نور امید – Light of Hope ( قسمت اول )
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه ۷ حمل ( فروردین ) ۱۴۰۴ خورشیدی -۲۷ مارچ ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
نور امید :
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه ۷ حمل ( فروردین ) ۱۴۰۴ خورشیدی -۲۷ مارچ ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
نور امید :
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه ۲۰ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ مارچ ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
دو روز مانده به سال نو
داستان کوتاه
نوشتهء نعمت حسینی
هنوز هوا درست روشن نشده بود. هوا گاو میش بود و نیمه تاریک . برف که از سر شب به باریدن شروع کرده بود، دم نگرفته بود .
دخترک در وسط قطار دور و دراز بالای دو پا چغت نشسته و خود را بین پاها های پدرکلانش جا داده بود .
دخترک از شدت خنک می لرزید. پدرکلان نیز می لرزید. همه کسانی که در آن قطار دور و دراز ایستاد بودند و یا نشسته ، می لرزیدند . همه از خنک می لرزیدند . از هوای خنک و بادی سردی که برف را به سرو وصورت شان پُف می نمود . دخترک با پدرکلانش ساعت ها می شد ، شاید از دل شب ، انجا آمده و در وسط آن قطار دور و دراز جا گرفته بودند . تعدادی پیش از آنها امده بودند و شماری هم بعد از آنها . حالا قطار خیلی دراز شده بود . دراز به اندازهء درد ها و غم های شان تا آخر جاده . دخترک بالاپوش خود را به سرش کش نمود بود، تا از شدت خنک و بارش برف به سرش کم کند . آن بالا پوش نبود در حقیقت کرتی پدرش بود که پوشیده بود. دخترک هر لحظه دستانش را پیش دهانش می برد و نوک سرانگشتان را به کُف دهانش گرم می نمود. پدر کلان چند بار خواست با پتویش دخترک را هم بپوشاند اما پتو زیاد کلان نبود از سر دخترک خطا می خورد پایین . دخترک رویش را به عقب برگرداند و به پدرکلانش که در عقب اش چسپیده بود؛ گفت :
ـ بابه جان ! خُتک می خوردم !
پدرکلان دستان استخوانی و سرد و لرزانش را به شانه های دخترک گذاشت او را بیشتر به سینه اش چسپانده و گفت :
ـ حالی به خیر توزیع شروع می شود ، کم مانده ، باز به خیر می رویم خانه !
انشالله امروز نوبت به ما می رسد .
دخترک همان گونه خنک خورده گفت :
دیروز چهار نفر پیش از ما مانده بود که تیل خلاص شد.
پدرکلان به جواب دخترک گفت :
ـ آن بچیم. دیروز یک کمی ناوقت آمدیم .
و بعد طرف اخر قطار اشاره نموده اضافه نمود :
ـ اونه دیروز در همی وقت ها در آخرهای قطار بودیم .
پدرکلان به خاطری که ذهن دخترک را مشغول بسازد پرسید:
ـ راستی ، نگفتی که پدرت در خط چی نوشته کرده ؟
دخترک با صدای لرزان و خنک خورده گفت :
ـ آغایم سلام نوشته کرده و بعد از سلام نوشته که دو ماه است که معاش ما را نداده اند. همین که معاش ما را دادند به زودی به دست کسی که کابل بیاید برای تان پیسه روان می کنم .
دخترک وقتی گپ می زد از شدت خنک دندان هایش بهم می خوردند و جرق جرق بهم خوردن دندان هایش شنیده می شد .
ـ خدا خیرشان ندهد ! هم اولادهای مردم را جبری سربازی روان می کنند و هم معاش شان را نمی دهند !
این را پدرکلان گفت و دهانش را نزدیک گوش دخترک برده گفت :
ـ بچیم رویت را طرفم دور بده باز گپ بزن ، گوش هایم درست نمی شنوند .
این بار دخترک رویش را به عقب دور داده با همان صدای لرزان خنک خورده گفت :
ـ آغایم نوشته کرده که این جا نزدیک سرحد است، زیاد سربازها از قطعه می گریزن و می رون ایران. من از خاطر شما نارام هستم نمی گریزم ، اما نمی دانم دو سال دگر چطور تیر خواهد شد!
دخترک که گپ می زد از صدایش بوی درد و ناله بیرون می زد .
پدر کلان بار دیگر نفرین فرستاد و از دخترک پرسید:
ـ راستی بچیم دیروز چرا مادرت گریان می کرد؟ اولاد ها آزارش داده بودند؟
با این سوال پدر کلان دخترک کمی به چرت فرو رفت. اندکی مکث نموده ، با همان صدای غمبار و لزران گفت :
نی بابه جان ! مادرم دیروز رفته بود مغازه آرد، پُشت مواد کوپونی ! در مغازه زیاد بیروبار بوده ! چند وقت است که آرد و روغن بسیار کم می آید به مغازه کوپون . سپاهی انقلاب پیره دار مغازه کوپون ، به مادرم گفته بوده که بیا چند دقیقه در غرفه پهره داری ما ، باز من برایت نوبت می گیرم !
بابه کلان که از شنیدن این خبر دستان و عینک های زانو هایش به لرزه افتاده بود ، بی اراده آهسته گفت :
ـ پدرلعنت !
و بعد با همان لحن غصب آلود ، اضافه نمود :
باز مادرت چی گفته برایش؟ :
ـ مادرم برایش گفته : « برو مردار خور بی غیرت بی ناموس !»
و بعد ،سپاهی انقلاب با گُلک کمربندی که در دستش بوده به فرق مادرم زده و فرق مادرم برابر یک مالته پندیده است . مادرم تا صبح خواب نکرد و سر درد بود و سرش درد می کرد .
دختر که بغض راه گلویش را گرفته بود رویش را طرف پدرکلانش درست دور داده پرسید:
ـ بابه جان ! چرا در این وقت ها آرد و روغن در مغازه های کوپون و تیل در تانک ها کم می آید ؟
پدرکلان که از این سوال ، مثل دخترک بغض راه گلویش را چنگ انداخت ، به جواب گفت :
ـ بچیم راه بند است . راه سالنگ بند است ! راه حیرتان بند است!
ـ چراه راه بند است !؟
ـ راه را مخالفین مسلح دولت بند می کنند . مخالفین چی !! اشرار بند می کنند . راه را اشرار بند می کنند ! راه کاروان های دولت را که مواد کوپونی و تیل را می آورد بند می کنند . موادکوپونی و تیل را به خود دور می دهند و موتر های خالی را روان می کنند کابل . نیم مواد را خود شان می گیرند و نیم دیگرش را در دکان های مزارشریف سیاه می فروشند . مامور دولت و عریب بیچاره را در کابل در بدر و خاک بسر می کنند . خدا خودشان را در بدر و خاک بسر کند
***
ربعی از ساعت گذشته بود که توزیع تیل شروع شده بود و دخترک بلست بلست در حالی که گیلنه اش به دستش بود به سوی تانک تیل پیش می رفت و پدر کلان از پشت او .
هنوز چند متر به تانک تیل نرسیده بود که صدای شیوس گوش خراش بلند شد. راکتی که از آنسوی کوه آمده بود درست در چند متری تانک تیل به زمین خورد و تا دور ها همه کسانی را که منتظر تیل بودند چون دانه های برف به هوا پاشان نمود.
توته های بدن دخترک و پدرکلان که آن سوی تانک تیل پاشان شده بودند دگر احساس سردی نمی کردند و در غم گرم نمودن خانه شان را برای سال نو نداشتند .
پایان
نعمت حسینی
اول جنوری ۲۰۲۵
شهر فولدا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه ۲۰ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ مارچ ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
جنگ بزرگ خوراکه های وطنی!
و اینگونه بود که دیگ طلایی از خوشحالی جوشید، خوراکه ها با هم آشتی کردند، و یک مهمانی بزرگ در آشپزخانه برپا شد که تا حالا کسی مثل آن را ندیده بود!
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه ۱۴ دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲ فبروری ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
استخوان
داستان کوتاه
نوشتهء نعمت حسینی
استخوان دارید، استخوان!
چند وقت می شود، دو ـ سه ماه، یا شایدهم سه و نیم ماه، خوب مهم نیست که چند ماه، در این مدت، مرد لاغر اندام سیاه جرده ای، در محلهء ما کراچی ارابه دار صندوق مانند اش را به مشکل تیله داده به کوچه و پس کوچه ها می رود و صدا می زند:
ـ استخوان دارید، استخوان! استخوان می خرم استخوان. استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ و فیل مرغ، و استخوان شتر می خرم، استخوان می خرم، استخوان!
او آن روز چاشت، زیر آفتاب داغ و سوزان بازهم در کوچهء ما آمده بود و با لهجه خاص اش صدا می زد:
ـ استخوان دارید، استخوان! استخوان می خرم استخوان. استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ و فیل مرغ، و استخوان شتر می خرم، استخوان می خرم، استخوان!
