۲۴ ساعت

23 مارس
۳دیدگاه

تو آیی سال نو آید . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه ۳ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۳ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

تو آیی سال نو آید . . .

چه می شود که  بیایی  بهارِ  من باشی

مه و ستاره و خورشید  و  یارِ من باشی 

در  اُستان   دلم     می کنم   مکانت   را

به فرش  سرخ  جگر  افتخارِ  من باشی

تو  بلبلی  و   به  هر جا  بهار  ناله  کنی

تو باغ  یاسمن   و  لاله  زارِ  من  باشی 

بغل  کنم   به  هوای    تو  من   خیالاتم 

بهشت و  دار جهان  و  دیارِ  من  باشی

به شور پیرهنت عطرِ  عشق  ارزن کن

سکون وسوسه ای بی ‌قرارِ من باشی

تو آیی سال  نو  آید  تو آیی   عید شود

تو نازنین  خوشی   روزگارِ   من باشی

قدم گذار به چشمانِ خسته  از هجران 

که فصلِ آخرِ  چشم  انتظارِ من باشی 

تو سال هاست به محمود  سوژه‌ای جانم

تو بهترین   ز هزاران  هزارِ  من باشی 

————–

      جمعه اول حمل ۱۴۰۴ خورشیدی

             ۲۱ مارس ۲۰۲۵ میلادی  

              احمد محمود امپراطور

 

 

21 مارس
۵دیدگاه

مقدم بهار خجسته باد!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  ۱ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۲۱ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

مقدم بهار خجسته باد! 
==========
بدشت عشق من هر سال منتظر هستم 
که  همچو  لاله   برون  آیی  و  بهار  کنیم
درود بر بهار، درود بر جان‌های بهاری.
به نام یگانه دانای گیتی‌آفرین، آن که دفتر آفرینش را به مُهر بهار مُزیّن ساخت و در گردش روزگار، نسیم نوزایی را در لوح جان‌ها دمید؛
اکنون که بار دیگر چرخ کبود، جامه زمستانی از تن برکنده و به زیور سبز و زرین بهار آراسته شده است و سال ۱۴۰۴ خورشیدی با شکوهی تمام‌عیار گام بر عرصه گیتی نهاده، فرصت را مغتنم می‌شمارم تا با دلی سرشار از مهر و صفای ناب، آکنده از خلوص و بی‌آلایشی، درودی صمیمانه و تهنیتی فاخر و بی‌ریا به عزیزانم تقدیم دارم.
به خانواده بزرگوارم، یاران نیک‌خوی، دوستان گرانمایه و فرهیخته، هم‌میهنان ارجمند و همزبانان فرخنده‌سرشت که در هر کران این پهنه خاکی زیست می‌کنند و به نوروز، این آیین کهن‌سال و آفتاب‌گون، دل بسته‌اند، خاضعانه می‌گویم:
فرّ و فروغ نوروز بر جان و جهان‌تان سایه‌گستر، دل‌هایتان بهاری، کامتان شیرین، روانتان آرام، و روزگارتان سرشار از فرخندگی و شادکامی باد.
نوروز، این گوهر تابناک گنجینه فرهنگ و تاریخ، فراتر از دگرگونی فصل‌هاست؛ آیینه‌ای است که زلالی روح، طراوت اندیشه، و پاکی نیت را به یادمان می‌آورد. 
بهار، نغمه‌سرای همیشگی نو شدن است؛ می‌آید تا غبار کهنگی از جان‌ها بشوید و بار دیگر جان و جهان را به نغمه مهر و امید آراسته سازد.
در این موسم شکوفایی، از ژرفای وجود، آرزو دارم که سال پیشِ‌رو، سرشار از نیک‌بختی، دانایی، داد و دهش، شکوه و شایستگی برای همه عزیزان باشد؛ سالی که در آن تیرگی کینه به روشنی دوستی بدل شود، و دست‌ها به گرمی فشرده گردد.
باشد که سفره زندگی‌تان گسترده، دل‌های‌تان آرام، همّت‌تان بلند، و همواره آفاق زیست‌تان مملو از نور، برکت، آسایش و سرافرازی گردد.
نوروز خجسته و بهار جان‌نواز بر شما و عزیزانتان مبارک باد؛
بادا که هماره چون شاخساران سرسبز، بر قامت زمانه سایه‌گستر و سرافراز بمانید.
با مهر بهاری 
شاعر و نویسنده:
احمد محمود امپراطور

 

19 مارس
۳دیدگاه

از غبار خاک تا افلاک عشق:

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه  ۲۹ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی ۱۹ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

نویسنده : احمد محمود امپراطور

در پهنه‌ی بی‌انتها و سکوت ژرف آفرینش، آن دم که انسان چشمان جان را از خواب فراموشی می‌گشاید و پرده‌های سنگین غفلت را یکی‌یکی از آیینه‌ی دل می‌زداید، نسیمی از عالم قدس بر باغ جانش می‌وزد و افق‌های نادیده، پیش چشم دل، گشوده می‌گردد. 

در آن لحظه‌ی ناب، انسان درمی‌یابد که وجودش بازیچه‌ی حادثه و اسیر باد و خاک نیست، بلکه شراره‌ای از آتش جاودان حقیقت در نهاد او افروخته شده؛ نوری از سرچشمه‌ی ازلیت که از اقیانوس بی‌کران رحمت الهی در پیاله‌ی وجودش ریخته‌اند.

 

این انسانِ به ظاهر خاک‌نشین، حامل رازی ملکوتی است؛ رازی که فرشتگان از دریافت آن عاجزند و آسمان‌ها در برابر آن سر به تعظیم فرو می‌آورند. 

هرگاه که زنجیر تعلقات دنیایی از پای جان فرو افتد و دلبستگی‌های فانی به کناری نهاده شود، در پس این قالب خاکی، جلوه‌ای از حقیقتی بی‌پایان رخ می‌نماید. 

آدمی درمی‌یابد که خشت و گل وجودش تنها نقابی است بر سیمای نوری که از مشرق ازل بر دلش تابیده.

 

این سیر، سفری است از ظلمت‌سرای ناسوت به آستان قدس، از غوغای غفلت به آرامش وصال. 

سفرنامه‌ای است از خود تا خدا، از منیّت تا نیستی، تا جایی که سالک، در آغوش بی‌کرانه‌ی رحمت، قطره‌ای از اقیانوس وحدت گردد و از مستی ساغر وصل، جرعه‌ای از بقاء بنوشد.

 

سپاس و ستایش بی‌پایان شایسته‌ی آن معمار بی‌همتایی است که از خزانه‌ی بی‌پایان قدرت خویش، قطره‌ای هستی بر کویر عدم چکاند و با دم مسیحایی اراده‌اش، آفتاب خلقت را از پس حجاب عدم برآورد. 

همان خالقی که با قلم صنع بی‌نظیرش، نگین آفرینش را بر انگشت هستی نهاد و با نفخه‌ی روحانی‌اش، جان را در کالبد خاکی دمید تا مشتی غبار، منزلگاه نور گردد و لانه‌ی شعور سرمدی شود.

 

او که دل انسان را آیینه‌خانه‌ی تجلیات لایزال ساخت و جان را میدان عنایت‌های بی‌کرانه.

 هر ذره از وجود انسان پژواکی از نغمه‌ی ربانی، و هر نفسش دم مسیحایی از عالم قدس است.

 آن دانای حکیم که رشته‌ی هستی را با تارهای مهر و حقیقت در هم تنید، و انسان را گل سرسبد گلزار خلقت، مایه‌ی مباهات فرشتگان، و نشانه‌ی کمال خویش گردانید.

 

درود بی‌پایان بر آن ماه‌روی هدایت، پیام‌آور مهر و محبوب جان‌ها، که با جام یقین، دل‌های غبارگرفته را صیقل داد و جان‌های در بند را به سرچشمه‌ی هدایت فراخواند. 

آن جان‌فروز که با مشعل معرفت، شب‌های تیره‌ی جهل را روشن ساخت و با نسیم عشق، گلزار دل‌ها را شکوفا نمود. 

او که با کلام آسمانی‌اش، پرده‌های جهل را درید و راه بندگی و دلدادگی را پیش پای بشریت نهاد.

 

بدان ای سالک طریق حقیقت! 

که روح تو شراره‌ای از مشعل ازلی است؛ شعله‌ای که از افق بی‌کران حقیقت برخاسته و در قفس ناسوت، در حسرت پرواز به مأوای نخستین خویش بی‌قرار است. 

این گوهر نایاب که در تار و پود وجودت نهاده‌اند، ودیعتی است که از ملکوت به امانت گرفته‌ای؛ تاج کرامتی که از خزانه‌ی قدس بر فرق انسان نهاده شده و پرتوی از خورشید بی‌زوال در ژرفنای جانت تابیده است.

 

اما این کالبد خاکی، خانه‌ای است ناپایدار و سایه‌ای است گذرا؛ سرایی که در معرض طوفان حوادث، همواره لرزان و رو به زوال است. 

آن‌که راز جان را دریابد و غبار وابستگی‌های فانی را از آینه‌ی دل بزداید، می‌داند که این شعله‌ی سرمدی اگر از بند زنجیرهای دنیا رها گردد، از ساغر وحدت، شراب بی‌خودی خواهد نوشید؛ و در خلوت دل، خویشتن را فانی خواهد ساخت تا در محضر معشوق جاودانه گردد.

 

آری، روح آدمی نوری است از آفتاب حقیقت که بی‌قرار دیدار است. 

خوشا آن دل بیدار که آیینه‌ی وجودش را از زنگ هوا و هوس صیقل دهد، و پروانه‌وار، گرد شمع جمال دوست بسوزد تا در مسیر فنا، به منزلگاه بقاء جاودانه رسد.

 

رستگار آن است که قدر این ودیعت ربانی را بداند، گوهر جان را به بهای زنجیرهای خاک نفروشد و دست در دامن راهنمایی آگاه سپارد. 

قدم در وادی سیر و سلوک نهد، تا پرده‌ها از پیش چشم جان کنار رود، نقاب‌ها یکی‌یکی فرو افتد و در میخانه‌ی عشق، ساغر وصال از دست ساقی ازل بنوشد. تا در بارگاه انس، مأوای جاودانه‌ی خویش را باز یابد.

 

ای مسافر این کاروانسرای فانی! 

دریاب که آنچه ماندگار و جاویدان است، نه این قالب خاکی، بلکه شراره‌ی فروزان روح است.

 پس بکوش که دل خویش را از زنگار دلبستگی‌های فانی بزدایی و در آغوش مهر بی‌کران الهی، آرام گیری.

 

سعی کن نقاب‌ها را یک‌یک فروگذاری، از غوغای کثرت برهی و به خلوت وحدت گام نهی. آنگاه، در آستان بی‌نهایت حقیقت، خود را آن‌گونه خواهی دید که پیش از هبوط به این خاکدان بودی:

 نوری بی‌حجاب، روحی بی‌مرز، و قطره‌ای که با اقیانوس یکی شده است.

 

پروردگار بی‌همتا!

آغاز و انجام هستی به اشارت توست و جان‌ها در قبضه‌ی مهر و حکمت تو سیر می‌کنند. 

دل‌های ما را از زنگار غفلت پاک گردان و آیینه‌ی وجودمان را به نور معرفتت صیقل ده. 

ما را از وابستگی‌های فانی برهان و در سایه‌سار رحمت بی‌کرانت پناه ده. بینایی عطا کن تا جمال بی‌مثالت را در هر ذره ببینیم 

و گوشی ده که ندای حق را از پسِ هر حادثه بشنویم. 

توفیق ده که ودیعت نورت را پاس داریم و در مسیر عشق و فنا، به لقای تو برسیم. 

شعله‌ی جانمان را خاموش مگردان و در وادی حیرت، دست‌گیر ما باش. 

ما را از خود، از منیّت، از غفلت، از هر آنچه میان ما و تو حجاب است، رها فرما تا چون پروانه‌ای سوخته در آتش عشق تو، از خود بگذریم و در دریای بیکران وصالت غرق شویم.

آمین رب العالمین

با مهر و فروتنی

 

14 مارس
۲دیدگاه

حکایت بلند فرومایگان: از اوج وهم تا حضیض نابودی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  ۲۳ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی ۱۴ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

حکایت بلند فرومایگان:       

      از اوج وهم تا حضیض نابودی

آنان که از گوهر اصالت و جوهر شرافت تهی‌اند، اگر هزار جامه‌ی فضل و فرزانگی بر تن کنند، 

بر بلندای جبروت و اقتدار جلوس نمایند، یا خزائن عالم را به چنگ آورند، از زندان طینتِ خویش گریزی نخواهند یافت.

 عظمت را نه به جلال و شکوه می‌توان سنجید، نه به زخارف دنیا، و نه به علمی که در کوره‌ راه‌ های دنائت، آتش‌افروز شرارت گردد.

 شکوه راستین، در بلندی همت، صلابت اندیشه و طهارت جان ن مکر می‌سازند. 

اینان نه طلایه‌ داران فضیلت‌اند، نه پیشاهنگان معرفت، که در سایه‌ی حیله و ریا، شالوده‌ی اخلاق را سست می‌کنند و خرمن ارزش‌های انسانی را به تند باد هلاکت می‌سپارند.

حضور چنین عناصر تباه‌ سرشت در پیکره‌ی اجتماع، همچون طوفانی است که اساس انسانیت را در هم می‌شکند و خرابه‌ای از امید و آرزو بر جای می‌نهد. 

هرچه بر گستره‌ی قدرتشان افزوده شود، دامنه‌ی فساد و دهشت‌افکنی‌ شان ژرف‌تر خواهد شد.

 نه مرهمی بر زخم‌های عمیق بشری‌اند، نه فروغی در ظلماتِ اندوه، که چنان سایه‌ های وهم و نکبت، روشنی را می‌ بلعند و تیرگی می‌ پراکنند.

اما تاریخ، این داور بی‌طرف و حقیقت‌گویِ روزگاران، همواره شهادت داده است که نه تاجِ سلطنت، خسیسان را به بزرگی می‌رساند، نه سیم و زری که در چنگال آزمندی فشرده شود، اصالت می‌آفریند، و نه قدرتی که بر ویرانه‌ی تقوا بنا گردد، دوام می‌یابد. 

آنان که از گوهرِ عزت و بلندای همت محروم‌ اند، هرچه گرد آورند، جز باری گران بر دوش انسانیت نخواهند افزود، و سرانجام، در گردابی که از حرص، تزویر و ستم گسترده‌اند، خویشتن را خواهند بلعید.

 و این است فرجامِ محتومِ آنان که بر بستر نخوت و شرارت، بنای اقتدار خویش نهاده‌اند.

 

با مهر و آزادی …

شاعر و نویسنده: احمد محمود امپراطور 

حوت ۱۴۰۳ خورشیدی 

 

12 مارس
۳دیدگاه

جلوه‌ ی عشقِ

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  چهارشنبه  ۲۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی ۱۲ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

جلوه‌ ی عشقِ

 

خورشید  توهم تو  کهکشانم  باشی 

در هر دو سرایی هستی جانم باشی

 موجِ  گهری  و  بحر  و  کانم باشی

شاه  بیتِ  قصیده ی  زبانم  باشی 

سرخی به رخی چو  زعفرانم  باشی

————–

آوازه ی عشق مان جهان گیر شود 

از قصه ی ما جهان جوان پیر شود 

هر نکته به ضمِ هرکه تفسیر  شود

آغوش  کشا  عزیزِ  من  دیر شود

دنیایی   قشنگ و  مهربانم  باشی

—————- 

من  عاشقم  عاشقانه  گفتار کنم

خاکِ در و  درگه ات  گهربار  کنم 

شامِ رمضان از لبت  افطار  کنم 

جانا  چه  کنم  تو  را گرفتار  کنم 

امیدِ من  و  تاب  و توانم  باشی

———— 

ای باده سرشت و جذبه‌ ی خیزابم 

از بسکه نموده عشق تو بی تابم 

با هیچ  مسکنی  نه  یاید خوابم 

غیرِ  تو  کسی  نمی‌ شود اربابم 

تو  تاجِ م رصع  و نشانم  باشی

———

لبهای قشنگِ خود عنابی کردی 

چشم هایت به لنز رنگه آبی کردی

مو تا به کمر رنگِ شرابی کردی

بی محکمه قتلِ من حسابی کردی

ماهی  شبی  تارِ آسمانم باشی

———-

عطرِ بدنِ تو چوبی است و یاسی 

پیراهنی لیمو رنگِ  تو  مجلاسی  

پاجامه ی پای چاقک ات الماسی 

بر فتیش پای کرده ای وسواسی 

تو جلوه‌ ی عشقِ جاودانم باشی

——— 

دوری و مرا کُشد همین درد و محن 

بی غسل و جنازه کردی صد بار کفن

ذهن و دلِ من فتاده در  دامِ فتن

می رقصی میانِ باغ و گلهای چمن

ای چشمه‌ی عشق ارمغانم باشی 

———

دل را ز برم  ربوده ای باور کن 

بیچاره مرا  نموده ای  باور کن 

با این که غمم فزود ای باور کن 

با هر صفتی ستوده ای باور کن

دلبند و عزیز و دلستانم  باشی

———-

می بخشی که هر چه بود افشا کردم 

چند لحظه خیالِ خود تماشا کردم 

خون و شکری  حسود  بالا کردم 

چون شرژه عقاب  بال و  پر وا کردم

اعماقِ  جنونی   بیکرانم   باشی 

———-

گاه از سری لطف خود پیامم می‌کن 

از دور علیکی بر سلامم می کن 

شاه ها چه شود به خود غلامم می کن 

از شربتِ زندگی به کامم می کن

ای  مرحمتِ   نهان عیانم باشی

———-

محمود به لطفِ خویشتن شاد نما 

افتاد به کنجِ غصه   را یاد نما 

ویرانه ای  عاشقانه  آباد  نما

زنجیر ز دست و پایم  آزاد نما 

آرامشِ روح  و  آشیانم  باشی

———-

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۹ خورشیدی 

که برابر میشود به ۲۰۲۵/۳/۹ میلادی 

سرودم

احمد محمود امپراطور

08 مارس
۳دیدگاه

زن؛ سرود جاودان عشق و فداکاری

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  شنبه  ۱۸ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی ۸ مارچ  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

 

روز زن، روز نکوداشت این گوهر یگانه، پیام‌آور عشق
و خرد، بر خردمندان، حقیقت‌جویان و رهپویان دانایی
فرخنده و مبارک باد.

 

زن، مرقع‌نگار بی‌همتای لطافت هستی و پرتوی حکمت ازلی است؛ گوهری درخشان که در سیمای معنوی‌اش، روشنای مهر، شکوه وقار، ژرفای فداکاری و استواری اندیشه درهم‌تنیده‌اند. 

وجود ارزشمند او، آیینه‌ای صیقل‌یافته از معرفت، و نگاهش پژواکی از خرد ناب است.
زن، فراتر از بعد مادی، سرودی جاودان از عطوفت، نغمه‌ای هماهنگ از عشق و ازخودگذشتگی، و فروغی خاموشی‌ناپذیر از بینش و دانایی است. 
هر گامش نمایانگر عظمت پایداری، و هر نگاهش دریچه‌ای به افق‌های خردورزی دارد. 
حضور کم‌نظیرش، نماد مهر و فرزانگی، و قلبش، اقیانوسی ژرف از محبت آسمانی است.
افزون بر لطافت آفرینش، او ستون استوار تمدن و چراغ روشنی‌بخش مسیر حقیقت است. 
زن، پیونددهنده گذشته و آینده، و خورشیدی فروزان در سپهر ماندگاری حیات است. 
دستان نوازشگرش، آرامش‌بخش جان‌های خسته، و آغوش پرمهرش، مأمن جویندگان معرفت است. 
صدای دلنشینش، طنین نغمه ازلی هستی، و حضورش، سرچشمه طراوت و رویش در پهنه آفرینش است.
او، چشمه‌ای جوشان از زایش و شکوفایی، و نوری ابدی در گستره زندگی است که از دامان پرمهرش، فردایی تابناک زاده می‌شود.
روز زن، روز نکوداشت این گوهر یگانه، پیام‌آور عشق و خرد، نماد طراوت آفرینش، منبع دانش، جلوه آرامش و مهر، و ستاره درخشان سپهر انسانیت، بر خردمندان، حقیقت‌جویان و رهپویان دانایی فرخنده و مبارک باد.
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
۱۸ حوت ۱۴۰۳ خورشیدی 
هشتم مارس ۲۰۲۵ 

 

23 فوریه
۴دیدگاه

پارسی، شُکوهِ جاودانه‌ی اندیشه، هنر و هویت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه  ۵ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۲۳ فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

پارسی، شُکوهِ جاودانه‌ی اندیشه، هنر و هویت

 

زبان مادری من، پارسی است؛ زبانی که از ژرفای تاریخ همچون ققنوسی سر برآورده و در تندبادِ حوادث، با شکوه و وقاری بی‌زوال، بر آسمانِ فرهنگ و تمدن درخشیده است. 

این زبان نه‌فقط وسیله‌ای برای بیان، که آیینه‌ای تمام‌نما از تفکر، احساس، معرفت و جانِ آگاهان، شاعران و حکیمان است؛ زبانی که در هر واژه‌اش، روحی زنده می‌تپد، در هر جمله‌اش، نغمه‌ای جاودان می‌پیچد و در هر بیتش، حقیقتی ژرف رخ می‌نماید.

 

پارسی، این گوهرِ بی‌همتای ادب، کهن‌ترین دفترِ فرهنگ، خرد و تمدن ماست؛ زبانی که پیشینه‌اش از ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ سال فراتر می‌رود و ردپایش بر الواحِ سنگیِ شاهان، در دیوانِ شاعران و در مکتوباتِ دانشمندان، جاودانه نقش بسته است. 

 

از پارسیِ باستان تا پهلوی، و از پارسیِ دری تا امروز، واژه‌های آن، دُرهای تابناکی‌اند که در صدفِ زمان، درخششِ خیره‌کننده‌ی خود را حفظ کرده‌اند و همواره بر تارکِ گنجینه‌ی فرهنگ و ادب می‌درخشند.

 

پارسی دری، این اقیانوسِ بی‌کرانه‌ی سخن و دانایی، از قرن نهم میلادی تاکنون، با نوایی دلنشین و آهنگی جاودانه در جان و جهان جاری است. 

این زبان، پرچمدارِ فرهنگ، معرفت و تمدنِ حکومت‌های باشکوهی همچون سامانیان، غزنویان، تیموریان و صفویان بوده و در دامانِ خود، گوهرانی بی‌مانند پرورانده است؛

 زبانی که مولانا را در سماعِ عشق، 

فردوسی را در شکوهِ حماسه، 

سعدی را در بوستانِ حکمت، 

حافظ را در خلوتِ راز، 

بیدل را در دنیای پیچیده‌ی عرفان، 

ناصر خسرو را در حکمت و اندیشه

 و خیام را در فلسفه‌ی هستی آفرید.

 

این زبان، همچنین، زادگاه اندیشه‌های سترگ و ژرف‌اندیشی‌های فیلسوفان و دانشمندانی بوده که بر تارکِ تاریخ درخشیده‌اند؛ رودکی، پدرِ شعر فارسی، 

بوعلی سینا، نابغه‌ی طبابت و فلسفه، 

ابوریحان بیرونی، ستاره‌شناس و پژوهشگر بی‌بدیل، 

حکیم ناصر خسرو، شاعر، فیلسوف و مبلغِ برجسته، 

جامی، شاعر و عارف برجسته، و هزاران فیلسوف، نویسنده و شاعرِ دیگر که هر یک، مشعلی از دانش و ادب را در شبستانِ تمدن برافروختند.

 

افغانستان، ایران و تاجیکستان، سه جلوه از یک گوهرند؛ سرزمین‌هایی که پارسی در تار و پودِ هویت‌شان تنیده است و از گهواره‌ی نیاکان تا امروز، موسیقی دلنواز و شورانگیزِ این زبان را در کوچه‌باغ‌های شعر، معرفت و عرفان شنیده‌اند.

این سه دیار، نه‌فقط مرز مشترک، که میراث‌دار اندیشه‌ای یگانه، فرهنگی هم‌ ریشه و گنجینه‌ای از خرد و حکمت‌اند که از چشمه‌ی بی‌پایانِ پارسی، جان گرفته و شاداب مانده‌اند.

 

من نیز، از برکتِ این زبانِ فاخر، صاحبِ اشعار و مکتوباتی هستم که با جوهرِ جان نگاشته شده‌اند؛ 

زبانی که چون رود، اندیشه را زلال می‌سازد و بر صفحاتِ دل و جان، نقشی از جاودانگی و شکوه می‌زند. 

اما پارسی را نمی‌توان در چارچوبِ یک روزِ گرامی‌داشت محصور کرد، چراکه این زبان، همچون خورشیدی درخشان، هر بامداد از افق‌های تازه سر برمی‌آورد و چون رودی خروشان، پیوسته در بسترِ زمان جاری است.

 

پارسی، زبانی نیست که غبارِ کهنگی بر آن بنشیند؛ این زبان، در عمقِ تاریخ، در قلبِ مردمان ایران، افغانستان و تاجیکستان، و در جانِ عاشقانِ شعر، عرفان و معرفت در هر گوشه‌ی جهان، زنده و جاودانه خواهد ماند.

با مهر و ارادت

نویسنده:

احمد محمود امپراطور 

سوم حوت ۱۴۰۳ خورشیدی 

۲۱ فبروری ۲۰۲۵ 

 

16 فوریه
۵دیدگاه

طواف عشق در حرم واژگان!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  ۲۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱۶ فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

طواف عشق در حرم واژگان!

 

اگر شاعری در زلالِ سحرنوازِ نرگسِ فتنت‌زایِ تو اسیر گشت

 و دل را در محرابِ ملکوتیِ مهرت نهاد، 

بدان که نامت را، نه بر صحیفه‌ی نسیان‌ خیز و نه بر رقعه‌ی زوال‌پذیر، که بر دیبایِ مرصعِ سخن، به لثه‌ی روح و حبرِ فؤادِ مجذوب، مذهب خواهد نگاشت.

 

او در هر بیت، تنسیجِ شفق‌ گونه‌ی عشقِ تو را، بر نسیمِ السنه‌ی مستوحی خواهد تنید 

و در هر مصراع، نغمه‌ی تجلیِ تو را، در صمیمِ هستی متشحر خواهد ساخت، 

چندان‌که هر آوا، بازتابِ انکسارِ نورِ طلعتِ مستسنرِ تو گردد.

 

آنجا که لهیبِ دهر، طروسِ خاطرات را در جحیمِ نسیان مندثر می‌کند و اشعارِ فانیان، در زمهریرِ نیستی مستهلک می‌شود، 

نامِ تو در دوانِ سرمدِ او، همچون دُرّه‌ی تاجِ ادب، بر مسامعِ جاودانگی مشرف خواهد شد. 

هیچ یدِ اعتساف بر آن دست نخواهد یافت، هیچ غبارِ فنا به آن راه نخواهد گشود و هیچ صوارفِ زمان، آن را معترض نخواهد شد.

 

او تو را، در سفینه‌ی تخیلِ خویش، چون منقوشِ ازلیِ تسنیم‌فشان، در قابِ فصاحت خواهد نشاند، 

چنانکه در اغوارِ الفاظِ منتشر حلول کنی و هر واژه، صورتی از انعکاسِ لمحه‌ی بصرِ تو گردد. 

در هر صفحه‌ی مشروقه، رایحه‌ی هبوبِ تجلی‌ات خواهد پیچید و در هر سطرِ مشعشع، اریجِ رؤیتت متضوع خواهد شد.

 

پس، اگر شاعری دل در زلالِ طلعتِ تو باخت، بدان که نه در عالمِ فنا، بلکه در سطورِ متناغمِ ازل مأوا گرفته‌ای. 

قنادیلِ دهور، در تراب خواهند افتاد، اجیال، در بادیه‌ی نسیان مضمحل خواهند شد، اما تو، در توازنِ ابیاتِ او، همچنان متفرد و متعذرِ زوال خواهی ماند، 

بی‌آنکه قوارصِ ازمنه، سنایِ وجودت را مکدر کند یا زمهریرِ نیستی، زهوه‌ی لقایت را پژمرده سازد.

نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

 

15 فوریه
۴دیدگاه

یارِ بی پروا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  ۲۷ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱۵ فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

یارِ بی پروا
————
من ز دستِ  یار بی پــــــروا   شـدم   بی بال و پر
زنـــدگی  دارم  به  روی   خنجــــرِ   تیــــز  و تبـــر
غیــــــرِ حق از حال من  دیگر   نمی باشد  خبــر
بستـــــرِ خوابـــــم شده در  دوزخِ یـــــوم البـدتر
سوختـــــم وا سوختــــم از  دستِ   عشـقِ بی پدر
————————————————-
نالـــــه ی خود را به ســــوی کهکشان  باید کنم
رفتـــــه رفتـــــه تا به دشتِ بیــــکران  باید کنم
این سیـــــــه بختـــــم دگــر بار امتحان باید کنم
یــــــا به جانِ درد منـــــــدم قصـدِ جان باید کنم
زنــــدگی دارم سراســـر در مجــــازات  و خطر
————————————————
بلبـــــــلِ داستـــــان سرایی ســــروی آزادم نشد
حسِ خرسنـــــدی به حـــــالِ زار و ناشـادم نشد
مــــانعی ایــن درد و آه و داد و فـــریـــــادم نشد
بسمل افتــــــــادم به پایش لیــــــک صیـادم نشد
گپ نشـــد گریــــه نشــد در قلبِ سنگش کارگر
———————————————-
یا الهــــــــا توبه کـــــــردم در نمــــــاز افتاده ام
در نهـــــان خود به ســـــوز و در گذار افتاده ام
عذر خواهــــــی کرده و با صـــد نیـاز افتاده ام
همچــو مــــــرده پیش پــــــای او دراز افتاده ام
صبـــــــر میخواهـم به خود با اینچین نوع بشر
——————————————–
خون ز چشمــــم از سحر تا نیمـه شبها میـــرود
شیـــــــون من گاه گــــــاهی تـــا ثـــریا میـــرود
بیخـــودی هایـــــم به گـــــردون تماشا میـــرود
عمــــر من با درد و غم اینـــگونه شیدا میـــرود
کس مبــــــادا همچـون افتـــــــاده با این درد سر
——————————————–
گــاه به طعنه گــاه به تهمت گاه به سنگم میزند
گــاه در بیـــــن خـــــــلایق نـــــام و ننگم میزند
گــاه به عشــــــوه میبــــرد گـــاه با تفنگم میزند
آتشِ آشــــــــوبِ خــــود در خُلــقِ تنـــگم میزند
کــــــاش از اول ز خوی او همـــــی بــودم خبر
——————————————–
صد پشیمـــــــانم مـــــرا از زنده بـــودن میکند
صد مـــــراتب هر چـه را بدتر ز دشمن میکند
زندگـــانی برســـــرم چون جان سپردن میکند
طالب و داعش نکرد او آنچــــــه بــا من میکند
مشکل مــــا حل نمی گــــردد به دوحـه و قطر
——————————————–
می کشی محمود یا که زنده می مانی بس است
اینقــــدر ظلم و جفـــا و نامسلمـــــانی بس است
یک کمی آبــــــاد میکن خانه ویرانی بس است
هی رهایم کن.! ستــم بر جان زندانی بس است
در زمین گــر جا نـــدادی میــــــروم سوی قمر
——————————————–
احمد محمود امپراطور
جمعه ۰۵ میزان ۱۳۹۸ خورشیدی
برابر  به ۲۷ سپتمبر ۲۰۱۹ ترسایی
13 فوریه
۳دیدگاه

پیام تبریکی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه  ۲۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی –۱۳  فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

شاعر ، نویسنده و هنرمند گرامی جناب احمد محمود امپراطور عزیز ، همکار فرهیخته و محترم سایت ۲۴ ساعت با محبت های همیشگی و لطف بی پایان خویش پیام بسیار زیبایی همراه با تصویری از اینجانب  را بخاطر سالروز تولدم جهت نشر ارسال نمودند که ضمن سپاس و قدردانی از ایشان سعادتمندی و سرفرازی محمود جان عزیزرا تمنا دارم.

باعرض حرمت

قیوم بشیر هروی

سرپرست سایت ۲۴ ساعت

پیام تبریکی

شاعر و نویسنده گرانقدر، جناب محترم استاد قیوم بشیر هروی!

با عرض ادب و احترام زادروز فرخنده و باشکوه شما را از صمیم قلب تبریک و تهنیت عرض می‌کنم. 

بی‌تردید، حضور فرهیخته‌ای چون شما در عرصه‌ی ادب و فرهنگ، مایه‌ی افتخار و روشنی دل‌های دوستداران شعر و اندیشه است. 

شما با قلم فاخر و احساس عمیق خویش، همواره روشنی‌بخش محافل ادبی بوده و با آثار ارزشمند خود، گنجینه‌ای ماندگار از عشق، معرفت و انسانیت را به یادگار گذاشته‌اید.

در این روز خجسته، از درگاه حضرت باری‌تعالی، برای شما استاد گران‌قدر، عمر دراز، تندرستی، سرافرازی و توفیق روزافزون در عرصه‌ی شعر، نویسندگی و خدمت به فرهنگ و ادب این سرزمین آرزو می‌کنم. امید است که همواره در قله‌های رفیع دانش، هنر و خردورزی درخشان باشید و شاهد شکوفایی هرچه بیشتر آثار و اندیشه‌های گران‌بهای شما باشیم.

 

زادروزتان مبارک، همراه با بهترین آرزوها و نیکوترین لحظات.

