۲۴ ساعت

30 دسامبر
۳دیدگاه

سفر در گذر زمان: ده سال خاطره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه  ۱۰  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۳۰  د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

سفر در گذر زمان: ده سال خاطره

از سنین نه تا نزده سالگی (۱۳۷۱ تا ۱۳۸۱ خورشیدی)، 

در روستای کنگورچی، زادگاه اجدادیم، یکی از دل‌انگیزترین و شگرف ‌ترین گوشه‌های دیارم در ولسوالی کشم ولایت بدخشان، زندگی کردم. 

این دیار که در دامنه کوه‌هایی جا گرفته بود که همچون دژهایی به آسمان می‌رسیدند، با درختانی انبوه و سرسبز که همچون دامن سبز رحمت خداوند بر دیارم سایه می‌افکندند،

 بهشتی کوچک بر دل زمین می‌ساخت. 

طبیعت زنده و ناب این منطقه با جویبارهای زلال و آب‌های شفاف که از میان سنگ‌ها جاری می‌شدند، همواره روح من را سیراب می‌کرد و در دل این آرامش و زیبایی بی‌پایان، طمأنینه‌ای عمیق و دلنشین نهفته بود.

این سرزمین نه تنها چشم‌ها را به خود جذب می‌کرد، بلکه در هر گوشه‌اش می‌توانستید لبخند طبیعت را احساس کنید،

 اما در پس این زیبایی‌ها، زندگی با سختی‌ها و تلخی‌های خود همراه بود که مرا به درک عمیق‌تری از درس‌های پنهان طبیعت می‌کشاند. 

زندگی در چنین دیاری، همچون بهار دل‌انگیز، ساده و بی‌دغدغه نمی‌گذشت.

 در کنار این همه زیبایی، مشکلاتی همچون دشواری دسترسی به منابع صحی، نارسایی‌های زیرساختی و محیطی که گاه بر این دیار سایه سنگین و سیاه می‌افکند، جزئی از حقیقت تلخ و گریز ناپذیر زندگی بودند.

اما در میان همین دشواری‌ها، به تدریج آموختم که اراده و عزم راسخ می‌تواند انسان را در برابر هر مشکل و چالش استوار و مقاوم نگه دارد. 

این‌جا بود که دریافتم ارزش واقعی زندگی نه در مادیات و آسایش‌های ظاهری، بلکه در سادگی زندگی و درک عمیق از آرامش درونی نهفته است.

 این درس‌ها نه تنها برای من به مثابه یک کودک، بلکه برای تمامی کسانی که در این دیار زندگی می‌کردند، به بخشی از فرهنگ و روحیه مشترک تبدیل شده بود.

در آن روزگار، کم‌کم با واقعیت‌های سخت زندگی روستایی سازگار شدم. 

مثلا: غذا خوردن بدون قاشق و پنجه، خوابیدن بر روی زمین بدون تختخواب، روشن کردن آتش در تنور و دیگدان، شستن بدن در جویبارهای زلال، در نبود حمام، آوردن هیزم از کوه‌های بلند، گِل تر کردن، سنگ کندن و انجام بسیاری از کارهای روزمره دیگر، جزئی از تجربه‌های سخت اما آموزنده‌ام گردید. 

در کنار این‌که مسیرهای طولانی پیاده‌روی به مکتب را پیمودم، مکاتبی که نه تنها فاقد میز و چوکی بودند، بلکه اتاق‌هایش به نام صنف درسی بود کلکین‌ و دروازه نداشت، در بهار بیشتر از آسمان خدا از سقفش آب سرازیر میشد، همه این‌ها به تجربه‌هایی سخت اما آموزنده تبدیل شدند که هنوز در خاطرم باقی است.

هرچند من از تبار خوانین و بزرگان ولسوالی کشم بودم و اجدادم تا پدرم نیز از نام‌آوران این سرزمین به شمار می‌رفتند.

اما هیچ امتیازی برای من وجود نداشت و هیچ استثنایی بر قواعد حاکم اعمال نمی‌شد.

بارکشی بر دوش مرکب، اسب‌سواری، کار در مزارع گندم، شالی و جواری، چرانیدن مواشی، شکار، ماهی‌گیری و دیگر کارهای دهقانی و باغداری، همگی بخش‌های جدایی‌ناپذیر از زندگی من در دیار کنگورچی بودند. 

همچنان پنج ساعت از شب را برای تامین امنیت اسلحه بر دست در باغ و حویلی به پاسداری و گشت‌زنی می‌پرداختم.

این کارها، که هرکدام با تلاش و سختی‌های خاص خود همراه بودند، به تدریج تجربیاتی گرانبها در ذهن من نقش بستند که به طور غیرمستقیم مرا برای رویارویی با چالش‌های آینده آماده می‌ساختند.

زندگی در آن دیار به من آموخت که در برابر مشکلات، باید روح خود را در برابر سختی‌های جهان مقاوم ساخت و در عین حال از هر لحظه زندگی لذت برد. 

با وجود تمامی دشواری‌ها، چیزی که همیشه در خاطر دارم، این است که در میان تمامی فراز و فرودهای زندگی، آرامش روحی و سلامت درونی‌ام را حفظ می‌کردیم.

مردم روستا، با امید و انرژی و نگاهی مثبت به زندگی، به پیش می‌رفتند و این انرژی در دل طبیعت بکر و فضای آرام آن دیار ریشه داشت. 

درست است که بارها با بیماری‌ها و رنج‌های مختلف روبه‌رو شدم و شرایط سخت را تحمل کردم، اما همیشه در کمال آرامش روحی و درونی بودم.

 

باور کنید که در آن روزها، زمانی که با سختی‌های فراوان و دردهای گوناگون دست و پنجه نرم می‌کردم، هرگاه که از شدت خستگی ناتوان می‌شدم، در دل طبیعت و میان سکوت بی‌پایان آن، آرام‌ترین خواب را به چشم می‌زدم و پس از بیدار شدن، هیچ اثری از خستگی در وجودم نمی‌یافتم.

 این آرامش، نه تنها جسم مرا شفا می‌بخشید، بلکه روح من نیز از آن بهره‌مند می‌شد و در برابر مشکلات و دشواری‌ها، مقاوم‌تر از پیش می‌گشتم.

اما هنگامی که پس از ده سال به شهر کابل بازگشتم، با تمام امکانات و راحتی‌های زندگی شهری، هیچ‌گاه نتوانستم آن آرامش حقیقی و عمیقی را که در دل طبیعت و میان سادگی زندگی روستایی یافته بودم، در شهر تجربه کنم.

 این آرامش که ریشه در سادگی و بی‌پیرایگی داشت، هیچگاه با هیچ‌یک از راحتی‌های دنیای مدرن قابل قیاس نبود.

در هیاهوی زندگی شهری، در کنار تمامی تسهیلات رفاهی و امکانات مادی، چیزی گم شده بود که در قریه کنگورچی، در دل طبیعت بکر و سادگی زندگی روستایی، وجود داشت:

 آرامشی حقیقی و درونی که تنها در نزدیکی کوه‌ها و جویبارهای جاری می‌توان آن را یافت.

در دل همان سکوتی که در کنار کوه‌ها و در میان طبیعت تجربه کرده بودم، نوعی روحیه و حس درونی نهفته بود که در میان دغدغه‌ها و فشارهای زندگی شهری، به سختی می‌توان بدان دست یافت.

 این آرامش، همچنان گمشده‌ای بود که دلم پیوسته برای آن تنگ است؛ آرامشی که در سادگی زندگی، هم‌نشینی با طبیعت و حتی در دل سختی‌ها و رنج‌ها یافت می‌شود.

این تجربیات که سال‌ها از وقوعشان می‌گذرد، همواره در دل و ذهنم جاری است و هرگاه به یاد آن روزها می‌افتم، یاد آن آرامش دل‌انگیز و ناب نیز در من زنده می‌شود. 

در میان این خاطرات، هیچ‌چیز بیشتر از برخورد نیکو و مهربانانه مردم ولسوالی کشم در ذهنم حک نمی‌شود. 

آنان با دلگرمی و محبت بی‌پایان خود، همواره پذیرای ما بودند و مهمان‌نوازی‌شان چنان دلنشین بود که هرگز از یاد نخواهم برد. مردم این دیار با سادگی و بی‌ادعایی زندگی می‌کردند، و در همین سادگی، درس بزرگی از انسانیت به من آموختند.

این کلمات، همچون قطرات ریز و پراکنده‌ای از ده سال زندگی‌ام بودند که بر صفحات این کاغذ نقش بستند تا یادگاری از آنچه بود و آنچه در دل طبیعت و در گذر زمان شگرف به یاد دارم. 

شاید این نوشتار در نگاه نخست تنها مجموعه‌ای از خاطرات ساده به نظر برسد، اما در عمق خود، هر کلمه و هر جمله حامل درس‌ها و تجربیات پرمغز است که به شکل ناخودآگاه در دل و روح من شکل گرفت.

به‌راستی که هر لحظه این سفر پر فراز و نشیب، همچون گنجینه‌ای ارزشمند است که در طول زمان جمع‌آوری شده است. این ده سال، نه تنها گذر زمان، بلکه نقطه‌ای عطف در شکل‌گیری شخصیت و باورهای من بوده‌اند؛ باورهایی که نه در کتاب‌ها، بلکه در میان گل‌های وحشی، درختان سر به فلک کشیده، مزارع سبز و در دل کوه‌ها و جویبارهای شفاف و دلنواز آموخته شدند.

باید بگویم که، رسالت ما نویسندگان، هنرمندان، اندیشمندان و فعالان جامعه، آن است که از طریق آثار خود، افکار عمومی را بیدار کرده و آنان را به سوی نیکی، صلح و پیشرفت هدایت کنیم.

 با همت و تلاش جمعی، می‌توانیم دنیای بهتری بسازیم، جایی که در آن عدالت، مهربانی و محبت حاکم باشد.

در پایان، با نهایت سپاس و قدردانی از همه کسانی که در هر عرصه‌ای و در هر گوشه‌ای از زندگی، یار و همراه من بوده‌اند؛ آنان که با همدلی، حمایت، و راهنمایی‌های بی‌دریغ خود زمینه پویایی، رشد، و پیشرفت مرا فراهم ساختند و گام‌های مرا در مسیر زندگی استوارتر کردند.

———-

با مهر و ارادت

نویسنده: احمد محمود امپراطور

زمستان ۱۴۰۳ خورشیدی

 

28 دسامبر
۳دیدگاه

آخرین ورق . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  ۸  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۲۸ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

آخرین ورق . . .

خدا نکرده اگــــــر  دل  به  غــــــم  دچار  افتد

هـــــــزار   دغدغــــــه  بر  دوشِ  روزگار  افتد

به سیـــر و گشتِ جهــان هم نمیشود درمان

دلِ که  در تپشِ  غصــــــــه ی  نگــــــار   افتد

به ناتوانی خود گریــــه ســـــر دهــد عاشق

بجای یـــــار دو چشمش به  عکسِ یــار افتد

مجـــــالِ راحتی دیـــــگر نمی شـــود پیـــدا

میـــــــانِ بستــــرِ خوابی  که نیشِ خار افتد

دگـــــر ز  باغ  رود  آبـــروی  سیب  و  گــلاب

که از لبـــــاسِ چمن لالــــه از شمــــار افتد

نشانـــــــه های زمستان و ختـــم پائیز  است

که آخــــــرین ورق از  دفتـــــرِ چنـــــار  افتد

گهی به روی سریر و   گهی  به روی حصیر

بلنـــــد و پستِ چه بیبــاک  و ناگــــوار افتد

عنـــــــان ز دست رود مدعــــی شود حاکـم

بـدان محیط که  از قـــاید اش وقـــــار  افتد

زمــــانی میشـــود حَلَال مشـــــکلات تهی

زمــــانی است که کـارت به نـــــابکار  افتد

عزیز کرده ای  یـــــزدان عزیز  خواهـد شد

به پیش نابکسان گــــرچه خوار و  زار افتد

اگر که پیــــر خرد لطف خود  کنــد  محمود

به هــــر کـــلامِ تو عنقـــادِ اعتبـــــــار افتد

احمد محمود امپراطور

شنبه ۰۷ جدی ۱۳۹۸ خورشیدی

برابر به ۲۸ دسمبر ۲۰۱۹ ترسایی

23 دسامبر
۶دیدگاه

شام این غصه های سحر دارد

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  ۲   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۲۲ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

شام این غصه های سحر دارد

از  دلِ  ما  کسی  خبر  دارد 

که غم و دردی  بیشتر  دارد

شهدِ این زندگی سم آلود است

کسی داند که او شکر دارد 

جز خدا هر‌ که را  بود  دلدار 

آسمانم به  خود   قمر  دارد 

است دنیایی دون دنی پرور

آدم است آنکه سیم و زر دارد

در به در هر کجا  بود بسیار 

دوستی کن به آنکه در دارد 

نسخه های طبیب بی اثر است

عاشقی  داروی   دگر  دارد

پول و زر می‌رود به  باد فنا

خوش به حالیکه او هنر دارد

یارِ من  هست  یار بی پروا 

جای   دلدادگی   تبر   دارد 

دوستان زبانی دوست مگو 

روزِ بد بر تو  گوش  کر دارد

سگِ دیوانه میشود ز غرور 

پشتِ سر هر که پاده خر دارد

حذر از کرگسان زشت نهاد 

مارِ اندیشه شان دو سر دارد  

هر که یوسف نمیشود به جهان 

پسر   نوح   هم    پدر   دارد 

خیر از  چشم  عالم افتادیم

خالق کل  به  ما  نظر  دارد

هیچ  چیزی  نمانده پا بر جا 

شامِ این غصه ها سحر دارد 

خورده محمود زخمه‌ ای مژگان 

زان  سبب  دیدگان  تر دارد 

————————————–

یکشنبه ۲۶ قوس ۱۴۰۲ خورشیدی 

۱۷ دسامبر ۲۰۲۳ 

احمد محمود امپراطور

21 دسامبر
۳دیدگاه

پارچه مخمس یلدایی 

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  ۱   جدی  ( دی ) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۲۱ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

پارچه مخمس یلدایی 

امشب از گلشنِ روی تو مسیحا دارم 

موجِ  از  غلغله  در این  دل شیدا دارم

 به  جمالِ تو  من از  دور  تماشا  دارم

عطرِ فردوسِ برین نرگسِ  شهلا دارم

شبِ   یلدا   دارم    شبِ    یلدا   دارم

———————————–

جامِ لبریزِ می و  سرخی  رخسار نگار 

گلشنِ شعر و سخن از لبِ پر باده یار 

 به  زبانم  برسد  شربتِ  انگور و  انار

به کنارم که تو باشی همه  دنیا دارم  

 شبِ    یلدا    دارم   شبِ  یلدا   دارم

 ———————————

دستِ خود را تو بدستم بده و  دستم گیر 

است ویرانه دلم لطفِ   نما کن تعمیر 

 مرغِ خونین دلم در قفس اش  مانده اسیر 

فرصتِ است که من محشرِ بر پا دارم

شبِ   یلدا  دارم    شبِ    یلدا   دارم 

———————————

جانِ من عاشقی فرمانِ خدا میخواهد

سرِ تسلیم و دلی گشته فنا میخواهد 

سوی آیینه نگاه  کردن  حیا میخواهد 

من تو را  دارم و  پر واز  به پهنا دارم 

شبِ  یلدا   دارم   شبِ    یلدا   دارم

———————————

ز زمین تا به سما رنگِ حقیقت می بین

جامه ی تازه عروسانِ طبیعت می بین 

یک شبِ را چه شود آی غنیمت می بین 

تو   بیا  رختِ   سفیدِ   تو   تمنا دارم 

شبِ   یلدا   دارم   شبِ   یلدا   دارم 

———————————

بدر   بارگه ات     رفته     تقلا   کردم 

آتش و شمع و شرابِ تو محیا کردم 

عشقِ خود با سخنِ ساده هویدا کردم 

طبعِ سرشار و خورشانِ  چو دریا دارم 

شبِ یلدا   دارم   شبِ    یلدا   دارم

———————————-

تو به محمود بیا قصه ای   یلدایی  کن 

عطرِ گیسو بفشان جلوه ی رعنایی کن

ترکِ آشفتگی  و  اینهمه تنهایی کن 

که بدونِ  تو  گرفتاری   سرما   دارم 

شبِ    یلدا   دارم   شبِ   یلدا  دارم

——————————- 

شب یلدا دارم، شبی که تاریکی‌اش نه به سنگینی شب، 

که به لطافت دلتنگی معشوق است 

و گرمای حضور عزیزانش سرمای زمستان را 

چون آغوشی عاشقانه از یاد می‌برد. 

شبی دارم که قصه‌هایش در گوش زمان، 

همچون نجواهای عشق زمزمه می‌شوند و شعرهایش از دل‌های عاشق جاری می‌گردند.

 

شب یلدا دارم، که انارهای سرخ چون بوسه‌های پرحرارت می‌درخشند

 و تربوزها طعم لبخندهای گرم تابستانی را به سردی زمستان هدیه می‌دهند.

 این شب، نه تنها طولانی‌ترین شب سال، بلکه جشنی است

 که در آن تاریکی همچون معشوقی سر به گریبان، به روشنایی امید دل می‌بازد.

 

شب یلدا دارم، که هر لحظه‌اش فرصتی است برای هم‌آغوشی عشق و مهر، برای بازگویی قصه‌هایی که عطر دلداگی دارند 

و برای بافتن خاطراتی که تا ابد در قاب دل باقی می‌مانند.

 

شب یلدا دارم، که در تاریکی‌اش، شعله‌های عاشقانه‌ای 

از جنس عشق و امید افروخته می‌شود. 

شبی که با هر ثانیه‌اش، طلوع سپیده‌دم نزدیک‌تر می‌شود،

 یادآور آن‌که هیچ جدایی‌ای ابدی نیست و پیوندها همواره در راه‌اند.

 

شب یلدا دارم، شبی که درازای آن را نه با ساعت،

 که با تپش‌های قلب‌هایی می‌شمارم که در آغوش عشق و همدلی می‌تپند.

شاعر و‌ نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

 

 

20 دسامبر
۱ دیدگاه

یلدا شب من  شبت مبارک  باشد

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  ۳۰ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۲۰ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یلدا شب من  شبت مبارک  باشد

آسایش   و  کوکبت  مبارک  باشد 

جمع به نمودی دور خود خوبان را

این قدرت و منصبت مبارک  باشد 

امپراطور

 

شب چله، این آیین دیرینه و گنجینه‌ای گران‌ سنگ نیاکان، افسانه‌ای است جاودان که از دل سردی و  تاریکی، فروغ مهر و عشق را بر قلب‌ها می‌تاباند.

 شبی که در تاریکی‌اش، فانوس حکمت روشن می‌شود و قصه‌ها و افسانه‌ها، همچون زمزمه‌هایی از ژرفای تاریخ، جان را نوازش می‌دهند. 

این شب، نه صرفاً لحظاتی برای گذر از سرمای زمستان، بلکه فرصتی است برای سفری به سوی روشنای اصالت و معنویت، که در تار و پود فرهنگ ما ریشه دارد.

 

هرچند در سرزمین من افغانستان، ردپایی از آن باقی مانده است،  اما در ذرات خاک این دیار، هنوز عطر شب یلدا جاری است.

هنوز می‌توان گرمای شعله‌های آتشدان‌های کهن، طنین قصه‌های آموزنده و مهرآمیز پدربزرگان و مادربزرگان، و زمزمه‌های عاشقانه را در اعماق خاطرات احساس کرد. 

این شب، پیام‌آور عشقی است که نسل‌ها را در رشته‌های ابریشمی محبت و همبستگی به هم پیوند زده و چراغ خرد را در تاریک ‌ترین لحظات روشن نگاه داشته است.

 

شب چله، حدیثی است از شکوه و زیبایی؛ سرودی که با واژگان شعر و نغمه‌های فرهنگ اصیل در آمیخته و در هر صفحه‌ ای تاریخ، نقوش زرینی از محبت و اندیشه‌های ژرف نیاکان را به یادگار گذاشته است.

این شب، فرصتی است تا در گرمای عشق و طنین دلنشین خاطرات، ارزش‌های دیرین و جاودان این میراث گران‌بها را دوباره معنا کنیم.

چله، نه فقط شبی در تقویم، بلکه نمادی است از جاودانگی، پیوند انسان با طبیعت، و راز زیبایی ازلی که باید در قلب‌ها و فرهنگمان زنده و پایدار بماند.

با مهر و ارادت 

احمد محمود امپراطور

 

 

18 دسامبر
۴دیدگاه

رسالت انسان؛ فراتر از نیازهای جسمانی!

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه   ۲۸ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۱۸ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

انسان موجودی فراتر از نیازهای جسمانی و مشغله‌های روزمرگی است.

او حامل رسالتی الهی و مأموریتی انسانی است 

که وجود او را معنادار و حضورش را هدفمند می‌سازد.

 

خداوند، انسان را با تمام پیچیدگی‌های وجودش، برای مأموریتی ویژه در زمانی مشخص و مکانی معین آفریده است.

این مأموریت، نه‌تنها برای بقای فیزیکی او، بلکه برای تعالی روح، ذهن و ایجاد تغییر و تأثیرگذاری در جهان طراحی شده است.

 

زندگی انسان، تنها برای خوردن، نوشیدن و خوابیدن نیست. این‌ها صرفاً ابزارهایی برای بقای جسم‌ اند.

اما روح انسان به تغذیه‌ای عمیق‌تر نیاز دارد؛ 

تغذیه‌ای از جنس معنا، تجربه و آگاهی.

همان‌طور که خوراک جسمی برای ادامه حیات ضروری است، خوراک روحی و فکری نیز برای رشد و تکامل ضرورت دارد.

 

رشد روح و ذهن زمانی حاصل می‌شود که انسان درک کند هر لحظه از زندگی‌اش فرصتی برای تحقق مأموریت الهی اوست. این مأموریت فراتر از کارهای روزمره و دغدغه‌های زودگذر، 

به معنا و هدفی برتر اشاره دارد

که زندگی را از سطحی‌نگری رها کرده و به سوی عمق‌نگری سوق می‌دهد.

 

یکی از مهم‌ترین ابزارهای تحقق این مأموریت، نوشتن است. نوشتن فرایندی است که انسان را قادر می‌سازد افکار، احساسات و تجربیات خود را با نظم و هدفمندی ثبت کند.

این عمل، نه‌تنها نوعی خودشناسی عمیق است، بلکه مسیری است میان انسان و دیگران،

 میان گذشته و آینده، و میان فرد و جامعه.

 

هر انسانی، با خاطرات، تجارب و دیدگاه‌های منحصربه‌فرد خود، دنیایی از حکمت و دانایی را در دل دارد.

نوشتن، این حکمت را به میراثی تبدیل می‌کند

که می‌تواند الهام‌بخش دیگران باشد.

هر آنچه انسان در مسیر زندگی خود می‌آموزد، نوری است که می‌تواند راه دیگران را روشن کند.

تجارب تلخ و شیرین، اندیشه‌های عمیق و احساسات ژرف، هرکدام گنجینه ‌ای هستند که اگر به نگارش درآیند،

نه‌تنها انسان را به شناخت خود نزدیک ‌تر می‌کنند،

بلکه جامعه را نیز از این گنجینه بهره‌مند می‌سازند.

 

علاوه بر این، نوشتن به انسان کمک می‌کند

تا به جهان‌بینی جامع‌تری دست یابد.

زمانی که افکار و احساسات خود را به کلمات تبدیل می‌کنیم،

به نظمی می‌رسیم که پیش‌تر شاید در ذهن ما وجود نداشت. 

این نظم، ابزاری است برای درک بهتر جهان، شناخت عمیق‌ تر خویشتن و الهام ‌بخشی به دیگران.

 

نوشتن، زبان گفت‌وگوی انسان با خدا، با خویشتن و با دیگران است.

وقتی می‌نویسیم، فرصتی می‌یابیم تا از خود بپرسیم:

چرا در این دنیا هستیم؟

چه نقشی در این جهان بزرگ ایفا می‌کنیم؟

پاسخ به این پرسش‌ها، انسان را به رسالت الهی‌اش نزدیک ‌تر کرده و او را در مسیر تکامل روحانی و فکری قرار می‌دهد.

 

اگر تصور کنیم که آفرینش ما در این جهان صرفاً برای پرداختن به مادیات و بقای فیزیکی است،

دچار خطایی عمیق شده‌ایم.

این طرز فکر، زندگی را به مجموعه‌ای از کارکردهای سطحی و زودگذر محدود می‌کند.

در چنین حالتی، با مرگ ما، دفتر زندگی‌مان برای همیشه بسته می‌شود.

آنچه بوده‌ایم، چه خوب و چه بد، تنها به عصر و زمانه خودمان محدود خواهد ماند.

این همان خاموشی محض است که هیچ اثری از ما برای آیندگان باقی نمی‌گذارد و گویا هرگز در این جهان نبوده‌ایم.

 

پس، بیایید فراتر از مادیات و نیازهای جسمانی بنگریم و زندگی را فرصتی برای به‌جا گذاشتن اثری ماندگار بدانیم.

بنویسیم از آنچه در دل و ذهن‌مان جاری است؛

از آرزوها، شکست‌ها، امیدها و باورها.

هر کلمه‌ای که بر صفحه می‌آوریم، گامی است به سوی جاودانگی.

 

هر جمله‌ای که می‌نگاریم، نقطه‌ای است از مأموریت ما در این جهان.

این عمل، نه‌تنها برای خودمان سودمند است، بلکه هدیه‌ای است برای جهانی که به اندیشه‌ها و تجربیات ما نیاز دارد.

این‌گونه، رسالت الهی‌مان را به انجام می‌رسانیم و اثری ماندگار از خود بر جای می‌گذاریم.

 

هرچه می‌نویسیم، در کنار رسالت الهی‌مان، گویی فرزندان معنوی خویش را نیز می‌آفرینیم؛

فرزندانی که اندیشه و کلمات ما را برای نسل‌های آینده به ارمغان می‌برند و چراغی برای آنان خواهند بود.

 

به امید روشنی افکار و تعالی اندیشه‌ها،

که چراغ راه انسانیت و خلاقیت‌ اند.

نویسنده:

 احمد محمود امپراطور

 Ahmad Mahmood Imperator 

۱۴۰۳خورشیدی

 

15 دسامبر
۳دیدگاه

منشورِ عشق

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  ۲۵ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۱۵ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

منشورِ عشق

آرزومندم روزی

در کوچه‌ای خلوت و آرام

زیر سایه‌ درختان پاییزی

در مسیری که باغچه‌های پر از عطر خاک نم‌زده‌اش

آرامش دل و روان را به جان می‌سپارد

قدم بردارم.

 

باغچه‌هایی که برگ‌های ملونش

در دل خود داستان‌های ناتمام فراق

و دردهای گذشته را به دوش می‌کشد

و بادهای نرم و وقفه‌ای

نغمه‌های پنهانی از عشق را

در سکوت آن کوچه می‌خوانند.

 

همان کوچه‌ای که انتهایش

به جنگلی از خیال و شیدایی می‌رسد

جایی که دریاچه‌هایی پر از ماهیان رنگین دارد

و قوهای زیبای عشق

با منظره‌ای دل‌نشین

در دل آب‌ها زمردین شناورند.

 

جایی که نور خورشید

از میان شاخه‌های درهم تنیده درختان نیمه‌ عریان

گرمایی مهرآمیز و دلپذیر می‌افشاند.

 

در چنین لحظه‌ای،

در چنین مکان زیبایی،

آرزو دارم که تو را بیابم.

زمانی که نگاهت در اعماق وجودم

شعله‌ور می‌شود و اندام بلورینت

تشنگی روحم را سیراب می‌کند.

 

در آن کوچه که هر برگ فرو افتاده‌اش

ضربانی از قلب بی‌قرارم است

دستت را بگیرم و در سکوت و آرامش

آن فضا متعالی،

به نوازش نسیمی که حلقه‌های گیسوانت را

پریشان می‌کند

و هر رشته‌اش را به رشته‌ جانم گره می‌زند

نزدیک‌تر شوم.

 

رایحه وجودت را استشمام کنم،

دستانم را به دور کمرت حلقه زنم

و نفس‌هایت که شبیه نغمه‌ای در باد می‌رقصد

را به ذهنم می‌سپارم.

 

لاله‌ای گوش و غبغب گلابگونت را

به لبانم آرام لمس می‌کنم.

 

به نگاهی رازآلودت خیره می‌شوم

و منشور عشق را در امواج احساس

قشنگی زنانگیت از بر می‌کنم.

 

لحظه‌ای که در میان درختان،

دور از نگاه جهان،

گرمای تنت در آغوشم جاری می‌شود

و زمان، به احترام این عشق بی‌همتا،

از حرکت باز می‌ماند.

 

در آن لحظات ناب،

تمامی هستی به هم می‌آید

و هرآنچه که حقیقت عشق است

از دل دریای رغبت به گنجینه صدف آب‌دار

و زلال مروارید می‌ریزد.

 

و بقا هستی به بهار دیگر

نجوای عاشقانه سر می‌دهد.

 

و من ایمان دارم

هر آرزویی که عشق، طلیعه‌دار آن باشد،

تحقق می‌یابد.

نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

 Ahmad Mahmood Imperator 

پاییز ۱۴۰۳خورشیدی 

13 دسامبر
۳دیدگاه

سیاست !

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  ۲۳ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – ۱۳ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

سیاست !

این پیچیده‌ترین گستره‌ی بشری، همچون آیینه‌ی است

 که تمام نیکی‌ها و کاستی‌های انسان را آشکار می‌سازد.

 میدانی که در آن عقلانیت گاه به کناری رانده می‌شود

 و جای خود را به جاه‌طلبی و سودای قدرت می‌بخشد.

 سیاست همچون جریانی متغیر است 

که هر دم مسیر تازه‌ی می‌پیماید؛ 

گاهی آرام و دل‌نواز، گاهی پرتلاطم و بی‌رحم.

در این بازی حیرت‌انگیز، حقیقت می‌تواند 

چهره‌ی غیر واقعی به خود گیرد و دروغ به‌سان راستی

 بی‌چون‌ و چرا پذیرفته شود.

 نمایشی که در آن بازیگران، چهره واقعی خود را 

پشت نقاب‌ها پنهان می‌کنند و واقعیت، 

گاه قربانی منافع پیچیده و مبهم می‌گردد.

سیاست با تمامی پارادوکس‌های خود، توانایی زنده کردن

 امیدها و در عین حال به جای گذاشتن

 زخم‌های عمیق بر پیکر جامعه را دارد.

 این میدان، اگرچه زاده خرد است،

 اما گاهی آن‌چنان به احساسات غلبه می‌دهد 

که عقلانیت در حاشیه‌ی دور دست قرار می‌گیرد.

بلی! 

سیاست پدیده‌ی شگرف است؛ 

آیینه‌ی که ژرف‌ترین زوایای وجود انسان را 

در نور و تاریکی آشکار می‌سازد.

——-

نویسنده:

احمد محمود امپراطور 

برگریزان ۱۴۰۳خورشیدی 

12 دسامبر
۲دیدگاه

مخمس

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه    ۲۲ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی –۱۲ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

مخمس

هنــــوز خـــونِ دل  از  دیدگان   من جاریست

هنــــوز طعــــمِ سخن در بیان  من جاریست

هنــــوز عشقِ کهـــن در نهان  من جاریست

هنــــوز عطـــرِ تنت در  مکان   من جاریست

هنــــوز شهــــدِ لبت  در لبـــان  من جاریست

—————————————-

ز داغِ هجـــــر تـــــو در دل نشــانه ها دارم

به یاد و خاطرت هــــــر شب ترانه ها دارم

به شاخســــــارِ خیـــــــالم فســــــانه ها دارم

هنــــــوز بهـــــرِ وصــــــالت بهانه ها دارم

بیــــا که روز و شبان کاروان من جاریست

—————————————-

تنـــم به مثلِ دو چشمت هنـــوز بیمار است

درون سینه ی من پر ز رمز و اسرار است

پناهگاه به ســــــرم سایـــه های دیوار است

سلامِ عابــــرِ این شهـــــر رنج و آزار است

ولی حضور تو انـــــدر روان من جاریست

—————————————-

خدا بگیــــرد همین تنــــگ دستی های مرا

سقـــوط پی به پی و این شـکستی های مرا

به کنــــج خانقــــــه و  بت پرستی های مرا

می و پیــــــاله و با غیـــــر مستی های مرا

به بختِ گشتـــه چنین ارمغان من جاریست

—————————————-

ز فیضِ زلفِ تو آخـــــــر غزلســــرا گشتم

ز وصفِ حسنِ تو اکنـــون جهان نما گشتم

به امتحـــــــانِ خــــداوندی مبتــــــلا گشتم

هــــــزار شـــــکر که من لایقِ بقــــا گشتم

شکوهی قدرتِ شعر از توان من جاریست

—————————————-

مخمس و غــــــزل و  چــــــــارپاره ها گفتم

به هـــــر ردیف و به هــــــر قافیه بیا گفتم

تـو را حبیب و، طبیب  و  تـو را شِفـــا گفتم

میـــان سجــــده ی خود بـــــار  ها خدا گفتم

تجســــمِ تو به ذهن و به جان من جاریست

—————————————-

شیــــــــرینی لبِ ما بـــا نبات ممکن نیست

ز داغِ آتشِ عشقــت نجـــــات ممکن نیست

بدون تـــو بـــرِ محمود  حیات  ممکن نیست

به غیرِ تــــو ز خـــــدا  التفات ممکن نیست

به شعر این قســــــــم جاودان من جاریست


احمد محمود امپراطور

سه شنبه دوم/ اسد / ۱۳۹۷ خورشیدی

که برابر میشود به ۲۴ جولای ۲۰۱۸ ترسایی

09 دسامبر
۴دیدگاه

لبخندهای گم‌شده،

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه    ۱۹ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی –۹ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

لبخندهای گم‌شده،

 یادگارانی از روزگارِ بی‌غمی اند

 که در زلالِ چشمه ‌سارِ جان می‌درخشیدند

 و چون طراوتِ نسیمِ سحری، 

به دل‌ها آرامش می‌بخشیدند.

 آن روزها که چهرهٔ عالم از غبارِ غم پیراسته بود، 

لبخندها همچون نغمه‌های مرغانِ صبحگاه،

 دل‌ها را به وجد می‌آوردند و شوری بی‌مثال در جان‌ها می‌افکندند.

لیک افسوس که این لبخندهای بهشتی، در پیچ‌ و خمِ 

روزگارِ ناساز و در میانِ طوفان‌های غم‌انگیزِ حیات،

 رنگ باختند و در غبارِ فراموشی نهان شدند.

 آنان، چون ستارگانِ سپهرِ شب، در لابلای ابرهای تیره‌دلِ غصه پنهان گشتند

 و دل‌های مشتاق را از نورِ خویش محروم ساختند.

ای دریغا بر این لبخندهای گم‌شده، که چون گلی از بهارِ جوانی چیده شدند و عطرِ دل‌انگیزِ خویش را به خاطره‌های دور سپردند. 

کاشکی بارِ دگر، بادی از سرزمینِ طرب و عشق بوزد و این گنج‌های پنهان را از دلِ خاکسترِ زمان برآرد،

 تا رخسارِ زندگی را با زینتِ خویش بیارایند 

و روان خسته را به بارگاهِ شادمانی، شکوهمند فرا خوانند.

——- 

نویسنده:

احمد محمود امپراطور

برگریزان ۱۴۰۳خورشیدی

08 دسامبر
۳دیدگاه

بستن دروازه‌های مکاتب به روی دختران،

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه   ۱۸ قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی –۸ د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

بستن دروازه‌های مکاتب

به روی دختران

===================

بستن دروازه‌های مکاتب به روی دختران،

ظلم آشکار بر جوهر عدالت و انسانیت است.

گویی دنیا در چشمان پر از اشک و آرزوهای دخترانی که

با عشق ذاتی به دانش و یادگیری زاده شده‌اند، فرو می‌ریزد.

این سکوت تحمیلی، شعله امید را در جامعه‌ای که

با آموزش و توانمندسازی زنان خود شکوفا می‌شود، خاموش می‌کند.

دختران ستارگان درخشان آسمان بشریت‌اند

که هر یک می‌توانند تاریک‌ترین گوشه‌های جامعه را

با درخشش خرد و بینش خود روشن کنند.

اما بسته شدن مکاتب، سایه‌ای چنان سنگین می‌اندازد

که آسمان آینده را از این ستارگان محروم می‌سازد.

این محرومیت، زخمی عمیق در دل تاریخ حک می‌کند—

زخمی که درد آن همچنان تازه باقی می‌ماند و اثراتش هرگز محو نمی‌شود.

چگونه می‌توان پذیرفت که در دنیای امروز،

جهل هنوز عقل و آزادی نیمی از بشریت را

با زنجیرهایی نشکستنی در بند نگه داشته است؟

آیا تمدنی می‌تواند به عظمت برسد،

در حالی که آگاهی و توانمندی زنان خود را نادیده می‌گیرد؟

دخترانی که حامل عشق و خرد هستند،

نیاز به بال‌هایی دارند

تا به سوی افق‌های دانش و روشنایی پرواز کنند.

انکار آموزش به آنان، بریدن این بال‌هاست

و خلایی بر جای می‌گذارد که زمانی رؤیای پرواز در آن بود.

آینده‌ای که در آن دختران از آموزش محروم می‌شوند،

مانند زمینی بایر و بی‌باران است که دانه‌های امید در آن

نمی‌توانند جوانه بزنند.

بسته شدن مکاتب نه‌تنها بی‌عدالتی در حق دختران است،

بلکه خیانتی عمیق به سرنوشت یک ملت است.

با هر لحظه‌ای که این دروازه‌ها بسته می‌مانند،

سایه‌های جهل عمیق‌تر می‌شوند و چشم‌اندازهای

پیشرفت بیش از پیش کم‌رنگ می‌گردند.

اما بدون شک، در تاریک‌ترین شب‌ها،

نور راه خود را پیدا می‌کند.

اراده دختران مانند جویباری خالص است

که سرانجام سخت‌ترین سنگ‌ها را می‌تراشد و

راه خود را به اقیانوس بی‌کران روشنگری باز می‌کند.

هر قلب بیدار و هر ذهن آگاه، وظیفه دارد این زنجیرهای نامرئی را بشکند

و درهای دانش و فرصت را بگشاید.

تنها زمانی که دختران بتوانند آزادانه

بال‌های خود را در آسمان باز آموزش بگسترانند،

جامعه به ظرفیت حقیقی خود خواهد رسید.

این دختران، معماران تمدن‌ها، پرورش‌دهندگان فرهنگ و

پیام‌آوران صلح و روشنایی‌اند.

گشودن دروازه‌های مکاتب نه‌تنها یک ضرورت فوری،

بلکه یک وظیفه اخلاقی و انسانی است.

این، تنها راهی است برای هموار کردن مسیر سپیده‌دم روشنگری

و تضمین آینده‌ای روشن، سرشار از کمال و پیشرفت.

————

نویسنده: احمد محمود امپراطور

برگریزان ۱۴۰۳ خورشیدی

 

 

 

29 نوامبر
۱ دیدگاه

 خوشبختان؛ کم‌بختان، و بدبختان.

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه  ۹ قوس (آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ نوامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

 خوشبختان؛ کم‌بختان، و بدبختان.

در هر دیاری سه دسته از مردمان زیست می‌کنند:

 خوشبختان؛ کم‌بختان، و بدبختان.

 

خوشبختان آنان‌اند که ایامشان به سرور و آرامش و کامروایی آراسته است؛ گویی بخت یارشان بوده و دست عنایت پروردگار بر سرشان سایه افکنده است. 

ایشان بر جاده زندگی، گنج مراد خویش را یافته‌اند و طعم وصال آرزوها را چشیده‌اند.

 

کم‌بختان در میانه مرز روشنی و تاریکی ایستاده‌اند؛ گاه نَسیمی از طراوت خوشبختی بر چهره‌شان می‌وزد و گاه

گردباد مصائب، طومار آسایش شان را درهم می‌پیچد. 

لیک، هنوز شعله‌ای از امید در دل‌هایشان فروزان است

 که ایشان را از افتادن در ورطه ناامیدی باز می‌دارد.

 

و اما بدبختان، آن کسان‌اند که چرخ روزگار بر آنان سنگین‌تر از دیگران چرخیده است. 

گویی قلم تقدیر با مرکب تلخی سرنوشتشان را نگاشته است.

 این بینوایان، بیش از هر چیز، نیازمند دستان یاری‌گر و دل‌هایی آکنده از مهر و شفقت‌اند،

 تا مگر از زندان تیرگی رهایی یابند و طعم خوشایند زندگی را بار دیگر بچشند.

 

هرچند فراخنای سرنوشت به اختیار ما نیست، 

اما دست‌های مهربانی و پیوندهای یاری و همدلی می‌تواند

 پلِ استوار بسازد که این دو گروه، به‌ویژه محرومان و رنج‌دیدگان، از تنگنای سیاهی به وادی روشنی رهسپار گردندد و از چشمه خوشبختی جرعه‌ای بنوشند.

نویسنده: 

احمد محمود امپراطور 

برگریزان: ۱۴۰۳ خورشیدی

 

27 نوامبر
۴دیدگاه

آیینه ای واژگان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهار شنبه ۷ قوس (آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۷ نوامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

آیینه ای واژگان

 

با اندیشه‌ هایی که مرزهای جغرافیا و ذهن را در هم می‌شکند،

 

با قلبی که چون خورشید، گرمای عشق و نور انسانیت را بی‌وقفه می‌تاباند.

 

چون بارانی که بر دشت‌های تفتیدهٔ روزگار می‌بارد،

 

چون شعری که حقیقتِ آینده را پیش از 

طلوع آن، در آیینه ای واژگان به تصویر می‌کشد.

 

در وجود تو، با احساسی که لطافتش 

مرزهای درک را می‌گستراند،

 

و با ابیاتی که عطر عشق و شور زندگی را 

در جان هر خواننده می‌نشاند، جاودانه خواهم ماند،

 

حتی اگر نفس‌های انسان را بقایی نباشد

و زمان، زندگی را به اندازه‌ای کوتاه‌تر از 

رؤیا محدودکند.

 

اما آیا این محدودیتِ عمر، 

ما را از جاودانگی در اندیشه بازمی‌دارد؟

 

آیا عشق، فراتر از مرزهای فنا، در قالب هر شعر،

 هر واژه، و هر نگاه، جاری نمی‌ماند؟

 

ما، نه به عمرِ کوتاه خویش،

که به وسعت عشقی که می‌آفرینیم، زنده‌ایم.

 

نویسنده: احمد محمود امپراطور 

پاییزی ۱۴۰۳ خورشیدی

 

24 نوامبر
۲دیدگاه

زن تجلیگاه سُهِش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه ۴ قوس (آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۴ نوامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

 

زن تجلیگاه سُهِش

عشق ناب، آن گوهر آسمانی که از سرچشمه‌های ازلی الهام می‌گیرد، در وجود یک زن به اوج زیبایی و تکامل می‌رسد. 

زن، این مظهر ظرافت و عاطفه، همچون باغی از گل‌های بی‌مثال است که عشق را به شکوفایی می‌رساند و با عطر دل‌انگیزش، جهان را سرشار از معنا و حیات می‌کند. وجودش تجلیگاه سُهِش * است که از ژرفنای دل سرچشمه می‌گیرد و به اوج بی‌کرانگی می‌رسد؛ 

عشقی که در پاکی، جلال و جمال و ازمت * ریشه دارد

و در آغوش گرمایی که زن به هستی می‌بخشد، به کمال دست می‌یابد. 

در حقیقت، زن، با قلب لطیف و دستان سحِر آفرین خود، عشق را نه‌تنها آیینه‌ دار است، بلکه آن را به هنری بی‌انتها بدل می‌کند که در هر گوشه از زندگی می‌درخشد.

نگارنده: 

احمد_محمود_امپراطور #

برگریزان ۱۴۰۳ خورشیدی

 

* ((سُهِش )) احساس

* ((ازمت))  باوقارتر – آهسته تر

 

22 نوامبر
۶دیدگاه

تقدیم به مادران عالم!

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  جمعه   ۲ قوس  ( آذر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۲۲  نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

تقدیم به مادران عالم!

مادر، سرآغاز کتابِ هستی و گنجینه‌ای است از رازهای الهی، که هیچ قلمی بر جلال و شکوه او توانِ نگارش ندارد.
 او نخستین آیتِ مهر و محبت است که از عرش به فرش نازل گشته تا زمین را به گوهرِ وجود خویش زینت بخشد.
 عشقِ مادر، آن بحرِ بی‌کرانه است که هر موجش حکایتی از فداکاری، وفا، و مهر جاودانه در دل دارد.
به زعم من، مادر را می‌توان سرچشمهٔ نورِ ایزدی دانست،
 آنکه با دستانی که بوی بهشت دارد، گیتی را سرشار از رحمت و شفقت می‌سازد. 
مادر، ستون افلاک محبت است که به هیچ زلزلهٔ روزگار، استواری‌اش نمی‌شکند و سایه‌اش مهرش تا قیامت بر سر روزگار گسترده است.
او سروِ سرفرازی است که هر برگش نشانی از صبر و استقامت دارد و هر شاخه‌اش تجلی لطف خداوندی است.
 مهرِ مادر، آن آتشِ جاودانه است که هرگز به سردی نگراید؛ عشقی است که از ازل در لوحِ محفوظ نوشته شده و تا ابد در جانِ آدمی شعله‌ور می‌ماند.
مادر، همانا مظهرِ اسم اعظم است؛ جامی از معرفت که هرکس جرعه‌ای از آن نوشد، دلش از حکمتِ بی‌کران سیراب گردد.
 او آیینه‌ای است که جمالِ حق در آن متجلی است و فرزند، در برابر این آیینه، درس بندگی و محبت می‌آموزد.
مادر، آن شمعی است که برای روشنیِ دیگران می‌سوزد و در این سوختن، نامیرایی خود را معنا می‌بخشد. 
به‌راستی که مادر، نه انسان که فرشته‌ای است در کالبد خاکی؛ مخلوقی که هر گامش، هزاران ملک را به تعظیم وادار می‌سازد و هر کلامش دعایی است که به عرش اعلی متوسل میشود.
اگر بهشت را می‌طلبی، بدان که ردای رحمتش در دستان مادر پیچیده شده است؛ 
چرا که بهشت، سایه‌ای از آن مهرِ بی‌منت و عشقِ بی‌پایان است که تنها از دامان مادر تراوش می‌کند.
با حرمت و ارادت
نویسنده: احمد محمود امپراطور 
پنجشنبه اول قوس ۱۴۰۳ خورشیدی 

 

 

20 نوامبر
۳دیدگاه

منزلِ مقصود

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه   ۳۰ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۲۰  نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

در هیاهوی خاموش کوچه‌ها، جایی که سنگ‌ها زبان بسته‌اند و خاک، شاهد رازهای کهن روزگار است،

 سینه‌ای از درد لبریز است که گویی هر ذره از آن، آتشی در دل تاریخ افروخته. صدای ما، نه زخم گلایه که ترنمی است بر گوشهای سنگین وطن، اما چه بی‌پاسخ مانده‌اند آنانی که باید پژواک این نوا باشند.

منزل مقصود، به وسعت بی‌کرانه‌ای است که پای خسته، آبله‌دار و دل هراس‌ناک ما را می‌خواند.  و در این میان، آسمان گشوده است خوان کرامت خویش را، اما نگاهی کوتاه و دستی نارسایی ما به سوی آن نمی‌رود، که این خاک‌نشینان به دانه‌های تلخ زمین و زمان خو کرده‌اند.

در این قافلهٔ عقب‌مانده، عصا، رهسپارتر از پای‌های مردمان ماست؛ که گویی فتنه‌های دیروز، بر امید سبز امروز سایه افکنده است. و حتی شادی‌مان، در آغوش ناله‌ای غریب آرمیده است؛ هوایی که با نوای ماتم عجین گشته و از اشک‌ها دردناک است.

طبیبی که آمد، نسخه ای به درمانی نگشود جز زهر اجل، که گویی تقدیر ما در این تاریکی مُهر شده است.

 اما دل به امید ذات ذوالجلال است، که دعای ما روزی مستجاب خواهد شد، و بخت سیاه ما در آفتاب رحمت او روشن خواهد گشت.

محمود! 

عشق راهی است که اوراق گلبرگ هایش سخت‌تر و زخمه زننده تر از خارهایش است، اما چشمی که به لقای ماه دوخته، جز بر معشوق، نخواهد افتاد؛ که عاشق، جز سختی، چیزی بر دل نمی‌نشاند..

 

منزل ِ مقصود

  در خاک خفته کوچه و پس کوچه های ما 

آتش   گرفته  سینه ای   درد   آشنای ما 

بر گوش سنگ سنگ وطن ما صدا شدیم 

اما   ز   همراهان    نشنیدن   صدای   ما 

راه است  دور   و  منزل  مقصود  ناتمام

دل در هراس  و  آبله   گل  کرده پای  ما

خوان کرم  کرامت  خود  را  گرفته است

رزق  حلال  رفته  به   طرف   سمای  ما

از دست این عقب نگری های  فتنه خیز 

سبقت  گرفت  یک   قدم از   ما  عصا ما 

حتا به روز شادی ما اشک و ناله  است

از بسکه خو  گرفته  به  ماتم  هوای  ما 

بهر علاج بخت سیه  سوزی  مان طبیب

بنوشته است  زهر   اجل   را   دوای ما

قربان    ذوالجلال   یت ای  ذات  کردگار 

کی  مستجاب   میشود  آخر  دعای  ما

محمود عاشقی چقدر سخت بوده است 

رو بر  نه  تافت   بار دگر   مه   لقای  ما

         احمد محمود امپراطور               

   دوشنبه ۰۶ حمل ۱۴۰۳ خورشیدی       

      برابر  با ۳/۲۵/۲۰۲۴ ترسایی           

17 نوامبر
۴دیدگاه

قبله ی عشق

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  ۲۷ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱۷  نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

    قبله ی عشق

قبــــله ی عشق  چــــــارسو  دارد  

دلبـــــــــری   معنــــی  مگو  دارد 

از  گـــــذرگاه   دل  اگــــــر  گذری

هـــــر تپش عــــرض  آرزو  دارد

کــــــم مبـــــادا  ز عشق  رسوایی

غنچـــــــه های  شگفتــه  بو دارد

لب گشودن  جهــان  گستاخی ست

خامشــــی  رنــــگِ  گفتـــگو دارد

 سنـگ  لعنت  به  خویش می بارد

خواجـــــه بر ریش خود تفو دارد 

صوفی  در  زیـــــــر  گنبــد دستار 

ســـــــوی خلــق  خــــدا قبـو دارد

نکند وصف حـــــور و غلـمان را

گــــــر مــــلا انـــــدک  آبرو  دارد 

از که نالیــــــم  و از کجــــا آیــــم

مـــــا و من از چه مـــا  و تو دارد

اینهمــــه لاف  و ماجرا از چیست

قمـــــری هم نغمــه ی کوکو  دارد 

هر که را سایبـــــــان  خدای است

عیســـی در ذات خـــــود ابو دارد 

نیست بی ساقی  نیست  بی مطرب

بــــــاده ی هــــــر غزل  سبو دارد

گر تو فـــــرمان نمی  بری امروز

توسن هستــــی را کــــه چو دارد؟

از سخن معنی  شــــــکر بــــردار

زیـــــر این بتــــــه ها لبــــو دارد 

بس حــذر کن  ز گفتــــــه ی بیجا

طبـع مــــــا طبـع تنـــــد خو دارد 

میشود هــــر که در سخن محمود 

گــــــر ز خـــون دلش وضو دارد

احمد محمود امپراطور

بامداد یکشنبه ۲۶ عقرب ۱۳۹۸ خورشیدی

برابر با ۱۷ نوامبر ۲۰۱۹ ترسایی

09 نوامبر
۴دیدگاه

مندویی درد و ماتم

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  ۱۹ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۹  نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

خلاصه غزل:

این شعر احمد محمود امپراطور، یک تصویر تلخ و ناامیدانه از وضعیت جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که در آن بی‌عدالتی، فساد، و ظلم بر مردم سایه افکنده است. 

شاعر با بهره‌گیری از کلمات سنگین و تأثیرگذار، احساسات منفی و دردناک خود را نسبت به نابسامانی‌ها و چالش‌های اجتماعی بیان می‌کند.

 او به شرایطی اشاره می‌کند که در آن سیاستمداران بی‌تفاوت به درد مردم، فساد و غارت در بالاترین حد، و ظلم بر افراد ضعیف جامعه فراگیر است.

در ابیات مختلف این شعر، نشانه‌هایی از خستگی، ناراحتی، و ناامیدی دیده می‌شود که می‌توان آن را به عنوان صدایی از دل یک جامعه درگیر بحران‌های اجتماعی و اقتصادی درک کرد.

 همچنین، شاعر با اشاره به مسائلی مانند مشکلات نسل جوان، نابودی ارزش‌ها، و از دست رفتن شادابی و امید در زندگی، تصویری از دشواری‌های روزمره جامعه خود ارائه می‌دهد.

به طور کلی، این شعر بازتابی از اعتراض و درد دل مردم تحت تأثیر شرایط ناگوار است که به خوبی در قالب کلمات و بیان شاعرانه منتقل شده و می‌تواند برای هر شنونده یا خواننده‌ای تأمل‌برانگیز باشد.

مندویی درد و ماتم

اینجا به جز سیاهی سیاستمدار نیست

اینجا به غیر  دود و  غم  و انتحار نیست 

اینجا ملا و مفسد  و  غارتگران یکیست 

اینجا حضور عالم  و  دانا  به کار نیست 

اینجا جمع  معامله  گر ها  نشسته اند 

اینجا به غیر دزدی دیگر کار و بار نیست

اینجا دکان و مندویی درد و ماتم است 

اینجا جوان و پیری یکی استوار نیست 

اینجا  گرفته  اند  نفس   را  ز  کودکان 

اینجا بری  شکفتن  باغ  و  بهار نیست 

اینجا گذشته بود که دریا و چشمه داشت

اینجا روانه غیری ز خون جویبار نیست 

اینجا پر است شهر ز معتاد و کیسه بر 

اینجا جوان کاکه  و  مرد   عیار نیست

اینجا زنان و دخترکان   را   دهند عذاب 

اینجا  غرور  و  عزت  بابا   مدار نیست 

اینجا برای زندگی تنها شهادت است 

اینجا ز دام  حادثه   راهِ   فرار نیست 

اینجا اگر بخندی  و یا گریه سر دهی 

اینجا به ظالمان رسن و چوب دار نیست

اینجا برای محمود  و  صدها تن دیگر 

اینجا به غیر مرگ دیگر انتظار نیست 

یکشنبه ۱۸ عقرب ۱۳۹۹ خورشیدی 

 ۰۸ نوامبر ۲۰۲۰ ترسایی 

#احمد_محمود_امپراطور

02 نوامبر
۴دیدگاه

نامهِ عاشقانه

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه ۱۲  عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۲ نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

نامهِ عاشقانه

امشب برایت نامه نگاشتم 

تمنا دارم که به اغلاط نامه ام نپردازی 

فقط احساسم را با حس قشنگت بخوان

ای پرورده ی اهورا عالم غیب

ای شگفته در مرغزار خیال من 

من آن نفس های گرم و معطرت را میبوسم که باده شعر را در دماغم با ساقی و مطرب میریزد

و عشق را بیباکانه از چشمه ی جوشان دل فریاد میزند

ای آتش به جگر

 تابو شکن 

ای که قرآن در سینه داری

 ولی لبان شیرین و باده به جان فروشت صهبای عشق به لبم

 با زبان شعر میریزد 

ای آشفته گیسوان سرو، تن اندام

جانت به سلامت که اعمار جانم را فرو میریزی

تو از کدام شراره ی نمرود شعله بر داشتی که آتشم میزنی

و از کدام گلشن خلیل گل ربوده ی که بر سرم میریزی 

از چشمم گل می شکوفانی و از جگرم گلستان عشق میرویانی

با برتافتن روی، تیشه ی فرهاد را از کجا کردی و به شیرینی به جانم روا داشتی

ای مسلمان کافر به عشق 

ای بی خبر از آن که من کودک عشقت را شب ها در گهواره ی دلم به لالایی نوازش کردم و بزرگ شدی 

کاش این تجمع حلاوت ها که در تو اند

 سهم من میبود

در این دنیای نا عادل

 تو عادل باش

اشک هایت را میبوسم 

خنده هایت را در آلبوم قلبم حک میکنم

در سویدایی دلم محفوظی

تپش قلب زیبایت را حس میکنم 

عطر که از حریر تنت بیرون میزنند میبویم

آه تو از کدام بهشت اینها را به یغما برده ای

بر گو 

که ز چینی؟ چگلی؟ یا ز تاتاری

یا از نوادگان یوسف و زلیخایی

یا به قصد غارتگری از ملک فرنگ آمده ای

ای آنکه آفریننده تو به خود تبارک الذی بیده الملک گفت

ای آشفته گیسویی دل آرام 

چه گویم از دل پریشانم که تو شاهی و منی درمانده خاک نشین

این خاکدان 

بودن در کنارت سعادت میخواهد

 که مرا از آن فرسنگ فرسنگ راه است 

چقدر دیگر از من دل می ربایی؟

 و به این عصیانگر، ظالم روامیداری؟

داروی این درد دیده 

در طبراق سینه با صفای توست 

ای نیکو سرشت لعل به دامن 

حسنت به پیری رسد

قدرتت به زوال 

و دارایی ات به اتمام

 ولی آنچه پا بر جاست و متعهد محبت من خواهد بود 

شاید هنوز مرا بیگانه خوانی

 چون مرا از خودت بیگانه رانی 

ولی از هرچه و هرکه برایت بهترینها را خواهم

مرا بر تو مدعایی نیست 

به جز بویدن پیکر مشک بیزت 

به جز دست کشیدن به سروِ قدت 

و بوسیدن خاک قدمت 

به نگهی هجران کشیده 

مرا جز لقای تو نه دنیای است و نه عقبا

زمان در گذر است و من 

در کنار جاده ی دل 

چشم در راهم…

————————-

۱۰ عقرب ۱۳۹۸ خورشیدی

اول نوامبر ۲۰۱۹ ترسایی

با عشق

# احمد_محمود_امپراطور 

 

26 اکتبر
۳دیدگاه

دلِ این طایفه سنگ است مراقب باشید.

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه ۵ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۲۶ اکتوبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

 

دلِ این طایفه سنگ است     

                    مراقب باشید!         

در وطن آتشِ  جنگ است  مراقب باشید

هر سو آوازی  تفنگ است  مراقب باشید

مرکزِ شهر چو پس کوچه ای دهِ ویران است

 نفسِ زندگی  تنگ  است  مراقب  باشید

هر طرف   رژه  ر ود  خیلِ    جنایتکاران

صلح محموله ای ننگ است مراقب باشید

هیچ معیار به  انسانیت و  انسان نیست

دلِ این طایفه سنگ است مراقب باشید

اسب ها بارکشی  کره  خری  قشلاق اند

گربه ای  پیر پلنگ است  مراقب باشید 

جرعه ای آب  به  خون جگر حاصل گردد

نان در کامِ  نهنگ  است  مراقب باشید 

در بدر کرده  جوانانِ  وطن  را  تشویش

جمعِ آلوده ای بنگ است مراقب باشید 

کس به  پروای غم  و رنجِ کسی هرگز نیست

عالمی  پیر  گرنگ  است  مراقب باشید

 دهر  پر  حادثه  و  مردم   دنیا  خودکام

دشمنان  رنگ  به رنگ  است  مراقب باشید

 با همه شیون  و سوزی  جگر  و  فکر حزین 

خانه ای   عشق  قشنگ است مراقب باشید 

هر کجا  بیت  پر از  ناله و  آه می بینید

شعرِ محمودِ  ملنگ  است  مراقب  باشید

احمد محمود امپراطور            

دوشنبه ۵ عقرب ۱۳۹۹ خورشیدی     

۲۶ اکتوبر ۲۰۲۰ ترسایی         

 

24 اکتبر
۴دیدگاه

عاشقِ دیوانه وارِ تو

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه ۳ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۲۴ اکتوبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

عاشقِ دیوانه وارِ تو

 

برایم زندگی سبز است از  رنگِ  بهارِ تو 

خمارم نشکند با یک عمر بودن  کنارِ تو

به آرامش رسم در سرزمینِ پیکرِ عشقت

نمیگردم جدا تا مرگ از شهر  و دیارِ تو

به زندانِ محبت سالها شد کردی محبوسم

الهی من رها هرگز  نگردم  از  اسارِ تو

جگر در آتش و دل در تنورِ عشق  می سوزد 

لبان تشنه ام را تازه  می سازد  انارِ تو 

به ایمای بدانی  آخر گپ  را   عزیز من 

کنم تحسین ذهن نکته سنج و  هوشیارِ تو 

طبیبِ دارو سازم درد ها را  میکنم درمان 

ولی داروی دردِ من بود چشمِ  خمارِ تو 

مثالِ مالیخولیایی کردی روز و  حالم را

به هر جا میشود ترسیم حسنِ   شکارِ تو

بغل وا کن که من از سردی احساس  دلگیرم

که من آرام  گیرم  در  بنای   اختیارِ تو 

به خورشیدِ رخت وسواس عالم در دلم کردی

مرا برباد دادی  صدقه ای  پروردگارِ تو 

نصیحت کم کن و خود را نزن در راه نافهمی

بود محمودِ سرکش عاشقِ دیوانه وارِ تو 

 

             احمد محمود امپراطور

     چهارشنبه دوم عقرب ۱۴۰۳ خورشیدی 

          ۲۳ اکتبر ۲۰۲۴ ترسایی 

19 اکتبر
۳دیدگاه

بیگانه تو می شماری تاکی؟

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه ۲۸ میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱۹ اکتوبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

بیگانه تو              

می شماری تاکی؟

خاکم  به    سر   انتظاری  تاکی؟

این غصه و  عذر و زاری تاکی؟

می بینی  و   رحم    دل   نداری

بی باکی  و  زخم   کاری  تاکی؟

از تو   نرسد   به   من    پیامی

از من همه  جان   نثاری تاکی؟

آواره شدم به  ملک ات  امروز 

بر  من   نکنی    دیاری   تاکی؟

هر  لحظه    ز اندوه‌ی   فراقت

این  دیده  شود   اناری   تاکی؟

 یکروز  تو  قصد  جان  من کن

شیرت  نشود   شکاری   تاکی؟

گاهی  به   خودم  کنم   ملامت

بی صبر  و بی   قراری  تاکی؟

محمودِ  که  جان   دهد  برایت 

بیگانه  تو می  شماری   تاکی؟

——————-

۲۶ میزان ۱۴۰۰خورشیدی

  ۱۸ اکتبر ۲۰۲۱ ترسایی  

#احمد_محمود_امپراطور

18 اکتبر
۷دیدگاه

از خاطرِ تو مزار را دارم دوست

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه ۲۷ میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱۸ اکتوبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

از خاطرِ تو مزار را دارم دوست

                

 دریا دل  هوشیار  را دارم دوست 

زیبا  رخِ  با  وقار  را دارم دوست 

با تلخی و درد و غصه اش می سازم 

شیرینی  روزگار  را  دارم  دوست 

با داغِ دل و جگر مرا الفت هاست

داغِ  دلِ لاله  زار  را  دارم دوست

از عمقِ  دلم  به عشق فریاد زند 

شعرِ تو و صوتِ سار را دارم دوست 

من عاشقم و به عشقِ خود پا بندم

از خاطرِ تو  مزار  را  دارم دوست

پاییز   مرا   حیاتی    دیگر  بخشد

از روی تو  نوبهار را دارم دوست

با شعر و  ترانه و  هنر  خرسندم

ابیاتِ ستاره دار  را  دارم دوست

محمودم و عاشقی مرا عزت داد

بودن به  کنار یار را دارم دوست

        احمد محمود امپراطور     

       پنجشنبه ۲۶ میزان ۱۴۰۳   

     ۱۷ اکتوبر ۲۰۲۴ ترسایی  

17 اکتبر
۷دیدگاه

می تپد دل به سینه ی چاکم

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه ۲۶  میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱۷ اکتوبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

می تپد دل به     

سینه ی چاکم

می تپد دل  به  سینه‌ی  چاکم 

می شود  خاک  فهم  و ادراکم

این چه روز و چه حال نامیمون 

این چه بیداد  می کند  گردون 

ز هر طرف  می رسد  پیام بلا

ز هر طرف کوک گشته بانگ درا

نه کسی  را  کسی  کند   امداد 

نه کسی می شنود ز کس فریاد

آفتابم   که    سردی سرد شده 

نفسی    آدمی     نبرد   شده 

مردو زن مانده کنج خانه خویش

فارغ از آب و نان و دانه خویش

فقر    بیداد   می  کند  بیداد 

زندگی  گشته  گونه‌ی    جلاد 

ساعت و روز و ماه شده برهم 

سال و  ماه  در  اسارتِ  ماتم

خلق آشفته حال  و بخت نگون 

لحظه‌ی شادی مان فتاده به خون

جان داریم و لیک جانی نیست 

سفره‌ی است و لیک نانی نیست 

دل   مان   آرزوی    آب   کند 

چقدر  زاری   بر   سراب   کند

درد داریم و دردی  بی درمان 

مرگ خواهیم کی  رسد آسان 

روی گشتانده  اند  از ما روی  

نه دگر سمت مانده است نه سوی

به جز از بارگاه حضرت دوست 

که جهان از کمال قدرت اوست

دگر  هر  چیز  رفته  از  ید ما 

دگر اینجا  نمانده  ما  و شما 

سخن عشق و مهر و الفت نیست

در محبت به غیر کلفت نیست

دل   محمود   پاره  پاره  بود 

آمده  را  دگر  چه  چاره  بود

# احمد_محمود_امپراطور   

شنبه ۲۴ میزان ۱۴۰۰ خورشیدی 

 ۱۶ اکتبر ۲۰۲۱ ترسایی    

 

24 سپتامبر
۱ دیدگاه

گم کرده ام

تاریخ نشر :سه شنبه ۳ میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۲۴ سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

گم کرده ام

دل گرفتار  است و من دلدار را  گم  کرده ام 

در  بیابان   مانده ام   گلزار  را   گم کرده ام 

خانه بر دوش و گریبان پاره ام از دست عشق 

راهی  قشلاق و  رهی  بازار  را  گم‌  کرده ام 

هوش رفت و عقل  شد  درگیری  رنج روزگار

عقل مند و  بخرد و  هوشیار  را گم کرده ام 

در خراب  آباد  این شهر  پر از  بیم  و  امید

کوچه و  دروازه  و  دیوار   ر ا گم  کرده ام 

 چهره ام ژولیده فکرم غرق در   بی بهرگی

از کفم   آیینه ای  اسرار   را  گم  کرده ام 

سیم و زر شد سفله پرور قدر آدم شد به پول

مردمانی   کاکه  و   عیار  را  گم کرده ام

گرچه موجودی دو پا بسیار باشد گرد من 

دیده ای حق بینی دل بیدار را گم کرده ام 

درد ما بسیار و رنج ما نمی گردد حساب 

حسرتا من قوطی  عطار  را  گم‌ کرده ام 

تیر ما را از  کباب  و  منتو  و  لاندی پلو 

نان خشک و کاسه ای آچار را گم کرده ام 

 الحذر از روزگاری سخت  و  بد فرجام ما

میکشم خود را طناب دار را  گم کرده ام 

کابل هستم میروم گاهی به بغلان و مزار 

آمدم کندز رهی  تخار  را   گم‌   کرده ام 

مدت شد میشوم تهدید لیکن چاره چیست 

زین سبب سر رشته ای اشعار را گم کرده ام 

مشکل است محمود تفکیک بد و خوب جهان

فرق بین دوست تا اغیار را گم کرده ام

یکشنبه اول میزان ۱۴۰۳ خورشیدی

۲۲ سپتامبر ۲۰۲۴ میلادی

#احمد_محمود_امپراطور