دورتـَرَک از حویلی ما، دو کودک ِ قد ونیم قد، یکی دختر و دیگری پسر که تازه به آن حویلی کوچ آمده بودند، بالای لخک دورازهء حویلی شان نشسته و مصروف بازی کودکانه ء شان بودند، که کراچی وان وقتی نزدیک آن دو رسید، رُخ به آن دو نموده، برای شان گفت:
ـ بروید پرسان کنید که استخوان دارید! اسختوان می خرم! استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ وفیل مرغ ، و اسخوان شتر!
دخترک که معلوم می شد نسبت به پسرک بزرگتر است، از کراچی وان پرسید:
ـ کاکا از کی پرسان کنیم؟!
او به جواب گفت:
ـ از کی!؟
بعد مکثی نموده اضافه کرد:
ـ از پدر و مادر تان!
از جواب کراچی وان، روی دخترچملک شد و رنگش کبود گردید. چین به پیشانی اش افتاد و با صدای اندکی گرفته، گفت:
– پدر نداریم! پدر ما را در انتحاری کشتند و مادر ما رفته کوچه پایان خانه شاگرد سابق خود کالاشویی می کند. در خانه کسی نیست که ازش پرسان کنیم .
و زهر خندی روی لبان باریک و خشکیده اش نشسته افزود:
ـ ما کجا گوشت می خوریم که استخوانش را بخرین کاکا جان؟!
دخترک که حرفش تمام شد، چادر داکه اش را پس گوش اش نموده، پرسید:
ـ کاکا جان ! اسختوان را چی می کنین که می خرین؟!
او به عوض دادن جواب به دخترک، آهسته و آرام گفت:
ـ استخوان را چی می کنم که می خرم!؟
مکثی نموده بار دیگر تکرار نمود:
ـ استخوان را چی می کنم که می خرم!؟
بعد، طرف کراچی اش اشاره نموده، به بسیار بی علاقه گی، گفت:
این استخوان ها را روان می کنم پاکستان. در پاکستان دانۀ مرغ و فیل مرغ جور می کنند.
و هنوز حرفش درست تمام نشده بود که بی شیمه کراچی اش را تیله داده و بازهم صدا زد:
ـ استخوان دارید، استخوان! استخوان می خرم استخوان. استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ و فیل مرغ و استخوان شتر می خرم، استخوان می خرم استخوان !
پیشترک که رفت، مردی که خریطه کلان بوجی مانند در دست داشت و در نوش کوچه ایستاده بود، نزدیک کراچی او شد، بعد از آن که حرف هایی را با کراچی وان رد و بدل نمود، خریطه بوجی مانند اش را به داخل کراچی گذاشت و کراچی وان داخل خریطه را کوتاه و زود گذر نگریست و بعد از جیب واسکت اش پول را کشید و به او پول داد و او با شتاب از آن جا دور شد. کراچی وان بازهم بی شیمه کراچی ارابه دار صندوق مانند اش را به مشکل تیله داده و صدا زد:
ـ استخوان دارید ، استخوان! استخوان می خرم. استخوان. استخوان گاو و گوسفند، استخوان مرغ و فیل مرغ و استخوان شتر می خرم، استخوان می خرم استخوان !
کرچی وان کمی دیگر هم بالا رفت و دریافت که کراچی اش به سربالایی رفته نمی تواند روی کراچی را دور داد و دوباره طرف خانه آن دو کودک روان شد. هنوز چند قدم نرفته بود، یک بار متوجه شد خریطهء پُر از استخوان را که پیشترک از آن مرد خرید، در داخل کراچی شورمی خورد. از دیدن آن صحنه وحشت گرفتش و حیرت زده شد. رنگ تیره اش تیره تر گردید. هیچ باورش نمی شد. چنان می نمود که گویی زنده جانی در بین آن خریطه است و می خواهد از خریطه بیرون شود. او از آن مرد چند بار اسختوان خریده بود و متوجه شده بود استخوان هایی که او برایش می آورد، مقداری از دیگر استخوان ها فرق دارد. اما این بار عجیب بود. بیخی عجیب بود که خریطۀ استخوان شور می خورد. خواست از آن محل زودتر برود. همانگونه که بی شیمه کراچی را به مشکل تیله می داد به نظرش رسید که از خریطه چک چک خون می چکد. این بار وحشت اش بیشتر شد. ترسید و ترس آرام آرام و نرم نرمک به تمام بدنش به راه رفتن شروع نمود. از خریطهء پُر از استخوان ترسید. از کراچی اش نیز ترسید. فکر نمود که استخوان های داخل خریطه همه پُراز خون هستند. به نظرش رسید که از خریطه و بوجی پُر از خون، بوی خون بیرون می زند. به نظرش رسید که بوی خون چهار طرف کراچی را پرنموده است. خواست خریطه را بگیرد و از کراچی بیرون بیندازد و یا کراچی را رها نموده و فرار نماید. کراچی را نتواست رها نماید، اما کوشید که خریطه را از کراچی بگیرد دور بیندازد. تا خواست خریطه را بگیرد، به نظرش رسید که خریطهء پر از استخوان، پر از خون شده است و هنگامی که به آن دست زد، نگریست دست های او را پر از خون و آلوده ساخته است . از دستان پُر خون آلوده اش ترسید. بسیار وحشت زده شد. برایش تهوع دست داد. قلبش به زدن شروع نمود. قلبش به شدت می زد. دستان خون آلودش به لرزیدن شروع نموده بودند . تمام اعضای بدنش به لرزیدن شروع نموده بودند . به نظرش رسید تمام کوچه به لرزیدن شروع نموده است. به نظرش رسید زمین زیر پایش می لرزد. فکر نمود زلزله دوامدار زمین زیر پایش و کوچه را می لرزاند. دیگر نتوانست تحمل نماید. صد دل را یک دل نموده و دستش را برد به خریطۀ پر از استخوان و استخوان های پر از خون، آن را از کراچی گرفت آن طرف کوچه پرتاب نمود. استخوان های داخل بوجی پاشان شد به هر طرف . از جمع استخوان ها ، یک سر. یک سر انسان لول خورده رفت پایان کوچه درست پیش پای دو کودک که بالای لخک دوازه خانه شان نشسته و مصروف بازی کودکانه شان بودند. دخترک از دیدن سر انسان که لول خورده پیش شان رفته بود چیغ زد و فریاد کشید. فریاد نکشید ، نعره زد . بیخی نعره زد . نعره بلند . هنوز نعره اش تمام نشده بود که بی درنگ از جایش پرید و آن سر انسان را با دو دست اش محکم گرفت و به سینه اش فشرد . او فکرنمود که آن سر، سر پدرش است . سر پدرش که در انتحاری از تن پدرش جدا گردیده و گم شده بود.
پایان
شهر فولدا ـ جرمنی
(۳۰ جدی سال ۱۴۰۳ خورشیدی
۱۹ جنوری ۲۰۲۵ میلادی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه ۱۲ دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۳۱ جنوری ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
سرنوشت یک زن
داستان کوتاه
نوشتهء نعمت حسینی
باران به شدت می بارید. در حقیقت دو روز شده بود ، که گویی آسمان غضب نموده وهی ، پی هم می بارید و می بارید و کوچه و پس کوچه آن محل ؛ پُر از گِل و لای شده بودند. تو در چنان باران شدید به عجله گام برمی داشتی و می خواستی از پنجاه افغانیی که در مشت ات محکم گرفته بودی ، از نان وایی نوش کوچه تان پیش از آن که نان وایی بسته شود ، نان خشک بخری . راستش انگشتانت تاب و توان نگهدشت آن پنجاه افغانی را ندشتند. انگشتان سوزش می کردند و فکر می نمودی ازشدت درد از بند بند جدا می شوند. درد از نوک سرانگشتانت می رفت طرف بند دستانت و از آن جا راه کشیده می رفت طرف بازوها و شانه هایت . از شانه هایت می رفت طرف گردن و بعد می رفت طرف تیر پشتت . در تیر پشتت درد خیمه می زد و تیر پشت ات را چنگ می انداخت . چادری ات از شده باران تر ِ تر شده بود و کلوش ها و پاچه های تنبانت پُر گل . باد شام گاهی که می وزید در زیر چادری می لززاندت و چادری را به بدنت می چسپاند و برجسته گی های بدنت را از زیر چادری می نمایاند. هرچند بدن چندان برجسته ای هم نداشتی. در این چند سال پسین، غم مثل موریانه بدنت را خورده ، شانه هایت افتاده ، پستان هایت خشکیده و سرینت تراشدیده شده بود .
***
پنجاه افغانی را از زن همسایه تان قرض گرفته بودی ، ازآن زنی که همرایت کار می نمود و همو بود که ترا همرایش در آن کار کالا شویی ، در آن بیمار ستان با خود می برد. از زمانی که اجازه نداشتی در دفتر کار نمایی ، خیلی محتاج شده بودی . به نان شب و روز محتاج شده بودی و زنده گی خود و دو دختر خورد سالت را به مشکل پیش می بردی. شب ها گرسنه می خوابیدید. تا بالاخره آن خانم همسایه لطف نموده چند روز می شد که می بردت با خود به کالا شویی. هرچند آن کالا شویی تاب و توان را در همین چند روز ازت ربوده بود و موقع شستن شماری روی جایی های لبریز از خون و چرک و ریم حالت به همین می خورد و دلت بالا بالا می شد و برایت تهوع دست می داد و شب ها از شدت درد دست و بازو و شانه و کمر خوابت نمی برد ، اما بازهم خرسند بودی که کاری برایت پید شده بود
***
حالا که طرف نان وایی روان بودی ، با خود می اندیشیدی که از پنجاه افغانی ، برای شب تان چی باید بخری . از پنجاه افغانیی که از زن همیساه قرض گرفته بودی . با خود گفتی :
ـ اول یک و نیم دانه نان برای خود و دو دخترم باید بخرم و هم کمی روغن و سه دانه تخم مرغ . بالا درنگ ، با خود گفتی :
ـ اگر بازهم برق نباشد ، تخم را با چی پخته نمایم!؟ اشتوپ که تیل خلاص کرده است و ذغال هم نداریم.
گفتی:
ـ بهتر است پنیر و بوره بخرم. اگر برق بود، چای دم می نمایم و پنیر را باچای شیرین بخوریم، اگر برق نبود نان و پنیر !
و با خود اضافه کردی :
ـ کاش اشتوپ تیل می داشت و گندنه و کچالو می خریدم و بولانی پخته می نمودم. دخترک ها بولانی را زیاد دوست دارند .
به دنبال آن آه سردی از سینه بیرون دادی و اضافه کردی :
ـ سیلی یتیمی بسیار زیاد دخترک هایم را بیچاره و خوار ساخته است . این سیلی ، پَر و بال شان را شکسته و از کودکی با غم و درد و خواری آشنای شان ساخته است .
در زیر چادری چند قطره اشک از چشمانت لغزیدند و همراه با آب باران به سوی یخنت راه کشیدند .
در همین ُچرت وسواد و محاسبه با خود بودی که صدایی بلند شد:
ـ او زنکه کجا می روی در این ناوقت روز ، تنها ! بی محرم !
صدا مثل مرمی خورد به گوشت. صدا را که شنیدی ، ناشنیده گرفتی و به شدت گام هایت افزودی.
بار دیگر صدا شد :
ـ ترا می گویم او زنکهء بی حیا ! کجا می روی در این ناوقتی، بی محرم !
دلت به پرش افتاد ، رویت را طرف صاحب صدا به مشکل دور دادی تا بنگری که کی است ؟ هنور رویت را کامل دور نداده بودی که دو تا تفنگ به دست ریشدار از آن سوی سرک جلوات پریدند و یکی از آنها سوال اولش را تکرار نموده؛ گفت :
ـ ترا می گویم او زنکهء بی حیا ! کجا می روی در این ناوقتی ، بی محرم !
از دیدن آن قیافه ها حالت به هم خورد، دردی که به کمرت چنگ زده بود دو چندان شد و در زیر چادری از شدت خشم ، بدنت داغ داغ گردید . در حالی که دهانت مثل چوب خشک شده و زبانت در کامت چسپید بود، بریده بریده گفتی :
ـ محرم !؟ محرم ندارم!
ـ کجاست محرمت ؟
دهانت که بیشتر خشک شده و زبانت بیشتر در کامت چسپیده بود ؛ به جواب گفتی :
ـ کجاست محرمم ؟
بدون درنگ اضافه کردی :
ـ محرمم پیش خدا! پیش خدا !
او که از جوابت از یکسو شگفتی زده شده بود و از سوی دیگر غرق در عصبیت با همان عصبیت گفت :
ـ کفر می گویی او زنکهء کافر !
تو که از یکسو زیر چادری دلتنگ شده بودی و از سوی دیگر پریشان دو تا دخترت بودی که از سر صبح دروازهء خانه را پشت شان بسته بودی تا کسی باعث درد سر برای شان نشود و می خواستی زود تر خانه بروی نان هم باید بخری .
به جوابش گفتی :
ـ کفر نمی گویم. سه و نیم سال پیش ، در آن کوچه بالا ، یک مردار خور جناور ، خود را انتحار نمود و شوهرم که به سوی وظیفه می رفت در انتحاری او مُردار خورجناور پارچه پارچه شد و روح پاکش رفت آسمان پیش خدا !
از شنیدن حرف هایت او بیشتر عصبی و بیشتر خشمگین گردیده ، گفت :
ـ او زنکه فاسق ! چی می گویی ؟! تو مجاهد شهید را ، کسی که در راه خدا استشهادی کرده است ، مردار خور و جناور می گویی ؟ او فاسق ؟!
از حرف های او لزره به اندامت در افتاد . دیگر نتوانستی تحمل نمایی ، جلو چادری ات را بلا نمودی به سوی او خیره نگریستی و گفتی :
ـ فاسق مادرت ، فاسق خواهرت ، فاسق زنت و فاسق دختر !
آن گاه ، در حالی که دهانت کاملاً خشک شده بود ، به مشکل آب دهانت را جمع نموده به رویش تف نمودی و تف ات چون مرمی چره ای به روی و ریش او پاش شد.
او که باپشت دست قطرات تُف ترا از صورت و ریش اش پاک نمود، میله فتنگ اش را با دو دست گرفت پس برد و محکم زد به کوپی سرت و تو بدون درنگ با شتاب خوردی روبه دل بر زمین و آن دو با عجله از کنارت دور شدند
***
تو افتاده بودی بر زمین و یک خط سرخ از کوپی سرت روان بود و با آب باران می رفت طرف گُل و لای کنار کوچه .
***
فردایش دو نفر عمله شهرداری یک از دست هایت گرفت و دیگری از پاهایت و ترا انداختند به کراچیی که با خود داشتند. یکی از آن ها که از دستانت گرفته بود ، متوجه مُشت بسته ات شد. مشت ات را باز نمود . بدون آن که عملهء دیگر بنگرد ، پنجاه افغانی را از مشت ات گرفت و آرام برد در جیب اش گذاشت. لحظه یی بعد یک خبر نگار درست در آن محلی که افتاده بودی ، ایستاد و در حالی که مایکرافون به دستش بود رو به کمره خبر نگاری اش با اندوه گفت:
ـ دیشب ، بلی دیشب ، یک خانم به خاطر مشکلاتی که با شوهرش داشت ، مرگ موش خورده،
در حالی که به زیر پایش اشاره می نمود؛ ادامه داد:
بلی در همین محل جان داد و جسدش توسط مسوولین دلسوز دولتی به سرد خانه انتقال داده شد .
پایان
شهر فولدا – جرمنی
چهارم اگست ۲۰۲۴
تاریخ نشر: دوشنبه ۲۸ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۷ جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا
ملبورن – آسترالیا
—————————–
ماجرا های بابا علی
بخش دوم
جواب ایستونی (۱)
( به لهجهء شیرین هراتی )
درین نوشته حتی الامکان کوشش شده تا کلمات واصطلاحات محلی
وعامیانه هرات گنجانیده شود.
در قسمت اول حکایت ما به جایی رسید که مادر فضلو وخاله گلنار با ظریفه خواهر کلان فضلو برای بار دیگر به منزل ملا گل آغا رفتند و مورد استقبال بی بی دادا مادر شهناز قرار گرفتند. و نامبرده ضمن اینکه از مشوره با ملا گل آغا خبر داد، گفت : شهناز جان می خواهد به درس خود ادامه دهد و خاله گلنار هم به نماینده گی از خواهر و خواهرزاده اش گفت: فضل احمد جان هم دلش می خواهد تا نامزادش درس بخواند وهر امری هم که شهناز جان داشته باشد به هر دو دیده قبول دارد.
و اینهم بقیه ماجرا:
_ فقط ما یک دل جمعی از شما ماییم (۲) ، بی بی دادا رو به خاله گلنار و همراهان نموده علاوه نمود:
_ گرچه مه قبلآ هم به شما گفتم که خودی (۳) ملا وشهناز گپ زدم، اما دل مه مایه (۴) که یک دفعه دگه هم گپ بزنم خصوصآ خودی شهناز جان، آخی (۵) ای سودا عمره. (۶)
_ ما که به شما گفتیم بی بی دادا ، هرچه شهناز جان بگم ما حاضریم ، بازهم اگه دل شما مایه برین خودی او گپ بزنین، ما دگه دل ما مایه همینجی بمونیم تا جواب مار بدیم (۷).
خلاصه بی بی دادا ناچار به اطاق دیگر نزد ملا گل آغا رفته و گفت :
_ مرد ، آخی مه جواب زن ملا رجبه چه بدم؟ چند باره که می آیم، حالی هم میگم برای ما دل جمعی بدیم، تو میگی چه کار کنم ؟
_ مه چه بگم زن ، دختر خور صدا کن خودی او گپ بزن.
مادر فضلو شهنار را که دراطاق دیگر مشغول درس خواندن بود صدا زده وگفت:
_ جان مادر می فهمی چند روزه که مادر فضلو اینا می آیم ، آخی تو واضح نگفتی که مه جواب اونار چی بدم؟
خود تو می فهمی که مردمان خوبی هستن (۸)، بچه هم بچه خوبی یه ، درس ها خور هم بخونده، پشک (۹) خور هم بداده و کار هم می کنه، دگه چه مایی ؟
مه و پی یر تو هم که می فهمی افتو(۱۰) سر بومیم، چرت ها خور بزن، فکر ها خور بکن، اینا هم روز زمستون به ای هوا سرد میرم ومیاین، هرچی هم که تو بگی اونا قبول دارن.
شهناز که سرخود را پایین انداخته بود بالاخره لب کشود و با آرامی گفت:
_ مادر جان اگی شما و آغا جان مه خوش باشیم ، مه حرفی ندارم. منتها مه دلمه مایه که درس خور خلاص کنم، ایتو (۱۱) نشه که صبا بگم نی نمایه درس بخونی.
وبدین ترتیب بی بی دادا نزد مهمان هایش برگشته و رو به آنها نموده و گفت:
_ مه همراه شهناز و پی یری گپ زدم فقط همو تو (۱۲) که قبلآ به شما گفتم شهناز جان از خاطر درس ها خو خیلی تأکید داره .
_ فرق نمی کنه بی بی دادا، ازی چه بهتر کاشکی اونا درس بخونم و بتونم (۱۳)، خور به جایی برسونم (۱۴). خوب دگه پس خداوند اونار به پا هم پیر کنه، کی به ما بخیر شیرینی میدیم (۱۵)؟
_ شو جمعه بخیر مردها شما بیایم.
و به این ترتیب مادر فضلو و خاله گلنار از فرط خوشی بلادرنگ رو به ظریفه نموده گفتند:
_ ورخیز مادر زحمته کم کنیم، بریم که یک دل جمعی به برار تو بدیم که دلی نا آرومه. (۱۶)
بی بی دادا رو به مادر فضلو نموده گفت:
_ هنوز که سر شومه (۱۷) مادر فضلو باشیم خودی شما اختلاط (۱۸) می کنیم.
_ از سر شومم شمار زحمت دادیم ، اگی اجازه بدیم میریم که بچه ها خود خوهرمم (۱۹) حتمآ نا آرومم.
_ صاحب اجازه این ، خونه شمانه. (۲۰)
_ خوب دگه پس ما میریم، بری ملا گل آغا هم سلام بگیم.
_ به چیشم (۲۱) شما هم بری همه سلام بگیم.
و بدین ترتیب آنها خدا حافظی نموده روانه منزل گردیدند وبا سرور و شادمانی انتظار فرا رسیدن شب جمعه شدند تا شیرینی بگیرند.
شب جمعه فرا رسید و ملا رجب ، حاج آق میرزا همراه با فضلو(فضل احمد) و برادرش شیرو(شیراحمد) وتنی چند از خویشاوندان شان سوار بر گادی ها شده ، بمنزل ملا گل آغا رفتند و مورد استقبال گرم میزبانان قرارگرفتند.
در منزل ملا گل آغا پس از مصافحه حاجی آقا میرزا شروع به صحبت نموده و رشته سخن را بدست گرفته اضافه نمود:
طوریکه دوستا همه می فهمیم غرض از مزاحمت ما امر خیری یه که به خدمت ملا گل آغا آمدیم، خدار شکر که همه همدگر خور می شناسیم وای شیشتن امشو ما بری پایه گذاری یک زندگی نوی بری دو تا جوونه که بتونن بیاری خدا آینده خور بسازم، امیدوارم ملا گل آغا امشو بخیر بری ما شیرینی بدم ، مه دگه حرفی ندارم.
سپس ملا گل آغا، پدر شهناز نیز سکوت را شکسته و اینطور آغاز به صحبت نمود:
_ همو طوری که میرزا فرمودم امشو سرآغاز پایه گذاری یک زنده گی نوی یه ، گرچه خانم ها چند بار زحمت کشیدم و آمدم، اما نظر به رسم و رسوم که ما و شما داریم شمار زحمت دادیم که امشو تشریف بیاریم ، دگه مه چیزی گفتنی ندارم فقط می گم که مه دختر خور شهناز جانه به فضل احمد جان دادم، خداوند اونار مؤفق کنه.
و سپس به پسرش حیدر اشاره نمود که خنچه شیرینی را بیاورد وبه جلو ملارجب بگذارد.
با آوردن خنچه شیرینی هیاهوی عجیبی اطاق را فرار گرفت و همه با کف زدن به هر دو جانب تبریکی دادند و شا ه داماد نیز بلند شده دستهای ملا گل آغا و ملا رجب را بوسیده و همرای حاجی آق میرزا و دیگر حاضرین رو بوسی نموده از تشریف آوری همگی و از زحماتی که شوهر خواهرش دراین راه کشیده بود تشکر و اظهار سپاس نمود.
ادامه دارد…
——————————————————————————————————-
۱ – جواب ایستونی ( جواب گرفتن – لفظ گرفتن – شیرینی گرفتن )
۲ – ماییم ( میخواهیم)
۳ – خودی ( همراه ، با او)
۴ – دل مه مایه ( دلم میخواهد)
۵ – آخی (در واقع)
۶ – ای سودا عمره ( این مسئله یک عمر زندگیست )
۷ – بدیم ( بدهید)
۸ – هستن ( هستند)
۹ – پشک ( عسکری ، دورهء سربازی)
۱۰ – افتو ( آفتاب)
۱۱ – ایتو ( اینطور)
۱۲– همو تو ( همانطور)
۱۳– بتونم ( بتوانند)
۱۴– برسونم ( برسانند)
۱۵ – میدیم ( می دهید)
۱۶ – دلی نا آرومه ( دلش نا آرام است )
۱۷ – سر شومه ( سر شب است)
۱۸ – اختلاط ( گفتگو ، قصه ، صحبت)
۱۹ – خوهرمم ( خواهر من هم )
۲۰ – خونه شمانه ( خانه خود تان است)
۲۱ – به چیشم (به چشم)
تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا
ملبورن – آسترالیا
—————————–
ماجرا های بابا علی
بخش اول
درین نوشته حتی الامکان کوشش شده تا کلمات واصطلاحات محلی
وعامیانه هرات گنجانیده شود.
حاج آق میرزا سلام علیکم !
واعلیکم شیرو ایشتونی (۱) ، خوبی ، تیاری ، پیر( پی یر) (۲) تو ایشتونه؟
_ خوبم شکر بری شما(۳) سلام میگفتم. راستی ماستک (۴) یاد مه بره که بشما بگم پیر ما گفتم یک دفه تا خونه ما بیایین.
_ چری(۵) خیریته؟ چه مایه؟
_ مثلیکه مایم خدی شما از خاطر همی ملا مرتکه گپ بزنن.
_ کو دو ایکه؟
_ همی چیه ، همالی(۶) نزدیک بود اسمی رم فراموش کنم ، پیر محموده میگم ، ملا گلک.
_ خوب گلک گادی ونه میگی یا گلک دلال؟
_ نی بابا همی همسایه ماما گل مه گلک سبزی فروش برار صدیق بلند.
_ خوب حالی بفهمیدم ، ملا گل آغا.
_ بلی ها.
_ خوب نگفتی چی گپه ؟
_ هیچی از خاطری برارمه فضلو که مایم دومادشم ، اما پیر ما میگم سردل وردار(۷) ندارن خودی ازو مرتکه گپ بزنم. از همی خاطر گفتم خاله گلنار بیاین خودی ننه مه به خسرونی(۸) برن.
_ خیلی خوب باشه . امشو که دم دیکونه(۹) بستم میرم خاله تور ور میدارم خودی خو میارم . برو به پیر خود سلام بگو ، به برار خود فضلو هم بگو هوش کن غم نخوری ملا گل آغا رفیق منه حتمآ دختر خور به تو میده چرت نزنی.
راستی چری پیر تو نمایه خدی نه نه تو بره؟
_ پیر مه دلی مایه که نه نه مه به خسرونی دختر کاکا مه بره اما نه نه ما دلی نمایه.
_ خوب برار تو فضلو چی میگه؟
_ هیچی اونا میگم خودی قوم ها نمایم وصلت کنند.
_ خوب تو خود تو چری دختر کاکا خور نمیستونی؟
_ مه معطلم که برار مه اول دوماد بشم بعد نوبت منه . مه از خدا خو هم مایم که دختر کاکا خور بستونم، منتها(۱۰) مگری(۱۱) اول پِشک(۱۲) خور بدم بعد پا خور بن کنم.
خوبی دگه مه مگری برم که دیر میشه چون کمی چای دشلمه هم مایم سر راه خو بخرم. خدا حافظ.
_ برو بخدا سپردم.
بدین ترتیب شیر احمد که همه او را بنام شیرو می شناختند روانه منزل شده و شب هنگام حاج آق میرزا که شوهر خاله شیرو می شد همراه با خاله گلنار به منزل ملا رجب پدر شیرو رفتند و پس از مصافحه و احوالپرسی خاله گلنار و مادر فضلو غرض خواستگاری از دختر ملا گلک روانه منزل وی شدند، ولی از قضای روزگار همزمان با ایشان فامیل دیگری نیز به همین مقصد به منزل ملا گلک آمدند که این موضوع تا حدی مادر فضلو و خاله گلنار را ناامید ساخت. ولی بقول معروف چیزی به روی خویش نیاوردند و سر صحبت را باز نموده ومهلت حرف زدن به فامیل حریف را که در مجلس حضور داشتند ندادند و بدین ترتیب خاله گلنار شروع به صحبت نموده و علاوه نمود:
_ خوب بی بی دادا اشتو هستیم به احوال خود ، بچه ها اشتونم ، حاجی چه حال دارم، شهناز جان اشتونه ، درس ها خور بکجا رسونده، بخیر مکتب خلاص کرد.
_ الحمدالله به برکت دعا شما شکر خوبینم ، بچه ها دستبوس شما هستن ، شهناز جان هم درس ها خور بخیر خلاص کرد، دلی مایه اگه بشه به دارالمعلمین بره، راستی چری میرزا نیامدند؟
_ میرزا رفتم به خونه همشیره مه پیش ملارجب > گفتن شما برین ما باز یک وقت دیگه میریم.
_ خوش آمدین ، خونه شما نه هر وختی که دل شما مایه بیایین.
_ راستی اینار(۱۳) مه بجا نوردم (۱۴) (منظور خانم های دیگری که آنجا بودند).
_ خوب شما تا حالی همدگر خور ندیده بودین ، اینا زن کلان قمندان و اونا زن خورد نا.
_ کودو قمندان؟
_ درین میان زن قوماندان آصف که برای اولین بار بود با مادر فضلو و خواهرش آشنا می شد ، سر صحبت را باز نموده گفت:
_ مه زن قومندان آصف هستم ، ما یک چند ماه میشه که از کابل آمدیم ، بابه اولادها ده اینجه تبدیل شده و حالی ده میدان هوایی کار میکنه.
_ خوب چند تا بچه دارین؟
_ مه دو بچه دارم مگم انباقیم چار تا داره ، دوتا دختر و دو تا بچه و از خودم هردویشان دختر هستن و یک بچه گک مام مرده و زندیش گم اس.
_ چری به کجا بوده؟
_ ده اول های انقلاب تلاشی برده بودیش.
_ خوب دگه می فهمین که هیچ خونه بی داغ نمونده ، خداوند به برکت روی حبیب خو اینار ریشه کن کنه.
_ الهی آمین.
_ خوب مادر فضلو شما اشتونین ؟ ملا رجب اشتونن به احوال خو؟ بچه ها چه حال دارن؟ چه عجب که به طرف ما آمدین.
_ خوبیم شکر از برکت دعا شما ، بخدا چند وخته که دل ما مایه بیایم ، اما هیچی فرصت نمیشه . آخر امروز شیرور ری کردم(۱۵) به دم دیکون میرزا گفتم همشیره مر بیار که ماییم به خونه بی بی دادا بریم.
_ راست میگم بخدا آبجی مه چند وخته که میگم بیا بریم ، بیا بریم اما از دست سرماخورده گی بچه ها کی میتونیستیم. آخر امروز بچه خوهر مه آمده بود دم دیکون میرزا که اگه تو نمیایی که مه خود مه برم . خلاصه بری امر خیر بیامدیم تافضلو جان مار به غلامی خو قبول کنین و دخترک خور شهناز جانه عروس ما بسازین بخیر.
_ خیلی خوش آمدین دگه می فهمیم که دختر چه اول ، چه آخر مگری به پی بخت خو بره اما مه بری شما چیزی گفته نمیتونم. مگری خدی خودی هم گپ بزنم ، خدی پیری هم مصلحت کنم.
_ بی بی دادا می فهمین که دختر خونه مثل گل می مونه (۱۶). بخدا دختر شمار مثل دختر ها خود خو دوست دارم وبچه خوهر مرم که خود شما دیدین نام خدا درس خودر هم خلاص کرده و پشک خور هم بداده، حالی هف هش روزی میشه که بری خو کار گرفته . از همی خاطر هم میرزا گفت برو خودی آبجی خو وسلام زیادهم بری نا بگو و بگو که مه خود مه هم خودی ملا گل اغا گپ میزنم . دگه ما گپا خور بزدیم ، اگه خودی کس مسی مایین صلاح و مصلحتی کنین آزادین. ما که ویلکن شما نییم و باز سبا به خذمت شما می رسیم.
_ خوش میایین خونه شما نه اما ازی خاطر مه نمیتونم چیزی بگم ، مگری خدی شهنازهم گپ بزنم ، خدی ملا هم ، آخر ایتو که نمیشه.
_ اینارم که شما می بینین به طلبکاری شهناز آمدند و چند روز میشه که میاین.
_ خوب دگه ما میریم که خیلی دیر شده و بچه ها وخت خو نا یه ، به ملا گل آغا سلام بگین.
_ به چیشم ، شما هم بری میرزا و ملما سلام برسانن.
_ به امان خدا.
وبدین ترتیب نخستین شب خواستگاری بدون حصول کدام نتیجه ای پایان یافت ودر حالیکه سوار بر گادی راهی منزل بودند مادر فضلو رو به خواهرش نموده گفت:
_ اگه بی بی دادا دختر خور به بچه قمندان بده مه جواب فضل احمده چه بگم؟
_ شما چرت نزنین آبجی ، میرزا خیلی خودی ملا گل احمد دوسته سبا صبح میگم سر راه خو اول بره به کاروانسرای درخت توت ، بعدآ بره به دیکون خود خو.
_ پیر شی(۱۷) خوهر ،الهی داغ نبینی .
و بدین ترتیب هر دو خواهر به منزل رسیدند و موضوع را با دیگران در میان گذاشتند ومنتظر ماندند تا فردا چه جوابی خواهند شنید.
بالاخره روز دیگر سپری گشت و شبی دیگری فرا رسید که در این شب علاوه بر مادر فضلو وخاله گلنار ، ظریفه خواهر کلان فضلو نیز مادر وخاله اش را همراهی کرد.
ترق ترق درب را کوبیدند.
_ کیه ؟
_ وا کنین ، مهمون(۱۸) نمایین؟
_ خوش آمدین ، مهمون حبیب خدایه، سلام و علیکم خیلی خوش آمدین ، صفا آوردین … بفرمایین.
_ همینجی خیلی خوبه.
_ بفرمایین ای شمار به خدا اینجی سر راهه.
خوشبختانه که درین شب از زنان قوماندان آصف دیگر خبری نبود و این خود باعث آن شد تا امیدی بر دل مادر فضلو و خواهرش گلنار بدمد .
پس از مصافحه طولانی خاله گلنار که میدان را تنها دیده بود با بی حوصلگی انتظار می کشید تا بداند که زن قوماندان چرا نیامده است. لذا رو به بی بی دادا نموده گفت:
_ ما که دیشو بری شما گفتیم که ما ویلکن شما نییم.
_ خیلی خوش آمدین از خدا پهنوم نیه از شما چه پهنوم کنیم ، دیشو که شما رفتین مه خدی ملا گل آغا هم گپ زدم ، خدی شهناز جان هم. ملا که بخدا خیلی هم خوشه ، از چندین ساله که همدیگر خور می شناسیم وفضل احمد جانه رم مثل حیدر دوست داره. منتها شهناز میگه مه مایم هنوز درس بخونم. آخر امروز ای دختر بچه ها آلایی اند دل نا مایه به جایی برسن ، از ما که گذشته.
_ شما چرت نزنین بی بی دادا فضل احمد هم دلی مایه که نومزادی درس بخونه ، هیچ عیبی نداره فقط بری ما یک دل جمعی بدین که خاطر ما جمع بشه، هر امری که شهناز جان بکنه به هردو دیده قبوله.
ادامه دارد….
—————————————————————————————————–
۱- ایشتونی ( چطور هستی)
۲ – پی یر ( پدر)
۳ – بری شما ( برای شما)
۴ – ماستک ( میخواست، نزدیک بود)
۵ – چری ( چرا)
۶ – همالی ( همین حالا)
۷ – سردل وردار ( حوصله)
۸ –خسرونی ( خواستگاری)
۹ – دیکونه ( دکان را)
۱۰ – منتها ( البته)
۱۱ – مگری ( باید)
۱۲ – پِشک ( سربازی)
۱۳ – اینار ( ایشان را)
۱۴ – بجا نوردم ( نشناختم)
۱۵ – ری کردم ( روان کردم)
۱۶ – می مونه ( می ماند)
۱۷ – پیر شی ( پیر شوی)
۱۸ – مهمون ( مهمان)
ادامه دارد ….
تاریخ نشر: دوشنبه ۷ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۲۶ فبروری ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا
حس تو را دارم
این سحرگاه میان نصفِ اخیر شب، سوژهای در میان خواب روح من را در عالم رؤیا از جنس عشق در خود پیچید. فکر کردم در این سپیدهدم شاید کابوسیدیده باشم، اما هرگز! هرگز! کابوس، بختک نبود. چشمِ درون من به زیبای ای مینگریست که هیچگاه در جغرافیایی زیبای طبیعت برای من شورانگیز نبود. هیجانِ گسترده استراتژیکِ وجود من را گرفته بود. از پنجره به کیهانِ بالا نگاه عمیقی انداختم، دیدم بهرام، اورمزد، زهره، تیر و اورانوس در مِحوری از گوشه کهکشان به گرد حلقههای بزرگ در مدار خویش، برای خورشید میرقصند. ستارگان چشمکزنان آسمانِ نیلوفری شب را به رنگ بنفش نقش داده بودند. ستاره نزدیک طلوع صبحگاهی به زیبایی آسمان میافزود. من در کمربند حیات، لای سرم مهتاب، روی این گیتی به یک احساس، تخیل و عاطفه میاندیشیدم. فکر میکردم همه زیبایی در این کهکشان دُور دست که هزاران سالِ نوری فاصله دارد، من را شاید جذب کرده باشد. اما بعد از سیر صعودی در عالم رؤیا به سیر نزولی برگشتم. این سیر نزولی در درون خودم نقش بست. همه حواس پنجگانه در درونِ دل حکومتی را بر پا کرد که تنها پاسخ گویی همه قلب بود. مصرع شعر زیبایی را زبان دل، در عالم حقیقت شنیده بود برای اراکین همچون گوش، چشم…و به سرایش گرفت: (این کار دل است گناه من نیست…) که من در نگاه سیر صعودی رؤیا، این چنین معرفتی حاصل نکردم. ضمیر ناخود آگاه من بیدار شد. سیستم پردازش کننده من فعال گردید و اراکین حکومتِ قلب همچون زبان…و به عنوان افزارِ وردی دست به فعالیت زد. رویِ تحقیقات سیستم وردی به سوی پژوهش ناشناخته رفت که در نتیجه ضمیر ناخودآگاه واژه عشق را کشف کرد. و به کیبورد قلب یعنی هواس چهارگانه سپرد که به عنوان افزارِ وردی این اطلاعِ بزرگ را به سیستم پردازش کننده به قلب سپرد. و مغز به صفت حواریُّون، همراه داشتههای ناچیزِ دانش، به همکاری دل رفت؛ در نتیجه پردازش-پروسس کننده مرکزی، قلب این رویداد را پس از تحقیقات نامحدود، عشق معنی کرد. و یک رویدادِ کاملاً جدید برای من، نشان داد و اطلاعات به دست آمده را گزارشی تهیه گردانیده به سیستم خروجی زبان و همکار آن چشم سپرد. و روی نمایشگر بزرگ از حدود اربعه من تا جغرافیایی بزرگ ماورایِ از دانش را مثال داد. او را موجودی توصیف کرد که نه در وادی و بادیه تازیان نیست، مگر همچنان در ایوان تاجدارانهم نیافت. همچنان مثل او در دره های زیبای کشمیر و فرخار هست، ولی خود او نیست. و در اینجا اکتفا نکرد، پایی کتاب برتر رفت؛ کتاب برتر او را احسن تقویم، اشرف تخلیق، احسن تحسین، به گفته سرایشگر بزرگ او را (…از جانِ جانان)، مالک اصیل بهشت، برتر و با ارزشتر از حور که برای آزمایشی روی این گیتی مستقر گردیده توصیف کرد. و بعد پای جانوران رفت، صدایی او را بهتر از کبک، تیز هوشی آن را بِه ز آهو، به زیبایی رخسارش طاووس سجده میکرد و دیگر پرندگان مدهوش گونه اش شدند. و همچنان در دلِ طبیعت فرو رفت؛ صدایش را آرامشتر از موج دلکش دریا کنار ساحل با وزیدن بادهای لطیف، نرم و نوایی بلبلان حس کرد. او را در میان گلها خوش بوتر از عطرِ زعفران و رایحه گل نرگس به مشام بوی کرد. و در اخیر نتیجه و تهیه راپور را از گزارشِ حواس، قلب، زبان…و را به من سپرد. او را در عالم تصویر سازی چهره واقعیش را با نگاهِ دوربین خویش، مژگانِ باریک و پیوسته، چشمانِ قناری، گیسوانِ نرم و پرپر، لبانِ نازک، صدایی دلکش، خُلق رسا، گونههایی سرخابی، رنگ چهرهاش برتر از ماه شب چهارده و قدُّ تنِ حسّاس، لطیف، نرم و نازک یافتم. آری این شب برای من رستاخیزی از شور و هیجان برپا گردید. این واژه عشق بود که من را در جغرافیایی هستی چرخاند، و هیچ چیزی نیافت برگشت به حِس او، این حِس تمام سرزمین وجود دلِ من را تسخیر کرد. ولی این احساس، تخیل و عاطفه روزی به حقیقت مبدل خواهد گردید. من روزی در آغوش او را خواهم کشید که در نبرد فقر مادی و معنوی به جنگ خواهم رفت، تا او را همانند برتر از الماس به دست بیاورم. و به گفته رهبر آزادی سازی استعمار (خوب من، تو باید چیزی شوی که خودت و من میخواهم و باید من چیزی بشوم که من خودت بخواهی، عشق شناخت مقابل اس). آری تا پای آرزوها میروم و تقدیر رقم خواهد خرد. تا پای آرزو، تا پای مرگ و اینجا این دلنوشته ناتمام ماند تا خورشید آرزو………
این شعر سرایشگر بزرگِ معاصر، تمام این دلنوشته و حتی تمام و جود من را معنی میکند:
(هر کس در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد)
نویسنده: حسیب الله عادلپور
۴ حوت (اسفند) ۱۴۰۲ خورشیدی
تاریخ نشر: چهارشنبه ۱۱ دلو (بهمن) ۱۴۰۲ خورشیدی – ۳۱ جنوری ۲۰۲۴ میلادی – سندیاگو – کلیفرنیا – امریکا
دوزخ زیر پای مادر
تابستان بود ، یونان گرم ترین روز هایش را به شب می رساند .
پریسا با پیراهن ارغوانی اش روی سبزه ها ساکت نشسته بود و می کوشید چشمش به کثافاتی که در اطرافش پراگنده بودند نیفتد ، حالش خوب نبود ، گرسنه بود اما اشتهای خوردن نداشت ، تشنه بود اما دلش نمی خواست بنوشد ، از دور به خانه های آهنی که کنار هم برای مهاجرین ساخته شده بودند خیره خیره می نگریست ، می دید که آدم هایی با لباس های نامرتب از دروازه های زنگ زده بیرون می شوند و بی مضمون این طرف و آن طرف می روند ، آدم هایی با رنگ های پریده ، چهره های افسرده و خسته از انتظار.
پریسا به حال این آدم ها آنقدر هم تاسف نمی خورد و حواسش مصروف خودش بود ، مصروف خودش که تا چند ماه دیگر مادر می شد ، مادر طفلی که پدرش پریسا را سخت دوست داشت ، نگران نبود چون می دانست جواد پول زیادی به همراه دارد و به زودی از یونان خارج می شوند.
جواد رفته بود تا بی زبان حرف هایی بزند ، رفته بود تا از زبانی که هیچ نمی داند چیز هایی بفهمد ، رفته بود تا جایی برای بود و باش خود و زن و فرزند هنوز به دنیا نیامده اش پیدا کند .
جواد تازه یک سال می شد با پریسا ازدواج کرده بود و می کوشید تا بهترین شوهر برایش باشد ، می کوشید تا بهترین پدر برای طفل هنوز به دنیا نیامده اش باشد ، صبور و آرام بود ، مهربان و با متانت .
قدم هایش را سنجیده بر می داشت و سخن هایش را سنجیده از دهن بیرون می کرد ، با نگاه کردن به چشمان قهوه یی پریسا میل نوشیدن قهوه می کرد و عاشق تر می شد .
پدرش به قدر کافی پول برای مخارج سفر برایش داده بود ، دلش برای مهاجرین که به وضعیت بدی به سر می بردند می سوخت و در دلش برای شان دعا می کرد .
زمان با آنکه به کندی می گذشت اما گذشت و جواد ، پریسا و طفل هنوز به دنیا نیامده ء شان را به پاریس رساند .
پاریس شهر افسانه ها و رویا ها.
پریسا پشت پنجره ء اتاق کوچک شان ساکت نشسته بود و می کوشید با یک نگاه همه زیبایی های اطرافش را ببیند ، گرسنه نبود اما چیزی می خورد ، تشنه نبود اما چیزی می نوشید ، از دور به خانه های مفشن و خوش ساخت آن خیابان خیره خیره می نگریست ، می دید که آدم های بلند قامت و سفید رو از دروازه های قشنگ خانه ها بیرون و به تندی جانب هدفی روان می شوند، آدم هایی با چهره های بشاش و لباس های منظم.
جواد رفته بود تا شامل کلاس زبان شود ، رفته بود با زبانی که هیچ نمی دانست حرف هایی بزند ، رفته بود تا از زبانی که هیچ نمی دانست چیز هایی بفهمد ، آرزو هایش بزرگ بودند ، آرزو داشت به زودی کار کند و اسباب آسایش پریسا و پارسای دوماهه را فراهم کند . دلش ذوق می زد و با همه توانش زود زود کلمات بیگانه را در سبد حافظه اش می چید .
پارسا در تخت خواب کوچک خود آرام خوابیده بود ، بوی مادرش هوای خانه را معطر کرده بود و این بزرگترین سرمایه ای بود که پارسای دوماهه را آرامش می بخشید .
گذشت زمان تندی گرفت ، جواد کم کم با کلمات فرانسوی جملات کم ربطی می ساخت و به خودش می بالید ، پارسا چند ماه بزرگتر شده بود و باید آماده گی مقابله با ناملایمات زندگی را می گرفت ، آخر مرد بزرگی شده بود ، مرد هشت ماهه .
پریسا روز به روز با اطراف بیگانه اش آشنا تر می شد ، گاهی پارسا را گرفته بیرون می رفت ، گاهی تلویزیون می دید ، گاه به کار های خانه کوچک شان مصروف بود و اکثر اوقات با تیلفون دستی که جواد به عنوان هدیه سالگردش برایش خریده بود مصروف بود .
آرام آرام مصروفیت پریسا با تیلفون دستی اش بیشتر شد ، کمتر با پارسا بیرون می رفت ، کمتر تلویزیون می دید ، کمتر کار های خانه را انجام می داد ، کمتر با جواد حرف می زد ، کمتر از جواد در باره کلاس درسی اش می شنید .
چرخش زمان ادامه داشت جواد بیشتر آموخت و امیدش به ساختن آینده ء بهتری برای پریسا و پارسای زیبایش قوی تر شد ، جملاتش منظم تر می شدند و بیشتر به خود می بالید .
پارسا مرد بزرگ تری شد ، مرد ده ماهه
پریسا بیشتر به خودش توجه داشت، مو های تا کمر درازش را رنگ قهوه یی داد درست به رنگ چشم هایش ، لباس های زیبا می خرید و چهره زیبایش را بیشتر می آراست.
دیگر با پارسا بیرون نمی رفت ، دیگر خانه را مرتب نمی کرد ، دیگر وقتی جواد به خانه بر می گشت به رویش لبخند نمی زد ، به تیلفونش مصروف بود و به خودش و آیینه .
دل جواد گواهی های بدی می داد ، از نیم کاسه ای زیر کاسه حرف می زد ، تا اینکه جواد با متانت و حوصله مندی نیم کاسه ء زیر کاسه را یافت و دنیا پیش چشمش سیاه شد .
پارسا روز به روز نامرتب تر و لجوج تر می شد ، با آنکه مادرش در خانه بود مگر هوای خانه بوی مادرش را نمی داد و سرمایه ء او در حال کاهش بود .
فضای خانه برای هر سه تنگ شده بود برای پارسا که پدر صبح ها می رفت و عصر بر می گشت و مادر بی توجه به او به تیلفونش مصروف بود، به خودش و به آیینه .
برای جواد که تمام کوشش را برای بهتر شدن زندگی می کرد و عصر ها که بر می گشت پریسا را مفشن تر و آراسته تر می دید و خانه و فرزندش را برخلاف .
برای پریسا که دیگر نه مهر جواد در دل داشت و نه مهر پارسا و زندگی برایش کسی دیگری شده بود ، کسی که تنها او را در شیشه ء کوچک تیلفونش می توانست تماشا کند ، پریسا به خاطر می آورد که ازدواج او و جواد وصلتی بود که فامیل ها بسته بودند بدون اینکه پریسا عاشق شده باشد ، بدون اینکه جواد عاشق شده باشد، به خاطر می آورد که همدیگر را برای اولین بار در جمع خانواده ها دیدند ، در حالی که همه به آنها نگاه می کردند چشم به چشم شدند . حسرتی در عمق قلب پریسا رخنه می کند و می خواهد جواد دیگر سد راهش نباشد .
جواد با آتشی که در درونش شعله ور شده و استخوان هایش را می سوزاند مقابله می کند و با ناتوانی بر رویش آب می پاشد ، بار بار کنار پریسا می نشیند تا توجه او را به خود و یگانه فرزند شان برگرداند ، بار بار سر صحبت باز می کند تا پریسا را از خطا باز دارد مگر پریسا مثل سنگ خاموش و بی جواب می ماند ، مثل سنگ که همسر داشتن را نمی داند ، مثل سنگ که مادر بودن را نمی داند .
جواد ناگزیر پی چاره می شود و مهر بر لب می زند تا اینکه طرف را شناسایی می کند .
حوالی ساعت دوزاده ظهر روز یکشنبه است . پریسا با بی حوصله گی وارد آشپزخانه می شود تا غذایی برای چاشت آماده کند ، حواسش پیرامون نقشه هایی چرخ می زند ، حس می کند از مادر بودن بدش می آید ، حس می کند ظروف آشپزخانه بر سرش می کوبند .
جواد آهسته و بی صدا از منزل خارج می شود و پله ها را به سرعت به قصد پایان می پیماید ، از در خروجی بلاک بیرون شده چرخی می زند و به عقب عمارت می رود ، تیلفونش را از جیبش بیرون کرده شماره ء طرف را دایر می کند .
جواد هنوز هم آرام و متین است ، هنوز هم سخنانش را سنجیده می زند .
در عینی که جواد به طرف گوشزد می کند که دست از سر زنش که مادر طفلی است بردارد پریسا از آشپزخانه بیرون شده و به برنده می رود تا پیازی بیاورد و صدای جواد شعله های خشم را در وجودش بر افروخته می سازد .
جواد به زودی دوباره پله ها را بالا شده دروازه منزل را با کلیدش باز می کند و بلا فاصله با داد و فریاد های پریسا که از اختیارش خارج شده مواجه می شود .
پارسای یک ساله که تازه چند روزی است اولین گام هایش را گذاشته و راه رفتن را آموخته با صدای فریاد مادرش بیدار شده و به آغوش پدر پناه می برد.
پریسا در حالی که هنوز در یک دستش پیاز و در دست دیگرش کارد آشپزخانه است بی اختیار به سر و صورت خود می زند و از اینکه طرف از مادر بودنش خبر دار شده جلو خشم خود را گرفته نمی تواند و به جواد حمله می کند .
جواد از بیم جان پارسا خودش را کنار می کشد و کوشش می کند یگانه دلبندش را آسیبی نرسد .
پریسا را فریاد های خودش وحشی تر می سازد و هر طرف به دنبال جواد می دود تا اینکه در درگیری ء که در سه کنجی اتاق رخ می دهد کارد به بطن جواد فرو می رود و نقش زمین می شود .
پریسا جواد را با زخمش و پارسای کوچک را با ترسش رها کرده با آخرین سرعت منزل را ترک می کند .
شش سال بعد پارسا دست در دست پدر روانه ء مکتب می شود ، اولین روز مکتب رفتنش است ، پارسایی که درد مادر نداشتن شش سال تمام قلب کوچکش را پر کرده ، پارسایی که هنوز کابوس های وحشتناک از خواب بیدارش می کنند، پارسایی که هر هفته یک ساعت را با روان پزشک کودک می گذراند، به پدر نگاهی می کند و لبخند تلخی می زند .
جواد که دیگر نتوانسته عاشق زنی شود ، جواد که هنوز هم متین و آرام است ، جواد که خیلی خوب فرانسوی حرف می زند ، جواد که سعی کرده تا پارسایش را رنج بی مادری آزار ندهد ، جواد که تمام حرفش با خدا این است که چه گناهی داشت ، نگاهی به پارسا می اندازد و لبخند تلخی می زند .
پریسا که دیگر مو های دراز قهوه یی ندارد ، پریسا که دیگر چهره اش زیبایی و ظرافت خود را از دست داده خواب آلود روی بسترش می نشیند و به دیوار تکیه می زند ، چشم هایش را می بندد تا خود را در آیینه ای که مقابلش قرار دارد نبیند ، از همه چیز و همه کس نفرت دارد ، از مادرش که او را به دنیا آورد از تهران که زادگاهش است ، از پدرش که او را به عقد جواد در آورد، از جواد که به او عشق ورزید ، از ترکیه که از آن طریق وارد یونان شد ، از یونان و خانه های آهنی که برای مهاجرین ساخته شده بودند ، از کشتی که باید با آن از یونان خارج می شد ، از پاریس و برج بلندش، از زبان فرانسوی که هنوز یادش نداشت ،از پارسا که نه ماه در بطنش بود ، از بیمارستانی که پارسا در آن تولد شده بود ، از خانه ء کوچکی که در آن با جواد و پارسا زندگی می کرد، از آشپزخانه ای که باید در آن غذا آماده می کرد ، از کاردی که باید با آن پیاز را پوست می کرد ، از پیازی که در برنده بود ، از صدایی که از پایان تعمیر به گوشش رسید ، از داخل شدن جواد به منزل ، از فریاد های خودش ، از بیدار شدن پارسا ، از فرو رفتن کارد به بطن جواد ، از فرارش ، از وکیلی که نتوانست از او دفاع کند ، از قاضی ِ که او را مجرم اعلان کرد ، از زندان ، از دروازه های قفل خورده ، از دهلیز دراز و خاموش ، از کار شاقه، از پرداختن پول کارش به دولت ، از رها شدنش از زندان ، از نگاه های مردم پریسا نفرت داشت از خودش و از فهیم که به وعده هایش پشت پا زد .
با خودش مصروف است و با تیلفونش، فیسبوک را باز می کند و با خط درشت می نویسد:
خشونت علیه زنان را تقبیح می کنم و پست می کند .
پارسا وارد اولین کلاس درسی اش شد با ترانه و سرود ، با استقبال و لبخند ، با مهربانی و نوازش .
پارسا بچه های هم سن خود را دید ، یکی دست مادرش را می فشارد ، یکی روی مادر را می بوسد ، یکی در آغوش مادر می نشیند و ….
بغض پارسا در گلویش می ترکد و های های گریه می کند .
پریسا دلتنگ تر می شود ، فیسبوک را می بندد و می رود در انستاگرام و با خط درشت تری می نویسد
بهشت زیر پای مادران است .
شکیبا شمیم
تاریخ نشر دوشنبه ششم اسد ۱۳۹۹ – ۲۷ جولای ۲۰۲۰ هالند
داکتر فیض الله ایماق
داستان
*******
داستان رقت بار و هیجان انگیز عاشقانه ی ( یازی و زیبا ) همانند داستانهای سیاه موی و جلالی، وامق و عذرا، لیلی و مجنون وغیره در اذهان پیر وجوان، زن و مرد ولایات فاریاب، جوزجان و بعضی از ولایات دیگر اوزبیک زبان، نقش بسته و اثراتی به جا گذاشته است. این سرود ها به نام (سوزوان) یاد می شود.
تاریخ نشر شنبه چهارم اسد ۱۳۹۹ – ۲۵ جولای ۲۰۲۰ هالند
خسرو و دوستانش
داستان
غلام حیدر یگانه
بیشتر وقتها، مادر خسرو از بی پرواییهای او شکایت داشت. و کسی باور نمیکرد که او روزی رفتارش را تغییر دهد.
تاریخ نشر یکشنبه ششم دلو ۱۳۹۸ – ۲۶ جنوری ۲۰۲۰ هالند
نوشتۀ : محترمه خانم صالحه « محک »( یادگار)
صداهای گریه سکوت لحظه یی به وجود آمده را در هم شکست، و صدایش آرامآرام پخش تر میشد اما از شدت گریه شانههایش تکان تکان میخورد رویش را با دو دستش پوشانده بود، همه زنان و دختران با نگاههای سؤال برانگیز به او خیره شده بودند.
داستان
نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک « یادگار »
تاریخ نشر یکشنبه ۲۹ ثور ۱۳۹۸ – ۱۹ می ۲۰۱۹ هالند
داستان
نوشتۀ محترمه خانم صالحه محک یادگار
یک و نیم سال از ازدواج ما گذشته بود که میلاد پسرکم تولد شد .در همان شب و روز رحمان هم در یکی از ریاست های دولتی به حیث مامور مقرر شده بود.
تاریخ نشر پنجشنبه پنجم ثور ۱۳۹۸ – ۲۵ – اپریل ۲۰۱۹ هالند
دیپلوم بدست رخشتشوی خانه ها شدم
داستان و اقعی
تاریخ نشر یکشنبه چهارم حمل ۱۳۹۸ – ۲۴ مارچ ۲۰۱۹ هالند
نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک یاد گار
داستان
*****
صبحدم طبق عادت از خواب بیدار شدم . چشمانم را با پشت دست مالیده به اطرافم نگاه کردم از هارون خبری نبود. از جا برخاستم پرده های کلکین را پس زدم اشعه زرین آفتاب پرتو افشانی میکرد .
تاریخ نشر دوشنبه ششم حوت ۱۳۹۷ – ۲۵ فبروری ۲۰۱۹هالند
داستان
نوشتۀ : محترمه خانم صالحه محک یادگار
نازى ساعتها در کنار پنجره ایستاد ه و چشم بدر کوچه دوخته بود به زحمت جلو ریزش اشکش را گرفته بود ، با صدا بغض آلود بلند بلند با خود حرف میزد : امروز یک هفته پوره شد ، اما از فرید خبرى نشد . نازى در عقب پنجره ایستاده بود اما او غر ق افکار دور و دراز خویش بود.
تاریخ نشر چهار شنبه دهم دلو ۱۳۹۷ – ۳۰ جنوری ۲۰۱۹هالند
نوشته : محترمه خانم صالحه « محک » ( یادگار )
تاریخ نشر شنبه ۲۲ جدی ۱۳۹۷ – ۱۲ جنوری ۲۰۱۹– هالند
فرزندان یتیم
محترمه صالحه محک یاد گار
سویدن ۲۰۱۷ / ۳ /۳
بر حال زار کودک بیمار گریستم
شب تا سحر با دیده اى خونبار گریستم
پدرم در اردو ملى مصروف اجراى وظیفه بود، در خط اول در مقابل دشمن مى جنگید. روز ۲۴ دلو ۱۳۹۴ روز بسیار خونین و غمبار بود.
تاریخ نشر پنجشنبه ۲۴ عقرب ۱۳۹۷ – ۱۵ نوامبر ۲۰۱۸– هالند
در بخش چهل نهم رمان آسیابان، سهم و نقش گرداننده گان پروسه صلح چنین باز تابی دارد:
نوشتۀ : محترم درمحمد وفاکیش
« بابه غوثی همه رویاها و باورها یش را به ریشه ها، ساقه ها، گلها و برگهای بته ها و درختان زینتی بسته بود که با دستان پرفیضش در بستر زمین موروثی کنار مکتب جان گرفته بودند و با نثار رنگ، عطر و طراوتش، غبار اندوه را از شیشه یی دلها پاک میکردند.
تاریخ نشر سه شنبه ۲۲ جوزا ۱۳۹۷ – ۱۲ جون ۲۰۱۸– هالند
داستان
معما
نوشتۀ : محترم درمحمد وفا کیش
در بساط سپید صحن حویلی و روی بامها، چولکها چون قندیل های کرستالی آویخته بر ناودان ها وشاخه های بی برگ درختان، ذهن را به سوی سرزمین افسانه یی برفها میکشاند.
تاریخ نشر جمعه ۲۱ ثور ۱۳۹۷ – ۱۱ می ۲۰۱۸– هالند
بیانی از مبارزه انسان با اهرمن انسان نما
محترم درمحمد وفاکیش:
ده کده یی هزار داستان را برج، بارو و دیوار های محاط کرده است که تا هنوز در برابر طوفانهای چند هزار ساله قامت خم نکرده اند. باشنده گان این ده کده به رغم نسلهای گذشته، مانند انگشتان یک دست کنار هم بوده و قوت و ممد هم دیگر بوده اند.
تاریخ نشر پنجشنبه ۲۳ قوس ۱۳۹۶ – ۱۴ دسامبر ۲۰۱۷– هالند
نویشتۀ : از محترمه خانم عزیزه عنایت
انتخاب از : کتاب مرد اسیر
آن شب برای سارا، شبی عجیبی بود،روی بسترش به زندگی خود می اندیشید، پا سی ازشب گذشته بود،هنوزخواب عمیق به سراغش نیامده بود. سرش مثل شب های دیگر کم کم درد میکرد.به تنهائی اش می اندیشید، به آیندۀ نامعلوم وبه خانواده اش که ازاودور مانده بودند .
تاریخ نشر چهار شنبه دهم عقرب ۱۳۹۶ – اول نوامبر ۲۰۱۷– هالند
غیاث اللغات نه، قیاس اللغات
شاه بی بی روی کوچ نشسته بود. از ترموز، چای سیاه را به استکان ناشکن فرانسوی ریخت، در حالیکه هوش و گوشش به نمایشی از تلویزیون بود که سمیع بیککی را به شانه انداخته، داخل صالون شد. شاه بی بی خط نگاهش را تغییر داده رویش را به سمیع نموده گفت: