۲۴ ساعت

27 ژوئن
۲دیدگاه

ماتمسرا

تاریخ نشر : پنجشنبه ۷ سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۷ جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

ماتمسرا

 من از جور و  جفا   بر  مردم     فرزانه    میگویم

من از ویرانی   سر   تا    سر    کاشانه     میگویم

من از آن  جیره  خوارانی  که  قصد  ملک ما کردند

من از  آن     نوکران     کشور     بیگانه   میگویم

من  از  دشمن   که   دارد   قصد  تخریب  دیار  ما

من  از  ویرانگری  های   جمعی   دیوانه  میگویم

من از  پیر  و   جوان   میهن     ویرانه ام    هر دم

من از طفل   یتیمی  مانده   در  هر   خانه  میگویم

من از  خون    خفتگان    قتل  عام  بامیان  امروز

من از آن    چوبه   های   دار   بیرحمانه   میگویم

من از  طالب  نماهای   که  روز    ما   سیه  کردند

من  از  یغما گران    وحشی   و   دیوانه    میگویم

من از آن دست  و پاهای  که  ببریدند  ز روی مکر

من از   بازیچه    طفلان    بدان    پیمانه   میگویم

من از میهن   فروشا نی  که  مٌلکِ  ما تباه  کردند

من از ارگی  که  داشت  اعمال   بیشرمانه  میگویم

من از   تیم   چپاولگر  که   بردند   مال  مردم  را

من از حٌکامِ  بی احساسِ   دور از  خانه می گویم

  من از گلشن  سرای  میهن  و  باغ  و  بهارانش

من از آه    و   فغان   بلبلِ      بی لانه    میگویم

من از بیداد   جلادان    که    میگویند   مسلمانیم

من از رنج و ستم سوزم  ، ز  ظلمتخانه  میگویم

من از بیچاره گان   خفته   اندر  گوشه ی  زندان

من از زنجیر  استبداد  و   هم   زولانه    میگویم

من از شهر هرات  و قندهار  و  لوگر   و  گردیز

من از بلخ و تخار  تا   کوتل   خیرخانه   میگویم

من از لغمان ، من بغلان ؛ من  از آن  مردم  نالان

من از هندوکش   و   بابا    ظفرمندانه    میگویم

من از کندز ، من از پروان  و هم از شهرِ نورستان

من   از  ایستادگی   های  ه مه   مردانه  میگویم

من از بند امیر  و   قرغه  و  هم  ماهیپر   یاران

من از طاق  ظفر  تا  غزنه ی   شاهانه   میگویم

من از شاهتوت    خنجان  و   انار   قندهار  دایم

من از انگور هرات  با  هزار   شکرانه   میگویم

من از لاجورد پنجشیرش که ناب است در جهان امروز

من از لعل   بد خشانش  سخن   مستانه   میگویم

من از آن    آریانای    قدیم    و     مردمان     او

من از آثار باستانی   که    شد    ویرانه   میگویم

من از مهد   هنر  پرور   دیار   شیخ     انصاری

من از قلب   خراسان   از  گل  و  گلخانه میگویم

من از جامی ، من از لاری  ،  من از  سید  افغانی

من از آن    افتخاراتِ    شکوهمندانه      میگویم

من از سلطان  غیاث الدین غوری و من از تیمور

من از اسکندر و  چنگیز هزار   افسانه   میگویم

من از لشکر  کشی  اجنبی   و  از    شکست   او

من از آواره گان   در   وادی    بیگانه    میگویم

من از هرگوشهء میهن« بشیر» صد قصه ها دارم

من از ماتمسرای   بی  سر  و   سامانه   میگویم

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

26 ژوئن
۱ دیدگاه

درخشش ملی پوشان تیم کریکت افغانستان مبارک باد !

تاریخ نشر : چهارشنبه ۶ سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

 

درخشش ملی پوشان تیم کریکت کشور مبارک باد !

عزیزان  بر شما   از ماجرای شاد می گویم

به  رسم  شادمانی ها به صد فریاد می گویم

عجب حال وهوای است وطنداران، عزیزانم

به تیم  قهرمانان  من   مبارک  باد  می گویم

بنازم   همتِ  خوبان   ورزشکارِ   میهن  را

من از پیروزی یاران درین رویداد می گویم

همه پیر و جوانِ  میهن ِ  ما   شادمان  گشتند

هزاران شادباش  بر مردمانِ  راد می گویم

بامیدی  که  بینیم   بر سکوی   قهرمانی  ها

(بشیرا)  من مبارک باد، مبارک باد می گویم

قیوم بشیرهروی

۲۶ جون ۲۰۲۴

ملبورن – آسترالیا

25 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد میر اسمعیل مسرور نجیمی، شاعر آزادمنش و فرزانه سرزمین ما

تاریخ نشر:  سه شنبه ۵ سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۵ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد میر اسمعیل مسرور نجیمی ،

شاعر  آزادمنش و فرزانه سرزمین ما

قیوم بشیر هروی

۲۵ جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

میر اسمعیل نجیمی  در سال ۱۳۰۳ خورشیدی  در گذر چنداول شهر کابل دیده به جهان گشود ، آوان کودکی را در همانجا گذراند پس از دوران ابتدائی شامل لیسه استقلال شده و در سال ۱۳۲۱ تحصیلاتش را به اتمام رسانید.

پس از ختم تحصیل در پست های  دولتی شامل کار شد و در ادارات مختلف چون ریاست مستقل مطبوعات ، آمریت عمومی محاسبه انجمن حقوقدانان افغانستان ، بانک ملی افغان و شعب افغان نشنل بانک در شهر های پشاور و کراچی پاکستان ایفای وظیفه نمود.

با مرحوم مسرور نجیمی از سال ۲۰۰۰ میلادی ، زمانیکه مدیر مسئول نشریه افغانستان و جهان امروز  و رئیس انجمن افغانهای آسترالیای جنوبی بودم آشنایی حاصل نمودم ، ایشان همکاری شانرا با نشریه افغانستان و جهان امروز آغاز و بعدها  در مجله گلبرگ ادامه دادند.

در برج مارچ سال ۲۰۰۳ میلادی نخستین مجموعه اشعار خود را تحت عنوان ( اندیشه های شهر شعر ) که به همت دو تن از فرزندان ایشان هریک (میر محمد شاه نجیمی و فیاض شاه نجیمی) به زیور چاپ آراسته شده بود از شهر گوتینگن آلمان  برایم فرستادند که این تحفهِ گرانبها زینب بخش کتابخانه ی شخصی ام میباشد.

 

در آغازین این کتاب مختصری از زندگینامه شاعر توجه خواننده را بخود جلب می کند که بقلم خود شاعر تحریر یافته است.

در بخشی از آن چنین  میخوانیم:

 ” از کودکی به شعر و ادبیات علاقه پیدا کردم. دیوان حافظ شیرازی ، بوستان و گلستان سعدی ، یوسف و زلیخای جامی  و نصاب سبیان را نزد استاد خانگی ام خواندم. او مرا با بحر های شعر ، اوزان عروضی ، وزن و ردیف و قافیه آشنا ساخت . سپس از استادانم در مکتب – استاد مرحوم قاری عبدالله ملک الشعراء و استاد مرحوم سرور گویا (اعتمادی) ، عمیقتر آموختم. از عنفوان جوانی  به شعر سرایی شروع کردم. رهنمایم اندرین راه، استاد بزرگوارم ملک الشعراء شدند. شعرم را با توجه می خواندند و اصلاح می نمودند و مشوره های لازم برایم میدادند. با سبک های شعری در زبان دری آشنایم ساختند و از سبک لسان الغیب خواجهء شیراز ، تحلیل ها و یادآوری ها می نمودند. همان تحلیل ها مرا گرویدهء مکتب حافظ شیرازی ساخت که تا اکنون در آن سبک طبع آزمایی میکنم.”

مرحوم مسرور نجیمی علاوه بر سرایش شعر ، نوشتن پارچه های ادبی ، داستانهای کوتاه بنام های ” یتیم هوشمند و گدایان شهر و نمایشنامه های بنام های « ثریا ، سروش زندگی و بی خبری»  را نیز در کارنامه اش دارد که  طبق گفته خودش ، داستانها از طریق نشرات وقت به نشر رسیده و دو نمایشنامه اش نیز در پوهنی ننداری روی صحنه رفته است.

این شاعر درد آشنا و آزاد منش مانند هزاران هموطنش طعم تلخ غربت و خانه بدوشی را چشیده و در حالیکه وطن وزادگاهش را ترک میکند پریشانِ از بین رفتن زحمات چندین ساله اش میباشد ، چنانچه در  بخش دیگری  از زندگینامه اش د رخصوص آثارش چنین میگوید:

” سرنوشت آثار من نیز ، جزء تراژیدی عمومی جامعهء ما و به خصوص جامعهء فرهنگی ما می باشد. جنگ ، مهاجرت و دربدری پدیده های تحمیلی بودند که بالای هر هموطن ما نازل شدند. من نیز راه دیار غریب را در پیش گرفتم ، اما کهولت سن ناتوانم ساخت تا کوله بار مجموعهء آثارم را با خود بردارم و به خارج انتقال دهم. میترسم که آتش جنگ های خانمانسوز در کابل ، آثار مرا نیز در کام خود بلعیده باشد واز آنها جزء خاک و خاکستر چیزی باقی نمانده باشد وحاصل کار بیش از نیم قرنم را به باد فنا داده باشد.”

زنده یاد مسرور نجیمی علاوه بر غزل در قالب های دوبیتی ، رباعی ، مخمس و قصیده نیز می سرود.

آثاری زیادی ازین شاعر گرانمایه به یادگار مانده که بخشی از آنها اقبال چاپ یافتند و برخی بصورت قلمی میباشد که امیدوارم فرزندان گرامی آنمرحوم در قسمت چاپ  آثار قلمی ایشان همت بگمارند تا خدای ناکرده به فراموشی سپرده نشوند.

مجموعه آثار مرحوم مسرور نجیمی عبارتند از:

اندیشه های شهر شعر ، سرود های پرنیانی ، سر گردون ، نوروز باستان ، گذشت عمر ، رئوس اندیشه ، روشن نگاه ، چکیده و همچنین  بیوگرافی شعرا ، نویسندگان ، علما و دانشمندان نیز نام برد.

زنده یاد مسرور نجیمی اشعار میهنی و حماسی فراوانی دارد که بیشتر در دیار غربت سروده شده و دردهای جامعه و هموطنانش را بیان نموده است.

این شاعر فرهیخته سرانجام بر اثر بیماری که عاید حالش شده بود بتاریخ ۲۹ جنوری ۲۰۱۵ میلادی در شهر گوتینگن آلمان جان به جان آفرین سپرد و متأسفانه دست اجل ساعاتی پس از وفاتش دوست دیرینه زندگی اش یعنی همسر مهربان و وفادارش را نیز گرفت و این زوج مهربان همزمان بخانه ابدی شتافتند. روح شان شاد و خلد برین جای شان باد.

اینهم نمونه ای از کلام این شاعر گرامی  که تقدیم شما عزیزان خواننده می گردد:

مهدِ ویران

درآن مهدی که ویران گشته یی، آمال رنگ رنگ است

کشاکش های بی بنیاد وفکر جهل ،درجنگ است

به  نادانی  همی  تازند  و  می  نازند   در  فرجام

سرِ هریک ( به دار) الا ، به زیر آسیا سنگ است

ندارد   سود  میراثِ   نگون    پاشیِ تاج  و تخت

برون از مغزها گردد که ارث و آز   ر ا ننگ است

سخن  از هستی  و  نابودی  این   خیل   دژخیمان

دمادم گفت ( بی پرده) که  دامانِ  نگه  تنگ است

کهن   عمرِ   کهن   سالان ِ   بی    مغزِ   فرومایه

که گردیده ، کجا دانسته ، آن نظمی که در چنگ است؟

همه خواب وخیال است و جنون تا کی در آن مهدی ؟

که در کف داشتن ( گنج گران لعلی) که در چنگ است

نفس تا میکشد ، بیمارِ غم ، ( افسرده و حیران )؛

علاجی نیست ، ( سرتاسر) فریب و کذب ونیزنگ است؛

زمام   مهدِ  ویران   را  گرفته   ( بی مروت ها  )

چه کرده؟ جز تبهکاری ، به این مقصد، هم آهنگ است

دلِ  آگنده   در  خون  داشته (  مسرور ) میگوید:

بس است آخر قسی قلبا ! که گویای دلِ تنگ است

کوتینگِن – آلمان

۳۰ اسد ۱۳۷۴ برابر با ۲۱ آگست ۱۹۹۵

23 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد بانو امجد رضائی شاعر با احساس و آزاده ی سرزمین ما

تاریخ نشر:  یکشبه ۳ سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد بانو امجد رضائی شاعر

با احساس و آزاده ی سرزمین ما

قیوم بشیر هروی

۲۳ جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

هرگاه با ژرف نگری تاریخ زرین سرزمین ما بخصوص خطهء ادب پرور هرات باستان را ورق بزنیم ، نه تنها در هر صفحه اش ، بلکه در هر سطر آن به عزیزی بر میخوریم که در راه تعالی فرهنگ و ادب غنامند وطن ما  قدم گذاشته ، مشتاقانه به پیش رفته و افتخارانه نام نیکی از خود بجا گذاشته است.

آری ! یکی از این عزیزان زنده یاد مرحومه بانو امجد رضایی هروی میباشد.

محترمه بانو امجد رضایی هروی فرزند زنده یاد استاد ذبیح الله رضایی هروی متخلص به بسمل در سال ۱۳۲۳ خورشیدی در شهر زیبای هرات در یک خانواده فرهنگی دیده بجهان گشود. از کودکی تحت تربیه پدر بزرگوارش که خود از شاعران بنام آن روزگار بشمار میرفت قرار گرفت و آرام آرام در حالیکه زمزمه های اشعار پدر گوشش را نوازش میداد به شعر روی آورد و از صنف ششم ابتدایی به سرودن شعر آغاز نمود و مورد تشویق معلم و مدیر معارف قرار گرفت. همچنین در بازدیدی که در آن ایام توسط مرحوم استاد خلیل الله خلیلی از لیسه مهری بعمل آمد ، پس از آنکه او شعری را در حضور مهمانان قرائت نمود مورد تشویق استاد خلیلی قرار گرفت.

این تشویق ها باعث شد تا با  ذوق فراوان  به شعر و شاعری علاقه بگیرد ، چنانچه سروده هایش را برای اصلاح و بررسی نزد مرحوم استاد فکری سلجوقی میفرستاد  ، تا اینکه روزی استاد از تصحیح سروده هایش امتناع ورزید و طی یادداشتی برایش چنین نوشت: ”  دخترم ، اشعار تو بعد از این ضرورت به اصلاح ندارد”.  خواندن این یادداشت بزرگترین مؤفقیت برای بانو رضایی هروی بشمار میرفت چون نتیجه تلاشش را با دل و جان حس میکرد.

او تحصیلاتش را در لیسه مهری هرات ، به اتمام رساند و سپس بکابل رفت و در دانشکده ادبیات و علوم بشری دانشگاه کابل به تحصیلات عالی اش ادامه داد.  پس از پایان تحصیل و فراغت به زادگاهش برگشت و در لیسه مهری بعنوان استاد ادبیات شامل کار شد و در تربیه فرزندان وطنش  همت گمارد.

اما پس از مدتی دوباره بکابل رفت و شامل دارالمعلمین کابل شد و به حیث استاد درآن مؤسسه مشغول کار گردید.

اما پس از نابسامانی های سیاسی و اجتماعی در کشور  او نیز همانند هزاران هموطنش  ناگزیر به ترک خانه و کاشانه اش گردید و همراه با خانواده رهسپار دیار غربت شد تا اینکه پس از نقل مکان های متعدد سرانجام در شهر اوتاوا-  کانادا اقامت گزید.

اما احساس او نسبت به وطن و هموطنانش بخصوص بانوان سرزمینش او را آرام نگذاشت و بدین تریب در اکثر برنامه های فرهنگی آن شهر و همچنین تلویزیون های فارسی زبان سهم بارزی میگرفت و ندای آزادی خواهی هموطنان دربندش را با سرودن اشعار زیبا فریاد میزد و در حالیکه از

 نارسایی های عینی جامعه مرد سالار افغانستان بخوبی آگاهی داشت ، جهت پشتیبانی از بانوان  درد دیده و رنج کشیده ی سرزمینش همواره تلاش میکرد تا صدای شانرا بگوش جهانیان برساند.                                               

از مرحومه بانو امجد رضایی هروی اشعار فراوانی در نشرات داخل وخارج از کشور به چاپ رسیده است.

ولی با دریغ ودرد این شاعر شیوا بیان و با احساس سرانجام در سال ۲۰۰۸ میلادی در شهر اوتاوا چشم از جهان فرو بست و رخ در نقاب خاک کشید ، روانش شاد و یادش گرامی باد

قابل ذکر است که نخستین مجموعه اشعار مرحومه بانو رضایی هروی چندی  پس از وفاتش در سال ۲۰۱۰ میلادی به همتِ همسر گرامی شان جناب دکتور حبیب طبیبی در ۳۹۱ صفحه و مشتمل  بر ۱۳۰ سروده به زینت چاپ آراسته شد که  در آغازین آن چنین می خوانیم:

” این یادگارِ ارزندهء همسرم را به فرزندان مان : طوفان ، وژمه و عبدالله طبیبی اهداء می کنم. “

قابل ذکر است که پس از پیشگفتاری که بوسیله همسر شاعر تحریر یافته ، تقریظی نیز توسط ادیب فرهیخته و توانا جناب استاد لطیف ناظمی زیر عنوان ( امجد رضائی شعله اییکه ناگهان خاموش شد ) توجه خواننده را بخود جلب میکند که استاد با ژرف نگری به زوایای مختلف شعر او پرداخته و در بخشی ازآن چنین می خوانیم:

” … شماری از شاعر زنان ما ، در پی آن می افتند که با خود و پیرامون خود آشنا شوند و پنهان کاری را در سخن خویش یکسو گذارند ، که یکی از آنان امجد رضائی است که با دریغ ، سال پار به گونهء ناگهانی از میان ما رفت . “

اینهم نمونه ای از کلام شاعر که خطاب به بانوان سرزمینش سروده است:

تنگنای ستم

زنم که ناله من خفته در گلوی  من است  

زنم که شام سیه  صبح  آرزوی  من است  

زنم که نعره من در سکوت  حسرت  مُرد  

مزارسینه جلودارِ های و  هوی  من است 

عقیق  جام  دلم  رنگ   خوشدلی  نگرفت     

زبسکه زهر ستم در رگ سبوی من است   

چو گل، ز شاخه  جدا  سازدم   به بوئیدن  

به بوستان جهان، تا که رنگ و بوی من است

برید   تیغ   ستم   رشته ی  تنم ، چو زنم  

بخون سرخ دلم، سجده و وضوی من است

برای   لذت    خود  کامگان   خون   آشام   

هرآنچه  هیچ  نیرزیده  آبروی  من   است  

       زنم   که   زندگیم    را   رقم    زند   دگری         

حقوق حقه من ، در  کف عموی من است  

به تنگنای  ستم  ،   با  شکنجه    دمسازم    

زنم که  کنج قفس ، گور آرزوی  من است 

به اوج   فاجعه  ،  شعله  پوش  گشته تنم   

زنم که طعمه ی آتش،رخ  نکوی  من است 

     اگر   زبان   بگشایم ، بداد   خواهی و عدل       

هزار تیر ملامت، رها به   سوی   من است  

   رهم   ز    دام   بلا  ،  تا   به   اوج   آزادی       

اگرچه روزمن‌اکنون سیه چو موی من است 

   بخاک و خون   بکشم  رسم   بردگی   ها را     

زنم   که  خصلت  آزاد گی، بخوی من است   

       بیاد قلب    بخون   خفته ی   زنان  ( امجد )          

     زدیده  گوهر اشکم،  روان  بروی من است          

امجد رضایی هروی

اتاوا – کانادا

۲۰۰۱

منابع:

۱ – با سپاس از دوست فرهیخته جناب آقای فضل الله رضائی بسمل که خلاصه ای

از زندگینامه این شاعر گرامی را در اختیارم گذاشتند.

۲ – تارنمای کابل نات

19 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی اززنده یاد استاد ناهض تیموری هروی، شاعر،نویسنده،روزنامه نگار و آموزگار توانای کشور

تاریخ نشر: چهارشنبه ۳۰ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۹ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد ناهض تیموری هروی ، شاعر ،

نویسنده ، روزنامه نگار و آموزگار توانای کشور

قیوم بشیر هروی

۱۹ جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

 

استاد محمد ناصر ناهض تیموری هروی معروف به ناهض الملک فرزند مرحوم الحاج محمد سرور خان تیموری در روز نوروز سال ۱۳۳۰ خورشیدی در ناحیه اول شهر باستانی هرات در یک خانوادهء فرهنگی و علم دوست دیده به جهان گشود.

پس از فرا گرفتن دوران ابتدایی ، تحصیلات عالی را تا درجه فوق دیپلوم ادامه داد.از جوانی به سرودن شعر آغاز نمود و در قالب های کلاسیک و نو می سرود.

پس از پایان تحصیل بعنوان آموزگار در مکاتب هرات کار کرد و علاوه بر آن در بخش های مختلف  اداری ایفای وظیفه نمود که ذیلآ بدان اشاره میکنیم:

کارمند ریاست  معادن  و صنایع و ساختمانی بنایی .

عضو مسلکی ، معاون و سرپرست مجله هرات .

مدیر بوردِ نشراتی ، مدیر تصحیح و عضور هیئت تحریر و سرپرست  روزنامه اتفاق اسلام.

آمر کتابخانه عامه هرات .

مدیر عمومی اطلاعات و خبرنگاران هرات .

مشاور ارشد ریاست  اطلاعات و فرهنگ هرات .

ریاست عمومی اطلاعات و فرهنگ هرات .

مرحوم استاد ناهض شخصیت بارز و آگاهی بود که حرفش را بی دغدغه بیان میکرد . معلوماتش نسبت به تاریخ هرات و هراتیان در حدی بود که  استاد محمد ناصر معین از استادان دانشگاه هرات در مورد مرحوم ناهض چنین میگوید:

” کمتر شخصیتی مانند ایشان سراغ داریم ، آنها خود تاریخ مجسم هرات بودند که تمام خانواده های هراتی را با تمام ابعاد شان می شناختند. “

آری !

زنده یاد استاد ناهض الملک تیموری هروی شاعری بود شیوا بیان ، نویسنده ای بود آگاه ، مدیری بود مدبر و آموزگاری بود توانا که برای تربیت فرزاندان آندیار زحمات قابل قدری کشید.

محقق وارسته استاد عبدالغنی نیکسیر از شخصیت مرحوم ناهض چنین یاد می کند:

“از زمانیکه استاد ناهض همکار من بودند در اطلاعات و فرهنگ و معاون مجله هرات بودند ، من مدیر مجله هرات بودم ، مدت ده سال دوازده سال باهم همکار بودیم ….. من افتخار دوستی استاد ناهض را داشتم ، انسانی بسیار خلیق ، دانشمند ، شاعر بودند. “

همچنین استاد گل احمد نظری آریانا از مرحوم ناهض چنین یاد می نماید:

” از اولین روز هاییکه من علاقمند به کارهای نویسندگی شدم و از طریق روزنامه اتفاق اسلام به مطبوعات راه پیدا کردم اولین کار های قلمی من در روزنامه اتفاق اسلام به نشر رسید. جناب آقای ناهض هم کسی بودند که در عرصه مطبوعات قلم می زدند و قدم می زدند و صاحب استعداد بسیار خوبی در نویسندگی و شعر بودند.”

از مرحوم استاد ناهض تنها یک کتاب بنام ( مشتی غبار) ، آنهم چندی قبل از وفات ایشان به زینت چاپ آراسته شده ، هرچند مقالات  و اشعار زیادی از ایشان در روزنامه اتفاق اسلام و مجله هرات بصورت مرتب بدست نشر سپرده میشد.

آثاری که بجا مانده و هنوز اقبال چاپ نیافتند عبارتند از : کتاب حٌسن و دوبیتی ها که امیدواریم فرزندان ایشان درین خصوص اقدام عملی نموده و بگذارند تا این آثار با ارزش بدسترس همگان قرار گیرد.

زنده یاد استاد ناهض پس از ۴۵ سال خدمت در بخش های مختلف ادارات  بازنشسته و خانه نشین گردید.

دوست فرزانه و کاکازادهء گرامی ام جناب استاد ولی شاه بهره در مورد شخصیت مرحوم ناهض چنین میگوید:

” استاد ناهض واقعا از جرئت اخلاقی خاصی برخورد بود ، ما شاهد بودیم که در محافل بزرگ ، در مجالس بزرگ  د رحالیکه شخصیت های نظامی ، شخصیت های سیاسی و رهبران این کشور حضور داشتند ، خود استاد ناهض واقعا به گونه های مختلف ابراز احساسات میکردند ،  ادای دین میکردند وبدون ترس به ابراز حقایق می پرداختند.”

مرحوم استاد ناهض یکی از پاسداران واقعی فرهنگ غنامند سرزمین ما بود که بعنوان نقل مجالس هرات از ایشان نام برده میشد.

خالد ناهض فرزند آنمرحوم درین مورد خاطره اییرا از پدر مرحومش  چنین تعریف میکند:

 ” کودک بودم پرسان میکردم پدر: کلکسیون های اتفاق اسلام  به چه درد میخورد؟

که اینها همه را جمع می کنید

برایم گفتند:

اینها فرهنگ ماست ، هویت ماست ، زبان ماست ، ارزش ماست ، انسان با هویت زنده است ، تلاش بکنید ، کار فرهنگی بکنید که حیات ما معنا پیدا بکند ، پویا بماند.”

از مرحوم استاد ناهض به دلیل داشتن کارنامه های درخشان بعنوان یکی از شخصیت های مطرح فرهنگی – اجتماعی در سطح افغانستان بخصوص خطهء ادب پرور هرات یاد می شود.

اشعارش سلیس و روان ، اما پخته بودند که بر دل خواننده می نشست.

با دریغ و درد این فرزانه مرد سرزمین ما سرانجام در سن ۷۲ سالگی در زادگاهش جان به جان آفرین تسلیم و بتاریخ ۶ عقرب ۱۴۰۲ خورشیدی در جوار آرامگاه پیر هرات خواجه عبدالله انصاری (رح) بخاک سپرده شد.

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

اینهم نمونه ای از کلام آن شاعر فرزانه هرات زمین:

هالهء غمها

هوس در  کلبهِ ا حزان  ندارد  رهگذار این جا

ز خود بیگانه شو باری کهتا یابی قرار این جا

سحر در هالهء غم ها به خود  پیچیدم  و گفتم

چه خواهد شد سرانجامِ  خطِ مشتی غبار اینجا

سرشک لاله گون بارم به  امید  که  تا روزی

بر آب ِ  دیده ام  بالد  گلِ  روی  نگار  این جا

بباغ   سینه  بذری   کاشتم   از مهرِ  تبدارش

که روزی بر دهد ، گردم از آن من کامگار این جا

به تیر ِ بی  نصیبی  ها  سپر ،  دنیای فانی را

بشوی او راِ دفتر را به  چشمِ اشکبار این جا

سرشکی کز نوای  دل  بریزد ،  در حریم جان

برویاند  ز خاک  او هزاران  لاله زار این جا

فضای مزرغ  دل  را  به  تقوا   آبیاری   کن

که زٌهدِ خشک و بی تقوا ندارد اعتبار این جا

ادب  را  در  شررگاهِ   محبت   پاسداری  کن

که بزم ِ وصل را باشد دری از انکسار این جا

سمندِ    آرزو  ها  را به  تیغ  ناله ی  پٌر  کن

که بی اشکِ ارادت کس ندارد  اعتبار این جا

بپای   شمع ِ  یاد  او  ، سراپا   سوختم   اما

نشد واقف کسی ( ناهض ) ز حالِ بیقرار این جا

 منابع:

صد شاعر معاصر هرات (ولی شاه بهره)

رادیو تلویزیون معراج

یادداشت های نویسنده

 

 

 

17 ژوئن
۱ دیدگاه

ماجرا های بابا علی ( قسمت دوم )

تاریخ نشر:  دوشنبه ۲۸  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۷ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

ملبورن – آسترالیا

—————————–

 ماجرا های بابا علی

بخش دوم 

جواب ایستونی (۱)

( به لهجهء شیرین هراتی )  

 درین نوشته حتی الامکان کوشش شده تا کلمات واصطلاحات محلی

 وعامیانه هرات گنجانیده شود.

    در قسمت اول حکایت ما به جایی رسید که مادر فضلو وخاله گلنار با ظریفه خواهر کلان فضلو برای بار دیگر به منزل ملا گل آغا رفتند و مورد استقبال بی بی دادا مادر شهناز قرار گرفتند. و نامبرده ضمن اینکه از مشوره با ملا گل آغا خبر داد، گفت : شهناز جان می خواهد به درس  خود ادامه دهد و خاله گلنار هم به نماینده گی از خواهر و خواهرزاده اش گفت: فضل احمد جان هم دلش می خواهد تا نامزادش درس بخواند وهر امری هم که شهناز جان داشته باشد به هر دو دیده قبول دارد.                                                      

و اینهم بقیه ماجرا:                                                                                                              

_ فقط ما یک دل جمعی از شما ماییم (۲) ، بی بی دادا رو به خاله گلنار و همراهان نموده علاوه نمود:              

_  گرچه مه قبلآ هم به شما گفتم که خودی (۳)  ملا وشهناز گپ زدم، اما دل مه مایه (۴) که یک دفعه دگه هم گپ بزنم خصوصآ خودی شهناز جان، آخی (۵) ای سودا عمره. (۶)                                                    

_ ما که به شما گفتیم بی بی دادا ، هرچه شهناز جان بگم ما حاضریم ، بازهم اگه دل شما مایه برین خودی او گپ بزنین، ما دگه دل ما مایه همینجی بمونیم تا جواب مار بدیم (۷).                                                     

   خلاصه بی بی دادا ناچار به اطاق دیگر نزد ملا گل آغا رفته و گفت :

 _ مرد ، آخی مه جواب زن ملا رجبه چه بدم؟ چند باره که می آیم، حالی هم میگم برای ما دل جمعی بدیم، تو میگی چه کار کنم ؟         

_ مه چه بگم زن ، دختر خور صدا کن خودی او گپ بزن.                                                                

   مادر فضلو شهنار را که دراطاق دیگر مشغول درس خواندن بود صدا زده وگفت:     

_ جان مادر می فهمی چند روزه که مادر فضلو اینا می آیم ، آخی تو واضح نگفتی که مه جواب اونار چی بدم؟   

خود تو می فهمی که مردمان خوبی هستن (۸)، بچه هم بچه خوبی یه ، درس ها خور هم بخونده، پشک (۹) خور هم بداده و کار هم می کنه، دگه چه مایی ؟   

 مه و پی یر تو هم که می فهمی افتو(۱۰) سر بومیم، چرت ها خور بزن، فکر ها خور بکن، اینا هم روز زمستون به ای هوا سرد میرم ومیاین، هرچی هم که تو بگی اونا قبول دارن.                                          

   شهناز که سرخود را پایین انداخته بود بالاخره لب کشود و با آرامی گفت:   

_ مادر جان اگی شما و آغا جان مه خوش باشیم ، مه حرفی ندارم. منتها مه دلمه مایه که درس خور خلاص کنم، ایتو (۱۱) نشه که صبا بگم  نی نمایه درس بخونی.                                                                    

وبدین ترتیب بی بی دادا نزد مهمان هایش برگشته و رو به آنها نموده و گفت:                                      

_ مه همراه شهناز و پی یری گپ زدم فقط همو تو (۱۲) که قبلآ به شما گفتم شهناز جان از خاطر درس ها خو خیلی تأکید داره .                               

_ فرق نمی کنه بی بی دادا، ازی چه بهتر کاشکی اونا درس بخونم و بتونم (۱۳)، خور به جایی برسونم (۱۴). خوب دگه پس خداوند اونار به پا هم پیر کنه، کی به ما بخیر شیرینی میدیم (۱۵)؟                                     

_ شو جمعه بخیر مردها شما بیایم.                                                                                              

 و به این ترتیب مادر فضلو و خاله گلنار از فرط خوشی بلادرنگ رو به ظریفه نموده گفتند:                   

_ ورخیز مادر زحمته کم کنیم، بریم که یک دل جمعی به برار تو بدیم که دلی نا آرومه. (۱۶)                          

   بی بی دادا رو به مادر فضلو نموده گفت:                                                                                  

_ هنوز که سر شومه  (۱۷) مادر فضلو باشیم خودی شما اختلاط (۱۸) می کنیم.                                      

_ از سر شومم شمار زحمت دادیم ، اگی اجازه بدیم میریم که بچه ها خود خوهرمم (۱۹) حتمآ نا آرومم.   

_ صاحب اجازه این ، خونه شمانه. (۲۰)     

_ خوب دگه پس ما میریم، بری ملا گل آغا هم سلام بگیم.      

_ به چیشم (۲۱) شما هم بری همه سلام بگیم.    

و بدین ترتیب آنها خدا حافظی نموده روانه منزل گردیدند وبا سرور و شادمانی انتظار فرا رسیدن شب جمعه شدند تا شیرینی بگیرند. 

   شب جمعه فرا رسید و ملا رجب ، حاج آق میرزا همراه با فضلو(فضل احمد) و برادرش شیرو(شیراحمد) وتنی چند از خویشاوندان شان سوار بر گادی ها شده ، بمنزل ملا گل آغا رفتند و مورد استقبال گرم میزبانان قرارگرفتند.                                                                                                                         

   در منزل ملا گل آغا پس از مصافحه حاجی آقا میرزا شروع به صحبت نموده و رشته سخن را بدست گرفته اضافه نمود:   

 طوریکه دوستا همه می فهمیم غرض از مزاحمت ما امر خیری یه که به خدمت ملا گل آغا آمدیم، خدار شکر که همه همدگر  خور می شناسیم وای شیشتن امشو ما بری پایه گذاری یک زندگی نوی بری دو تا جوونه که بتونن بیاری خدا آینده خور بسازم،  امیدوارم ملا گل آغا امشو بخیر بری ما شیرینی بدم ، مه دگه حرفی ندارم.                                                                                                                          

   سپس ملا گل آغا،  پدر شهناز نیز سکوت را شکسته و اینطور آغاز به صحبت نمود:

_ همو طوری که میرزا فرمودم امشو سرآغاز پایه گذاری یک زنده گی نوی یه ، گرچه خانم ها چند بار زحمت کشیدم و آمدم، اما نظر به رسم و رسوم که ما و شما داریم شمار زحمت دادیم که امشو تشریف بیاریم ، دگه مه چیزی گفتنی ندارم فقط می گم که مه دختر خور شهناز جانه به فضل احمد جان دادم، خداوند اونار مؤفق کنه.                                                                                                                             

   و سپس به پسرش حیدر اشاره نمود که خنچه شیرینی را بیاورد وبه جلو ملارجب بگذارد.

   با آوردن خنچه شیرینی هیاهوی عجیبی اطاق را فرار گرفت و همه با کف زدن به هر دو جانب تبریکی دادند و شا ه داماد نیز بلند شده دستهای ملا گل آغا و ملا رجب را بوسیده و همرای حاجی آق میرزا و دیگر حاضرین رو بوسی نموده از تشریف آوری همگی و از زحماتی که شوهر خواهرش دراین راه کشیده بود تشکر و اظهار سپاس نمود.                                                                                                      

ادامه دارد…

——————————————————————————————————-

 ۱ – جواب ایستونی ( جواب گرفتن – لفظ گرفتن – شیرینی گرفتن )

۲ – ماییم ( میخواهیم)

۳ – خودی ( همراه ، با او)

۴ –  دل مه مایه ( دلم میخواهد)

۵ – آخی (در واقع)

۶ – ای سودا عمره ( این مسئله یک عمر زندگیست )

۷ – بدیم ( بدهید)

۸ – هستن ( هستند)

۹ – پشک ( عسکری ، دورهء سربازی)

۱۰ – افتو ( آفتاب)

۱۱ – ایتو ( اینطور)

۱۲– همو تو ( همانطور)

۱۳– بتونم ( بتوانند)

۱۴– برسونم ( برسانند)

۱۵ – میدیم ( می دهید)

۱۶ –  دلی نا آرومه ( دلش  نا آرام است )

۱۷ – سر شومه ( سر شب است)

۱۸ – اختلاط ( گفتگو ، قصه ، صحبت)

۱۹ – خوهرمم ( خواهر من هم )

۲۰ – خونه شمانه ( خانه خود تان است)

۲۱ –  به چیشم (به چشم)

 

16 ژوئن
۳دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد عبدالرؤوف راصع ، روزنامه نگار ، منتقد، نویسنده و پژوهشگر وارسته.

تاریخ نشر: یکشنبه ۲۷  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۶ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد عبدالرؤوف راصع  ، روزنامه نگار ،

منتقد ، نویسنده و پژوهشگر وارسته.

قیوم بشیر هروی

۱۶ جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

استاد عبدالرؤف راصع فرزند غلام نبی در سال ۱۳۲۰ خورشیدی در شهر باستانی هرات دیده به جهان گشود ، تحصیلاتش را در همانجا بپایان برد و سپس برای ادامه تحصیل به ایران رفت و پس از پایان  دورهء روزنامه نگاری به کشور بازگشت.

مرحوم استاد راصع بیش از ۴۰ سال از عمرش پربارش را در زمینه های مختلف نویسندگی ، نقد ، پژوهش و ویراستاری و کارگردانی  در داخل  و خارج از کشور سپری نمود. بیشتر نوشته هایش در مورد نقد و بررسی نوشته های هنری و ادبی چون نقد قصه های معاصر افغانستان ، نگرش و بررسی عاشقه های کلاسیک ادبیات دری و مروری بر ادبیات کهن و درونمایه های اجتماعی آن بوده که زحمات فراوانی را دراین راستا متقبل شده است.

مرحوم راصع را اولین بار اواسط سال ۱۹۹۰ میلادی  در دفتر کارم در شهر پشاور که من آنزمان  مسئولیت نشریه پیام شهداء ، مطبعه جهاد و  کورس تایپستی نبرد را بعهده داشتم  ملاقات نمودم . ایشان آنزمان در شهر اسلام آباد در شورای ثقافتی  جهاد افغانستان با مرحوم صباح الدین کشککی همکار بودند و بعنوان سردبیر مجله ی « جهادِ افغان» ایفای وظیفه نموده و مؤفق گردید تا درمدت  کوتاهی  فشرده ی بیش از نهصد کتاب را که به وسیله ی نو یسنده گان دوران مقاومت نوشته شده بود تهیه نماید که جلد اول آن از سوی شورای ثقافتی  بچاپ رسید.

باردومی که با ایشان آشنایی بیشتر حاصل نمودم اوایل سال ۲۰۰۴ میلادی بود که در شهر ملبورن با زنده یاد جلال نورانی به منزل شان رفتیم که بدوستی صمیمی انجامید و تا زمان درگذشت آنمرحوم  ادامه داشت و میتوان گفت علاوه بر دید و بازدید های هفته وار ،  اکثر شب ها نیز یکی دوساعت تیلفونی صحبت می نمودیم و اشعارو سروده هایم را برایشان میخواندم و راجع به مسائل روز  صحبت و تبادل نظر میکردیم  و از  اندوخته های شان فیض میبردم.

مرحوم استاد راصع مقدمه ای بر نخستین مجموعه اشعارم ( ترانه ی لالایی ) نوشتند که برایم بسیار با ارزش است.

ایشان در نقد و بررسی نوشته های هنری و ادبی ید طولایی داشت و یکی  از مقاله هایش « نظری در بارهء طنزهای هارون یوسفی است که در سیماها و اواز ها نیز آمده است.

 سایر کارهای فرهنگی مرحوم راصع به شرح ذیل میباشد:

۱ – ویراستاری متن های درسی  دانشگاه های افغانستان شامل :

تاریخ جهان ، روان شناسی عمومی ، تاریخ ادبیات دری افغانستان و متن های پراکنده.

۲ – ۱۳۵۰ – ۱۳۵۲ خورشیدی – معاون مجله ی « روغتیا زیری » ( ارمغان تندرستی) و از سال ۱۳۵۴ – ۱۳۵۷ مدیر مسؤول همان مجله.

۳ – ۱۳۵۸ – ۱۳۶۱ – دبیر هفته نامه ی « برگ سبز» .

۴ – ۱۳۶۱ – ۱۳۶۵  خورشیدی – مدیر مسؤول مجله « هنر » ارگان اتحادیه هنرمندان افغانستان.

۵ – ۱۹۹۰ – ۱۹۹۱ میلادی – دبیر مجله ِ « جهاد افغان » نشریه شورای ثقافتی جهاد افغانستان در اسلام آباد.

۶ – ۱۹۹۴ میلادی – مدیر مسؤول مجلهِ « پیام افغان » ارگان شورای افغان آسترالیا – ملبورن – استرالیا.

ایشان همچنین در روزنامه انیس ، مجله ژوندون و دکمکیانو انیس نیز مدتی با برادرم محمد مهدی بشیر در کابل همکار بودند.

اثار و نوشته ها:

۱ – تأثیر فلم های سینمایی بر روان بیننده ، چاپ کابل اتحادیه هنر مندان افغانستان سال ۱۹۸۹ میلادی .
٢- جلد نخست ” فشرده ی نهصد کتاب چاپ مقاومت افغان ” اما مؤلف از چگونگی چاپ جلد های دوم و سوم آن اطلاع نیافت.
٣- ” اوسانه و سی سانه ” داستان های ادبیات عامیانه ی افغانستان، چاپ کابل، مؤسسه ی نشراتی بیهقی کابل – سال ۲۰۰۸ میلادی.
۴- وضعیت صحی مردم افغا نستان ، نشر کرده ی: وزارت صحت عامه افغانستان ، کابل
۵- ” مروارید های پراکنده ” با نصرت دهقان- رمان، چاپ سنچری پرس ، ملبورن استرالیا
۶- ” با تو هر گز بابا ” داستان بلند ، پاورقی مجله ی ” گلچین ” ملبورن۱۹۹۴ میلادی.
٧- ” عشق دروغ است، فریب است سراب است ” داستان بلند ” سال ۱۹۹۵ میلادی
٨- ” عشق های کهن در ادبیات کهن ” سال های ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۶میلادی.
٩- ” زنده گی قصه می سا زد ” گزینه ی بیست و دو داستان کوتاه، بیشترینه در باره ی زنده گی در غربت.
١٠- ” فضا ها و نماد ها ” گزینه ی مقالات، چاپ گلچین سال های ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۶ میلادی .
١١- برنامه نویسی برای رادیو افغانستان ، برنامه های: ” شهر قصه، جوانه ها، سرود و سخن، صبح آدینه روز ، و…. سال های ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۹ میلادی.
١٢- ” نقد و بررسی ادبیات داستانی معاصر افغانستان ” مجله های : ” ژوندون” و” آواز ” سال های ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۹ میلادی.
کار های سینمایی:

 ۱ – فلم نامه ی” دام مرگ ” به سفارش یونیسف ، این فلم به پرودیوسری وزارت صحت عامه افغانستان، کار گردانی هنری رؤوف راصع و کار گردانی عمومی انجنیر لطیف در افغان فلم ساخته شد. داستان این فلم را استاد لطیف ناظمی نویسنده ی نستوه کشور نوشت.

٢- فلم” اختر مسخره ” فلم نامه ی ان را  مرحوم استاد رهنورد زریاب نوشت و فلم به کار گردانی  مرحوم استاد رؤوف راصع و کارگردانی عمومی انجنیر لطیف در افغان فلم ساخته شد و قرار بود برای شرکت درفیستیوال بین ا لمللی گلدن پراک فرستاده شود اما کار ان به موقع تمام نشد.

جوایز :

١- ” بررسی قصه و داستان و مفاهیم أخلاقی ان در یک هزار سال ادبیات کلاسیک دری ” برنده ِ جایزه ی دوم وزارت اطلاعات و فرهنگ . ۱۹۸۲ .
٢-” عاشقانه های کهن از ادبیات کهن” چهارده بخش، نشر شده از بر نامه ی” شهر قصه ” رادیو افغانستان ، جایزهِ  دوم وزارت اطلاعات وفرهنگ سال ۱۹۸۳ .
٣- ” تهیه ی بهترین گزارش ها و گفت و شنود ها برای مجله ی ژوندون ” جایزه ی دوم، وزارت اطلاعات و کلتور، کابل  – سال ۱۹۸۴ میلادی.

آخرین باری که با مرحوم استاد راصع صحبت کردم یک شب قبل از درگذشت ایشان بود ، اما با تأسف فردای آن بتاریخ ۱۶ جون ۲۰۱۵ میلادی بر اثر سکته قلبی در شهر ملبورن جان به جان آفرین سپرد که توسط دوست مشترک ما جناب استاد سامع اطلاع حاصل نمودم و همانروز با شرکت در مراسم تدفین آنمرحوم مرثیه اییرا سروده و خواندم که خدمت شما عزیزان پیشکش می نمایم.

روح شان شاد ، یادشان گرامی و خاطراتش تان جاودانه باد.

بریده باد دستم که به مرگ حضرت استادم مرثیه می نویسم

هجران

ای دریغا   رفت  استادم    دلم    بیتاب شد

کز فراق  رفتنش  بس دیده ها   پر آب شد

سیل غم  آمد گرفت  این  وادی  شهر مرا

چشم بست استاد ما و تا ابد در خواب شد

سوختم در آتش  هجران  او  با صد دریغ

روز ما تاریک و شام تیره بی مهتاب شد

بسکه دارم سینه ای آتشفشان  اندر فراق

غصه می بارد« بشیر» بزم عزای ناب شد

منابع :

زندگینامه مرحوم راصع ( یادداشتی که در زمان حیات شان برایم داده بودند ).

16 ژوئن
بدون دیدگاه

عید سعید قربان مبارکباد

تاریخ نشر: یکشنبه ۲۷  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۶ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

فرا رسیدن عید سعید قربان را به عموم مسلمانان

جهان ،بخصوص هموطنان عزیز  و اخصا شما

خوانندگان  محترم و  خانواده های معزز تان

تبریک و تهنیت گفته، آرزومندم عید امسال

سراغازی باشد برای استقرار صلح و آرامش

در سراسر جهان.

با عرض حرمت

محمد مهدی بشیر

مسئول عمومی سایت ۲۴ ساعت 

(هالند)

و قیوم بشیر هروی

سرپرست سایت ۲۴ ساعت

(ملبورن – آسترالیا)

14 ژوئن
۱ دیدگاه

( بخش پایانی ) مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده

تاریخ نشر: جمعه ۲۵  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۴ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

 پیوسته بگذشته . . .  

بخش آخر

دوستان طوری که میدانند این مشاعره طی چندین روز گذشته به  نشر رسید  ازینکه  قافیه ها و ردیف آنها تقریبا  یکسان بودند ، چنانچه جناب مختار زاده در سروده ی اخیر از آن یاد نمودند ، لهذا پاسخ ایشان اینک با قافیه و ردیف متفاوت سروده شده و تقدیم شما عزیزان میگردد، البته این آخرین قسمت از نخستین بخش مشاعره ما میباشد که پیشکش گردید.

عسلِ تلخ

نعمتا ! ای جان  من اشعار چند  و  چون  شده

هم  ردیف  و قافیه ، هم  وزن  دگرگون  شده

از  شکایت  ها   نوشتی ،  از گلایه  قصه ها

شاید هم گویی  که این آدم ، بی مضمون  شده

شاید هم تندی ز مرچ رفته و شوری  از نمک

یا عسل  تلخ گشته و دل  های  ما محزون شده

گفته  ای  تا  کی   نویسیم   ما  برای  همدگر!

شاید   هم   دانی  دلِ  بیچاره ام  مجنون  شده

گفتی  عابد  کرد  فرار و  زاهد  هم  بگریخته

با  خبر  باش   از   دست  شان   دلخون  شده

گرچه تکراراست مطالب یاقرین است واژه ها

یا  که  شاعر در اسارت مانده   و مفتون  شده

خواستم چیزی نویسم من  ز چشم  و زلف  یار

یا ز آن قامت و یا لب ها ،  چون میگون  شده

دست   کشیدم    ناگهان    دیدم   زلیخا   آمده

همچو  یوسف  این  دلِ  دیوانه ام  افسون شده

ازکجا گویم « بشیر» کاین باغ دل ازدست یار

بسکه جام بگرفت ونوشید، ناگهان گلگون شده

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

اشعارِ یکنواخت

آقا بشیر !   قافیه  ها  ،  خسته گون  شده

وزن و ردیف ، بی نمک ازحد فزون شده

یاران  شکایه ها  و   عزیزان   گلایه  ها

طرز نبشته های  همه  ،  گونه گون  شده

بنوشته اند  ، کر شده  گوشِ  همه از این ،

اشعارِ یکنواخت  که بی چند  و چون شده

بنوشته اند، مرچ ، نه تند ونمک ، نه شور

از این سروده های  که   اٌم الفسون  شده

تاکی   ز   همدگر    بنویسید     مثل   هم

شاید که طبع  سرکش  تان  در جنون شده

تکرار،    واژه ها   و مطالب  به  مثل هم

گویا که جام و ساغر  تان  کوزه گون شده

بنوشته  اند شیوه    و  راهء   نو   انتخاب

ساغرشکست و بخت ، مگر واژگون شده

عابد   فرار    کرده     و   زاهد   گریخته

کاخِ  سفید   باورِ   شان   سرنگون   شده

« نعمت » زشهر رزم ،  کنون دردیارِ بزم

حداد   قهر  کرده     و   از  کلبیون   شده

نعمت الله مختارزاده 

اسن – آلمان

کلبیون = گروهی از فلاسفهء یونان که فضیلت و سعادت را در ترک لذات و تجملات دانستعه و با جامهء ژولیده و سر و پای برهنه به سر می بردند و آداب و رسوم اجتاماعی را تخطئه می کردند.

13 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: پنجشنبه ۲۴  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۳ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته بگذشته …

شماره (۱۱)

ته نشینِ خاطره ها

چه مژده ای، که به حُسن حمیده می آیی

ز نخلِ پیکر  و اندام  ، تو چیده می آیی

اگرچه موی سپید ، رایگان  نصیب نشد

بیادِ   فصلِ   جوانی   ،  دویده  می آیی

چنانکه حرف زدی،از قرابه های شراب

شراب  ز ساغر و مینا ، چشیده می آیی

کنارِ خُم شراب  ته نشین خاطره هاست

خمارومست وخراب، لب گزیده می آیی

کجاست ، فصلِ شگوفایی ها و همنفسی

نفس  به سینه به یادش ، کشیده می آیی

مگو که راهی نمانده ، برای آمد و رفت

اگر  بفرض   نمانده  ،   پریده  می آیی

ز طعن و لعن حریفان، مکن حذر زسفر

بیا ، بیا  و  نشان  ده  ، چمیده  می آیی

شنیده ام سخن از،ضرب نیش وجورِزبان

برای  دفع  بلا  ،  زان  رهیده  می آیی

«بشیر» منتظراست،(نعمتا) زراه برسی

خوش آندمی که دلی را، خریده می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

****

طرحِ نو

کنون که لحظه ای ، از غم بٌریده آمده ام

ز درد  و  رنج  و الم ،  وارهیده آمده ام

سپید موی  مرا ، می نداده  مفت ، فلک

رسای  قامتِ  سروی  ،  خمیده  آمده ام

گروهی  شاکی و جمعی  گلایه ها دارند

شنیده  شکوهء  شان را  ،  پریده آمده ام

گلایه های ز قوافی ، شکایه ها ز ردیف

ز  بهر  چارهء   ایشان   رسیده  آمده ام

برای  جمعی  شده  یکنواخت  قافیه  ها

ندانی  اینکه ، چه  دردی کشیده آمده ام

بیا  که  طرح  نوی  در  زمینه  اندازیم

بگو بشیر که « نعمت »! دویده آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

12 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: چهارشنبه ۲۳  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۲ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته بگذشته…

شماره (۱۰)

مرهم و دارو

خراب و مست و خماری ، گهی   فتاده  و گاهی  دویده می آیی

به شوق وذوق وبه رغبت، شراب، از سرخُم سرکشیده می آیی

به  یادِ  نرگس  شهلا  ،  به  تارِ  زلفِ  نگار و به  دلربایی  او

قدم  قدم ،  به سراغش ، چنان  نسیم  بهاری ،  وزیده  می آیی

به شیخ و زاهد و قاضی و محتسب ، نه سروکاری هم مراست

تو هم به مثل  من  از این کسان ،  دست  و دلی  بریده می آیی

ز آنچه بر سر و فکر و خیال و باور و اندیشه های  شان  باقی

گریز نموده ز اوشان ، برهنه پا، به دل وجان، رهیده  می آیی

بیا  تو( نعمت ) دورانِ ، به سرزمین دلِ زار،  چنانکه میدانی

برای   درد  « بشیرت »  ز شعر مرهم  و دارو  پزیده می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

قرابه های شراب

شراب ،  تا  تهِ  خم  ،  سر کشیده آمده ام

خراب   گشته  ،  لبی  را   گزیده  آمده ام

ز نخلِ   پیکر  و اندام ،   چیده  میوهء تر

به ی ادِ  فصل   جوانی ،  چشیده آ مده ام

زچشمِ پٌف کده ای، چون قرابه های شراب

به نقدِ جان  ، دلِ  خود را خریده  آمده ام

کنون که قامت سروم خمید و موی، سپید

چه طعن و لعنی ، ز ایشان شنیده آمده ام

ولی بدان که  به  حالم  ، دلِ خودم سوزد

چه بودم  و چه شده ، دیده  دیده آمده ام

نه راهی بر عقب و نه توان رفتن ، پیش

نه  چاره ای  که  بگویم   پریده  آمده ام

ولی  یگانه  رهِ  چاره  و   نجات  ،  مرا

که زنده مانده ، سرِ خود  بریده  آمده ام

ز ضرب نیش زبان  ، گشته نیم بِسمِلکی

که نیمه  جانم  و  در خون  تپیده آمده ام

بشیر! خدمتت این عرض حال « نعمتِ» تو

رقم   نموده   ،   کمی    آرمیده   آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

11 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده ( پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: سه شنبه ۲۲  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۱ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

 پیوسته به گذشته…

شماره (۹)

رازِ نهان

خبر رسید که خورشید  دمیده  می آیی

ولی نه دست ز خوبان کشیده  می آیی

هنوز بدل هوس شوقِ گُلرخان باقیست

که اینچنین  به  سر و پا  دویده می آیی

بیا  که رازِ نهان   را  بهم   قصه  کنیم

تو (نعمتی) وچو باران چکیده  می آیی

گذشت  فصل  بهار  و نیامدی  چه کنم

بگرمی ات  دلِ  یاران  خریده  می آیی

نه ترکِ می  کنی و نه بساط عیش رها

شراب  شوق  بتان  را  چشیده  می آیی

سخن ز رازی که گفتی دمی بگوش دلم

وفا   و  مهر  و  صفا   آفریده  می آیی

بیا که  منتظر است  دیدگانِ  خستهِ من

به بزم شعرِ«بشیر» کی چمیده می آیی؟

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

****

عزتِ خریده

خمار و مست و خرابم ، که سر   به  بیابان کشیده آمده ام

به ذوق وشوقی، لبی را که سخت، به دندان گزیده آمده ام

به یادِ  قامتِ سر و ، به فکر پیکر  و اندام و گرمی آغوش

دوان  دوان ، فتاده ، گهی  ستاده  و گاهی  خزیده آمده ام

دگر نه کاری به زاهد،نه شیخ ونه به ملاها ومحتسب دارم

که  دستِ  دل ازین   تاجریانِ   دینی  فاسق  بریده  آمده ام

زفکر و باور و اندیشه های کهنه و فرسودهء به درد نخور

فرار کرده ز ایشان  و راه و شیوهء   نو را  گزیده آمده ام

به بزم شعر بشیرا! گهی به دیده وگاهی به دل دوان « نعمت »

مباد  فکری کسی  را، که  بیخبر به عزتِ  خریده  آمده ام

نعمت الله مختار زاده

اسن – آلمان

10 ژوئن
۱ دیدگاه

ماجرا های بابا علی ( قسمت اول)

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

ملبورن – آسترالیا

—————————–

 ماجرا های بابا علی

بخش اول

 درین نوشته حتی الامکان کوشش شده تا کلمات واصطلاحات محلی

 وعامیانه هرات گنجانیده شود.

حاج آق میرزا سلام علیکم !

واعلیکم شیرو ایشتونی (۱) ، خوبی ، تیاری ، پیر( پی یر) (۲) تو ایشتونه؟

_ خوبم شکر بری شما(۳)  سلام میگفتم. راستی ماستک (۴) یاد مه بره که بشما بگم پیر ما گفتم یک دفه تا خونه ما بیایین.                                        

_ چری(۵) خیریته؟ چه مایه؟

_ مثلیکه مایم خدی شما از خاطر همی ملا مرتکه گپ بزنن.

_ کو دو ایکه؟

_ همی چیه ، همالی(۶) نزدیک بود اسمی رم فراموش کنم ، پیر محموده میگم ، ملا گلک.

_ خوب گلک گادی ونه میگی یا گلک دلال؟

_ نی بابا همی همسایه ماما گل مه گلک سبزی فروش برار صدیق بلند.

_ خوب حالی بفهمیدم ، ملا گل آغا.

_ بلی ها.

_ خوب نگفتی چی گپه ؟

_ هیچی از خاطری برارمه فضلو که مایم دومادشم ، اما پیر ما میگم سردل وردار(۷) ندارن خودی ازو مرتکه گپ بزنم. از همی خاطر گفتم خاله گلنار بیاین خودی ننه مه به خسرونی(۸) برن.                                                         

_ خیلی خوب باشه . امشو که دم دیکونه(۹) بستم میرم خاله تور ور میدارم خودی خو میارم . برو به پیر خود سلام بگو ، به برار خود فضلو هم بگو هوش کن غم نخوری ملا گل آغا رفیق منه حتمآ دختر خور به تو میده چرت نزنی.

راستی چری پیر تو نمایه خدی نه نه تو بره؟                                            

_ پیر مه دلی مایه که نه نه مه به خسرونی دختر کاکا مه بره اما نه نه ما دلی نمایه.                                                                                             

_ خوب برار تو فضلو چی میگه؟

_ هیچی اونا میگم خودی قوم ها نمایم وصلت کنند.

_ خوب تو خود تو چری دختر کاکا خور نمیستونی؟

_ مه معطلم که برار مه اول دوماد بشم بعد نوبت منه . مه از خدا خو هم مایم که دختر کاکا خور بستونم، منتها(۱۰) مگری(۱۱) اول پِشک(۱۲) خور بدم بعد پا خور بن کنم.

   خوبی دگه مه مگری برم که دیر میشه چون کمی چای دشلمه هم مایم سر راه خو بخرم. خدا حافظ.                                                                          

_ برو بخدا سپردم.

   بدین ترتیب شیر احمد که همه او را بنام شیرو می شناختند روانه منزل شده و شب هنگام حاج آق میرزا که شوهر خاله شیرو می شد همراه با خاله گلنار به منزل ملا رجب پدر شیرو رفتند و پس از مصافحه و احوالپرسی خاله گلنار و مادر فضلو غرض خواستگاری از دختر ملا گلک روانه منزل وی شدند، ولی از قضای روزگار همزمان با ایشان فامیل دیگری نیز به همین مقصد به منزل ملا گلک آمدند که این موضوع تا حدی مادر فضلو و خاله گلنار را ناامید ساخت. ولی بقول معروف چیزی به روی خویش نیاوردند و سر صحبت را  باز نموده ومهلت حرف زدن به فامیل حریف را که در مجلس حضور داشتند ندادند و بدین ترتیب  خاله گلنار شروع به صحبت نموده و علاوه نمود:

_ خوب بی بی دادا اشتو هستیم به احوال خود ، بچه ها اشتونم ،  حاجی چه حال دارم، شهناز جان اشتونه ، درس ها خور بکجا رسونده، بخیر مکتب خلاص کرد.

_ الحمدالله به برکت دعا شما شکر خوبینم ، بچه ها دستبوس شما هستن ، شهناز جان هم درس ها خور بخیر خلاص کرد، دلی مایه اگه بشه به دارالمعلمین بره، راستی چری میرزا نیامدند؟

_ میرزا رفتم به خونه همشیره مه پیش ملارجب > گفتن شما برین ما باز یک وقت دیگه میریم.                                                                                

_ خوش آمدین ، خونه شما نه هر وختی که دل شما مایه بیایین.

_ راستی اینار(۱۳) مه بجا نوردم (۱۴) (منظور خانم های دیگری که آنجا بودند).                                                                                             

_ خوب شما تا حالی همدگر خور ندیده بودین ، اینا زن کلان قمندان و اونا زن خورد نا.                                                                                            

_ کودو قمندان؟

_    درین میان زن قوماندان آصف که برای اولین بار بود با مادر فضلو و خواهرش آشنا می شد ، سر صحبت را باز نموده گفت:                                 

_ مه زن قومندان آصف هستم ، ما یک چند ماه میشه که از کابل آمدیم ، بابه اولادها ده اینجه تبدیل شده  و حالی ده میدان هوایی کار میکنه.                      

_ خوب چند تا بچه دارین؟

_ مه دو بچه دارم مگم انباقیم چار تا داره ، دوتا دختر و دو تا بچه و از خودم هردویشان دختر هستن و یک بچه گک مام مرده و زندیش گم اس.                  

_ چری به کجا بوده؟

_ ده اول های انقلاب تلاشی برده بودیش.

_ خوب دگه می فهمین که هیچ خونه بی داغ نمونده ، خداوند به برکت روی حبیب خو اینار ریشه کن کنه.                                                                 

_ الهی آمین.

_ خوب مادر فضلو شما اشتونین ؟ ملا رجب اشتونن به احوال خو؟ بچه ها چه حال دارن؟ چه عجب که به طرف ما آمدین.                                               

_ خوبیم شکر از برکت دعا شما ، بخدا چند وخته که دل ما مایه بیایم ، اما هیچی فرصت نمیشه . آخر امروز شیرور ری کردم(۱۵) به دم دیکون میرزا گفتم همشیره مر بیار که ماییم به خونه بی بی دادا بریم.                                      

_ راست میگم بخدا آبجی مه چند وخته که میگم بیا بریم ، بیا بریم اما از دست سرماخورده گی بچه ها کی میتونیستیم. آخر امروز بچه خوهر مه آمده بود دم دیکون میرزا که اگه تو نمیایی که مه خود مه برم . خلاصه بری امر خیر بیامدیم تافضلو جان مار به غلامی خو قبول کنین و دخترک خور شهناز جانه عروس ما بسازین بخیر.                                                                                     

_ خیلی خوش آمدین دگه می فهمیم که دختر چه اول ، چه آخر مگری به پی بخت خو بره اما مه بری شما چیزی گفته نمیتونم. مگری  خدی خودی هم گپ بزنم ، خدی پیری هم مصلحت کنم.                                                                   

_ بی بی دادا می فهمین که دختر خونه مثل گل می مونه (۱۶). بخدا دختر شمار مثل دختر ها خود خو دوست دارم وبچه خوهر مرم که خود شما دیدین نام خدا درس خودر هم خلاص کرده و پشک خور هم بداده، حالی هف هش روزی میشه که بری خو کار گرفته . از همی خاطر هم میرزا گفت برو خودی آبجی خو وسلام زیادهم بری نا بگو و بگو که مه خود مه هم خودی ملا گل اغا گپ میزنم . دگه ما گپا خور بزدیم ، اگه خودی کس مسی مایین صلاح و مصلحتی کنین آزادین. ما که ویلکن شما نییم و باز سبا به خذمت شما می رسیم.                                     

_ خوش میایین خونه شما نه اما ازی خاطر مه نمیتونم چیزی بگم ، مگری خدی شهنازهم گپ بزنم ، خدی ملا هم ، آخر ایتو که نمیشه.

_ اینارم که شما می بینین به طلبکاری شهناز آمدند و چند روز میشه که میاین.

_ خوب دگه ما میریم که خیلی دیر شده و بچه ها وخت خو نا یه ، به ملا گل آغا سلام بگین.

_ به چیشم ، شما هم بری میرزا و ملما سلام برسانن.

_ به امان خدا.

   وبدین ترتیب نخستین شب خواستگاری بدون حصول کدام نتیجه ای پایان یافت ودر حالیکه سوار بر گادی راهی منزل بودند مادر فضلو رو به خواهرش نموده گفت:

_ اگه بی بی دادا دختر خور به بچه قمندان بده مه جواب فضل احمده چه بگم؟

_ شما چرت نزنین آبجی ، میرزا خیلی خودی ملا گل احمد دوسته سبا صبح میگم سر راه خو اول بره به کاروانسرای درخت توت ، بعدآ بره به دیکون خود خو.

_ پیر شی(۱۷) خوهر ،الهی داغ نبینی .

   و بدین ترتیب هر دو خواهر به منزل رسیدند و موضوع را با دیگران در میان گذاشتند ومنتظر ماندند تا فردا چه جوابی خواهند شنید.

   بالاخره روز دیگر سپری گشت و شبی دیگری فرا رسید که در این شب علاوه بر مادر فضلو وخاله گلنار ، ظریفه خواهر کلان فضلو نیز مادر وخاله اش را همراهی کرد.

ترق ترق درب را کوبیدند.

_ کیه ؟

_ وا کنین ، مهمون(۱۸)  نمایین؟

_ خوش آمدین ، مهمون حبیب خدایه، سلام و علیکم خیلی خوش آمدین ، صفا آوردین … بفرمایین.

_ همینجی خیلی خوبه.

_ بفرمایین ای شمار به خدا اینجی سر راهه.

   خوشبختانه که درین شب از زنان قوماندان آصف دیگر خبری نبود و این خود باعث آن شد تا امیدی بر دل مادر فضلو و خواهرش گلنار بدمد .

   پس از مصافحه طولانی خاله گلنار که میدان را تنها دیده بود با بی حوصلگی انتظار می کشید تا بداند که زن قوماندان چرا نیامده است. لذا رو به بی بی دادا نموده گفت:

_ ما که دیشو بری شما گفتیم که ما ویلکن شما نییم.

_ خیلی خوش آمدین از خدا پهنوم نیه از شما چه پهنوم کنیم ، دیشو که شما رفتین مه خدی ملا گل آغا هم گپ زدم ، خدی شهناز جان هم. ملا که بخدا خیلی هم خوشه ، از چندین ساله که همدیگر خور می شناسیم وفضل احمد جانه رم مثل حیدر دوست داره. منتها شهناز میگه مه مایم هنوز درس بخونم. آخر امروز ای دختر بچه ها آلایی اند دل نا مایه به جایی برسن ، از ما که گذشته.

_ شما چرت نزنین بی بی دادا فضل احمد هم دلی مایه که نومزادی درس بخونه ، هیچ عیبی نداره فقط بری ما یک دل جمعی بدین که خاطر ما جمع بشه، هر امری که شهناز جان بکنه به هردو دیده قبوله.

ادامه دارد….

—————————————————————————————————–

 ۱- ایشتونی ( چطور هستی)

۲ – پی یر ( پدر)

۳ – بری شما ( برای شما)

۴ – ماستک ( میخواست، نزدیک بود)

۵ – چری ( چرا)

۶ – همالی ( همین حالا)

۷ – سردل وردار ( حوصله)

۸ –خسرونی ( خواستگاری)

۹ – دیکونه ( دکان را)

۱۰ – منتها ( البته)

۱۱ – مگری ( باید)

۱۲ – پِشک ( سربازی)

۱۳ – اینار ( ایشان را)

۱۴ – بجا نوردم ( نشناختم)

۱۵ – ری کردم ( روان کردم)

۱۶ – می مونه ( می ماند)

۱۷ – پیر شی ( پیر شوی)

۱۸ – مهمون ( مهمان)

  ادامه دارد ….

10 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیرهروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

ساغر و مینا

چنانکه دانم  و دانی  دویده  می آیی

خمارِ باده ،   لبی  را مکیده می آیی

ولی شکی نبود دروفا وحرف وعمل

چنانکه گفته ام حرفم  شنیده می آیی

بیادِ   دلبرکانِ   غزال   چشم ِ   سیاه

ز روی شوق  زبانی  گزیده  می آیی

چه آش با نمکی با مساله هایی غزل

و بارباعی وچند بیت قصیده می آیی

ز تارِ زلفِ  دلآرا  و   نخلِ   پیکرِ او

یواش یواش ز اناری چشیده می آیی

عجب بحیرتم ازجانفشانی های تومن

به غمگساری جانان  سپیده  می آیی

خوشابه نزد« بشیر»(نعمتا)رسیدن تو

که دل ز ساغر و مینا  بریده می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

رازِ میانِ من وتو

نه  دل  ،   ز باده  و  مینا   بریده  آمده ام

نه  دست  ، از سر خوبان  کشیده  آمده ام

نه ترکِ مستی و شادی ونه زعیش ونشاط

نه وهم و، هم  ،غمی را را خریده آمده ام

****

مگو  ز  میوهء  شیرین  پیکر   و  اندام

فقط  حلالِ  چشک  را  چشیده   آمده ام

نگو سخن ز مکیدن ، نزن  گپی  ز لبان

بدانکه سخت به  مقصد  رسیده  آمده ام

یواش  یواش  زبانِ  دلم به گوشت گفت

میانِ   تو  و من  آنچه  ،  پزیده آمده ام

بگفته  اند  که  پوشیده ، رازِ  مردان را

چه طعنه هاغی ازین گپ شنیده آمده ام

بشیر! مهرِ تو از بسکه  دردلِ «نعمت»

ز خوابِ ناز،  حضورت   پریده آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

09 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: یکشنبه ۲۰  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۹ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته بگذشته…       

      شماره (۷)  

غزلِ آرزو

بشارت است که عرضم ، شنیده  می آیی

خوشم چو فصل بهاران ، رسیده می آیی

مگو ز حال دلِ  ناتوان  و  خسته  و  زار

بگو به قامت راست ، نه  خمیده می آیی

من ازغنی و ترامپ ، شکوه ها بدل دارم

تو  هم   ز  تیرِ  جفا ، پر کشیده  می آیی

حضورِ تو  به  من حُکمِ ، قصیده ها دارد

اگر چه  گفتی  مرا ،  بی قصیده  می آیی

نوشته ای زکسی ، هیچ  گلایه  نیست ترا

ولی  ز جورِ  کسان  دل  رمیده  می آیی

تو(نعمتی) که رسیدی ، باوجِ عرشِ غزل

کنون که این  دلِ  زارم ،  کفیده  می آیی

بیا  بخوان غزلِ  آرزو  برای  « بشیر»

بگو    بگو  ،  غزلی    آفریده   می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

 فصلِ شباب

ز رزم ، دست و دل هردو بٌریده آمده ام

به  شهرِ  بزم  ، بلاخر  رسیده  آمده ام

کجاست  ساز و سرود ، نوا و نالهء نی

که خیلی  خسته ام و سر کشیده آمده ام

کجاست مطربِ زیبا،کجاست ساقی مست

که  از سیاست  و  ملا ، رمیده آمده ام

هوای باده  و  پیمانه  بر سر است مرا

که خیلی تشنه ام و، نا چشیده آمده ام

بیامدم  که کمی  ، دور از بگو  و مگو

ز بهرِ  ساغر و صهبا  دویده  آمده ام

بیامدم  که  ز بوس  و کنارِ  مهرویان

هزار دل ، به  نگاهی  خریده  آمده ام

خرابِ بیخود ومستم، به یادِ  فصلِ شباب

لب و زبان و دهان را، گزیده آمده ام

بشیر!   آمده ام   چیزکی   رقم  کرده

به « نعمت»آنچه که گفتی ندیده آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

09 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد سید فضل احمد پیمان ، شاعرِ شورآفرین و مبارز خستگی ناپذیر

تاریخ نشر: یکشنبه ۲۰  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۹ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد سید فضل احمد پیمان ،

شاعرِ شورآفرین و مبارز خستگی ناپذیر

 قیوم بشیر هروی

نهم جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

 

در سرزمین ما شعر های حماسی یا بعباره ای شعر مقاومت جایگاهی خاصی دارد چنانچه در برهه های مختلف تاریخی – سیاسی حماسه سرایانی بودند که برای بیداری مردم قلم بدست گرفتند ، اما اگر بصورت دقیق تر وبا بینش و نگرش صادقانه بدان بنگریم از دهه پنجاه بدینسو این نوع شعررشد قابل توجهی نموده است و امروزه شعر مقاومت را میتوان بعنوان شعر روشنگری ، بیداری ، مبارزاتی در برابر ستمگری ها ، نابسامانی ها و دفاع از ارزشهای والانی انسانی دانست. 

 آری ! شعرای زیادی با سرودن اشعار حماسی و مردمی نام شانرا بعنوان سرایشگر شعر مقاومت ثبت نمودند ، بخصوص پس از کودتای ثور ۱۳۵۷ خورشیدی و سیل مهاجرت ها به خارج از کشور ، این روند ادامه یافت.

یکی ازین حماسه سرایان زنده یاد استاد سید فضل احمد پیمان می باشد که می توان او را از بانیان شعر مقاومت در نیم قرن اخیر دانست. هرچند او در دهه دموکراسی نیز برای مبارزه با نابسامانی ها  و بیان دردهای جامعه و مقابله با بیعدالتی های روزگار چنین سروده بود :

مردان  کار  دیده  چی  تقریر  می کنند

پنهان خورید رشوه که تعزیر می کنند

قاچاق و رشوه را نتوان  سد باب کرد

این خواب راغلط زه چی تعبیر می کنند

نا جایز است   نزد   بزرگان  مظاهره

بگریز ای پسر که تو را گیر می کنند

صد خانه  را  خراب  نمایند   خائنان

اقدام بهر خود  چو به  تعبیر می کنند

محروم ما ز شمع  و  حریفان مال را

از برق های صد شمع  تنویرمی کنند

قومی به زور پول به منصب رسیده اند

قومی دیگر حواله به تقدیر می کنند

هرروز تیره روز  تر از روز دیگری

باطل در این  خیال که اکسیر می کنند

زور  مقررات   به  ظالم   نمی رسد

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

سید فضل احمد پیمان در سال ۱۳۲۰ خورشیدی در روستای ملدان ولسوالی انجیل ولایت هرات دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در همان جا آغاز نمود. ودرکنار آن به آموختن کتب دینی و  عربی پرداخت. گفته شده که مرحوم پیمان در رشته حقوق نیز تحصیل نموده بود.

از سن ۱۸ سالگی به سرودن شعر روی آورد وبیشتر به سرایش غزل می پرداخت ، اما با دگرگونی ها و باسامانی های سیاسی در کشور بخصوص اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی تغییر مسیر داد و به سرایش  اشعار حماسی و انقلابی شروع نمود و با نام های پیمان و سوگوار می سرود.

او با گرفتن قلم و سرودن شعر های حماسی ، در حالیکه مبارزه اش را در مقابل نیروهای اشغالگر شوروی و جیره خواران شان آغاز کرد ، نه تنها در روشن ساختن اذهان عامه از یکسو و روحیه دادن به فرزندان صدیق میهن که در مبارزات مسلحانه سهیم بودند از سوی دیگر تلاش نمود، بلکه به این باور داشت که سرودن اشعار حماسی و بازتاب آن در میان مردم و بخصوص مبارزان مدافع وطن باعث تقویت روحیه آنان میگردد.

مرور بر لغزش های جمعی از مجاهد نما ها پس از سقوط رژیم کمونیستی در کشور هرگز نمی تواند حقانیت جهادگران پاک اندیش واقعی را نادیده بگیرد .

درین شکی نیست که با تأسف عده ای فرصت طلب باعث شدند تا ذهنیت عامه  نسبت به جهاد و جهادگران واقعی تغییر یابد ، اما باید بخاطر داشت که آینده گان با مرور بر صفحات زرین  تاریخ مبارزات اجداد و نیاکان شان میتوانند چهره های مضر و یا بعباره ای گرگانی که در لباس میش بعنوان رهبر و پیشوا با ظهور نامیمون شان  باعث ویرانی کشور و بربادی ارزش های انسانی و بخاک و خون کشیده شدن بیشتر هموطنان ما شدند را بخوبی خواهند شناخت.

زنده یاد پیمان را علاوه بر شاعر بودن بعنوان نویسنده ،  سیاستمدار و حقوق دان نیز می شناختند. او علاوه بر چاپ سه اثر منحصر به فردش بنام های « شام شهیدان ، نوای آزادی و توفان خون »  ، ماهنامه ی فروغ انقلاب، نخستین نشریه ی چاپی در ولایت بادغیس را نیز تآسیس و بعنوان صاحب امتیاز آن کار کرد.  او همچنین مدیریت مسئول ماهنامه ی پیام همبستگی در ولایت هرات را بدوش داشت .

مرحوم پیمان در دهه هفتاد خورشیدی به حیث رئیس دادستانی ولایت بادغیس مقرر شد و در اوایل دهه هشتاد بصفت مستوفی ولایت هرات و در اواسط همین دهه به حیث رئیس دادستانی ولایت هرات منصوب گردید و همچنین مدتی به عنوان سرپرست ولایت هرات ایفای وظیفه نمود. او  بیشتر بخاطر سروده های حماسی اش شهرت یافت ، هرچند در انواع قالب های شعری چون قصیده ، غزل ، مثنوی ، قطعه ، رباعی نیز ید طولائی داشت.

او انسانی بود روشن ، فهیم و نهایت مهربان  که با درک اوضاع ناهنجار وطنش و اقتضای زمان شخصآ به مبارزات نظامی علیه اشغالگران پرداخت و علاوه بر مبارزات مسلحانه، مبارزه با قلم را با سرودن اشعار حماسی اش بدوش گرفت و هرگز بخاطر مقام و رتبه ای به مدح و ثنای اربابان زر و زور وتزویر نپرداخت و با جرئت به مبارزاتش ادامه میداد.

او حتی در سروده هایش چه غزل ، دوبیتی  و یا رباعی همسنگرانش  و رهبران جهاد را به دوری از ستم ، کبر و غرور بیجا مخاطب قرار می داد:

مجاهد ! ظلم و بدکاری گناه است

ستمگاری و  مکاری   گناه است

کسی   کو   پیرو    اسلام   باشد

اگر او را   بیازاری   گناه  است

****

مجاهد  چشم  مستت   را   بنازم

جبین   حق  پرستت   را    بنازم

خرامان می روی در جبههِ جنگ

کلاشینکوف   دستت   را  بنازم

****

خوشا آهنگِ وحدت ساز کردن

گره از مشکل خود   باز کردن

به   بالِ   اتحاد   و   همنوائی

به اوج   آرزو   پرواز  کردن

****

خوشا در رزمگه مردانه مردن

غبار از چهره  هستی  ستردن

خوشا جام شهادت نوش کردن

میان سنگر  حق  جان سپردن

****

لباس جنگ در بر  می کنم من

به جرئت عزمِ سنگر می کنم من

قوای   نابکار    شوروی   را

برون از خاکِ  کشور  می کنم من

گفته شده که داکتر نجیب الله رئیس جمهور وقت افغانستان توسط یکی از نزدیکانش از پیمان میخواهد تا از سرودن اشعار انقلابی اش دست بکشد و در عوض پست مهمی در حکومت برایش داده میشود ، غافل از آنکه این درخواست نه تنها او را ازین کار باز نداشت ، بلکه مصمم تر ساخت تا بهتر و پخته تر بسراید.

سخن در مورد این شاعر حماسی ، مبارز و سروده هایش  زیاد است ، اما به گفته استاد سخن زنده یاد خلیل الله خلیلی اکتفاء می کنیم که در وصف زنده یاد پیمان  و محتوای شعر او چنین گفته است:

” سید سخنور، حضرت سوگوار! شور رسوا کن دشمن خونخوار و سوز ناله برانگیز گلگون قبایان وطن در اشعار خجسته تو، چندان مقام متعالی دارد که جای برای تحلیل و نقد ادبی بازنمیگذارد، اما به صراحت میتوان گفت که جزالت و انسجام و رعایت مقررات و ریزه کاریها و ظرافت ها در شعر شیوای تو، بیانگر همان سبک عراقی است که در دبستان هنرپرور، شاعر ساز، روح انگیز و جان آویز هرات، خواجه انصاری پایه گذاشته . “

و سر انجام این مرد فاضل و شاعر شورآفرین و مبارز در روز سه شنبه اول عقرب سال ۱۳۹۷ خورشیدی در شهر هرات درگذشت و پیکر پاکش در در گازرگاه شریف و در جوار پیرهرات خواجه عبدالله انصاری رح بخاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

این هم نمونه ای دیگری از کلام آنمرحوم:

 دریانوردِ پیر

من کیستم شناور  بازو شکسته ‌ای

در رهگذار سیل حوادث  نشسته ‌ای

غیر از خروش مدهش طوفان سهمگین

نشنیده مژده‌ای، ز لب پی ‌خجسته‌ ای

دلداده‌ای، فریفته‌ای، در هوای دوست

پیوند مهر از همه عالم  گسسته‌ ای

آزاده‌ای، ز  بار  تعلق  بسان سرو

مجنون طراز سلسله برپای بسته ‌ای

آزرده‌ای،  ولی  نه به  آزار مایلی

دل خسته‌ای، ولیک دلی را نخسته‌ ای

مستغنی از سیاست حکام بحر و بر

دریانورد پیر ز جان دست شسته‌ ای

در احتضار، عمر به آخر رسانده‌ای

طرفی ز جان ‌سپاری خود بر نبسته‌ ای

از اهل این زمانه،  سزاوار دوستی

کمتر سراغ دیده و بسیار جسته ‌ای

از بخت در شکایت و از دهر تنگ‌دل

از آشنا ملول و ز بیگانه خسته ‌ای

محروم زیست هرکه چو«پیمان» دراین وطن

یا سیم و زر نداشت یا دار و دسته ‌ای

منابع :

۱ – دانشنامه آزاد.

۲ – یادداشت های وحید پیمان .

08 ژوئن
۳دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: شنبه ۱۹  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۸ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته به گذشته …                                                                      شماره (۶)  

بزمِ شعر

نوید   آمد    و   گفتی   دویده    می آیی

شمیمِ  عطر  بهاران    شمیده    می آیی

اگرچه روی زمین  بی رمق زبی  نمکیست

ولی  تو  کانِ  نمک را چشیده   می آیی

بلی تو گفتی و بنوشتی و سرودی  بسی

به  طبق  وعده سخن ها شنیده  می آیی

غمین مباش که بهاررفتی وخزان شده است

تو نوبهاری  به  وقتش  رسیده می آیی

درون قصر دلت گلشنی ز لطفِ خداست

شگوفه  های  هنر چیده  چیده  می آیی

تو (نعمتی) که به نعمت سرای دهکده ام

به  دل نوازی  این  غم  کشیده  می آیی

بیا که  موقع شعر و ترانه است و غزل

به بزمِ شعرِ« بشیر»  با قصیده می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

قصرِ دل

ببین که  گفتی  بیا ، با  دودیده آمده ام

به  جان  و دل سخنانت  شنیده آمده ام

بشیر آمدنم  را ، رساند ،  برگِ  خزان

شمیم ِ  عطرِ  بهارت    شمیده  آمده ام

به هرطرف نظرانداختم چه بی نمکیست

که شورِ ، تلخی و تندی چشیده آمده ام

ز بسکه گفتم و بنوشتم  و سرودم شعر

کسی که  بشنودش ، می  ندیده آمده ام

بهار   رفتم    و   پاییز   آمدم   هیهات

دلِ شکسته  و ،   رنگِ   پریده آمده ام

ولی بشیر  !  به دل جا  گرفته  الفتِ تو

به دوش   منتِ  مهرت  کشیده  آمده ام

تو خود شهنشهء شعر آفرینِ قصر دلی

به خوانِ « نعمتت » اینک دویده آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

07 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعرهِ قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده ( پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: جمعه ۱۸  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۷ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته بگذشته …

شماره(۵)

