers on some nights. The once helpless orphan had grown into a strong and independent young man
:New Decisions
One night, Wali and Farid sat in their small rented room. Farid, now a strong and determined young man, looked at his brother.
“We are no longer those helpless children, Wali. We must decide what we want for our future.”
Wali, who had read many books and gained wisdom over the years, smiled. “I want to study, become a teacher, and help children like us.”
Farid nodded. “And me? Maybe one day I’ll open my own restaurant. But more importantly, I’ll never let anyone go hungry or homeless like we once were.”
. . . They looked at each other. They had come a long way, but many more paths lay ahead. This was just the beginning of their story
. . . To be continued
ولی شاه جان گرامی قلم زیبای تان همیشه رنگین باد ، بسیار زیبا قلم زدید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی