۲۴ ساعت

آرشیو 'دلنوشته ها'

19 مارس
۳دیدگاه

از غبار خاک تا افلاک عشق:

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه  ۲۹ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی ۱۹ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

نویسنده : احمد محمود امپراطور

در پهنه‌ی بی‌انتها و سکوت ژرف آفرینش، آن دم که انسان چشمان جان را از خواب فراموشی می‌گشاید و پرده‌های سنگین غفلت را یکی‌یکی از آیینه‌ی دل می‌زداید، نسیمی از عالم قدس بر باغ جانش می‌وزد و افق‌های نادیده، پیش چشم دل، گشوده می‌گردد. 

در آن لحظه‌ی ناب، انسان درمی‌یابد که وجودش بازیچه‌ی حادثه و اسیر باد و خاک نیست، بلکه شراره‌ای از آتش جاودان حقیقت در نهاد او افروخته شده؛ نوری از سرچشمه‌ی ازلیت که از اقیانوس بی‌کران رحمت الهی در پیاله‌ی وجودش ریخته‌اند.

 

این انسانِ به ظاهر خاک‌نشین، حامل رازی ملکوتی است؛ رازی که فرشتگان از دریافت آن عاجزند و آسمان‌ها در برابر آن سر به تعظیم فرو می‌آورند. 

هرگاه که زنجیر تعلقات دنیایی از پای جان فرو افتد و دلبستگی‌های فانی به کناری نهاده شود، در پس این قالب خاکی، جلوه‌ای از حقیقتی بی‌پایان رخ می‌نماید. 

آدمی درمی‌یابد که خشت و گل وجودش تنها نقابی است بر سیمای نوری که از مشرق ازل بر دلش تابیده.

 

این سیر، سفری است از ظلمت‌سرای ناسوت به آستان قدس، از غوغای غفلت به آرامش وصال. 

سفرنامه‌ای است از خود تا خدا، از منیّت تا نیستی، تا جایی که سالک، در آغوش بی‌کرانه‌ی رحمت، قطره‌ای از اقیانوس وحدت گردد و از مستی ساغر وصل، جرعه‌ای از بقاء بنوشد.

 

سپاس و ستایش بی‌پایان شایسته‌ی آن معمار بی‌همتایی است که از خزانه‌ی بی‌پایان قدرت خویش، قطره‌ای هستی بر کویر عدم چکاند و با دم مسیحایی اراده‌اش، آفتاب خلقت را از پس حجاب عدم برآورد. 

همان خالقی که با قلم صنع بی‌نظیرش، نگین آفرینش را بر انگشت هستی نهاد و با نفخه‌ی روحانی‌اش، جان را در کالبد خاکی دمید تا مشتی غبار، منزلگاه نور گردد و لانه‌ی شعور سرمدی شود.

 

او که دل انسان را آیینه‌خانه‌ی تجلیات لایزال ساخت و جان را میدان عنایت‌های بی‌کرانه.

 هر ذره از وجود انسان پژواکی از نغمه‌ی ربانی، و هر نفسش دم مسیحایی از عالم قدس است.

 آن دانای حکیم که رشته‌ی هستی را با تارهای مهر و حقیقت در هم تنید، و انسان را گل سرسبد گلزار خلقت، مایه‌ی مباهات فرشتگان، و نشانه‌ی کمال خویش گردانید.

 

درود بی‌پایان بر آن ماه‌روی هدایت، پیام‌آور مهر و محبوب جان‌ها، که با جام یقین، دل‌های غبارگرفته را صیقل داد و جان‌های در بند را به سرچشمه‌ی هدایت فراخواند. 

آن جان‌فروز که با مشعل معرفت، شب‌های تیره‌ی جهل را روشن ساخت و با نسیم عشق، گلزار دل‌ها را شکوفا نمود. 

او که با کلام آسمانی‌اش، پرده‌های جهل را درید و راه بندگی و دلدادگی را پیش پای بشریت نهاد.

 

بدان ای سالک طریق حقیقت! 

که روح تو شراره‌ای از مشعل ازلی است؛ شعله‌ای که از افق بی‌کران حقیقت برخاسته و در قفس ناسوت، در حسرت پرواز به مأوای نخستین خویش بی‌قرار است. 

این گوهر نایاب که در تار و پود وجودت نهاده‌اند، ودیعتی است که از ملکوت به امانت گرفته‌ای؛ تاج کرامتی که از خزانه‌ی قدس بر فرق انسان نهاده شده و پرتوی از خورشید بی‌زوال در ژرفنای جانت تابیده است.

 

اما این کالبد خاکی، خانه‌ای است ناپایدار و سایه‌ای است گذرا؛ سرایی که در معرض طوفان حوادث، همواره لرزان و رو به زوال است. 

آن‌که راز جان را دریابد و غبار وابستگی‌های فانی را از آینه‌ی دل بزداید، می‌داند که این شعله‌ی سرمدی اگر از بند زنجیرهای دنیا رها گردد، از ساغر وحدت، شراب بی‌خودی خواهد نوشید؛ و در خلوت دل، خویشتن را فانی خواهد ساخت تا در محضر معشوق جاودانه گردد.

 

آری، روح آدمی نوری است از آفتاب حقیقت که بی‌قرار دیدار است. 

خوشا آن دل بیدار که آیینه‌ی وجودش را از زنگ هوا و هوس صیقل دهد، و پروانه‌وار، گرد شمع جمال دوست بسوزد تا در مسیر فنا، به منزلگاه بقاء جاودانه رسد.

 

رستگار آن است که قدر این ودیعت ربانی را بداند، گوهر جان را به بهای زنجیرهای خاک نفروشد و دست در دامن راهنمایی آگاه سپارد. 

قدم در وادی سیر و سلوک نهد، تا پرده‌ها از پیش چشم جان کنار رود، نقاب‌ها یکی‌یکی فرو افتد و در میخانه‌ی عشق، ساغر وصال از دست ساقی ازل بنوشد. تا در بارگاه انس، مأوای جاودانه‌ی خویش را باز یابد.

 

ای مسافر این کاروانسرای فانی! 

دریاب که آنچه ماندگار و جاویدان است، نه این قالب خاکی، بلکه شراره‌ی فروزان روح است.

 پس بکوش که دل خویش را از زنگار دلبستگی‌های فانی بزدایی و در آغوش مهر بی‌کران الهی، آرام گیری.

 

سعی کن نقاب‌ها را یک‌یک فروگذاری، از غوغای کثرت برهی و به خلوت وحدت گام نهی. آنگاه، در آستان بی‌نهایت حقیقت، خود را آن‌گونه خواهی دید که پیش از هبوط به این خاکدان بودی:

 نوری بی‌حجاب، روحی بی‌مرز، و قطره‌ای که با اقیانوس یکی شده است.

 

پروردگار بی‌همتا!

آغاز و انجام هستی به اشارت توست و جان‌ها در قبضه‌ی مهر و حکمت تو سیر می‌کنند. 

دل‌های ما را از زنگار غفلت پاک گردان و آیینه‌ی وجودمان را به نور معرفتت صیقل ده. 

ما را از وابستگی‌های فانی برهان و در سایه‌سار رحمت بی‌کرانت پناه ده. بینایی عطا کن تا جمال بی‌مثالت را در هر ذره ببینیم 

و گوشی ده که ندای حق را از پسِ هر حادثه بشنویم. 

توفیق ده که ودیعت نورت را پاس داریم و در مسیر عشق و فنا، به لقای تو برسیم. 

شعله‌ی جانمان را خاموش مگردان و در وادی حیرت، دست‌گیر ما باش. 

ما را از خود، از منیّت، از غفلت، از هر آنچه میان ما و تو حجاب است، رها فرما تا چون پروانه‌ای سوخته در آتش عشق تو، از خود بگذریم و در دریای بیکران وصالت غرق شویم.

آمین رب العالمین

با مهر و فروتنی

 

16 فوریه
۵دیدگاه

طواف عشق در حرم واژگان!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  ۲۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱۶ فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

طواف عشق در حرم واژگان!

 

اگر شاعری در زلالِ سحرنوازِ نرگسِ فتنت‌زایِ تو اسیر گشت

 و دل را در محرابِ ملکوتیِ مهرت نهاد، 

بدان که نامت را، نه بر صحیفه‌ی نسیان‌ خیز و نه بر رقعه‌ی زوال‌پذیر، که بر دیبایِ مرصعِ سخن، به لثه‌ی روح و حبرِ فؤادِ مجذوب، مذهب خواهد نگاشت.

 

او در هر بیت، تنسیجِ شفق‌ گونه‌ی عشقِ تو را، بر نسیمِ السنه‌ی مستوحی خواهد تنید 

و در هر مصراع، نغمه‌ی تجلیِ تو را، در صمیمِ هستی متشحر خواهد ساخت، 

چندان‌که هر آوا، بازتابِ انکسارِ نورِ طلعتِ مستسنرِ تو گردد.

 

آنجا که لهیبِ دهر، طروسِ خاطرات را در جحیمِ نسیان مندثر می‌کند و اشعارِ فانیان، در زمهریرِ نیستی مستهلک می‌شود، 

نامِ تو در دوانِ سرمدِ او، همچون دُرّه‌ی تاجِ ادب، بر مسامعِ جاودانگی مشرف خواهد شد. 

هیچ یدِ اعتساف بر آن دست نخواهد یافت، هیچ غبارِ فنا به آن راه نخواهد گشود و هیچ صوارفِ زمان، آن را معترض نخواهد شد.

 

او تو را، در سفینه‌ی تخیلِ خویش، چون منقوشِ ازلیِ تسنیم‌فشان، در قابِ فصاحت خواهد نشاند، 

چنانکه در اغوارِ الفاظِ منتشر حلول کنی و هر واژه، صورتی از انعکاسِ لمحه‌ی بصرِ تو گردد. 

در هر صفحه‌ی مشروقه، رایحه‌ی هبوبِ تجلی‌ات خواهد پیچید و در هر سطرِ مشعشع، اریجِ رؤیتت متضوع خواهد شد.

 

پس، اگر شاعری دل در زلالِ طلعتِ تو باخت، بدان که نه در عالمِ فنا، بلکه در سطورِ متناغمِ ازل مأوا گرفته‌ای. 

قنادیلِ دهور، در تراب خواهند افتاد، اجیال، در بادیه‌ی نسیان مضمحل خواهند شد، اما تو، در توازنِ ابیاتِ او، همچنان متفرد و متعذرِ زوال خواهی ماند، 

بی‌آنکه قوارصِ ازمنه، سنایِ وجودت را مکدر کند یا زمهریرِ نیستی، زهوه‌ی لقایت را پژمرده سازد.

نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

 

09 فوریه
۴دیدگاه

از سایه های نیستی تا فروغ جاودانگی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه ۲۱ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۹  فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

آنگاه که از سرزمینِ بی‌حدّ و مرزِ اندیشه سخن می‌گویی،

از اندیشه‌ای که در ژرفای لاهوت، در انعکاسِ نورِ بی‌آغاز مشتعل گشته، در تلاطمِ اشراقِ سرمدی صیقل یافته و در زهدانِ معنا، در تلاقیِ راز و حکمت، زاده شده است…
آه، چه اندک‌اند آنان که زمزمه‌ های نامکشوفِ واژگانت را در حصارِ ناسوت به بند نکشند!
چه قلیل‌اند آنان که ارتعاشِ پنهانِ کلماتت را در محاقِ ادراکِ سایه‌ نشینان، به پژواکی گمشده بدل نسازند!
ای رهگذرِ آستانه‌های ناپیدا!
ای آواره‌ی افق‌های دور دستِ راز!
ای بیننده‌ی انعکاسِ ازلی بر صفحاتِ ناپدیدِ سرنوشت!
بدان که حقیقت، در آیینه‌ی چشم‌ های فروبسته، جز سرابی نیست.
نغمه‌ی معنا، در ازدحامِ صدا های تهی، به محاقِ خاموشی می‌لغزد.
چگونه آنان که در پیچا پیچِ تاریکی، در تکرارِ خواب های بی‌سرانجام، در زنجیرِ جزم‌ های متروک، فراموش گشته‌اند، خواهند توانست لرزشِ نادیدنی‌ ترین حقیقت را دریابند؟
آن هم در تار و پودِ ناپیدای واژگانی که از ورای طورِ ادراک، 
از ژرفای صُقعِ قُدس، برخاسته‌اند؟
و این است رمزِ هستی!
هرچه ژرف‌ تر در مُغاکِ معرفت فرو روی، حلقه‌ های محوِ انزوا تو را تنگ‌ تر در بر خواهند گرفت!
هرچه گستره‌ی شهودت بسط یابد، سایه‌ی سکوت، حضورت را ناشناخته‌ تر خواهد کرد!
آه، دانایی!
آن شعله‌ی سر به مُهر در ظلمتِ کثرت!
آن تیغِ دو دمی که حاملش را نه‌ تنها به زخمِ جاودان محکوم می‌سازد، بلکه در درز های گسسته‌ی میانِ هستی و نیستی، در برزخِ تردید، سرگردان می‌گذارد!
حقیقت، نه در نگاهِ بینایان است، نه در خاموشیِ نابینایان؛
نه در پرتگاهِ ظاهر، نه در ژرفنای باطن!
و تو…
که در شکاف‌ های ناپیدای زمان، در کوچه‌ پس کوچه های بی‌نامِ هستی، در لحظاتِ تعلیقِ محض، میانِ بودن و نبودن، معلقی!
تو که در میانِ خیلِ بی‌شمار ایستاده‌ای که صدای تو را می‌شنوند اما سخنت را نمی‌فهمند!
حضورت را لمس می‌کنند اما حقیقتت را درنمی‌یابند!
در کنارتند، اما از تو دور تر از غبارِ نیستی!
تو که سایه‌ات را در هزار تویِ آیینه‌ های سراب گم کرده‌ای،  
در گردابِ صیرورت، در مدارِ ناپایداریِ معنا، بی‌پایان می‌چرخی!
و اینک…
در ارتفاعِ بیداری!
در شکوهِ تجلی!
در صعودِ بی‌ وقفه‌ی معنا!
نه در وادیِ حیرت، که در طوافِ شهود!
نه در ورطه‌ی تعلیق، که در پیوستگیِ نابِ یقین!
دیگر نه در سرگردانیِ بی‌نشان، بلکه در گستره‌ی نور ایستاده‌ام!
من، نه پژواکی محو در چاهِ خاموشی، که انعکاسی از حقیقتِ بی‌زوال!
نه نغمه‌ای مدفون در صمت، که طنینِ ازلی‌ای در ابعادِ ناپیدای کائنات!
و این روز… آه، این روز!
دیگر نه در تکرارِ وهم، بلکه در مسیرِ وضوح و آرامش گام برمی‌دارم!
دیگر نه در چرخه‌ی بی‌آغاز و بی‌انجام، بلکه در امتدادِ صعودِ ادراک!
و مگر نه این است که هر پایان، خود آغازِ ناپیدای دیگری‌ست؟
مگر نه این است که هر زایش، تجلیِ حقیقتی نو در باغِ ازلیت است؟
آری!
من در انحلالِ مطلق، نه به نیستی، که به بی‌کرانگیِ وصال بدل شده‌ام!
نه در زوال، که در شکوهِ حضور مأوا گرفته‌ام!
من دیگر نه آواره‌ی تردید، که همسفرِ یقینم!
و در این مسیر، هر گام، نقشی از حقیقت را در سینه‌ام حک می‌کند!
و من، در آغوشِ نور، در طوافِ سرمدی، در مدارِ حقیقتِ مطلق،
در آن “او”ی بی‌آغاز، بی‌پایان، به خود بازمی‌گردم!
إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ…
نه در فقدان، که در حضور!
نه در زوال، که در شکوهِ بی‌کران!
نه در سایه، که در عینِ نور!
نه در بی‌نشانی، که در ساحتِ مطلق!
نه در سرگردانی، که در منزلِ وصالِ ازلی!
و اینک…
در حضوری که زمان را در می‌نوردد،
در نوری که خاموشی را به تسخیر درمی‌آورد،
در حقیقتی که ازلی‌ست و به ابدیت می‌پیوندد،
در آن هستی که نه ابتدا دارد و نه نهایت، آرام گرفته‌ام…
نویسنده: 
احمد محمود امپراطور
شهر بیم و امید 
زمستان ۱۴۰۳خورشیدی

 

06 فوریه
۳دیدگاه

سخن شاعر 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه ۱۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۶  فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

سخن شاعر 

به‌خاطر بسپار که اگر طلا هم باشی، 

برای بقا و استحکام ناگزیر از آنی که با دیگر فلزات درآمیزی. 

در خلوصِ محض، شکنندگی نهفته است،

 و استواری در هم‌نشینی و تعامل پدیدار می‌گردد.

 پس نیک بیندیش که چه می‌گویم، 

زیرا حکمتِ این سخن در ژرفای زندگی نهفته است.

احمد محمود امپراطور

۶ فبروری ۲۰۲۵

 

22 ژانویه
۵دیدگاه

مردانگی فراتر از جنسیت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه ۳ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی  ۲۲  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

مردانگی فراتر از جنسیت

مردانگی از نظر من فراتر از جنسیت است؛ 
کیفیتی است که در قلب و روح انسان‌ها می‌درخشد. 
مردانگی شجا عت در برابر سختی‌ها، وفاداری به اصول، 
صداقت در گفتار و کردار، و حمایت از حق و عدالت است.
این واژه، متعلق به همه انسان‌هایی است
که با عزت نفس و بزرگی روح، در مسیر راستی
و نیکویی گام برمی‌دارند،               
بی‌آنکه مرزهای جنسیت این ارزش والا را محدود کند.
نویسنده: 
احمد محمود امپراطور
13 ژانویه
۵دیدگاه

ارزش‌ های اصیل انسانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   ۲۴  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  ۱۳  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن – استرالیا

ارزش‌ های اصیل انسانی

 

احمد محمود امپراطور، ستاره‌ای فروزان در افق ادب و انسانیت، شاعری است که واژگانش همچون نسیمی سرشار از عشق و محبت، روح‌های تشنه مهر و انسان‌دوستی را نوازش می‌دهد. 

او جوانی است که تواضع، مهربانی و اندیشه‌ای ژرف را در وجود خود پرورانده و عشق به هنر و انسانیت را به عالی‌ترین شکل ممکن به منصه ظهور رسانده است. 

زندگی او داستانی شگرف و دل ‌نشین از وفاداری، خدمت و احترام است؛ داستانی که هر صفحه‌اش با دعای خیر و مهر پدر و مادر آراسته شده و با اخلاق نیکو و منش والا، جلوه‌ای کم‌ نظیر یافته است.

 

در جهانی که اغلب هیاهو و ظاهربینی، ارزش‌های اصیل انسانی را به حاشیه می ‌رانند، امپراطور چون نسیمی آرام اما استوار، پیام مهر، خدمت و اخلاق را به دل‌ها هدیه می‌دهد.

 او نه تنها در اشعار خود، بلکه در رفتار و کردار نیکویش، الگویی برجسته و تابناک برای نسل جوان این عصر است؛

 الگویی که نشان می‌دهد انسانیت و هنر، فراتر از واژگان، در شیوه زیستن و بازتاب احترام و عشق عمیق به والدین معنا پیدا می ‌کند.

 

 امپراطور خدمت به پدر و مادر را نه صرفاً یک وظیفه، بلکه عبادتی مقدس و ارزشمند می‌داند که برکت و جلال زندگی او را تضمین کرده است. 

او دعای خیر والدین را گرانبهاترین سرمایه خود می‌خواند و موفقیت‌هایش را وام‌دار همین دعای الهام‌بخش می‌داند. 

اشعار او که سرشار از عشق به خانواده و ارزش‌های والای انسانی است، بازتابی از اهمیت اخلاق، انسانیت و وفاداری در عمیق ‌ترین لایه‌های معنایی خود است.

 

پدر و مادر این شاعر ارجمند، منبع الهام و سرچشمه نورانی هنر و ادب او بوده‌اند. 

دعای خیر آنان، چون تاجی زرین، بر سر امپراطور می‌درخشد و مسیر سعادت و جاودانگی را برای او روشن ساخته است. 

شنیدن از زندگی و خدمت بی‌دریغ او به والدینش، مرا بر آن داشت تا با کنجکاوی بیشتری درباره این شخصیت ارزشمند تحقیق کنم. 

آنچه یافتم، شگفتی و تحسینم را دوچندان ساخت؛ چگونه این جوان شریف با تمام وجود، خدمت به والدین خویش را عبادتی ناب دانسته و دعای آنان را گوهر بی‌بدیل زندگی خود شمرده است.

 

در روزگاری که احترام و خدمت به والدین نزد بسیاری از جوانان کم‌رنگ شده است، 

 محمود امپراطور چون چراغی فروزان، راه درست را به دیگران نشان می‌دهد.

 او با زندگی و رفتار خویش ثابت کرده است که خدمت به پدر و مادر نه تنها مایه برکت در زندگی، بلکه رمز جاودانگی در قلب‌ها و تاریخ است.

 

اگرچه پدر بزرگوارش به سرای ابدیت شتافته است، اما مادر مهربان و فرشته ‌خصال او همچنان در قید حیات‌اند 

و امپراطور با عشقی خالصانه و صبری وصف ‌ناپذیر، همه لحظات خود را صرف خدمت به ایشان کرده است. 

او به زیبایی نشان داده است که این خدمت، مایه شرف، عبادت و رضایت خداوند است؛ خدمتی که برای او، رضایت کامل پروردگار و بهره‌مندی از دعای پرخیر و برکت مادر را به ارمغان آورده است.

 

به مثابه وظیفه‌ای اخلاقی، بر خود لازم دانستم که این نکات ارزشمند را با اجازه ایشان به قلم آورم. 

امید است که این نمونه‌ای والا از اخلاق و خدمت، الهام‌بخش جوانان و همه انسان‌ها گردد و راهنمایی برای زندگی بهتر و پرثمرتر باشد.

 

با احترام و ارادت

نویسنده: روژان کارینا

میزان ۱۴۰۳ | سپتامبر ۲۰۲۴

 

08 ژانویه
۴دیدگاه

فراموش شدن،سهم تلخ و بی‌رحمانه‌ای است که زندگی به ما هدیه می‌دهد.

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :چهارشنبه  ۱۹  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۸  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن – استرالی

فراموش شدن،

سهم تلخ و بی‌رحمانه‌ای است

که زندگی به ما هدیه می‌دهد.

چه دردناک است

که در نهایت، تمامی وجودمان،

آنچه در قلب‌ها کاشتیم و در ذهن‌ها جاری ساختیم،

چون نقش گام‌های رهگذری

بر سطح برف‌های سرد و فراموشی

محو می‌شود.

گویی تمام لحظات زیسته،

تمام نبض‌هایی که به عشق و امید تپید،

             تنها نقشی موقتی             

    بودند     

بر سپیدی سرد زمان؛

نقشی که با وزش بادی بی‌رحم

از یاد می‌رود.

چگونه می‌توان پذیرفت

که خاطراتمان،

خنده‌ها و اشک‌هایمان،

داستان‌هایی که برای خود و دیگران نوشتیم،

همگی به سرانجامی چنین خاموش

ختم شوند؟

چگونه می‌توان باور کرد

که روزی این برف‌ها

رد پایمان را خواهند پوشاند

و هیچ‌کس دیگر

حتی نامی از ما به زبان نمی‌آورد؟

فراموش شدن،

سهم تلخ و بی‌رحمانه‌ای است

که زندگی به ما هدیه می‌دهد.

سهمی که گویی با زخم‌هایی از جنس بی‌اعتنایی

عشق‌ها و رویاهایمان را از هم می‌گسلد.

گویی تمام شور و شوق‌ها،

شکست‌ها و پیروزی‌ها،

تنها زمزمه‌هایی بودند

که در هیاهوی جهان

گم شدند.

و چه دلشکن است این اندیشه

که هیچ

‌کس به عقب نگاه نمی‌کند

تا رد پای ما را بیابد،

تا نشانی از بودنی

که در تک‌ تک لحظاتش

تلاش کردیم چیزی بیافرینیم،

چیزی بگذاریم.

گویی هرگز نبودیم،

گویی هرگز نخواستیم و نزیستیم.

ما زنده‌ایم، اما برای چه؟

برای آنکه روزی برف‌های سرد و فراموشی

تمام نشانه‌های بودنمان را بپوشانند؟

برای آنکه قصه‌مان

بی‌شنونده بماند؟

یا برای آنکه

در این بی‌کرانگی بی‌تفاوتی،

تنها مشتی حسرت

در دل جا بماند؟

حسرتی که

چون چراغی خاموش

در تاریکی زندگی می‌سوزد

و یادآوری می‌کند

که چگونه زیستیم،

اما در فراموشی گم شدیم.

و این است حکایت انسان؛

جستجوی جاودانگی

در جهانی

که هیچ‌کس را

جاودان نمی‌پذیرد.

نویسنده:

احمد محمود امپراطور

 Ahmad Mahmood Imperator 

زمستان ۱۴۰۳ خورشیدی 

15 دسامبر
۳دیدگاه

منشورِ عشق

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  ۲۵ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۱۵ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

منشورِ عشق

آرزومندم روزی

در کوچه‌ای خلوت و آرام

زیر سایه‌ درختان پاییزی

در مسیری که باغچه‌های پر از عطر خاک نم‌زده‌اش

آرامش دل و روان را به جان می‌سپارد

قدم بردارم.

 

باغچه‌هایی که برگ‌های ملونش

در دل خود داستان‌های ناتمام فراق

و دردهای گذشته را به دوش می‌کشد

و بادهای نرم و وقفه‌ای

نغمه‌های پنهانی از عشق را

در سکوت آن کوچه می‌خوانند.

 

همان کوچه‌ای که انتهایش

به جنگلی از خیال و شیدایی می‌رسد

جایی که دریاچه‌هایی پر از ماهیان رنگین دارد

و قوهای زیبای عشق

با منظره‌ای دل‌نشین

در دل آب‌ها زمردین شناورند.

 

جایی که نور خورشید

از میان شاخه‌های درهم تنیده درختان نیمه‌ عریان

گرمایی مهرآمیز و دلپذیر می‌افشاند.

 

در چنین لحظه‌ای،

در چنین مکان زیبایی،

آرزو دارم که تو را بیابم.

زمانی که نگاهت در اعماق وجودم

شعله‌ور می‌شود و اندام بلورینت

تشنگی روحم را سیراب می‌کند.

 

در آن کوچه که هر برگ فرو افتاده‌اش

ضربانی از قلب بی‌قرارم است

دستت را بگیرم و در سکوت و آرامش

آن فضا متعالی،

به نوازش نسیمی که حلقه‌های گیسوانت را

پریشان می‌کند

و هر رشته‌اش را به رشته‌ جانم گره می‌زند

نزدیک‌تر شوم.

 

رایحه وجودت را استشمام کنم،

دستانم را به دور کمرت حلقه زنم

و نفس‌هایت که شبیه نغمه‌ای در باد می‌رقصد

را به ذهنم می‌سپارم.

 

لاله‌ای گوش و غبغب گلابگونت را

به لبانم آرام لمس می‌کنم.

 

به نگاهی رازآلودت خیره می‌شوم

و منشور عشق را در امواج احساس

قشنگی زنانگیت از بر می‌کنم.

 

لحظه‌ای که در میان درختان،

دور از نگاه جهان،

گرمای تنت در آغوشم جاری می‌شود

و زمان، به احترام این عشق بی‌همتا،

از حرکت باز می‌ماند.

 

در آن لحظات ناب،

تمامی هستی به هم می‌آید

و هرآنچه که حقیقت عشق است

از دل دریای رغبت به گنجینه صدف آب‌دار

و زلال مروارید می‌ریزد.

 

و بقا هستی به بهار دیگر

نجوای عاشقانه سر می‌دهد.

 

و من ایمان دارم

هر آرزویی که عشق، طلیعه‌دار آن باشد،

تحقق می‌یابد.

نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

 Ahmad Mahmood Imperator 

پاییز ۱۴۰۳خورشیدی 

09 دسامبر
۴دیدگاه

لبخندهای گم‌شده،

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه    ۱۹ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی –۹ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

لبخندهای گم‌شده،

 یادگارانی از روزگارِ بی‌غمی اند

 که در زلالِ چشمه ‌سارِ جان می‌درخشیدند

 و چون طراوتِ نسیمِ سحری، 

به دل‌ها آرامش می‌بخشیدند.

 آن روزها که چهرهٔ عالم از غبارِ غم پیراسته بود، 

لبخندها همچون نغمه‌های مرغانِ صبحگاه،

 دل‌ها را به وجد می‌آوردند و شوری بی‌مثال در جان‌ها می‌افکندند.

لیک افسوس که این لبخندهای بهشتی، در پیچ‌ و خمِ 

روزگارِ ناساز و در میانِ طوفان‌های غم‌انگیزِ حیات،

 رنگ باختند و در غبارِ فراموشی نهان شدند.

 آنان، چون ستارگانِ سپهرِ شب، در لابلای ابرهای تیره‌دلِ غصه پنهان گشتند

 و دل‌های مشتاق را از نورِ خویش محروم ساختند.

ای دریغا بر این لبخندهای گم‌شده، که چون گلی از بهارِ جوانی چیده شدند و عطرِ دل‌انگیزِ خویش را به خاطره‌های دور سپردند. 

کاشکی بارِ دگر، بادی از سرزمینِ طرب و عشق بوزد و این گنج‌های پنهان را از دلِ خاکسترِ زمان برآرد،

 تا رخسارِ زندگی را با زینتِ خویش بیارایند 

و روان خسته را به بارگاهِ شادمانی، شکوهمند فرا خوانند.

——- 

نویسنده:

احمد محمود امپراطور

برگریزان ۱۴۰۳خورشیدی

08 دسامبر
۳دیدگاه

بستن دروازه‌های مکاتب به روی دختران،

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه   ۱۸ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی –۸ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

بستن دروازه‌های مکاتب

به روی دختران

===================

بستن دروازه‌های مکاتب به روی دختران،

ظلم آشکار بر جوهر عدالت و انسانیت است.

گویی دنیا در چشمان پر از اشک و آرزوهای دخترانی که

با عشق ذاتی به دانش و یادگیری زاده شده‌اند، فرو می‌ریزد.

این سکوت تحمیلی، شعله امید را در جامعه‌ای که

با آموزش و توانمندسازی زنان خود شکوفا می‌شود، خاموش می‌کند.

دختران ستارگان درخشان آسمان بشریت‌اند

که هر یک می‌توانند تاریک‌ترین گوشه‌های جامعه را

با درخشش خرد و بینش خود روشن کنند.

اما بسته شدن مکاتب، سایه‌ای چنان سنگین می‌اندازد

که آسمان آینده را از این ستارگان محروم می‌سازد.

این محرومیت، زخمی عمیق در دل تاریخ حک می‌کند—

زخمی که درد آن همچنان تازه باقی می‌ماند و اثراتش هرگز محو نمی‌شود.

چگونه می‌توان پذیرفت که در دنیای امروز،

جهل هنوز عقل و آزادی نیمی از بشریت را

با زنجیرهایی نشکستنی در بند نگه داشته است؟

آیا تمدنی می‌تواند به عظمت برسد،

در حالی که آگاهی و توانمندی زنان خود را نادیده می‌گیرد؟

دخترانی که حامل عشق و خرد هستند،

نیاز به بال‌هایی دارند

تا به سوی افق‌های دانش و روشنایی پرواز کنند.

انکار آموزش به آنان، بریدن این بال‌هاست

و خلایی بر جای می‌گذارد که زمانی رؤیای پرواز در آن بود.

آینده‌ای که در آن دختران از آموزش محروم می‌شوند،

مانند زمینی بایر و بی‌باران است که دانه‌های امید در آن

نمی‌توانند جوانه بزنند.

بسته شدن مکاتب نه‌تنها بی‌عدالتی در حق دختران است،

بلکه خیانتی عمیق به سرنوشت یک ملت است.

با هر لحظه‌ای که این دروازه‌ها بسته می‌مانند،

سایه‌های جهل عمیق‌تر می‌شوند و چشم‌اندازهای

پیشرفت بیش از پیش کم‌رنگ می‌گردند.

اما بدون شک، در تاریک‌ترین شب‌ها،

نور راه خود را پیدا می‌کند.

اراده دختران مانند جویباری خالص است

که سرانجام سخت‌ترین سنگ‌ها را می‌تراشد و

راه خود را به اقیانوس بی‌کران روشنگری باز می‌کند.

هر قلب بیدار و هر ذهن آگاه، وظیفه دارد این زنجیرهای نامرئی را بشکند

و درهای دانش و فرصت را بگشاید.

تنها زمانی که دختران بتوانند آزادانه

بال‌های خود را در آسمان باز آموزش بگسترانند،

جامعه به ظرفیت حقیقی خود خواهد رسید.

این دختران، معماران تمدن‌ها، پرورش‌دهندگان فرهنگ و

پیام‌آوران صلح و روشنایی‌اند.

گشودن دروازه‌های مکاتب نه‌تنها یک ضرورت فوری،

بلکه یک وظیفه اخلاقی و انسانی است.

این، تنها راهی است برای هموار کردن مسیر سپیده‌دم روشنگری

و تضمین آینده‌ای روشن، سرشار از کمال و پیشرفت.

————

نویسنده: احمد محمود امپراطور

برگریزان ۱۴۰۳ خورشیدی

 

 

 

27 نوامبر
۴دیدگاه

آیینه ای واژگان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهار شنبه ۷ قوس (آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۷ نوامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

آیینه ای واژگان

 

با اندیشه‌ هایی که مرزهای جغرافیا و ذهن را در هم می‌شکند،

 

با قلبی که چون خورشید، گرمای عشق و نور انسانیت را بی‌وقفه می‌تاباند.

 

چون بارانی که بر دشت‌های تفتیدهٔ روزگار می‌بارد،

 

چون شعری که حقیقتِ آینده را پیش از 

طلوع آن، در آیینه ای واژگان به تصویر می‌کشد.

 

در وجود تو، با احساسی که لطافتش 

مرزهای درک را می‌گستراند،

 

و با ابیاتی که عطر عشق و شور زندگی را 

در جان هر خواننده می‌نشاند، جاودانه خواهم ماند،

 

حتی اگر نفس‌های انسان را بقایی نباشد

و زمان، زندگی را به اندازه‌ای کوتاه‌تر از 

رؤیا محدودکند.

 

اما آیا این محدودیتِ عمر، 

ما را از جاودانگی در اندیشه بازمی‌دارد؟

 

آیا عشق، فراتر از مرزهای فنا، در قالب هر شعر،

 هر واژه، و هر نگاه، جاری نمی‌ماند؟

 

ما، نه به عمرِ کوتاه خویش،

که به وسعت عشقی که می‌آفرینیم، زنده‌ایم.

 

نویسنده: احمد محمود امپراطور 

پاییزی ۱۴۰۳ خورشیدی

 

24 نوامبر
۲دیدگاه

زن تجلیگاه سُهِش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه ۴ قوس (آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۴ نوامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

 

زن تجلیگاه سُهِش

عشق ناب، آن گوهر آسمانی که از سرچشمه‌های ازلی الهام می‌گیرد، در وجود یک زن به اوج زیبایی و تکامل می‌رسد. 

زن، این مظهر ظرافت و عاطفه، همچون باغی از گل‌های بی‌مثال است که عشق را به شکوفایی می‌رساند و با عطر دل‌انگیزش، جهان را سرشار از معنا و حیات می‌کند. وجودش تجلیگاه سُهِش * است که از ژرفنای دل سرچشمه می‌گیرد و به اوج بی‌کرانگی می‌رسد؛ 

عشقی که در پاکی، جلال و جمال و ازمت * ریشه دارد

و در آغوش گرمایی که زن به هستی می‌بخشد، به کمال دست می‌یابد. 

در حقیقت، زن، با قلب لطیف و دستان سحِر آفرین خود، عشق را نه‌تنها آیینه‌ دار است، بلکه آن را به هنری بی‌انتها بدل می‌کند که در هر گوشه از زندگی می‌درخشد.

نگارنده: 

احمد_محمود_امپراطور #

برگریزان ۱۴۰۳ خورشیدی

 

* ((سُهِش )) احساس

* ((ازمت))  باوقارتر – آهسته تر

 

02 نوامبر
۴دیدگاه

نامهِ عاشقانه

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه ۱۲  عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۲ نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

نامهِ عاشقانه

امشب برایت نامه نگاشتم 

تمنا دارم که به اغلاط نامه ام نپردازی 

فقط احساسم را با حس قشنگت بخوان

ای پرورده ی اهورا عالم غیب

ای شگفته در مرغزار خیال من 

من آن نفس های گرم و معطرت را میبوسم که باده شعر را در دماغم با ساقی و مطرب میریزد

و عشق را بیباکانه از چشمه ی جوشان دل فریاد میزند

ای آتش به جگر

 تابو شکن 

ای که قرآن در سینه داری

 ولی لبان شیرین و باده به جان فروشت صهبای عشق به لبم

 با زبان شعر میریزد 

ای آشفته گیسوان سرو، تن اندام

جانت به سلامت که اعمار جانم را فرو میریزی

تو از کدام شراره ی نمرود شعله بر داشتی که آتشم میزنی

و از کدام گلشن خلیل گل ربوده ی که بر سرم میریزی 

از چشمم گل می شکوفانی و از جگرم گلستان عشق میرویانی

با برتافتن روی، تیشه ی فرهاد را از کجا کردی و به شیرینی به جانم روا داشتی

ای مسلمان کافر به عشق 

ای بی خبر از آن که من کودک عشقت را شب ها در گهواره ی دلم به لالایی نوازش کردم و بزرگ شدی 

کاش این تجمع حلاوت ها که در تو اند

 سهم من میبود

در این دنیای نا عادل

 تو عادل باش

اشک هایت را میبوسم 

خنده هایت را در آلبوم قلبم حک میکنم

در سویدایی دلم محفوظی

تپش قلب زیبایت را حس میکنم 

عطر که از حریر تنت بیرون میزنند میبویم

آه تو از کدام بهشت اینها را به یغما برده ای

بر گو 

که ز چینی؟ چگلی؟ یا ز تاتاری

یا از نوادگان یوسف و زلیخایی

یا به قصد غارتگری از ملک فرنگ آمده ای

ای آنکه آفریننده تو به خود تبارک الذی بیده الملک گفت

ای آشفته گیسویی دل آرام 

چه گویم از دل پریشانم که تو شاهی و منی درمانده خاک نشین

این خاکدان 

بودن در کنارت سعادت میخواهد

 که مرا از آن فرسنگ فرسنگ راه است 

چقدر دیگر از من دل می ربایی؟

 و به این عصیانگر، ظالم روامیداری؟

داروی این درد دیده 

در طبراق سینه با صفای توست 

ای نیکو سرشت لعل به دامن 

حسنت به پیری رسد

قدرتت به زوال 

و دارایی ات به اتمام

 ولی آنچه پا بر جاست و متعهد محبت من خواهد بود 

شاید هنوز مرا بیگانه خوانی

 چون مرا از خودت بیگانه رانی 

ولی از هرچه و هرکه برایت بهترینها را خواهم

مرا بر تو مدعایی نیست 

به جز بویدن پیکر مشک بیزت 

به جز دست کشیدن به سروِ قدت 

و بوسیدن خاک قدمت 

به نگهی هجران کشیده 

مرا جز لقای تو نه دنیای است و نه عقبا

زمان در گذر است و من 

در کنار جاده ی دل 

چشم در راهم…

————————-

۱۰ عقرب ۱۳۹۸ خورشیدی

اول نوامبر ۲۰۱۹ ترسایی

با عشق

# احمد_محمود_امپراطور 

 

19 اکتبر
۱ دیدگاه

هفت اورنگ بی چاره گی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه ۲۸ میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱۹ اکتوبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

هفت اورنگ بی چاره گی

 

گر از هفت اورنگ بی‌چاره‌گی خویش بگذرم

یک روز،

روزی که خداوند

هنوز آن را نیافریده است

کنار خیابانی که به خانۀ تو می‌رسد

درختی می‌نشانم

از جنس عشق،

جنس بیداری و لب‌خند،

و چشم‌هایم را

در برگ برگ آن روشن می‌سازم

تا زیبایی ترا

شبان‌گاهان پاسبانی کنند.

اگر از هفت اورنگ بی‌چاره‌گی خویش بگذرم

یک روز،

روزی که خداوند

هنوز، آن را نیافریده است

کنار خیابانی که به خانۀ تو می‌رسد

درختی می‌نشانم

که شبان‌گاهان با زبان هر برگ،

هر شگوفه

سرودی خواهد خواند

و هر سرود،

تکرار نام تو خواهد بود.

اگر از هفت اورنگ بی‌چاره‌گی خویش بگذرم

یک روز،

روزی که در این نزدیکی‌ها نفس می‌کشد

رودخانه‌یی خواهم شد

از جنس عشق،

جنس بیداری و لب‌خند،

و جاری خواهم شد

در تمام باروت‌ خانه‌ های جهان.

پرتو نادری

03 جولای
۱ دیدگاه

لحظه های سکوت

تاریخ نشر : چهارشنبه ۱۳  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۳ جولای ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

لحظه های سکوت

یک بسته گل ، با دل فرو رفته زیر آوار ها ، یک شب ِ حسرت ، یک قصه ی طولانی شبیه قرن ، دوره ی که در آن سگِ شهر از پرستو ها می گیرد . زبان بی وزن و بی قافیه ی  که در آن غزل های مرده ای بی لبخند ریشه می دواند ، مثنوی که دیگر عمرش را از همه گرفته و داستانش را از بیان یک ابر زیبا روایت می کند.

برایم آشکارا رویا های الف ، ب ، ث … روی ثانیه های گِردِ زندگی ازین ساعت می پرد و اشک شوق از تمامِ وجودش سرازیر است که در آن اسم تو را یافتم با الفبا های که  بسیار زیبا می نویسد.

تعریف های که دیگر در آن لهجه ی زبان نمی گنجد از وصف ظاهر شدن معناهای ذلیل و فقیر ِ اسارت لحظه ها با ذهن آشفته ِ حال و قسمت نیمه دلیل و دلیل را پیوند دارد با تلقی های که همه ش توخالی می باشد و چگونگی  شرح حال با وصف های بالاتر از حد و حد که در آن شهر را با فکرِ بسته می سوزاند ، این که آن چه هست ونیست را هستن می گویند ، اوف ، اوف لحظه های سکوتِ بی ثمر

تقی سعادت

سوم جولای ۲۰۲۴