با مهر و ارادت 

احمد محمود امپراطور 

۲۴ دلو ۱۴۰۳ خورشیدی

۱۲ فبروری ۲۰۲۵ میلادی

 

09 فوریه
۴دیدگاه

از سایه های نیستی تا فروغ جاودانگی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه ۲۱ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۹  فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

آنگاه که از سرزمینِ بی‌حدّ و مرزِ اندیشه سخن می‌گویی،

از اندیشه‌ای که در ژرفای لاهوت، در انعکاسِ نورِ بی‌آغاز مشتعل گشته، در تلاطمِ اشراقِ سرمدی صیقل یافته و در زهدانِ معنا، در تلاقیِ راز و حکمت، زاده شده است…
آه، چه اندک‌اند آنان که زمزمه‌ های نامکشوفِ واژگانت را در حصارِ ناسوت به بند نکشند!
چه قلیل‌اند آنان که ارتعاشِ پنهانِ کلماتت را در محاقِ ادراکِ سایه‌ نشینان، به پژواکی گمشده بدل نسازند!
ای رهگذرِ آستانه‌های ناپیدا!
ای آواره‌ی افق‌های دور دستِ راز!
ای بیننده‌ی انعکاسِ ازلی بر صفحاتِ ناپدیدِ سرنوشت!
بدان که حقیقت، در آیینه‌ی چشم‌ های فروبسته، جز سرابی نیست.
نغمه‌ی معنا، در ازدحامِ صدا های تهی، به محاقِ خاموشی می‌لغزد.
چگونه آنان که در پیچا پیچِ تاریکی، در تکرارِ خواب های بی‌سرانجام، در زنجیرِ جزم‌ های متروک، فراموش گشته‌اند، خواهند توانست لرزشِ نادیدنی‌ ترین حقیقت را دریابند؟
آن هم در تار و پودِ ناپیدای واژگانی که از ورای طورِ ادراک، 
از ژرفای صُقعِ قُدس، برخاسته‌اند؟
و این است رمزِ هستی!
هرچه ژرف‌ تر در مُغاکِ معرفت فرو روی، حلقه‌ های محوِ انزوا تو را تنگ‌ تر در بر خواهند گرفت!
هرچه گستره‌ی شهودت بسط یابد، سایه‌ی سکوت، حضورت را ناشناخته‌ تر خواهد کرد!
آه، دانایی!
آن شعله‌ی سر به مُهر در ظلمتِ کثرت!
آن تیغِ دو دمی که حاملش را نه‌ تنها به زخمِ جاودان محکوم می‌سازد، بلکه در درز های گسسته‌ی میانِ هستی و نیستی، در برزخِ تردید، سرگردان می‌گذارد!
حقیقت، نه در نگاهِ بینایان است، نه در خاموشیِ نابینایان؛
نه در پرتگاهِ ظاهر، نه در ژرفنای باطن!
و تو…
که در شکاف‌ های ناپیدای زمان، در کوچه‌ پس کوچه های بی‌نامِ هستی، در لحظاتِ تعلیقِ محض، میانِ بودن و نبودن، معلقی!
تو که در میانِ خیلِ بی‌شمار ایستاده‌ای که صدای تو را می‌شنوند اما سخنت را نمی‌فهمند!
حضورت را لمس می‌کنند اما حقیقتت را درنمی‌یابند!
در کنارتند، اما از تو دور تر از غبارِ نیستی!
تو که سایه‌ات را در هزار تویِ آیینه‌ های سراب گم کرده‌ای،  
در گردابِ صیرورت، در مدارِ ناپایداریِ معنا، بی‌پایان می‌چرخی!
و اینک…
در ارتفاعِ بیداری!
در شکوهِ تجلی!
در صعودِ بی‌ وقفه‌ی معنا!
نه در وادیِ حیرت، که در طوافِ شهود!
نه در ورطه‌ی تعلیق، که در پیوستگیِ نابِ یقین!
دیگر نه در سرگردانیِ بی‌نشان، بلکه در گستره‌ی نور ایستاده‌ام!
من، نه پژواکی محو در چاهِ خاموشی، که انعکاسی از حقیقتِ بی‌زوال!
نه نغمه‌ای مدفون در صمت، که طنینِ ازلی‌ای در ابعادِ ناپیدای کائنات!
و این روز… آه، این روز!
دیگر نه در تکرارِ وهم، بلکه در مسیرِ وضوح و آرامش گام برمی‌دارم!
دیگر نه در چرخه‌ی بی‌آغاز و بی‌انجام، بلکه در امتدادِ صعودِ ادراک!
و مگر نه این است که هر پایان، خود آغازِ ناپیدای دیگری‌ست؟
مگر نه این است که هر زایش، تجلیِ حقیقتی نو در باغِ ازلیت است؟
آری!
من در انحلالِ مطلق، نه به نیستی، که به بی‌کرانگیِ وصال بدل شده‌ام!
نه در زوال، که در شکوهِ حضور مأوا گرفته‌ام!
من دیگر نه آواره‌ی تردید، که همسفرِ یقینم!
و در این مسیر، هر گام، نقشی از حقیقت را در سینه‌ام حک می‌کند!
و من، در آغوشِ نور، در طوافِ سرمدی، در مدارِ حقیقتِ مطلق،
در آن “او”ی بی‌آغاز، بی‌پایان، به خود بازمی‌گردم!
إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ…
نه در فقدان، که در حضور!
نه در زوال، که در شکوهِ بی‌کران!
نه در سایه، که در عینِ نور!
نه در بی‌نشانی، که در ساحتِ مطلق!
نه در سرگردانی، که در منزلِ وصالِ ازلی!
و اینک…
در حضوری که زمان را در می‌نوردد،
در نوری که خاموشی را به تسخیر درمی‌آورد،
در حقیقتی که ازلی‌ست و به ابدیت می‌پیوندد،
در آن هستی که نه ابتدا دارد و نه نهایت، آرام گرفته‌ام…
نویسنده: 
احمد محمود امپراطور
شهر بیم و امید 
زمستان ۱۴۰۳خورشیدی

 

06 فوریه
۳دیدگاه

سخن شاعر 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه ۱۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۶  فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

سخن شاعر 

به‌خاطر بسپار که اگر طلا هم باشی، 

برای بقا و استحکام ناگزیر از آنی که با دیگر فلزات درآمیزی. 

در خلوصِ محض، شکنندگی نهفته است،

 و استواری در هم‌نشینی و تعامل پدیدار می‌گردد.

 پس نیک بیندیش که چه می‌گویم، 

زیرا حکمتِ این سخن در ژرفای زندگی نهفته است.

احمد محمود امپراطور

۶ فبروری ۲۰۲۵

 

01 فوریه
۴دیدگاه

بحران عمیق روانی و اخلاقی جوامع انسانی؛  تهدیدی بزرگ برای آینده بشریت.

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه ۱۳ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱  فبروری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

بحران عمیق روانی و اخلاقی جوامع انسانی؛ 
تهدیدی بزرگ برای آینده بشریت.
مقدمه:
در دهه‌های اخیر، جهان با موجی از بیماری‌های روانی، ناهنجاری‌های رفتاری و بحران‌های اخلاقی روبه‌رو شده است که سلامت فردی و اجتماعی را به شکلی جدی تهدید می‌کند. این معضلات، که در بسیاری از موارد از بیماری‌های ویروسی، میکروبی و ژنتیکی خطرناک‌تر به نظر می‌رسند، ریشه در تغییرات شتابان اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی دارند. این تغییرات بنیان‌های ارزشی انسان‌ها را به‌شدت متزلزل ساخته و موجب کم‌رنگ شدن مفاهیمی همچون مهربانی، محبت، آرامش، احترام متقابل و لذت بردن از نیکی در جوامع شده است.
۱. حاکمان بیمار؛ ظلم و ستم در سایه اختلالات روانی
یکی از نگران‌کننده‌ترین ابعاد این بحران، گسترش بیماری‌های روانی در میان صاحبان قدرت و نخبگان سیاسی و اقتصادی است. بسیاری از کسانی که در ارکان حکومت‌ها و مراکز تصمیم‌گیری قرار دارند، دچار اختلالات روحی و اخلاقی هستند که آنان را به ظلم، بی‌عدالتی و خشونت سوق می‌دهد. طمع، جاه‌طلبی، خودبرتربینی و عطش سلطه بر دیگران، آن‌ها را از درک ارزش‌هایی همچون عدالت، شفقت و همدلی بازداشته است. چنین رهبرانی، نه‌تنها به گسترش نابرابری و ستم در سطح جهانی دامن می‌زنند، بلکه سلامت روانی و اجتماعی جوامع را به‌شدت تهدید می‌کنند.
۲. آرامش کاذب؛ ریشه‌های نفرت، خودخواهی و تحقیر دیگران
در سوی دیگر این بحران، گروهی از افراد در نوعی آرامش کاذب و فریبنده فرو رفته‌اند که بر پایه نفرت، تحقیر دیگران، مداخله در امور شخصی دیگران و دیگر رفتارهای مخرب بنا شده است. اینان گمان می‌کنند که با کوچک کردن و تضعیف دیگران، به آرامش و برتری می‌رسند، درحالی‌که این مسیر نه‌تنها آن‌ها را از سعادت واقعی محروم می‌سازد، بلکه جامعه را نیز درگیر بحران‌های عمیق روحی و اخلاقی می‌کند. چنین افرادی، همچون آتشی خاموش‌نشدنی، پیوسته بر تنور اختلاف، دشمنی و کینه‌توزی می‌دمند و بذر ناامیدی، افسردگی و بی‌اعتمادی را در میان مردم می‌پراکنند. این آرامش ظاهری، چیزی جز خلئی درونی و نابودی تدریجی روح انسانی‌شان نیست—خلئی که دیر یا زود در قالب افسردگی، نارضایتی و پوچی آشکار خواهد شد.
۳. فروپاشی خانواده؛ گسست ارزش‌های بنیادین اجتماعی
یکی دیگر از پیامدهای این بحران گسترده، تضعیف و فروپاشی نهاد خانواده است. در گذشته، روابط خانوادگی بر اساس عشق، درک متقابل و احترام بنا شده بود، اما امروزه در بسیاری از جوامع، این پیوندها به میدان نزاع‌های بی‌پایان، سوءتفاهم‌های عمیق و گسست‌های جبران‌ناپذیر بدل شده‌اند.
عوامل مؤثر بر فروپاشی خانواده‌ها:
سبک زندگی فردگرایانه و کاهش تعاملات انسانی
افزایش مشغله‌های اقتصادی و فشارهای مالی
گسترش افسارگسیخته فضای مجازی و کاهش ارتباطات واقعی
تغییر در الگوهای تربیتی و فاصله میان نسل‌ها
خانواده‌ای که در آن محبت کمرنگ شود و گفت‌وگو جای خود را به بی‌توجهی بدهد، به بستری برای تولید و بازتولید ناهنجاری‌های روانی و رفتاری بدل خواهد شد—امری که در نهایت کل جامعه را در بر خواهد گرفت.
۴. مدیریت جمعیت و شیوع ویروس‌های ساختگی
در کنار بحران‌های روانی و اخلاقی، یکی از تهدیدهای خاموش و مرگبار دیگر، تولید و انتشار ویروس‌های دست‌ساز توسط انسان‌هایی است که با بهره‌گیری از فناوری‌های پیشرفته و حمایت‌های مالی بی‌پایان، اقدام به مدیریت جمعیت جهانی می‌کنند. این ویروس‌ها، که گاه در پوشش بیماری‌های همه‌گیر ظاهر می‌شوند، نه‌تنها سلامت جسمانی انسان‌ها را به خطر می‌اندازند، بلکه به تشدید بحران‌های روانی و اجتماعی نیز دامن می‌زنند. افراد جوامع، در اثر چنین تهدیداتی، دچار استرس، افسردگی، بی‌حالی، ناامیدی و کاهش انگیزه برای زندگی می‌شوند، که در نهایت، به نفع نظام‌های سلطه‌گر خواهد بود.
۵. ضرورت اقدام جهانی؛ پیش از آن‌که دیر شود
ریشه‌یابی این بحران چندوجهی، نیازمند پژوهش‌های گسترده در حوزه‌های روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و علوم رفتاری است. فشارهای اقتصادی، شکاف‌های اجتماعی، تغییر سبک زندگی، کاهش تعاملات انسانی و گسترش فضای مجازی از جمله عوامل کلیدی در شکل‌گیری این بحران هستند. اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد، تدوین راهکارهایی علمی و عملی برای بازگرداندن تعادل، آرامش و اخلاق‌مداری به جوامع است.
در جهانی که اکثریت انسان‌ها به فناوری‌های پیشرفته مجهز شده‌اند و کشورهای قدرتمند، بیش از ۱۲۷۰۵ بمب هسته‌ای در اختیار دارند، هیچ تضمینی برای بقا، امنیت و صلح پایدار وجود ندارد. جهان بیش از هر زمان دیگری نیازمند یک کمپین جهانی، فراگیر و عملی است—کمپینی که در تمام عرصه‌های زندگی بشری اجرا شود و با بسیج تمامی ظرفیت‌های علمی، فرهنگی و اجتماعی، برای مقابله با این بحران عظیم و کشنده گام بردارد.
نتیجه‌گیری
اگر این روند همچنان ادامه یابد و بشریت در برابر این بحران سکوت اختیار کند، فجایعی در راه خواهند بود که نه‌تنها جبران‌ناپذیر، بلکه غیرقابل پیشگیری خواهند بود. انسان، که روزگاری وارث زمین و نگهبان ارزش‌های متعالی بود، به تدریج به دشمن خود بدل خواهد شد، و این کره خاکی، که می‌توانست مهد عشق، صلح و همبستگی باشد، به میدان جنگی بی‌پایان و مخروبه‌ای از روح‌های فرسوده و ذهن‌های بیمار تبدیل خواهد شد.
اما شاید هنوز فرصتی باقی باشد…
شاید هنوز بتوان مسیر را اصلاح کرد، اما این اصلاح به تعهد، آگاهی و همبستگی تمام بشریت نیاز دارد.
نویسنده: احمد محمود امپراطور
زمستان ۱۴۰۳خورشیدی 
28 ژانویه
۶دیدگاه

واقعیت تلخ و جانسوز

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه ۹ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی  ۲۸  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

 

واقعیت تلخ و جانسوز

 

واقعیت تلخ و جان‌سوز این است که کارد از استخوان مردم این سرزمین بسیار فراتر رفته و زخم‌هایی که روزگاری تنها در جسم‌های شکسته نمایان بودند، اکنون به عمق قلب‌ها و جان‌های خسته نفوذ کرده‌اند.

 این زخم‌ها دیگر صرفاً بر جسم‌ها محدود نمی‌شوند؛ بلکه به گونه‌ای دردناک‌تر، قلب‌ها و روح‌ها را شکافته و هر لحظه، آتشی خاموش‌ناشدنی را در درون انسان‌ها شعله‌ور می‌کنند. 

دردهایی سهمگین و زخم‌های بی‌درمان، همچون طوفانی بی‌پایان و وحشی، همه‌چیز را در هم کوبیده و آرامش را به افسانه‌ای دوردست و دست‌نیافتنی بدل کرده‌اند؛ گویی آرامش، مفهومی است که هیچ‌گاه در این خاک مجال ظهور نخواهد یافت. 

رنج نه تنها بر شانه‌ها سنگینی می‌کند و قامت‌ها را خم کرده است، بلکه همچون زهری کشنده، در رگ‌هایمان جاری است و هر روز ذره‌ای از وجودمان را به سوی نیستی می‌کشاند.

 امیدهایی که روزگاری مانند شعله‌ای گرمابخش دل‌های ما بودند، اکنون در ظلمت مطلق گم شده‌اند و چیزی جز خاکستر سرد ناامیدی از آن‌ها باقی نمانده است. 

گویی آسمان زندگی ما برای همیشه از نور محروم شده و تنها شبِ بی‌پایانی است که بر ما سایه افکنده است.

ما، غم‌زده‌ترین مردمان این جهان، به مانند سایه‌هایی بی‌رمق و خسته، در گردبادی از اندوه، پریشانی و اضطراب سرگردانیم.

 گویی زمین و زمان سوگند خورده‌اند تا آخرین بارقه‌های شادی و آرامش را از ما بربایند و ما را در چنگال سرنوشت تلخ و بی‌رحم رها کنند؛ سرنوشتی که هیچ‌گاه برایمان جز رنج و عذاب ارمغانی نداشته است. 

سایه‌ای سیاه و سنگین، همچون شبحی از عذاب و یأس، بر سر این ملت گسترده شده و نور را از دیدگانمان دزدیده است. 

این سایه سیاه، گویی ابرهایی از غم و اندوه است که هیچ نسیمی نمی‌تواند آن را کنار بزند، هیچ بارانی نمی‌تواند آن را بشوید، و هیچ طلوعی نمی‌تواند آن را بشکند.

 دیگر هیچ صدای نجات‌بخشی از دوردست‌ها به گوش نمی‌رسد؛ تنها زمزمه‌ی بغض‌هایی که در گلو خفه شده‌اند و اشک‌هایی که هرگز مجال جاری شدن پیدا نمی‌کنند، در این سکوت مرگ‌بار طنین‌اندازند.

 گویی این سکوت، خود فریادی از عمق رنج و ناامیدی است که به گوش هیچ‌کس نمی‌رسد.

در میان این دریای بی‌کران و توفانی از درد، یأس، و ناامیدی، تنها تکیه‌گاه و ملجأ ما، بارگاه بی‌کران و رحمت خداوند متعال است؛ خدایی که به گوشه‌گیرترین اشک‌ها و بی‌صدا‌ترین ناله‌ها نیز گوش می‌سپارد و ناله‌هایی که حتی انسان‌ها توان شنیدنشان را ندارند، در درگاه او به فریادی بلند تبدیل می‌شود.

 تنها اوست که می‌تواند این آوار سنگین و خردکننده را از دوشمان بردارد و نوری تازه در دل تاریکی بی‌پایانمان بیفروزد. در جهانی که هیچ دستی برای یاری به سوی این ملت دراز نمی‌شود، هیچ صدایی برای امید دادن به گوش نمی‌رسد و هیچ چراغی برای نشان دادن مسیر روشن نمی‌شود، تنها امیدمان به لطف و رحمت بی‌انتهای اوست؛ خدایی که قدرتش فراتر از تمامی طوفان‌ها و تمامی رنج‌هاست و تنها نسیم شفقت او می‌تواند این غبار سیاه و سنگین را از آسمان زندگی‌مان بزداید.

اما آیا این غبار، این سایه‌ی مرگبار، و این شب تاریک هرگز به پایان خواهد رسید؟ 

آیا این ملت، که زیر آوار سنگین زخم‌های بی‌درمان و دردهای بی‌پایان مدفون شده‌اند، روزی بار دیگر طلوع آرامش و نور را خواهند دید؟ 

خدایا! در میان این همه ناامیدی، رنج، و سیاهی، آیا هنوز بارقه‌ای از امید باقی مانده است؟ 

آیا هنوز سحرگاهی در پس این شب بی‌پایان نهفته است؟ 

یا این ملت برای همیشه در گرداب سرنوشت تلخ خویش گم شده‌اند؟

 خدایا! تویی که قادر مطلقی، تویی که توان شکستن تمامی سدهای ناامیدی را داری، آیا هنوز نگاهی به این ملت دردمند خواهی داشت؟ 

تنها نسیم رحمت توست که می‌تواند این دریای طوفانی را آرام کند و این خاک خسته از رنج را به بهاری تازه بازگرداند.

 

نویسنده: احمد محمود امپراطور 

۱۴۰۳خورشیدی 

26 ژانویه
۴دیدگاه

نفرت از برتری جویی!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه ۷ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی  ۲۶  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

 

 

بیزارم از قلم‌ به‌ دستان خودبین و متکبر، آنان که با داشتن دانش و آگاهی، گوهری به ارزشمندی وقت خویش را در راه توهین و نمایش برتری بر دیگران هدر می‌دهند. 

چنین افرادی گمان می‌برند که با رفتار متکبرانه و نگاه تحقیرآمیز می‌توانند جاودانه شوند.

 بی‌آنکه دریابند سرانجام شان همچون برگ زرد پاییزی است که از برگه‌ای تقویم زندگی جدا می‌شود و در طوفان فراموشی گم می‌گردد.

 شاید نامشان برای مدتی کوتاه بر زبان‌ها جاری بماند، اما قلبی از محبت برای آنان نه تپیده و خاطره‌ای از احترام به آنان در اذهان باقی نخواهد ماند.

اینان، در واقع، به دست خود، مسیر انزوا و نابودی اعتبارشان را هموار می‌کنند.

 

من، به‌عنوان انسانی اندک‌دان، با تکیه بر تجربیات محدود و دانسته‌های ناچیز خویش در عرصه نوشتن و سرودن، به این باور رسیده‌ام که در پهنه بی‌پایان شعر و نویسندگی، صداقت و سادگی، چون گنجینه‌ای گران‌بهاست. 

هرچه نویسنده با روراستی بیشتری از فراز و فرودهای زندگی و اجتماع سخن بگوید و در رفتار خویش تواضع و فروتنی را پیشه کند، نه‌تنها کلامش در قلب مردم جای می‌گیرد، بلکه نام او نیز در جان‌ها و خاطره‌ها ماندگار خواهد شد.

 

در نهایت، حقیقتی آشکار و انکارناپذیر پیش روی ما قرار می‌گیرد: 

ماندگاری و قدرت یک نویسنده یا شاعر، نه در تکبر و نمایش برتری، بلکه در صداقت، فروتنی و انعکاس واقعیت‌های ناب و بکر زندگی پنهان است. 

تنها زمانی که کلامی از اعماق دل برخیزد و صداقت آن، زلالی روح را به مخاطب منتقل کند، می‌تواند در قلوب انسان‌ها جایی ابدی بیابد. 

چنین فردی، با فروتنی و احترام به ارزش‌های انسانی، نه‌تنها از اعتبار و اعتماد مردم بهره‌مند می‌شود، بلکه همچون چراغی روشن در تاریکی‌های زندگی، مسیری الهام‌بخش برای دیگران می‌گشاید.

 

شاعر یا نویسنده‌ای که حقیقت زندگی را با زبانی ساده، اما عمیق به تصویر می‌کشد، در واقع درختی است که در سایه‌سارش آرامش و اطمینان برای نسل‌ها فراهم می‌آورد.

 او به جای اینکه به دنبال تحمیل خویش باشد، در میان مردم به جستجوی معنا می‌پردازد و نامش، نه به خاطر بزرگی ظاهری، بلکه به سبب بزرگواری باطنی‌اش، بر زبان‌ها جاری می‌شود.

 این انسان‌های وارسته‌اند که اثری ماندگار در تاریخ بشریت به‌جا می‌گذارند، زیرا آنچه از دل برآید، هرگز در گردباد فراموشی گم نمی‌شود.

 

به راستی، چه زیباست آنکه با هر کلام و قدم خویش، نه برای اثبات خود، بلکه برای بهبود پیرامون جهان تلاش می‌کند. 

چنین کسی، نه تنها در قلب مردم جاودان می‌شود، بلکه در گستره زمان، همچون نسیمی معطر، همواره یادش ماندگار و نامش ستوده خواهد بود.

نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

۱۴۰۳خورشیدی

23 ژانویه
۴دیدگاه

عشق و هدایت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه ۴ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی  ۲۳  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

مناجات:

عشق و هدایت

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ای معبود مطلق،

ای آرام‌بخش اضطراب‌ها

و منبع بیکران عنایات سرمدی،

سپاس که مرا پذیرفتی

و بی‌شائبه،

گنجینه‌های رحمت و نعمتت را

بر وجود کوچک و بی‌مقدارم ارزانی داشتی.

تویی که انوار معرفت را

بر دل‌های تهی از دانایی می‌تابانی

و ظلمت‌کده‌ی اذهان غافل را

با نور حکمت و رأفت روشن می‌کنی.

شاکرم که در نهادم،

این قلب ضعیف و لرزان،

جوشش عشق و شهود را جاری ساختی

و بر زبان ناتوانم

واژگانِ نهادی که جز ذکر تو،

حکایتی از حضور تو نیستند.

هر واژه که از این لبان خاموش

برمی‌آید،

آوایی است به بارگاهِ کبریایت

و هر شعری که از قلم ناتوانم جاری می‌شود،

گامی است لرزان در مسیر حقیقت

و تلاشی کوچک برای دستیابی به ژرفای معنا.

راهنمایم باش،

این بنده‌ی ناتوان و درمانده را

در راه صداقت و پاکدامنی پایدار کن

و از وسوسه‌های بی‌پایان دنیا

و آزمون‌های سنگین آن

در پناه رحمتت محافظت فرما.

مشعل حقیقت را

در دل تاریک و لرزانم بیفروز

تا در سایه‌ی عشقت

رهسپار قرب تو شوم

و دل‌های دیگران را

با یاد نامت آرام بخشم.

پروردگارا،

این دل شکسته و ناتوان را

در دریای وحدت خود غرق کن

و بذر محبت و یگانگی را

در خاک خشکیده‌ی دل‌ها برویان.

بگذار این دنیا،

این سرای گذرا،

باغی شود که از شاخه‌هایش

میوه‌های آرامش و دوستی

برای بندگان نیازمندت فرو ریزد.

مرا که اسیر غرور و خودبینی‌ام،

از بند این زندان آزاد کن

و این روح پریشان

و این جسم ناتوان را

به عشق و لطف بی‌کرانت وابسته ساز.

تا لحظه‌لحظه‌ی این حیات بی‌مقدار

سرشار از نور تو باشد

و آکنده از مهر بی‌حدت.

آمین

نویسنده:

احمد محمود امپراطور

پنجشنبه ۰۴ دلو ۱۴۰۳ خورشیدی

22 ژانویه
۵دیدگاه

مردانگی فراتر از جنسیت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه ۳ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی  ۲۲  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

مردانگی فراتر از جنسیت

مردانگی از نظر من فراتر از جنسیت است؛ 
کیفیتی است که در قلب و روح انسان‌ها می‌درخشد. 
مردانگی شجا عت در برابر سختی‌ها، وفاداری به اصول، 
صداقت در گفتار و کردار، و حمایت از حق و عدالت است.
این واژه، متعلق به همه انسان‌هایی است
که با عزت نفس و بزرگی روح، در مسیر راستی
و نیکویی گام برمی‌دارند،               
بی‌آنکه مرزهای جنسیت این ارزش والا را محدود کند.
نویسنده: 
احمد محمود امپراطور
21 ژانویه
۴دیدگاه

سخن پرداز

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه ۲ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی  ۲۱  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن استرالیا

سخن پرداز

 

بی تو تنها  تر از آنم   که   بودم  هستم

خسته از وضع جهانم  که  بودم  هستم

می تپم چون که تپیدن شده است عادت من

روز و شب در نوسانم که  بودم هستم

من ز روزی ازلی  زندگی  عاشق بودم

گر  شوم  پیر  جوانم   که   بودم هستم 

 هر کجا دانش و فرهنگ و هنر می جویم

در پی  علم   روانم   که   بودم   هستم 

نفرت انگیز ترین  واژه برایم جنگ است 

ز جمع   صلح طلبانم   که  بودم هستم 

از دو رویی و دو پشتی و دو رنگی سیرم 

چون کف دست عیانم که  بودم هستم

 از بد اندیش و سبک پاچه و حاسد دورم 

دشمن   دیده   درانم   که   بودم هستم

کشتی عشق  به دریای  ادب می رانم 

شاعری سوخته جانم که بودم  هستم 

از   بدخشانم  و  محمود  سخن  پردازم 

ذره  پرورده ای  کانم   که  بودم هستم 

——— 

     دوشنبه اول دلو۱۴۰۳ خورشیدی

     که برابر میشود به January 20, 2025 

       سرودم 

             احمد محمود امپراطور 

15 ژانویه
۳دیدگاه

ضرورت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهار شنبه   ۲۶  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  ۱۵  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن – استرالیا

              ضرورت

 

در کار  ملک  شخص  توانگر  ضرورت  است 

فتح و شکوه را سر و لشکر  ضرورت  است 

آزادگی شعـــار و نشستـن  به خانه نیست 

عـــــزمِ متیــنِ رُک و  قلندر  ضرورت   است

در خواب و در خیال به صلحی  نمی رسیم 

یک همـــت وزینی  سراسر  ضرورت است 

دستــــار و جامـــه اهل هنودم به  تن کنند

اســــلام را تقـدس و   باور  ضرورت  است 

دنیــــا به جایگاهی فنـا  پرســــه  میـــزند 

امـــرات را به جنس مذکر  ضرورت   است 

با هـــــر ابولهب نشود کـــار ملک  ســـــاز 

صـدیق در مقـــــام پیمبــر  ضرورت  است 

بر رهـزنان خود سر و پر کین  و  ناسپاس 

سوزان ترین  جزای  مکرر  ضرورت  است

دل بشـــــکند  طبیب  مـداوا  نمی کنـــــد 

این زخــم را نوازش  دلبر  ضرورت  است 

غامض گرفته روز و  شب  این  وطن فـرا

بر ظلمت فزون خور  انور  ضرورت   است

از اعتسـاف ســـوی  عدالت   اگر  رویـــم  

بر مرد و زن حقـوق  برابر  ضرورت  است 

بـگذر ز پـــول اجنبی زنجیــــــر  بندگیست

بـادار را همیشــــه به نوکر ضرورت  است 

نضجِ کلام و شعر تو محمود ساده نیست

ادراک را به مـــرد سخنور  ضرورت است

—————————————-

      سه شنبه ۲۴ جدی ۱۳۹۸ خورشیدی

               ۱۴ جنوری ۲۰۲۰ ترسایی

               احمد_محمود_امپراطور #

====================================

رُک – راست، استوار

امرات – زنانگی، رفیقه، زن  

غماض– مبهم و مشکل 

اعتساف – راه را کج کردن

 

13 ژانویه
۵دیدگاه

ارزش‌ های اصیل انسانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   ۲۴  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  ۱۳  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن – استرالیا

ارزش‌ های اصیل انسانی

 

احمد محمود امپراطور، ستاره‌ای فروزان در افق ادب و انسانیت، شاعری است که واژگانش همچون نسیمی سرشار از عشق و محبت، روح‌های تشنه مهر و انسان‌دوستی را نوازش می‌دهد. 

او جوانی است که تواضع، مهربانی و اندیشه‌ای ژرف را در وجود خود پرورانده و عشق به هنر و انسانیت را به عالی‌ترین شکل ممکن به منصه ظهور رسانده است. 

زندگی او داستانی شگرف و دل ‌نشین از وفاداری، خدمت و احترام است؛ داستانی که هر صفحه‌اش با دعای خیر و مهر پدر و مادر آراسته شده و با اخلاق نیکو و منش والا، جلوه‌ای کم‌ نظیر یافته است.

 

در جهانی که اغلب هیاهو و ظاهربینی، ارزش‌های اصیل انسانی را به حاشیه می ‌رانند، امپراطور چون نسیمی آرام اما استوار، پیام مهر، خدمت و اخلاق را به دل‌ها هدیه می‌دهد.

 او نه تنها در اشعار خود، بلکه در رفتار و کردار نیکویش، الگویی برجسته و تابناک برای نسل جوان این عصر است؛

 الگویی که نشان می‌دهد انسانیت و هنر، فراتر از واژگان، در شیوه زیستن و بازتاب احترام و عشق عمیق به والدین معنا پیدا می ‌کند.

 

 امپراطور خدمت به پدر و مادر را نه صرفاً یک وظیفه، بلکه عبادتی مقدس و ارزشمند می‌داند که برکت و جلال زندگی او را تضمین کرده است. 

او دعای خیر والدین را گرانبهاترین سرمایه خود می‌خواند و موفقیت‌هایش را وام‌دار همین دعای الهام‌بخش می‌داند. 

اشعار او که سرشار از عشق به خانواده و ارزش‌های والای انسانی است، بازتابی از اهمیت اخلاق، انسانیت و وفاداری در عمیق ‌ترین لایه‌های معنایی خود است.

 

پدر و مادر این شاعر ارجمند، منبع الهام و سرچشمه نورانی هنر و ادب او بوده‌اند. 

دعای خیر آنان، چون تاجی زرین، بر سر امپراطور می‌درخشد و مسیر سعادت و جاودانگی را برای او روشن ساخته است. 

شنیدن از زندگی و خدمت بی‌دریغ او به والدینش، مرا بر آن داشت تا با کنجکاوی بیشتری درباره این شخصیت ارزشمند تحقیق کنم. 

آنچه یافتم، شگفتی و تحسینم را دوچندان ساخت؛ چگونه این جوان شریف با تمام وجود، خدمت به والدین خویش را عبادتی ناب دانسته و دعای آنان را گوهر بی‌بدیل زندگی خود شمرده است.

 

در روزگاری که احترام و خدمت به والدین نزد بسیاری از جوانان کم‌رنگ شده است، 

 محمود امپراطور چون چراغی فروزان، راه درست را به دیگران نشان می‌دهد.

 او با زندگی و رفتار خویش ثابت کرده است که خدمت به پدر و مادر نه تنها مایه برکت در زندگی، بلکه رمز جاودانگی در قلب‌ها و تاریخ است.

 

اگرچه پدر بزرگوارش به سرای ابدیت شتافته است، اما مادر مهربان و فرشته ‌خصال او همچنان در قید حیات‌اند 

و امپراطور با عشقی خالصانه و صبری وصف ‌ناپذیر، همه لحظات خود را صرف خدمت به ایشان کرده است. 

او به زیبایی نشان داده است که این خدمت، مایه شرف، عبادت و رضایت خداوند است؛ خدمتی که برای او، رضایت کامل پروردگار و بهره‌مندی از دعای پرخیر و برکت مادر را به ارمغان آورده است.

 

به مثابه وظیفه‌ای اخلاقی، بر خود لازم دانستم که این نکات ارزشمند را با اجازه ایشان به قلم آورم. 

امید است که این نمونه‌ای والا از اخلاق و خدمت، الهام‌بخش جوانان و همه انسان‌ها گردد و راهنمایی برای زندگی بهتر و پرثمرتر باشد.

 

با احترام و ارادت

نویسنده: روژان کارینا

میزان ۱۴۰۳ | سپتامبر ۲۰۲۴

 

08 ژانویه
۴دیدگاه

فراموش شدن،سهم تلخ و بی‌رحمانه‌ای است که زندگی به ما هدیه می‌دهد.

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :چهارشنبه  ۱۹  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۸  جنوری   ۲۰۲۵   میلادی – ملبورن – استرالی

فراموش شدن،

سهم تلخ و بی‌رحمانه‌ای است

که زندگی به ما هدیه می‌دهد.

چه دردناک است

که در نهایت، تمامی وجودمان،

آنچه در قلب‌ها کاشتیم و در ذهن‌ها جاری ساختیم،

چون نقش گام‌های رهگذری

بر سطح برف‌های سرد و فراموشی

محو می‌شود.

گویی تمام لحظات زیسته،

تمام نبض‌هایی که به عشق و امید تپید،

             تنها نقشی موقتی             

    بودند     

بر سپیدی سرد زمان؛

نقشی که با وزش بادی بی‌رحم

از یاد می‌رود.

چگونه می‌توان پذیرفت

که خاطراتمان،

خنده‌ها و اشک‌هایمان،

داستان‌هایی که برای خود و دیگران نوشتیم،

همگی به سرانجامی چنین خاموش

ختم شوند؟

چگونه می‌توان باور کرد

که روزی این برف‌ها

رد پایمان را خواهند پوشاند

و هیچ‌کس دیگر

حتی نامی از ما به زبان نمی‌آورد؟

فراموش شدن،

سهم تلخ و بی‌رحمانه‌ای است

که زندگی به ما هدیه می‌دهد.

سهمی که گویی با زخم‌هایی از جنس بی‌اعتنایی

عشق‌ها و رویاهایمان را از هم می‌گسلد.

گویی تمام شور و شوق‌ها،

شکست‌ها و پیروزی‌ها،

تنها زمزمه‌هایی بودند

که در هیاهوی جهان

گم شدند.

و چه دلشکن است این اندیشه

که هیچ

‌کس به عقب نگاه نمی‌کند

تا رد پای ما را بیابد،

تا نشانی از بودنی

که در تک‌ تک لحظاتش

تلاش کردیم چیزی بیافرینیم،

چیزی بگذاریم.

گویی هرگز نبودیم،

گویی هرگز نخواستیم و نزیستیم.

ما زنده‌ایم، اما برای چه؟

برای آنکه روزی برف‌های سرد و فراموشی

تمام نشانه‌های بودنمان را بپوشانند؟

برای آنکه قصه‌مان

بی‌شنونده بماند؟

یا برای آنکه

در این بی‌کرانگی بی‌تفاوتی،

تنها مشتی حسرت

در دل جا بماند؟

حسرتی که

چون چراغی خاموش

در تاریکی زندگی می‌سوزد

و یادآوری می‌کند

که چگونه زیستیم،

اما در فراموشی گم شدیم.

و این است حکایت انسان؛

جستجوی جاودانگی

در جهانی

که هیچ‌کس را

جاودان نمی‌پذیرد.

نویسنده:

احمد محمود امپراطور

 Ahmad Mahmood Imperator 

زمستان ۱۴۰۳ خورشیدی 

06 ژانویه
۲دیدگاه

نقدی برمثنوی (داستان دو پنسل در بدخشان) اثر استاد مسعود خلیلی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   ۱۷  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۶  جنوری   ۲۰۲۵  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

 

نقدی بر مثنوی ( داستان دو پنسل در بدخشان ) 

اثر استاد مسعود خلیلی

 

 

« درود و مهر بزرگوارم!

در این مثنوی، سه لایه معنایی عمیق به‌طور فلسفی و هنرمندانه در هم تنیده شده‌اند:

 طبیعت، رنج، و امید. این سه عنصر، در عین تضاد، به شکلی هماهنگ، تصویری از واقعیت پیچیده زندگی انسانی ارائه می‌دهند.

 

تصویرسازی طبیعت ،  ستایش از هارمونی وجود  :

 جناب مسعود خلیلی، طبیعت بدخشان را نه تنها به یک منظره، بلکه تجلی‌ای از نظم و زیبایی الهی ترسیم می‌کند.

هر کوه، هر دره، هر چشمه، و هر گل در این روایت، همچون نشانه‌ای از حکمت مطلق در خلقت عمل می‌کند.

طبیعت، به‌گونه‌ای که خلیلی توصیف می‌کند، مأمنی است که انسان را از غوغای جنگ و رنج انسانی به آرامش فرا می‌خواند.

این ستایش از طبیعت، به‌طور فلسفی، یادآور این حقیقت است که حتی در میان آشوب و ویرانی، زیبایی و هماهنگی جهان باقی است و انسان می‌تواند از این زیبایی برای بازیابی روح خود بهره‌مند شود.

تأثیر جنگ و فقر ،  آیینه‌ی تراژدی بشری:

جناب مسعود خلیلی، جنگ و فقر را پدیده‌هایی بیرونی، دانسته و آسیب‌های درونی جامعه انسانی را ترسیم می‌کند.

ظلم و بیداد، انسان را از جایگاه طبیعی و الهی خود به زیر کشیده و او را در زنجیر محرومیت و فلاکت گرفتار کرده است.

 با این حال، این تصویر نه‌تنها تراژدی، بلکه نقدی فلسفی بر ماهیت قدرت‌طلبی و بی‌عدالتی در جوامع انسانی است.

خلیلی به ما یادآور می‌شود که فقر، فراتر از فقدان مادی، نوعی بحران اخلاقی و اجتماعی است که همه ما در قبال آن مسئولیم.

تجلی امید ،  جوهره‌ی انسانیت و رهایی:

داستان «دو پنسل» نمادی از ایده‌ای عمیق است:

 امید، حتی در دل محرومیت، سرچشمه‌ای برای نجات بشریت است.

این دو قلم ساده، در فلسفه خلیلی، نمایانگر توانایی بشر برای بازسازی و نوآفرینی است.

کودکان، با وجود محدودیت‌های مادی، حاملان میراث آینده‌اند و حتی کوچک‌ترین امکانات می‌توانند آنان را به سوی پیشرفت هدایت کنند.

و امید یک نیروی متعالی، فراتر از واقعیت مادی است و نشان می‌دهد که اراده انسان قادر است از دل تاریکی، نوری به وجود آورد.

نگاه کلی، وحدت در تضادها :

 این مثنوی، فلسفه‌ای از وحدت در تضادها ارائه می‌دهد.

در دل زیبایی طبیعت، رنج انسانی موج می‌زند؛ اما همین رنج، زمینه‌ای برای شکوفایی امید و اراده می‌شود.

خلیلی، به‌گونه‌ای هنرمندانه، به ما نشان می‌دهد که جهان، با تمام تناقضاتش، دارای نوعی هماهنگی درونی است.

طبیعت، جنگ، و امید، به شکلی عمیق به یکدیگر متصل‌اند و انسان در میان این سه‌گانه، در جست‌وجوی معنا و راه نجات خویش است.

این اثر، با نگاهی فلسفی، بازتاب‌دهنده‌ی ایمان مسعود خلیلی به قدرت تحول‌آفرین دانش، هنر، و اراده انسانی است.

در نهایت، پیام خلیلی این است که حتی در سخت‌ترین شرایط، انسان می‌تواند با اتکا به خرد، عشق، و امید، به سوی آزادی و پیشرفت حرکت کند.

با مهر و ارادت

احمد محمود امپراطور

 زمستان ۱۴۰۳ خورشیدی

 

04 ژانویه
۳دیدگاه

عمریست دلـــــــم پُــــر بود از رنج زمانه 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  ۱۵  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۴  جنوری   ۲۰۲۵  میلادی – ملبورن – استرالیا

مخمس

عمریست دلـــــــم پُــــر  بود  از  رنج  زمانه 

غم بر ســـــرِ  غم  میــــزند از  غصه  جوانه

آرامــــی و آزادی شعـــــــار است و فسانه 

خرسنــــدی مگر گــــــم بنموده رهی خانه

 روز است ولی پـُـــــر شده  از  رنگ شبانه

—————————————

آفـــــــاق ز آفــــــات و  جنون  پر  شده بینی

دل در بــــــر و احســــاس مکدر  شده بینی

یــــــارانِ وفــــــــــا کیش ستمگر شده بینی

اهــــــلِ ادب و  فضل محقــــــــر شده  بینی

زاهـــــــد  ز پـیء  مرکبِ  جهل  است  روانه 

—————————————

میــــــراثِ  وطن  یکسره  بــــر  باد  فنا رفت 

از سینه ی   کوه ها  گهر و  لعل و طلا  رفت

سلطان به ســـــرِ دار شد از  شهر گدا رفت

تا گشت  نیـت  رحمت ام  از سوی خدا رفت

شرمنـــدگی را نیست دگـــــر شرم و  بهانه

—————————————

نیـــک و بد این  طایفــــه از  هـــم گله  دارد 

آتش بـــه درونِ  دل شــــان  ولــــــوله دارد

در بـــــــاورم این کینـــه به خود  قافله دارد

از مـــــا دو جهان عشق و وفـا  فاصله دارد 

از دلبــــــری  و  یــــــاری نمی بینی نشانه

—————————————

در مـــــدرسه ها حـــرفِ تهی  ناف شنیدیم

از مهتــــــر این مُلک  بســــی  لاف شنیدیم

در شــــاًن بــــدان یکسـره  اوصاف شنیدیم

سخت است گپِِ مـــــردمِ اجـــلاف شنیدیم

خوشـــــگویی نبــــاشد سخنِ بـــی ادبــانه 

—————————————

محمود چه  قـــــدری  دگـــری میکنی فریاد 

از دستِ همین طایفـــه ی خود سر و شیاد 

با دشمنِ دیــــــرین نشـــــود این  وطن آباد 

باید که فــــرو ریخت  اول  خــــانه ی   صیاد 

تا زندگی  زیبــــــــا  شود  از شعــر و  ترانه


احمد محمود امپراطور

سه شنبه ۱۰ جدی ۱۳۹۸ خورشیدی

 ۳۱ دسامبر ۲۰۱۹ ترسایی

30 دسامبر
۳دیدگاه

سفر در گذر زمان: ده سال خاطره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه  ۱۰  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۳۰  د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

سفر در گذر زمان: ده سال خاطره

از سنین نه تا نزده سالگی (۱۳۷۱ تا ۱۳۸۱ خورشیدی)، 

در روستای کنگورچی، زادگاه اجدادیم، یکی از دل‌انگیزترین و شگرف ‌ترین گوشه‌های دیارم در ولسوالی کشم ولایت بدخشان، زندگی کردم. 

این دیار که در دامنه کوه‌هایی جا گرفته بود که همچون دژهایی به آسمان می‌رسیدند، با درختانی انبوه و سرسبز که همچون دامن سبز رحمت خداوند بر دیارم سایه می‌افکندند،

 بهشتی کوچک بر دل زمین می‌ساخت. 

طبیعت زنده و ناب این منطقه با جویبارهای زلال و آب‌های شفاف که از میان سنگ‌ها جاری می‌شدند، همواره روح من را سیراب می‌کرد و در دل این آرامش و زیبایی بی‌پایان، طمأنینه‌ای عمیق و دلنشین نهفته بود.

این سرزمین نه تنها چشم‌ها را به خود جذب می‌کرد، بلکه در هر گوشه‌اش می‌توانستید لبخند طبیعت را احساس کنید،

 اما در پس این زیبایی‌ها، زندگی با سختی‌ها و تلخی‌های خود همراه بود که مرا به درک عمیق‌تری از درس‌های پنهان طبیعت می‌کشاند. 

زندگی در چنین دیاری، همچون بهار دل‌انگیز، ساده و بی‌دغدغه نمی‌گذشت.

 در کنار این همه زیبایی، مشکلاتی همچون دشواری دسترسی به منابع صحی، نارسایی‌های زیرساختی و محیطی که گاه بر این دیار سایه سنگین و سیاه می‌افکند، جزئی از حقیقت تلخ و گریز ناپذیر زندگی بودند.

اما در میان همین دشواری‌ها، به تدریج آموختم که اراده و عزم راسخ می‌تواند انسان را در برابر هر مشکل و چالش استوار و مقاوم نگه دارد. 

این‌جا بود که دریافتم ارزش واقعی زندگی نه در مادیات و آسایش‌های ظاهری، بلکه در سادگی زندگی و درک عمیق از آرامش درونی نهفته است.

 این درس‌ها نه تنها برای من به مثابه یک کودک، بلکه برای تمامی کسانی که در این دیار زندگی می‌کردند، به بخشی از فرهنگ و روحیه مشترک تبدیل شده بود.

در آن روزگار، کم‌کم با واقعیت‌های سخت زندگی روستایی سازگار شدم. 

مثلا: غذا خوردن بدون قاشق و پنجه، خوابیدن بر روی زمین بدون تختخواب، روشن کردن آتش در تنور و دیگدان، شستن بدن در جویبارهای زلال، در نبود حمام، آوردن هیزم از کوه‌های بلند، گِل تر کردن، سنگ کندن و انجام بسیاری از کارهای روزمره دیگر، جزئی از تجربه‌های سخت اما آموزنده‌ام گردید. 

در کنار این‌که مسیرهای طولانی پیاده‌روی به مکتب را پیمودم، مکاتبی که نه تنها فاقد میز و چوکی بودند، بلکه اتاق‌هایش به نام صنف درسی بود کلکین‌ و دروازه نداشت، در بهار بیشتر از آسمان خدا از سقفش آب سرازیر میشد، همه این‌ها به تجربه‌هایی سخت اما آموزنده تبدیل شدند که هنوز در خاطرم باقی است.

هرچند من از تبار خوانین و بزرگان ولسوالی کشم بودم و اجدادم تا پدرم نیز از نام‌آوران این سرزمین به شمار می‌رفتند.

اما هیچ امتیازی برای من وجود نداشت و هیچ استثنایی بر قواعد حاکم اعمال نمی‌شد.

بارکشی بر دوش مرکب، اسب‌سواری، کار در مزارع گندم، شالی و جواری، چرانیدن مواشی، شکار، ماهی‌گیری و دیگر کارهای دهقانی و باغداری، همگی بخش‌های جدایی‌ناپذیر از زندگی من در دیار کنگورچی بودند. 

همچنان پنج ساعت از شب را برای تامین امنیت اسلحه بر دست در باغ و حویلی به پاسداری و گشت‌زنی می‌پرداختم.

این کارها، که هرکدام با تلاش و سختی‌های خاص خود همراه بودند، به تدریج تجربیاتی گرانبها در ذهن من نقش بستند که به طور غیرمستقیم مرا برای رویارویی با چالش‌های آینده آماده می‌ساختند.

زندگی در آن دیار به من آموخت که در برابر مشکلات، باید روح خود را در برابر سختی‌های جهان مقاوم ساخت و در عین حال از هر لحظه زندگی لذت برد. 

با وجود تمامی دشواری‌ها، چیزی که همیشه در خاطر دارم، این است که در میان تمامی فراز و فرودهای زندگی، آرامش روحی و سلامت درونی‌ام را حفظ می‌کردیم.

مردم روستا، با امید و انرژی و نگاهی مثبت به زندگی، به پیش می‌رفتند و این انرژی در دل طبیعت بکر و فضای آرام آن دیار ریشه داشت. 

درست است که بارها با بیماری‌ها و رنج‌های مختلف روبه‌رو شدم و شرایط سخت را تحمل کردم، اما همیشه در کمال آرامش روحی و درونی بودم.

 

باور کنید که در آن روزها، زمانی که با سختی‌های فراوان و دردهای گوناگون دست و پنجه نرم می‌کردم، هرگاه که از شدت خستگی ناتوان می‌شدم، در دل طبیعت و میان سکوت بی‌پایان آن، آرام‌ترین خواب را به چشم می‌زدم و پس از بیدار شدن، هیچ اثری از خستگی در وجودم نمی‌یافتم.

 این آرامش، نه تنها جسم مرا شفا می‌بخشید، بلکه روح من نیز از آن بهره‌مند می‌شد و در برابر مشکلات و دشواری‌ها، مقاوم‌تر از پیش می‌گشتم.

اما هنگامی که پس از ده سال به شهر کابل بازگشتم، با تمام امکانات و راحتی‌های زندگی شهری، هیچ‌گاه نتوانستم آن آرامش حقیقی و عمیقی را که در دل طبیعت و میان سادگی زندگی روستایی یافته بودم، در شهر تجربه کنم.

 این آرامش که ریشه در سادگی و بی‌پیرایگی داشت، هیچگاه با هیچ‌یک از راحتی‌های دنیای مدرن قابل قیاس نبود.

در هیاهوی زندگی شهری، در کنار تمامی تسهیلات رفاهی و امکانات مادی، چیزی گم شده بود که در قریه کنگورچی، در دل طبیعت بکر و سادگی زندگی روستایی، وجود داشت:

 آرامشی حقیقی و درونی که تنها در نزدیکی کوه‌ها و جویبارهای جاری می‌توان آن را یافت.

در دل همان سکوتی که در کنار کوه‌ها و در میان طبیعت تجربه کرده بودم، نوعی روحیه و حس درونی نهفته بود که در میان دغدغه‌ها و فشارهای زندگی شهری، به سختی می‌توان بدان دست یافت.

 این آرامش، همچنان گمشده‌ای بود که دلم پیوسته برای آن تنگ است؛ آرامشی که در سادگی زندگی، هم‌نشینی با طبیعت و حتی در دل سختی‌ها و رنج‌ها یافت می‌شود.

این تجربیات که سال‌ها از وقوعشان می‌گذرد، همواره در دل و ذهنم جاری است و هرگاه به یاد آن روزها می‌افتم، یاد آن آرامش دل‌انگیز و ناب نیز در من زنده می‌شود. 

در میان این خاطرات، هیچ‌چیز بیشتر از برخورد نیکو و مهربانانه مردم ولسوالی کشم در ذهنم حک نمی‌شود. 

آنان با دلگرمی و محبت بی‌پایان خود، همواره پذیرای ما بودند و مهمان‌نوازی‌شان چنان دلنشین بود که هرگز از یاد نخواهم برد. مردم این دیار با سادگی و بی‌ادعایی زندگی می‌کردند، و در همین سادگی، درس بزرگی از انسانیت به من آموختند.

این کلمات، همچون قطرات ریز و پراکنده‌ای از ده سال زندگی‌ام بودند که بر صفحات این کاغذ نقش بستند تا یادگاری از آنچه بود و آنچه در دل طبیعت و در گذر زمان شگرف به یاد دارم. 

شاید این نوشتار در نگاه نخست تنها مجموعه‌ای از خاطرات ساده به نظر برسد، اما در عمق خود، هر کلمه و هر جمله حامل درس‌ها و تجربیات پرمغز است که به شکل ناخودآگاه در دل و روح من شکل گرفت.

به‌راستی که هر لحظه این سفر پر فراز و نشیب، همچون گنجینه‌ای ارزشمند است که در طول زمان جمع‌آوری شده است. این ده سال، نه تنها گذر زمان، بلکه نقطه‌ای عطف در شکل‌گیری شخصیت و باورهای من بوده‌اند؛ باورهایی که نه در کتاب‌ها، بلکه در میان گل‌های وحشی، درختان سر به فلک کشیده، مزارع سبز و در دل کوه‌ها و جویبارهای شفاف و دلنواز آموخته شدند.

باید بگویم که، رسالت ما نویسندگان، هنرمندان، اندیشمندان و فعالان جامعه، آن است که از طریق آثار خود، افکار عمومی را بیدار کرده و آنان را به سوی نیکی، صلح و پیشرفت هدایت کنیم.

 با همت و تلاش جمعی، می‌توانیم دنیای بهتری بسازیم، جایی که در آن عدالت، مهربانی و محبت حاکم باشد.

در پایان، با نهایت سپاس و قدردانی از همه کسانی که در هر عرصه‌ای و در هر گوشه‌ای از زندگی، یار و همراه من بوده‌اند؛ آنان که با همدلی، حمایت، و راهنمایی‌های بی‌دریغ خود زمینه پویایی، رشد، و پیشرفت مرا فراهم ساختند و گام‌های مرا در مسیر زندگی استوارتر کردند.

———-

با مهر و ارادت

نویسنده: احمد محمود امپراطور

زمستان ۱۴۰۳ خورشیدی

 

28 دسامبر
۳دیدگاه

آخرین ورق . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  ۸  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۲۸ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

آخرین ورق . . .

خدا نکرده اگــــــر  دل  به  غــــــم  دچار  افتد

هـــــــزار   دغدغــــــه  بر  دوشِ  روزگار  افتد

به سیـــر و گشتِ جهــان هم نمیشود درمان

دلِ که  در تپشِ  غصــــــــه ی  نگــــــار   افتد

به ناتوانی خود گریــــه ســـــر دهــد عاشق

بجای یـــــار دو چشمش به  عکسِ یــار افتد

مجـــــالِ راحتی دیـــــگر نمی شـــود پیـــدا

میـــــــانِ بستــــرِ خوابی  که نیشِ خار افتد

دگـــــر ز  باغ  رود  آبـــروی  سیب  و  گــلاب

که از لبـــــاسِ چمن لالــــه از شمــــار افتد

نشانـــــــه های زمستان و ختـــم پائیز  است

که آخــــــرین ورق از  دفتـــــرِ چنـــــار  افتد

گهی به روی سریر و   گهی  به روی حصیر

بلنـــــد و پستِ چه بیبــاک  و ناگــــوار افتد

عنـــــــان ز دست رود مدعــــی شود حاکـم

بـدان محیط که  از قـــاید اش وقـــــار  افتد

زمــــانی میشـــود حَلَال مشـــــکلات تهی

زمــــانی است که کـارت به نـــــابکار  افتد

عزیز کرده ای  یـــــزدان عزیز  خواهـد شد

به پیش نابکسان گــــرچه خوار و  زار افتد

اگر که پیــــر خرد لطف خود  کنــد  محمود

به هــــر کـــلامِ تو عنقـــادِ اعتبـــــــار افتد

احمد محمود امپراطور

شنبه ۰۷ جدی ۱۳۹۸ خورشیدی

برابر به ۲۸ دسمبر ۲۰۱۹ ترسایی