به نام تیر و کمان

نوشته ای که  گریبان   دریده  می آیی

چرا برادرِ من ،  درد کشیده   می آیی

اگرچه گفته ای بارها وخوانده ام بخدا

که از کجا به  کجا ها  پریده  می آیی

مکن شکوه از این   دیده گانِ  کم بینم

که قطره قطرهِ اشکت  چکیده می آیی

اگرچه منگ شدی از نوشته های دلم

به  تارِ شعر  حریری   تنیده  می آیی

یقین نما که غریبی   ز  یاد  بُرده مرا

به حیرتم  به  سراغم   رسیده می آیی

گمان کنم که  دمی آمدی  و رفتی باز

دوباره بار دگر چیده  چیده   می آیی

نوشته ای که  وطن بینوا و ویرانست

تو زهر درد وفراقش  چشیده می آیی

ز ناله های  یتیمان  و مادرانِ  حزین

به پاس  خون  شهیدان  تپیده  می آیی

ز ناله های جگر سوز مادر و  پدری

که ازفراق کمرِ شان  خمیده ، می آیی

زبسکه مُشت به دندان هرلعین زده ای

شنیده ام که ز یوغ  اش کشیده  می آیی

اگرچه جامن  و زنگش گرونموده بغیر

دوباره زنگی  نوی  باز خریده  می آیی

به آن کسان که بخلوت کنند  ز کارِ دگر

تو آشِ طنز ، به  روغن   پزیده می آیی

خلافِ حیلهِ طالب  که دامِ  پُر خطراست

گلوی  مکر و  ریا  را   بُریده   می آیی

به پوز و چشم کج   و کورِ رهبری ِبدش

به نامِ  تیر و  کمان   با   قصیده  می آیی

اگرچه  پای  خرت  لنگ و موترت پنچر

ولی  خوشم  که  بسویم   دویده   می آیی

بیاکه آمدنت (نعمت) است برای«بشیر»

ز  شهرِ شعر  و ادب  ،  آرمیده  می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

فالِ نیک

نوشته  بودمت  ای  نورِ  دیده  می آیم

شراب وشهد صحت را چشیده می آیم

بلای  آمده  بود  و  ولی  بخیر گذشت

دوباره   ناز  بتان   را  کشیده  می آیم

بشیر!  آمدنم  را  به   فال   نیک  بگیر

رباعی  و  غزل  و  با  قصیده  می آیم

دو روزه عمری که باقیست آمدم خدمت

قلم  شکسته  و   قامت   خمیده   می آیم

خدا  دهد   اگرم    قدرتِ    نوشتن   را

به  خامه  روحِ   جدیدی   دمیده   می آیم

قیومی در سفرم خواند و لیک در حضرم

به عافیت  سرِ  غم  را   ،  بریده  می آیم

جناب  افضلی  حرف   دلم   بیان   کرده

شکسته  بالم  و ، بی  پر  پریده   می آیم

جنابِ  نور!   تشکر   ز   مهربانیِ    تو

بلندِ   دستِ   دعای    تو    دیده    می آیم

جناب   حضرت   آروین    با   سپاهِ   قلم

ز عین  و غینِ   سیاست    رمیده  می آیم

ضیاء  احمدی !   عرض   ارادتم    بپذیر

ز نو ر و  نار ، گلی  چید ه  چیده  می آیم

شفیقه جان  که  سعادت  نصیب  ما کرده

لبانِ  شوق  ،  به  دندان   گزیده   می آیم

عمر  صدیق   که   در    آرزوی    آمدنم

ز    انتظار    ورا      وا رهیده    می آیم

درودِ  ویژه  به  مستوره  جان  دهقان  باد

صفای  نغزِ   پیامش   شنیده     می آیم

شریفی !   آمد ما  چیده چیده از گل ِ ناز

ز عطرِ  مهر و  محبت  شمیده   می آیم

برکت !   از  در و دیوار  باردا  برکت

شراب ِ  نابِ  سخن ،  سرکشیده  می آیم

جناب  حاجی  معروف  دارد  حسنِ نظر

ز لطف  و مهرِ  جنابش   دویده   می آیم

جناب  محترم  آن  سیدی که خان آقاست

ز نمله  پروری اش   پٌر   نشیده  می آیم

جواد   جان  عطائی !  تشکر  از  لطفت

حدیثِ    مهرٍ    پیامت    شنیده    می آیم

نمی   روم  به  سفر ،  بلکه  آمدم  ز سفر

به  پاسِ  خاطر   تیمور    تپیده    می آیم

ببخش راعی ! به جرمِ جواب ِ تیلیفونت

اگر   بخواهی   گریبان    دریده    می آیم

خلاصه چیزی رقم شد ز خامهء «نعمت»

که عمرِ  صبر   به  آخر   رسیده   می آیم

نعمت الله مختار زاده

اسن – آلمان

06 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد مولانا نجیبی کرٌخی هروی شاعر ، نویسنده ،خطیب ،مدرس ، دانشمند و عارف نامی کشور.

تاریخ نشر: پنجشنبه ۱۷ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۶ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد مولانا نجیبی کرٌخی هروی شاعر ،

نویسنده ، خطیب ، مدرس و عارف نامی کشور.

قیوم بشیر هروی

۶ جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

با ژرف نگری بر صفحات پربار تاریخ  سرزمین ما به بزرگان و نام آورانی بر می خوریم که هرکدام شان از سرمایه های معنوی کشور ما بشمار می آیند. یکی ازین فرزانگان سخن گستر، زنده یاد مولانا غلام محمد نجیبی کروخی هروی ، شاعر ، نویسنده ، خطیب ، مدرس و عارف نامی کشور ما می باشد.

مولانا نجیبی در سال ۱۳۱۶ خورشیدی در ولسوالی کرٌخِ ولایت ادب پرورِ هرات دیده به جهان گشود. علوم ابتدایی و دینی را نزد پدرش فرا گرفت و دوران ثانوی و عالی  را در کرٌخ و بعدآ در هرات بپایان برد.

استعداد سرشار او به مطالعه وعلاقمندی اش به آموزه های دینی وکمال انسانی باعث شد تا به مطالعه کتب تکوین و تدوین بپردازد و در آموختن حکمت و معرفت اندوخته های فراوانی بدست آورد. این امر اورا بسوی حلقات معنوی کشاند و با شرکت در مجالس مثنوی خوانی شیفته حضرت مولانا گردید.

در این ارتباط  استاد حیدر حمید مطلبی در مورد زنده یاد مولانا کرٌخی هروی نوشته است که در بخشی از آن چنین می خوانیم:

   ” آنان‌ که سَری و سِری با مثنوی و حضرت مولوی داشته باشند، ناممکن است که سایۀ اندیشه‌های آن اندیش مرد بلند قامت، بر آنان سایه نیفکند. نجیبی نیز از این امر مستثنا نبوده است. مصاحبتْ با ملکوت ‌نوردان دریا نوشی چونان مولانا، او را بر این بلندا نشانده است. مولانای کرٌخ ، به تبع مولانای جهانِ جان ، هماره خستۀ جدایی و ماندۀ دورماندن از اصلْ بوده است. او در نامه‌ یی که به ‌یکی از افاضل روزگار نوشت، در فرازی از آن چنین آورد :

 « بشنو از نی چون حکایت می‌کند

 از   جدایی‌  ها    شکایت   می‌کند؛

 به سان نی‌ام بریده از نیستان، جدایِ از دوستان، شکسته نی ‌یی که نی‌ نوازی ندارد، وامانده ‌یی که بی‌ دل ‌نوازی به ‌سر می ‌برد، چون کهنه کتابی به گوشۀ مسجدم گذاشته‌اند و چون شکسته شیشه‌ یی بر سر قبری ‌انداخته …»
او در چندین موضع، به تصریح، خود را دنباله‌ روِ مکتب بزرگ تمدنی حضرت مولوی دانسته و افتخار کسب فیض از آثارِ اثرناک او را از ابلغ سعاداتِ خود تلقی کرده است . “

زنده یاد کرٌخی هروی را می توان بعنوان یک دانشمند به تمام معنا و عارف وارسته دانست که در حوزه های مختلف علمی ، ادبی و فرهنگی  از احترام خاصی برخوردار بوده و شاگردان زیادی را در بخش های مختلف تربیت نمود.

  مولانا کرٌخی را علاوه بر شاعر بودن ، عارف اعتدالگرایی می دانستند که پیروان زیادی داشت.  او در سالهای اخیر عمرش در مسجد جامع شیخ الاسلام کرٌخ به حیث خطیب و مدرس کار کرد و به آموزش دادن جوانان و نویسندگی مشغول بود.

 کتاب های « نخل کهن کرخ » و « مردِ مردستان » را می توان از جمله ِ مهمترین اثار ایشان برشمرد که  مجموعه‌ یی از یادداشت‌های منثور و منظوم  بوده که به زینت چاپ آراسته شدند.

عتیق الله نجیبی نواسه ی مرحوم مولانا کرٌخی هروی در مورد پدر کلانش چنین می گوید:

« یکی از بزرگترین سجایای اخلاقی و صفات اجتماعی مولانا نجیبی این بود که دایما به‌ خاطر منافع ملی و مردمی و دفع مفاسد از مردم می‌تپید و کوشش می‌کرد که مسئله‌ی شوم اختلاف در دایره‌‌ای که ایشان حضور داشتند ظهور نکند .»

اما با دریغ و درد این شخصیت علمی و عارف وارسته که در اواخر عمرش از بیماری سرطان رنج میبرد،  سر انجام پس از چندین ماه مجادله با این بیماری بتاریخ دهم جدی سال ۱۴۰۲ خورشیدی جان به جان آفرین سپرد وجامعه علمی – فرهنگی کشور را سوگوار ساخت. روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

اینهم نمونه ای از اشعار آن مرحوم از کتاب صد شاعر معاصرهرات که بکوشش و گردآوری استاد ولی شاه بهره بچاپ رسیده ، اقتباس و خدمت خوانندگان محترم پیشکش میگردد:

حبیبِ سنگدل

شدم مریض و دو چشمم به راهِ یاران است

چو کشتِ  دیمه  که  در انتظار  باران است

به   نزدِ   اهل ‌ خِرد  صحبتِ     خِردمندان

چو نسخه‌ یی که زحاذق دوا ودرمـان است

ولیک  وضع  زمان   قابل   تحمل   نیست

که هرکه ره به دوپا رفته باشد انسان است

ظهور بشره‌ی  ماشی  دو پای و پهن  ظفر

چنین  تصورِ   خالی   نگاه   یونان   است

چکیده‌ یی  ز عناصر چو گشت  صورت او

دمیده‌ی  ز  خدا   طبق   قولِ   قرآن   است

معلّمی    به   حقایق    معظمی   به   ملک

خلیفه‌ یی بخدا ، مُحسدی  به  شیطان است

خِرد  چو  ذره‌  شگاف  است وآسمان ‌پیما

ولی به درکِ  حقیقت جهول و نادان است

شکسـته‌ پاست  (نجیبی) برای خدمت خلق

گمان  که دفترِ عمرش  قریب  پایان  است

سپیده  کرده‌ی  موی  و سیاه کرده‌ی روی

امید بسته به مـولایِ خویش رحمـان است

گــرم ببخشد وعفوم کند به رحمت خویش

بجاســت،اینکه خدا اهل عفووغفران است

ورم  به  قعر  جهنم  برد  به عدل وحساب

سزاست همچومنی راکه اهل‌عصـیان است

غلام  پیرم    و  مولا   و   مالک   تحریر

خداست جلّ الهی  که فضل واحسـان است

حبیب   سنگ  ‌دلم  گر نیامدی  خیر  است

که نزد  سنگدلان  این  عمل  فراوان است

منابع :

۱ – صد شاعر معاصر هرات ( استاد ولی شاه بهره).

۲ – دانشنامهِ هرات ( مقاله ای از استادحیدرِ حمید).

۳ – صفحهِ مولانا کرٌخی هروی (رح).

06 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته به گذشته)

تاریخ نشر: پنجشنبه ۱۷  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۶ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته بگذشته …

شماره (۴)

 

بیا   برادرِ    من    یارِ   رنج      دیده   بیا

بیا  که   تیر  جفا    بر    دلم    خلیده   بیا

سکوتِ   مردمِ  عالم   برای   چیست  بگو

به یادِ  مردمِ  نالان    و   دل   رمیده   بیا

بیا  بگو  ز    غریبی     طفلکانِ     وطن

که  جمله  دردِ  یتیمی  و غم   چشیده  بیا

بیا  ببین   که   دلم   ناله  ها  ز غم   دارد

ز گوشه گوشه ِ  آن خونِ  غم  چکیده بیا

بیا بگو  ز  پریشانی   های    بیوه  زنان

به  همنوایی   اولادِ    غم    کشیده    بیا

بهار آمد  و  رفت   و  نیآمدی  و  گذشت

خزانِ  عمر   رسیده     دمِ    سپیده   بیا

چه دردناک وحزین است غصه های دلم

به  سرزمینِ  وطن  ظلمتی   رسیده  بیا

بیا ببین که چه غوغاوشورومعامله ایست

به رأس دولتِ ما روبه ایست خزیده ، بیا

عنان مجلسِ  ملی  بدست قافله  ایست

که دزد ورهزن وجانی درآن لمیده بیا

بیا ببین که ز طالب و شرِ حیله گران

حکایتی است که ازآن تارِ غم تنیده بیا

معاملات سیاسی به سر پناهِ  من است

ترا  برای  خدا  « نعمتا »  دویده   بیا

بیا ببین که « بشیر» بینواومسکین است

به  آرزوی  وطن  قامتش   خمیده  بیا

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

اگر چه  گفتمت ، ای  نورِ  دیده   می آیم

برهنه  پا   و   گریبان   دریده    می ایم

به تو، ز اولِ اول،  نوشته ام   ،  که کجا

چگونه ام  ،  ز کجا   ها   پریده  می آیم

ولی چه سود عزیزم ، که  تو  نمی خوانی

به تیغ خود ، سر خود  را  بریده می آیم

گمان کنم  مرضِ   پیری   و   فراموشی

مگر نگفته ، سراغت   رسیده   می آیم؟

مباد آمده   ،  اما  ،   خودت   نمی دانی

شنو که   بارِ  دگر ،  چیده  چیده می آیم

من از خرابی میهن  ،  به  تو رقم کردم

که زهرِ هجر و  فراقش  چشیده  می آیم

ز اشک ِ سرد یتیمان و ، آهء بیوه زنان

چو نیمل بسمل و در خون تپیده می آیم

ز سوزِ سینهء مادر ، ز درد و  رنج پدر

که سنگ خاره ، به دندان جویده می آیم

ز بسکه مشت ، به دندان گلبدین زده ام

همیشه  میگه  ،  دوباره  چریده می آیم

کنون که جامن وزنگش گرو به پاکستان

برایش  از  عربستان    خریده   می آیم

به جان عابدی جیره خورِ( آی اس آی)

سپاهء طنز  و، گهی  با  قصیده  می آیم

حضور طالبه   سیمین  بد  بجلنک  چتل

همیشه  با  نمک   آشی   پزیده  می آیم

چراکه عکس جدیدش به صفحهء(ف.ب)

حجاب  مد  نوش  را  ،   خنیده  می آیم

اگر چه خینه جگان ،  پشم  باور سادات

ز نقطه نقطه به  ریشش  شقیده  می آیم

کنون   بجای   خضابش   زکاب   میمالد

که من به ضربهء شعری،حصیده می آیم

به شکل و صورت ملا رؤوف تخم حرام

به قول عام  ،  شکم  سیر،  ریده می آیم

ز پوز و چشم کج و کوروقیچ فضل غنی

چه شعر  های  تری  ،  آفریده   می آیم

قسم  به   پوپنکِ   مغز   گندهء   ارشاد

که قشقه ها، به  جبینش  کشیده می آیم

ز استخاره   گرِ   خر  دجال    انگلیسی

دمش  بریده  به   تیغ    حدیده   می آیم

کنون که پای خرم لنگ و ، موترم پنچر

پیاد ه، سینه  و ،  با  سر  دویده  می آیم

(بشیر) آمدنِ«نعمت»است ومژدهءوصل

به   نغزِشعر و ادب   ،  آرمیده   می آیم

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

05 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته به گذشته)

تاریخ نشر: چهارشنبه ۱۶  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۵ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته به گذشته …

شماره (۳)

چه  مژده ای    بدلم   نورِ   دیده   می آیی

تو  با  ترانه  و  شعر  و  قصیده   می آیی

سراغ   تو   بگرفتم   ز    دوستانِ   عزیز

شنیده ام   که   صبا   با    سپیده  می آیی

من  ا ز   حضورِ  عزیزان  سعادتی  دارم

که  از    برای   رفاقت    حمیده  می آیی

(نیاز)  و( نعمتِ پژمان) که  همزبان منند

به همنوایی   (مشکور)   دویده  می آیی

(الهه) وار به (ناهید) و (واصل) و( پونه)

ز قصه های  دلِ   شان   شنیده  می آیی

خوشم به( نور)و(حسامی) و(یعقوب) و(فرهاد)

به  کوی (هارون) و(ترکان) تپیده می آیی

ز تیر جادوی (شهلا) که درمسیر تواست

اگر چه  یکه  و  تنها   خمیده     می آیی

کویر حادثه را  پشت  سر   گذاشته  ولی

ز  حادثات     زمانه     رهیده    می آیی

چه ناله ها که بلند است به نینوای وطن

ز سوزِ  دردِ    یتیمان   چشیده   می آیی

چرا به خاک  وطن روی صلح نمی بینیم

ز دردِ  غربت  و  بیداد  رمیده  می آیی

تویی شهنشهِ شعر وغزل به نزد« بشیر»

که چون  همای  سعادت  پریده  می آیی

قیوم بشیرهروی

ملبورن – آسترالیا

بخواهی ، یا که نخــواهی ،  به دیده می آیم

 چو قطره اشکی ز غم ها ، چکیده می آیم

خـــزانِ عــمـر رسید و چـو  بـرگ  پائیزی

 بــه آهِ ســـــردِ یـتـیـمان ،  رسـیده می آیم

بـه درد و غـصه و سوز و گدازِ بیوه زنان

 گهــی فــتـــاده و گــاهـــی خــزیده می آیم

ز چـــاکِ ســیـنــۀ مادر که در عزای پسر

 جگــــر کباب و ، به دنـدان جویده می آیم

چو پایِ مــانـــده و ، بازوی خستۀ پدران

 بــه دیـــــده خــــارِ مغیلان ، خلیده می آیم

بــه طبعِ بسته و ، با خاطــراتِ افــســـرده

 کـــمـانِ قـــــامـتِ ، ســـروِ خـمیده می آیم

ز سرخِ گونــه و از ســردِ سینـــۀ معشوق

 به زرد و گرمیِّ عاشـق ،  سزیده می آیم

فــــلک کـــباب شــوی ع المی  کباب کدی

 که زهـــرِ هجــرِ وطن  را چشیده می آیم

هـمـین  بس است و ، ازین بیشتر مسوزانم

 که جان  بــه سِیر و بســی دل کفیده می آیم

وطن خـــراب  شد از دستِ چند ، بازنگر

 حــجــاب ، از  رخِ شان ، برکشیده می آیم

ز جـــورِ طـــالب و بــیــدادِ گـلبدینِ  خطـا

 بــــرهـنــــه پـــا و گــریبان دریده می آیم

ز نــنــگِ عـــابــدیِّ سرخــمِ فــــلان شده

 صــدای جــامن و زنگش ، شنیده می آیم

ز تـــنگــــران و هـم از نوکران  و دلالان

 بــــه افـتــخار ، ز تک تک بریده می آیم

به سازِاجنبی ، کرزی به رقص ، میگوید

 بـــه هـــر درامـــه و فـلمی چلیده می آیم

چرا که خامۀ «نعمت» کنون به جولانست

دگر نه ، پـا ز گلـیـمـم  ، کـشـیده  می آیم

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

04 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته به گذشته)

تاریخ نشر: سه شنبه ۱۵ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۴ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته به گذشته …

شماره (۲)

شبی  صدای  دلم  را ،  شنیده می آیی

برای   مرهم   زخمم    دویده  می آیی

فغان و ناله بلند است  ز روزگارِ فراق

برای   وصل  فراقت    تپیده   می آیی

شکسته  بال  و پر مرغِ   بیقرار دریغ

به بال جان  و  دلت  پر پریده  می آیی

تو پادشه ی  غزلخوانِ   هم  دیار منی

به بزم شعر  و غزل  نورسیده می آیی

سروده هایی قشنگت نشانِ مهرووفاست

ز روی صدق و صفا  و عقیده می آیی

بیا ببین که بغربت گذشت عمر« بشیر»

تو نعمتی وچو« نعمت » دمیده می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

بـلــــی ،  صـــدای   دلــــت  را   شــنیده  می آیم

بــه پــــا و پَـــر نـه ،  ولــیکن  بــه دیده  می آیم

مفاصل آب، چو سیماب و خشک  رگ رگ و پی

چـــو مـــــرغ بســــملِ در خــــون  تـپـیده می آیم

تــــو ای شـــهـنـشــــۀ اقــلـیـمِ  هـفـتگــانـۀ  شعر

بـــــه  بـــارگـاۀ  حـضورت  ،  ســــزیده  می آیم

گــــدای تـشــنه لـبــــم  در کـَـوِیر  حــادثــه هـــا

ســـحابِ فــاصــــلــه هــــا را  دریـــــده  می آیم

بـــه ســوءِ قصدِ من ، هـــردم فلک  بــه صیادی

بـبـیـن کــــه هـمـچـــو غــــــزالِ رمـیده می آیم

( بشیرِ ) « نعمتِ » دیــدار ، می رسد به خیال

ز هست و ، بــود و ، نـبـودم ، رهـــیده می آیم

جــنــابِ مـــحــتــرمِ  ( اکــبــرِ حـســامـی )  را

بـــــه شــــاهــــدی و قــضـاوت خَـنـیده می آیم

کـــه شـــایـــدم ز محـبـت ،  بـبـخـشــدم فـخری

بـســـانِ ذره ، بــــــه خوشبختِ شِـــیده می آیم

پـسـنـد ( نازیِّ نـور ) و ( سـعـیـده جانِ وثیق)

چــو کُحلِ مِـــهــر، بــه چشمان کشیده می آیم

(کمنتِ )  (صالحه جـانِ  وهــابِ  واصــل ) را

ز بــــاغِ شــعــر و ادب ، چـیـده چـیـده می آیم

(حمیدِ ) محترم و، (ذکریا ) و ،( هــارون ) و

( نـیـاز ) و ( نـعمـت تـرکـان ) ،حـمـیده می آیم

( گلیِّ پونِـه ) و ( ناهـیـد ) و ، ( فِ احـراری)

حــضـورِ تـک تـک شــان ، بــا قـصـیده می آیم

ســپاس و حُـرمت و تکبیر و احــتـرام  و دُرود

بــه خـوانِ « نـعـمـتِ » یـــاران پَــــزیده می آیم

نعمت الله مختار زاده

اسن – آلمان

04 ژوئن
۵دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده

تاریخ نشر: سه شنبه ۱۵ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۴ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

از نخستین روزهای ماه فبروری ۲۰۱۲ مشاعره ای داشتم با دوست فرهیخته و شاعر

گرامی جناب نعمت الله جان مختارزاده که متأسفانه مدت زیادی می شود از جناب 

ایشان اطلاعی ندارم ، امیدوارم صحت شان خوب باشد و بزودی شاهد حضور

مجدد شان در جمع فرهنگیان  بوده و از خوانش سروده های زیبای شان

لذت ببریم. با این امید تصمیم گرفتم  روزانه بخشی ازین  مشاعره را

خدمت شما خواننده گان گرانقدر پیشکش نمایم، هرچند قسمت هایی

از آن قبلآ بصورت پراگنده به نشر رسیده، امید مورد پسند

عزیزان واقع شود.

باعرض حرمت

قیوم بشیر هروی

چهارم جون ۲۰۲۴ میلادی 

ملبورن – آسترالیا

قسمت (۱)

شبی به  دربِ  سرایت   دویده  می آیم

شکوفه های دلم  چیده   چیده  می آیم

بهار حسن ت و بس  عالمی دگر دارد

چو قطره قطرهِ  باران چکیده  می آیم

ز بس خمارِ می نابِ  آن  لبانِ  تو ام

شراب شوق  ترا سر کشیده  می آیم

صدای ناله ی مرغِ شکسته بال و پرم

ز   ماورای   طبیعت  شنیده  می آیم

من ازسکوت سحرگه بدل هراسم نیست

برای دیدنت ای ماه ، سپیده می آیم

اجل اگر  دهدم  مهلتی  برای وصال

بگو « بشیر» ز دل و جان تپیده می آیم

قیوم بشیر هروی
ملبورن – آسترالیا

شــبـی   صــدای   دلـت  را ،  شـنـیـده می آیم

بـــه کـوچه  باغِ   وجودت ،  خـمـیـده می آیم

شکسـتـه بــــال و پَــرَم از جـفای جـبـرِ زمان

بـه بـالِ جان  ، بـــه  هــوایــت پریـده می آیم

خراب و بیخود و مستم ز زهرِ هجـــــر و فراق

بـــه فــرق  فـــرقِ  وجـــودم   دویـده می آیم

چـمـن چـمـن گـــلِ خــاطــــر نـثـارِ مـرمـرِ تن

بــه روی بـســتـرِ  خــوابـت  خـزیـده می آیم

مـلــیـحِ  لحــنِ  تــو ، آبِ  حیات   می بخـشد

بــه کــام و حلـقِ وصالــت   چکـیـده می آیم

بـه اقـتـفـای سرودِ ( بشیر ) ، از « نعمت »

بـه کــولـــه بــارِ ادب ، پُــر نشـیده می آیم

نعمت الله مختار زاده
اسن – آلمان

02 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی اززنده یاد استاد نجفعلی رهبر، آموزگارتوانا و سخنرانِ زیبا کلام !

تاریخ نشر: یکشنبه ۱۳ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی اززنده یاد استاد نجفعلی رهبر،آموزگارتوانا وسخنرانِ زیبا کلام !

قیوم بشیر هروی

۲ جون ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

در میان فرهنگیان سرزمین ما، یکی هم زنده یاد استاد نجفعلی رهبر بود که از چهره های شاخص فرهنگی سرزمین پیرهرات بحساب می آمد.

مرحوم رهبر در ماه سنبله سال ۱۳۰۵ خورشیدی در شهر هرات چشم به جهان گشود.

 تحصیلات ابتدایی ومتوسطه در مدرسه رشیدیه که از نخستین مدارس هرات بود آغاز و در اواخر حکومت نادر خان به اتمام رسانید.

پس از فراغت از تحصیل بحیث آموزگار در مدارس مختلف آن شهر شروغ به کار تدریس نمود و درجهت تعلیم اولاد وطن صادقانه کوشید و شاگردان زیادی را تدریس و تربیه نمود.

حدود دو دهه به این وظیفه مقدس ادامه داد و همچنین در سایر فعالیت های فرهنگی شهر هرات سهم بارزی داشت و در اکثر محافل فرهنگی و ملی که در دوران حکومت های ظاهرشاهی و جمهوری محمد داود برگزار میشد نقش فعالی ایفا می نمود.

زنده یاد رهبر بیشتر از سی سال بعنوان سخنران اصلی در بسا محافل رسمی در مسجد جامع هرات و استدیوم ورزشی آنشهر که با حضور مقامات مختلف دولتی  و تعدادی کثیری از اهالی شهر برگزار میشد شرکت می جست .

ایشان با سخنرانی های پرشور خویش  حاضرین را به وجد می آورد و تعدادی زیادی برای شنیدن خطابه هایش  در محافل یاد شده شرکت میکردند.

او انسانی بود وارسته ، سخنرانی بود زیبا کلام و آموزگاری بود مهربان.

پس از کودتای ثور و تجاوز نیرو های ارتش سرخ شوروی در سال ۱۳۵۸ خورشیدی مانند هزاران هموطنش ناگزیر به ترک زادگاهش گردیده و روانه ی غربت سرای ایران شد و میتوان ترک وطن را برایش بعنوان ترک فعالیت های فرهنگی نیز تلقی کرد ، زیرا با مهاجرت به کشور ایران بنحوی گوشه نشینی اختیارنمود و دست از فعالیت های فرهنگی کشید.

مرحوم استاد نجفعلی رهبر علاوه به آموزگاری در تاریخ پژوهی نیز مهارت بسزایی داشتند و هرچند گفته شده که با مهاجرت به ایران از کارهای فرهنگی دست کشیدند ، اما مسئولیت یکی از دفاتر احزاب اسلامی را نیز تا زمان خروج نیرو های شوروی از افغانستان در شهر مشهد بدوش داشتند و خدمات زیادی به هموطنان مهاجر شان در ایران انجام دادند.

مرحوم رهبر را که ازدوستان پدرم زنده یاد استاد علی اصغر بشیر هروی بودند اولین بار در تشییع پیکر آنمرحوم در مشهد مقدس دیدم که مرحوم استاد عبدالکریم تمنا نیز از تهران تشریف آورده بودند و حضور داشتند.

زنده یاد رهبر انسانی بود آرام ، صمیمی ، خوش برخورد ونهایت مهربان.

این شخصیت بارز فرهنگی و آموزگار توانای میهن سر انجام بتاریخ ششم حمل ۱۳۹۳ خورشیدی در دیار غربت جان بجان آفرین تسلیم و پیکر پاک آنمرحوم پس از مراسم تشییع در بهشت رضای مشهد بخاک سپرده شد.

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

 

 

 

29 می
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد محمد حسن هراتی « شیرین سخن » شاعر و نویسنده اهل طریقت

تاریخ نشر: چهارشنبه ۹ جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ می ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

یادی از زنده یاد استاد محمد حسن هراتی ( شیرین سخن )

شاعر و نویسندهِ اهل طریقت

قیوم بشیرهروی

۲۹ می ۲۰۲۴

ملبورن – استرالیا

با مرور بر تاریخ پربار هرات به فرزانگانی بر میخوریم که هر کدام از آنها از جمله سرمایه های معنوی نه تنها آن خطه ادب پرور ، بلکه تمام کشور ما بحساب می آیند . یکی ازین فرهیختگان زنده یاد استاد محمد حسن هراتی معروف به شیرین سخن می باشد که از جمله خلفای طریقت حضرت شیخ الاسلام کرخ بود.

او شاعری بود زیبا کلام که نخست هراتی تخلص می کرد ، اما اشعار شیرین و دلپذیرش اورا به شیرین سخن مبدل ساخت.

آری ! محمد حسن هراتی ملقب به شیرین سخن فرزند زنده یاد عالم دین محمد حسین هراتی در سال ۱۲۷۴ خورشیدی درقریه باغ دشت ولسوالی انجیل ولایت زیبای هرات در یک خانوادهء ادبی و عرفانی چشم به جهان گشود.

علوم متداوله دینی را نزد پدرش فرا گرفت و در سال ۱۲۸۹ خورشیدی در حلقه صوفیان طریقت پیوست و از محضر صوفی وارسته مرحوم میرزا محمد عمر مشهور به حضرت کرخ اجازه خلافت گرفت و در راه طریقت ریاضت فراوانی کشید.

از آنجاییکه توانست بعنوان یک شاعرخوش کلام و نویسندهِ توانا جایگاه اش را در میان اهل قلم باز کند، همکاری اش را با انجمن ادبی هرات آغاز نمود.نوشته های دینی ، ادبی ، عرفانی و اجتماعی او زینت افزای صفحات روزنامه اتفاق اسلام گردید که در بسا موارد مردم را به وحدت فرا می خواند.

او که انسان خوش قلب ، روشن ضمیر  ، پاک طینت و صادقی بود از سوی حکومت وقت برای مدتی بحیث رئیس عمومی جنگلات هرات مقرر گردید  که جنگلات بادغیس را نیز تحت پوشش قرار میداد و در منطقه ِ پسته لیق ایفای وظیفه مینمود و کارش را بنحو احسن و با علاقمندی و شایستگی انجام داد. چنانچه روزی در حالیکه سوار بر اسب از میان جنگلات میگذشت متوجه شد که شخصی درخت پسته اییرا بریده و درحال ساختن کندهء شخم زنی میباشد . بلادرنگ خودش را پایین انداخته و شخص مذکور را دستگیر و به مقامات امنیتی در شهر تسلیم داد و فورآ نامه هایی نوشته به همه اقوام ساکن در منطقه بشمول بزرگان ومتنفذین  می فرستد و گویا آنها را به تشییع پیکر فرزندش که در راه پسته لیق شهید شده دعوت میکند که جماعت زیادی با گریه و شیون جهت شرکت در آن مراسم حضور می یابند.

مرحوم شیرین سخن در حالیکه با چشمان اشک آلود در میان مریدانش سخنرانی میکرد خطاب به حاضرین گفت : اجازه دهید قبل از ادای نماز جنازه برای آخرین بار با فرزند شهیدش خداحافظی کند. بعد در حالیکه همه با گریه و زاری اشک میرختند از میان تابوت تنه ی بریده شده ی درخت پسته را بیرون آورد و خطاب به مردم گفت :

” ای مردم ! این تنه ی درخت پَسته، گویا که فرزند شهید من است که بدست متجاوزین ودزدان پسته لیق قطع گردیده و به شهادت رسیده است وبدانید که این تنه ی درخت پسته برایم ازجسد فرزندم مهم تر وبا اهمیت تر است چون جسد فرزند فقط مربوط به من وتنه ی درخت بریده شده ی پسته، متعلق به هفده ملیون افغان هموطن من است “

بر مرگ درخت  ناله بسیار کنید

نفرین به تبرزین و تبر دار کنید

 

مردم حاضر در صحنه که متوجه این تدبیر شیرین سخن شده بودند برای حفاظت از پسته لیق وعده ی همه جانبه دادند و بدین صورت دست چپاولگران یغماگر از محل کوتاه شد.

آری ! مرحوم شیرین سخن ، این انسان با تدبیر با این کارش بدرستی نشان داد که حس وطن دوستی و حفاظت از دارایی های عامه تا چه حد برایش باارزش است .

و اما اشعار مرحوم محمد حسن هراتی بحدی شیرین و جذاب بود که میگویند در بعضی از محافل که در حضور پادشاه کشور محمد ظاهر شاه برگزار میشد و مرحوم هراتی شعری میخواند همه بشمول شاه به پا می ایستادند و او را تشویق نموده وشاه میگفت : زبانت را باید بوسید.

اینجاست که او از آن پس به شیرین سخن معروف و شناخته می شود.

