( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه ۱۸ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۸ مارچ ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا

په عزیز پی پناهم زن افغان
اندیشه ام برین است که درین قرن بیست و یکم هنوز هم بازیچه ای بیش نیستی و چون گذشته دلت به وعده های توخالی خوش است . وقتی صفحات ذهنم را چون صفحات تاریخ ورق می زنم چهره های افسرده و پزمرده ات یکی بعد از دیگر هویدا می گردد .نگاهان غم بار دستان پردرد قامت خمیده و گلوی بی صدایت پرش قلب مرا بیشتر می کند.
هنوز هم صدای راستین ترا کسی نشنیده . هنوز هم سیاست مردان ترا در سلطه خود دارد و سرنوشت بی سامان ترا پر ننگ تر می کند. گاهی ترا با نقل و نبات خوشحال می کنند و گاهی صورت زیبایت را در زیر چادر اسارت پنهان میکنند و هر وقت خواستند حجاب را برمیدارند ولی صدایت مثل همیشه در گلو خفته است .
عزیزم مساوات کجا برابری کجا آزادی کجا وتو کجا؟
نقش تو که در واقعیت پر از اهمیت ترین نقش هاست همیشه نادیده گرفته شده . تو مادر و همسر و خواهر آنهائی چرا اینقدردر خواری و خفت به سر می بری .
بیاد دارم که فرزند نوزادت را در ده بی سروسامانت رها کردی و به شهر آمدی که به فرزند دیگران شیر بدهی تا یک لقمه نان بخورونمیر برای خانواده ات فراهم سازی . حتی شده که آقازاده ها ترا مورد تجاوز قرار داده و حریم پاک ناموست را لکه دار کردند ولی تو باکراهت واجبارترک شغل نکرده و هنوز در تلاش پیدا کردن یک
لقمه نان بودی .
درشهر خودت که همه اش گاو گوسفندان را به چرا می بردی و شیر می دوشیدی و در خانه های پر از نم و غم زاد و ولد می کردی . در چهل سالگی قامتت خمیده بود درد های رماتیزمی جسم ناتوان ترا در پنجه ای اسارت
خود مثل زور اجتماع در برگرفته و بر تو حکومت می کرد .
سواد برای تومطرح نبود .ازادی سخنی بود نشیده و ناشاخته . فرق بین تو و حیوانات چیزی نبود ….
هردوزاد و ولد میکردید هردو حق فکرواندیشه و آزادی نداشتید . هردو شیرتان فروخته میشد و هردو مشغول کار و زحمتکشی بودید .
از حق نباید گذشت که هردو همیشه موجودات مفید و خوبی بودید که رنج تان مایه راحتی دیگران بود و دردتان مال خودتان.
زمانی بود که تو هنوزمشغول بازی های شادی آفرین و کودکانه بودی . از مدرسه خبری نبود .هنوز ازین دوران فارغ نشده بودی که ترا به عقد مرد غول پیکر و هیولاصفت درآ ورده ودرهفت یا هشت سالگی دوره کودکی ات خاتمه می یافت و دیگر زنی بودی با مسئولیت و بار سنگین نگهداری از آن هیولا و خانواده اش .
رفتار تجاوز کارانه او و ظلم های خانواد اش را باید تحمل می کردی و یکی بعد دیگر مشغول زاد و ولد می شدی.
در بیست سالگی زنی بودی کاملا فرسوده و پر از غم ودردو نا امیدی…….
اگر گاو شیرش کم بود و یا شکمش باد کرده بود ترا به شلاق و تازیانه می کشیدند اکر سرگین حیوانات کم بود و یا مرغان کمتر تخم می دادند هنگام شب حق نداشتی در داخل اطاق بخوابی و جای تو مثل واقیعت وجودت در طویله بود .
بعد از ازدواج اکثرا ترا از دیدن فامیلت محروم میکردند . اگر همسرت از رنگ ریش بابایت خوشش نمی آمد تو دیگر حق نداشتی حتی اسمی از آنها ببری . اگر دختر به دنیا می آوردی که موجود شومی بیش نبودی و همسرت زن نو می گرفت و تو باید خدمت او را هم می کردی .اگر نازا بودی که و ای به حالت .
آری عزیزم در همین قرن بیس و یکم تو هنوز موجودی هستی ناتوان که باید عاری از هرگونه احساس باشی .از تو هیچوقت نپرسیدن که چه می خواهی چه دوست داری یا چه دوست نداری . همیشه به تو گفته شد اینرا بکن و آنرا نکن .حق تفکر و اندیشیدن از تو زدوده شد . احساست را نادیده گرفتند و هرچه از زور در چانته داشتند بر تو تحمیل کردند.
ولی درین آسمان تاریک که ظلمت حق گیری هنوز حکم فرماست بعضی از خواهران تو چون پروانه های شب نما در تلاش اند تا حق ترا ازین ظالمان بگیرند و روزنه ای امیدی را در تاریکی ذهن تو روشن کنند تا شاید احساس کنی که خداوند ترا هم خلق کرده و از آوان خلقت برایت حقی قائل شده.
امید است دختران تو در زمانی رشد کنند که صدایشان به عرش برسد و پروردگار عادل به آوای پر درد شان لبیک گوید .
هما طرزی
۸ مارچ ۲۰۲۵