او سالها با اکثر نشرات کابل همکاری داشت و با شاعران و قلم بدستان  توانای عصر خود چون استاد خلیل الله خلیلی ، استاد عبدالواحد بهره ، استاد عبدالعلی شایق ، الحاج محمد ابراهیم خلیل ، غلام حبیب نوایی ، مخفی بدخشی ، محجوبه هروی و تعدادی دیگر آشنایی و دوستی داشت و با بعضی از آنها مشاعره و تبادل اشعار داشت. چنانچه قصیده ای برای بانو محجوبه هروی فرستاد با این مطلع :

هزاران آفرین بر طبع شکر  بار محجوبه

به حیرت رفته ام از دفتر اشعارِ محجوبه

و محجوبه هروی هم پاسخی نوشت به این مطلع:

زهی لطف کلامت صیقل زنگار محجوبه

بیان روشنت  رونق  فزای  کار محجوبه

متأسفانه قصیده ای کامل آن در دسترس نبود تا به نشر برسد.

و اما استاد خلیلی که دوستی تنگاتنگ با استاد شیرین سخن داشت در:

کتاب : آثار هرات ، فصل پنجم ، بخش ح تحت عنوان حسن ( یا هراتی شیرین سخن) در مورد مرحوم شیرین سخن چنین میگوید:

” در سنه ۱۳۱۰ قمری (*)  تولد یافته در باغ نظرگاه سکونت دارد در طریقت از خلفای حضرت کرخ و در شاعری از نویسندگان به سبک عصر حاضر است. گویا شاعری است قدیمی که طبعی جوان دارد و شعری روان اقتضای محیط و وضعیات دنیای امروزه مؤید روحیات ادبی او گردیده، قلم  ، آقای هراتی را تا یک اندازه نقاد و شعر او را آزاد ساخته است  . “

در بخشی دیگری چنین می افزاید:

”  تا جایی که توانسته احساسات وطن خواهی و شرف نوع پرستی را در قالب شعر گنجانیده است. ما امیدواریم آقای حسن به این اقدام مسعود خود موفق آمده و سرمشق برای ادبیات آینده این محیط فراهم نماید. از اینجاست که طلبکاران ترقی ادبیات هرات، مانند مدیر روزنامه اتفاق اسلام آقای جویا و غیره او را (شیرین سخن) نامیده و همه می خواهند اسباب تشویقی برای حصول این مطلب حسن به حسن فراهم نموده باشند. “

مرحوم استاد خلیلی در ادامه از مشاعره ایکه با شادروان شیرین سخن داشت چنین یاد می کند:

(مشاعره ای که با این عاجز نموده)

از طبع شکسته من  نسبت به فوت پدر

اوصبا که این فلک حقه  باز پرنیرنگ 

کند عذار افق را به خون خود  گلرنگ

سپاه صبح فرازد علم  به  کشور زنگ 

نوای مرغ سحر پر شود به صد آهنگ 

کشد  ز مقدم  خورشید  ناله های  انین

نسیم صبح سعادت وزد ز  طرف  چمن 

درد  ز شوق  گل سرخ  حیب  تا  دامن 

فتد ز  بلبل  ا فسرده   در  چمن  شیون

صدای  گریه  آب  آید  از سوی  گلشن 

به باغ لرزه  در افتد  ز شور آن  و این

الا  نسیم  سحر پیک  پی  خجسته  من

انیس  خاطر ناشاد  و روح  خسته  من

به  جویبار   امل   نو نهال  رسته   من 

صفای این  دل محنت  کش شکسته من 

تو ای  مسیح که بخشی مرا حیات نوین

برو   به   باغ   نظرگاه   ببر  پیام  مرا 

رسان  به شاعر شیرین سخن  کلام مرا

ببر  به   انجمن   دوستان   تو  نام  مرا 

سپس به حضرت او عرضه ده سلام مرا 

بگوی عرض ارادت ز  خاک  تا  پروین

که ای یگانه سخن سنج نکته زای هرات

ادیب  فاضل   و  دانشور  رسای   هرات

تویی که گشته مضاعف زتو بهای هرات 

تویی  که طبع  بلند  تو  در فضای هرات 

گشاده  بال  چو طیاره   بر سپهر  برین 

نه درخورتو بود ای تو  صدر بزم سخن 

که همچو صبح کشیدی از دوستان دامن 

گرفته ای چو یتیمان  به کنج  خانه وطن 

برای  مرگ  پدر همنشین   رنج  و محن 

شدی  شکسته  و  افسرده   و  نزار  انین 

ز نظم  دلکش  نغزت   دماغ   ما   تر کن 

بیا  و   باز   حکایات   دوستی   سر  کن 

ز در  درآ   و  شبستان   ما    منوّر   کن 

دماغ   مجلس    روحانیان    معطر   کن

به لطفِ  طبع  بکن   کام  تلخ  ما  شیرین 

گهی به عشق  بتان  یاد جام  و  باده بکن 

گهی سخن   ز  رفیقان  شوخ  ساده  بکن 

گهی  وظیفه  خود  را  از این  زیاده بکن 

برای   مملکتت    خدمتی    اراده    بکن

به  عهد  شاه  فلک  قدر  آسمان   تمکین 

بیا  که  از می  وحدت   زنیم  جامی  چند 

به   شاهراه   محبت    دویم   گامی   چند 

به  صبح  وصل  مبدل  کنیم   شامی  چند 

کنیم   با    قلم     خویش    اهتمامی   چند

مگر چو  شعله  زنیم آتشی  به چرخ برین 

بیا  که   ما  و  تو  از آب  و خاک  افغانیم

چو   مرغکان   بهشتی   ز  یک  گلستانیم

دو  سر کشیده  در  آغوش   یک  گریبانیم 

دو  یار همدل  و هم   مذهب  و  سخندانیم 

تو پیر  زنده  دل   و من  جوانک  غمگین

بیا   که   ما  و  تو  جویا  شویم  جویا  را 

مساعدت   بکنیم   آن    جوان    دانا   را 

نهیم    بر  کف   خود    خامۀ   توانا   را 

برای   خدمت    ملت    زبان    گویا   را

چنان کشیم که  لرزد  ز ما  زمان و زمین

(جواب حسن هراتی )

شبی  سیاه   و  معنبر   چو  طرۀ   شبرنگ

فلک  به   نجم  درخشان  چو خانه  ارژنگ

گرفته  کشور گردون   ز  شاه  خطهٔ  زنگ

نشانده  ثابت  و  سیار  هر    کجا  سرهنگ 

کشیده     کوکب     مریخ    لشکر   خونین 

سپیده  دم   که   فرازد  به  کوه  دشت   کمر 

صبا   که   خیمه  بر افراشت  خسرو  خاور 

گرفته    شکل   زمرد    چو   گنبد   اخضر 

ز  خواب    ناز    برآورد   سر   تمام   بشر

شود   ز خون   جوانان   ما   وطن  رنگین

ورق   ورق   بجهد   برگ    لاله    سیراب

دهد زنور معارف خبر به شیخ و به شاب دار

رسد   بزمزه    مخلوق    فکرت  و    آداب 

بداند   آن  که   نداند   طریق   راه   صواب

ز  درس  و بحث  فروزد  فروغ  دین  مبین 

گهی   طواف   جوانان    نیک    زاده   کنم 

گهی    زیارت     گلچهرگان     ساده    کنم 

گهی    ستاده    شوم    خدمت    فتاده    کنم 

گهی  که   تشنه  شوم  میل  جام  و باده  کنم 

هزار  جام     بنوشم   به   هر  شبی   تخمین

تمام  روی  زمین  چون  ز  یک  پدر   باشند 

ز  نسل   آدم   و   حوا    همه    بشر   باشند 

چرا  به   کینه  و   بر   ضد   یکدگر   باشند

ز  بس   که  در  پی   آشوب   منتشر  باشند 

دلم   گرفته   ز  اوضاع   شور  روی  زمین 

دمی که  در همه جا  دین  و لفظ  یکسان شد 

ستاره    های    درخشنده ای    نمایان    شد 

بنای   ظلم   به   شمشیر  عدل   ویران   شد 

تمام   روی   زمین  سربه   سر مسلمان  شد 

شود    خروج    شه   صاحب الزمان   تعیین

دهان   دشمن    دین   تا  به  گوش  پاره  کند 

به  هر طرف  که  به  چشم  بصر  نظاره  کند 

به  جای   میش   بسی   گرگ   در قناره  کند 

به  خائنان  وطن  یک   به   یک   اشاره  کند

که  این  سزای  شما  نیست  بدتر است از این 

به   اوج  م حفل  صنعت  چو  من   اداره  کنم

جهان    کهنه     فرسود     را   عماره    کنم

به  طرح  دلکش  مرغوب  برج  و  باره  کنم 

از   این   محیط   پر از  یاس  غم  کناره  کنم 

بساط   ظلم   کنم   جمع   از   یسار  و   یمین

برو   به    یار   (خلیلی)    سلام   ما  برسان 

که   ای   ادیب    سخن    سنج   شاعر  افغان 

منم   به   خدمت   تو   بنده   آشکار  و   نهان 

به   سان   سوسن    آزاده   با    هزار   زبان

دهان   به   مدح   و ثنای  تو کرده ام  شیرین

ندیده ام   به  جهان   چون   تو  عارف   الکن

خصوص که تو تو تو میگویی حه حه حه حسن 

قه  قند   یا   شه  شکر    یا     گشاده    د دهن

هه هی   هلا   به   بیا   باش   دلبر   مه مه من 

له     لکنه    دهنت      هست      عقده   پروین 

اگر   چه   شعله   زد  آتش    نخست   بر  جانم 

میان     نار       محبت        نموده        بریانم

به    راه     دوست     خلیلم      نموده    قربانم 

ز     درفشانی       این       دوستان      نمیدانم

که   در جواب   چه   گویم   برای  آن  و به این

یکی    گرفته    ز  جانم    یکی    ربوده    نفس 

یکی   فکنده    به    دامم    یکی    نهاده    قفس 

یکی   نشسته   به   پیشم   یکی   ستاده  به   پس 

من  ار  به   خانه   سلامت روم ز دست دو کس 

به   زور  قوت   بازوی    خود    کنم    تحسین

هزار    شکر     که     ما    از    نژاد   انسانیم 

ز  پود   و  تار    محبت    به    عشقه    پیچانیم 

به    جویبار     حقیقت      چو     آب    جریانیم 

به    فکر   ملت     مظلوم      خویش    گریانیم 

به    سان    ابر   بهاری   به    فصل   فروردین

اگر    که     سرور   جویا   ز  ما    نشد    جویا 

زنیم    چنگ      به      دامان       عروه الوثقى 

کنیم      انجمن        عارفانه ای        بر       پا 

که   جز   خرد    نبود   هیچ    اندر     آنجا   جا 

به   هم   مشاعره   سازیم    شعر   های    متین

هراتی   کرد   چو  از  شعر  و   شاعری   توبه

به    شاعران     زبر    دست    همسری    توبه 

به     نزد      مردم      دانا     سخنوری    توبه 

به     هیچ     کس     ننمایم      برابری     توبه 

که     شعر     بنده    ندارد     تلازمی    چندین

از استاد شیرین سخن دو اثر بنام های مولود نامه و دٌرِ یتیم به زیور  چاپ آراسته شده و ده اثر قلمی باقی مانده که هنوز اقبال چاپ نیافتند.                          

یکی از نواسه های آن مرحوم ، بانو (پروانه شیرین سخن) که خود نیز شاعر است در مورد پدر بزرگش چنین می گوید:                                                   

” مرحوم شیرین سخن در انواع قالب های شعری چون  : غزل، قصیده، مثنوی، رباعی، مخمس، و‌مسدس مهارت داشت.

  چنانچه در قالب مسدس اثری بنام مولودنامه  دارد که به زیور چاپ مزین گردید و یکی از بهترین منظومات وی پیرامون میلاد فخر کاینات حضرت محمد رسول الله(ص) میباشد، قرار اقرار خودش با استفاده از مطالب و مدارک یکصدو ده جلد کتاب تفسیر و تاریخ در سال ۱۳۲۱ شمسی برشته نظم در آورده که معروف ترین اثر منظوم هراتی است.”

پروانه شیرین سخن می افزاید:

” دو اثر (عشق احمد) و (رهنمای چشتیان) نزد بنده موجود می باشد که بزودی تحت عنوان دیوان هراتی شیرین سخن به دسترس اهل شعر و طریقت قرار خواهد گرفت.”

محترم استاد ولیشاه بهره در مطلبی پیرامون استاد هراتی شیرین سخن در مورد کتاب دٌرِ یتیم آنمرحوم چنین میگوید:

 ” (کتاب دُر یتیم ) اثرسرایشی استاد شیرین سخن است که زندگانی پیامبرعظیم الشان اسلام در آن به صورت عالمانه با سوز وگداز فروانی ، به رشتۀ نظم آورده شده است .” 

همچنین می افزاید:

” شیرین سخن از جملۀ دوستان و ندیمان استاد بهره بود که مرثیه ی لوح مزارش ، سرایش وی است.”

از مرحوم استاد هراتی شیرین سخن دو پسر و دو دختر بجا مانده که تنها یکی از پسرانش بنام محمد یاسین علاقمند شعر و ادبیات بوده و نواسه اش نیز راه پدر بزرگش را در پیش گرفته و شعر می سراید.

وی از دوستان نزدیک زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی شاعر مشهور کشور بود، چنانچه بعد از وفات شیرین سخن، استاد خلیلی سروده ای شیوا  بر لوح مزار وی سروده و حک گردیده است.

از وی دو پسر و دو دختر بجا ماند و تنها از بین آنها محمد یاسین به شعر و ادبیات علاقه مند بود. 

و سر انجام این شخصیت بارز و فرهیخته در سال ۱۳۳۸ خورشیدی جان به جان آفرین سپرد و در حضور تعدادی کثیری از مردم بشمول مقامات دولتی ، علماء ، مشایخ و صوفیان در جوار آرامگاه خواجگان خلوتی به خاک سپرده شد و مرثیه ای توسط زنده یاد استاد خلیلی سروده شده که بر سنگ مزار آنمرحوم حک شده است.

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد

اینهم چند سروده از مرحوم شیرین سخن که تقدیم حضور شما خوانندگان محترم میگردد:

 
جوابِ سرخ

هرکس که خورد از دم  شمشیر آب سرخ

در عرصه   وجود   کند    انقلاب   سرخ 

روز   مصاف    از  دهن     توپ  آتشین 

دانم  که  می دهد به مخالف جواب سرخ 

جانم  فدای  آن  که  به  شهر  سخن کشد 

از نوک خامه یک رقمی پیچ و تاب سرخ

از بس که دشمنان وطن گشته شور چشم 

بالا  نمی توان  ز رخ این  دم نقاب سرخ 

هر صبحدم  به  جای عرق  دست روزگار 

باشد به  روی دختر  دهقان ، گلاب سرخ 

روزی  قضا  به گردن  رشوت  ستان کند 

از عکس  خون  بیگنهانش  طناب  سرخ 

مَنْعَم  مکن  ز باده  « هراتی » به  آشکار 

نوشد به یاد روی وطن  از  شراب  سرخ

 رشوت مگیر

ای نامه  های  مقصد،  ما  را  جواب  کن 

پای    مراد    عالمی    اندر    رکاب   کن 

تاکی  به    باغ    ناله  کشد   بلبلِ   حزین 

ای  غنچه   یک  مراتبه  ترک  نقاب   کن 

بر شاخ  گل  میان  چمن  چهره  بر  فروز

از    پرتو    جما ل   جهان    آفتاب    کن 

بیکارگی   و  کاهلی  و  تنبلی   و   ضعف 

یک   سو گذار   در پی  صنعت  شتاب کن 

نه ترس از خدا  و نه شرم از خلایق است

ای  دزد   روز   خانه   مردم   خراب   کن 

رشوت مگیر ازکس و ناکس به مکر و فن 

از   مال  مردمان   تو   بسی   اجتناب  کن 

هر دم کند  مبارزه  با  صنف  رشوه  خوار 

جانم    فدای      شاعرک ِ     انقلاب    کن

بیدار  گشته  است  چو  موسی  تمام  خلق

پندم   « هراتیا »   بشنو  ترک  خواب  کن

 برگزیده  از کتاب مثنوی (عشق احمد)

ز موجودات  عالم   بینی  هرچند
همه صورت  بُوَد   معنی خداوند
زقاف عشق معنی قیل وقال است
مبارک  باد  وقت  شکر  حالست
چو عاشق بگذرد  از قیل  و قالی
رسد آنگه  به  یک  دریای  حالی
تمنای    وصال       دیدن     آرد
ز  باغ   آن   هوا   گل  چیدن آرد
سر مویی از  آن    خالی    نباشد
دلش   هرگز  به  بی  حالی نباشد
بیان عشق  چون  از  من  شنیدی
بسرحد     ظهور    او     رسیدی

 

منابع :

۱ –  محمد حسن هراتی شیرین سخن – ( بانو پروانه شیرین سخن ).

۲ –  حسن  یا هراتی شیرین سخن  – ( زنده یاد استاد خلیلی الله خلیلی ) .

۳ – برگی ازتاریخ پرافتخار وماندگار بزرگان شهرما  – ( محترم استاد ولی شاه بهره ).

نوت : عناوین اشعار از متن سروده ها انتخاب شده .

(*) –  تاریخ تولد ۱۳۱۲ قمری برابر با ۱۲۷۴ خورشیدی صحیح میباشد نظر به یادداشت بانو پروانه شیرین سخن.